خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۵۹ مطلب با موضوع «گل شعر» ثبت شده است

برق نصف شهر قطعه. سر بعضی چهارراه‌ها پلیس هست و هر طرف چهارراه رو به نوبت راه‌ می‌ندازه. و سر بقیه‌ی چهارراه‌ها فقط خداست که به امور سرکشی می‌کنه و همه چیز رو تحت نظر خودش داره. پشت فرمون فکر کردم شاید یه چندسال دیگه اینجا هم مثل عراق بشه و هفت هشت ساعت در روز برق قطع باشه. البته به شرطی که مثل سوریه نشده باشه و اسلحه به دست توی خرابه‌ها سنگر نگرفته باشیم. در نهایت از خدا که مشغول حفاظت از بچه‌ها، بندگان ضعیف و شفای بیماران بود خواستم که اگه قراره طوری بشه، حداقل شبیه درسدن و هیروشیما بشه و زیاد کش پیدا نکنه. 

 خورشید از اون بالا با گرمای خودش آدم‌ها رو لعنت می‌کنه. برق نصف شهر قطعه و توی خیابونی که پر از مطب و بیمارستانه و همه‌ی دستگاه‌های POS از کار افتاده، مردم برای گرفتن پول کنار ATM‌ها صف می‌کشند. جلوی من یه پیرمرد و پیرزن از دستگاه استفاده می‌کنند که قبل از زدن هر دکمه چند ثانیه فکر می‌کنند و گاهی هم حینش با هم مشورت می‌کنند. از صف خارج می‌شم تا پول داروها رو اینترنتی برای داروخونه بفرستم اما یادم میاد که گوشی‌م خاموش شده. دکتر قبلاً گفته بود چربی رو از شکمت می‌گیریم. ولی امروز می‌گه که شدنی نیست و تو اصلاً چربی نداری. بهش یادآوری می‌کنم که قبلاً گفته بود علاوه بر شکم، از باسن هم می‌شه چربی گرفت. شکم خودش رو نیشگون می‌گیره و می‌گه باید چربی اینطوری داشته باشی، باسنت هم اونقدرها چربی نداره. ازش می‌پرسم حتماً باید این چربی از بدن خودم گرفته بشه؟ از کس دیگه‌ای نمی‌شه؟ سرش رو به علامت منفی تکون می‌ده و با خنده می‌گه؛ حالا برو این دو ماه ببین می‌تونی یه کم چربی جمع کنی و با پرستار کنار دستی‌ش می‌زنه زیر خنده. من به خنده‌ش نمی‌خندم چون قبلاً چیز دیگه‌ای گفته بود و حالا برق نصف شهر قطعه، فشار آب غم‌‌انگیزه و معلوم نیست توی این خراب‌شده چی می‌گذره‌ و چرا از هر طرف همه چیز فقط بدتر می‌شه. نسل ما آینده‌ی روشنی پیش روی خودش نمی‌بینه. حتی از نسلی که درگیر جنگ و انقلاب بود هم آینده رو سیاه‌تر و مبهم‌تر تفسیر می‌کنه. اون زمان مردم چیزی برای جنگیدن داشتند، هدفی وجود داشت، راهبر و شعار و آرمانی در کار بود و مردم چشم به سمت و سویی داشتند، حالا اما فقط باید سرت رو بندازی پایین و لعنت‌ خورشید رو روی آسفالتِ داغ تماشا کنی. با چشم‌های جمع‌شده و نیمه‌باز از شدت انعکاس نور. 

برق نصف شهر قطعه و من به ناامیدی و بدبینی حاد مبتلا هستم. بدون قند، بدون چربی.

موافقین ۴ مخالفین ۲ 13 July 18 ، 13:35
شِـــ‌یدا ..

 پیتر مُرده. 

۱ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 09 July 18 ، 22:06
شِـــ‌یدا ..

مرثیه‌ای برای یک دوست؛ 

یارِ غارِ دیروز، روان‌پریشِ بی‌مصرفِ امروز

موافقین ۴ مخالفین ۰ 04 June 18 ، 13:05
شِـــ‌یدا ..

یکی از ابعاد انسان، بو گندو بودن و تولید بوی گند کردن است. شما زمانی که از کمر پدرتان به سمت رحِم مادرتان رهسپار می‌شوید، در غالب یک ماده‌ی بو گندو قرا دارید. پس از ۹ ماه که به گیتی شرفیاب می‌شوید، روزی چند مرتبه کثافت تولید می‌کنید و به مرور تولیدات خود را از نظر کمی و کیفی ارتقاء می‌دهید. پس از پایان دوران کودکی، از طریق حلق، عرق و غیره هم بوی گند تولید می‌کنید. 

 دفعه‌ی بعدی که جلوی آیینه ایستاه بودید و قصد داشتید به خودتان پیف‌پاف و به‌به بزنید، حتماً یک برآوُردی نسبت به بوهای گندی که احتمالاً در طول عمر پر برکتتان تولید خواهید کرد، داشته باشید. ممکن است تصور شود که این حرف‌ها خوب و جالب نیستند چون ما را به سمت افکار و احساسات منفی می‌برند. در پاسخ، باید بدین نکته آگاه باشید که اگر در طول زندگیِ خود به سمت افکار و احساسات منفی نروید، این افکار و احساسات منفی هستند که به سمت شما می‌آیند. بله، گریزی از آنها نیست و بهتر آنکه مثل یک شوالیه‌ی شجاعِ بوگندو با آنها روبه‌رو شویم. یک ضرب‌المثل معروف جامائیکایی می‌گوید؛ «گربه‌ رو باید همون اول کار دم حجله کرد» 

سرانجام پس از سال‌ها تولید کثافت و انواع بوهای افتضاح، شما (شکر خدا) خواهید مُرد. و رسماً به یک کثافت به تمام معنا و متعفن تبدیل خواهید شد تا اینکه بالاخره تنِ لش‌تان تجزیه شده و جهان از لوث وجودتان پاک شود.

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 17 May 18 ، 16:50
شِـــ‌یدا ..

 حدود یک ساله که با خانم هاشمی واسه یکی از جنس‌ها تماس می‌گیرم و اون به انبارشون می‌گه و هماهنگی‌ می‌کنه که واسمون بار رو بفرستند. گاهی بعضی روزها ۸-۷ بار بهش زنگ می‌زنم که فلان جا بار کسری داشته یا اینکه چرا خبر مرگتون بارتون نمی‌رسه و از اینجور چیزها. خانم هاشمی که هیچوقت من ندیدمش، با حرفِ اضافه زدن مشکلی نداره. به همین دلیل هم به این شغل مشغوله. چون این شغل نیاز به حوصله‌ای داره که شما بتونید با صد نفر تلفنی حرف بزنید، سفارش بگیرید، هماهنگی کنید و غیره. 

میس هاشمی به حرف زدن عادت داره و بعد از هر بار سلام و علیک و احوال‌پرسیِ تصنعیِ من پشت تلفن، این احوال پرسی رو چندثانیه بیشتر کشش می‌ده. و تکرار این اتفاق بعد از چندتماس پی‌درپی طی یک روز، به شدت حوصله‌ی آدم رو سر می‌بره و می‌ره رو مخ. تاکتیک من توی حرف زدن، مثل تاکتیک تیم‌های انگلیسی کلاسیک می‌مونه‌. تیم‌های انگلیسی به بازی مستقیم و توپ‌های بلند علاقه داشتند و می‌خواستند که زود به دروازه‌ی حریف برسند. من هم دوست دارم در سریع‌ترین حالت ممکن، مستقیم حرفم رو بیان کنم و جوابم رو بشنوم. میس هاشمی تاکتیک متفاوتی رو در دستور کار قرار می‌ده و مثه تیمای گواردیولا، هی وسط زمین پاس‌کاریِ گل‌شعر می‌کنه و با حرف‌هاش حوصله‌ی من رو سر می‌بره. مرتب می‌خواد توضیح بده. ده بار یه چیزی رو تکرار می‌کنه و از همه بدتر اینکه به معنای واقعی کلمه بولشت تلاوت می‌کنه. حرفی که توی یه جمله می‌شه گفت رو توی ۱۰ تا جمله می‌گه و من همیشه حین گوش دادن به یاوه‌سرایی‌هاش مترصد فرصتی هستم برای کات دادن حرف‌هاش و خداحافظی و قطع تماس.

این درحالیه که من اونقدرها هم آدم بی‌حوصله‌ای نیستم. اگه بخوام یه آدم بی‌حوصله‌ی واقعی نشونتون بدم، باید به شوهرخاله‌م اشاره کنم. تماس‌‌های من و شوهر خاله‌م به زحمت به ۲۰-۳۰ ثانیه می‌کشه. همیشه قبل از اینکه حرفم تموم شه، شوهرخاله‌م «خداحافظ» رو می‌کوبه توی دهنم و گوشی رو قطع می‌کنه و من هاج و واج حرف‌هام رو مرور می‌کنم که آخه کجاش اضافه یا زیاده‌گویی بود؟ 


 الان با جفتشون تماس داشتم. یه لحظه تخیل کردم مکالمه‌ی این دو بزرگوار رو با همدیگه. مکالمه‌ی وحشتناکی می‌شه، مکالمه‌ی دو تا آدم روانی. 


۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 06 May 18 ، 19:18
شِـــ‌یدا ..

در مورد چندتا موضوع خیلی مهم می‌خوام صحبت کنم. اولیش سیبیلامه. چندروزیه که خیلی بلند شده و هی میره تو دهنم و از اونجا که بنده ذاتاً آدم روان‌رنجوری هستم، بدجوری نسبت به تغییرات این چنینی وسواس پیدا می‌کنم و شرایط جوری رقم خورده که روزانه حدود ۶-۷ ساعت در حال سیبیل خوردن باشم. برای اینکه بیشتر و عمیق‌تر با این تصویر روبه‌رو بشید، ازتون خواهش می‌کنم که تصور کنید نشستید توی مترو یا اتوبوس یا هر فضای تنگ دیگه‌ای و روبه‌روتون یه آقایی با دندونای زرد و کج و معوج‌، داره سیبیلاش رو می‌خوره و به چشمان زیبای شما نگاه می‌کنه.

موضوع مهم بعدی، افزایش نرخ عوارض خروج از کشور توسط دولت در سال پیش روئه. می‌دونم این موضوع مربوط به چندماه پیشه ولی من یادم رفته بود که در موردش اظهار فضله کنم، لذا گیر ندید. از نظر بنده، دولت یکی از بهترین راه‌‌ها رو واسه افزایش مالیات و کسب درآمد استفاده کرده. به طوری که این افزایش نرخ هرگز متوجه اقشار ضعیف‌ جامعه نیست و از جیب کسایی کسر میشه که چنین مبلغی واسشون چندان قابل توجه نیست. به عنوان مثال، مادر من بعد از شنیدن خبر افزایش نرخ عوارض خروج از کشور اذعان داشت؛ چه فرقی می‌کنه، فوقش سالی یکی دوبار بشه، که در مقایسه با بقیه‌ی هزینه‌های یه سفر، ۷۰ تومن چندان توفیری با ۲۰۰ تومن نداره. (نقل به مضمون). برای شفاف سازی، لازم می‌دونم اذعان بدارم که مادر من حداقل ماهی ۳- ۳,۵ حقوق بازنشستگی می‌گیره، و از پس‌اندازی که داره هم، ماهی حداقل ۲ تومن سود داره. به عبارتی، حدود ۵- ۶ تومن درآمد برای کسی که سرپرست خانوار نیست و هزینه‌ای واسه اجاره خونه یا تهیه‌ی جهیزیه برای دختر یا غیره نداره. اگه فرض کنیم که بابام هم ماهی ۶ تومن درآمد داشته باشه، به این نتیجه می‌رسیم که ۷۰ تومن با ۳۰۰ تومن برای سفر این خانواده‌ی متوسطِ دونفره که فوقش دوبار در سال ممکنه اتفاق بیفته، واقعا زیاد فرقی نداره. 

نقطه‌ی مقابلش منم که نشستم روبه‌روی شما، با دوندونای زرد و کج و معوج، در حال سیبیل خوردن. برای شهروندان کم‌درآمدی(poor but proud) مثه من ۷۰ هزار تومن با ۲۰۰-۳۰۰ هزار تومن تفاوت خیلی تعیین‌کننده‌ای محسوب می‌شه. به خصوص وقتی که چندین بار در سال تکرار بشه. اما مسئله‌‌ای که وجود داره، اینه که اقشار کم‌درآمدی مثه من، هرگز سفر کاری یا تفریحیِ خارج از کشور نمی‌رن. به عبارتی، اصلاً ما ناخن نداریم که باهاش کونمون رو بخارونیم، دیگه چه برسه به اینکه بخوایم به خاطر افزایش نرخ ناخن‌گیر(nail clipper) ناراحت بشیم. ممکنه این پرسش در اذهان مستهجن شما به وجود بیاد که؛ پس این همه سر و صدا واسه این افزایش نرخ از طرف کی بود؟ اگر بحث‌های علمی و کارشناسی رو بذاریم کنار- چون ما عوام‌الناس(vulgar) نیازی به بحث جدی و کارشناسی نداریم- افرادی که به خاطر این قضیه ناراحتی می‌کنند، از دو حال خارج نیستند. یا از اقشار پردرآمد جامعه محسوب میشن که پس گه می‌خورن به این یه چس(very little) پول اعتراضی داشته باشند! یا از اقشار کم‌درآمدی هستند که تا پیش از این، یه مقدار چس‌خوری(parsimony) چاشنیِ زندگی‌شون می‌کردند و به ترکیه، گرجستان و غیره سفر قطر می‌کردند(Mr.Hayati remarks). این عزیزان هم می‌تونند از این پس کمتر از این گه‌خوریا(the opposite of chos khori) مرتکب بشن و در عوض به جاذبه‌های گردشگری ارزانِ داخل کشور مثه امام زاده شلغم، سه راهی سلفچگان، حرم مطهر امام ‌خمینی و دیگر مناطق اقماری مراجعت کنند. البته به شرطی که ما را از دعای خیر خودشان محروم نفرمایند.

۱۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 25 March 18 ، 01:10
شِـــ‌یدا ..

من از سه‌تیغ کردن خوشم نمیاد. همیشه وقتی که پیتر سه‌تیغ می‌کنه، بهش میگم که قیافه‌ش مثه خایه‌های آقا باقر میشه. پیتر می‌گه ریشاش درست درنمیاد. یکنواخت نیست. من می‌گم که اتفاقا ریش تُنُک قشنگ‌تره. پیتر میگه؛ تو هر چی که خودت داشته باشی رو قشنگ می‌دونی و به عنوان قشنگی مطرحش می‌کنی. تو فقط یه خودشیفته‌ی گوزویی. حرفش رو تأیید می‌کنم و می‌گم که گه نخوره. بعد نمی‌دونم بحث فلسفی‌مون به کجا کشیده میشه که ازش می‌پرسم؛ به نظرت زن‌ها چرا bra می‌پوشند؟ پیتر می‌گه که نسبت به اینجور جزئیات هیچ کنجکاوی‌ای نداره و فقط ترجیح می‌ده که از اون عضو زیبا لذت ببره. طبق معمول به گوگل متوسل می‌شم. من نمی‌دونم اون موقعی که گوگل نبوده، مردم پاسخ سؤالات بولشت خودشون رو چجوری پیدا می‌کردند؟ 

   ا ?why women wear bra. فقط همون لینک اولی رو باز می‌کنم. ابتدای متن نوشته که ۹۰ درصد زن‌های نورث‌امریکا دلیل این کارشون رو نمی‌دونند. یعنی مسئله بسیار‌ فراگیر و جهان‌شموله. در ادامه‌ی بحث فنی‌مون به پیتر میگم که سینه به نظرم چیز خیلی زایدی میاد. یعنی اصلاً دوست ندارم دوتا چیز، مثه پرتغال، یا حتی مثه پیاز از قفسه‌ی سینه‌م آویزون باشه. احساس اضافه بودن دارم نسبت بهش، احساس سنگینی. پیتر می‌گه؛ احتمالاً زن‌ها هم همین نظر رو نسبت به بیضه دارند. احساس می‌کنند یه چیز خیلی ناجور و اضافی‌ایه که از لای پای آدم آویزونه. من می‌گم؛ حقیقتاً هم هر جور نگاه کنی، بودن تخم‌ها بین پاها دیزاین خیلی احمقانه‌ای داره. باید توی بدن یه جایی واسش تعبیه می‌شده. آخه چرا باید چیزی که انقدر حساس و آسیب‌پذیره رو به صورت آویزون طراحی کرد؟ اونم جلوی پاها. حساب کن از اول تاریخ چقدر مردها از این ناحیه صدمه دیدند و زجر کشیدند و جون خودشون رو به واسطه‌‌ی‌ این طراحی اشتباه از دست دادند. چندثانیه به احترام مردهایی که اینطوری پرپر شدند، سکوت می‌کنیم و بعدش من به واسطه‌ی فقدان حکمتی که در این دیزاین احساس می‌شه، نتیجه‌گیری می‌کنم که «خدا» وجود نداره¹. پیتر حرفم رو تأیید می‌کنه و میگه؛ گه نخور. 





1. یه بار دیگه هم توی خیابون به ماشینایی که از لاین BRT رد می‌شدند اشاره کردم و گفتم آیا اینکه هیچ عذابی بر سر این متخلفین نازل نمی‌شه، گواهی بر عدم وجود خدا نیست؟ ممدجعفر که کنار دستم نشسته بود کلی تحت تأثیر استدلالم قرار گرفت و گفت؛ «اگه یه روز وقت کردی، حتماً این کسشعراتو جمع‌اوری کن بده یه جا چاپ کنند، خیلی حیفه». 

+عنوان


۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 19 January 18 ، 00:47
شِـــ‌یدا ..

قهرمان داستان باید شبانه، پیش از طلوع، شهر را ترک می‌گفت و مأموریت بسیار مهمی را به انجام می‌رسانید. علی‌رغم خیالاتِ شما که قهرمان داستان باید مرد رشیدی باشد سوار بر اسبی سپید، قهرمان داستان ما جفت چشمانش لوچ بود و یک پایش لنگ می‌زد و بواسیر ناجوری هم داشت. در همان ابتدای راه، اسبِ بیمار و ضعیفش نیز زمین خورد و پای اسبش هم لنگ شد. اسب درد می‌کشید، کاری از دست قهرمان داستان ساخته نبود جز اینکه ناله‌های اسب را با بریدن سرش چاره کند. تیغ از  بند کمر باز کرد و به گلوی اسب گذاشت و شروع کرد به بریدن. تیغ کُند بود و فقط خرخره‌ی اسب را زخم ‌می‌کرد. حیوان ضجه می‌زد و به خود می‌پیچید. پشت سر هم چاقو را به گردن و کمر اسب فرو می‌برد اما زخم‌ها سطحی بود و نمی‌توانست جان اسب را بگیرد. تیغ تنها حیوان را زجرکش می‌کرد. برای خلاص کردن اسب چاره‌ای دیگر اندیشید. سنگ بزرگی برداشت و به سر اسب کوبید. یک‌بار، دوبار، سه‌بار ... ده بار. صورت اسب له شده بود و قهرمان داستان از نفس ‌افتاده، به صورت له‌شده‌ی اسب و سنگ و دست و ردایِ خونی خود نگاه می‌کرد. ناله‌های اسب اما سوزناک‌تر از قبل به گوش می‌رسید. قهرمان داستان که از اسب و اصل با هم افتاده بود، خشم خود را با تف کردن به روی اسب نشان داد و لنگان‌لنگان اسبِ نیمه‌جان را رها کرد و به راهش ادامه داد. فردای آن‌روز وسط بیابان برهوت، خودش نیز طعمه‌ی گرگ‌ها شد و با این گاوبازی‌هاش شاشید به داستان حماسی ما. خبر مرگش.

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 29 December 17 ، 16:15
شِـــ‌یدا ..

باز عاشقی مرا درنوردیده است. این مردِ زن‌پرست که من باشم، روزی ۱۷ مرتبه عاشق می‌شود. انگار مکانیسم فهم اینکه چرا فقط باید عاشق یک یا دو نفر شد را ندارد. علی ای و حال، اینبار عاشق اسمورودینکا شده‌ام. در ابتدا برایش توضیح دادم که ایران عراق نیست. ایران کشوری عربی نیست. ایران کلا هیچ گه خاصی نیست. ولی به هر حال با کشورهای اطرافش فرق دارد. هم جاهای خیلی گرم دارد، هم جاهای خیلی سرد. هم کوه و هم دریا.

 بعد برایش توضیح دادم که ما سیاه‌پوست نیستیم. چینی و هندی و منگل(مغول به انگلیسی میشه منگل) نیستیم. حتی برایش دو عکس فرستادم. یک عکس از دست‌هایم، یک عکس از پاهایم. برایش توضیح دادم که پوستم به آفتاب حساس است و به همین دلیل رنگ دست‌ها و پاهایم با هم متفاوت‌اند و کلا هر جا که تاحالا آفتاب خورده، با جاهایی که آفتاب نخورده، رنگش فرق دارد. البته بعد که به حرف‌هایم نگاه کردم، دیسکاور کردم که چرت و پرت گفته‌ام و در واقع جاهایی هست که تاحالا آفتاب نخورده اما نسبت به جاهای دیگری که آفتاب خورده، دارک‌تر است. مثل سوراخ‌های بینی و گوش و کون‌.

برایش توضیح دادم که ما هم شلوار جین و کت و شلوار می‌پوشیم و subway و BRT و election داریم. سر چهارراه‌هایمان، در خیابان‌هایمان دوربین داریم و زن‌هایمان روبنده ندارند و بعضاً خیلی هم اُپِن‌اند. معدودی از نظر ذهنی و عقلانی، و کثیری از نظر تحتانی. البته که کِلوز و قفل هم زیاد داریم. از مردهایمان چیزی نگفتم، مبادا آبروریزی بشود. از مادرقحبگی‌ها و دروغ‌های اپیدمی‌شده‌ در جامعه‌مان هم چیزی نگفتم. 

در عوض برایش گفتم که با شتر به این سو و آن سو نمی‌رویم و دهات‌ها و شهرهایمان پارک و چمن و علف دارد. هر چند که در آینده همه‌اش خشک می‌شود چون ممکن است خشک‌سالی شدیدتر بشود یا با آمریکا جنگ‌مان بشود و تحریم‌های خفن بشویم و نفت ‌و‌ گازمان به گوز خر بدل شود و نیروگاه‌های هسته‌ای و پالایشگاه‌هایمان با خاک یکسان بشود و کاخ‌هایمان کوخ بشود و مجبور شویم با شتر به این سو و آن سو برویم و ...



همینطور بحر روایت و بلاغت کلام را با هیجان درمی‌نوردیدم که احساس کردم مدتی‌ست اسمورودینکا هیچ نگفته. چندثانیه بعد کاشف به عمل آمد که اِپرنتلی اسمورودینکا یک ربات است و من تمام مدت با صفر و یک چت می‌کردم. 

۱۵ comment موافقین ۶ مخالفین ۰ 08 December 17 ، 00:09
شِـــ‌یدا ..


مقدمه
 حین دیدن فیلم(رگ خواب) گاهی با کوکب یه چیزی می‌گیم و می‌خندیم، گاهی من چشمام بسته میشه و به خاطر بی‌خوابی‌های این چند روزه چُرت می‌زنم. در هر صورت هیچ توجهی نمی‌تونم به فیلم داشته باشم. این در حالیه که کوکب این فیلم رو قبلا دیده بوده و حالا صرفا برای آوردن من اومده ببینه. بعد از فیلم، هوای خنکِ عصر خواب رو از سرم می‌پرونه. من دارم این نوشته رو با چندماه تأخیر می‌نویسم. منظور از هوای خنک عصر، عصر یه روز گرم تابستونیه. سه‌شنبه‌ست و چارباغِ بدون ماشین فضای قشنگ و آرومی پیدا کرده. کلی بچه‌ی کوچیک وسط خیابونِ سنگ‌فرش‌شده با اسکیت و دوچرخه و کالسکه تاب می‌خورند. مردمی که کنار خیابون و پیاده‌رو غذا و خوراکی می‌خورند. از توصیف رقص برگ‌ها به دست نسیم خودداری می‌کنم چون مدتهاست که بشر عن این توصیف رو درآورده. اولین باره که این آرامش توی یه فضای شهری به چشمم میاد. شهرهای ما از نداشتن همچین فضاهای آرومی رنج می‌برند. کوکب مدام در حال حرف زدنه.
نویز
موضوع حرف‌های کوکب بیشتر در مورد نقاشی و معماری و گالریه. معمولا اول حرف‌هاشو می‌فهمم ولی بعد از چند جمله دیگه نمی‌فهمم چی میگه. نمیشه بهش گوش کرد. صداش بیش از حد یکنواخته. حرف زدنش سریعه و فراز و فرود نداره و ناخودآگاه باعث میشه به حرف زدنش بی‌توجه باشی. ضمن اینکه من تمایل زیادی به شنیدن در مورد نقاشی و معماری و گالری ندارم. توی میدون، به بچه‌هایی که گل‌کوچیک بازی می‌کنند نگاه می‌کنم و با حسرت بهش میگم؛ «چقدر من تو کوچه‌ پس‌کوچه‌ها بازی می‌کردم وقتی بچه بودم». کوکب بازوم رو میکشه و میگه «جلوتو بپا». درشکه با سرعت نسبتا زیادی از کنارم رد میشه و با دور شدنش، صدای تلق‌تلق برخورد نعل اسب با سنگ‌فرش‌‌ ضعیف و ضعیف‌تر میشه.

پسرک دستفروش
 میریم کنار حوضِ وسط میدون می‌شینیم. حالا موضوع حرف‌های کوکب معیارهای زیبائیه. دو تا کفتر عاشق آستین شلوارهاشون رو بالا زدند و کنار حوض قدم می‌زنند. چندتا بچه هم وسط حوض آب‌بازی می‌کنند. دوتا دخترِ داف‌مسلک با بک‌گراند عالی‌قاپو از همدیگه عکس می‌گیرند. هزارتا عکس با پوزیشنای مختلف؛ ایستاده، نشسته، با لب‌های غنچه، دست به کمر و از همین ادا اطوارایی که قراره باهاش پدرِ پسرایِ پدرسوخته رو در بیارند. چه خیالی، چه خیالی.
 یه پسر دستفروش ۷-۶ ساله میاد جلوم وایمیسه و یه لواشک میذاره تو دستم٬ میگه؛ بِخَر. من فقط بهش نگاه می‌کنم و پیرو بحث‌ زیبایی‌شناسی‌مون از کوکب می‌پرسم؛ الان به نظرت این(پسر دستفروش) خوشگله؟ کوکب میگه نه. میگم: ولی به نظر من خیلی خوشگله. پسره دوباره میگه؛ «تورو خدا یه لواشک بخر... دو تومنه». به کوکب میگم؛ «به نظرت این(پسر دستفروش) خدا نیست؟» کوکب می‌خنده و میگه؛ «نه‌، نیست.»
 پسر دستفروش که تاحالا به عمرش همچین حرفایی نشنیده، یه بار دیگه بی‌حوصله بسته‌ی لواشک رو تو دستم تکون میده و ازم میخواد که بخرمش. احتمالا هیچکس تاحالا بهش نگفته بوده "خدا". قطعا در آینده هم کسی بهش نمیگه. در جواب اصرارش برای خریدن جنسش میگم؛ «نه عزیزم». پسره هم بهم چندتا فحش میده و میره. کوکب خنده‌ش میگیره و میگه «چقدر حوصله داری که می‌تونی اینارو تحمل کنی. من اگه باشم، همون اول سرش داد می‌کشم تا بره و بهم پیله نکنه».
 به همین مناسبت خاطره‌ی زورگیری کردنمون از یه گدا رو واسش تعریف می‌کنم؛{یه بار با پیتر داشتیم راه می‌رفتیم که یه گدا ازمون خواست بهش پول بدیم و ما به جای پول دادن، بهش پیله کردیم که نصف پولایی که کاسبی کرده رو رفاقتی ببخشه به ما. و گداهه قسم می‌خورد که هیچی کاسبی نکرده. ما هم تهدیدش کردیم که به زور جیب‌هاشو می‌گردیم. گداهه که فهمیده بود ما خل‌وضعیم، شروع کرده بود به فرار و منم به دنبالش می‌دوئیدم و پیتر نشسته بود رو زمین و از خنده ریسه می‌رفت}.
کوکب با خنده میگه؛ «شما دوتا جزو احمق‌ترین آدمایی هستید که من تو عمرم دیدم». میگم «مگه بده احمق بودن؟» میگه «شاید، گاهی».


سلطان احساس[Fart]
چند ثانیه سکوت می‌کنیم و دوباره کوکب حرف زدن رو از سر می‌گیره.
 حرفش رو قطع می‌کنم و می‌گم؛
- تو دوست داری بدون وقفه حرف بزنی.
+ آره، وقتی با کسی احساس راحتی کنم، مخش رو می‌خورم از بس حرف می‌زنم. و برای تو شدیدتر هم هست.
- چرا من؟
+ وقتی به آدما نزدیک میشی، با حرفاشون زخمی‌ت می‌کنند. با نیش‌ها و قضاوت‌هاشون. اما تو خار نداری. فقط گوش می‌کنی. میشه با خیال راحت حرف زد برات. البته این قضاوت نکردن و هیچی نگفتنت بعضی وقتا باعث میشه مثه مجسمه و جنازه به نظر بیای.
- البته شخصاً همچین حسی نسبت به خودم ندارم. اتفاقا خیلی احساس زنده بودن می‌کنم و اگه مسخره‌م نمی‌کنی، فکر می‌کنم آدم خیلی احساساتی‌ای هستم.
+ خب احساساتت زیادی درونیه. برای خودت زنده‌ای، اما واسه بقیه شبیه مجسمه می‌مونی.
- باید احساساتم رو واسه بقیه بیان کنم؟
+ بیان هم کنی، واسشون گیج‌کننده و خسته‌کننده‌ست.
- دقیقا٬ منم به همین دلیله که هیچی نمیگم‌.
+ خب، به هر حال، هر چی. هر غلطی می‌خوای بکن. فقط بذار من راحت حرفامو بزنم و هی حرف زدنم رو قطع نکن.

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 01 November 17 ، 12:59
شِـــ‌یدا ..

دیشب بهرام رادان و سردار رادان و مسعود رایگان و افسانه‌ بایگان اومده بودند پشت در اتاقم و گیر داده بودند که پاشو. منم حرص می‌خوردم که آخه اینا منو چیکارم دارند؟ چرا اصرار دارند بیدارم کنند؟ 

آخرش بیدارم کردند ولی وقتی در اتاق رو باز کردم، دیدم هیچکس پشت در نیست. دوباره خوابیدم. اینبار مهدی- پسرِ پسرعمه‌م- رو دیدم که نشسته بود یه گوشه و گریه می‌کرد. بار آخری که دیده بودمش، یه بچه‌ی کوچولوی ۴-۵ ساله بود. اما دوهفته پیش که عکسش رو دیدم، با یه مرد بزرگ و بالغ(۱۴ ساله‌ی ریش و پشم‌دار) رو‌به‌رو شدم و از شدت تعجب واژگون شدم. حالا در هیئت همون بچه‌ی ۴ ساله‌ی کوچولو داشت گریه می‌کرد. منو که دید بغضش ترکید و اومد بغلم. گفتم چی شده عزیزم، چرا داری گریه می‌کنی؟

دو خط اشک از روی گونه‌هاش راه افتاده بود و زیر چونه‌ش به هم پیوند می‌خورد. با انگشتهای کوچولو و تپلش اشک‌هاش رو پاک کرد. آب دهنش رو با مکث زیاد قورت داد و لابه‌لای نفس‌نفس زدنش گفت؛ «چندتا دختر جقی ماشینم رو دزدیدند». و بعد با همون دستای کوچولو و تپلش سوئیچ ماشینش رو نشونم داد. گفتم پناه بر خدا، و نشستم کنارش و با هم کلی گریه کردیم. اینبار ساعت ۳ صبح با گریه از خواب بیدار شدم. نصف صورتم خیس اشک شده بود. رفتم توی حمام تا دست و صورتم رو بشورم و مسواک بزنم.

 از سر شب همینطور دمر دراز کشیده بودم پایین تخت و نه لباس عوض کرده بودم، نه مسواک. پنجره‌ تا ته باز بود و کمر و شونه‌هام روی این سرامیکای یخ‌زده خشک شده بود. مسواکم رو زدم و برگشتم کنار تخت، لباس‌های کثیفم رو در آوردم و انداختم زیر تخت. خواستم رو تخت بخوابم. ولی تخت پر از آتاآشغال بود. اومدم تو آشپزخونه آب بخورم، توی یخچال یه تیکه کیک دیدم و خوردمش‌. برگشتم کنار تخت، ملافه‌ی نازکم رو کشیدم دور خودم و در حالی که یادم افتاده بود تازه مسواک زدم، بدون لباس روی سرامیکای پایین تخت خوابیدم.



پاورقی؛

۱- بابام میگه مدل زندگیت مثه این کارتن‌خواباست.

۲- یادم نمیاد دوران طفولیت کسی بهم «شب به خیر عزیزم» گفته باشه. اگه اشتباه نکنم، هر شب آخرین چیزی که می‌شنیدم این بود که؛ «پاشو برو سر جات بخواب». 

۳- تا ۱۷-۱۸ سالگی کارکرد بالش رو درک نمی‌کردم. روی کاغذ و به لحاظ تئوری می‌دونستم که واسه زیر سر ساخته شده لکن در مقام عمل واسم کاربردی نداشت. به همین دلیل معمولا سرم رو می‌کردم زیر بالش یا بالش رو می‌ذاشتم رو سرم و می‌خوابیدم.

۴- چرا این دخترا ماشین مهدی رو دزدیدند؟ 

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 27 September 17 ، 19:04
شِـــ‌یدا ..

گفت؛ «اینجا باید هوای همدیگه رو داشته باشید».

[من به کف زمین نگاه می‌کردم و به زخم روی دستم ور میرفتم.]

گفت؛ «به نفعتون نیست که زیرآبی برید».

[من دستم رو بردم نزدیک دماغم و به کفشای اون یارو خیره شدم که مثل گاوچرونا بود]

گفت؛ جوری باشید که همه بگن «ایول فلانی اومد» نه اینکه وقتی اومدی، بگن؛ «ای وای فلانی اومد».

[داشتم خودم رو تصور می‌کردم که لباس گاوچرونی پوشیدم و یه هفت‌تیر دستمه و اینکه چقدر این تیپ و قیافه به شخصیتم میاد]

یهو از بین اونهمه آدم رو به من کرد و گفت؛ واکنش دیگران نسبت به حضور شما چجوریه؟

[من هول شدم]

یه چند ثانیه مکث کردم و یه خورده مِن‌مِن کردم و گفتم؛ ببخشید... صادقانه بگم؟

دستش رو تکیه داد به صندلی و گفت؛ «آره. بهمون بگو وقتی میای بقیه چی میگن؟»

جوابم جلسه رو به هم ریخت؛

«میگن باز این کسخل پیداش شد‌».

۷ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 15 July 17 ، 00:27
شِـــ‌یدا ..

گفتم؛ نمی‌دونم چرا این زن‌داداش من بعد اینهمه سال هنو وقتی منو میبینه و باهام حرف میزنه، یه حالیه، یه جورایی انگار خیلی رسمیه. نه به این معنی که خشک برخورد بکنه‌آ، بیشتر از اون لحاظ که انگار معذبه، اصلا انگار هول میکنه تا با من حرف میزنه. انگار با من راحت نیست‌. اصلا بذار راستشو بگم؛ در مواجهه با خیلی از زن‌ها این موضوعو حس کردم. به خصوص جوون‌تر‌ها.

مندی گفت؛ بهشون حق بده. منم وقتی قیافه تو رو می‌بینم کپ می‌کنم و هول میشم.

گفتم؛ آخه چرا؟  من که قلب خیلی رئوفی دارم!!

به پیتر گفتم؛ مگه نه؟

پیتر حواسش اونور بود.

زدم پس کله‌ش و گفتم؛ هوووی... بزغاله... مگه نه؟

پیتر گفت؛ ها؟!... آره ... خیلی قیافه‌ت تخمیه. منم گاهی می‌ترسم.

گفتم؛ نه نه... قلب رئوفم رو بگو. 

گفت؛ ها؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.



داشتم واسش توضیح میدادم ماها که قدمون کوتاهه باید بریم چین زندگی کنیم.

گفت؛ مگه تو قدت چقدره؟ 

گفتم؛ ۱۶۰ تا‌.

گفت؛ چندکیلویی؟ 

گفتم؛ ۹۲ کیلو.

گفت؛ ناتالی پورتمن هم قدش ۱۶۰ تاست. 

گفتم؛ با کفش یا بدون کفش؟ 

گفت؛ چی میگی تو؟ 

گفتم؛ من قدم با کفش ۱۶۰ تاست. 

گفت؛ احمقی تو؟

گفتم؛ ناتالی پورتمن هم ۹۲ کیلوئه؟ 

گفت؛ هان؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.




خواست درو ببنده، گفتم؛ نبند. 

آخر بست. بلند شدم داد زدم؛ «در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامشِ پُر مهرِ نسیم». بلندتر داد زدم؛ های تخم‌سگ با توئم، میگم درو نبند.

هاج و واج نگاه کرد و گفت؛ تخم‌سگت رو ببینم یا شعر لطیفت رو؟ 

دوباره گفتم: نبند درو.

از پله‌ها پایین رفت و گفت؛ احمقی تو؟

گفتم؛ آره، اما دیگه درو نبند.

گفت؛ ها؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 14 July 17 ، 15:58
شِـــ‌یدا ..

پیتر از سمنان برگشته بود. منم از تو غار. شب سال تحویل با هم وعده کردیم تا بعد از دو سال همدیگه رو ببینیم. هوا بارونی بود و سال ساعت ۱ و ۲ شب تحویل می‌شد. قیافه‌ها تغییر کرده بود. من به گا، اون به گا. هر کدوم یه جوری. من بیشتر. موهای جفتمون بلند شده بود. به همین دلیل تغییر قیافه‌ها خیلی به چشم میومد. قیافه‌هامون مردونه شده بود، تیپ‌هامون مثه این آدمای سرگشته و جدا از جامعه. هوا سرد بود. شبِ سال تحویل، همه جا بسته‌ بود ولی یه کافه‌ی تخمی نزدیک «هتل پُل» باز بود. پله می‌خورد می‌رفت پایین. جز ما و چندتا خدمه‌ی کافه، هیچکس اونجا نبود. جلوی کسی نشسته بودم که تا چندسال پیش اصلا آدم حسابش نمی‌کردم ولی آروم‌آروم داشت تبدیل می‌شد به کسی که نزدیک‌تر از بقیه به خودم حسش می‌کردم. همچنان نمی‌شد جزو آدمیزاد حسابش کرد. اتفاقی که رخ داده بود این بود که منم دیگه آدم محسوب نمی‌شدم و به همین دلیل خیلی خوب همدیگه رو درک می‌کردیم. از اون شب مدام با هم چت می‌کردیم. فکرها به هم نزدیک بود، علاقه‌ها به هم نزدیک بود و درک متقابل بین ما بیداد می‌کرد و از همه مهمتر، واسه هم جدید بو‌دیم. چند روز که گذشت، گفتم «چرا انقدر بد دهن شدی؟» آخه حین حرف زدن، مدام آلتش رو به جاهای گوناگونی ابلاغ می‌کرد. بیش از حد از کلمه‌های «ک»دار استفاده می‌کرد. گفت «تقصیر ممده». ممد بچه کرج بود و توی سمنان هم‌خونه‌ی هم بودند. می‌گفت «از بس فحش می‌داد منم عادت کردم».

 این در حالی بود که من اون زمان از شنیدن اصطلاحات رایجی مثه «کسخل» هم احساس بدی پیدا می‌کردم. چون مدت زمان زیادی بود که این حرفا رو نشنیده بودم. شما هم اگه یه سال توی غار زندگی کنی، وقتی برگردی بین مردم، دیگه خیلی چیزا به مذاقت خوش نمیاد. و وقتی باهاش روبه‌رو بشی، احساس بیگانگی میکنی و چه بسا حتی ممکنه شوکه بشی. ولی جای نگرانی نبود. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه. چه خوب، چه بد. فقط زمان نیاز داشت.


حالا، بعد از چندسال، چندوقت پیش بهش گفتم؛ «یادته وقتی از سمنان برگشته بودی، چقدر بد دهن شده بودی؟» گفت عاره. گفتم «اما حالا دوباره گوگولی مگولی شدی و مؤدب». گفت «عاره، تازه دلم می‌خواد مؤدب‌تر هم بشم.» گفتم؛ «خیلی مسخره‌س که محیط انقد رو آدم تأثیر بذاره، نه؟» گفت عاره. گفتم «حالا با آدمای بهتری معاشرت داری و حرف زدنت هم آدموار شده. اما برعکس تو، من توی محیطی هستم که آدماش حین گفت‌و‌گوهای روزانه‌شون، مدام زیر و بند خوار و مادر همدیگه رو می‌کشند وسط و یه عمود لحمی هم بهش الصاق می‌کنند و چیزهای گوناگونی رو به جاهای گوناگونی ارجاع میدن». گفت «عاره». گفتم «کیرِ خر و عاره».

۶ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 04 July 17 ، 16:10
شِـــ‌یدا ..
۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 29 June 17 ، 16:05
شِـــ‌یدا ..

همش توی سر و مغز هم می‌زدیم. از سرِ بازی. الکسی هرگز جنبه‌ی این بازی‌ها رو نداشت. وسطِ زدن‌ها وحشی می‌شد و کنترل خودش رو از دست می‌داد و نمی‌تونست درک کنه که این دعوای واقعی نیست. اصلا جنبه نداشت. اما ما جنبه داشتیم. همدیگه رو خیلی محکم می‌زدیم و بعد می‌خندیدیم. شب‌ها توی پارک مشتاق، توی اون تاریکی روی چمن‌ها شروع می‌کردیم همدیگه رو زدن. اول با کُشتی شروع می‌شد و بعد با مشت و لگد. تا اینکه کسی به گه خوردن میفتاد یا اینکه برای کسی اتفاق خاصی می‌افتاد و بازی هیجان‌انگیز و وحشیانه‌مون تموم میشد. گاهی هم کَل می‌نداختیم که مشت بزنیم تو شکم همدیگه و یا ساق پاهامون رو بکوبیم به هم ببینیم کی بیشتر دووم میاره.


صالح و اینا یه خونه‌ی سه طبقه‌ی سه واحدی داشتند که طبقه‌ی اول مامان و باباش بودند و طبقه‌ی دوم صالح و داداشش و طبقه‌ی سوم خالی بود. موقع امتحانا که می‌شد به بهونه‌ی اینکه خونه‌ی صالح و اینها داریم درس می‌خونیم، می‌تونستیم شب نریم خونه‌ی خودمون. دیروقت که می‌شد از خونه‌ی صالح و اینا می‌زدیم بیرون و می‌رفتیم توی پارک‌ها والیبال بازی می‌کردیم. توپ وقتی روی ساعدهامون می‌خورد، درد میومد اما ما داشتیم حال می‌کردیم. هر چند که پنجه‌هامون از سرما یخ زده بود. یه بار کنار ساختمون خانه‌ هنرمندان بودیم و یکی از پنجره‌های خانه‌ی هنرمندان رو شکستیم و زود در رفتیم.


سوم دبیرستان بودیم که امیر یه رنو خرید. با اینکه گواهینامه نداشت اما باهاش رانندگی می‌کرد. آخر شب داشتیم از شاندرمن برمی‌گشتیم و توی خیابون خلوت امیر با ماشینش گاز می‌داد و می‌گفت که دور موتور ماشینش رو ببینیم و کف کنیم. مهدی گفت که کوچه رو رد نکنی، همینجاست. امیر خواست با دستی بپیچه توی کوچه. محاسباتش غلط از کار در اومد و تایر ماشین گیر کرد به جدول و ماشین چپ کرد. همه از ترس ریده بودیم به خودمون. دونه دونه از ماشین میومدیم بیرون و ... که یهو امیر زد زیر خنده. ما هم شروع کردیم به خندیدن. ماشین وسط خیابون چپه بود و مردم ما رو می‌دیدند که چپ کردیم و مثه مست‌ها داریم بلند بلند می‌خندیم‌‌، ساعت ۱۲ شب. دوتا از تایرهای ماشین پکیده بود و نمی‌دونستیم چیکار کنیم.


سال دوم دبیرستان که تموم شد، برای اولین بار سفر مجردی رو تجربه کردیم. تابستون بود و رفتیم مشهد. من و پوریا یه روز دیر تر به چهار نفر دیگه ملحق شدیم. شب دوم همسایه‌ی کناری اومد دم در اتاق و عصبانیتش رو ابراز کرد و گفت دو شبه از دست شما خواب نداریم. صدای خندیدنتون و صدای سیگار کشیدنتون!!! صدای قلیون کشیدنتون. صدای ورق بازی کردنتون و ... صالح که بیشتر از همه ریش و سیبیل داشت رو انداختیم جلو که بره عذرخواهی کنه. شبا تا صبح به همین مسخره‌بازی‌ها می‌گذشت و ‌صبح تا عصر می‌خوابیدیم و بعدش می‌رفتیم نماز مغرب رو توی حرم مطهر اقامه می‌کردیم و بعدش می‌رفتیم توی مشهد بگردیم. یه شب از روی پل هواییِ کنارِ پارک ملت رد می‌شدیم که مهدی به یکی چپ نگاه کرد و با اینکه اونها سه نفر بودند و ما ۶ نفر بودیم، اما آخرش دو تا لگد گذاشتند زیر کونمون و ما هیچ نگفتیم. چون یکیشون چاقو در آورد و ما فقط شیش تا بچه سوسول بودیم و تازه ۱۷ سالمون شده بود. هر چند بعدش موقع شام خوردن واسه هم لاف می‌زدیم که باید می‌گرفتیم پاره‌شون می‌کردیم و حیف که خسته بودیم و توی این شهر غریب و اگه توی دهات خودمون بودیم و همچین جسارتی بهمون می‌کردند، فلان و بهمان. زر مفت.


۴ ساله که از پوریا خبر ندارم. فخری رو هم آخرین بار دوسال پیش دیدمش. صالح و اینا خونه‌شون رو فروختند و یه خونه نزدیک ما خریدند. انقدر نزدیک که من می‌تونم از پنجره‌ی اتاقم ورودیِ کوچه‌شون رو ببینم. اما با هم کاری نداریم. الکسی رو زیاد دیدمش این چندسال اما دیگه به اون معنا دوستی چندانی نداریم. مهدی رو چند روز پیش باهاش حرف زدم و از اوضاع خودمون واسه هم تعریف کردیم و گفت که از پتروشیمی میخواد بیاد بیرون و بره ارشد بخونه و بعد به هم گفتیم که خوشحال میشیم همدیگه رو ببینیم.

۷ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 02 June 17 ، 13:06
شِـــ‌یدا ..

مناظره انتخاباتی برگزار می‌کنید؟ خاک بِ سرم، پخشِ زنده؟ 

حین مناظره، آقای هاشمی‌طبا دوبار از لغت اپوزیسیون استفاده کرد. اصن شما برو یه آمار بگیر ببین چند درصد از ملت معنی اپوزیسیون رو میدونه؟ 

نکنه واقعا انتظار داری این جماعت نامزد اصلح رو انتخاب کنند؟ 

هر چی این هاشمی‌طبا بگه خیلی از چیزا دست دولت نیست، توانایی دولت محدوده و انجام خیلی از کارا امکانش نیست، هیشکی توجهی نمیکنه. حرف حساب معمولا طرفدار نداره. حرف باید هیجان داشته باشه. هر چقدر گل‌شعر تر، هیجانش بیشتر.

اینا یکی مثه قالیبافو میخوان که بهشون بگه من اگه رئیس جمهور بشم، پنج میلیون شغل ایجاد میکنم. پیتر چندروز قبل میگفت؛ «پنج میلیون شغل رو می‌خواد از تو ** عمه‌ش ایجاد کنه؟»

بفرما، اینم از طرز صحبت کردن روشنفکر جامعه‌ی ما. وقتی پیتر(با اون عظمتش) اینطوری نظر میده، دیگه از بقیه چه انتظاری داری؟

اصن چرا راه دور بریم؟ همین خودِ من... فکر میکنی دوره قبل واس چی رفتم به حسن رأی دادم؟ 

نه عزیزم. قربون اون شکل ماهت. من اصن واسه حسن نرفته بودم. اگه یادت باشه، ۴ سال پیش همراه با انتخابات ریاست جمهوری، انتخابات شورای شهر هم بود. اونموقع، دخترعموی ما تازه از بلاد کفر برگشته بود و رفته بود کاندیدای شورای شهر شده بود. 

ارادت ما به ایشون برمیگرده به ۱۲- ۱۴ سال پیش. وسط فضای سبز خونه‌ی مامان‌بزرگه بودیم و داشتیم به صورت مختلط گل‌یا‌پوچ بازی می‌کردیم. من و دخترعمو افتادیم تو یه تیم و با هم تشریک مساعی کردیم و زرت و زرت نسبت به رقبا پیشی گرفتیم. این اولین(آخرین) همکاری ظفرمندانه‌ی من با جنس مخالفم محسوب می‌شد. 

با اینکه بیش از ۱۰ سال اختلاف سنی داشتیم، ولی هرگز این اختلاف سن موجب سوء مدیریت نسبت به روند بازی نشد.

به همین دلیل وقتی فهمیدم سال ۹۲ کاندید شده، همه تن چشم شده بودم و توی مسجد دمبال اسم دخترعمو و کد مربوطه میگشتم.

بعد با خودم گفتم ما که تا اینجا اومدیم، بذار یه گوشه‌ی چشمی هم نسبت به حسن داشته باشیم. و این بود که از کرامت خودمون بهش بخشیدیم و چار سال شد رئیس جمهور. 

حالا انتظار داری یه همچین ملت بی‌شعوری که صرف موفق بودنِ دخترعموشون توی مدیریتِ بازی گل‌یا‌پوچ میرن بهش رأی میدن، نامزد اصلح انتخاب کنند؟ 

موافقین ۱ مخالفین ۰ 29 April 17 ، 21:20
شِـــ‌یدا ..
من وسط یه بحثی اینو گفتم. بعد گفت این ربطی نداشت و این ضرب‌المثل رو «فن در روهه» ساخته و تو معماری یه چیز خیلی معروفیه و غیره.
گفتم چرت نگو، یه ضرب‌المثل معروفه که تو همه جا ممکنه کاربرد داشته باشه و تو شعر و آهنگ و کتابای مختلف ازش استفاده شده. اینی هم که میگی لابد ازش استفاده کرده.
بعد گفت؛ نه گه نخور بت میگم مال میس فن دروهه‌ هست و اینو از هر کی که معماری خونده بپرسی، بهت میگه و غیره. گوگل کردم که ببینم اصل جمله مال کیه. آها...رابرت براونینگ. کوبوندم گوشی رو تو سرش و گفتم؛ خفه شدی؟
شک کرد و گوگل کرد و رسید به این که میس فن در روهه به خاطر سبک کارش زیاد از این جمله استفاده میکرده و فلان و بهمان. 
 از سر شب تاحالا دارم حالش رو میگیرم. مثلا میگم؛ به نظرت عمل شنیع «گوزیدن» رو کدوم معمار بنیان نهاده عجقم؟
حالا هم اینجا جلو من نشسته و داره شکستش رو هضم میکنه. مرتیکه بوزینه.
۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 10 April 17 ، 00:21
شِـــ‌یدا ..

یه دختر ۲۶-۲۷ ساله‌ی خیلی چاق رو در نظر بگیرید. که یه رژ لب خیلی قرمز هم به لبهاش زده و روبه‌روی شما ایستاده. برای اینکه بتونید بهتر تصورش کنید لازمه که من جزئیات بیشتری رو بنویسم‌. منتها من انگیزه و حال این کار رو ندارم.

به هر حال فرض کنید که باهاش وارد صحبت میشید. نه به این خاطر که شما آدم خوش‌مشربی هستید، به این دلیل که اون آدم خیلی برونگرا و حرافی هست. البته در اینکه شما هم شنونده‌ی خوبی هستید شکی نیست و بارها بهتون ثابت شده که مردم از گفتن چیزایی که ناراحتشون میکنه به شما احساس بدی پیدا نمی‌کنند و اگه حوصله‌تون بکشه و باهاشون همراهی کنید، شروع می‌کنند از همه‌ تیکه‌های زندگیشون گفتن.

 بنا به همین خصیصه‌ای که ذکرش رفت، خیلی راحت از چاقی و وزن زیادش صحبت میکنه. با ارائه‌ی مثال‌هایی از؛ مکافات لباس خریدن، خسته شدن موقع راه رفتن و به خصوص بدشکل بودن ظاهری.

بعد بنا به برونگرایی وحشتناکی که داره، نظر شما رو میپرسه و شما خیلی رک بهش میگید که در نظر شما یکی از مهمترین(اگه نگیم مهمترین) فاکتورهای زیبایی، تناسب اندامه و باز بنا به برونگرا بودنش، حرف شما رو تأیید میکنه و به خاطر این حقیقت ناراحتی خودش رو ابراز می‌کنه. میگه که اخیرا چقدر برای وزن کم کردن تلاش کرده.

بعد شما بهش میگید که؛ شاید اگه نوع نگاهمون رو به اینجور چیزا تغییر بدیم، اتفاقات بهتری بیفته و خوشحالتر بشیم. بعضی چیزا دست ما نیست و از دایره اختیارات ما خارجه. مثل همین وزن بدن. ما به جای ور رفتن با این چیزایی که دست ما نیست، باید به چیزایی فکر کنیم که تحت تاثیر و اختیار ما هست. مثلا اگه می‌خوایم وزن کم کنیم، به این فکر کنیم که هر طوری هست هفته‌ای سه بار بریم باشگاه ورزش کنیم. یا با خودمون قرار بذاریم که از ساعت ۷ شب به بعد دیگه غذای زیادی وارد معده نکنیم و حتی می‌تونیم ساعت ۸ شب مسواک بزنیم که خیالمون راحت شه‌ و اگرچه ممکنه اولش سخت باشه، ولی بعد از یه مدت به این رفتار عادت میکنیم.

اینا چیزاییه که تحت اختیار ما هست و وقتی اینا رو درست کنیم، اتفاقات بهتری میفته تا اینکه تمرکزمون رو بذاریم رو یه عدد مسخره که تابع فاکتورهای مختلفیه.

و بعد وسط همین حرفها مجبور بشید این گفتگو رو خاتمه بدید. و ۱۰۰ متر اونطرف تر، همزمان با نگاه کردن به چراغ عابر پیاده به این فکر کنید که خودتون چقدر به این حرفها عمل می‌کنید و چقدر روی «چیزایی که تحت اختیار و تاثیر شما هست» و «چیزایی که تحت اختیار مستقیم شما نیست» تمرکز میکنید؟ 

بعد با خودتون بگید؛ هیچی 

و با سبز شدن چراغ و رد شدن از خط عابر پیاده، به این فکر کنید که از دار دنیا فقط دوتا گوش بل دارید که اون هم به درد چس‌ناله‌های بقیه میخوره. نه خودتون.

۱ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 09 April 17 ، 10:43
شِـــ‌یدا ..


سالروز میلاد با سعادتم یکی از شلوغ‌ترین روزهای ساله. از این نظر که روز ۱۴ فروردین همه در حال دویدنند. تعطیلات تموم شده، مردم همه باید برگردن سر کار، سر زندگی روتین و همیشگی. بعضی‌ها هنوز توی راه‌اند. کسایی هم که رسیدند، بدجوری خسته‌ی راه‌اند. همه کار دارند. روز شلوغیه‌. خلاصه که کسی حواسش نیست.

با این وجود امسال ۸ تا پیام تبریک گرفتم. به ترتیب؛

۱-بانک ملت

۲-همراه اول

۳-بانک مهراقتصاد

۴-بانک تجارت

۵-موسسه اعتباری ثامن

۶-بانک ملی

۷-خاله کوچیکه

۸-یه بوزینه که چندسال پیش تو فیسبوک باهاش آشنا شدم و متاسفانه شماره‌م رو داره. 



+ ناگفته نمونه که صبح روز ۱۴ام، موقعی که داشتم بند کفشم رو می‌بستم، مادرم بهم گفت اگه بذارم بوسم کنه و بغلم کنه(چون چندساله که تو این قضیه تحریمش کردم) ۴ میلیون ریال پول رایج مملکت رو به عنوان کادوی تولد(باج) به صورت وجه نقدی یا انتقال بین‌بانکی بهم پرداخت می‌کنه. من در پاسخ بهش فقط گفتم؛ برو بابا.

موافقین ۳ مخالفین ۰ 05 April 17 ، 16:52
شِـــ‌یدا ..

گاهی، مثه حالا، نوشتن واسم هیچ لذتی نداره. بیشتر شبیه عق زدنه.

۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 15 March 17 ، 19:24
شِـــ‌یدا ..

چشمام دیگه سوی سابق رو نداره. به دوردست خیره میشم. اما تاری تصویر آزاردهنده‌ست. به عینک هم عادت ندارم. فکرشم نمی‌کردم قوی‌ترین جزء بدنم یه روزی اینطوری ضعیف بشه. کجاست اون چشمای تیز و هیز سابق؟ 

حالا چجوری می‌تونم چشم‌چرونی کنم؟ خدایا این اسباب گناه رو از من نگیر.

+ وقتی رفتم واسه خریدن عینک، دلم میخواست از این عینکا که با بند به گردن آویزون میشه داشته باشم. مثال زدم واسشون که کلاس اول که بودیم، دوستم-سلمان نوربخش- هم عینکش همینطوری بود ینی با بند به گردنش آویزون بود. لکن گفتند این چیزی که مدنظرته حالا(سال ۲۰۱۷) واسه سن و سال شما خیلی چیز ضایعی محسوب میشه. 


۷ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 14 March 17 ، 09:56
شِـــ‌یدا ..

نصفه شبی دیدیم شلوارک‌مون وسط اتاق افتاده، هوس کردیم شوتش کنیم. قبل از اینکه پا به شلوارک برسه، غافل از اینکه درِ کمد بازه، وسط راه کوفته شد به درِ کمد.

ما رو میگی؟ مثه یه مردِ قوی پامون رو گرفتیم و در حالی که از درد رو زمین به خودمون می‌پیچیدیم، به صورت mute ضجه می‌زدیم که اهل بیت و همسایه‌ها بیدار نشند. از ما آه، از پا دردِ جانکآه. دو سه دقیقه همینطور دندون به هم فشردیم و چشامونو مچاله کردیم و درد کشیدیم. 

تا اینکه دیدیم انگاری هیشکی قرار نیست بیاد ما رو در آغوش خودش پذیرا باشه و اصلا دریغ از یه بوس که تسلای این خاطرِ رنجور و دردِ عظیمِ ما باشه.

۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 14 March 17 ، 09:49
شِـــ‌یدا ..

من نسبت به حریم فیزیکی حساسم. حالم به هم میخوره از اینجور موقعیت‌هایی که بدن کسی، حتی از رو لباس، با بدنم تماس داشته باشه. برای آرامش داشتن و احساس راحتی کردن باید یه فاصله‌‌ای با دیگران داشته باشم. قبلا اینطور نبودم. ولی به مرور به این مرض دچار شدم.

سر همین قضیه، توی اتوبوس، توی سرویس، همیشه مایلم و سعی می‌کنم که کنار دخترها بشینم و اگر نشد، حتی‌الامکان کنار پسرهای ریقو و لاغر و کوچیک. چرا؟

توضیح بیشتر؛ وقتی کنار یه نره‌خرِ درشت بشینم، بای‌دیفالت چون هیکلش درشته، چند درصد از هیکلش میاد تو قسمت من. دست‌ها و پاهامون به هم میخوره و من از اینکه با گرمای بدن یه نفر دیگه، تماس پیدا کنم، یه حالی میشم. مثه وقتی که با آدمای استرسی دست میدی و دستشون عرقی و خیسه. حالا ببینیم وقتی نره‌خر داستان خوابش ببره، که معمولا هم میبره، چه اتفاقی میفته؟ اگه آدم باشخصیتی هم باشه و خودش رو جمع و جور کرده باشه و گوله کرده باشه تو قسمت خودش، وقتی خوابش ببره، آروم آروم دست‌هاش از هم وا میشه، پاهاش از هم وا میشه، ممکنه هی غش کنه طرف من، گردنش کج بشه طرف من و من اصلا حال و حوصله‌ی تحمل این مصائب جانکاه رو ندارم. به علاوه اینکه اصلا آدم خوش‌خوابی نیستم و نمی‌تونم مثه اون بگیرم بخوابم.

ولی مثلا اگه کنار یه دختر یا زن بشینم، اولا چون (معمولا) جثه‌ی نسوان کوچیکتر از جثه‌ی منه، هیچ درصدی از هیکلش نمیاد تو قسمت من. ثانیا چون جنس مخالف همدیگه محسوب میشیم و منم(قاعدتا) طرزِ نگاه و چهره‌ی چندان دوستانه‌‌ای ندارم، خودش خودش رو جمع و جور میکنه گوشه‌ی صندلیِ خودش. 

و این مصادفه با آرامش خاطر من‌.

۹ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 07 March 17 ، 12:32
شِـــ‌یدا ..

وقتی اتوبوس اومد، پیرزنه پرسید؛ این باقوشخونه میره؟

من هدفون تو گوشم بود. حرفش رو نفهمیدم دقیقا چی میگه ولی به هر حال با علامت سر بهش گفتم؛ آره. البته منظورم «آره» نبود. اصلا منظوری نداشتم از تکون دادن سرم.

هر دو سوار شدیم. من جلوی اتوبوس نشستم، اونم رفت عقب اتوبوس.

چندتا ایستگا گذشته بود که یهو دیدم اومده جلوی در اتوبوس ایستاده و به من فحش میده. اوه، اونم چه فحشایی، فحشای رکیک. ظاهرا از بقیه‌ی خانمای تو اتوبوس پرسیده که این اتوبوسه باقوشخونه میره یا نه و اونا بهش گفته بودند که اشتباه سوار شده. و طفلک شاکی شده بود که چرا من دریوری بهش جواب دادم. اومده بود جلو تا حسابی ما رو از خجالت خودش دربیاره و آبا و اجدادمون رو مورد عنایت خویش قرار بده. میخواستم بش بگم؛ ننه، قربون اون چشات برم.... من خودمم که میخوام یه جا برم، اشتباه سوار میشم... تو از کی(ki) اومدی سوال میپرسی آخه؟

تو همین فکرا بودم که فهمیدم ۴-۵ تا ایستگاه از اونجایی که باید پیاده می‌شدم، گذشته. و حواسم نبوده که پیاده بشم.



سعید سلطانپور؛ کلیک

موافقین ۰ مخالفین ۰ 05 March 17 ، 07:18
شِـــ‌یدا ..

نوشته بود؛ جیگرتو


با خودم گفتم ینی چه؟ منظورش چیه از این حرف؟

به پیتر نشون دادم. گفتم منظورش چی میتونه باشه؟ جیگرمو چی؟ جیگرمو میخواد چیکار کنه؟

پیتر کمی فکر کرد و گفت؛ والا من شنیدم که گوشت خر رو قاطی گوشت گوساله و گوسفند میکنند و باهاش کباب درست ‌میکنند... ولی در مورد جیگر خر تاحالا چیزی به گوشم نخورده!

موافقین ۳ مخالفین ۰ 02 March 17 ، 16:46
شِـــ‌یدا ..

وقتایی که اینجام، گاهی که لرزم می‌گیره، میام میشینم تو آشپزخونه، کنار سماور. دو تا چایی پشت سر هم میخورم تا گرم بشم. صدای قل‌قل سماور به آدم یه حس آرامش عجیبی میده. به قول اهل معرفت جای خوبیه واسه درک حس حضور. تو خونه‌ی ما کسی خیلی اهل چایی نیست، منم نیستم و شنیدن صدای قل‌قلِ سماور برام تجربه‌ی نابی محسوب میشه. به دستام که یخ و سرد شده بود نگاه کردم و یاد فائزه‌خانم افتادم.

پدر فائره خانم، فائزه‌خانم رو سپرد دست من. دو دقیقه نگذشته بود که در اومد گفت؛ سردمه. من دست فائزه خانم رو گرفتم تو دستم. اما بلافاصله ولش کردم. چون دستای من سردتر بود و گرمش که نمی‌کردم هیچ، تازه بیشتر یخ می‌زد. یه بار هم اومدم لپ فائزه خانم رو بکشم ولی یادم افتاد که دستم سرده و منصرف شدم.

یاد بچگی‌هام افتادم. یه خانم مهندسِ مجرد بود که هر وقت سر کار بابام منو میدید، ذوق میکرد و میرفت قاقالی میخرید واسم. از همین خوراکی‌ها و آتا آشغالایی که بچه‌ها دوست دارند. یادمه وقتی دست به لپ‌م میذاشت یا دستم رو میگرفت، حس خوبی نداشتم. چون دستاش همیشه سرد بود. و چون دست مامان و بابام همیشه گرم بود، خیال میکردم آدما تا قبل از اینکه بچه دار بشند، دستاشون سرده و بعد از بچه‌دار شدن، دست‌هاشون گرم میشه.

+ فائزه خانم ۴ سالشونه.

۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 March 17 ، 00:35
شِـــ‌یدا ..


همونطور که پایین امضا نوشته شده، واضحه که اسمش فاطمه‌ست. دست‌خط‌ش هم خوبه‌. حداقل نسبت به دست خط من. 

من مجبورم برای نوشتن وصیت‌نامه یا نامه‌ی خداحافظی با اهل‌بیت‌م از تایپ‌کردن استفاده کنم و گرنه احتمال داره وراث تاج و تختم نتونند درست نامه رو بخونند و سر ارث و میراث کلانی که دارم، بیفتند به جون همدیگه و سر خاک گیس و گیس‌کشی راه بندازند. خدای‌نکرده ممکنه اون وسط، پیکر مطهر ما مورد بی‌حرمتی واقع بشه. 

 لازم به ذکره که ما هیچ اطلاعات دیگه‌ای از نگارنده‌ی این نامه در دست نداریم. اما اینطور از سطور فوق استنباط می‌شود که سن و سالِ فردِ خاطی-فاطمه خانم- از ۱۶-۱۷ سال تجاوز نمی‌کند. و به خصوص اونجا که گفته؛ «می‌ترسم بیش از این اسیر گناهان دنیا بشم» بیانگر این موضوع است که ما با طفلی صغیر رو‌به‌رو هستیم.


در آخر این نکته ذکر خواهد شد که نگران فاطمه خانم نباشید. او امروز با معاون‌ مدرسه‌ به خانه بازگشته و خانمِ معاون وی را به خانه‌شان رسانده و مادرِ فاطمه را بابت این موضوع شیرفهم کرده. آری، حال او اکنون خوب است. مثل حال همه‌ی ما که خوب است و شما نباید باور کنید. 

+ بی‌شوخی٬ این نامه‌ها(در بیش از ۹۰ درصد موارد) حتی اگر منجر به «تلاش برای خودکشی» هم بشه، منجر به «خودکشی» نمیشه. نهایتا ممکنه چندتا قرص بخوره و بعد از ۲۴ ساعت که معده‌ش رو شست‌و‌شو میدن، از بیمارستان مرخص میشه. یا ممکنه بره تو حموم دستش رو خش بندازه و با دیدن خون خودش، غش کنه و باز بعد از ۱۲ ساعت با یه سرم و چندتا آمپول از اورژانس مرخص بشه.

لپ مطلب همون نیاز به توجه هست که فاطمه رو آزار داده و مادرش باید بیش‌تر و درست‌تر به وی توجه نماید.

 

۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 27 February 17 ، 17:08
شِـــ‌یدا ..

غلام؛

اوس غلام‌ سلمونی داشت. اصلا نمیدونم در حال حاضر زنده هست یا نه‌. و اینکه اصلا مغازه‌ش کجا بود؟ چندان هم کنجکاو نیستم به دونستن این موضوع. هر بار میرفتیم، یه تخته میذاشت رو دسته‌های صندلیِ اصلاح، که من بشینم روش. این تخته‌ها رو معمولا واسه بچه‌ها استفاده میکردند که قدشون بیاد بالا و اصلاح سرشون راحت باشه. هر بار می‌پرسید چه مدلی بزنم؟ بابام هم میگفت آلمانی بزن. و من فکر میکردم لابد موهام مثه این بچه خارجیا میشه توی این فیلما. اما حقیقت امر این بود که اوس غلام فقط بلد بود کله رو کچل کنه. بدون هیچ مدلی.


بابام؛

گاهی هم بابام توی حموم واسم کوتاه می‌کرد. تو حموم میشستم رو چارپایه. من آینه به دست، بابام قیچی و ماشین به دست. هِی از موهای وسط ِ سرِ ما می‌کاست و میگفت؛ خیلی اینجاش پرپُشته. ما هم هی نک و ناله میکردیم که باباجون ول کن اونجا رو. این جلوشو کوتاه کن جون عمه‌ت. و پدر میگفت؛ آخه جلوش که مشکلی نداره. کاکُلشه. باید باشه. قشنگیشه. تفاوت استراتژی از همون ابتدا بین‌مون مشهود بود. نتیجه کارِ اصلاح به ندرت چیزی جز افتضاح میشد. وسط سر کچل میشد و جلوی موها و کناره‌ها مثه قبل باقی می‌موند و شکایت من بعد از ابلاغ به شورای نگهبان(مادرم) و رأی قوه‌ی قضائیه(بازم مادرم) و جهت گیری صریحِ مقام معظم رهبری(مادرم) موجب فشار به دستگاه‌های اجرایی ذی‌ربط(بابام) و در نتیجه اصلاحِ مجدد میشد و این اصلاحِ دوباره بدون استثناء منجر به کچل شدن میشد. 


بله، در هر صورت نتیجه‌ی کار کچلی بود. منتها برای رسیدن به این مهم، آزاد بودم یکی از این دو راه رو انتخاب کنم؛ ۱ مغازه اوس غلام. ۲ حموم. این چرخه‌ی رذیلت و دردناک تا اول راهنمایی بیش نپایید. و اونجا بود که وارد برهه‌ی جدیدی از زندگی شدم. برای اولین بار، خودم با دوچرخه رفتم سلمونی. و واسه اولین بار فهمیدم که اصلن مدل مو چی هس؟ از شما چه پنهون ژل هم زد واسم. بله، ژل. 


+ الان ینی امکانش هست فیلترم کنن؟ 

۶ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 18 February 17 ، 18:21
شِـــ‌یدا ..

به خالکوبی روی مچ کاترین نگاه کردم و گفتم این خالکوبیت چه طرحیه؟ گفت صدبار بهت گفتم خالکوبی نگو. تتوئه. گفتم خب حالا طرحش چیه؟ گفت یه کلمه عبریه.

گفتم حالا هر چی... خوشگله... هر چند که وقتی رو دستت می‌بینم، حس میکنم با یه بیچ.

کاترین گفت؛ شعور داشته باش و حرف دهنتو بفهم. من ازش معذرت میخوام و میگم قصد توهین‌کردن و آزاردادن نداشتم. فقط چیزی که پسِ ذهنم تداعی شد رو به زبون آوردم.

کاترین عصبانی میشه و میگه؛ پس بذار منم چیزی که با دیدن تو به ذهنم میاد رو بگم؛ تو یه آدم به شدت مغرور و حال به‌هم‌زنی که همه‌ی آدمای اطرافت رو به چشم حقارت می‌بینی و فکر میکنی خیلی بیشتر از دیگران میفهمی. در صورتی که فقط یه موجود خوددرگیر بدبختی و تو گه خودت دست‌و‌پا میزنی.

بهش میگم ولی من به هیچکس توهین نمیکنم، هیشکی رو هم مسخره نمیکنم. 

گفت؛ اتفاقا اینم از سر غرورته. اصلن بقیه رو در نظر نمیگیری که بخوای مقایسه و مسخره‌شون کنی.

چندکلمه‌ی آخر رو صداش میلرزه و میگه. 

من بهش لبخند میزنم که بیشتر عصبانی شه.


تصویر ربطی به پست نداره. چون دیدم ترکیب رنگ حیرت‌انگیزی داره، اقدام به ثبتش کردم. چیزی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که اون بزرگوار، بعد از قضای حاجت، به ماحصل کار نگاه کرده؟ حیرت‌انگیز بودنش رو دیده؟ شما چطور؟ تا حالا دیدید، ماحصل کار خودتون رو؟ اوه چه غم‌انگیز، اوه چه حیرت‌انگیزناک‌ناک‌ناک‌ناک. اوه چه حرفایی... ماحصل رو ببینیم که چی بشه مثلا؟ [صدای سیفون]

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 12 February 17 ، 09:42
شِـــ‌یدا ..