خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

۴۳ مطلب با موضوع «آروغ‌های منطقی» ثبت شده است

گفتگویی وجود داره بین یه آدم بی‌هنر که من باشم و پیتر. بعد از دیدن یه کلیپ کوتاه به ذهنم رسید که چه حفره‌ی بزرگی توی زندگی این روزهام هست و چه قدر از یه سری چیزا دورم. به پیتر گفتم که توی این حال و هوا بهم فیلم معرفی کنه و بقیه‌ی ماجرا. چندسال پیش همینطوری من رو با آنجلوپولوس و تارکوفسکی و خودوروفسکی آشنا کرده بود. می‌شد از این گفتگو یه پست بیرون کشید، ولی گفتم شاید بهتر باشه بدون اینکه فرم خاصی به این حرف‌ها بدم، عیناً بخشی از چت رو اینجا کپی کنم. حتی بدون اینکه اصلاحی توی قواعد نگارشی این چت انجام بشه. شاید به درد شما نخوره، ولی اگه روزی یه آدم بی‌هنر از اینجا رد ‌شد، ممکنه واسه‌ش چیز جدیدی داشته باشه. خیلی خلاصه اگه بخوام بگم، پیتر در مورد لزوم ندانستگی توی زندگی حرف می‌زنه که بعضاً به عنوان یه کیفیت یا بُعد از هنر بهش اشاره شده که فارغ از تیپ شخصیتی آدما، همه‌ باید(!) به نحوی این کیفیت (ندانستگی) رو (هر چند اندک) توی زندگی داشته باشند. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ 17 June 18 ، 10:21
شِـــ‌یدا ..

بدون اینکه لباس‌هام رو عوض کنم٬ دارم سراسیمه خدمت شما عزیزان عرض می‌کنم و می‌نویسم. ممکنه به اون صورت با اثراتی که این تغییرات دلار اخیر داشته هنوز روبه‌رو نشده باشید. یا اونقدرها باهاش تماس نداشته باشید. با این حال به زودی شوک اصلی این افزایش قیمت و تورم ناگزیرش به شما هموطنان عزیز نیز خواهد رسید. یکی از مسخره‌ترین لغت‌هایی که تا حالا استفاده کردم٬ همین «هم‌وطن» بوده. حقیقتش اینه که در این برهه از زندگی‌م هیچ ارزش و برتری‌‌ای برای شما نسبت به دیگر موجودات عالم قائل نیستم. البته که در آینده ممکنه وطن واسه‌م معنا و مفهومی پیدا کنه٬ ولی در حال حاضر٬ خیر. به هر حال میزان این شوک برای شما عزیزان بسته به جایگاه اقتصادی شما داره که در ادامه به آن نیز پرداخته می‌شود.

اولین شوک قیمت به تولیدکننده‌ها وارد می‌شه. چندتا کارخونه در رابطه با کار خودم بهتون معرفی کنم که این یک ماهه وضعیت روتین‌شون به هم ریخته؟ تولیدکننده‌ها اولین گروهی هستند که از افزایش قیمت دلار ضربه می‌خورند و این به دلیل تهیه‌ی مواد اولیه‌ی محصولاتشون هست. گرون شدن مواد اولیه٬ نوسان قیمت خرید٬ و بازه‌ی زمانی‌ای که قیمت جدید برای مصرف کننده تعیین بشه٬ برای کارخونه‌ها یه مکافات درست و حسابیه. قیمت دلار توی 7 سال اخیر حدود هفت برابر شده. و این یعنی ارزش پول ایران نسبت به بقیه‌ی دنیا٬ توی هفت سال اخیر به 1/7 تبدیل شده. سقوط ارزش پول یه کشور از نظر اقتصادی با وضعیت صنعتش رابطه‌ی عاشقانه‌ای داره. کشوری که اقتصادی متکی به نفت داره. و با تحریم‌هایی که علیه‌ش وضع می‌شه٬ درآمدش تنزل پیدا می‌کنه و سرمایه‌هاش بلوکه می‌شه و غیره.

دومین شوک قیمت به مردم وارد می‌شه که البته هنوز درست احساس نشده. چندتا کارخونه بهتون معرفی کنم که قیمت‌هاشون افزایش بیش از 30٪ داشته؟ شوکی که به مردم وارد می‌شه برای هر طبقه‌ی اقتصادی متفاوته. کسی که قبل از عید 97 یه ماشین 150 تومنی قسطی خریده٬ حالا می‌تونه 210 تومن همون ماشین رو بفروشه. کسی که سرمایه‌ش به صورت دلار٬ زمین٬ طلا یا غیره بوده٬ می‌تونه همراه با peak این موج حرکت کنه و شوک زیادی رو احساس نکنه. اما اقشار ضعیف جامعه اگرچه دیرتر از همه٬ ولی بیشتر از همه با این شوک قیمت روبه‌رو خواهند شد. براساس شاخص‌های جهانی حدود 30 درصد مردم ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند. و این درصد به زودی بیشتر هم خواهد شد. 

فقط یه گروه هستند که از این آشفتگی اقتصادی نه تنها ضرر نمی‌کنند٬ که سود هم می‌کنند. اون هم وارد کننده‌ها هستند. توی کشور ما به خاطر نبود فضای رقابتی و وجود فضای رانتی‌٬ عمده‌ی واردات کشور به صورت انحصاری دست یه گروه خاص از افراده. همون عزیزانی که به زودی مادرشون گاییده می‌شه و دیگه دلقک‌هاشون نمی‌تونند پشت تریبون نمازجمعه شر و ور تلاوت کنند. این اتفاق به زودی همراه با تغییرات گسترده‌ی دیگه‌ای توی کشور ما به وقوع می‌رسه و کنش مردم تعیین‌کننده‌ی میزان التهاب و تنش ناشی از این تغییرات گسترده‌ست. اینکه خیلی از مردم ما واقعا هنوز متوجه نیستند که جنایت‌ها و دزدی‌هایی داره توی کشورشون به اسم دین انجام می‌شه. ساختار مذهبی ایران به زودی به ساختار ملی‌گرایی تبدیل می‌شه و این تغییرات سیاسی و مذهبی به طور مستقیم با تغییرات اقتصادی ارتباط داره. تحریم‌هایی که دوست و برادر عزیزمون آقای ترامپ دوباره برقرار کرده٬ به خاطر فشار اقتصادی‌ای که به کشور ایران و به طور مشخص به طبقه‌ی فرودست جامعه میاره٬ این فرایند رو تسریع می‌کنه. 



+ اگه خدای‌ناکرده به این موضوعات علاقه‌مند بودید٬ می‌تونید برای اطلاعات و فکت‌های بیشتر با زبان علمی و منطقی‌تر٬ 13امین لینک از ستون Reposts رو بخونید. با عنوان «لائیسیته‌ی مذهبی در قم- ابراهیم فیاض». فیاض استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهرانه و در مورد تغییرات احتمالی وضعیت ایران در همین چندسال پیش رو توضیحاتی داده که. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ 14 June 18 ، 00:10
شِـــ‌یدا ..

بودا می‌گفت خواستن رنج است. 

لیبرتارین‌ها  می‌خوان حد اعلای آزادی رو توصیف ‌کنند.

درسته که من آدم احمقی هستم، ولی فکر می‌کنم ما اونقدرها هم به آزادی نیاز نداریم. ما به چیزهایی که وجود ندارند، نیازی نداریم. «مسیح به جایی بیرون از دنیا اشاره می‌کرد». و باز بودا می‌گفت؛ خواستن، رنج است. سهروردی، سیمون وی، مسیح، من رو عصبی می‌کنند. هر سه سی و چندسالگی مردند. هر سه به جایی بیرون از دنیا نگاه می‌کردند. من به لبه‌ی بطری دست کشیدم و لیز بودن لبه‌، به همراه بوی لجن، گندیدگی آب‌ رو گواه بود. با این حال نمی‌تونستم دست از خواستنش بردارم. بین نبودن و رنج کشیدن آزادی طعنه‌آمیزی وجود داره. همونطور که بین تشنه بودن من و کثیف بودن آب‌ها. 

کاش حداقل این لجن‌ها درونم رو سبز می‌کرد. کاش سبز می‌شدم، برگ می‌شدم.

خواستن آزادی به خودی خود به آزادی لطمه می‌زنه. یادآور اینه که مفهوم آزادی چندان درک نشده. و همینه که کازانتزاکیس حد اعلای آزادی رو می‌گه؛ رها از رهایی.

دنبال هر چیزی می‌خوای باش. به هر جا که دوست داری برسی، برس. هر کمال و اصلاحی برای خودت می‌پسندی، انجام بده. اما این رو بدون که اگه رنجی هست، فقط به خاطر خواستنه. خواستن خیلی قبل از اینکه توانستن باشه، رنج کشیدنه.

موافقین ۴ مخالفین ۰ 03 June 18 ، 13:24
شِـــ‌یدا ..

دختر همسایه‌ی ما عکس کیف و کفش و لباس می‌بینه. سلبریتی‌های مختلف رو دنبال می‌کنه. اخبار مربوط به عروسی ملکه یا شاهزاده یا فیلانِ بریتانیا رو می‌بینه. به دقت مراسم اسکار و جشنواره‌ی کن رو بررسی می‌کنه. طبیعتاً طرفدار پر و پاقرص رئال‌مادرید یا بارسلونا هم هست و تحلیل‌های مربوط به این مسائل اساسی رو از تی‌وی‌ گوش می‌ده و می‌بینه. همه‌ی بچه‌ محل‌ها دوست دارند مورد توجه دخترهمسایه‌ی ما قرار بگیرند، چون در یک کلام؛ خیلی خوشگله. از اونجا که خونه‌شون از شهر دوره، برای خرید کیف و کفش و لباس با کل طایفه‌شون برای چندروزی ولایت رو ترک می‌کنند تا به شهر برسند و اونجا از تنوع و گوناگونی محصولات شهری استفاده و محصولات مورد پسند خودشون را ابتیاع می‌کنند. ناخن‌های دختر همسایه‌ی ما همیشه بلنده و من به خاطر دهاتی بودن و ساده بودنم، از دیدن ناخن‌های پرنقش و نگارش وحشت می‌کنم. من و بقیه‌ی بچه‌‌محل‌ها همیشه توی کوچه‌‌ نشستیم. ولایت ما سایه نداره. ما با دهن‌های باز به خورشید نگاه می‌کنیم و وقتی دخترهمسایه‌ از خونه بیرون میاد، چشم‌هامون رو از آسمون می‌گیریم و متوجه اندام‌های خوش‌فرم یا بدفرمش می‌کنیم. با دهن‌های باز و زبون‌های آویزون -درست مثل سگ‌های ولگرد بی‌آزار- حرکت کپل‌های خوش‌فرم یا بدفرمش رو دنبال می‌کنیم تا از تیررس نگاه‌هامون خارج بشه. من با ۱۵۴ سانتی‌متر قد و ۹۰ کیلو وزن هیچ شانسی برای تحت تأثیر قرار دادن دخترهمسایه‌‌مون ندارم. کدوم دختری جذب همچین مردی با کون به این بزرگی می‌شه؟ 

ولایت ما سایه نداره. اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه و از جاش تکون نمی‌خوره. شاید هم این ولایت ماست که از جاش تکون نمی‌خوره. مثل ما که همیشه توی کوچه‌های خاکی ولایت نشستیم و تکون نمی‌خوریم. بچه‌محل‌ها گاهی با همدیگه حرف‌های مهمی رد و بدل می‌کنند. اولی می‌گه؛ مادرتو می‌گام. دومی بهش جواب می‌ده؛ خدا از برادری کمت نکنه. گفتگوهای پیچید‌ه‌ای شکل می‌گیره و چون هیچ‌کدومش رو نمی‌فهمم، به همه‌ش می‌خندم. آخرین چاره‌ی من برای هر کاری خندیدنه و این روزها، زیاد می‌خندم. 



+ شبهه‌ی احتمالی: چندبار می‌خوا‌ی یه سری چیزا رو تکرار کنی؟ به ما چه که کون تو بزرگه یا کوتوله‌ای؟ به ما چه که تو دهاتی و بدتیپی؟ به ما چه که تو کچلی؟ چقدر می‌خوای حقارت‌های درونیت رو برای ما نشخوار کنی؟ اه.

موافقین ۳ مخالفین ۰ 01 June 18 ، 00:25
شِـــ‌یدا ..

با مندی داشتیم گلاسه انار می‌خوردیم. یه پیرمردی از کنارمون رد شد و رفت سمت سطل زباله و توش رو جست‌‌و‌جو کرد. به لباساش می‌خورد که آدم معمولی و آبروداری باشه. یه کیسه هم توی دستش بود. توی سطل چیزی پیدا نکرد و رفت. صحنه‌ی خاصی بود. مندی با دیدن این صحنه یه چیزی گفت... یه جمله که مضمون حرفش این بود که مثلاً ما باید خدا رو شکر کنیم به خاطر چیزایی که داریم. من با لحن کسی که یه حرف چرت شنیده بهش نگاه کردم و گفتم؛ «ینی چی که خدا رو شکر کنی تخم‌سگ؟»

مندی گفت «چته تو؟ چرا یهو موجی می‌شی؟» بهش گفتم؛ «خدا رو شکر کنی که به تو رفاه و پول داده و به اون نداده؟» مندی گفت که «منظورم این نبود... می‌خواستم بگم که...» حرفش رو قطع کردم و گفتم «ریدم پس کله‌‌ی تو و اون خدای تخمیت. توهم مرکز جهان بودن داری؟ دنیای این آدم هم همونقدر واقعیه که دنیای تو. خدا اینو گفته از جلو چشم تو رد شه که توئه کون‌نَشُسته واسه چیزایی که داری شکرش کنی؟» مندی با لحن جدی‌ای گفت؛ «محسن‌، عزیزم، خفه می‌شی یا نه؟» من با لحن جدی‌تری گفتم؛ «من خفه شم؟ ریدم پس کله تو و اون خدات... واسه چی...»

مندی فرصت نداد حرفم تموم شه و بقیه‌ی گلاسه انارش که شامل مقداری آب‌انار، بستنی، ژله، و لواشک بود رو پاشید روم. 



+ سکولاریزه شدن به معنی جدایی دین از زندگی و سیاست نیست. سکولاریزه شدن یعنی عرفی شدن دین، یعنی عمومیت پیدا کردن دین. 

+ من اگه جای شما بودم، به جای خوندن پست‌‌های این وبلاگ، لینک‌هایی که توی پیوندهای روزانه‌ش گذاشته می‌شه رو می‌خوندم. مرتب هم آپدیت می‌شه.

موافقین ۲ مخالفین ۳ 29 May 18 ، 18:02
شِـــ‌یدا ..

توی مطب دکتر، تلویزیون روشنه و کانال ۱ برنامه‌ی کودک پخش می‌کنه. من با گوشی‌م صداش رو کم می‌کنم. چون از قارقار تلویزیون متنفرم و تمرکزم رو واسه چیزی که دار حال خوندنشم٬ به هم می‌زنه. چند دقیقه بعد، یکی از پِیشِنت‌هایی که پشت سرم نشسته، صدای تلویزیون رو زیاد می‌کنه. یه برنامه در مورد کنکوره. چند دقیقه به‌ حرف‌‌های مجری گوش می‌کنم. به نظرم خیلی عجیب میاد که آدمایی پیدا می‌شن که می‌تونن این برنامه‌‌ها رو نگاه کنند. اصلاً بحث سلیقه و محتوا مطرح نیست. بحث اینه که این برنامه مستقیماً شعور مخاطب رو تخریب می‌کنه. مجری طی پنج دقیقه سه بار تکرار می‌کنه که اگه می‌خوای فلان چیز رو رایگان بگیری، عدد ۱ رو به شماره‌ی فلان بفرست. چندبار تأکید می‌کنه که همین حالا باید این کار رو بکنید. عدد ۱ رو.‌.. و شماره‌ها رو شمرده و دقیق می‌گه که ما پیامک بزنیم. عدد ۱ رو...


دانشنامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد٬ کتابِ احترام از رابین س. دیلون٬ چندصفحه‌ی آخرش در مورد احترام به خویشتن حرف می‌زنه. خلاصه‌ش می‌شه این:

یکی از ابعاد اخلاقی زندگی کردن، احترام به خود یا خویشتنه. و اگه وجود نداشته باشه، اگه این احساس ارجمندی درون کسی نابود بشه، اگه احساس ارزشمندی که باعث شکل دادن «انتظار از خود» و «احساس مسئولیت» درون شخص می‌شه، از بین بره... اگه به این بُعد از احترام صدمه یا لطمه‌ای وارد شه، آدما به موجودات خطرناکی تبدیل می‌شن. دنیا به جای وحشتناکی تبدیل می‌شه. می‌شه همین کثافتی که حالا شده.

توی کشور ما این احساسِ ارزشمند بودن به شدت مورد تجاوز قرار می‌گیره٬ حتی از توی تلویزیون٬ توی خیابون و غیره٬ این احساس پی‌در‌پی در حال پایمال شدنه. رالز-۱۹۷۱ احترام به خویشتن رو به عنوان حقی در نظر می‌گیره که نهادهای اجتماعی -به اقتضای عدالت- ملزم هستند ازش حمایت کنند. اینطور استدلال می‌کنه که «چون احترام به خویشتن برای بهروزی فرد ضروریست، لازمه‌ی عدالت این است که سیاست‌ها و نهادهای اجتماعی به نحوی تعیین شوند که این احترام را تأیید کنند، نه تخریب». مارگالیت-۱۹۹۶ می‌گه «جامعه‌ی خوب، جامعه‌ای است که نهادهایش مردم را تحقیر نکنند؛ دلیل محکمی به آن‌ها ندهند که تصور کنند احترامشان به خویشتن آسیب دیده است.»

و توی جامعه‌ی ما مدتهاست که این احترام آسیب دیده. مردمی که مرتب در حال تحقیر شدن‌ هستند٬ به مرور حقیر می‌شن. و دیگه بوی حقارت رو تشخیص نمی‌دن.

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 29 April 18 ، 22:40
شِـــ‌یدا ..

به شخصه متنی که درست تایپ نشده باشه نمی‌تونه واسم زیاد قابل اعتنا باشه. و این بدان معنا نیست که اصالتی برای قواعد نگارشی قائل باشم. منتها این موضوع خودبه‌خود اتفاق می‌افته. وقتی به کسایی که نوشته‌هاشون رو دنبال می‌کنم نگاه می‌ندازم٬ می‌بینم خیلی ناخودآگاه همه‌شون این موضوع رو رعایت می‌کنند. کسی که با خوب نوشتن آشنا باشه٬ خودبه‌خود با خوب خواندن هم آشنائه. و متن‌های خوب همیشه درست نوشته می‌شن. وقتی کسی «می‌روم» رو «می روم» می‌نویسه خیلی ناخودآگاه همه‌ی نوشته‌ش تو ذوقم می‌زنه. این مسئله ممکنه برای همه مطرح نباشه. ولی برای آدم وسواسی‌ای که با نوشتن سر و کار داشته باشه٬ به شدت مطرحه.


به نظرم خیلی خوب‌ می‌شه از روی نوشته‌های آدما یه سری از ابعاد شخصیتی‌شون رو شناخت. به شخصه اگه بخوام یه کلیتی از خودم و شخصیت مزخرفم ارائه بدم٬ با معرفی همین وبلاگ و به خصوص کامنت‌هاش این کار رو انجام می‌دم. چون خودم رو همین چیزی می‌دونم که اینجا نوشته شده٬ شاید کمی بداخلاق‌تر٬ بی‌حوصله‌تر و احمق‌تر از چیزی که توی نوشته‌ها به نظر می‌رسم. حتی در متن‌هایی که حالت خاصی داره و لحن نوشته٬ مستقیماً نویسنده‌ش رو ابراز نمی‌کنه هم می‌شه به واسطه‌ی همون متن به شخصیت و فاز نویسنده‌ش پی برد. چون زبان نوشتار دقیق‌تره و می‌شه دقیق‌تر بررسی‌ و قضاوتش کرد. به غیر از چیزهایی که نوشته می‌شه٬ از طرز و شکل نوشتن هم می‌شه خیلی چیزها رو در مورد نویسنده‌ی متن فهمید. به این توئیت نگاه کنید.

از همه‌ی صحبت‌های دوست‌مون که بگذریم و فقط به ادعاش در خصوص بلد بودن یادداشت‌نویسی توجه کنیم٬ و بعد این ادعا رو با طرز نوشتنش کنار هم بذاریم٬ به این نتیجه‌ می‌رسیم که دوست‌مون نه تنها یادداشت‌نویسی بلد نیست٬ بلکه خالی‌بندی هم بلد نیست. و کسی که توی این مملکت نه فن و کار خاصی بلد باشه و نه توی دروغ گفتن استعداد خاصی داشته باشه٬ برای پیدا کردن شغل قطعن به مشکل برمی‌خوره.

البته که این حرف‌ها به این معنی نیست که هر کسی نیم‌فاصله رو رعایت می‌کنه٬ پس یعنی نوشتن هم حالیشه. متأسفانه این‌ روزها همه چیز بچه‌بازی شده و هر چلمنگی -مثه من- هم می‌تونه چندتا نیم‌فاصله رو رعایت کنه و چیزی که نوشته رو توی اینترنت و شبکه‌های اجتماعی منتشر کنه. پس بعد از نگاه کردن به طرز نوشتن که شرط لازم (و نه کافی) برای یه نوشته‌ی خوب هست٬ برای قدم دوم باید به محتوای متنی که نوشته شده توجه کرد و دید که آیا نویسنده‌ش چیزی حالیش هست یا خیر. و آیا وقت ما ارزش توجه به مزخرفاتش رو داره یا نه. لطفن با چشمان زیبا و شهلاتون به توئیتِ نیم‌فاصله‌دارِ زیر نگاه کنید و بخندید.

من حدس می‌زنم -انشالله که اشتباه می‌کنم- که دوستمون علاوه بر اینکه هاوکینگ رو نمی‌شناسه٬ ذره‌ای هم با تفاوت Kant و cunt آشنایی نداشته باشه.

۷ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 April 18 ، 10:00
شِـــ‌یدا ..

شده با عجله یه چیزی بنویسی و بعد از چند دقیقه به نظرت بیاد که چقدر حالت از خودت و چیزی که نوشتی به هم می‌خوره؟ الان این احساس شدید من نسبت به چیزی که نوشتمه

تو پست قبل فقط به جمله‌هایی که بُلد شده دقت کنید. بقیه‌ش رو جدی نگیرید.

۹ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 April 18 ، 13:38
شِـــ‌یدا ..

مقدمه؛ 

بذار از اون جایی شروع کنم که توی چادر بودیم، ساعت ۸ شب موقع خوابیدن، وقتی من سمت چپ دراز کشیده بودم توی کیسه‌خواب و چشم‌هام رو بسته بودم و پیتر سمت راست داشت از توی فلاسک واسه خودش آب یخ می‌ر‌یخت و مریم وسط دراز کشیده بود و چرت و پرت می‌گفت. اونجا که وسط چرت و پرت‌هاش یهو گفت؛ «اگه مامان من بفهمه که شب با دو تا پسر توی یه چادر خوابیدم، منو میییییکشه.» من با لحن مسخره‌ای گفتم؛ «خب دفعه‌ی بعدی، مامانتم با خودمون میاریییییبم.» پیتر که داشت آب می‌‌خورد، زد زیر خنده و آب پرید بیخ گلوش. مریم که از این حرف من به خاطر شوخی‌هایی که قبلش بین‌مون رد و بدل شده بود، بدش اومده بود، با غیظ عجیبی مشت زد تو پهلوی من. و من با اینکه از این  کارش تعجب کرده بودم و دردم هم گرفته بود، ولی هیچ واکنشی نشون ندادم. اکثر اوقات باهاش این کارو می‌کردم. با پیتر بگو مگو می‌کرد و بعد هم با هم دعوا می‌کردند و حتی یه بار هم با هم گلاویز شدند.[از همینجا می‌تونید به میزان مفنگی بودن پیتر پی ببرید وقتی با یه دختر لاغر و ریقو گلاویز می‌شه] اما من اصلا بهش رو نمی‌دادم. تا آخر اون سفر، مدام نادیده می‌گرفتمش. با وجود اینکه بی‌محلی کردن‌ یکی از کثیف‌ترین عادت‌ها و اخلاق‌های گند منه، ولی به نظرم به هیچ روش دیگه‌‌ای نمی‌شه حال یه دختر رو تا این حد گرفت. مریم پر رو ترین دختریه که من تا حالا به عمرم دیدم و من هیچوقت از آدمای پر رو خوشم نیومده‌. مورد بعدی‌ای که برای شفاف‌سازی باید بهش اشاره بشه، لز بودنشه. دومین دختر همجنس‌گراییه که من تا حالا باهاش آشنا شدم. [خوشبختانه تا حالا با هیچ پسر هم‌جنس‌گرایی آشنا نشدم و علاقه‌ای هم به همچین آشنایی‌ای ندارم. در ضمن به تخممه که این هوموفوبیا محسوب می‌شه یا نه]. در آخر باید بگم همجنس‌گرا بودنش اصلاً به این معنی نیست که با پسرها ارتباطی نداشته باشه. به قول پیتر؛ «خدا می‌دونه توی هیچهایک به آبادان، چند دفعه به عرفان داد». اینجا یه خورده پیچیده شد قضیه ولی شما همچنان قبول کنید که مریم یه همجنس‌گرائه. خودش این مسئله رو اینطور توجیه می‌کرد؛ «من با تنه‌ی درخت هم حشری می‌شم» و بعد هم تأکید می‌کرد که هیچ حس خاصی نمی‌تونه به هیچ پسری داشته باشه. و خب به نظرم راست می‌گفت. این مقدمه‌ی چرت رو گفتم که حرف اصلی‌م ملموس‌تر باشه.


حرف اصلی؛

 داشتم به این فکر می‌کردم که زن بودن و دختر بودن توی جامعه‌ی ما چیز خیلی سختیه. و خیلی شجاعت می‌خواد که کسی به عنوان یه زن یا دختر، توی این جامعه، تصمیم به شجاع بودن و مستقل بودن بگیره. مریم اصلاً خوشش نمی‌اومد به عنوان یه جنس ضعیف و نیازمند باهاش رفتار بشه. حتی از اینکه من کوله‌ش رو کمکش بیارم هم ناراحت می‌شد. با اینکه قبلش بهش گفته بودم که نباید انقدر کوله‌ش رو سنگین ببنده. و البته من انقدر احمق بودم که مدام این حساسیت‌هاش رو مسخره می‌کردم. و انقدر ترسو هستم که هرگز این حرف‌ها رو جلوی خودش نزدم  و حالا که مدتهاست ندیدمش و دیگه هم قرار نیست ببینمش، دارم توی وبلاگ- جایی که هرگز قرار نیست ازش خبردار بشه- در موردش می‌نویسم. فارغ از اینکه چه جور آدمی بود و چه شخصیت و ویژگی‌هایی داشت، به نظرم قوی‌ترین دختری بود که تا حالا دیدم. توی جامعه‌ی ما که دختر بودن طیف وسیعی از وابستگی‌ها و ضعف‌ها رو به دنبال خودش برای فرد به همراه میاره، خیلی مهم و فوق‌العاده‌ست که یه نفر خلاف این جریان حرکت کنه و امتیازاتی که به واسطه‌ی وابستگی و جنس ضعیف بودن بهش داده می‌شه رو پس بزنه. این در حالیه که اکثر دخترها برای این امتیازها بشکن می‌زنند و با ولع ازش استفاده می‌کنند و فکر می‌کنند باید سیندرلا باشند. 

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 06 April 18 ، 12:34
شِـــ‌یدا ..
۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 13 March 18 ، 01:01
شِـــ‌یدا ..

گاهی واسم سؤال می‌شه که چجوری این همه پول و سرمایه توسط یه نفر جمع شده. دارم از کسایی حرف می‌زنم که فقط ۵۰-۶۰ میلیارد سرمایه‌شون جلوی چشممه.

 در اینجا لازمه که یه مقدار در مورد میلیارد صحبت کنم که اگه احیاناً تو باغ نیستید، یه شناختی نسبت به ابعادش پیدا کنید؛ من اگه یه میلیارد پول داشته باشم، چون ایده‌ای برای ایجاد کسب‌و‌کار ندارم، میرم می‌ذارمش توی بانک. اگه رئیس یه شعبه بدونه که من قصد دارم یه میلیارد پول بیارم تو بانکش، به احترامم بلند میشه و شاید بگه واسم یه نوشیدنی هم بیارند. در همین راستا، نرخ سودی که بانک مرکزی تعیین کرده رو به یه ورش(سمت چپ) می‌گیره و واسه اینکه مشتریِ خوب و خری مثه من رو از دست نده، بهم پیشنهاد سود ۲۰ درصد می‌ده. ینی ماهیانه چیزی حدود ۱۵ میلیون می‌تونم از این یه میلیارد سود داشته باشم. توی داهات ما، کسی که ۱۵ میلیون در ماه درآمد داشته باشه، میلیاردر نیست. ولی با این درآمد می‌شه تو شهرای بزرگی مثه تهران، مشهد، شیراز، اصفهان و غیره با رفاه نسبتاً خوبی زندگی کرد. پول گذاشتن توی بانک واسه کسیه که بلد نباشه، یا حال نداشته باشه با پولش کار کنه. وگرنه کسی که عقل و عرضه‌ی کار کردن داشته باشه، می‌تونه با سرمایه‌گذاری بهتر، بیشتر هم پول در بیاره. همه‌ی این صحبت‌ها در مورد یک میلیارد بود و حالا در مورد کسایی حرف می‌زنم که ۶۰ میلیارد سرمایه‌شون جلوی چشممه. یعنی حداقل ۹۰۰ میلیون درآمد در ماه. البته که ثروتمندتر از اینها هم زیاد وجود داره ولی می‌خوام در مورد مصداق‌هایی حرف بزنم که جلوی چشمم‌اند. اینارو دونه دونه می‌پرسیدم که چجوری به اینجا رسیدند. واسم گفت که آقای x سی سال پیش از بندر سیگار قاچاق می‌کرده. آقای y تو کار قاچاق طلا بوده. آقای z سپاه و الی ‌آخر. 


همه‌ی این آدما حالا کارهای قانونی دارند. شرکت و تشکیلات دارند. آدمای دست‌به‌خیر و موجهی هستند و کلی کارمند و کارگر از سفره‌ی سرمایه و کارشون ارتزاق می‌کنند. همچنین نمی‌شه این موضوع رو به همه تعمیم داد و گفت همه‌ی پولدارهای امروز، ۴۰ سال پیش با قاچاق پولدار شدند. ولی دارم به یقین می‌رسم که هر جا یه سرمایه‌ی کلانی هست، اگه نسل به نسل به عقب برگردی، قطعاً به برهه‌ای می‌رسی که واسه اون افراد( خاندان) یه جور سکوی پرش بوده. و معمولاً، تَکرار می‌کنم؛ معمولاً این سکو پرش یه جور دزدی( کلاه‌برداری، رانت، دور زدن قانون یا غیره) بوده. 

 اگه خونه‌ای که توش زندگی می‌کنید متری ۳۰ میلیون( یا بیشتر) می‌ارزه یا فرش‌های خونتون فرش دست‌بافت اصفهانه و دونه‌ای ۱۰۰ میلیون( یا بیشتر) ارزش داره یا غیره، به این معنیه که از نقطه‌نظر نگارنده، شما بچه مایه‌دار محسوب می‌شید و می‌تونید در خاندان خودتون جستجو کنید و ببینید کدام یک از پدر یا پدرانتون دزد بودند.



 تحلیل جامعه‌شناختی‌ای که می‌شود از این متن استخراج کرد، این است که برای یک جوان ایرانی، به دلیل عدم تخصیص عادلانه‌ی فرصت‌ها و ثروت‌ها در جامعه‌ی ایران، به طور جدی غیرقابل باور است که ثروتی کلان، از راهی درست و اخلاقی بدست آمده باشد. این گزاره که به سختی می‌توان آن را نقض کرد،‌ در حافظه‌ی تاریخی همه‌ی مردمان ایران زمین وجود دارد. از سلسله‌ی هخامنشیان و کوروش کبیرِ جاکش گرفته تا سلسله‌ی پهلوی و شاهنشاه آریامهر محمدرضاشاهِ جاکش، ایرانیان هرگز با مفهوم عدالت -به معنای سیستماتیک آن- در جامعه روبه‌رو نبوده‌اند. [این ۴۰ سال هم که اصن قربونشون برم.]


۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 February 18 ، 11:36
شِـــ‌یدا ..


اینجا شهر لیورپول انگلیسه. این اراذل جمع شدند تا توی یه امر خیر که بانی‌ش جیمز میلنر(یه فوتبالیست انگلیسی) هست، مشارکت کنند. به تفاوت لباس زن‌ها و مرد‌ها دقت کنید. تفاوت میزان لباسی که پوشیدند رو در نظر بگیرید. واسه من قابل درک نیست که چطور دو تا آدم در یک مکان واحد اینقدر متفاوت لباس پوشیدند و هر دو راحت‌اند. منطق من میگه اینجا یا زن‌ها باید سردشون باشه، یا مردها باید گرمشون باشه. 
در عین حال این موضوع در اکثر کشورهای دنیا چیز کاملا بدیهی‌ایه و این تفاوت در لباس پوشیدن برای هیچکس خنده‌دار یا عجیب نیست. لباس مجلسی و رسمی مردها و زن‌ها همینه که می‌بینید.

 آیا در توصیف این وضعیت پیچیده نکته‌ای وجود داره که بر چشمان زیبای من پوشیده مونده باشه؟ 
از شما مخاطبین میلیونی خودم خیلی عاجزانه و متکبرانه درخواست دارم اگر نکته‌ای هست که من بهش توجه نمی‌کنم، منو روشنم کنید. اجرتون با مقام معظم رهبری انشالاح.
۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 28 November 17 ، 13:18
شِـــ‌یدا ..

اگر چه به طرز احمقانه‌ای توی توهماتِ خودم زندگی می‌کنم، ولی اصلاً خوش ندارم درگیر توهماتی که دیگران واسم‌ می‌سازند بشم. دیدن فیلم و تصویر من رو گاهی به وحشت می‌ندازه. احساس می‌کنم کنترلی دست من نیست. ولی در مورد «متن» احساس کنترل بیشتری دارم. منم که ریتم رو تند و کند می‌کنم. چیزی روی سر من هوار نمی‌شه. خیلی بیشتر می‌تونم به پیچیدگی‌هاش اشراف داشته باشم. این‌ها احساساتمه که می‌تونه خودش یه جور توهم باشه. اینکه به متوهم ‌بودن ِخودم آگاهی دارم، در درجه‌ی اول می‌تونه کورسوی امیدی باشه برای آینده‌‌ای خیلی دور. اما بی‌ثباتی و بی‌اعتباری فکرها و احساسات رو هم در درجه‌ی دوم به دنبال داره.

این آدمِ متوهم، با رسانه‌ها ارتباط خوبی نداره. چون از اینکه ذائقه و سلیقه‌م واسم طرح بشه می‌ترسم. البته، این حساسیت هرگز منطقی نیست، چون خواه‌ناخواه ذهن و چشم خامِ من، خیلی قبل از اونکه این موضوعات واسم مطرح بشه، آشغال‌هایی که جامعه و رسانه‌‌ها به خوردش دادند رو نشخوار کرده. و این واقعاً نا امیدم می‌کنه. همینکه اصلا نمی‌دونم چیزی که دوست دارم، ماحصل چه فرایندی بوده. واقعیه یا نه. شاید دارم در مورد زیبایی حرف می‌زنم.

هر آدمی که کمی کنجکاوی داشته باشه و دچار یبوست مغزی هم نباشه، توی یه برهه‌ای از زندگیش با پورن رو‌به‌رو شده. مشکل من با این صنعتِ خیس چندتا شاخص کلی داره. اول توهماتیه که ازش ساطع میشه و دوم سلیقه‌ای که طرح می‌کنه، سوم اینکه گاهی حس می‌کنم درکم از زیبایی، متفاوت از اون چیزیه که به عنوان زیبایی معرفی میشه‌. جمله‌ی آخر می‌تونه به اندازه‌‌ی یه پست جداگانه حرف داشته باشه. 



از کتاب پرتوی در چشمی مردانه

نوشته نانسی هوستون

ترجمه از؛ نیشابور

نانسی: در پورنوگرافی، فردیت زن در نظر گرفته نشده، کسی پشت آن نیست. نه زنان و نه مردان. مکانیک‌هایی خالص هستند. آیا این است تفاوت بزرگ؟

ژ: بله، اما این واکنش  را در برابر هر عکس صاف و تراشیده‌ای می‌توان داشت، در مد، در تبلیغات، آن‌جا که زن به عنوان شیء است، یا صورتش را نشان می‌دهد.... از لحاظ فرهنگی، یک زن که فوق‌العاده آرایش کرده  و عکس‌اش را گرفته‌ایم، خیلی شیک، اعتبار بیش‌تری پیدا کرده، اما در هر حال به مقام شیء پایین‌اش کشیده‌ایم. تصمیم گرفته‌ایم که از شخصیت‌اش چیزی دانسته نشود، آ‌ن‌چه را که نمایندگی می‌کند، که هیچ جز کمال‌اش از او  نپذیریم، که ناکمالی‌اش را پاک کنیم. و روزی که کمال‌اش بی‌اعتبار شد، می‌اندازیم‌اش در آشغال‌دانی. تمایلی کاذب برانگیخته می‌شود، و به آن‌هایی که می‌چشند، طعمی از نوع لذت خواهد داد....بی‌پایان، چون‌که بی‌ذات.  تنها توهم است،  خواب‌کننده.  مثل این تصویر زن مطلوب شده و آرمانی.  چون قانونی زیباشناسانه. اما نمی‌توان طولانی مدت  نگاه‌اش داشت چون تنها مدت کوتاهی فایده دارد، باید یکی دیگر را نگاه کرد و یکی دیگر و باز یکی دیگر. تبدیل می‌شود به اعتیاد. مثل الکلیسم عمل می‌کند، اعتیاد به مواد مخدر، یا اعتیاد به قمار. بیش‌ترخواهی است، باز بیشتر باید و در عین حال بی‌رضایتی....


نانسی: به نظر تو این نیاز مردها به نگاه کردن به زن از کجا می‌آید؟

ژ: متخصصین به‌تر از من خواهند گفت، اما من گمان می‌کنم که به بقای بشر مربوط است. نقطه حرکت است، باید که خوب کار کند تا بقای بشر ادامه پیدا کند. بچه درست کردن. مسئله این است که استعداد و آمادگی به نگاه کردن زن، به مردها این سهمِ وامانده‌ی اعتیاد و وابستگی به تصاویر خواهش و خواستن را می‌دهد.  قبلا فقط در محافل و فضای اشرافی  بود که امکان تکثیر تجربه‌ی خواهش شهوانی را به مرد می‌داد. حالا دمکراتیزه شده...  و چون ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که بازیافتن علامت‌ها و نشانه‌ها دشوارتر شده- چون برخورد و تلاقی با نیازهای بنیادی کم‌تر شده، مسکن و خوراک. ناراحتی خود را با این چیزها برطرف می‌کنیم،- و کارگر نمی‌افتد، و باز بیش‌تر باید، بیش‌تر و بیش‌تر. این است تفاوت مرد و زن. مرد در ساختار روان‌شناسانه‌اش در این رفتار وامانده‌تر است. در او خوب عمل می‌کند، نزد زن خوب عمل نمی‌کند.


نانسی: تو می‌خواهی بگویی که زن‌ها  کم‌تر تابع چشم‌اند؟

ژ: بله من اگر نقاشی را چون ابزار نداشتم، هنر را،  اگر مردی بی‌تعلیم بودم، فکر می‌کنم که خیلی زود همین می‌شد..... چون‌که به چیزی دیگر دست زدم، زود حس کردم که جالب نمی‌تواند باشد و باید همان‌جا توقف کنم. اما اگر کاری رضایت‌بخش نداشتم و حوصله‌ام سر می‌رفت و ملول می‌شدم، نمی‌دانم چگونه می‌توانستم مقاومت کنم.... این عنصر فیزیکی و روان‌شناسانه‌ی ما مردهاست. می‌توان گفت: ببخشایید مرد بودن‌مان را.

                                             

نانسی: به نظر تو تفاوت میان یک تابلوی نقاشی برهنه و تصاویر پورنوگرافی چیست؟

اش: پورنو گرافی به دید من مربوط است به ابداع عکاسی. مطمئن هستم که منطقه‌ خاکستری‌ای وجود دارد، اما من نقاش‌هایی واقعا تکان دهنده نمی‌شناسم. این اواخر نقاشی‌های ژاپونی زیاد نگاه کردم....بعضی‌هایش خیلی جسورانه است، اما هیچ‌کدام به نظرم پورنوگرافی نمی‌آید. وقتی به پورنوگرافی در انترنت فکر می‌کنم برای مثال- به خودم می‌گویم مثل فست فود، مک دونالد می‌ماند. این شرکت‌ها همه می‌دانند که اگر تو غذای ارزان و سریع و آماده  درست کنی، مردم گرسنه می‌ریزند دکان شما،  و ناگهان در امریکا با مردمان چاق و ناسالم روبه رویید... پورنوگرافی هم همین است. مردها چه میل دارند؟ پس زن‌ها می‌روند و به خودشان سیلی‌کن تزریق می‌کنند و مرد ها هم ویاگارا.  و دوربین به آلت مردانه که می‌رود و می‌آید نزدیک می‌شود...... برای من فست فود است. درست است میلیاردها از این تصاویر بر وب هست. به اندازه‌ای غیر قابل تصور. و چیزی که من نمی‌فهمم این است که چرا همه همان می‌کنند. حتی خلاقانه هم نیست. وقتی یکی همه زندگی‌اش پورنو می سازد، وقتی به مصاحبه‌های با این یاروها را گوش می‌کنیم، اغلب به نظر نانجیب و زشت می‌آیند، بنابراین فیلم‌های نانجیب و زشت می‌سازند. کارگردانان بزرگ- حتما یکی باید باشد  که فیلم اروتیک بزرگی ساخته، من که نمی‌شناسم.  برای جوانان دوران ما مسئله‌ای واقعی‌ست! وقتی من بچه بودم، مجله پلی‌بوی موهای آلت زنانه را نشان نمی‌داد. وقتی دوازده ساله شدم pent-bouse شروع به نشان دادن کرد. برای من برق گرفتگی بود، گمان کردم که آسمان گشوده، نه تنها ران‌ها! حالا به پسرم فکر می‌کنم... ما با هم هرگز حرف نزده‌ایم اما غرق در این تصاویر‌اند. نمی‌دانم چه به سر زندگی سکسوآل‌شان می‌آید....


نانسی: بله مشکل می‌تواند اثری نداشته باشد وقتی به دیدار زنان واقعی می‌روند. برخی از پسران امروز پورنوگرافی را با شیشه شیر خورده‌اند. انترنت تنها و اصلی‌ترین تعلیم و تربیت سکسوالیته آن‌هاست. در هشت و نه سالگی، قبل از ابتدای یک تجربه رابطه شخصی، فیلم‌ها را می‌بینند با تجاوز، اجبار  و همینطور تا به آخر.... برای بعضی این حرکات  و رفتار آنقدر پیش‌وپا افتاده می‌گردند که در تجاوزهای گروهی شرکت می‌کنند  و نمی‌فهمند چه ایرادی به آن‌ها گرفته می‌شود.

آر: من راه‌حل را نمی‌دانم، چرا که نمی‌توان سانسور را تجویز کرد. شاید که باید برای سکسوآلیته هم جنبش معادل slow food را آفرید.

نانسی: اگر در مدرسه کلاس‌های اتود برهنه را در راهنمایی و دبیرستان اجباری کنیم شاید پادزهری باشد در مقابل پورنوگرافی.

اش: بی‌شک. چرا که پورنوگرافی به صورت اتوماتیک، چیزی است که باید پنهان باشد. اما این جا زنی هست که واقعا در مقابل تو برهنه است و تو نه تنها حق بلکه تکلیف  به نگاه کردنش داری و خوب نگاه کردن‌اش را، تا نقشی متعادل تولید کنی.... تو واقعیت کپل‌هایش را نگاه می‌کنی، پستان، لب‌ها، مچ.... یا دم آدم را....مسلما پیش‌رفتی خواهد بود وگرنه یا پورنوگرافی یا هیچ.


در مجموع، پورنوگرافی، چون هنر اروتیک از عهد باستان، فانتاسم مذکر را  منعکس می‌کند، که متنوع هستند اما دو تای آن به صورت نظام‌بندی شده اگر نگوییم وسوسه‌گرایانه‌ای پشت سر هم می‌آیند.

اولین فانتاسم: «مردیتی» شکست ناپذیر و خستگی ناپذیر. می‌توان از آن نتیجه گرفت که قبل و بعد از ابداع  ویاگرا، مردان از بابت این «محل» نگرانی داشتند،  و در خیال خود خویش را با مردانی قهارتر مقایسه می‌کردند، در نقش‌دیوارهای بمبئی، مثلا، مردیت پیروزمندانه نه به وسیله مردم معمولی شهر  بلکه به وسیله پیگمه‌ها و ساتیرها مجسم شده.

دومین فانتاسم:‌ جسم زنانه، جوان حتی خیلی جوان، تقدیم شده، شهوانی، تحریک‌آمیز و قابل‌تحریک. از این هم می‌توان نتیجه گرفت که زنان واقعی اغلب کم‌تر آماده لذت‌جویی هستند تا زنان خیالی.

من از آن‌هایی هستم که معمولا مهر احترام بر نقاشی می‌زنم و در مورد پورنوگرافی تردید دارم اما....مرز این دو کجاست؟ در این چون در آن، می‌توان  جسما از تصویری که با ما حرف می‌زند متآثر شد، از تصویری که به سراغ ما می‌آید...........ایرینا یونسکو، خود او نتیجه زنا میان مادر و پدربزرگ‌اش ادعای هنر دارد، اما زندگی دخترش اوا را بر باد داده با عکس از او گرفتن از سن شش سالگی در پز‌هایی شهوانی، با فروش‌شان  به کلکسیونرهای پول‌دار: داستانی است که فیلم مای لیتل پرنسس روایت می‌کند....


آیا تنها مسئله طبقه یا گروهی اجتماعی‌ست؟ مردمان کم‌تر دانا بیش‌تر به سراغ انترنت می‌روند به جستجوی تصاویر داغ؟ یا این به ساعت و به وقت بستگی دارد: همان مرد می‌تواند روز از نقاشی و شب از پورنو تغذیه کند؟ هر کس هیجان‌اش را جایی که بتواند می‌جوید؟

به نظر من آنی لوکلر است که در نوشته‌اش به نام مردان و زنان نگاشته در سال ۱۹۷۶، به‌تر متوجه این تفاوت شده است: هنر محلی برای اسرار باقی می‌گذارد، پورنوگرافی نمی‌گذارد. «می‌گویند جسارتی بزرگ است و آزاد‌سازی، می‌گویند خوک‌ها چاق و چله می‌شوند و این پیش‌رفت است. پایان گناه و شرم، که تابوهای کهن لذت و کام را هجوم برده‌اند   ............ اگر خلوت بشکند، اگر راز به قتل برسد، سر و پنهان و درون، سیاهِ آغاز و پایان، خون غلیظ امعاء،  احشای جهان، فاجعه است. برون، برون نیست دیگر، هیچ هیچ نیست دیگر.  و در بی‌معنایی افتادن است، در جنون، در بی‌صدایی، ناممکن،  نافکر، ناخواستن. هیچ خواهد بود. باز از نو هیچ. کائو. ظلمات.»

 وقتی از زیبایی حرف می‌زنیم، نباید به اندازه خواستن سکسوآل پایین کشیدش، حتی وقتی زیبایی زنانه‌ای‌ست که مردی دریافت کرده. زیبایی همیشه یعنی رفتن به آن سوی آینه.


ژ می‌گوید: همه عکس‌های پورنوگرافی، نرم و آتشین، می تواند چیزی جذاب داشته باشد در زمانی خیلی کوتاه. فرای اندیشه‌ای که می‌توان از چیستی این استفاده داشت، تن است که واکنش نشان می‌دهد. متوجه شده‌ام که اگر تصاویر پورنوگرافی جلو چشم‌ام رژه رود، بی‌تفاوت باقی نمی‌مانم - چیزی را بیدار می‌کند، صادقانه نخواهد بود اگر بگوییم که اثری نمی‌گذارد - اما اگر مکثی کنم، این اثر موقتی خواهد بود و خیلی زود بی‌فایده و خاصیت.

برهنه نقاشی شده عنصری دیگر دارد، ارز‌ش‌اش، ارزش نقاشی است. اگر نقاشی خوبی نباشد، مدل خوبی است و ارزش‌اش خیلی طولانی نخواهد بود. معلمی داشتم وقتی سیزده چهارده ساله بودم، او به ما نقاشی‌های رنسانس و بعدها را نشان می‌داد. به ما می‌گفت: خطاب به پسرها، می‌فهمم که در این سن و سال ، دوست دارید زن لخت ببینید، در نقاشی نگاهشان کنید. نقاش اگر نقاش باشد رابطه درست را با موضوع برقرار می‌کند.

۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 08 November 17 ، 02:08
شِـــ‌یدا ..

پدر و مادرم از همون اول خلقتم بنای تربیتی‌شون بر این مبنا بود که من رو خودساخته و قوی بزرگ کنند. هیچوقت خواسته‌هام به راحتی اجابت نمی‌شد. یادمه من مدتها در حسرت داشتن یه سیستم خوب بودم که قابلیت نصب بازی‌های روز رو داشته باشه. و پس از سالها که به لپتاپ شخصی رسیدم، دیگه هیچ علاقه‌ای برای بازی کردن با هیچ کنسولی رو نداشتم. در حالیکه پسرخاله‌ی نُنُرَم همیشه از نعمت سیستم آپدیت بهره‌مند بود و حالا هم با اینکه نره‌خرِ رشیدی شده، ولی هنوز هم وقتی میرید توی اتاقش، حضرت رو مشغول بازی کردن با کامپیوتر می‌بینید. شما یادتون نمیاد یه زمانی گوشی داشتن خیلی چیز باکلاسی محسوب میشد. همینکه Nokia 3310 رو میذاشتی رو گوشِت و توی خیابون راه میرفتی، کلی میرفت رو قیافه‌ت. ولی بعدترش گوشی‌های بولوتوث‌دار و دوربین‌دار اومدند و Nokia 3310 دیگه اون شکوه و عظمت خودش رو از دست داد. خدا میدونه Sony Ericsson k750 چه پدری از ما درآورد. وقتی ابراز می‌کردیم که گوشی میخوایم، می‌گفتند خودت باید بخری، ما نمی‌تونیم برات بخریم. می‌خواستند جوری تربیتم کنند که مستقل بار بیام و بتونم رو چیزِ خودم بایستم. آخرش با کلی ریاضت و چس‌خوری تونستیم یه  Motorola  Razr V3 تهیه کنیم اما اون موقع دیگه سونی اریکسون K800  و نوکیا N73 اومده بودند و موتورولا با اینکه خیلی ناز و خانمی بود، ولی در برابر اونها حرفی واسه گفتن نداشت. 


توی خرید دوچرخه‌، خرید کفش، خرید اسبا‌ب‌بازی و حتی خرید خوراکی‌های دلخواه هم این دست‌اندازی‌ها وجود داشت. من همش رو با تلاش و سختی بدست میاوردم. این محدودیت‌ها برای رفتارهای روزانه هم وجود داشت. نمی‌تونستم بیش از دو ساعت با سِگا بازی کنم، نمی‌تونستم بیش از دو ساعت توی کوچه بازی کنم و برای انجام تکالیفم هم قوانینی وضع شده بود. هیچکدوم از این رفتارهای تربیتی به خودی خود غلط و غیرمنطقی نبود. منتها اشکالش این بود که این رفتارها بر مبنای فرد دیگه‌ای شکل گرفته بود. اینها همون رفتارهایی بود که برای تربیت داداشم به کار رفته بود. فرق من و داداشم این بود که اون رو اگه می‌زدند توی سرش، آروم می‌گرفت و می‌تمرگید یه گوشه٬ ولی من رو اگه می‌زدند تو سرم، بدتر می‌کردم و تا قیامِ قیامت درصددِ انتقام بودم. اون بچه‌ی شلوغ و شاد و شیطونی بود و من بچه‌ی خیلی آروم و یبسی بودم. توی دبیرستان وقتی اون رو تهدید کرده بودند که دیگه خونه راهش نمیدند، این تهدید کارساز اوفتاده بود. ولی وقتی این تهدید رو سوم دبیرستان برای من اعمال کردند، من دو روز نرفتم خونه و از نگرانی ذله‌شون کردم. دعوامون سر این بود که من روزها یا مدرسه نمی‌رفتم، یا اگه میرفتم، بعدش به موقع خونه نمیومدم. آخرش هم اون سال به جدایی از اون مدرسه منجر شد. بالاخره بچه باید چیزی داشته باشه که مدرسه دلش رو بهش خوش کنه. لکن من هم دانش‌آموز کودنی محسوب می‌شدم و هم از نظر انضباطی کمیتم لنگ بود. به همین دلیل هم برای سال پیش‌دانشگاهی ثبت نامم نکردند و گفتند برو گم شو یه جا دیگه. منم رفتم گم شدم یه جای دیگه. از بحث دور نشیم، عرض می‌کردم که والدینم با من همونطوری رفتار می‌کردند که با برادرم. این در حالیه که من و برادرم دو گونه‌ی جانوریِ کاملا متفاوت بودیم(هستیم). درسته که هر دو احمق، بی‌عرضه و بیشعور هستیم، ولی این صفات حسنه در زمینه‌های متفاوتی در ما به فعلیت رسیده. حتی از نظر چهره و ظاهر فیزیکی هم شباهتی به همدیگه نداریم.


مسئله‌ای که این چندوقت اخیر زیاد ذهنم رو درگیر کرده، تفاوت رفتار من و والدینم در مدیریت دخل و خرج زندگیه. با اینکه والدینم ۱۰ برابر من درآمد دارند، ولی همچنان خرج‌های کوچیک زندگیشون ‌رو به دقت یادداشت می‌کنند و حساب همه چیز رو‌ دارند. برعکس اونها، من هیچ مدیریتی برای جیبم ندارم. پیتر میگه «تو خیلی گرون زندگی میکنی». و این گرون زندگی کردن هرگز به معنی پول زیاد داشتن و لاکچری بودن نیست. بیشتر به معنی درست خرج نکردن و حروم کردن پوله. راهی که پیش روم گذاشتند، این بود که تا حد امکان خودم رو درگیر وام و قسط و بدهی کنم تا مجبور به مدیریت جیبم بشم. حالا با یه درآمد جزئی، هر ماه بیش از یک میلیون قسط میدم و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که فقط بی‌پول تر شدم و هنوز توجهی به مدل خرج کردنم ندارم. اینکه چجوری اون رفتارهای تربیتی والدینم یه همچین نتیجه‌ای رو در پی داشته، واسه خودم هم قابل درک نیست. به هر حال باید گفت که رفتارم دقیقا نقطه مقابل همه‌ی اون تعالیم ارزشمند شده و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که هر قدر هم تلاش می‌کنم، نمی‌تونم مطابق اون تعالیم گام بردارم. انگار کاملن باهاش بیگانه‌ام.

۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 19 September 17 ، 15:30
شِـــ‌یدا ..

اسلام (و به خصوص تشیع) ذاتا یه دین سیاسیه و ظرفیت سکولار شدن نداره. از مشروطه دعوا توی مملکت پرشیا بین چهار تا تفکر بود؛ ملی‌گرایی، مذهب‌گرایی، لیبرالیسم و مارکسیسم

از قضای روزگار این چهارتا تفکر هیچ پایه‌ی مشترکی با هم نداشتند و هیچوقت نتونستند کنار هم جمع بشن و سیستم جدیدی وضع کنند تا اینکه رضا شاه اومد و با تو سری و لگد یه سیستم جدید واسه‌شون تعریف کرد. البته تلاش‌هایی شد. مثلا ملکم‌خان و مستشارالدوله سعی داشتند با تعبیرهای خاص، اسلام رو با لیبرالیسم همسو جلوه بدن. اما خانه از پای‌بست ویران بود و تغییر دکوراسیون نمی‌تونست جلوی آشفتگی و هرج و مرج رو بگیره. 

دو تا تفکر آخر که به ترتیب از غرب و شرق وارد ایران شده بودند، صرفا بین روشنفکرای جامعه جریان داشتند و توی جامعه‌‌ی ۱۰ میلیونی کشوری که اکثریت جمعیتش بی‌سواد بودند، هرگز نتونستند پایگاه مردمی پیدا کنند. ولی ملی‌گرایی(پهلوی) و مذهب‌گرایی(جمهوری اسلامی) به تشکیل حکومت منجر شد، البته نه اونطوری که باید.

بله، شیعه نمی‌تونه حکومت سکولار تشکیل بده و به همین دلیله که توی مملکت ما معلوم نیست که چی به چیه. از سیستم بانک‌ها گرفته تا سیاست و اقتصاد، هیچکدوم از قاعده‌ی مشخصی برخوردار نیست. از مشروطه تا حالا با یه گه‌گیجگیِ ملی مواجهیم. در طول تاریخ، گاهی تشیع این ملت رو نجات داده و منجر به پیشرفتش شده، گاهی هم باعث عقب‌موندگیش. به نظرم باید به یه نحوی سنت‌های سابق به روز بشند، نه نابود. من که جوون این مملکت هستم، اصلا از هویت ملی‌ای که در گذشته داشتم، خبر ندارم. توی مسجد جامع اصفهان راه میرم و عظمت اون فرهنگ و تمدن رو درک نمی‌کنم. چیزی از تاریخ مشروطه نمی‌دونم. حتی از تحولات قبل و بعد از انقلاب هم اطلاعی ندارم.

فقط بلدم مثه حالا بشینم یه جا و واسه این و اون گنده‌گوزی کنم. 


۸ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 26 August 17 ، 01:51
شِـــ‌یدا ..

1- ایدئولوژی یعنی سخنی که بدون دلیل پذیرفته شده است. سخنی که دلیل بر خلافش اقامه نشده، ولی دلیل بر وفاقش هم اقامه نشده.[به نقل از مصطفی ملکیان]

2- ایدئولوژی رو میشه همه جای دنیا دید. خاورمیانه بازار ایدئولوژیه. سخنرانی‌های هیتلر سرشار از ایدئولوژیه. اشغال نشدن ایران توسط عراق در سال اول جنگ به خاطر وجود ایدئولوژیه. انقلاب‌های بزرگ و اساسی دنیا مثل انقلاب فرانسه و انقلاب ایران همه زاده‌ی ایدئولوژی هستند. روزه‌ گرفتن یه سنت از یه ایدئولوژی تثبیت‌شده‌ محسوب میشه.
[فوق برنامه؛ معمولا آدمای سست به درد اجرای ایدئولوژی‌ها نمی‌خورند. و به عنوان مثال شما می‌دونید آدمی که نتونه یه گرسنگی ساده رو تحمل کنه٬ قاعدتا کارهای بزرگتری هم ازش برنمیاد. روی این صحبت با گروهیه که بر اساس سنت‌های دینی زندگی می‌کنه ولی روزه نمی‌گیره]
 

چند تا مثال می‌زنم برای ایدئولوژی:
مثال الف: [سال 1360]هادی غفاری که همه نگاه‌ها به او بود با صدای از شدت فریاد گرفته و خشدار جمع را مخاطب گرفت؛ «لیبرال‌ها، جوجه کمونیست‌ها، کراواتی‌ها، وکلای محترم، پروفسورهای گرام، خانم‌های…» و بعد… خارجی‌ها را مخاطب گرفت و گفت «خبرش را ببرید به دنیا بگین، این انقلاب پشتش به امام زمان است، حق دارید به حرف ما بخندید اما اگر خنده تمسخرتان رگ غیرت بچه مسلمان را جنباند رگ‌های گردنتان را می‌جویم. امتحانش ساده است و خرجی جز یک گردن ناقابل ندارد.

مثال ب: [بیانیه‌ی فارسی داعش بعد از عملیات تهران] ...و روافض در سرزمین ایران بدانند که دولت خلافت هیچ فرصت خوبی را برای از بین بردن و ریختن خونشان و برهم زدن امنیتشان و انهدام و تخریب مؤسسات دولت مشرکشان به خواست الله از دست نمی‌دهند [...] و این اولین قطره‌های باران است.

مثال پ: [ایلیچ رامیرز سانچز(معروف به کارلوس شغال) در دادگاه] من یک انقلابی هستم و تا پایان عمر خود یک انقلابی خواهم ماند؛ و هر مبارزه‌ای که کردم برای خودم نبود بلکه برای نجات مردم تحت ستم و علیه زورگویان و استثمارگران و به منظور تضعیف آن‌ها بوده‌ است… مبارزهٔ من یک مبارزه‌ی سیاسی بوده. مبارزه‌ای که با هدف خدمت به محرومان صورت می‌گرفت؛ بنابراین یک زندانی سیاسی هستم و برای عقیده‌ام محاکمه می‌شوم… من عاشق انقلاب برای تأمین سعادت مردم هستم. من عاشق تأمین عدالت برای مردم تحت ستم هستم و برای عقیده‌ام محاکمه می‌شوم.

مثال ت: سربازه‌های ارتش سرخ به یه دهکده نزدیک شدند و با چیز عجیبی روبه‌رو شدند. زن‌ها و بچه‌ها روی یه تپه جمع شده‌بودند و قصد تسلیم شدن نداشتند. دندون‌ها رو از خشم به هم فشار میدادند و با عصبانیت و غرور به سربازهای روس نگاه می‌کردند. با نزدیک‌تر شدن سربازهای روس، ناگهان یکی از زن‌ها سر نوزادش رو محکم می‌کوبه روی زمین و بقیه‌ی زن‌ها هم. و بعد همه‌شون خودشون رو پرت می‌کنند از تپه پایین. با دیدن این صحنه‌ی تکان‌دهنده، اشک سربازهای روس سرازیر میشه.


3- توی زندگی باید ایدئولوژی داشت. باید برای چیزی مرد. باید برای چیزی زندگی کرد. باید عاشق کسی شد. باید چیزی رو پرستید. هر قدر احمقانه٬ هر قدر مسخره٬ هر قدر پوچ. اگر همه‌ی بت‌ها رو شکستی، وحشت تنهایی تو رو نابود می‌کنه.  جرأتش رو داری؟

4- با بدنم حال می‌کنم. از اینکه بدن سالم و قوی‌ای دارم خوشحالم. دوست دارم داغونش کنم. با فعالیت‌های زیاد، با رعایت‌نکردن‌ها، با افراط و تفریط توی همه چیز. دوست دارم ازش کار بکشم. به جای مردن برای آرمانی مقدس، ترجیح میدم برای عیاشی بمیرم. همه‌ی پل‌های پشت سرم رو خراب می‌کنم. شاید ۱۰ یا ۲۰ سال دیگه پشیمون بشم و بخوام مسیری که رفتم رو برگردم. اما باید این نکته رو در نظر داشت: به دیواری که شاشیدی، نمی‌تونی تکیه بدی. و تا اونجایی که یادم میاد، من همیشه به همه‌ی دیوارها.

5- فکرهام گاهی بیش از حد تیره و تاره. بیش از حد ناامید کننده‌ام. می‌ترسم اما با همه‌ی وجود خودم رو پرت می‌کنم وسط ترس. مدام شیرجه میرم توی تاریکی٬ توی تنهایی. یه تنهایی عمیق٬ که از رگ گردن بهم نزدیک‌تره. بعد احساس قدرت می‌کنم. شجاعت زیادی پیدا می‌کنم. یه قدرت و شجاعتِ شکسته و عصبی. انگار که روح از شدت وحشت فاسد شده باشه. دوست دارم به همه‌‌ی فکرها و ایدئولوژی‌ها تجاوز کنم و همه چیز رو به لجن بکشم. هر قدر مقدس‌تر، بهتر. باید همه‌ی پرده‌ها رو درید.
از طرفی، تشنه‌ی ایدئولوژی‌ام و پیوسته به دنبال چیزی برای پرستش، به دنبال چیزی برای ستایش می‌گردم. به دنبال حلقه کردن دست به یه دستگیره‌ی نجات. به دنبال فداکردن خود برای چیزی. چه چیزی؟

6- در این امیدم که همه‌ی سوداها و همه‌ی گناه‌ها را شناخته باشم، یا دست کم نظر لطفی به آنها کرده باشم. من با تمام وجود، به سوی همه‌ی باورها شتافته‌ام و آنقدر دیوانه بودم که بعضی شب‌ها، کم و بیش، به روح خود ایمان می‌آوردم. از بس آن را آماده‌ی گریز از تن می‌دیدم.[آندره ژید/مائده‌های زمینی]

7- مرا گویی چه می‌جویی دگر تو ورای روشنایی؟ من چه دانم، من چه دانم.


8- چشم امیدم به شماست ای مائده‌ها. ای خوشنودی دل، در جستجوی توام.[همان]

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۱ 09 August 17 ، 20:44
شِـــ‌یدا ..

«با وجود تمام تلاش‌های دولت مدرن برای به حاشیه راندن مرگ و به نمایش گذاشتن زندگی مصرفی و زیبایی و نامیرایی آدم‌ها، بمبگذاری انتحاری با نمایش مرگ در ملأعام، پوچیِ همه‌‌ی آن نمایش دولت مدرن را به نمایش می‌گذارد. گویی معنای همه‌ی آن مصرف‌گرایی چیزی جز این لحظه نیهیلیستی نیست که در آن زندگی به شکلی تراژیک و غیرقابل انتظار به پایان می‌رسد. به عبارت دیگر برای دولت‌های نئولیبرال و مدرن بمبگذاری انتحاری به چالش کشیدن اساس هویت وجودی و فلسفه وجودی شان است.»



بعد از حمله‌ی تروریستی حضرت داعش به مجلس شورای غیراسلامی ایران و متعاقبا واکنش موشکی n کیلومتری سپاه پاسداران و متعاقبانه‌تر؛ واکنش مردم غیور این مرز و بوم، مدام دنبال این می‌گشتم که مضحک بودن این واکنش‌ها رو یه جایی، به یه نحوی بیان کنم. اما طبق معمول بلد نبودم بنویسمش. تا اینکه این مقاله از «محسن آزموده» و سایت «میدان» حرف دلم رو زد. بررسی ترورریسم در حیطه‌ی فردی و اجتماعی. نقش دولت‌ها و سودمندی تروریسم برای دولت‌ها!!! و یه سری تحلیل دیگه٬ از موضوعاتی هستند که توی این مقاله بهش پرداخته شده.

+ بعد از این حادثه، وقتی مردم در فضای مجازی رگ ناسیونالیستی خودشون رو متورم می‌کردند و در مورد این موضوعات واکنش‌های احساسی خودشون رو ابراز می‌کردند، حالت تهوع بهم دست میداد. آخر این مقاله متوجه مسخره بودنِ این نوع واکنش به تروریسم هم خواهیم شد.


لینک دسترسی به این مقاله، از سخنرانی فاطمه صادقی؛ 

https://meidaan.com/archive/38819

۷ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 28 June 17 ، 17:54
شِـــ‌یدا ..

میشه این رو شنفت و بعد حینش این رو تورق کرد.


میلان استرای به شدت ایالت کاتالونیا و قلمرو باسک را مورد حمله قرار داد و گفت که «اینها سرطان‌هایی در پیکر ملت هستند. فاشیسم که سلامت را به اسپانیا باز خواهد گرداند، خوب می‌داند که چگونه باید- همانطور که یک جراح مصمم و دور از هرگونه احساس همدردی کاذب عمل می‌کند- این سرطان را ببُرد و از بدن خارج کند.»

از ته آمفی‌تئاتر، یک نفر شعار مورد علاقه‌ی ژنرال را که «زنده باد مرگ» بود، فریاد زد. و آنگاه میلان استرای کلام مهیج خود را که «اسپانیا» بود به زبان آورد.

تمام چشم‌ها به اونامونو دوخته شده بود. او آهسته برخاست و گفت؛ 

همه در انتظار سخنرانی هستید که من بر زبان خواهم راند. شما مرا می‌شناسید و می‌دانید که نمی‌توانم سکوت کنم. در بعضی شرایط خاموش ماندن، دروغ گفتن است، چون سکوت ممکن است علامت تأیید و تصدیق تلقی شود. من می‌خواهم کلامی چند به سخنرانی ژنرال میلان استرای که همینجا در میان ماست، اضافه کنم. از ناسزاگویی او علیه باسکها و کاتالانها که یک توهین شخصی نسبت به من بود بحث نکنیم. من در بیلبائو زاده شده‌ام و اسقف نیز(در اینجا اونامونو اشاره به رهبر کلیسای سالامانک که در کنار او به لرزه افتاده بود کرد) چه راضی باشد چه نباشد، یک کاتالان اهل بارسلون است.


[سکوتی وحشتناک در آمفی‌تئاتر حاکم بود. هرگز سخنانی چنین بر زبان کسی نیامده بود. آیا رئیس دانشگاه دیگر چه خواهد گفت؟]


در اینجا من فریادی مرگبار و بی‌معنا شنیدم: «زنده باد مرگ».

و من که زندگی‌ام را با ساختن و پرداختن اصطلاحات و عباراتی گذرانده‌ام که پیوسته خشم کسانی را که به معنای آنها پی نمی‌برده‌اند، برانگیخته است، باید به عنوان یک کارشناس به شما بگویم که این کلامِ غیرعادی و دور از تمدن را نفرت‌انگیز می‌یابم. ژنرال استرای، انسان علیلی‌ست. این را بدون هیچگونه قصد بی‌‌احترامی بیان کنیم. او معلول جنگی‌ست و سروانتس نیر چنین بود. بدبختانه امروز در اسپانیا، بیش از حد معلول وجود دارد و اگر خداوند به کمک ما نشتابد، به زودی تعداد اینها باز هم بیشتر خواهد شد. من از این اندیشه در رنجم که مبادا ژنرال استرای قدرت آنرا بیابد که بنیان‌های نوعی روانشناسی توده‌ای را استوار سازد چون یک فرد معلول و ناقص که از عظمت سروانتس نیز بی‌نصیب است، معمولا آرامش روحی خود را در معلول ساختن کسانی می‌یابد که در اطراف اویند. 


[به اینجا که رسید، میلان استرای دیگر نتوانست تحمل کند و فریاد زد؛ «مرگ بر روشنفکران- زنده‌باد مرگ» غوغایی که برخاست نشان آن بود که فالانژیستها از او حمایت می‌کنند. با این حال، اونامونو ادامه داد:]


این دانشگاه معبد روشنفکری است و من کاهن بزرگ آنم. این شمایید که صحن مقدس آن را آلوده ساخته‌اید. شما پیروز می‌شوید زیرا بیش از حد ضرورت، نیروی خشونت در اختیار دارید. لیکن افکار را تسخیر نخواهید کرد. زیرا برای تسخیر عقاید باید دیگران را به خود معتقد و مؤمن سازید و برای برانگیختن ایمان، آن چیزی لازم است که شما ندارید: منطق و حق در نبرد. می‌بینم که برانگیختن شما به اینکه در اندیشه‌ی اسپانیا باشید، بیهوده‌ است. سخنان خود را پایان میدهم. 


+ این آخرین کنفرانس اونامونو بود و او پس از آن درخانه‌اش تحت نظر گرفته شد و بی‌تردید اگر ترس از واکنش بین‌المللی در میان نبود، رهبران ناسیونالیست او را اعدام می‌کردند. 

++ این سخنرانی مربوط میشه به بعد از سقوط حکومت دیکتاتوری اسپانیا در سال ۱۹۳۰ و تشکیل حکومت جمهوری اسپانیا. که بعد از اون به جنگ‌های داخلی اسپانیا منجر شد. اونامونو به عنوان یه شخصیت مطرحِ بین‌المللی٬ هم مخالف حکومت دیکتاتوری و هم مخالف حکومت جمهوریِ تازه تأسیس اسپانیا بود.

موافقین ۱ مخالفین ۰ 26 June 17 ، 14:56
شِـــ‌یدا ..


مردمی که در انتخابات ۲۹ اردی‌بهشت پیروز شدند، به سیستم رأی منفی دادند. به سیستمی که مستقیما به آنها فرمانروایی می‌کند. و نه سیستمی به مانند سیستم در اینجا[فرانسه]. سیستمی که آنها مستقیما لمس و حسش می‌کنند. در واقع نظام اجازه نمی‌دهد که مردم متوجه سیستم بزرگ‌تر یعنی سیستم سرمایه‌داری بشوند. غیر از اینکه سیستم سرمایه‌داری در نهایت عده‌ای را در هر کجای این دنیا شاد می‌کند. غرب در هر صورت وارد می‌شود چون قوی‌تر و پرزورتر است. جذاب تر است و جذابیت خصوصیت نیرومندی است. غرب با تمام صورت‌های سرمایه‌داری وارد می‌شود اما نظام چنان بر مردم سخت می‌گیرد که تنها جذابیت سرمایه‌داری یا غرب باقی می‌ماند.

سیستم رسانه دارد. در اینجا[فرانسه] تلویزیون و رادیو و روزنامه و غیره باعث ظهور ماکرون و پیروزی‌اش می‌شوند. در ایران صدا و سیما شجریان را تحریم می‌کند. ربنای او در ماه رمضان پخش نمی‌شود. بومی‌تر از شجریان چیست؟ شجریان کجا هجوم فرهنگی و جنگ نرم است؟ ایرانی‌تر از شجریان کیست؟ به جایش چه از تلویزیون و رادیو پخش می‌شود؟ به جایش تتلو در کنار آقای رئیسی نامزد سیستم می‌نشیند. تتلو نماد فرهنگ انحطاط است همانطور که پاشایی بود. نماد شکست فرهنگی‌ست. نه نوعی ذوق و سلیقه در موسیقی یا هنر. یکی در پاسخ یکی دیگر که به اهانت تتلو به شجریان اعتراض کرده بود، نوشته بود: من هم از ربنای او خسته‌ام از موسیقی سنتی و از این استاد استاد کردن‌ها. قصد من کسی یا کسانی را به مذهب شجریان آوردن نیست، اما گفتن اینکه من از موسیقی سنتی خسته‌ام، مثل این می‌ماند که بگوییم ما از موزارت و باخ خسته‌ایم. یا ما از شعر و شکسپیر خسته‌ایم. می‌توان اهل هیچ‌کدام نبود اما نمی‌توان خسته بود. اینها مراتبی دارد که باید پیمود. مثل سواد آموختن. یکی اهل درس خواندن نیست. اهل چیز دیگری است. هدف من از گفتن اینها این است که یک حکومت و دولت باید نقش بالا بردن و پرداختن و ورزانیدن ذوق و سلیقه مردم را داشته باشد. مثل خوب خوراک دادن. غیر از اینکه به سلامت شما کمک می‌کند و به شما نشاط می‌دهد، قوه چشایی شما را تربیت می‌کند. یک حکومت و دولت باید به مردم اصالت بدهد یا بهتر بگویم در اصالت دادن کمکشان کند. نه اینکه بازاری‌ترین و هرزه‌ترین تولیداتی را که هیچ رنگ و بویی از ایران و ایرانی ندارد و از اسلام هم ندارد و شبیه و کپی هر چیزی از هر جایی، همان اونیفرم‌سازی است، ترویج کند. کوکا کولا را به جای زمزم و به نام زمزم به مردم مسلمان بفروشد. کوکاکولای اسلامی. نه تنها آبروی نام زمزم را می‌برد و بی‌اعتبارش می‌کند، بلکه از جوهر و فلسفه کوکاکولا غافل می‌ماند و غافل می‌گذارد. نه تنها نام زمزم را بلکه عالم مثال ما را هم بی‌اعتبار می‌کند. کسانی که به ایران اعتبار می‌دهند معمولا از آن دوران قبل از انقلاب می‌آیند. باید اعتراف کرد که نظام موفق به تولید هنرمندانی در حد و اندازه شجریان، علی‌زاده، یا کیارستمی نشده است، نه اینکه ایران بعد از انقلاب قادر به تولیدش نیست، من حتی باور دارم که اسلام هم هست اما نظام اجازه نداده است. منظور ازنظام تفاسیر سهمی از روحانیت مرجع هم هست.

تفسیر از حجاب و به طور کلی زن، زن در بیرون، چنان عقب افتاده است و چنان پر تناقض و تعارض که هر سیستمی را با هر جامعه‌ای دچار بحران و در نهایت شکست خواهد کرد. یک روز نوشته بودم جمهوری اسلامی تولید نهیلیسم می‌کند. دوستی مجازی پرسید منظورتان چیست؟ حالا می‌گویم. جمهوری اسلامی چنان تولید اشباع کرد که در کنار و در برابرش هر طبع و طبیعتی به خلاء روی می‌آورد. خواهید گفت اشباع خود اکندگی و پری‌ست، خواهم گفت تولید اشباع پری در پری ست. چنان همه‌جا را می‌خواست از معنی پر کند که آدمی روی به بی‌معنایی می‌کرد. روزی که ترجمه فرانسوای قدیس کریستیان بوبن را به کسی دادم تا بخواند گفت: مثل اینکه خدا آنجا بیشتر پیدایش می‌شود. گفتم: بله در برهوت اینجا و آن حکیم لبنانی گفته بود و آن نویسنده و کشیش اهل رومانی هم که کتاب محمد پیامبر را نگاشته بود، افق را نشان داده بود در صحرای عربستان و تهی را.
سال‌ها پیش بود عصر جمعه‌ای، رادیو از مردی در خیابان می‌پرسید برای امام زمان که اگر پای رادیو نشسته باشد و صدای جمهوری اسلامی را گوش کند چه پیامی دارد. عاشق نمی‌تواند معشوق را از آن خود کند. خدا که جای خود دارد و از دست‌ها و چنگ‌ها می‌گریزد.

یک بار تکه‌ای از کتاب محبوبی را ترجمه کرده بودم، از حلاج گفته بود بر سر دار. حلاج گفته بود این- دار- پاسخ آن روز است. آن روز حلاج سر بلند کرده بوده و رخ و روی زنی زیبا را دیده بوده. برای من روی زن زیبا و توجه به آن و معنی گناه، نه آن تفسیر متحجری‌ و چقدر هم خطرناکی است که ترویج می‌شود. نویسنده از زیبایی و عشق به زیبایی و ظاهر حتی در شعر و ادب گفته بود و فریبش، و درست اینجا داستان حلاج را تعریف کرده بود. زن زیبا همان ظاهری است که نباید فریبش را خورد تا ما را از اصل باز نگاه ندارد. زن زیبا یکی از بت‌هایی است که باید شکست. حلاج از غیر حق را دیدن شرم کرده بود و دار را در خور و سزاوار یافته بود. نه از دیدن زن نامحرم بی‌حجاب.

از گشت ارشاد نگویم که ترویج خشونت مردانه بر زن است بخصوص که همراه و با همراهی قانون اعمال می‌شود. نوعی بی امنیتی‌ست به دست مآوران امنیت.
دهه‌هاست که مردم به نظام واکنش نشان می‌دهند. و خود نظام به دنبال آرمان‌های گمشده انقلاب از این شاخه به آن شاخه و از این در به آن در می‌زند.

[...]





+ این متنِ ناقص٬ از گوگل‌پلاس خانم نیشابور کپی شده.
++عبارت‌های داخل براکت رو خودم اضافه کردم. 
+++ واسه سر در آوردن از دنیای شیر تو شیرِ سیاست٬ هر کسی از یه جاهایی feed میگیره. بعضیا هم از هیچ‌جا فید نمی‌گیرند. که قبلا توی این مطلب بهشون اشاره کردیم. عرض می‌کردم که هر کسی از یه جاهایی feed میگیره. یکی 20:30 ٬ یکی BBC یکی هم صحبت‌های عمه‌ش. یاسمین میظر یه عمر در مخالفت با ج.ا به سر برده و در عین حال مخالف لابی‌های میلیتاریستی و همچنین مخالف کنگره‌ی امریکا و اتحادیه‌ی اروپا که مدعی دروغین مبارزه برای دمکراسی هستند هم٬ هست. در مورد ایران٬ لیبی٬ سوریه و غیره. حتی انتخابات اخیر ایران. اگه واستون مهمه می‌تونید مقاله‌هاشو دنبال کنید. اگرم مهم نیست٬ می‌تونید برید دوغتون رو بنوشید.
http://weeklyworker.co.uk/worker/authors/yassamine-mather/
۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 20 June 17 ، 14:40
شِـــ‌یدا ..

نگاهی به تحولات منطقه٬ ایران و جهان (از پنجره‌ی اتاق من)


موافقین ۰ مخالفین ۰ 27 April 17 ، 18:58
شِـــ‌یدا ..

آخرِ شب که برمی‌گشتم ‌خونه، یه آقایی با پرایدش وایساده بود گوشه‌ی خیابون و یه ۴ لیتری دستش گرفته بود. شیشه رو دادم پایین. گفت که بنزین تموم کرده و ...

حرفشو قطع کردم و گفتم؛ به خدا اعتقاد داری؟

سوال بی‌جایی بود انگار‌. با تعجب گفت؛ ها؟

سوالم رو تکرار کردم؛ به خدا اعتقاد داری یا نه؟

شونه‌هاشو انداخت عقب و گفت؛ آره به خّدا.

با خنده گفتم؛ «پس بهش بگو بیاد کمکت کنه»

 و رفتم.

۴ comment موافقین ۱ مخالفین ۲ 20 April 17 ، 18:08
شِـــ‌یدا ..

 اینکه بلد نباشی درست از روی ظاهر افراد اونها رو بشناسی و از روی ظاهرشون نتونی درست تشخیص بدی که چجوری‌اند، دلیل نمیشه بگی نباید از روی ظاهر افراد اون‌ها رو قضاوت کنیم. اتفاقا از طرز لباس پوشیدن، از نوع راه رفتن، حرف زدن و همه‌ی اینها میشه یه آدم رو شناخت. 

- مثلا یه آقا پسری اینجا جلوی من یورتمه میره. دقیقا بیست دقیقه‌ست که داره تصویر خودش رو توی شیشه‌ی ماشینا میبینه. دستاشو کرده تو جیب شلوار تنگش. پاچه‌های پیرهنش(آستیناش) رو زده بالا تا هم بازوان قدرتمندش پیدا باشه و هم تتوهای روی ساعدهاش. ولی از همه اینها که بگذریم، با یه نگاه ساده به کفش‌هاش میشه فهمید که قُربتیه. کفش‌ها خیلی خوب پولدار بودن، پولدار نبودن، تمیز بودن، کثیف بودن، بی‌توجه بودن، خوش سلیقه بودن و احمق بودن افراد رو نشون میدن. قطعا کمتر از بیست سال سن داره و در مثبت‌ترین حالتی که میشه توصیفش کرد اینه که؛ اسکله. هر قدر ضعف‌های درونی آدم‌ها بیشتر باشه، نظر مثبت دیگران واسشون تاثیرگذارتره. مردم تشنه‌ی توجه و تحسین‌اند. فقط باید بتونی طبیعی به کسی القا کنی که آدم باهوش یا خوشگلیه. ناخودآگاه حس خوبی در مورد خودش و تو پیدا میکنه. 

- یا مثلا اون دختر خانمی که اونجا نشسته... زیاد به اطراف نگاه نمی‌کنه. بهش میاد درونگرا و مغرور باشه. به خاطر اینکه تکون نمیخوره و زیاد به اطراف نگاه نمی‌کنه و با کسی حرف نمیزنه، نمیشه چیز زیادی در موردش گفت. ولی مطمئنم که اگه کمی باهاش صحبت کنیم، آهسته‌آهسته گوسفند درونش رو بهمون نشون میده. گوسفندی که به صورت نهفته(و گاهی آشکار) در بطن هر انسانی هست.

- یا اون پسر و دختری که دارند ایستاده با هم صحبت میکنند. هر دو دست هاشون رو جلوی بدنشون به هم قلاب کردند و حدود بیست دقیقه‌ست که اینطوری مشغول صحبت‌اند. دختر خانم، چادریه و پسره هم خیلی محجوب به نظر میاد. زن‌ها معمولا عادت دارند موقع حرف زدن تو چشمای مخاطبشون نگاه کنند. اما مردها نه. این‌ها هم این قضیه رو نقض نمی‌کنند ولی بنا به محجوب بودنشون با یه زاویه‌ی حدود ۱۲۰ درجه نسبت به هم ایستادند و تقریبا به روبه‌رو نگاه می‌کنند. راحت نیستند، انگار که مثلا این گفتگو ارزش خاصی داشته باشه. در عین حال حاضرم شرط ببندم که صرفا چرت و پرت بارِ هم می‌کنند و این عمل(چرت گفتن) رو زیادی جدی گرفتند. 

- اجازه بدید خودم رو هم کمی توصیف کنم. من عادت ندارم جایی سیخ بشینم یا بایستم. و به جز وقتایی که توی طبیعت هستم، «دویدن» کمتر از «راه رفتنِ آهسته» خسته‌م میکنه. پس طبق همین تابع باید یا در حال دویدن باشم یا یه گوشه‌ای واسه خودم لش کرده باشم. بله. رو صندلی‌های پلاستیکیِ راننده‌تاکسی‌ها نشستم. بارون میاد. راننده‌ها کمی اونطرف‌تر زیر طاق ایوون نشستند و دارند حرف می زنند و چایی میخورند. من کلاه سوئیشرتم رو کشیدم جلو، طوری که قطره‌های بارون به عینکم نخوره و کثیفش نکنه. هدفون تو گوشمه و این آلبومی که از mogwai دانلود کردم رو گلچین میکنم و در حینش این چرت و پرت‌هارو مینویسم. 

آره، از رو ظاهر افراد خیلی خوب میشه اونهارو قضاوت کرد. به شرطی که بلد باشی و من این ادعا رو دارم که یه چیزایی بلدم.

 و تو، عزیزِ دلم، فراموش نکن کسی که ادعا داره و هارت و پورت میکنه، در حقیقت هیچی بارش نیست.


۲ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 08 April 17 ، 00:44
شِـــ‌یدا ..

فرض می‌کنیم که شما آدم خیلی خوب و گوگولی‌مگولی‌ای هستید و دوست دارید به دیگران، به خصوص نیازمندان کمک کنید. برای این خوب بودن، سه بعد، سه سطح معرفی می‌کنم؛

۱ وقتی که یه گدا یا کودک دستفروش توی خیابون میبینی، دست بکنی تو جیبت و یه ده هزاری بذاری کف دستش و از اینکه اینقد دست و دل‌باز هستی، احساس کول بودن کنی و فکر کنی کار خوبی انجام دادی. غافل از اینکه صرفا توی یه چرخه‌ی اشتباه مشارکت کردی.

۲ می‌تونی آدم پردرآمدی بشی و بخشی از درآمدت رو به دیگران کمک کنی. یا می‌تونی به عنوان یه صاحب سرمایه، کسب و کاری راه اندازی کنی و برای دیگران اشتغال ایجاد کنی یا می‌تونی به خیریه‌های مختلف لینک بشی و با توجه به تحقیق‌هایی که اونها انجام میدن، به افراد نیازمندِ شناسایی شده، کمک کنی. 

۳ می‌تونی بری هاروارد، اونجا دکترای اقتصاد بخونی. اونجا اقتصاد کشورها رو مدلِ ریاضی می‌کنند و اساسی‌ترین راه‌های درمان رو برای اقتصاد اون کشور ارائه می‌کنند. البته کشور ما با این سازمانها ارتباطی نداره و حتی میشه گفت که دشمنِ خودش می‌دونه. بنابراین اگر هاروارد هم بری و برگردی، اینجا کسی نمیذاره کار خاصی بکنی. چون هر گوشه‌ی کیسه رو که نگاه کنی، می‌بینی که یه نفر سوراخ کرده و داره واس خودش استخراج میکنه. یکی سلطان شکر میشه، یکی سلطان واردات خودرو. رانت پشت رانت، بدون اینکه اجازه‌ی هیچ رقابتی داده بشه. یکی منابع طبیعی کشور شده ارث باباش، یکی پول رایج مملکت شده مهرِ ننه‌ش. یکی بود یکی نبود. بلند بگو زردآلو و با لگد بزن زیر تخمای اولین موجود مذکری که دیدی. گناهش با من.

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 08 March 17 ، 01:41
شِـــ‌یدا ..

+به عنوان یه نکته ی فوق برنامه:

 می‌تونیم به استفاده‌ی ابزاری از زیباییِ زن اشاره کنیم. وقتی کنار یه شامپو عکس یه خانم خوشگل هم طرح بشه، افراد رغبت بیشتری دارند که از اون شامپو استفاده کنند. زن معمولا قشنگه. این قشنگی در کنار هر چیزی که قرار داده بشه می‌تونه جلوه‌ی زیبایی رو به اون محصول و کسب و کار القا کنه، حتی برای خود زنها. یه قانون ساده‌ست که همه جای دنیا ازش استفاده میشه. حالا اینایی که مدعی‌اند غرب داره از زن استفاده ابزاری میکنه چیکار می‌کنند؟ اینا هم وقتی میخوان حجاب رو ترویج کنند، عکس یه دختر خانم خوشگل رو که حجاب داره، به نمایش میذارند. یعنی دقیقا از زیبایی یک زن استفاده‌ی ابزاری می‌کنند. به این اتفاقِ باحال، میگن؛ double standard یا یک بام و دوهوا.

موافقین ۶ مخالفین ۰ 30 January 17 ، 22:16
شِـــ‌یدا ..

یه روزی هم میرسه که این سیاهای اِفریقایی دنیا رو دست میگیرند. و آنگاه: به جای کرِم‌ها و پودرهای سفید کننده، همه‌تون از پودرهای تیره‌کننده‌ی پوست استفاده میکنید و مدل موهاتون رو شبیه سیاهای آفریقایی میکنید و سوراخ دماغ‌هاتون رو گشاد میکنید و به دکتر جراحی زیبایی اون دوران( که احتمالا یه جور پرینتر سه‌بعدیِ فوق پیش رفته‌ست)  میگید که بینی‌هاتون رو پهن کنه ... با سوراخای گشاد. چون عکس سلبریتی‌ها رو که میبینی، همه سیاه پوستند و اکثر ثرومندای دنیا سیاهپوست‌اند و قس علی هذا.

البته احتمالا اون موقع علم به جایی رسیده که همه‌ی ژن‌های انسان رو کدگذاری کردند و به راحتی، با ویرایش و تنظیم ژن‌ها قیافه و شکل‌تون رو میتونید به دلخواه انتخاب کنید.

ادامه‌ی مطلب منظورم رو مستقیم‌تر  و مفصل‌تر میگم:

۶ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 30 January 17 ، 01:14
شِـــ‌یدا ..

بزرگی نسبت به عبارت «قمبل الهی» حساسیت نشون دادند و من با اجازه‌ی ایشون گفتگومون رو اینجا پست میکنم تا اگه احیانا کس دیگه‌ای هم با اینجور چیزا مشکل داشته، یه حرفی زده باشم جهت شفاف سازی و اینا.

۱۴ comment موافقین ۲ مخالفین ۱ 15 January 17 ، 00:02
شِـــ‌یدا ..

اول؛ تاثیر آب و هوا در تحولات سیاسی کشور؛

داشتم فیلمای تشییع جنازه‌ی مستر هاشمی رو می‌دیدم. و به بلبشوی شعارای مردم تو خیابونا میخندیدم. از اینکه یکی میگفت به عشق رهبر آمدیم. یکی دیگه میگفت به عشق اکبر آمدیم. بعد به نکته‌ی عجیبی رسیدم ورای این حرفا‌؛ خدارو شکر کردم که همه‌ی راهپیمایی‌های این مملکت، تو فصل زمستون بوده و چه سخت میشد اگه راهپیمایی‌ها توی تابستون و گرمای تیر و مرداد میفتاد و قطعا خیلیا همت نمیکردند اینطوری برن تو خیابون و حماسه بیافرینند.

چه از اون انقلاب شکوهمند اسلامی که بهمن ۵۷ به حول و قوه‌ی الهی پیروز شد و چه از اون فتنه‌ای که سال ۸۸ به حولِ قمبُلِ الهی دفع شد و چه ۲۲ بهمنِ هر سال و چه این تشییع جنازه، همشون پرشور و پرشکوه برگزار شدند، چون تو فصول سرد سال رخ دادند. نقطه‌ مقابلش مثلا راه‌پیمایی روز قدسه. که این چندساله همش افتاده وسط گرمای تابستون و متعاقبا خیلی بی‌شور و بی‌شکوه برگزار شده به نسبت.


دوم؛ فرهنگیان خنثی و هنرمندان بی‌بُته؛

دلم میخواد واسه اونایی که میگن ما سیاسی نیستیم و خوشمون نمیاد و اهل این حرفا نیستیم بگم که اتفاقا ببعی هم هیچ دیدگاه سیاسی‌ای نداره. علفش رو میخوره و واسش فرقی نداره که کی(ki) لگد زیر کونش میزنه. 

۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۱ 13 January 17 ، 12:45
شِـــ‌یدا ..

یه جمله‌ی قشنگی خوندم. خیلی خیلی قشنگ. 

میگفت؛ «بهترین کاری که میتونی واسه کسی انجام بدی، اینه که دنیاشو بزرگتر کنی.»

جمله‌ی محشریه. وقتی میبینم کسی این دغدغه‌ی مبهمِ من رو انقدر ساده و واضح بیانش کرده، دچار شعف میشم.

آدم مثل بادکنک میمونه. و دنیا مثل باد درون بادکنک. آدمایی که تصورات حقیر و دنیاهای حقیر و کوچیکی دارند، مثه بادکنک کم‌باد می‌مونند. کوچیک‌اند. شل و ول و چروک.

هر چی دنیای آدما بزرگ‌تر میشه، تبدیل به بادکنکای بزرگتر و قشنگ‌تری میشن. طرحای روی بادکنک جلوه‌ی بیشتر و بهتری پیدا میکنه و انگار قشنگ‌تر و بهتره.

آدم هم مثه بادکنک ظرفیت محدودی داره. شاید این ظرفیت بنا به شرایط مختلف بیشتر بشه ولی باید مراقب بود که ظرفیت محدوده. اگه بادکنک بیش از حد باد بشه، میترکه. آدمی که بی‌حساب با چیزای بزرگتر از خودش رو به رو شه و اون ظرفیت لازمشون رو نداشته باشه، دنیاش از هم گسسته میشه. اصلا دیگه دنیایی وجود نداره که بزرگیش مطرح باشه. صرفا با یه آدم سرگشته رو به روئیم.

۷ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 07 January 17 ، 14:07
شِـــ‌یدا ..

دوش وقت سحر که منتظر بودم تا از غصه نجاتم بدن، یهو ملک‌الموت سر رسید. گفت؛ روحِ ریحی می‌ستانم، راحِ روحی می‌دهم/ بازِ جان را می‌رهانم، جغد غم را می‌کشم

گفتم داری خالی می‌بندی. باز می‌خوای منو خر کنی. ملک اومد نشست در بَرَم. دست بر سرم کشید، لبخند زد، لبخند زدم. گفتم الان که داری میخندی، یعنی داری خَرم میکنی؟ بیشتر لبخند زد. فهمیدم خرم کرده. دست به دامانش گذاشتم و گفتم؛ help me

گفت؛ دستتو بکش

دستمو برداشتم و دوباره با بغض گفتم؛ help me

ملک لبخند کشنده‌ای زد و گفت؛ رابطه‌ی «موج» و «دریا» رو در نظر بگیر. خیال میکنی موج دریا از چیه؟

یه خرده فکر کردم... ترسیدم اشتباه جواب بدم. گفت موج به خودی خود معنی نداره. موجِ دریا، خودِ دریاست. نمی‌تونی بگی موج چیه. موج هم دریاست.

 خدا دریاست. زندگی، موجِ این دریاست. خودِ دریاست. وقتی منصور میگه انالحق منظورش دقیقا همینه. اگه سعی کنی موج دریا رو نفی کنی، یعنی داری دریا رو نفی میکنی. زندگی رو نفی کنی، یعنی داری خدا رو، خودت رو نفی میکنی. میخوای جلوی چی بایستی؟ دریا؟ و این یعنی فروپاشی.

گفتم چرا من اینطورم؟  گفت از بس ابلهی.

با عجز و لابه پریدم جلو و دامن ملک رو چنگ زدم و با ضجه گفتم؛ help me

داد زد؛ دست نذار

دستمو کشیدم عقب. یهو پیشونیم سوخت. به خودم اومدم دیدم با سر افتادم تو منقل. یه پُک به وافور خالی می‌زنم و دراز میکشم کنار منقل. میگم؛ من موج، من دریا... 

۵ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 03 January 17 ، 16:44
شِـــ‌یدا ..

در عین اینکه مرگ چیز مسلم و بدیهی‌ایه، اما با خودش شگفتی و ترس میاره. و این پارادوکسیکال ترین رفتار بشر به این موهبت قطعیه.

اگه روزی به بیماری سختی دچار شدید، یا از اطرافیانتون کسی دچار بیماری مهلکی شد. یه سری فکرهایی میاد تو ذهنتون. مثلا اینکه؛ 

«چرا من باید مریض بشم و بمیرم؟ چرا عزیز من باید مریض بشه و بمیره؟ ما داریم تقاص کدوم گناه و ظلم رو پس میدیم؟ چرا خدا داره با ما اینطوری میکنه؟ چرا این ظلم به ما رواشده؟ چرا؟  خدا چرا هیچ کاری نمیکنه؟ پس رحم و مروتش کجا رفته؟ چیکار کنیم که زنده بمونیم؟ چیکار کنیم که عزیزمون زنده بمونه؟ و الی آخر.»

وقتی مَردم این ‌ناله هارو شروع میکنند، خدا(که خیلی هم پیر و بی‌حوصله شده) از رو صندلیش بلند میشه و با نچ و نیچ میره دوتا پنبه فرو میکنه تو گوشاش و با کلی غرولند میگه؛ "ای بابااااا... دوباره این اسگلا شروع کردند به چس‌ناله."

ناراحتی خدا از اینه که مردم خدا رو یه آدم مثه خودشون تصور میکنند؛ «که باید برای هر کاری دلیل داشته باشه و دلیلش رو هم به سمع و نظرشون برسونه. ممکنه گاهی اوقات عصبانی بشه و نارحت. بعضا دیده شده که خدا رو یه ادم الدنگ چشم‌تنگ عقده‌ای تصورش میکنند!»

 در ادیان ابراهیمی(من فقط اسلام رو میدونم ولی واسه اینکه صحبتم بین‌المَمَلی جلوه کنه و شماها فک کنید من خیلی کول هستم، با سلام و صلوات و یا شانس و یا اقبال تعمیمش دادم به کل ادیان ابراهیمی)، خدا شخصیت داره. شخصیت به این معنی که نمیتونید مثل بودایی‌ها خدا رو نیرویی در طبیعت تصور کنید. خدا شخصه. اما نه شخصیت حقوقی و حقیقی. چیزی ورای حق و حقوقه. ورای ذهن. که البته از ذهن و حدود ذهن هم، جدا نیست. 

{بیشتر بدانید؛ بعضی میگن اینجا سایه‌ی خداست. نمود و ظهور خداست. ابن‌عربی اولین نمود٬ اولین نور رو محمد میدونه. که معروفه به حقیقتِ نورِ محمدیه. یعنی اولین نوری که در جبروت ظهور کرد٬ محمد بود. بعضی دیگه میگن این دنیا جامه‌ی خدا نیست. خود خداست. یعنی شکل و جوهر یگانه‌اند. من حرف ابن‌عربی رو بیشتر دوست دارم.}

بذارید با یه سوال بحث شیرین امروز رو خاتمه بدیم؛ اصلا چرا فکر میکنید باید زنده بمونید؟ یا چرا فکر میکنید که عزیزتون باید زنده بمونه؟

شما که نمیدونید چرا اومدید٬ چرا حالا انتظار دارید دلیل رفتنتون رو بدونید؟

اصلا یه نگاه کلی بندازید به زندگی. این همه ادم اومدند و رفتند. ما هم.

با فشردن انگشت مبارکتون بر روی continue میتونید شعر فریدون مشیری رو بخونید.

۶ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 15 October 16 ، 17:04
شِـــ‌یدا ..