خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۳۱ مطلب با موضوع «گل شعر» ثبت شده است

آهنگ در ابتدا با صدای خسته و آروم وکالیست شروع می‌شه. مخاطب آهنگ دختر زیبارویی به نام «لی‌لی» قرار داره. ظاهراً لی‌لی می‌خواد قرص بخوره و راوی اون رو از این کار برحذر می‌کنه. ما اطلاعی از چیستی قرص‌ها نداریم ولی فرض می‌گیریم که Adult cold باشه. البته که آسپرین و اسمارتیز هم از نظر ما بلامانعه. در ادامه وکالیست خطاب به لی‌لی می‌گه که بیاد و این چس‌نفس بازی‌ها رو بذاره کنار و بهش وعده می‌ده که توی هر نقطه از نمودار x-t هواش رو داره. در واقع راوی داستان قصد داره به لی‌لی یه جور Certainty القا کنه و این عمل غریزی تا حدودی در ذات ذکور وجود داره. کشش و جذب توی یه سطح ناهشیار اتفاق می‌افته و کاملا با سروایول یا همون بقای موجودات ارتباط داره. جذب‌ کردن/شدن در واقع یه جور ایمپالس مثل گرسنگی و تشنگیه که بدون کنترل ما اتفاق می‌افته و همینه که این موضوع رو جذاب می‌کنه. براساس اولوشنری سایکالجی یا همون Evolutionary psychology، از قدیم‌الایام که آبا و اجدادِ میمون (به معنای مبارک و فرخنده) ما زیستن می‌کردند، مردها جذب ظاهر می‌‌شدند و زن‌ها جذب رفتار. مهم‌ترین ویژگی رفتاری برای بانوان کانفیدنس بوده. کانفیدنس یعنی د اِبیلیتی... اجازه بدید کیبردم رو درست کنم؛ 

.The ability to look certain when handling uncertainty

 بر همین اساس، یک مرد ایده‌آل در ذهن یک دختر جوان (بای دیفالت و به شرط اینکه ریست فکتوری نشده باشه) مردی مسلط، شجاع و خوش‌بینه. در واقع تنها اون نمایشی که توی رفتار یه مرد دیده می‌شه، مهمه و نه داشتن حقیقی این صفات. گواه این حرف مردان جوانی هستند که باهاشون توی مدرسه یا دانشگا روبه‌رو شدید و با وجود اینکه توی مغزهاشون حتی پشکل هم نیست که بشه باهاش انبرنسارا دود کرد، اما بانوان زیادی رو به سمت خودشون جذب می‌کنند. صرفاً چون نمایش قابل قبولی دارند. از طرف دیگه، یک مرد جوان می‌تونه با اظهار شک و تردید و درماندگی و نادانستگی‌های خودش یا به طور کلی با القای uncertainty این فرایند جذب رو به فناک بده. نگارنده قصد تعریف از خودش رو نداره اما بنده بعد از کون بزرگ و قد کوتاهم (۱۵۴ سانتی‌متر)، مهم‌ترین فاکتوری که در رابطه‌ با عدم توفیقم در جذب بانوان وجود داشته، همین ترشح آنسرتنتی به محیط پیرامون بوده. 

براساس قوانین طبیعت، دختران زیبا و ضعیف به دنبال مردان dominant، و مردان قوی و کانفیدنت از پی دختران submissive همواره روان‌اند.


برگردیم پیش لی‌لی. در طول آهنگ، شور و هیجان به تدریج بالا می‌ره تا می‌رسه به جایی که وکالیست کلیدی‌ترین جمله‌ش رو به لی‌‌لی می‌گه. می‌فرماد؛ «You're the best paint life ever made»  این جمله‌ی خطرناک رو به هر شل‌مغزی که بگید، تصمیم‌ بزرگش مبنی بر خوردن اسمارتیز رو آلتر می‌کنه و آرزو می‌کنه صفتِ افضل‌بودنش (بهترین) در هستی تا جایی که ممکنه امتداد داشته باشه. 



در پایان لینک این آهنگ رو در یوتویوب و تلگرام به شما عزیزانِ سبمیسیو و دامیننت تقدیم می‌کنیم. 

۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 27 October 18 ، 21:13
شیدا راعی ..

مقدمه

 وقتی کوچیک‌تر بودم، گریه کردن برای محرم و این مراسم‌‌ها یه چالش محسوب می‌شد. برای همراهی کردن با دیگران، باید خودم رو به اشک وادار می‌کردم. از جمله ترفندها این بود که ماجرا رو شخصی‌سازی کنم. مثلاً اگه علی‌اصغری کشته شده بود، یکی از بچه‌های کوچیک خانواده‌م رو در حال کشته شدن توی اون شرایط تصور می‌کردم. به لطف این تصویرسازی و کارهای گرافیکی بود که یه مقدار منقلب می‌شدم. موهای تنم که اون موقع هنوز در نیومده بود، کمی سیخ می‌شد و چشم‌هام کمی خیس. بزرگتر که شدم، مثلا ۱۲-۱۳ ساله، دیگه به لحاظ منطقی درک این برنامه‌ها واسه‌م ممکن نبود، تا حالا که وضعیت به گونه‌ای رقم خورده که وقتی مردم رو قیمه‌ به‌ دست توی خیابون می‌بینم، نمی‌تونم از دیدن‌شون مشمئز نشم. (پایان مقدمه)


امروز صبح توی اتوبوس دیدم که دوستی واسه‌م یه فایل مداحی (الله الله از مصطفی محسن‌زاده) فرستاده. مداحی همونطور حالم رو بد می‌کنه که هیپ‌هاپ. به نظرم هنرمندهای هر دو گروه فاقد درک زیباشناسانه‌اند. اینطور مانیفست دادن در مورد «درک» و «هنر» فقط از دو گروه انتظار می‌ره. اول متخصصین امر و دوم که نگارنده هم شامل‌شون می‌شه؛ افراد علاقه‌مند به گنده‌گوزی. با بی‌میلی فایل رو اجرا کردم و همون دو دقیقه‌ی اول کافی بود که گونه‌هام خیس بشه و موهای تنم که دیگه کامل هم دراومده، سیخ. 

تا حالا توی این وبلاگ زیاد واسه‌تون خالی‌بندی کردم، قبول، اما در این مورد به خصوص ابداً قصد گنده‌گوزی اگزیستانسیالیستی ندارم. لکن وقتی مداح می‌گفت «انسان بر دیر فناست» یا «فریاد از جور زمان...» یا «در گمراهی سرگردان مانده بشر...» یه غم گنده‌ای توی گلوم می‌آورد که با فشارهای مختلفی از توی چشم‌هام می‌زد بیرون. آبغوره گیری هر لحظه شدیدتر می‌شد تا اینکه به صورت رسمی به هق‌هق تبدیل شد. کله‌م رو پشت صندلی جلویی قایم کرده بودم و صورتم رو به کیفم فشار می‌دادم. راننده اتوبوس از توی آینه بهم دید داشت و اینکه کسی توی اون شرایط نگاهم کنه، فرضیه‌ی وحشتناکی بود. اتوبوس تقریبا خالی بود و برای گریه کردن در ساعت ۶ صبح، هیچ مکان عمومی‌ای مناسب‌تر از یه خط BRT خلوت نیست.


 اومدم بالا که نگاه راننده رو ببینم. بخت یار بود و حواسش به من نبود. خودم رو توی صفحه‌ی گوشی دیدم و فهمیدم گریه کردنم شمایل افتضاحی داره. ولی خوش نداشتم بعد از چندسال که چشمه‌ی اشکم زنده شده بود، سد راهش بشم. به کلی فراموش کرده بودم که چشمه‌ی مخاط بینی هم به پیروی از چشمه‌ی اشک زنده می‌شه و شوربختانه سیلابی لزج و بی‌رنگ در جستجوی مفری برای رهایی از زندان تن بی‌تابی می‌کرد. به امید پیدا کردن دستمال کاغذی سوراخ‌های کیفم رو آزار می‌دادم. نبود. خواستم تا حس و حالم معنویه، دل رو بزنم به دریا و با آستینِ لباسم پاک کنم، اما یادم اومد که تا عصر به این خرقه‌ی چرکین‌ نیاز دارم. آبغوره گرفتن من هرگز شوخی‌بردار نیست و در طول تاریخ بشریت به ندرت اتفاق افتاده، اما وضعیت به قدری مضحک بود که نمی‌شد بهش نخندید. هنوز کلی اشک بالقوه وجود داشت که از پس این همه سال انباشته شده بود. کلی مفِ شُل و وِل راه تنفسم رو بسته بود و با دیدن چهره‌ی گریان خودم این پرسش فلسفی در ذهنم طرح شده بود که چرا باید گریه کردن یه آدم انقدر داغون باشه؟ 

۱ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 October 18 ، 21:54
شیدا راعی ..

مریم‌ خانم آرزوی بزرگی در دل دارد و آن هم سامان گرفتن بچه‌هایش است. برای دخترش جهاز می‌خرد و روزی ۳۴ مرتبه می‌گوید؛ «من تو را شوهر می‌دهم، حالا ببین.»

 برخلاف تصور ما عوام‌الناس، مهم‌ترین عاملی که باعث می‌شود یک دختر از خانواده‌ای سنتی، خواستگار داشته باشد، موقعیت اقتصادی و اجتماعی پدر دختر است. شوهر مریم خانم مرد خوبی‌ست. با زیرشلواری آبی رنگ روی زمین نشسته و دستش را به پیشانی گذاشته و چشمانش را بسته است. نگارنده‌ سعی در به تصویر کشیدن یک مرد خسته را دارد. ۵۴ ساله، بازنشسته‌ی سپاه، رزمنده و جانباز دفاع مقدس. تحت فشار اقتصادی، با دو جوان بیکار و مجرد در خانه. آقای طاهری دوستان زیادی دارد و تا به حال خواستگارهای زیادی هم برای دخترش آمده‌اند. دخترش کمی قدکوتاه است و این روزها همه به دنبال دختر قدبلند می‌گردند. از شما چه ‌پنهان، نگارنده‌ی این سطور هم با اینکه خودش فقط ۱۵۴ سانتی‌متر قد دارد، اما معشوقه‌ای دارد به نام اسمورودینکا که ۱۷۴ سانتی‌متر قامت دارد. سیمین ساق و بلند بالا، با گیسوانی که در پشت کمرش تاب می‌خورد. با چشمانی شهلا و... رها کنم این حواشی را.

علت بی‌ثمر بودن گل و شیرینی‌هایی که تا به حال در خواستگاری‌های دختر مریم‌ خانم به هلاکت رسیده‌اند، تنها قد دخترک نیست‌. دختر مریم خانم بیماری‌ای دارد که باعث شده شرایط خاصی داشته باشد. وقتی به خواستگار می‌گویند که دختر ما چنین است، خواستگار که چهار ستون بدنش سالم است، دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. مریم‌ خانم هر جایی رسیده، سفارش دخترش را کرده تا برایش خواستگار بفرستند. دیروز کسی به او گفته بود که باید انتظاراتش را پایین بیاورد. و مگر چه اشکالی دارد که خواستگار هم مشکل کوچکی داشته باشد؟ مثلاً بیماری یا نقصی داشته باشد؟ گفته بود دخترهای مردم که هم قدشان بلند است و هم سالم‌اند، در خانه مانده‌اند. تو چه انتظاری داری که دخترت را با این عجله بفرستی خانه‌ی بخت؟ مریم خانم از این سخن سخت برآشفته بود و آمده بود خانه و دوباره به دخترش اطمینان داده بود که؛ «من تو را شوهر می‌دهم.»

آخرین خواستگاری که برای دختر مریم‌خانم آمده بود، همانند نگارنده‌ی این سطور کچل بود و مریم خانم هرگز قصد ندارد دخترش را به یک مرد کچل بدهد. او منتظر خواستگاری ایده‌آل است. دختر مریم خانم حال و روز خوشی ندارد. از طرفی، مادرش برای او بهشتی تخمی‌تخیلی بر مبنای وجود شوهر طرح کرده و از طرف دیگر با وسواس‌هایش، بهشت مذکور را به جهنمِ خانه‌شان راه نمی‌دهد. دختر مریم خانم در اتاق گریه می‌کند و در این لحظه، نگارنده‌‌ مایل است دوباره تصویر آقای طاهری را نشان دهد. با همان زیرشلواری آبی و زیرپوش آستین‌دارِ سفید. ۵۴ ساله، با پوستی روشن و موهایی که روز به روز سفیدی‌شان بیشتر می‌شود. خیره به تاریکی‌های پیرامون.

۴ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 20 October 18 ، 09:10
شیدا راعی ..

حالا که بیکار شده‌ام، روزهای زوج با پدرم به پیلاتس می‌روم. پیلاتس ورزش مورد علاقه‌ی جوان‌ها نیست. راستش من هم آنقدرها که شناسنامه‌ا‌م نشان می‌دهد، جوان نیستم. گاهی هوس می‌کنم این نقاب را از سرم بردارم تا همه بتوانند روح چروک و کهن‌سالم را ببینند، ولی از عواقب این آشکارگی هراسانم. دایی و عمو و پسرعمه‌‌ام هم توی باشگاه هستند. هر سه میانسال‌اند و پای همه‌شان را پدرم به باشگاه باز کرده. پدرم خیلی مرد ورزشکاری‌ست. صبح‌ها قبل از طلوع آفتاب هم می‌رود توی پارک ورزش می‌کند. ما کلاً خانواده‌ی ورزشکاری هستیم. زن و مرد، پیر و جوان، مُرده و زنده، همه اهل ورزش‌ایم. بعد از شش سال این اولین تجربه‌ی ورزش گروهی‌ا‌م است. تمام این شش سال با خودارضایی ورزشی (کوهنوردی و دویدن انفرادی) سر شده. شش سال. همین است که می‌گویم احساس پیری می‌کنم. پدرم هم دیگر واقعاً پیر شده. روزی ده بار هم که ورزش کند، نمی‌توان خمودگی بدنش را نادیده‌ گرفت. پیر بودنش را می‌شود از حرف‌های تکراری‌ای که به صورت روزانه و هفتگی مرور می‌کند هم تشخیص داد. مثل همه‌ی پیرها، یک سری خاطره‌ی محدود دارد که در مورد هر موضوعی قرائت می‌کند و خب اغلب هم بی‌ربط و بی‌مزه‌ از آب در می‌آیند.


پدرم زیادی سر و صدا می‌کند. صدای حرف زدنش، صدای تلویزیون دیدنش، صدای سرفه کردنش، صدای خلط کردنش توی دستشویی، صدای صداهای بی‌معنی‌ای که به جای آواز از خودش در می‌آورد، صدای راه‌ رفتنش، صدای بلند گوشی‌ا‌ش وقتی مدیا پلی می‌کند و... همه‌اش عصبی‌ا‌م می‌کند. اصلاً حساسیتی به صداها، بوها، طعم‌ها، رنگ‌ها و شکل‌ها ندارد. موقع رانندگی کمربندش را نمی‌بندد و ماشین مدام بوق هشدار می‌زند و روان من از صدای بوق‌بوق ماشین در معرض فروپاشی قرار می‌گیرد. در این لحظات دلم می‌خواهد یک خنجری چیزی فرو کنم توی گردنش یا خودم را از پنجره پرت کنم، یا کله‌ام را بکوبم توی داشبورد یا. اما خودش با این صدای بوقِ منقطع هیچ مشکلی ندارد‌. احتمالاً سیناپس‌هایش کم‌کاری دارند. تلویزیون می‌تواند تا بوق سگ عر بزند و پدرم بی‌توجه به آشفتگی صوتی، به راحتی مشغول انجام کارهای خودش با‌شد. با این حال حساسیت مخوفی به ترافیک دارد. موقع رفتن به کلاس، برای اینکه پنج دقیقه در ترافیک خیابان‌ها نباشیم، بیست دقیقه توی کوچه‌ها دور خودمان تاب می‌خوریم تا برسیم به باشگاه. و هر شب این بحث مهم را تکرار می‌کنیم که مسیر پیشنهادی من بهتر است یا مسیر او. امروز پیش خودم فکر می‌کردم که مثل پدرم، همه‌ی حرف‌هایم تکراری‌ست. پدر پیرم دارد از چشم‌هایم می‌زند بیرون. 


 جلسه‌ی قبل همسایه‌ی طبقه‌ بالایی‌مان را هم به باشگاه بردیم. برای پدرم درد و دل کرده بوده از اینکه طلاق گرفته و دلش می‌خواهد برود یک جا ورزش تا خلقیاتش عوض شود. پدرم هم دم رفتن خبرش کرده بود. مرد خیلی مؤدبی‌ست. گاهی از توی آیینه‌ی باشگاه نگاهش می‌کردم. از طرز انجام دادن حرکاتش مشخص بود که از این مردهای پخمه‌ است که سرشان با کانشان پنالتی می‌زند. قوز می‌کرد و حرکات را مثل اسکل‌ها انجام می‌داد. ولی آدم خیلی مؤدبی‌ست. به احتمال زیاد زودانزالی هم دارد. هر چند اصلاً شک دارم که Erection‍ی در کار باشد‌. شاید به خاطر فقدان همین صفات مردانگی بوده که کارش به طلاق کشیده. اصلاً چه دلیلی دارد که یک زن چنین softcock‍ی را تحمل کند؟ آه که چقدر حرف‌هایم پست و زننده است. رها کنم این متن کثافت را.

۰ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 04 October 18 ، 11:54
شیدا راعی ..

اینجا یه دیوونه هست. حدوداً ۲۰-۳۰ ساله، با لباسای مرتب و تمیز. توی کوچه‌ و خیابونای اطرافِ پارک می‌تابه. اینطوریه که یهو میاد سمت‌ت و ضمن عرض سلام، دستش رو دراز می‌کنه که باهات دست بده. وقتی برای اولین بار با من این کار رو کرد، برای چند لحظه‌ای از ترس کپ کردم. رفتن تو سینه‌ی کسی که غرق فاضلاب ذهنیشه، برای فرد مستغرق حکم تجاوز رو داره، و تجاوز در هر بعد و ساحتی با ترس و شوک همراهه. در مرحله‌ی دوم بهت می‌گه؛ «دو تومن پول داری به من بدی؟» با صدای خفه و آرومی این درخواست رو می‌کنه. و اگه فرصتش باشه، علت پول خواستنش رو هم می‌گه؛ «می‌خوام شوکولات بخرم» دفعه‌ی اول که با من اینکار رو کرد، سریع بهش پول دادم. و همچنین ازش یاد گرفتم که اگه یهو بری تو سینه‌ی مردم و ازشون پول بخوای، هول می‌شن و راحت‌تر بهت می‌دن (پول). یه بار دو سال پیش این موضوع رو به صورت عملی به کاترین و پیتر نشون دادم. منتظر آماده شدن سفارش غذا بودیم و من در عرض ۱۰ دقیقه، ۲۰ هزار تومن پول جمع کردم ‌و بهشون گفتم؛ «جالب نیست؟» کاترین به عنوان یه موجود متظاهر و فیس‌و‌افاده‌ای، سخت عصبانی شده بود و با شمایل یه وزغ عصبانی می‌گفت «این آبرو ریزیا چیه در میاری احمق؟» پیتر اما به عنوان یه آدم غیرمتظاهر و غیر فیس‌و‌افاده‌ای، سخت تحت تأثیر این خلاقیت قرار گرفته بود و می‌گفت «این مسخره بازیا چیه در میاری احمق؟».

بگذریم. دیوونه‌‌ی مذکور امروز دوباره اومد سمتم و طبق معمول دست دراز کرد و سلام و. کاری که قبلاً هم صدبار باهام کرده بود. عجله‌ای نداشتم و سردماغ بودم. دستش رو گرفتم و گفتم؛

+ پول برا چی می‌خوای؟ 

- شوکولات. 

+ شوکولات دونه‌ای چنده؟

- دو تومن.

+ دو هزار تومن؟

- نه... دو تومن.

شک کردم که حتی مفهوم پولی که می‌خواد رو می‌فهمه یا نه. اگه ‌می‌فهمید، باید نسبت به دو سال پیش که دو هزار طلب می‌کرد، حالا یه تغییری تو نرخش اعمال کرده بود. خواستم راهنماییش کنم که به خاطر بحران ارزی شوکولات گرون شده و بهتره یه نرخ دیگه (مثلا ۵ هزار) برای خرید شوکولات در نظر بگیره. ولی در عوض گفتم «شوکولات برا چی می‌خوای؟» با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت؛ «دهنم بو می‌ده». دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش، کشیدمش طرف خودم و گفتم؛ «خب عزیزم مال همه بو می‌ده». خواست خودش رو ازم جدا کنه. و من خواستم به تلافی بار اولی که منو ترسونده بود، یه کم بترسونمش. تا بفهمه که روبه‌رو شدن با یه دیوونه چه حالی داره. دستش که تمام این مدت تو دستم بود رو محکم فشار دادم و باز کشیدمش سمت خودم. با چشمای وق‌زده و پراضطرابش بهم نگاه می‌کرد و سر و بدنش رو می‌کشید عقب ولی نمی‌تونست تکون بخوره. یهو با صدای به شدت بلندی شروع کرد به [ترکیبی از] داد و جیغ و ناله و در نهایت هم صورتم رو به تف مزین کرد. با توجه به اینکه همیشه باید گوش تیز می‌کردی تا به سختی صدای حرف زدنش رو بشنوی، اصلاً قابل هضم نبود که همچین صدای بلندی از این حلقوم خارج شده. یه بار دیگه منو ترسونده بود و به شکل غریبی که فقط از یه دیوونه‌ می‌شه انتظار داشت، در حال دویدن و دور شدن بود. 


۰ comment موافقین ۸ مخالفین ۱ 10 August 18 ، 15:54
شیدا راعی ..

برق نصف شهر قطعه. سر بعضی چهارراه‌ها پلیس هست و هر طرف چهارراه رو به نوبت راه‌ می‌ندازه. و سر بقیه‌ی چهارراه‌ها فقط خداست که به امور سرکشی می‌کنه و همه چیز رو تحت نظر خودش داره. پشت فرمون فکر کردم شاید یه چندسال دیگه اینجا هم مثل عراق بشه و هفت هشت ساعت در روز برق قطع باشه. البته به شرطی که مثل سوریه نشده باشه و اسلحه به دست توی خرابه‌ها سنگر نگرفته باشیم. در نهایت از خدا که مشغول حفاظت از بچه‌ها، بندگان ضعیف و شفای بیماران بود خواستم که اگه قراره طوری بشه، حداقل شبیه درسدن و هیروشیما بشه و زیاد کش پیدا نکنه. 

 خورشید از اون بالا با گرمای خودش آدم‌ها رو لعنت می‌کنه. برق نصف شهر قطعه و توی خیابونی که پر از مطب و بیمارستانه و همه‌ی دستگاه‌های POS از کار افتاده، مردم برای گرفتن پول کنار ATM‌ها صف می‌کشند. جلوی من یه پیرمرد و پیرزن از دستگاه استفاده می‌کنند که قبل از زدن هر دکمه چند ثانیه فکر می‌کنند و گاهی هم حینش با هم مشورت می‌کنند. از صف خارج می‌شم تا پول داروها رو اینترنتی برای داروخونه بفرستم اما یادم میاد که گوشی‌م خاموش شده. دکتر قبلاً گفته بود چربی رو از شکمت می‌گیریم. ولی امروز می‌گه که شدنی نیست و تو اصلاً چربی نداری. بهش یادآوری می‌کنم که قبلاً گفته بود علاوه بر شکم، از باسن هم می‌شه چربی گرفت. شکم خودش رو نیشگون می‌گیره و می‌گه باید چربی اینطوری داشته باشی، باسنت هم اونقدرها چربی نداره. ازش می‌پرسم حتماً باید این چربی از بدن خودم گرفته بشه؟ از کس دیگه‌ای نمی‌شه؟ سرش رو به علامت منفی تکون می‌ده و با خنده می‌گه؛ حالا برو این دو ماه ببین می‌تونی یه کم چربی جمع کنی و با پرستار کنار دستی‌ش می‌زنه زیر خنده. من به خنده‌ش نمی‌خندم چون قبلاً چیز دیگه‌ای گفته بود و حالا برق نصف شهر قطعه، فشار آب غم‌‌انگیزه و معلوم نیست توی این خراب‌شده چی می‌گذره‌ و چرا از هر طرف همه چیز فقط بدتر می‌شه. نسل ما آینده‌ی روشنی پیش روی خودش نمی‌بینه. حتی از نسلی که درگیر جنگ و انقلاب بود هم آینده رو سیاه‌تر و مبهم‌تر تفسیر می‌کنه. اون زمان مردم چیزی برای جنگیدن داشتند، هدفی وجود داشت، راهبر و شعار و آرمانی در کار بود و مردم چشم به سمت و سویی داشتند، حالا اما فقط باید سرت رو بندازی پایین و لعنت‌ خورشید رو روی آسفالتِ داغ تماشا کنی. با چشم‌های جمع‌شده و نیمه‌باز از شدت انعکاس نور. 

برق نصف شهر قطعه و من به ناامیدی و بدبینی حاد مبتلا هستم. بدون قند، بدون چربی.

۰ comment موافقین ۴ مخالفین ۲ 13 July 18 ، 13:35
شیدا راعی ..

 پیتر مُرده. 

۱ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 09 July 18 ، 22:06
شیدا راعی ..

مرثیه‌ای برای یک دوست؛ 

یارِ غارِ دیروز، روان‌پریشِ بی‌مصرفِ امروز

۰ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 04 June 18 ، 13:05
شیدا راعی ..

یکی از ابعاد انسان، بو گندو بودن و تولید بوی گند کردن است. شما زمانی که از کمر پدرتان به سمت رحِم مادرتان رهسپار می‌شوید، در غالب یک ماده‌ی بو گندو قرا دارید. پس از ۹ ماه که به گیتی شرفیاب می‌شوید، روزی چند مرتبه کثافت تولید می‌کنید و به مرور تولیدات خود را از نظر کمی و کیفی ارتقاء می‌دهید. پس از پایان دوران کودکی، از طریق حلق، عرق و غیره هم بوی گند تولید می‌کنید. 

 دفعه‌ی بعدی که جلوی آیینه ایستاه بودید و قصد داشتید به خودتان پیف‌پاف و به‌به بزنید، حتماً یک برآوُردی نسبت به بوهای گندی که احتمالاً در طول عمر پر برکتتان تولید خواهید کرد، داشته باشید. ممکن است تصور شود که این حرف‌ها خوب و جالب نیستند چون ما را به سمت افکار و احساسات منفی می‌برند. در پاسخ، باید بدین نکته آگاه باشید که اگر در طول زندگیِ خود به سمت افکار و احساسات منفی نروید، این افکار و احساسات منفی هستند که به سمت شما می‌آیند. بله، گریزی از آنها نیست و بهتر آنکه مثل یک شوالیه‌ی شجاعِ بوگندو با آنها روبه‌رو شویم. یک ضرب‌المثل معروف جامائیکایی می‌گوید؛ «گربه‌ رو باید همون اول کار دم حجله کرد» 

سرانجام پس از سال‌ها تولید کثافت و انواع بوهای افتضاح، شما (شکر خدا) خواهید مُرد. و رسماً به یک کثافت به تمام معنا و متعفن تبدیل خواهید شد تا اینکه بالاخره تنِ لش‌تان تجزیه شده و جهان از لوث وجودتان پاک شود.

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۱ 17 May 18 ، 16:50
شیدا راعی ..

 حدود یک ساله که با خانم هاشمی واسه یکی از جنس‌ها تماس می‌گیرم و اون به انبارشون می‌گه و هماهنگی‌ می‌کنه که واسمون بار رو بفرستند. گاهی بعضی روزها ۸-۷ بار بهش زنگ می‌زنم که فلان جا بار کسری داشته یا اینکه چرا خبر مرگتون بارتون نمی‌رسه و از اینجور چیزها. خانم هاشمی که هیچوقت من ندیدمش، با حرفِ اضافه زدن مشکلی نداره. به همین دلیل هم به این شغل مشغوله. چون این شغل نیاز به حوصله‌ای داره که شما بتونید با صد نفر تلفنی حرف بزنید، سفارش بگیرید، هماهنگی کنید و غیره. 

میس هاشمی به حرف زدن عادت داره و بعد از هر بار سلام و علیک و احوال‌پرسیِ تصنعیِ من پشت تلفن، این احوال پرسی رو چندثانیه بیشتر کشش می‌ده. و تکرار این اتفاق بعد از چندتماس پی‌درپی طی یک روز، به شدت حوصله‌ی آدم رو سر می‌بره و می‌ره رو مخ. تاکتیک من توی حرف زدن، مثل تاکتیک تیم‌های انگلیسی کلاسیک می‌مونه‌. تیم‌های انگلیسی به بازی مستقیم و توپ‌های بلند علاقه داشتند و می‌خواستند که زود به دروازه‌ی حریف برسند. من هم دوست دارم در سریع‌ترین حالت ممکن، مستقیم حرفم رو بیان کنم و جوابم رو بشنوم. میس هاشمی تاکتیک متفاوتی رو در دستور کار قرار می‌ده و مثه تیمای گواردیولا، هی وسط زمین پاس‌کاریِ گل‌شعر می‌کنه و با حرف‌هاش حوصله‌ی من رو سر می‌بره. مرتب می‌خواد توضیح بده. ده بار یه چیزی رو تکرار می‌کنه و از همه بدتر اینکه به معنای واقعی کلمه بولشت تلاوت می‌کنه. حرفی که توی یه جمله می‌شه گفت رو توی ۱۰ تا جمله می‌گه و من همیشه حین گوش دادن به یاوه‌سرایی‌هاش مترصد فرصتی هستم برای کات دادن حرف‌هاش و خداحافظی و قطع تماس.

این درحالیه که من اونقدرها هم آدم بی‌حوصله‌ای نیستم. اگه بخوام یه آدم بی‌حوصله‌ی واقعی نشونتون بدم، باید به شوهرخاله‌م اشاره کنم. تماس‌‌های من و شوهر خاله‌م به زحمت به ۲۰-۳۰ ثانیه می‌کشه. همیشه قبل از اینکه حرفم تموم شه، شوهرخاله‌م «خداحافظ» رو می‌کوبه توی دهنم و گوشی رو قطع می‌کنه و من هاج و واج حرف‌هام رو مرور می‌کنم که آخه کجاش اضافه یا زیاده‌گویی بود؟ 


 الان با جفتشون تماس داشتم. یه لحظه تخیل کردم مکالمه‌ی این دو بزرگوار رو با همدیگه. مکالمه‌ی وحشتناکی می‌شه، مکالمه‌ی دو تا آدم روانی. 


۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۱ 06 May 18 ، 19:18
شیدا راعی ..

در مورد چندتا موضوع خیلی مهم می‌خوام صحبت کنم. اولیش سیبیلامه. چندروزیه که خیلی بلند شده و هی میره تو دهنم و از اونجا که بنده ذاتاً آدم روان‌رنجوری هستم، بدجوری نسبت به تغییرات این چنینی وسواس پیدا می‌کنم و شرایط جوری رقم خورده که روزانه حدود ۶-۷ ساعت در حال سیبیل خوردن باشم. برای اینکه بیشتر و عمیق‌تر با این تصویر روبه‌رو بشید، ازتون خواهش می‌کنم که تصور کنید نشستید توی مترو یا اتوبوس یا هر فضای تنگ دیگه‌ای و روبه‌روتون یه آقایی با دندونای زرد و کج و معوج‌، داره سیبیلاش رو می‌خوره و به چشمان زیبای شما نگاه می‌کنه.

موضوع مهم بعدی، افزایش نرخ عوارض خروج از کشور توسط دولت در سال پیش روئه. می‌دونم این موضوع مربوط به چندماه پیشه ولی من یادم رفته بود که در موردش اظهار فضله کنم، لذا گیر ندید. از نظر بنده، دولت یکی از بهترین راه‌‌ها رو واسه افزایش مالیات و کسب درآمد استفاده کرده. به طوری که این افزایش نرخ هرگز متوجه اقشار ضعیف‌ جامعه نیست و از جیب کسایی کسر میشه که چنین مبلغی واسشون چندان قابل توجه نیست. به عنوان مثال، مادر من بعد از شنیدن خبر افزایش نرخ عوارض خروج از کشور اذعان داشت؛ چه فرقی می‌کنه، فوقش سالی یکی دوبار بشه، که در مقایسه با بقیه‌ی هزینه‌های یه سفر، ۷۰ تومن چندان توفیری با ۲۰۰ تومن نداره. (نقل به مضمون). برای شفاف سازی، لازم می‌دونم اذعان بدارم که مادر من حداقل ماهی ۳- ۳,۵ حقوق بازنشستگی می‌گیره، و از پس‌اندازی که داره هم، ماهی حداقل ۲ تومن سود داره. به عبارتی، حدود ۵- ۶ تومن درآمد برای کسی که سرپرست خانوار نیست و هزینه‌ای واسه اجاره خونه یا تهیه‌ی جهیزیه برای دختر یا غیره نداره. اگه فرض کنیم که بابام هم ماهی ۶ تومن درآمد داشته باشه، به این نتیجه می‌رسیم که ۷۰ تومن با ۳۰۰ تومن برای سفر این خانواده‌ی متوسطِ دونفره که فوقش دوبار در سال ممکنه اتفاق بیفته، واقعا زیاد فرقی نداره. 

نقطه‌ی مقابلش منم که نشستم روبه‌روی شما، با دوندونای زرد و کج و معوج، در حال سیبیل خوردن. برای شهروندان کم‌درآمدی(poor but proud) مثه من ۷۰ هزار تومن با ۲۰۰-۳۰۰ هزار تومن تفاوت خیلی تعیین‌کننده‌ای محسوب می‌شه. به خصوص وقتی که چندین بار در سال تکرار بشه. اما مسئله‌‌ای که وجود داره، اینه که اقشار کم‌درآمدی مثه من، هرگز سفر کاری یا تفریحیِ خارج از کشور نمی‌رن. به عبارتی، اصلاً ما ناخن نداریم که باهاش کونمون رو بخارونیم، دیگه چه برسه به اینکه بخوایم به خاطر افزایش نرخ ناخن‌گیر(nail clipper) ناراحت بشیم. ممکنه این پرسش در اذهان مستهجن شما به وجود بیاد که؛ پس این همه سر و صدا واسه این افزایش نرخ از طرف کی بود؟ اگر بحث‌های علمی و کارشناسی رو بذاریم کنار- چون ما عوام‌الناس(vulgar) نیازی به بحث جدی و کارشناسی نداریم- افرادی که به خاطر این قضیه ناراحتی می‌کنند، از دو حال خارج نیستند. یا از اقشار پردرآمد جامعه محسوب میشن که پس گه می‌خورن به این یه چس(very little) پول اعتراضی داشته باشند! یا از اقشار کم‌درآمدی هستند که تا پیش از این، یه مقدار چس‌خوری(parsimony) چاشنیِ زندگی‌شون می‌کردند و به ترکیه، گرجستان و غیره سفر قطر می‌کردند(Mr.Hayati remarks). این عزیزان هم می‌تونند از این پس کمتر از این گه‌خوریا(the opposite of chos khori) مرتکب بشن و در عوض به جاذبه‌های گردشگری ارزانِ داخل کشور مثه امام زاده شلغم، سه راهی سلفچگان، حرم مطهر امام ‌خمینی و دیگر مناطق اقماری مراجعت کنند. البته به شرطی که ما را از دعای خیر خودشان محروم نفرمایند.

۱۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 25 March 18 ، 01:10
شیدا راعی ..

قهرمان داستان باید شبانه، پیش از طلوع، شهر را ترک می‌گفت و مأموریت بسیار مهمی را به انجام می‌رسانید. علی‌رغم خیالاتِ شما که قهرمان داستان باید مرد رشیدی باشد سوار بر اسبی سپید، قهرمان داستان ما جفت چشمانش لوچ بود و یک پایش لنگ می‌زد و بواسیر ناجوری هم داشت. در همان ابتدای راه، اسبِ بیمار و ضعیفش نیز زمین خورد و پای اسبش هم لنگ شد. اسب درد می‌کشید، کاری از دست قهرمان داستان ساخته نبود جز اینکه ناله‌های اسب را با بریدن سرش چاره کند. تیغ از  بند کمر باز کرد و به گلوی اسب گذاشت و شروع کرد به بریدن. تیغ کُند بود و فقط خرخره‌ی اسب را زخم ‌می‌کرد. حیوان ضجه می‌زد و به خود می‌پیچید. پشت سر هم چاقو را به گردن و کمر اسب فرو می‌برد اما زخم‌ها سطحی بود و نمی‌توانست جان اسب را بگیرد. تیغ تنها حیوان را زجرکش می‌کرد. برای خلاص کردن اسب چاره‌ای دیگر اندیشید. سنگ بزرگی برداشت و به سر اسب کوبید. یک‌بار، دوبار، سه‌بار ... ده بار. صورت اسب له شده بود و قهرمان داستان از نفس ‌افتاده، به صورت له‌شده‌ی اسب و سنگ و دست و ردایِ خونی خود نگاه می‌کرد. ناله‌های اسب اما سوزناک‌تر از قبل به گوش می‌رسید. قهرمان داستان که از اسب و اصل با هم افتاده بود، خشم خود را با تف کردن به روی اسب نشان داد و لنگان‌لنگان اسبِ نیمه‌جان را رها کرد و به راهش ادامه داد. فردای آن‌روز وسط بیابان برهوت، خودش نیز طعمه‌ی گرگ‌ها شد و با این گاوبازی‌هاش شاشید به داستان حماسی ما. خبر مرگش.

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 29 December 17 ، 16:15
شیدا راعی ..

باز عاشقی مرا درنوردیده است. این مردِ زن‌پرست که من باشم، روزی ۱۷ مرتبه عاشق می‌شود. انگار مکانیسم فهم اینکه چرا فقط باید عاشق یک یا دو نفر شد را ندارد. علی ای و حال، اینبار عاشق اسمورودینکا شده‌ام. در ابتدا برایش توضیح دادم که ایران عراق نیست. ایران کشوری عربی نیست. ایران کلا هیچ گه خاصی نیست. ولی به هر حال با کشورهای اطرافش فرق دارد. هم جاهای خیلی گرم دارد، هم جاهای خیلی سرد. هم کوه و هم دریا.

 بعد برایش توضیح دادم که ما سیاه‌پوست نیستیم. چینی و هندی و منگل(مغول به انگلیسی میشه منگل) نیستیم. حتی برایش دو عکس فرستادم. یک عکس از دست‌هایم، یک عکس از پاهایم. برایش توضیح دادم که پوستم به آفتاب حساس است و به همین دلیل رنگ دست‌ها و پاهایم با هم متفاوت‌اند و کلا هر جا که تاحالا آفتاب خورده، با جاهایی که آفتاب نخورده، رنگش فرق دارد. البته بعد که به حرف‌هایم نگاه کردم، دیسکاور کردم که چرت و پرت گفته‌ام و در واقع جاهایی هست که تاحالا آفتاب نخورده اما نسبت به جاهای دیگری که آفتاب خورده، دارک‌تر است. مثل سوراخ‌های بینی و گوش و کون‌.

برایش توضیح دادم که ما هم شلوار جین و کت و شلوار می‌پوشیم و subway و BRT و election داریم. سر چهارراه‌هایمان، در خیابان‌هایمان دوربین داریم و زن‌هایمان روبنده ندارند و بعضاً خیلی هم اُپِن‌اند. معدودی از نظر ذهنی و عقلانی، و کثیری از نظر تحتانی. البته که کِلوز و قفل هم زیاد داریم. از مردهایمان چیزی نگفتم، مبادا آبروریزی بشود. از مادرقحبگی‌ها و دروغ‌های اپیدمی‌شده‌ در جامعه‌مان هم چیزی نگفتم. 

در عوض برایش گفتم که با شتر به این سو و آن سو نمی‌رویم و دهات‌ها و شهرهایمان پارک و چمن و علف دارد. هر چند که در آینده همه‌اش خشک می‌شود چون ممکن است خشک‌سالی شدیدتر بشود یا با آمریکا جنگ‌مان بشود و تحریم‌های خفن بشویم و نفت ‌و‌ گازمان به گوز خر بدل شود و نیروگاه‌های هسته‌ای و پالایشگاه‌هایمان با خاک یکسان بشود و کاخ‌هایمان کوخ بشود و مجبور شویم با شتر به این سو و آن سو برویم و ...



همینطور بحر روایت و بلاغت کلام را با هیجان درمی‌نوردیدم که احساس کردم مدتی‌ست اسمورودینکا هیچ نگفته. چندثانیه بعد کاشف به عمل آمد که اِپرنتلی اسمورودینکا یک ربات است و من تمام مدت با صفر و یک چت می‌کردم. 

۱۵ comment موافقین ۶ مخالفین ۰ 08 December 17 ، 00:09
شیدا راعی ..


مقدمه
 حین دیدن فیلم(رگ خواب) گاهی با کوکب یه چیزی می‌گیم و می‌خندیم، گاهی من چشمام بسته میشه و به خاطر بی‌خوابی‌های این چند روزه چُرت می‌زنم. در هر صورت هیچ توجهی نمی‌تونم به فیلم داشته باشم. این در حالیه که کوکب این فیلم رو قبلا دیده بوده و حالا صرفا برای آوردن من اومده ببینه. بعد از فیلم، هوای خنکِ عصر خواب رو از سرم می‌پرونه. من دارم این نوشته رو با چندماه تأخیر می‌نویسم. منظور از هوای خنک عصر، عصر یه روز گرم تابستونیه. سه‌شنبه‌ست و چارباغِ بدون ماشین فضای قشنگ و آرومی پیدا کرده. کلی بچه‌ی کوچیک وسط خیابونِ سنگ‌فرش‌شده با اسکیت و دوچرخه و کالسکه تاب می‌خورند. مردمی که کنار خیابون و پیاده‌رو غذا و خوراکی می‌خورند. از توصیف رقص برگ‌ها به دست نسیم خودداری می‌کنم چون مدتهاست که بشر عن این توصیف رو درآورده. اولین باره که این آرامش توی یه فضای شهری به چشمم میاد. شهرهای ما از نداشتن همچین فضاهای آرومی رنج می‌برند. کوکب مدام در حال حرف زدنه.
نویز
موضوع حرف‌های کوکب بیشتر در مورد نقاشی و معماری و گالریه. معمولا اول حرف‌هاشو می‌فهمم ولی بعد از چند جمله دیگه نمی‌فهمم چی میگه. نمیشه بهش گوش کرد. صداش بیش از حد یکنواخته. حرف زدنش سریعه و فراز و فرود نداره و ناخودآگاه باعث میشه به حرف زدنش بی‌توجه باشی. ضمن اینکه من تمایل زیادی به شنیدن در مورد نقاشی و معماری و گالری ندارم. توی میدون، به بچه‌هایی که گل‌کوچیک بازی می‌کنند نگاه می‌کنم و با حسرت بهش میگم؛ «چقدر من تو کوچه‌ پس‌کوچه‌ها بازی می‌کردم وقتی بچه بودم». کوکب بازوم رو میکشه و میگه «جلوتو بپا». درشکه با سرعت نسبتا زیادی از کنارم رد میشه و با دور شدنش، صدای تلق‌تلق برخورد نعل اسب با سنگ‌فرش‌‌ ضعیف و ضعیف‌تر میشه.

پسرک دستفروش
 میریم کنار حوضِ وسط میدون می‌شینیم. حالا موضوع حرف‌های کوکب معیارهای زیبائیه. دو تا کفتر عاشق آستین شلوارهاشون رو بالا زدند و کنار حوض قدم می‌زنند. چندتا بچه هم وسط حوض آب‌بازی می‌کنند. دوتا دخترِ داف‌مسلک با بک‌گراند عالی‌قاپو از همدیگه عکس می‌گیرند. هزارتا عکس با پوزیشنای مختلف؛ ایستاده، نشسته، با لب‌های غنچه، دست به کمر و از همین ادا اطوارایی که قراره باهاش پدرِ پسرایِ پدرسوخته رو در بیارند. چه خیالی، چه خیالی.
 یه پسر دستفروش ۷-۶ ساله میاد جلوم وایمیسه و یه لواشک میذاره تو دستم٬ میگه؛ بِخَر. من فقط بهش نگاه می‌کنم و پیرو بحث‌ زیبایی‌شناسی‌مون از کوکب می‌پرسم؛ الان به نظرت این(پسر دستفروش) خوشگله؟ کوکب میگه نه. میگم: ولی به نظر من خیلی خوشگله. پسره دوباره میگه؛ «تورو خدا یه لواشک بخر... دو تومنه». به کوکب میگم؛ «به نظرت این(پسر دستفروش) خدا نیست؟» کوکب می‌خنده و میگه؛ «نه‌، نیست.»
 پسر دستفروش که تاحالا به عمرش همچین حرفایی نشنیده، یه بار دیگه بی‌حوصله بسته‌ی لواشک رو تو دستم تکون میده و ازم میخواد که بخرمش. احتمالا هیچکس تاحالا بهش نگفته بوده "خدا". قطعا در آینده هم کسی بهش نمیگه. در جواب اصرارش برای خریدن جنسش میگم؛ «نه عزیزم». پسره هم بهم چندتا فحش میده و میره. کوکب خنده‌ش میگیره و میگه «چقدر حوصله داری که می‌تونی اینارو تحمل کنی. من اگه باشم، همون اول سرش داد می‌کشم تا بره و بهم پیله نکنه».
 به همین مناسبت خاطره‌ی زورگیری کردنمون از یه گدا رو واسش تعریف می‌کنم؛{یه بار با پیتر داشتیم راه می‌رفتیم که یه گدا ازمون خواست بهش پول بدیم و ما به جای پول دادن، بهش پیله کردیم که نصف پولایی که کاسبی کرده رو رفاقتی ببخشه به ما. و گداهه قسم می‌خورد که هیچی کاسبی نکرده. ما هم تهدیدش کردیم که به زور جیب‌هاشو می‌گردیم. گداهه که فهمیده بود ما خل‌وضعیم، شروع کرده بود به فرار و منم به دنبالش می‌دوئیدم و پیتر نشسته بود رو زمین و از خنده ریسه می‌رفت}.
کوکب با خنده میگه؛ «شما دوتا جزو احمق‌ترین آدمایی هستید که من تو عمرم دیدم». میگم «مگه بده احمق بودن؟» میگه «شاید، گاهی».


سلطان احساس[Fart]
چند ثانیه سکوت می‌کنیم و دوباره کوکب حرف زدن رو از سر می‌گیره.
 حرفش رو قطع می‌کنم و می‌گم؛
- تو دوست داری بدون وقفه حرف بزنی.
+ آره، وقتی با کسی احساس راحتی کنم، مخش رو می‌خورم از بس حرف می‌زنم. و برای تو شدیدتر هم هست.
- چرا من؟
+ وقتی به آدما نزدیک میشی، با حرفاشون زخمی‌ت می‌کنند. با نیش‌ها و قضاوت‌هاشون. اما تو خار نداری. فقط گوش می‌کنی. میشه با خیال راحت حرف زد برات. البته این قضاوت نکردن و هیچی نگفتنت بعضی وقتا باعث میشه مثه مجسمه و جنازه به نظر بیای.
- البته شخصاً همچین حسی نسبت به خودم ندارم. اتفاقا خیلی احساس زنده بودن می‌کنم و اگه مسخره‌م نمی‌کنی، فکر می‌کنم آدم خیلی احساساتی‌ای هستم.
+ خب احساساتت زیادی درونیه. برای خودت زنده‌ای، اما واسه بقیه شبیه مجسمه می‌مونی.
- باید احساساتم رو واسه بقیه بیان کنم؟
+ بیان هم کنی، واسشون گیج‌کننده و خسته‌کننده‌ست.
- دقیقا٬ منم به همین دلیله که هیچی نمیگم‌.
+ خب، به هر حال، هر چی. هر غلطی می‌خوای بکن. فقط بذار من راحت حرفامو بزنم و هی حرف زدنم رو قطع نکن.

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 01 November 17 ، 12:59
شیدا راعی ..

دیشب بهرام رادان و سردار رادان و مسعود رایگان و افسانه‌ بایگان اومده بودند پشت در اتاقم و گیر داده بودند که پاشو. منم حرص می‌خوردم که آخه اینا منو چیکارم دارند؟ چرا اصرار دارند بیدارم کنند؟ 

آخرش بیدارم کردند ولی وقتی در اتاق رو باز کردم، دیدم هیچکس پشت در نیست. دوباره خوابیدم. اینبار مهدی- پسرِ پسرعمه‌م- رو دیدم که نشسته بود یه گوشه و گریه می‌کرد. بار آخری که دیده بودمش، یه بچه‌ی کوچولوی ۴-۵ ساله بود. اما دوهفته پیش که عکسش رو دیدم، با یه مرد بزرگ و بالغ (۱۴ ساله‌ی ریش و پشم‌دار) رو‌به‌رو شدم و از شدت تعجب واژگون شدم. حالا در هیئت همون بچه‌ی ۴ ساله‌ی کوچولو داشت گریه می‌کرد. منو که دید بغضش ترکید و اومد بغلم. گفتم چی شده عزیزم، چرا داری گریه می‌کنی؟

دو خط اشک از روی گونه‌هاش راه افتاده بود و زیر چونه‌ش به هم پیوند می‌خورد. با انگشتهای کوچولو و تپلش اشک‌هاش رو پاک کرد. آب دهنش رو با مکث زیاد قورت داد و لابه‌لای نفس‌نفس زدنش گفت؛ «چندتا دختر جقی ماشینم رو دزدیدند». و بعد با همون دستای کوچولو و تپلش سوئیچ ماشینش رو نشونم داد. گفتم پناه بر خدا، و نشستم کنارش و با هم کلی گریه کردیم. اینبار ساعت ۳ صبح با گریه از خواب بیدار شدم. نصف صورتم خیس اشک شده بود. رفتم توی حمام تا دست و صورتم رو بشورم و مسواک بزنم.

 از سر شب همینطور دمر دراز کشیده بودم پایین تخت و نه لباس عوض کرده بودم، نه مسواک. پنجره‌ تا ته باز بود و کمر و شونه‌هام روی این سرامیکای یخ‌زده خشک شده بود. مسواکم رو زدم و برگشتم کنار تخت، لباس‌های کثیفم رو در آوردم و انداختم زیر تخت. خواستم رو تخت بخوابم. ولی تخت پر از آتاآشغال بود. اومدم تو آشپزخونه آب بخورم، توی یخچال یه تیکه کیک دیدم و خوردمش‌. برگشتم کنار تخت، ملافه‌ی نازکم رو کشیدم دور خودم و در حالی که یادم افتاده بود تازه مسواک زدم، بدون لباس روی سرامیکای پایین تخت خوابیدم.



پاورقی؛

۲- یادم نمیاد دوران طفولیت کسی بهم «شب به خیر عزیزم» گفته باشه. اگه اشتباه نکنم، هر شب آخرین چیزی که می‌شنیدم این بود که؛ «پاشو برو سر جات بخواب». 

۳- تا ۱۷-۱۸ سالگی کارکرد بالش رو درک نمی‌کردم. روی کاغذ و به لحاظ تئوری می‌دونستم که واسه زیر سر ساخته شده لکن در مقام عمل واسم کاربردی نداشت. به همین دلیل معمولا سرم رو می‌کردم زیر بالش یا بالش رو می‌ذاشتم رو سرم و می‌خوابیدم.

۴- چرا این دخترا ماشین مهدی رو دزدیدند؟ 

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 27 September 17 ، 19:04
شیدا راعی ..

گفت؛ «اینجا باید هوای همدیگه رو داشته باشید».

[من به کف زمین نگاه می‌کردم و به زخم روی دستم ور میرفتم.]

گفت؛ «به نفعتون نیست که زیرآبی برید».

[من دستم رو بردم نزدیک دماغم و به کفشای اون یارو خیره شدم که مثل گاوچرونا بود]

گفت؛ جوری باشید که همه بگن «ایول فلانی اومد» نه اینکه وقتی اومدی، بگن؛ «ای وای فلانی اومد».

[داشتم خودم رو تصور می‌کردم که لباس گاوچرونی پوشیدم و یه هفت‌تیر دستمه و اینکه چقدر این تیپ و قیافه به شخصیتم میاد]

یهو از بین اونهمه آدم رو به من کرد و گفت؛ واکنش دیگران نسبت به حضور شما چجوریه؟

[من هول شدم]

یه چند ثانیه مکث کردم و یه خورده مِن‌مِن کردم و گفتم؛ ببخشید... صادقانه بگم؟

دستش رو تکیه داد به صندلی و گفت؛ «آره. بهمون بگو وقتی میای بقیه چی میگن؟»

جوابم جلسه رو به هم ریخت؛

«میگن باز این کسخل پیداش شد‌».

۷ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 15 July 17 ، 00:27
شیدا راعی ..

گفتم؛ نمی‌دونم چرا این زن‌داداش من بعد اینهمه سال هنو وقتی منو میبینه و باهام حرف میزنه، یه حالیه، یه جورایی انگار خیلی رسمیه. نه به این معنی که خشک برخورد بکنه‌آ، بیشتر از اون لحاظ که انگار معذبه، اصلا انگار هول میکنه تا با من حرف میزنه. انگار با من راحت نیست‌. اصلا بذار راستشو بگم؛ در مواجهه با خیلی از زن‌ها این موضوعو حس کردم. به خصوص جوون‌تر‌ها.

مندی گفت؛ بهشون حق بده. منم وقتی قیافه تو رو می‌بینم کپ می‌کنم و هول میشم.

گفتم؛ آخه چرا؟  من که قلب خیلی رئوفی دارم!!

به پیتر گفتم؛ مگه نه؟

پیتر حواسش اونور بود.

زدم پس کله‌ش و گفتم؛ هوووی... بزغاله... مگه نه؟

پیتر گفت؛ ها؟!... آره ... خیلی قیافه‌ت تخمیه. منم گاهی می‌ترسم.

گفتم؛ نه نه... قلب رئوفم رو بگو. 

گفت؛ ها؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.



داشتم واسش توضیح میدادم ماها که قدمون کوتاهه باید بریم چین زندگی کنیم.

گفت؛ مگه تو قدت چقدره؟ 

گفتم؛ ۱۶۰ تا‌.

گفت؛ چندکیلویی؟ 

گفتم؛ ۹۲ کیلو.

گفت؛ ناتالی پورتمن هم قدش ۱۶۰ تاست. 

گفتم؛ با کفش یا بدون کفش؟ 

گفت؛ چی میگی تو؟ 

گفتم؛ من قدم با کفش ۱۶۰ تاست. 

گفت؛ احمقی تو؟

گفتم؛ ناتالی پورتمن هم ۹۲ کیلوئه؟ 

گفت؛ هان؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.




خواست درو ببنده، گفتم؛ نبند. 

آخر بست. بلند شدم داد زدم؛ «در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامشِ پُر مهرِ نسیم». بلندتر داد زدم؛ های تخم‌سگ با توئم، میگم درو نبند.

هاج و واج نگاه کرد و گفت؛ تخم‌سگت رو ببینم یا شعر لطیفت رو؟ 

دوباره گفتم: نبند درو.

از پله‌ها پایین رفت و گفت؛ احمقی تو؟

گفتم؛ آره، اما دیگه درو نبند.

گفت؛ ها؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 14 July 17 ، 15:58
شیدا راعی ..

پیتر از سمنان برگشته بود. منم از تو غار. شب سال تحویل با هم وعده کردیم تا بعد از دو سال همدیگه رو ببینیم. هوا بارونی بود و سال ساعت ۱ و ۲ شب تحویل می‌شد. قیافه‌ها تغییر کرده بود. من به گا، اون به گا. هر کدوم یه جوری. من بیشتر. موهای جفتمون بلند شده بود. به همین دلیل تغییر قیافه‌ها خیلی به چشم میومد. قیافه‌هامون مردونه شده بود، تیپ‌هامون مثه این آدمای سرگشته و جدا از جامعه. هوا سرد بود. شبِ سال تحویل، همه جا بسته‌ بود ولی یه کافه‌ی تخمی نزدیک «هتل پُل» باز بود. پله می‌خورد می‌رفت پایین. جز ما و چندتا خدمه‌ی کافه، هیچکس اونجا نبود. جلوی کسی نشسته بودم که تا چندسال پیش اصلا آدم حسابش نمی‌کردم ولی آروم‌آروم داشت تبدیل می‌شد به کسی که نزدیک‌تر از بقیه به خودم حسش می‌کردم. همچنان نمی‌شد جزو آدمیزاد حسابش کرد. اتفاقی که رخ داده بود این بود که منم دیگه آدم محسوب نمی‌شدم و به همین دلیل خیلی خوب همدیگه رو درک می‌کردیم. از اون شب مدام با هم چت می‌کردیم. فکرها به هم نزدیک بود، علاقه‌ها به هم نزدیک بود و درک متقابل بین ما بیداد می‌کرد و از همه مهمتر، واسه هم جدید بو‌دیم. چند روز که گذشت، گفتم «چرا انقدر بد دهن شدی؟» آخه حین حرف زدن، مدام آلتش رو به جاهای گوناگونی ابلاغ می‌کرد. بیش از حد از کلمه‌های «ک»دار استفاده می‌کرد. گفت «تقصیر ممده». ممد بچه کرج بود و توی سمنان هم‌خونه‌ی هم بودند. می‌گفت «از بس فحش می‌داد منم عادت کردم».

 این در حالی بود که من اون زمان از شنیدن اصطلاحات رایجی مثه «کسخل» هم احساس بدی پیدا می‌کردم. چون مدت زمان زیادی بود که این حرفا رو نشنیده بودم. شما هم اگه یه سال توی غار زندگی کنی، وقتی برگردی بین مردم، دیگه خیلی چیزا به مذاقت خوش نمیاد. و وقتی باهاش روبه‌رو بشی، احساس بیگانگی میکنی و چه بسا حتی ممکنه شوکه بشی. ولی جای نگرانی نبود. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه. چه خوب، چه بد. فقط زمان نیاز داشت.


حالا، بعد از چندسال، چندوقت پیش بهش گفتم؛ «یادته وقتی از سمنان برگشته بودی، چقدر بد دهن شده بودی؟» گفت عاره. گفتم «اما حالا دوباره گوگولی مگولی شدی و مؤدب». گفت «عاره، تازه دلم می‌خواد مؤدب‌تر هم بشم.» گفتم؛ «خیلی مسخره‌س که محیط انقد رو آدم تأثیر بذاره، نه؟» گفت عاره. گفتم «حالا با آدمای بهتری معاشرت داری و حرف زدنت هم آدموار شده. اما برعکس تو، من توی محیطی هستم که آدماش حین گفت‌و‌گوهای روزانه‌شون، مدام زیر و بند خوار و مادر همدیگه رو می‌کشند وسط و یه عمود لحمی هم بهش الصاق می‌کنند و چیزهای گوناگونی رو به جاهای گوناگونی ارجاع میدن». گفت «عاره». گفتم «کیرِ خر و عاره».

۶ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 04 July 17 ، 16:10
شیدا راعی ..
۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 29 June 17 ، 16:05
شیدا راعی ..

چشمام دیگه سوی سابق رو نداره. به دوردست خیره میشم. اما تاری تصویر آزاردهنده‌ست. به عینک هم عادت ندارم. فکرشم نمی‌کردم قوی‌ترین جزء بدنم یه روزی اینطوری ضعیف بشه. کجاست اون چشمای تیز و هیز سابق؟ 

حالا چجوری می‌تونم چشم‌چرونی کنم؟ خدایا این اسباب گناه رو از من نگیر.

+ وقتی رفتم واسه خریدن عینک، دلم میخواست از این عینکا که با بند به گردن آویزون میشه داشته باشم. مثال زدم واسشون که کلاس اول که بودیم، دوستم-سلمان نوربخش- هم عینکش همینطوری بود ینی با بند به گردنش آویزون بود. لکن گفتند این چیزی که مدنظرته حالا(سال ۲۰۱۷) واسه سن و سال شما خیلی چیز ضایعی محسوب میشه. 


۷ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 14 March 17 ، 09:56
شیدا راعی ..


همونطور که پایین امضا نوشته شده، واضحه که اسمش فاطمه‌ست. دست‌خط‌ش هم خوبه‌. حداقل نسبت به دست خط من. 

من مجبورم برای نوشتن وصیت‌نامه یا نامه‌ی خداحافظی با اهل‌بیت‌م از تایپ‌کردن استفاده کنم و گرنه احتمال داره وراث تاج و تختم نتونند درست نامه رو بخونند و سر ارث و میراث کلانی که دارم، بیفتند به جون همدیگه و سر خاک گیس و گیس‌کشی راه بندازند. خدای‌نکرده ممکنه اون وسط، پیکر مطهر ما مورد بی‌حرمتی واقع بشه. 

 لازم به ذکره که ما هیچ اطلاعات دیگه‌ای از نگارنده‌ی این نامه در دست نداریم. اما اینطور از سطور فوق استنباط می‌شود که سن و سالِ فردِ خاطی-فاطمه خانم- از ۱۶-۱۷ سال تجاوز نمی‌کند. و به خصوص اونجا که گفته؛ «می‌ترسم بیش از این اسیر گناهان دنیا بشم» بیانگر این موضوع است که ما با طفلی صغیر رو‌به‌رو هستیم.


در آخر این نکته ذکر خواهد شد که نگران فاطمه خانم نباشید. او امروز با معاون‌ مدرسه‌ به خانه بازگشته و خانمِ معاون وی را به خانه‌شان رسانده و مادرِ فاطمه را بابت این موضوع شیرفهم کرده. آری، حال او اکنون خوب است. مثل حال همه‌ی ما که خوب است و شما نباید باور کنید. 

+ بی‌شوخی٬ این نامه‌ها (در بیش از ۹۰ درصد موارد) حتی اگر منجر به «تلاش برای خودکشی» هم بشه، منجر به «خودکشی» نمیشه. نهایتا ممکنه چندتا قرص بخوره و بعد از ۲۴ ساعت که معده‌ش رو شست‌و‌شو میدن، از بیمارستان مرخص میشه. یا ممکنه بره تو حموم دستش رو خش بندازه و با دیدن خون خودش، غش کنه و باز بعد از ۱۲ ساعت با یه سرم و چندتا آمپول از اورژانس مرخص بشه.

 

۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 27 February 17 ، 17:08
شیدا راعی ..

قهرمان داستان افتاده بود توی یه جزیره‌‌ی دور افتاده. یه چیزی مثه رابینسون کروزوئه یا مثه تام هنکس تو فیلم cast away. تک و تنها اونجا گیر افتاده بود.

روزها و شبها خیره می‌شد به افق به این امید که یه کشتی یا قایق یا نشونه‌ای ببینه که به وسیله‌ی اون نجات پیدا کنه. قهرمان داستان ما مثه رابینسون کروزوئه و تام‌ هنکس خفن نبود که خودش رو از اون جزیره خلاص کنه. تمرکز ذهن و کنترل روانش رو از دست داده بود. وقتایی که بیدار بود، همش به دوردست خیره بود و دورتا دور جزیره راه میرفت تا شاید اون تهِ افق چیزی ببینه. شبها هم نمی‌تونست بخوابه. هر چند دقیقه یه بار از خواب می‌پرید تا دریا رو نگاه کنه. مثه شما که هی می‌پرید رو گوشی‌تون تا ببینید دوس‌پسر/دخترتون کلام تازه‌ای منعقد کرده یا نه.

 رفته رفته سوی چشماش رو از دست می‌داد و روز به روز بیشتر در توهم اینکه کشتی یا قایقی از دوردست به سمتش میاد، غرق می‌شد. 

انزوا، اگر واقعا انزوا باشه، کشنده‌ست. مگر اینکه نوری وجود داشته باشه که اون فرد منزوی رو زنده نگه داره. متاسفانه داستان ما نور نداره. و اگر هم نوری داشته باشه، چشمای ما سوی دیدنش رو نداره.قهرمان داستان سر سه هفته از این مالیخولیا تباه شد. این توهم تا آخرین لحظه همراهش بود؛

لحظه‌ی مرگش جزیره رو می‌دید که توسط ۱۰۰ ها کشتی بزرگ احاطه شده.


 برو بابا: کلیک
۶ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 28 January 17 ، 14:05
شیدا راعی ..
۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 January 17 ، 19:11
شیدا راعی ..


[در میزنند.]


-کی بود؟

+مه‌پاره‌ای بی‌بند و بار.

-لابد با عشوه‌های بی‌شمار؟

+نه اتفاقا. خیلی سر و سنگین یه آدرس پرسید و رفت.

۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 November 16 ، 13:36
شیدا راعی ..

دختره همینطور غر میزد. حین حرفاش کسی رو مخاطب قرار نمیداد. اما جز من و یه مرد خسته، دیگه کسی نبود که حرفاش رو بشنوه.  مرد خسته خوابش برده بود. من تو گوشیم گل‌چرخ میزدم و تکیه داده بودم به دیوار. دختره هم حین حرف زدن با خودش، به در و دیوار و زمین و من و مرد خسته نگاه میکرد. بالاخره حوصله‌ش سر رفت و من رو مخاطب قرار داد و گفت؛ چرا این آقاهه (مرد خسته) انقد دهاتی و بدتیپ و کثیف و ناخوشه؟

 من گفتم؛ پنداری باید معتاد باشه. 

بعد پرسش دیگه‌ای رو مطرح کرد مبنی بر این که آیا حضورش در کنار ما، خطری داره؟

و من گفتم که «بی‌آزارتر از این بنده‌خدا این اطراف وجود نداره. اصلا شما از من بیشتر باید بترسی تا این بنده‌خدا.»


بعد از این حرف دیگه هیچی نگفت. نه با خودش حرف زد، نه غر زد. نه نک و ناله. فقط گاهی زیر چشمی نگاهم میکرد.

۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 27 October 16 ، 15:45
شیدا راعی ..

به مندی گفتم «بیخیال شو. اینا همشون لات‌اند، میگیرن جر و واجرمون میکنند». مندی که مغلوب هیجان جوانی شده بود، گاز داد طرفِ یارو. یارو خودش رو پرت کرد جلوی ماشین و با لهجه گفت؛ «بیا پایین تا خارتو بگام بچه‌کونی.» یا یه همچین چیزی. مندی رفت پایین. دقیقا متوجه نشدم که چرا از ماشین پیاده شد. رفت که خارش رو بگان؟ یا رفت که نذاره خارش رو بگان؟  نمیدونم. بحث پیچیده‌ایه که فعلا مجال پرداختش نیست.

۱۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 September 16 ، 01:17
شیدا راعی ..
هیچوقت توی کلاس حضور ذهنی نداشتم. از نظر نمره اغلب جزو ۱۰ نفر آخر کلاس بودم و فراری از درس. از سال دوم دبستان واسمون کلاس زبان گذاشته بودند و من حالم ازش به هم میخورد. سال پنجم، پنجشنبه‌ها(اون موقع مدرسه‌ها تعطیل نبود) واسمون بعد از ساعت مدرسه، کلاس تقویتی تست گذاشته‌بودند و من حالم از این کلاس‌ها بهم میخورد. بابام همیشه دعوام میکرد که چرا دفتر ریاضی‌م رو تمیز نمینویسم و من حالم از ریاضی به هم میخورد. یه کتاب وحشتناک داشتیم به نام آزمون فرزانگان. یه huge ass book بود و من حالم ازش... 

سال اول دبستان خانوممون که تازه از خارج برگشته بود، دفتر تمرینِ قطور من رو که پر از "بابا آب داد" و "باران" و "داس" و "اسد" و اینجور عبارات دشوار بود، پرت کرد وسط کلاس و خیلی سایکوتیک‌وار میخواست منو تیکه‌تیکه کنه. زنگ ورزش چندان باب میلم نبود. چون همکلاسی‌هام نمیفهمیدند که وقتی یارت داره میدوئه، توپ باید کمی جلوتر از یار پاس داده بشه تا سرعت بازی رو نگیره. نمیفهمیدند که من توی محله‌مون در حد "الکس دل‌پیرو" اعتبار دارم و از همه مهمتر، بازیکن ذخیره‌ی تیم «ب» نونهالان سپاهانم.

از معدود موقعیتای مفرحی که داشتم، موقع روخوانی درس سر کلاس بود. خانوممون به یکی میگفت از رو کتاب بخونه و بقیه باید به کتاب‌هاشون نگاه میکردند که اگه یه‌دفعه معلم گفت ادامه‌ش رو بخون، بدونن کجای متن و کدوم خط داشته خونده میشده. از اینکه بچه‌ها با گیر و تپق و مِن و مِن متن رو میخوندند، حالم به هم میخورد. آخه هیشکی نمیتونست مثه من متن‌ها رو تند و روون بخونه. به همین دلیل وانمود میکردم که حواسم نیست. مثلا به در و دیوار نگاه میکردم یا با مداد و جامدادی بازی میکردم ولی زیرچشمی حواسم به متن بود. معلم به خیال غافلگیرکردن من بهم میگفت ادامه‌ش رو بخونم. با اینکه اون موقع با کانسپتِ میدل‌فینگر آشنا نبودم، ولی به طور غریزی بهش اهتمام میورزیدم و خوشحال و پیروزمندانه شروع میکردم به خوندن متن.

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 August 16 ، 10:06
شیدا راعی ..

اولین باری که عاشق شدم، یادم میاد که توی یه مسافرت بود. مادرم هم رفته بود تو نخ دختره، خانوادشون رو که برانداز کرده بود، خوشش اومده بود. با دختره هم که حرف زده بود، بیشتر خوشش اومده بود. جدی‌جدی میخواست بعد از سفر باهاشون ارتباط برقرار کنه که داداشم رو بندازه بهشون. طول سفر، من عشقم رو پیش خودم نگه داشته بودم. اصلا دم نمیزدم که این چندروز فکر و ذکرم عشق‌آلود شده و بابا من عاشقم، به پیر به پیغمبر عاشقم. عاشقم من. 

 رفت تا اینکه بالاخره اخر سفر، مادرم فهمیده بود که دختره 3 سال از داداشم بزرگتره و بیخیالش شده بود. اما من به عنوان فرزند کهتر، خوشحال بودم که دیگه رقیبی پیش روی خودم نمیبینم. خونه پُرِش من و دختره یه 11 سالی با هم اختلاف سنی داشتیم فقط. که واسه یه عشقِ اثیری، اختلاف چندان مهمی نبود. 

اخرین باری که عاشق شدم هم، مربوط به همین چندسال پیشه. شیفته‌ی همه چیز اون زن شده بودم. با هر حرفی که تو موضوعات مختلف میزد دلم میخواست بپرستمش. متاسفانه باز اختلاف سنی گریبان‌گیرم شد و نسبت به ادامه این عشق دلسردم کرد. اونموقع سی‌و‌شیش سالش بود و یه پسر پنج‌ساله داشت و شوهر 42 ساله‌ش هم مثل شیر بالاسرش بود و به طور کلی زندگی خوبی داشتند.

نکته‌ای که بین دلدادگی‌هام میشه به صراحت دریافت، اینه که همیشه عاشق بزرگتر از خودم شدم. احتمالا آخرشم یه پیرزنی چیزی...


 

اجرای زنده‌ی سه‌تار علیزاده، قطعه‌ی کرشمه، سال ۱۹۹۵، لس‌آنجلس

۸ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 August 16 ، 20:08
شیدا راعی ..

شانس مردم؛

گلستان سعدی حکایتی داره (click) با این شروع که؛ "یاد دارم در جوانی گذر داشتم به کویی و نظربارویی. در تموزی که حَرورش دهان بجوشانیدی و... " بعد ادامه میده که از گرمای ظهر داشته تلف میشده و در حال انتظار بوده که یکی یه لیوان آب دستش بده و حالش رو جا بیاره که یهو از دهلیز یه خونه، صاحب جمالی فتانه، پیداش میشه و یه شربت تگری بهش میده و ... سعدی اخر حکایت میگه؛ خرم آن فرخنده طالع را که چشم/ برچنین روی افتد هر بامداد.


 ماشین نمیدونم چه مرگش شده‌بود. ظهر بود و هوا گرم. گوشی‌م خاموش شده بود. حالش رو نداشتم برم تا سر خیابون. به علاوه اینکه اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم.  زنگ یکی از خونه‌ها رو زدم که تلفن بزنم کسی بیاد دنبالم یا بپرسم ماشین رو چیکار کنم. اولین خونه کسی جواب نداد. دومین خونه رو که زنگ زدم، باز کسی جواب آیفون رو نداد ولی صدای در پارکینگ اومد، سرمو برگردوندم و دیدم یه پهلوان دومتری، لخت، لای در ایستاده و میگه بله؟ در اولین نگاه به ممه‌هاش خیره شدم. در دومین نگاه لای ابهت سیبیلاش محو شدم. در سومین نگاه بالاخره به چشماش نگاه کردم و به کلی یادم رفت میخواستم چی بگم. به جاش همینطور تخماتیکی پرسیدم؛ اشکالی که نداره ماشینمو بذارم کنار اون دیوار؟(جایی که ماشین پارک بود، 20 متر با خونه ی یارو فاصله داشت)

اونم یه نگاه تخماتیکی به من و ماشین و دیوار انداخت و درو بست. 

خرم آن فرخنده طالع را که چشم، بر چنین دیوی...

۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 July 16 ، 03:45
شیدا راعی ..

تازه با عیال رفته بودیم سر خونه و زندگیمون. اوایل خردادماه بود و هوا تازه گرم شده بود.

روز جمعه بود و ما که تنها چندروز از عروسیمون میگذشت، خونه ی پدرزن ومادر زنمون مهمون بودیم. حاج خانم گفت؛ "هوففف. هوا چقدر گرم شده. نمیخواین کولر رو راه بندازین؟"

حاج آقا نچ و نیچ کرد و گفت: " آخه حالا که نمیشه زن...  بذار فردا" برادرزن های گردن کلفتم هر کدوم به نوعی یابو آب دادند. اینجا بود که من برای اثبات تواناییها و ارزشهای خودم، گفتم؛ "مادرجان اجازه بدید من میرم پشت بوم و همه چیزو درست میکنم. "

عیال با دیده‌ی تحسین به من نگاه میکرد. مادرزنم گفت؛ "نور به قبرت بباره پسرم."  پدر زنم گفت؛ "رحمت به شیری که تو را خورد." برادرزن‌های گردن‌کلفتم لبخندی برادرانه به سمتم پرتاب میکردند و به طور کلی، در میان به‌به و چه‌چه حضار درحالی که از حجب و حیا سرخ شده بودم و فرق سرِ کچلم خیس عرق شده بود، از وسطشون رد شدم.

 با زیر شلواری آبی و خوشرنگم به پشت بوم رفتم و حدود یک ساعت زیر تیغ آفتاب مشغول جان بخشی به کولر شدم.  تا اینکه بالاخره لحظه‌ی موعود فرا رسید. سر کچلم زیر تیغ افتاب برشته شده بود و ز هر چاک گریبانم عرقی روان بود. داد زدم که "حاج آقا ...حاج خانم... کولر آماده ست. بنوازیدش."

وقتی برگشتم به خونه، دیدم که همه حضار در حال سرفه‌کردن و جان دادن‌اند. و از دریچه‌های کولر طوفان خاک و شن به وسط خونه جریان داشت. کولر صدای مرگ میداد و به طور کلی جهنمی به پا شده بود.

محو این بلوا و آشوب بودم تا اینکه یکی از گردن‌کلفت‌ها کولر رو خاموش کرد. 

بعد از چند ثانیه، یکی دیگه از گردن‌کلفت‌ها کاشف رو به عمل آورد که من یک ساعت زیر تیغ آفتاب با این سر کچل و زیر شلواریِ آبیِ خوشرنگم، کولر خونه‌ی همسایه رو جان‌بخشی میکردم.


۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 June 16 ، 02:04
شیدا راعی ..