خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۳ مطلب در مارس ۲۰۱۸ ثبت شده است

در مورد چندتا موضوع خیلی مهم می‌خوام صحبت کنم. اولیش سیبیلامه. چندروزیه که خیلی بلند شده و هی میره تو دهنم و از اونجا که بنده ذاتاً آدم روان‌رنجوری هستم، بدجوری نسبت به تغییرات این چنینی وسواس پیدا می‌کنم و شرایط جوری رقم خورده که روزانه حدود ۶-۷ ساعت در حال سیبیل خوردن باشم. برای اینکه بیشتر و عمیق‌تر با این تصویر روبه‌رو بشید، ازتون خواهش می‌کنم که تصور کنید نشستید توی مترو یا اتوبوس یا هر فضای تنگ دیگه‌ای و روبه‌روتون یه آقایی با دندونای زرد و کج و معوج‌، داره سیبیلاش رو می‌خوره و به چشمان زیبای شما نگاه می‌کنه.

موضوع مهم بعدی، افزایش نرخ عوارض خروج از کشور توسط دولت در سال پیش روئه. می‌دونم این موضوع مربوط به چندماه پیشه ولی من یادم رفته بود که در موردش اظهار فضله کنم، لذا گیر ندید. از نظر بنده، دولت یکی از بهترین راه‌‌ها رو واسه افزایش مالیات و کسب درآمد استفاده کرده. به طوری که این افزایش نرخ هرگز متوجه اقشار ضعیف‌ جامعه نیست و از جیب کسایی کسر میشه که چنین مبلغی واسشون چندان قابل توجه نیست. به عنوان مثال، مادر من بعد از شنیدن خبر افزایش نرخ عوارض خروج از کشور اذعان داشت؛ چه فرقی می‌کنه، فوقش سالی یکی دوبار بشه، که در مقایسه با بقیه‌ی هزینه‌های یه سفر، ۷۰ تومن چندان توفیری با ۲۰۰ تومن نداره. (نقل به مضمون). برای شفاف سازی، لازم می‌دونم اذعان بدارم که مادر من حداقل ماهی ۳- ۳,۵ حقوق بازنشستگی می‌گیره، و از پس‌اندازی که داره هم، ماهی حداقل ۲ تومن سود داره. به عبارتی، حدود ۵- ۶ تومن درآمد برای کسی که سرپرست خانوار نیست و هزینه‌ای واسه اجاره خونه یا تهیه‌ی جهیزیه برای دختر یا غیره نداره. اگه فرض کنیم که بابام هم ماهی ۶ تومن درآمد داشته باشه، به این نتیجه می‌رسیم که ۷۰ تومن با ۳۰۰ تومن برای سفر این خانواده‌ی متوسطِ دونفره که فوقش دوبار در سال ممکنه اتفاق بیفته، واقعا زیاد فرقی نداره. 

نقطه‌ی مقابلش منم که نشستم روبه‌روی شما، با دوندونای زرد و کج و معوج، در حال سیبیل خوردن. برای شهروندان کم‌درآمدی(poor but proud) مثه من ۷۰ هزار تومن با ۲۰۰-۳۰۰ هزار تومن تفاوت خیلی تعیین‌کننده‌ای محسوب می‌شه. به خصوص وقتی که چندین بار در سال تکرار بشه. اما مسئله‌‌ای که وجود داره، اینه که اقشار کم‌درآمدی مثه من، هرگز سفر کاری یا تفریحیِ خارج از کشور نمی‌رن. به عبارتی، اصلاً ما ناخن نداریم که باهاش کونمون رو بخارونیم، دیگه چه برسه به اینکه بخوایم به خاطر افزایش نرخ ناخن‌گیر(nail clipper) ناراحت بشیم. ممکنه این پرسش در اذهان مستهجن شما به وجود بیاد که؛ پس این همه سر و صدا واسه این افزایش نرخ از طرف کی بود؟ اگر بحث‌های علمی و کارشناسی رو بذاریم کنار- چون ما عوام‌الناس(vulgar) نیازی به بحث جدی و کارشناسی نداریم- افرادی که به خاطر این قضیه ناراحتی می‌کنند، از دو حال خارج نیستند. یا از اقشار پردرآمد جامعه محسوب میشن که پس گه می‌خورن به این یه چس(very little) پول اعتراضی داشته باشند! یا از اقشار کم‌درآمدی هستند که تا پیش از این، یه مقدار چس‌خوری(parsimony) چاشنیِ زندگی‌شون می‌کردند و به ترکیه، گرجستان و غیره سفر قطر می‌کردند(Mr.Hayati remarks). این عزیزان هم می‌تونند از این پس کمتر از این گه‌خوریا(the opposite of chos khori) مرتکب بشن و در عوض به جاذبه‌های گردشگری ارزانِ داخل کشور مثه امام زاده شلغم، سه راهی سلفچگان، حرم مطهر امام ‌خمینی و دیگر مناطق اقماری مراجعت کنند. البته به شرطی که ما را از دعای خیر خودشان محروم نفرمایند.

۱۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 25 March 18 ، 01:10
شیدا راعی ..
۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 13 March 18 ، 01:01
شیدا راعی ..

سیبیل‌ دخترعمه‌های من. ساعت گوشی ۱۷:۰۲ شنبه. یک چشمی در حال تایپ. یه مکان بزرگ با جزئیات زیاد تو ذهن من هست. که حتی نمی‌تونم در لحظه به نتیجه‌ی قاطعی برسم که آیا واقعا چنین جایی وجود داره یا نه؟ یا اینکه همچین فضایی از تخیل کجا شروع شده؟ این جزئیات به نظرم شگفت‌انگیز میاد، پس تصمیم می‌گیرم سریع ثبتش کنم. ما یه خانواده‌ی پنج نفره هستیم. من یه خواهر دارم که به فرزندخواندگی گرفته شده. خواهر من در واقع دوست‌دختر مهدیه. دوست دختر سابقِ مهدی که حالا با من همکلاسه. ما توی تصویر با هم‌ ارتباطی نداشتیم. دقیقاً همونطور که توی واقعیت هم ارتباطی نداریم. آخرین باری که هم رو دیدیم٬ من سریع شناختمش و دیگه بهش نگاه نکردم. اون چندبار به من خیره شد تا ببینه من همونی هستم که فکر می‌کنه یا نه. احتمالا از اینکه توی اون کلاس من رو دیده، تعجب کرده. حالا چرا باید به عنوان فرزند‌خوانده توی تصویر ما باشه؟ شاید چون خانواده‌ی خوبی نداره، ثانیاً امروز صبح همایش دکتر زرگر در مورد پیچیدگی‌های فرزندخواندگی بود. تأکید این بود که به پژوهش‌های بومی نیازه. یعنی حتی وضعیت توی شهرهایی مثل تهران و اصفهان‌ هم متفاوته. پس مسلماً پژوهشی که توی این شهرها انجام می‌شه، برای بندرعباس یا کردستان قابل استفاده نیست. ثالثاً رو در شروع پاراگراف بعدی می‌نویسم. اما بومی سازی، محدودیت. تصویر فضایی که ما داریم، گوشه‌ی یه پارکه. در عین اینکه جزوی از شهره، اما جداست، محدوده. فقط افراد خانواده رو می‌بینم. 

ثالثاً، اخیراً فهمیدم که مادرم ۷-۸ تا فرزند بزرگ داره که احتمالا فقط چندسال از من کوچیک‌ترند. چندتا نامه وجود داشت که چند نفر از اینکه کسی به صورت ناشناس ماهیانه بهشون کمک-پول- می‌کنه، تشکر کرده بودند. آخر یکیش نوشته بود که «دانشگاه رفتنم رو به خاطر کمک شما دارم و هیچوقت این لطفتون رو فراموش نمی‌کنم و دوست دارم یه روزی کسی که بهم اینطوری-ناشناس- کمک کرده رو بشناسم.» پایانِ نامه. چند نامه‌ی دیگه، با مضمون مشابه. پوشه‌های بهزیستی. یه سری اسم و مشخصات. از طرفی، من اونقدری که باید، برای مادرم به عنوان فرزند -پسر- وجود ندارم. شاید پشت این کمک کردن، یه نیاز و خلأ عاطفی هم وجود داشته باشه. نیازِ مادر بودن. که تقریباً با من به تحقق نرسیده. این می‌تونه بخشی از انگیزه‌ی رفتار باشه. ارتباطش با تصویر؟ چیزی به ذهنم نمی‌رسه. ولی چون همراه با اینها به ذهن اومده، احتمالاً رابطه‌ای وجود داره. جلسه‌ی امروز با سؤال جذابی شروع شد؛ «از کجا می‌دونید فرزندخوانده نیستید؟» در وهله‌ی اول سؤال مسخره‌ایه. اما با تأمل بیشتر، خیلی هم مسخره به نظر نمی‌رسه. حداقل جالبه. یه نتیجه‌ی جالب دیگه اینه که تقریباً هیچ فرزندخوانده‌ای دوست نداره برگرده و با والدین بیولوژیکی‌ش زندگی کنه. کنجکاوی هست، اما علاقه نه.

تصویر آخر، همه همدیگه رو ‌به آغوش می‌کشند. جمع شدن فامیل به چه دلیله؟ چندوقت دیگه عیده٬ مامان‌بزرگ من زیادی عمر کرده و همه غیرمستقیم منتظر مردنش هستند، تابستون قراره والدینم به یه مسافرت یک ماهه برن. اینها همش می‌تونه منجر به جمع شدن فامیل بشه. چهار تا تخت به شکل سوررئال اون ‌بالا وجود داره. بالش‌ها رو پرت ‌می‌کنیم پایین. من به سیبیل‌ دخترعمه‌هام‌ نگاه می‌‌کنم. دیگه چیزی یادم نیست. نگاه به ساعت گوشی؛ ۱۷:۱۴. من یک چشمی، پایان تایپ.

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 03 March 18 ، 20:08
شیدا راعی ..