خودگویی با میکروفون

heterism

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

۷ مطلب در نوامبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 30 November 16 ، 12:30
شِـــ‌یدا ..

+تو اصلا آدم قابل اعتماد و مطمئنی نیستی

- چطور؟ مثلا میترسی بهت تجاوز کنم؟[خنده]

+ به عنوان یه تکیه‌گاه نمی‌شه روت حساب کرد. کلا نباید روت حساب کرد. کجا غیبت میزنه؟ کجا پیدات میشه؟ معلوم نیست. هیچوقت نیستی. چی کار میکنی؟ 

- تو اسطوره‌های یونان، الهه‌ای نداریم که همه‌ی عمر مشغول هیچ کاری نکردن باشه؟ 

+ فکر نکنم همچین موجود بی‌اثری قابلیت اسطوره و الهه شدن رو داشته باشه. 

- زندگی‌هایی که از مردم می‌بینم رو نمیفهمم. من...

+ میدونی مشکل تو چیه؟ اونا دارند یه خونه‌ی گِلی میسازند و توش زندگی می‌کنند. اما تو به این بهونه که خونه‌ی گلی٬ محکم و مطمئن نیست، خودت رو از سرپناه محروم میکنی. بالاخره فهمیدی که می‌خوای چیکار کنی؟

- گم‌شده، گم‌کرده را هرگز کجا یابد نشان؟


مرا گوید مرو هر سو٬ تو اِستادی٬ بیا این سو

که من این سوی بی سو را٬ نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا سیلاب بربوده، مرا جویای جو کرده

که این سیلاب و این جو را، نمی‌دانم. نمی‌دانم.

چو طفلی گم‌ شده‌ست‌ام من، میان کوی و بازاری

که این کوی و این بازار را نمی‌دانم نمی‌دانم...





۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 November 16 ، 16:43
شِـــ‌یدا ..

در عرض چند خط میتونه هم شما رو بخندونه. هم کاری کنه که بغض کنید. گاهی توی یه جمله به بغض و ترحم وادارتون میکنه و بلافاصله از دل اون بغض، شما رو میخندونه . 

وقتی کوچیک بود، بهش میگفتند هوشو. وقتی بزرگ شد، به اسم هوشنگ مرادی کرمانی شناخته شد. توی سیرچ کرمان به دنیا میاد و تقریبا بدون پدر و مادر زندگی میکنه. پیش آغ بابا و ننه‌بابا(پدربزرگ و مادربزرگش). باباش، کاظم دیوونه بوده که همش به آسمون نگاه می‌کرده و با خودش حرف می‌زده‌. شاید شما هوشنگ مرادی کرمانی رو نشناسید اما قطعا سریال قصه‌های مجید رو میشناسید و احتمالا(قطعا) از دیدنش کیفور شدید. خب هوشو همونه که بعدا قصه‌های مجید رو مینویسه. 

«شما که غریبه نیستید» زندگی نامه‌ی خودنوشت هوشو(هوشنگ مرادی کرمانی)، مثه یه تابلوی نقاشی ساده و در عین حال، باشکوهه. خوندنش خستگی نداره. پولشم ۲۰ هزازتومن ناقابله. البته که قابل شما رو نداره. بی‌تعارف!

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 24 November 16 ، 15:22
شِـــ‌یدا ..

امروز٬ نزدیک غروب٬‌ قشنگ‌ترین آسمون رو توی کشور٬ آسمونِ داهات ما داشت. و من مطمئنم که هیچکدوم از هم‌داهاتیای من این غروب رو به این قشنگی‌ که من دیدم٬ ندیدند. چون من خاص‌ترین نقطه‌ی شهر نشسته بودم- جایی که 6 ماه دوم سال٬ بهترین منظره رو برای دیدن غروب داره- و داشتم چایی می‌خوردم و هیچکسی رو هم اطراف خودم نمی‌دیدم. به همین دلیله که ادعا میکنم هیچکس اینطور که من دیدم٬ ندیده.

شگفت‌انگیز ترین اتفاق دنیا، هر شبانه‌روز، در هر نقطه از زمین که باشی، دوبار رخ میده. یکی در مغرب و یکی در مشرق. و عجیب اینکه؛ این تکرار مداوم هرگز خسته‌کننده و ملالت‌بار نیست و نمیشه.

دلیلش رو کازانتزاکیس اینطور توضیح میده؛

"هر روز صبح، دنیا بکارت خود را از نو کشف می‌کند. چنین می‌نماید که در همان لحظه از قلم صنع خدا بیرون آمده ‌است. آخر، خاطره‌ای ندارد. از این روست که چهره‌اش هیچگاه چین و چروک نمی‌یابد. نه به یاد می‌آورد که روز پیش چه کار کرده و نه درباره‌ی آن چه روز بعد انجام خواهد داد هیاهو راه می‌اندازد. لحظه‌ی حال را به صورت ابدیت احساس می‌کند. لحظه‌ی دیگری وجود ندارد. پیش و پس این لحظه، هیچ است."

+دوربین گوشی هرگز نمی‌تونه این واقعه‌ی هولناک رو به تصویر بکشه :(

۹ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 November 16 ، 01:31
شِـــ‌یدا ..

یه زمین اسکیت بود، خلوت، کم‌نور. دم غروب بود انگار. من نشسته بودم کنار پیست. ملک‌الموت داشت با اسکیت دور میزد. هر بار که به من میرسید، داد میزد؛ جلو پاتو نیگا کن. وقتی من سرم رو میاوردم پایین، یه تف مینداخت کف دستش و شَتَرَق... یه پس‌گردنی محکم به من میزد و میرفت. یه دوسه‌ساعتی همین بساط رو داشتیم؛ دور، تف کف دست، شَتَرَق پس گردن من.

آخرش اومد وایساد کنارم. گفت هوی

گفتم ها ملک؟

دوباره گفت؛ هوی

گفتم ها؟ بنال؟ گوشم با توئه.

گفت ای منگلِ آشفته...

[سرم رو انداختم پایین و با خجالت] گفتم؛ باز چه مرگته با ما؟ بدبخت‌تر از ما نیست تو هی بیای در گوشش یاسین بخونی؟ د بکش بیرون لامصب.

ملک غرید؛ فردا روزی میفهمی که باید سرتو، نگاهتو از آسمون میگرفتی، مینداختی جلو پات... آخرش که یه روز با مغز اومدی رو زمین، میفهمی که پرواز قشنگه، اما... فقط خیالش، دیدنش، توهمش. 

همونطور که داشتم مغزم رو از کف زمین اسکیت جمع میکردم، گفتم؛

لاکردار، بی مروت، تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟ خوش به حال کسی که راهش رو تو زندگی پیدا کرده و عمرش رو داره صرف کاری میکنه که بهش علاقه داره. خوش به حال کسی که علاقه‌ش رو پیدا کرده. خوش به حال کسی که طعم تلاش(صرفا تلاش و نه موفقیت) برای رسیدن به خواسته‌ش رو تجربه کرده. خوش به حال کسی که تونسته به انجام کاری راضی بشه. خوش به حال کسی که دلیل قانع‌کننده‌ای داره واسه کاری که انجام میده، خوش به حال کسی که چیزی رو دوست داره(هر قدر مبتذل، هر قدر پوچ، هر قدر تخمی). خوش به حال کسی که مثل منِ بدبخت نیست...[ دیگه اینجا اشکم در اومده بود، با هق هق نشستم کف زمین اسکیت و گریه پشت گریه]

ملک هم وقتی دید سرم پایینه و پس گردنم مهیاست، دوباره یه تف انداخت کف دستش و یه پس‌گردنی دیگه کوبید پس گردنم.

و رفت.

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 November 16 ، 08:41
شِـــ‌یدا ..


[در میزنند.]


-کی بود؟

+مه‌پاره‌ای بی‌بند و بار.

-لابد با عشوه‌های بی‌شمار؟

+نه اتفاقا. خیلی سر و سنگین یه آدرس پرسید و رفت.

۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 November 16 ، 13:36
شِـــ‌یدا ..

زمانی که قهرمان داستان هیچ دلیل منطقی‌‌ای برای ادامه‌ دادن پیدا نمی‌کرد.

وقتی هر لحظه فروپاشی خودش رو تخیل میکرد و به خاطر مرور وسواس‌گونه‌ی این تخیل، تشخیص مرز بین واقعیت و خیال رو از دست داده بود. تشخیص بین بودن و نبودن. یه لحظه احساس نابودی همه‌ی وجودش رو گرفت. احساس هیچ شدن. رها شدن و متعاقبا بالا رفتن و بالا رفتن و بالا رفتن.

جرقه‌ی نگاهی ورای نگاه معمول و خطی توی ذهن قهرمان داستان، درست وقتی که روی مرز فروپاشی ایستاده بود؛ نه چیزی برای به دست آوردن، نه چیزی برای از دست دادن. 

سقوطی که طعم صعود داره. تنها صعود ممکن توی زندگی، برای بشر، از نظر من، در این وقتِ عزیز.



+اعظم علی(ع) توی این آهنگ، در تایید فرمایشات ما گام برمیداره و همینا رو نشخوار میکنه. البته تا حدودی!

Coma-buckethead & friends

۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 November 16 ، 12:25
شِـــ‌یدا ..