خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۱۳ مطلب در آگوست ۲۰۱۶ ثبت شده است

خم میشم روی سینی‌ای که کنار دستمه. با بینی میکشم بالا این رفیقِ قدرتمند رو. بین به یاد آوردن چندثانیه قبل و تصور چندثانیه بعد، خودم رو گم میکنم، زمان رو گم میکنم. و این یعنی آزادی.

 ازاین لحظه همه چیز شروع میکنه به زیبا شدن. همه‌ی دنیا آب میشه، با سرعت دلهره‌آوری میره به سمت سعادت. دیوار کاهگلی طویله‌ای که توش افتادم، میشه نقطه صفر خلقت یا حداقل، چیزی شبیه تجلی حق.

لاهوت؛ قبلا خدا تصویر نمیشد، توصیف نداشت. لا اسم له و لا رسم له. ولی حالا. پسربچه‌ای کنار جوب نشسته و گل بازی میکنه. همه سر و صورتش کثیف شده. جریانِ سعادت با سرعت دلهره‌آورش میاد و پسربچه رو آب میکنه. سرم سوت میکشه از این تصویر موهومی. سقف اتاق شروع میکنه به چرخیدن. همه‌ی دنیا میچرخه. پوستین زیر تنم رو محکم چنگ میزنم. انگار دنیا رو از جایی پرت میکنند پایین٬ انگار من رو از این صحنه پرت ‌میکنند پایین‌. به سمت سعادت؟!

[چندساعت بعد]

صورتم چسبیده به خاک. 

نفس میکشم. بوی خاک میپیچه توی بینی. چشم باز میکنم و به دیوار کاهگلی رو‌به‌رو نگاه میکنم. قطره اشکی که تازه از گوشه‌ی چشم متولد شده رو با کف دست روی پوستم دفن میکنم. 

این ناسوتِ غم انگیز.

۱۰ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 August 16 ، 16:20
شِـــ‌یدا ..

قندعسلم، خوشگل بابا، پسر گلم، شوشول‌طلا

 نصیحتی کنمت، خواه پندگیر، خواه نگیر. آخه میدونی، من خیلی پدر دمکرات و مهربونی‌ام. نصیحت بدین شرح است؛

آدم باید تجربه‌ی مصاحبت با آدمایی که دنیاهاشون فرسنگ‌ها از دنیای خودش دور اند رو داشته باشه. ادم باید خودش رو به عنوان یه موجود محدود شناخته و پذیرفته باشه. با عقل محدود، با قدرت تشخیص محدود، با تجربه‌های محدود و فکرهای ناقص.

اگه کسی خودش رو (به ویژه وقتی هنوز جوونه) کامل و عقل کل بدونه، مغزش همونطور اندازه‌ی پشه باقی میمونه عزیرم. جوونی سنِ مانیفست دادن و نتیجه‌ی فلسفی گرفتن نیست باباجون. پسر گلم، تویِ جوونی، فقط باید چشمارو باز گذاشت و بدون فیلتر ذهنی به دنیا نگاه کرد، تجربه کرد. با ذهن باز. بدون تعصب. 

اگه پولداری، با آدمای بی‌پول بتاب. اگه مذهبی هستی، با لامذهب معاشرت کن و برعکس. اگه درونگرایی، با برونگراها و...

قربون اون چشات برم، وقتی آدمای مختلف رو ببینی، شاید فکرت دچار تغییرات بشه. شاید سنگرهای فکری‌ت رو عوض کردی و سنگرهای بهتری انتخاب کردی یا حتی ممکنه تصمیم بگیری قشنگ‌تر زندگی کنی؛ بدون سنگر.

در غیر اینصورت، میتونی راه رایج رو بری. راهی که همه میرن؛ یعنی توی همون محیطی که تقدیر واست رقم زده به چرا مشغول بشی و با آدم‌های شبیه خودت زندگی کنی. با خیال اینکه دنیا منحصر به دنیای تو و اطرافیانته، ندیده و نشنیده ریق رحمت رو سر بکشی و گور‌به‌گور شی. در اینصورت توئم فقط یه پشه‌ای مثه بقیه. البته، اگه من باباتم، آدمت میکنم. قلم پاتو خورد میکنم اگه بخوای پشه بشی. حالا دیگه پاشو برو از جلو چشام گم شو. حیف نونِ پدَسوخته.


۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 27 August 16 ، 01:55
شِـــ‌یدا ..

با کت و شلوار زردی که از دوماد عباس‌آقا قرض گرفته بودم، رفتم خواستگاری‌. دسته گل رو هم خواهرِ حسن‌دست‌‌طلا با گل‌های وسط میدون و شمشادای کنار خیابون واسم پیچیده بود. دمِ آخر هم، سعید موقشنگ یه مقدار کتیرا مالیده بود به‌کله‌م. بعد از سلام و احوال‌پرسی، سریع رفتیم سر اصل مطلب.

 پدر عروس رو به من کرد و گفت؛ شما اصلا قصدت از ازدواج چیه؟

من آب دهنم رو قورت دادم، چشمم رو انداختم به گل قالی و خیلی محجوب گفتم؛ رفیقِ مهربان و یارِ همدم، همه‌‌کس دوست میدارند و من هم

گفت؛ تا به حال تجربه‌ی ارتباط عاطفی با دختری رو داشتی؟

اشک تو چشام جمع شد و گفتم؛ همه مرغان هم اواز پراکنده شدند/ آه از این باد بلاخیز که زد بر چمنم

گفت؛ چیکار میکنی حالا؟ شغلت چیه؟

گفتم؛ گه چرخ‌زنان همچون فلکم/ گه بال‌زنان همچون ملکم/ یأجوج منم مأجوج منم/ حد نیست مرا هر چند یکم

گفت؛ اگه یه روز بیای خونه ببینی همسرت غذا رو سوزونده و چیزی برای خوردن نداری، چیکار میکنی؟

قاطعانه گفتم؛ فداسرش.

گفت؛ اگه هر روز که بر میگردی ببینی غذا رو سوزونده چطور؟

تردیدناک گفتم؛ وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن

مادر عروس گفت؛ شما هم اگه سوالی از عروس‌خانم دارید، میتونید همین حالا مطرح کنید.

من یهو هیجان‌زده شدم و پرسیدم؛ دلاراما، چنین زیبا چرایی؟/ چنین چُست و چنین رعنا چرایی؟

[عروس پا شد، دویید، رفت تو اتاق]

پدر عروس با انگشت شست و سبابه دور لب‌هاش رو دست کشید و اندیشناک گفت؛ فکر نمیکنی یه کم واست زوده، شاید چندسال دیگه بتونی انتخاب بهتری داشته باشی.

گفتم؛ غنیمت دان اگر دانی که هر روز، ز عمرِ مانده روزی می‌شود کم

برادر عروس که جورابای صورتی خوش‌رنگی پوشیده بود، گفت؛ ترجیح میدی چجوری عشقی که به همسرت داری رو ابراز کنی؟ 

گفتم؛ عشق یعنی بی‌گلایه، لب فروبستن، سکوت.

پدر عروس گفت؛ نظر شما در خصوص سالهای آینده‌ی زندگی‌ و رابطه‌تون با همسر و فرزندان چیه؟ 

گفتم؛ چون پیر شدی برون ز باغت بکشند /دوران خوشی را ز دماغت بکشند

 در زندگی دل بر زن و فرزند مده/ کاین بی‌صفتان به سیخ داغت بکشند

.

.

‌.

و نمیدونم چه سرّی تو این بیت آخر بود که یهو جلسه دچار تشنج شد و ما رو با الفاظ رکیکی که اصلا در شأن دوستداران شعر و ادب نیست، به بیرون بدرقه نمودیـ‍ـــــــدند. شعرش رو یکی دیگه گفته، ولی ما باید چوبش رو بخوریم.

#آش_نپخته_و_دهن_سوخته


چنانچه بیکار یا علاقه‌مندید میتونید قسمت قبلیِ «عیال‌نامه» رو اینجا بخونید.


۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 August 16 ، 00:50
شِـــ‌یدا ..

آدم هر قدر هم از نظر ذهنی-عاطفی مستقل و بی‌نیاز باشه، باز توی غربت کمرش خم میشه. من نه میخواستم کسی رو ببینم، نه میخواستم با کسی حرف بزنم، نه نیاز به توجه داشتم. با این حال هیچوقت ندیدم زمان تا اون حد کند و زجرآور بگذره. زمستون اون سال شب‌ها از ساعت 6 و 7 کنار بخاری نفتی، خیره میشدم به طاق و به این فکر میکردم که زندگی‌م به یه فاجعه‌ی واقعی تبدیل شده. وضعیتم رو با دوست‌ها و هم‌‌سن و سال‌هام مقایسه میکردم و هنوز نمیتونستم باورش کنم. جرات نداشتم باهاش رو‌به‌رو بشم و با کسی در میون بذارمش. تا اون حد که از همه‌چیز و همه‌کس فرار کرده بودم و اومده بودم توی اون روستا.

فاجعه یعنی وقوع چیزی بزرگتر از اونچه که ذهن آدم توان تصورش رو داره. قاعدتا چنین چیزی منجر به جنون میشه. اگه درست منظورش رو فهمیده باشم؛ به قول باتای، روان‌پریشی درک هراسناک حد اعلای یه ناممکنه.



+ چندروزه که دارم با این آهنگ خودارضایی میکنم. عوارض جانبی چندانی نداره، فقط؛ سردرد و بدخوابی. اگه اهلش باشید، خواب رو ازتون میگیره، افسردگی بهتون هدیه میکنه؛  Click

ترک های death is the road / the last man / first snow / رو هم اطبا بسیار توصیه کردند. کل آلبوم رو با کیفیت 320 بیت‌ریت ازینجا ؛ click

۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 23 August 16 ، 05:37
شِـــ‌یدا ..

آیا میدانستید؛ 

چه کسی که توی ارتفاعات هیمالیا به مشکل برمیخوره و رد پای مرگ رو پشت‌سر خودش میبینه و چه کسی که با سرطان کشتی میگیره و هر روز بوی مرگ رو بیشتر از روز قبل استشمام میکنه و چه هر کس دیگه‌ای که تجربه‌ی نزدیک به مرگ رو داشته، همه‌شون به یه درک واحد از یه سری مفاهیم (ترس، امید، تنهایی و...)  میرسن که دیگران از درکشون عاجزاند. 


فرض کنیم؛

فرض کنید که چندسال بعد از مرگتون، یا چندسال بعد از مفقودالاثر شدنتون، یا چندسال بعد از اینکه زندگیتون رو توی کما سپری کردید، برگردید... زنده بشید و برگردید. همه از برگشت شما متعجب و خوشحال‌اند. آدمها وقتی بوی مرگ به دماغشون بخوره، اهلی‌تر و مهربون‌تر میشند. ولی بعد از یه مدت متوجه میشید با اینکه عزیز هستید، دیگه عدم حضورتون کسی رو آزرده نمیکنه. گذشت زمان شما رو برای اونها رقیق کرده و پازل زندگیشون با چیزهای دیگه پر شده. عدم حضور شما ابتدا باور شده و بعد عادت. در نتیجه بود و نبودتون اصلا فرقی نمیکنه. ولی نگران نباشید، چون چیزهای بزرگتری برای نگران شدن وجود داره.


اصل مطلب؛ 

باید با مشکلات مهم‌تری روبه‌رو بشید. شما به نظر همون آدم سابق میاید ولی، همه چیز عوض شده... شما چیزایی رو دیدید که دیگران ندیدند. احساس تنهاییِ عمیق اجتناب‌ناپذیره. دلزده‌شدن از هر گفتگویی، طبیعیه. جهان‌بینی گذشته‌تون نابود شده و بی‌معنی. در عین حال به هیچ بینش جدیدی هم نرسیدید. چون شما فقط یه پرده از نمایش رو کنار زدید و نه بیشتر. لذت‌های سابق دیگه لذت نیستند و در عین حال لذت جدیدی هم پیدا نمیکنید. ناراحتی‌های مردم، دغدغه‌هاشون واستون خسته‌کننده و پوچ میشه. شادی‌ها‌شون خسته کننده‌تر و پوچ‌تر.


یه مثال؛

درست مثل زلزله‌ای که میاد یه شهر رو زیر و رو میکنه.... همه چیز رو نابود میکنه و شما، شهردار مغروری هستید که نشسته روی یکی از دیوارهای خرابه‌ی شهر و به مفهوم زندگی، مرگ و زمان فکر میکنه و با آشفته‌بازاری که جلوی چشمش میبینه، نمیتونه دوباره مثل قبل به زندگیش ادامه بده. نمیتونید مثل قبل به زندگی ادامه بدید. به چیز جدیدی نیاز دارید، چیزی که این ناپایداری وحشتناک رو توجیه کنه. دلیل بزرگتری نیاز دارید برای راه‌رفتن و دوییدن.

تصمیم میگیرید تا آخر همونجا بشینید و فقط نگاه کنید... ممکنه گاهی به آجرها لبخند بزنید و در گوششون بگید؛ «میدونی چقدر بی‌اهمیتی؟»

۹ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 18 August 16 ، 05:04
شِـــ‌یدا ..

چنانچه علاقه‌مند یا بیکار هستید و تمایل دارید وصیت‌نامه‌ی اینجانب رو بخونید، انگشت مبارک خود را بر روی continue  بفشارید.


+حین مطالعه٬ میتونید از موزیک لذت ببرید؛ کلیک


۷ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 August 16 ، 21:22
شِـــ‌یدا ..

به عیال پیام می‌دم؛ الا ای آهوی وحشی کجایی؟

عیال می‌نویسه؛ مؤدب باش

می‌نویسم؛ ببخشید، تو خود گوهرِ یکدانه کجایی آخر؟

زنگ می‌زنه می‌گه؛ چرا نمی‌خوابی؟

می‌گم؛ مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

می‌گه؛ دوباره امشب چت شده بود؟ بد اخلاق شده بودی

می‌گم؛ خوی‌ بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار، خویِ‌ من کِی خوش‌ شود بی ‌رویِ خوبت ای نگار؟

می‌گه؛ فقط همین؟

می‌گم؛ نه... راستش... آخه می‌دونی، صبحدم گلبن بر درخت گل  به خنده می‌گفت، نازنینان را، مهجبینان را، وفا نباشد...

می‌گه؛ خب دردت چیه دقیقا؟

می‌گم؛ عشق معراجیست سوی بامِ سلطانِ جمال، از رخِ عاشق فرو خوان قصه‌ی معراج را

می‌گه؛ فکر می‌کنی با مزه‌ای؟ 

می‌گم؛ تاحدودی


[سکوت]


بهش می‌گم؛ می‌دونی هدف خلقت چی بوده؟ اصلا می‌دونی نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟ میدونی مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟ 

عیال می‌گه؛ چیه؟

می‌گم؛ به دست مردمِ چشم، از رخ تو گل چیدن

می‌گه؛ جداً؟

می‌گم؛ قطعاً. اصن می‌دونی چرا من هِی می‌خوام بشینم به شما نگاه کنم؟

می‌گه؛ چرا؟

می‌گم؛ چون حدیث داریم؛ ای بستگان تن به تماشای جان روید

می‌گه؛ ای در حصار حیرت زندانی، ای یادگار حسرت و حیرانی، برخیز. برو به فکر یه کار درست و حسابی باش. این حرفا واسه کسی زندگی نمی‌شه

می‌گم؛ جان بی جمال جانان میل جهان ندارد. 


[سکوت]


می‌گم؛ یه چیزی اخیراً فکرم رو بدجوری درگیر کرده

می‌گه؛ چی؟

می‌گم؛ اگه زلفای  یارِ حافظ هم به بی‌حالتی موهای شما بود، دیگه نمی‌تونست انقد از چین و شکن زلف یار تعبیر عرفانی بیاره‌. احتمالا می‌رفت رپ می‌خوند. 

می‌گه؛ حرف آخرت همینه؟ 

می‌گم؛ آره والا. ناراحت که نشدی؟

می‌گه؛ ...




۸ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 August 16 ، 14:20
شِـــ‌یدا ..

پدرم زمان حمله‌ی شوروی به افعانستان مرد. آخرین تصویری که ازش به یاد دارم؛ غرق خون به خودش میپیچید و زوزه میکشید. مادرم تو حمله‌ی عراق، موقعی که داشت بچه‌هاش رو از ترس بمب قایم میکرد، وسط کوچه مرد. تخریبی در کار نبود، بمب‌ها شیمیایی بودند و بدن‌ها همه سالم. برادرم توی بوسنی، همسرم تو حمله‌ی هیروشیما و...

خودم یه کارگر آفریقایی بودم که وسط گل و لای خفه‌م کردند‌. بعد ازینکه مُردَم، سرباز انگلیسی‌ای که به صورتش تف انداخته بودم، به جسدم شاشید. 


مطمئنم که هیچکدوم از این ادما با حضورشون دنیا رو به جای بهتری تبدیل نمیکردند و تغییر کلانی در کار نبود. اما نمیتونم قبول کنم که دیگران که زندگی کردند و کشتند، ارزش بیشتری نسبت به این مرده‌های زیسته در فقر داشته باشند. 

به نظرم این برنامه‌ی دنیاست و آینده دنیا هم، تکرار مکرراته. پس ما فقط باید بشینیم و نگاه کنیم. ولی گاهی هم فکرهای غلیظی توی ذهنم وول میخورند که باید به حد وسعم، کاری کنم خلاف این روند. مثلا پنجه بندازم به صورت بزرگترای مجلس. یا اگر زورم نرسید، گل‌های بیگناه باغچه رو لگد کنم. همونقدر غیراخلاقی، همونقدر غیرمنطقی. چرا توی این دنیای وحشی و بی‌منطق فقط من باید پایبند به عدل و اخلاق باشم؟ چون فقیرترم؟ چون نژادم فلانه؟ چون توی فلان کشور به دنیا اومدم؟ نه... دنیا رینگ مسابقه‌ست باید چشمت رو به رحم ببندی و فقط مشت بزنی.[این فکر کسیه که میکشه]

به این توجیهات، یه سری عقده‌های روانی رو هم اضافه کنید تا اخباری که از این حوادث اروپا به گوشتون میخوره، واستون عادی‌تر بشه.


۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 August 16 ، 14:14
شِـــ‌یدا ..

چارشمبه شب، در خانه‌ی الکسی اینها بودیم. در حیاط باصفایشان شام میخوردیم. بعد یکی از دوستان گفتند که شیدا(ینی من) مثه زنها غذا میخوره. و دیگران هم تایید کردند این مهم رو

همونطور که مستحضر هستید مدت غذا خوردن نسوان بیشتر از  مردهاست. زن‌ها حتی اگه حرف هم نزنند باز آروم‌تر غذا میخورند و به همین خاطر دوستان من رو در زمره‌ی نسوان قرار داده بودند. آنگاه اینجانب فرمودم که من فرانسوی‌وار غذا میخورم. گفتم بهشون که اگه به بلاد فرانس مشرف بشن، میبینن که مردم چقدر با طمانینه و رمانتیک غذا میخورند و اونها رو متهم کردم که یه مشت قربتیِ جهان‌سومی هستند، که مثه وحشی‌های اوگاندا غذا میخورند.

اونها هم متفق‌القول من رو متهم کردند که زر میزنم و بهتره به جای زر زدن زود کوفتم کنم تا بریم سراغ عیش بعدی.

۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 August 16 ، 14:04
شِـــ‌یدا ..

+تاحالا دچار احساس فقدان اعتماد‌ به‌ نفس شدی؟

-به کرّات

+واکنشت چی بوده؟ چجوری تو لحظات حساس که بهش نیاز داری، این کانفیدنس رو بر میگردونی؟

-فقط کافیه بیاد بیارم که بین ابناء بشر، من یکی از احمقترین‌هام بلافاصله بعد از این یاداوری، اعتماد به نفسم بر میگرده و آروم میشم.

+استرس چی؟ تاحالا دچار استرس شدی؟ 

-به کرات

+اینو چجوری حل کردی؟ چجوری باید استرس رو کنترل کرد؟

-به این فکر میکنم که چه ادم بدبختی هستم. به یاد میارم که

یه بدبختِ احمق، دلیلی برای استرس داشتن نداره.


۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 August 16 ، 14:02
شِـــ‌یدا ..
هیچوقت توی کلاس حضور ذهنی نداشتم. از نظر نمره اغلب جزو ۱۰ نفر آخر کلاس بودم و فراری از درس. از سال دوم دبستان واسمون کلاس زبان گذاشته بودند و من حالم ازش به هم میخورد. سال پنجم، پنجشنبه‌ها(اون موقع مدرسه‌ها تعطیل نبود) واسمون بعد از ساعت مدرسه، کلاس تقویتی تست گذاشته‌بودند و من حالم از این کلاس‌ها بهم میخورد. بابام همیشه دعوام میکرد که چرا دفتر ریاضی‌م رو تمیز نمینویسم و من حالم از ریاضی به هم میخورد. یه کتاب وحشتناک داشتیم به نام آزمون فرزانگان. یه huge ass book بود و من حالم ازش... 

سال اول دبستان خانوممون که تازه از خارج برگشته بود، دفتر تمرینِ قطور من رو که پر از "بابا آب داد" و "باران" و "داس" و "اسد" و اینجور عبارات دشوار بود، پرت کرد وسط کلاس و خیلی سایکوتیک‌وار میخواست منو تیکه‌تیکه کنه. زنگ ورزش چندان باب میلم نبود. چون همکلاسی‌هام نمیفهمیدند که وقتی یارت داره میدوئه، توپ باید کمی جلوتر از یار پاس داده بشه تا سرعت بازی رو نگیره. نمیفهمیدند که من توی محله‌مون در حد "الکس دل‌پیرو" اعتبار دارم و از همه مهمتر، بازیکن ذخیره‌ی تیم «ب» نونهالان سپاهانم.

از معدود موقعیتای مفرحی که داشتم، موقع روخوانی درس سر کلاس بود. خانوممون به یکی میگفت از رو کتاب بخونه و بقیه باید به کتاب‌هاشون نگاه میکردند که اگه یه‌دفعه معلم گفت ادامه‌ش رو بخون، بدونن کجای متن و کدوم خط داشته خونده میشده. از اینکه بچه‌ها با گیر و تپق و مِن و مِن متن رو میخوندند، حالم به هم میخورد. آخه هیشکی نمیتونست مثه من متن‌ها رو تند و روون بخونه. به همین دلیل وانمود میکردم که حواسم نیست. مثلا به در و دیوار نگاه میکردم یا با مداد و جامدادی بازی میکردم ولی زیرچشمی حواسم به متن بود. معلم به خیال غافلگیرکردن من بهم میگفت ادامه‌ش رو بخونم. با اینکه اون موقع با کانسپتِ میدل‌فینگر آشنا نبودم، ولی به طور غریزی بهش اهتمام میورزیدم و خوشحال و پیروزمندانه شروع میکردم به خوندن متن.

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 August 16 ، 10:06
شِـــ‌یدا ..

عباس‌قلی تازه مرده بود. 

از صبح تا شب توی قبر حوصله‌ش سر میرفت. فقط توی اون یه ذره جا واسه خودش می‌لولید. 

تا اینکه کسی اومد زد به سنگ قبرش؛ +کیه؟  -فرشته‌ام!. عباس‌قلی کنجکاو و خوشحال اومد بیرون. دید فرشته‌ی نه‌چندان زیبایی با شکم برآمده بیرون ایستاده. بهش گفت شما فرشته‌اید؟ فرشته خندید و گفت بله. موقعی که میخندید، شکمش تکون میخورد. توجه عباس‌قلی به ناف بزرگ فرشته جلب شد و گفت؛ پس چرا من همیشه فکر میکردم فرشته‌ها باریک و ظریف‌اند؟ فرشته جوابش رو نداد. فقط خندید. موقع خندیدن توجه عباس‌قلی به دندونای فرشته جلب شد. طیف رنگیِ زرد و سیاه، بین دندوناش مشهود بود. عباس‌قلی گفت تو فرشته نیستی. به ما یاد دادند فرشته‌ها خوشگل‌اند اما تو...فرشته گفت یعنی من رو نمیخوای؟ عباس‌قلی گفت نه. فرشته رفت. 

عباس‌قلی هم چون حوصله نداشت، باز رفت توی قبرش بخوابه. 

چند دقیقه بعد دوباره صدای ضربه به سنگ قبر اومد. +کیه  -فرشته‌ام. صداش خیلی ظریف و قشنگ بود. عباسقلی کنجکاو اومد بیرون و دید یه فرشته‌ی شاخ‌دارِ‌ هوس‌انگیز و بزک‌کرده با کفشهای پاشنه‌بلند و پاهای shaved بیرون ایستاده. عباس‌قلی گفت اوفففف... و خواست فرشته رو هُل بده توی قبر و لباساشو در بیاره و... اما یهو فرشته‌ی بزک‌کرده عباس‌قلی رو با یه حرکت تکنیکی دمرو انداخت توی قبر. در حالی که به خاطر فریب‌دادنِ عباس‌قلی قهقهه میزد، دندونای سفید و ردیفش برق میزدند. هیکل شیطانیش رو انداخت روی عباس‌قلی... فوقع ماوقع.

عباس‌قلی 8 ماه بعد زایید. اسم بچه شد عنوان پست. 


اگه بیکار یا علاقه‌مندید٬ روی continue کلیک کنید.

۷ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 07 August 16 ، 10:27
شِـــ‌یدا ..

اولین باری که عاشق شدم، یادم میاد که توی یه مسافرت بود. مادرم هم رفته بود تو نخ دختره، خانوادشون رو که برانداز کرده بود، خوشش اومده بود. با دختره هم که حرف زده بود، بیشتر خوشش اومده بود. جدی‌جدی میخواست بعد از سفر باهاشون ارتباط برقرار کنه که داداشم رو بندازه بهشون. طول سفر، من عشقم رو پیش خودم نگه داشته بودم. اصلا دم نمیزدم که این چندروز فکر و ذکرم عشق‌آلود شده و بابا من عاشقم، به پیر به پیغمبر عاشقم. عاشقم من. 

 رفت تا اینکه بالاخره اخر سفر، مادرم فهمیده بود که دختره 3 سال از داداشم بزرگتره و بیخیالش شده بود. اما من به عنوان فرزند کهتر، خوشحال بودم که دیگه رقیبی پیش روی خودم نمیبینم. خونه پُرِش من و دختره یه 11 سالی با هم اختلاف سنی داشتیم فقط. که واسه یه عشقِ اثیری، اختلاف چندان مهمی نبود. 

اخرین باری که عاشق شدم هم، مربوط به همین چندسال پیشه. شیفته‌ی همه چیز اون زن شده بودم. با هر حرفی که تو موضوعات مختلف میزد دلم میخواست بپرستمش. متاسفانه باز اختلاف سنی گریبان‌گیرم شد و نسبت به ادامه این عشق دلسردم کرد. اونموقع سی‌و‌شیش سالش بود و یه پسر پنج‌ساله داشت و شوهر 42 ساله‌ش هم مثل شیر بالاسرش بود و به طور کلی زندگی خوبی داشتند.

نکته‌ای که بین دلدادگی‌هام میشه به صراحت دریافت، اینه که همیشه عاشق بزرگتر از خودم شدم. احتمالا آخرشم یه پیرزنی چیزی...


 

اجرای زنده‌ی سه‌تار علیزاده، قطعه‌ی کرشمه، سال ۱۹۹۵، لس‌آنجلس

فخرفروشی؛ فکر نکنم بتونید این قطعه رو با این کیفیت توی نت پیداش کنید. گشتم نبود.

دانلود

۸ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 August 16 ، 20:08
شِـــ‌یدا ..