خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۹ مطلب در ژوئن ۲۰۱۷ ثبت شده است

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 29 June 17 ، 16:05
شِـــ‌یدا ..

«با وجود تمام تلاش‌های دولت مدرن برای به حاشیه راندن مرگ و به نمایش گذاشتن زندگی مصرفی و زیبایی و نامیرایی آدم‌ها، بمبگذاری انتحاری با نمایش مرگ در ملأعام، پوچیِ همه‌‌ی آن نمایش دولت مدرن را به نمایش می‌گذارد. گویی معنای همه‌ی آن مصرف‌گرایی چیزی جز این لحظه نیهیلیستی نیست که در آن زندگی به شکلی تراژیک و غیرقابل انتظار به پایان می‌رسد. به عبارت دیگر برای دولت‌های نئولیبرال و مدرن بمبگذاری انتحاری به چالش کشیدن اساس هویت وجودی و فلسفه وجودی شان است.»



بعد از حمله‌ی تروریستی حضرت داعش به مجلس شورای غیراسلامی ایران و متعاقبا واکنش موشکی n کیلومتری سپاه پاسداران و متعاقبانه‌تر؛ واکنش مردم غیور این مرز و بوم، مدام دنبال این می‌گشتم که مضحک بودن این واکنش‌ها رو یه جایی، به یه نحوی بیان کنم. اما طبق معمول بلد نبودم بنویسمش. تا اینکه این مقاله از «محسن آزموده» و سایت «میدان» حرف دلم رو زد. بررسی ترورریسم در حیطه‌ی فردی و اجتماعی. نقش دولت‌ها و سودمندی تروریسم برای دولت‌ها!!! و یه سری تحلیل دیگه٬ از موضوعاتی هستند که توی این مقاله بهش پرداخته شده.

+ بعد از این حادثه، وقتی مردم در فضای مجازی رگ ناسیونالیستی خودشون رو متورم می‌کردند و در مورد این موضوعات واکنش‌های احساسی خودشون رو ابراز می‌کردند، حالت تهوع بهم دست میداد. آخر این مقاله متوجه مسخره بودنِ این نوع واکنش به تروریسم هم خواهیم شد.


لینک دسترسی به این مقاله، از سخنرانی فاطمه صادقی؛ 

https://meidaan.com/archive/38819

۷ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 28 June 17 ، 17:54
شِـــ‌یدا ..

میشه این رو شنفت و بعد حینش این رو تورق کرد.


میلان استرای به شدت ایالت کاتالونیا و قلمرو باسک را مورد حمله قرار داد و گفت که «اینها سرطان‌هایی در پیکر ملت هستند. فاشیسم که سلامت را به اسپانیا باز خواهد گرداند، خوب می‌داند که چگونه باید- همانطور که یک جراح مصمم و دور از هرگونه احساس همدردی کاذب عمل می‌کند- این سرطان را ببُرد و از بدن خارج کند.»

از ته آمفی‌تئاتر، یک نفر شعار مورد علاقه‌ی ژنرال را که «زنده باد مرگ» بود، فریاد زد. و آنگاه میلان استرای کلام مهیج خود را که «اسپانیا» بود به زبان آورد.

تمام چشم‌ها به اونامونو دوخته شده بود. او آهسته برخاست و گفت؛ 

همه در انتظار سخنرانی هستید که من بر زبان خواهم راند. شما مرا می‌شناسید و می‌دانید که نمی‌توانم سکوت کنم. در بعضی شرایط خاموش ماندن، دروغ گفتن است، چون سکوت ممکن است علامت تأیید و تصدیق تلقی شود. من می‌خواهم کلامی چند به سخنرانی ژنرال میلان استرای که همینجا در میان ماست، اضافه کنم. از ناسزاگویی او علیه باسکها و کاتالانها که یک توهین شخصی نسبت به من بود بحث نکنیم. من در بیلبائو زاده شده‌ام و اسقف نیز(در اینجا اونامونو اشاره به رهبر کلیسای سالامانک که در کنار او به لرزه افتاده بود کرد) چه راضی باشد چه نباشد، یک کاتالان اهل بارسلون است.


[سکوتی وحشتناک در آمفی‌تئاتر حاکم بود. هرگز سخنانی چنین بر زبان کسی نیامده بود. آیا رئیس دانشگاه دیگر چه خواهد گفت؟]


در اینجا من فریادی مرگبار و بی‌معنا شنیدم: «زنده باد مرگ».

و من که زندگی‌ام را با ساختن و پرداختن اصطلاحات و عباراتی گذرانده‌ام که پیوسته خشم کسانی را که به معنای آنها پی نمی‌برده‌اند، برانگیخته است، باید به عنوان یک کارشناس به شما بگویم که این کلامِ غیرعادی و دور از تمدن را نفرت‌انگیز می‌یابم. ژنرال استرای، انسان علیلی‌ست. این را بدون هیچگونه قصد بی‌‌احترامی بیان کنیم. او معلول جنگی‌ست و سروانتس نیر چنین بود. بدبختانه امروز در اسپانیا، بیش از حد معلول وجود دارد و اگر خداوند به کمک ما نشتابد، به زودی تعداد اینها باز هم بیشتر خواهد شد. من از این اندیشه در رنجم که مبادا ژنرال استرای قدرت آنرا بیابد که بنیان‌های نوعی روانشناسی توده‌ای را استوار سازد چون یک فرد معلول و ناقص که از عظمت سروانتس نیز بی‌نصیب است، معمولا آرامش روحی خود را در معلول ساختن کسانی می‌یابد که در اطراف اویند. 


[به اینجا که رسید، میلان استرای دیگر نتوانست تحمل کند و فریاد زد؛ «مرگ بر روشنفکران- زنده‌باد مرگ» غوغایی که برخاست نشان آن بود که فالانژیستها از او حمایت می‌کنند. با این حال، اونامونو ادامه داد:]


این دانشگاه معبد روشنفکری است و من کاهن بزرگ آنم. این شمایید که صحن مقدس آن را آلوده ساخته‌اید. شما پیروز می‌شوید زیرا بیش از حد ضرورت، نیروی خشونت در اختیار دارید. لیکن افکار را تسخیر نخواهید کرد. زیرا برای تسخیر عقاید باید دیگران را به خود معتقد و مؤمن سازید و برای برانگیختن ایمان، آن چیزی لازم است که شما ندارید: منطق و حق در نبرد. می‌بینم که برانگیختن شما به اینکه در اندیشه‌ی اسپانیا باشید، بیهوده‌ است. سخنان خود را پایان میدهم. 


+ این آخرین کنفرانس اونامونو بود و او پس از آن درخانه‌اش تحت نظر گرفته شد و بی‌تردید اگر ترس از واکنش بین‌المللی در میان نبود، رهبران ناسیونالیست او را اعدام می‌کردند. 

++ این سخنرانی مربوط میشه به بعد از سقوط حکومت دیکتاتوری اسپانیا در سال ۱۹۳۰ و تشکیل حکومت جمهوری اسپانیا. که بعد از اون به جنگ‌های داخلی اسپانیا منجر شد. اونامونو به عنوان یه شخصیت مطرحِ بین‌المللی٬ هم مخالف حکومت دیکتاتوری و هم مخالف حکومت جمهوریِ تازه تأسیس اسپانیا بود.

موافقین ۱ مخالفین ۰ 26 June 17 ، 14:56
شِـــ‌یدا ..

برای چندمین باره که این خوابو می‌بینم؛ «دارم واسه خودم راه میرم. دوتا پلیس یا لباس‌شخصی بهم میگن که برم نزدیکشون. نزدیک که میرم یکیشون دستبند در میاره و اون یکی٬ دستم رو می‌گیره. خیلی سریع اتفاق میفته. منم دستم رو میکشم، میزنم، هُل میدم و شروع می‌کنم به دویدن. از روبه‌رو چندنفر رو می‌بینم که بی‌سیم به دست سمتم میان. از هر طرفی که میرم همین آدما نزدیکم میشن. معمولا روی یه ساختمون نیمه‌کاره، روی یه بلندی گیرم میندازند. جایی که دیگه هیچ راه فراری ندارم و شروع می‌کنم به داد زدن». 

 بعد یه نفر باید بیدارم کنه تا سر و صدام رو خفه کنه. و اگه کسی نباشه، داد زدنم شبیه به ناله و التماس میشه. در هر صورت وقتی بیدار میشم کاملاً از لحاظ انرژی تحلیل رفتم.  / کلیک / / / \

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 June 17 ، 12:39
شِـــ‌یدا ..


مردمی که در انتخابات ۲۹ اردی‌بهشت پیروز شدند، به سیستم رأی منفی دادند. به سیستمی که مستقیما به آنها فرمانروایی می‌کند. و نه سیستمی به مانند سیستم در اینجا[فرانسه]. سیستمی که آنها مستقیما لمس و حسش می‌کنند. در واقع نظام اجازه نمی‌دهد که مردم متوجه سیستم بزرگ‌تر یعنی سیستم سرمایه‌داری بشوند. غیر از اینکه سیستم سرمایه‌داری در نهایت عده‌ای را در هر کجای این دنیا شاد می‌کند. غرب در هر صورت وارد می‌شود چون قوی‌تر و پرزورتر است. جذاب تر است و جذابیت خصوصیت نیرومندی است. غرب با تمام صورت‌های سرمایه‌داری وارد می‌شود اما نظام چنان بر مردم سخت می‌گیرد که تنها جذابیت سرمایه‌داری یا غرب باقی می‌ماند.

سیستم رسانه دارد. در اینجا[فرانسه] تلویزیون و رادیو و روزنامه و غیره باعث ظهور ماکرون و پیروزی‌اش می‌شوند. در ایران صدا و سیما شجریان را تحریم می‌کند. ربنای او در ماه رمضان پخش نمی‌شود. بومی‌تر از شجریان چیست؟ شجریان کجا هجوم فرهنگی و جنگ نرم است؟ ایرانی‌تر از شجریان کیست؟ به جایش چه از تلویزیون و رادیو پخش می‌شود؟ به جایش تتلو در کنار آقای رئیسی نامزد سیستم می‌نشیند. تتلو نماد فرهنگ انحطاط است همانطور که پاشایی بود. نماد شکست فرهنگی‌ست. نه نوعی ذوق و سلیقه در موسیقی یا هنر. یکی در پاسخ یکی دیگر که به اهانت تتلو به شجریان اعتراض کرده بود، نوشته بود: من هم از ربنای او خسته‌ام از موسیقی سنتی و از این استاد استاد کردن‌ها. قصد من کسی یا کسانی را به مذهب شجریان آوردن نیست، اما گفتن اینکه من از موسیقی سنتی خسته‌ام، مثل این می‌ماند که بگوییم ما از موزارت و باخ خسته‌ایم. یا ما از شعر و شکسپیر خسته‌ایم. می‌توان اهل هیچ‌کدام نبود اما نمی‌توان خسته بود. اینها مراتبی دارد که باید پیمود. مثل سواد آموختن. یکی اهل درس خواندن نیست. اهل چیز دیگری است. هدف من از گفتن اینها این است که یک حکومت و دولت باید نقش بالا بردن و پرداختن و ورزانیدن ذوق و سلیقه مردم را داشته باشد. مثل خوب خوراک دادن. غیر از اینکه به سلامت شما کمک می‌کند و به شما نشاط می‌دهد، قوه چشایی شما را تربیت می‌کند. یک حکومت و دولت باید به مردم اصالت بدهد یا بهتر بگویم در اصالت دادن کمکشان کند. نه اینکه بازاری‌ترین و هرزه‌ترین تولیداتی را که هیچ رنگ و بویی از ایران و ایرانی ندارد و از اسلام هم ندارد و شبیه و کپی هر چیزی از هر جایی، همان اونیفرم‌سازی است، ترویج کند. کوکا کولا را به جای زمزم و به نام زمزم به مردم مسلمان بفروشد. کوکاکولای اسلامی. نه تنها آبروی نام زمزم را می‌برد و بی‌اعتبارش می‌کند، بلکه از جوهر و فلسفه کوکاکولا غافل می‌ماند و غافل می‌گذارد. نه تنها نام زمزم را بلکه عالم مثال ما را هم بی‌اعتبار می‌کند. کسانی که به ایران اعتبار می‌دهند معمولا از آن دوران قبل از انقلاب می‌آیند. باید اعتراف کرد که نظام موفق به تولید هنرمندانی در حد و اندازه شجریان، علی‌زاده، یا کیارستمی نشده است، نه اینکه ایران بعد از انقلاب قادر به تولیدش نیست، من حتی باور دارم که اسلام هم هست اما نظام اجازه نداده است. منظور ازنظام تفاسیر سهمی از روحانیت مرجع هم هست.

تفسیر از حجاب و به طور کلی زن، زن در بیرون، چنان عقب افتاده است و چنان پر تناقض و تعارض که هر سیستمی را با هر جامعه‌ای دچار بحران و در نهایت شکست خواهد کرد. یک روز نوشته بودم جمهوری اسلامی تولید نهیلیسم می‌کند. دوستی مجازی پرسید منظورتان چیست؟ حالا می‌گویم. جمهوری اسلامی چنان تولید اشباع کرد که در کنار و در برابرش هر طبع و طبیعتی به خلاء روی می‌آورد. خواهید گفت اشباع خود اکندگی و پری‌ست، خواهم گفت تولید اشباع پری در پری ست. چنان همه‌جا را می‌خواست از معنی پر کند که آدمی روی به بی‌معنایی می‌کرد. روزی که ترجمه فرانسوای قدیس کریستیان بوبن را به کسی دادم تا بخواند گفت: مثل اینکه خدا آنجا بیشتر پیدایش می‌شود. گفتم: بله در برهوت اینجا و آن حکیم لبنانی گفته بود و آن نویسنده و کشیش اهل رومانی هم که کتاب محمد پیامبر را نگاشته بود، افق را نشان داده بود در صحرای عربستان و تهی را.
سال‌ها پیش بود عصر جمعه‌ای، رادیو از مردی در خیابان می‌پرسید برای امام زمان که اگر پای رادیو نشسته باشد و صدای جمهوری اسلامی را گوش کند چه پیامی دارد. عاشق نمی‌تواند معشوق را از آن خود کند. خدا که جای خود دارد و از دست‌ها و چنگ‌ها می‌گریزد.

یک بار تکه‌ای از کتاب محبوبی را ترجمه کرده بودم، از حلاج گفته بود بر سر دار. حلاج گفته بود این- دار- پاسخ آن روز است. آن روز حلاج سر بلند کرده بوده و رخ و روی زنی زیبا را دیده بوده. برای من روی زن زیبا و توجه به آن و معنی گناه، نه آن تفسیر متحجری‌ و چقدر هم خطرناکی است که ترویج می‌شود. نویسنده از زیبایی و عشق به زیبایی و ظاهر حتی در شعر و ادب گفته بود و فریبش، و درست اینجا داستان حلاج را تعریف کرده بود. زن زیبا همان ظاهری است که نباید فریبش را خورد تا ما را از اصل باز نگاه ندارد. زن زیبا یکی از بت‌هایی است که باید شکست. حلاج از غیر حق را دیدن شرم کرده بود و دار را در خور و سزاوار یافته بود. نه از دیدن زن نامحرم بی‌حجاب.

از گشت ارشاد نگویم که ترویج خشونت مردانه بر زن است بخصوص که همراه و با همراهی قانون اعمال می‌شود. نوعی بی امنیتی‌ست به دست مآوران امنیت.
دهه‌هاست که مردم به نظام واکنش نشان می‌دهند. و خود نظام به دنبال آرمان‌های گمشده انقلاب از این شاخه به آن شاخه و از این در به آن در می‌زند.

[...]





+ این متنِ ناقص٬ از گوگل‌پلاس خانم نیشابور کپی شده.
++عبارت‌های داخل براکت رو خودم اضافه کردم. 
+++ واسه سر در آوردن از دنیای شیر تو شیرِ سیاست٬ هر کسی از یه جاهایی feed میگیره. بعضیا هم از هیچ‌جا فید نمی‌گیرند. که قبلا توی این مطلب بهشون اشاره کردیم. عرض می‌کردم که هر کسی از یه جاهایی feed میگیره. یکی 20:30 ٬ یکی BBC یکی هم صحبت‌های عمه‌ش. یاسمین میظر یه عمر در مخالفت با ج.ا به سر برده و در عین حال مخالف لابی‌های میلیتاریستی و همچنین مخالف کنگره‌ی امریکا و اتحادیه‌ی اروپا که مدعی دروغین مبارزه برای دمکراسی هستند هم٬ هست. در مورد ایران٬ لیبی٬ سوریه و غیره. حتی انتخابات اخیر ایران. اگه واستون مهمه می‌تونید مقاله‌هاشو دنبال کنید. اگرم مهم نیست٬ می‌تونید برید دوغتون رو بنوشید.
http://weeklyworker.co.uk/worker/authors/yassamine-mather/
۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 20 June 17 ، 14:40
شِـــ‌یدا ..

تو ایوون پشتی باغ فقط ما دو نفر نشسته بودیم. شوهرخاله‌م در مورد طلاق‌گرفتن از خاله‌م حرف می‌زد. من بیشتر گوش می‌کردم. داشتیم چایی آتیشی درست می‌کردیم که ببریم برای بقیه. بقیه‌ای که اونطرف ساختمون بودند. توی چند مورد بهش حق دادم و عیب و ایرادهای خانوادگی‌مون رو گفتم. لبخند زد و گفت؛ «میدونی... من دارم از حرف زدن با تو لذت می‌برم. تو کل این فامیل، با هیچکدومشون نمیشه این حرفا رو زد. اما با تو میشه‌.» 

دستم رو به نشونه‌ی تشکر از اینکه عادلانه‌ به این قضیه نگاه می‌کنم گرفت و مردونه فشار داد. من بدجوری پکر شدم. چون یادم اومد که مدتهاست از حرف زدن با کسی لذت نبردم. 

۱ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 18 June 17 ، 18:11
شِـــ‌یدا ..

میلان کوندرا در مورد ناف حرف می‌زد. می‌گفت : «آلن همونطور که توی خیابون‌ها راه می‌رفت٬ غالبا بی‌آنکه خودش را بابت تکرار ناراحت کند و حتی با سماجت غریبی٬ به ناف فکر می‌کرد». میکل آنژ داشت برای ونگوگ می‌گفت؛ «مجسمه توی سنگ ایستاده بود٬ من فقط خرده‌سنگ‌های چسبیده به بدنش را تکاندم». آبراهام مزلو در گوشم ‌گفت؛ «اگر آگاهانه طرحی درافکنده‌ای که از آنچه در توان توست کمتر باشی٬ به تو هشدار می‌دهم که تا آخر عمرت ناشادمان خواهی بود٬ الاغ». سهراب رو دیدم که خم شده بود کنار یه آب‌ باریکه. خیره به آب. دهن و بینی و اعضای صورتش محو شده بود. سراسر وجودش چشم و تماشا بود. چند دقیقه به حیرتش نگاه کردم. گفتم چیکار می‌کنی؟ گفت به لحظه نگاه می‌کنم. از پشت سر صدایی شنیدم. برگشتم و یه دشت بزرگ دیدم با یه درخت کوچیک و یه سنگ قبر. یه نفر زیر سایه‌ی درخت نشسته بود. داد زد؛ «سعی نکن». گفتم چی؟ دوباره تکرار کرد؛ «سعی نکن». بوکوفسکی بود؟

کافکا با هیجان دستم رو کشید و گفت: «حقیقت چهره‌ای زنده و دگرگون‌شونده دارد.» و بعد با سرعت ازم دور شد. چشمم افتاد به پشت سر کافکا. پرنده‌ها دور سن‌فرانسیس آسیزی حلقه زده بودند. صحنه‌ی با شکوهی بود. لائوتسه در کنارش آروم می‌گفت؛ «در جستجوی دانش هر روز چیزی به تو افزوده می‌شود. در جستجوی حکمت٬ هر روز چیزی از تو کاسته خواهد شد و در نهایت به بی‌ذهنی خواهی رسید؛ فرزانه ذهنی از خود ندارد. هر چه بیشتر بدانی٬ کمتر درک خواهی کرد». صدای air از باخ توی گوشم پیچید. اینبار وسط یه دشت بزرگ و خالی بودم. بدون هیچ درختی. من اسب بودم و سراسر شوق دویدن. از خودم و از بودنم فرار می‌کردم و چه شوقی داشت دویدن و اسب بودن و فرار کردن. نم‌نم بارون.

کازانتزاکیس با یه کوله‌پشتی از روبه‌رو به سمتم اومد و گفت؛ «این وظیفه‌ی ماست که ورای عادتهای راحت و دلچسب٬ فراتر از وجودمان٬ هدفی برای خود تعیین کنیم. فقط در این صورت است که زندگی به اصالت و یگانگی دست می‌یابد». بهش گفتم؛ «جوانی بیست‌و‌پنج ساله و در کمال عافیت باشی؛ شخص به خصوصی را٬ اعم از مرد یا زن، دوست نداشته باشی؛ پای پیاده و تنها با کوله‌باری بر دوش از این سر تا آن سر ایتالیا سفر کنی؛ بهاران هم باشد و سپس تابستان و آنگاه پاییز- آرزوی سعادتی بزرگتر از این، گستاخی است». خندید و گفت درسته. خندیدم و محو شدنش رو دنبال کردم. به آخر دشت رسیده بودم. آخر دشت، شروع یه دشت دیگه‌ بود. از دویدن خسته شدم. یه بطری آب معدنی دستم بود. همه‌ی آب‌هاش رو خالی کردم. بلافاصله به طرز عجیبی تشنه‌م شد. اما دیگه آبی در کار نبود. دیگه اطرافم کسی نبود. هیچکس حرفی نمی‌زد. به کف دستهام نگاه کردم. یه چکش دستم بود. به روبه‌رو نگاه کردم. شبیه یه کارگاه بود. من یه کارگر روزمزد بودم. زندگی من همین بود. از کارگاه اومدم بیرون گشتی تو شهر بزنم. فکرهام رو نگاه کردم. روز شلوغم رو مرور کردم. خسته شدم. رفتم لب دریا. دریا همرنگ آسمون بود. هر چی پایین می‌رفتم، بیشتر به آسمون نزدیک می‌شدم. 

۹ comment موافقین ۱ مخالفین ۱ 11 June 17 ، 19:39
شِـــ‌یدا ..

همش توی سر و مغز هم می‌زدیم. از سرِ بازی. الکسی هرگز جنبه‌ی این بازی‌ها رو نداشت. وسطِ زدن‌ها وحشی می‌شد و کنترل خودش رو از دست می‌داد و نمی‌تونست درک کنه که این دعوای واقعی نیست. اصلا جنبه نداشت. اما ما جنبه داشتیم. همدیگه رو خیلی محکم می‌زدیم و بعد می‌خندیدیم. شب‌ها توی پارک مشتاق، توی اون تاریکی روی چمن‌ها شروع می‌کردیم همدیگه رو زدن. اول با کُشتی شروع می‌شد و بعد با مشت و لگد. تا اینکه کسی به گه خوردن میفتاد یا اینکه برای کسی اتفاق خاصی می‌افتاد و بازی هیجان‌انگیز و وحشیانه‌مون تموم میشد. گاهی هم کَل می‌نداختیم که مشت بزنیم تو شکم همدیگه و یا ساق پاهامون رو بکوبیم به هم ببینیم کی بیشتر دووم میاره.


صالح و اینا یه خونه‌ی سه طبقه‌ی سه واحدی داشتند که طبقه‌ی اول مامان و باباش بودند و طبقه‌ی دوم صالح و داداشش و طبقه‌ی سوم خالی بود. موقع امتحانا که می‌شد به بهونه‌ی اینکه خونه‌ی صالح و اینها داریم درس می‌خونیم، می‌تونستیم شب نریم خونه‌ی خودمون. دیروقت که می‌شد از خونه‌ی صالح و اینا می‌زدیم بیرون و می‌رفتیم توی پارک‌ها والیبال بازی می‌کردیم. توپ وقتی روی ساعدهامون می‌خورد، درد میومد اما ما داشتیم حال می‌کردیم. هر چند که پنجه‌هامون از سرما یخ زده بود. یه بار کنار ساختمون خانه‌ هنرمندان بودیم و یکی از پنجره‌های خانه‌ی هنرمندان رو شکستیم و زود در رفتیم.


سوم دبیرستان بودیم که امیر یه رنو خرید. با اینکه گواهینامه نداشت اما باهاش رانندگی می‌کرد. آخر شب داشتیم از شاندرمن برمی‌گشتیم و توی خیابون خلوت امیر با ماشینش گاز می‌داد و می‌گفت که دور موتور ماشینش رو ببینیم و کف کنیم. مهدی گفت که کوچه رو رد نکنی، همینجاست. امیر خواست با دستی بپیچه توی کوچه. محاسباتش غلط از کار در اومد و تایر ماشین گیر کرد به جدول و ماشین چپ کرد. همه از ترس ریده بودیم به خودمون. دونه دونه از ماشین میومدیم بیرون و ... که یهو امیر زد زیر خنده. ما هم شروع کردیم به خندیدن. ماشین وسط خیابون چپه بود و مردم ما رو می‌دیدند که چپ کردیم و مثه مست‌ها داریم بلند بلند می‌خندیم‌‌، ساعت ۱۲ شب. دوتا از تایرهای ماشین پکیده بود و نمی‌دونستیم چیکار کنیم.


سال دوم دبیرستان که تموم شد، برای اولین بار سفر مجردی رو تجربه کردیم. تابستون بود و رفتیم مشهد. من و پوریا یه روز دیر تر به چهار نفر دیگه ملحق شدیم. شب دوم همسایه‌ی کناری اومد دم در اتاق و عصبانیتش رو ابراز کرد و گفت دو شبه از دست شما خواب نداریم. صدای خندیدنتون و صدای سیگار کشیدنتون!!! صدای قلیون کشیدنتون. صدای ورق بازی کردنتون و ... صالح که بیشتر از همه ریش و سیبیل داشت رو انداختیم جلو که بره عذرخواهی کنه. شبا تا صبح به همین مسخره‌بازی‌ها می‌گذشت و ‌صبح تا عصر می‌خوابیدیم و بعدش می‌رفتیم نماز مغرب رو توی حرم مطهر اقامه می‌کردیم و بعدش می‌رفتیم توی مشهد بگردیم. یه شب از روی پل هواییِ کنارِ پارک ملت رد می‌شدیم که مهدی به یکی چپ نگاه کرد و با اینکه اونها سه نفر بودند و ما ۶ نفر بودیم، اما آخرش دو تا لگد گذاشتند زیر کونمون و ما هیچ نگفتیم. چون یکیشون چاقو در آورد و ما فقط شیش تا بچه سوسول بودیم و تازه ۱۷ سالمون شده بود. هر چند بعدش موقع شام خوردن واسه هم لاف می‌زدیم که باید می‌گرفتیم پاره‌شون می‌کردیم و حیف که خسته بودیم و توی این شهر غریب و اگه توی دهات خودمون بودیم و همچین جسارتی بهمون می‌کردند، فلان و بهمان. زر مفت.


۴ ساله که از پوریا خبر ندارم. فخری رو هم آخرین بار دوسال پیش دیدمش. صالح و اینا خونه‌شون رو فروختند و یه خونه نزدیک ما خریدند. انقدر نزدیک که من می‌تونم از پنجره‌ی اتاقم ورودیِ کوچه‌شون رو ببینم. اما با هم کاری نداریم. الکسی رو زیاد دیدمش این چندسال اما دیگه به اون معنا دوستی چندانی نداریم. مهدی رو چند روز پیش باهاش حرف زدم و از اوضاع خودمون واسه هم تعریف کردیم و گفت که از پتروشیمی میخواد بیاد بیرون و بره ارشد بخونه و بعد به هم گفتیم که خوشحال میشیم همدیگه رو ببینیم.

۷ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 02 June 17 ، 13:06
شِـــ‌یدا ..

+ آلت جنسی یک مرد می‌تونه بهش اعتماد به نفس زیادی القا کنه یا اعتماد به نفسش رو ازش سلب کنه. در هنگام برقراری رابطه‌ی جنسی، همه‌ی ذهن و روان فرد معطوف به بخش محدودی از جسمش میشه. ذهن کاملا همسو با میل جنسی، از همه‌ی دنیا فارغ میشه. دردهای جسمی و درگیری‌های ذهنی برای مدت کوتاهی فراموش میشه تا اینکه اورگاسم انجام بشه و ذهن و بدن به حالت معمولشون برگردند.


+ من اینجام، چندثانیه تا انزال فاصله دارم. کنار این لکاته که ۱۰ سال از خودم بزرگتره و بوی بدی توی خونه‌ش و روی تختش میاد. چندثانیه قبل از انزال، یعنی زمانی که هیچکس نمی‌تونه به چیزی فکر کنه، یه جمله‌ی کوتاه و عجیب از ذهنم رد میشه؛

«بشر به خدا نیاز داره، به ساخت و پردازش و تعریف خدا نیاز داره، چون تنهاست.»

حالا دیگه کار تموم شده. من روی زمین، به تخت تکیه دادم و لکاته روی تخت دراز کشیده. به جمله‌ای که چند لحظه قبل از انزال به ذهنم حمله کرده بود فکر می‌کنم. چه دلیلی داره همچین مزخرفی توی اون لحظه از ذهن من رد شه؟

از خونه‌ی لکاته می‌زنم بیرون. توی این خونه‌ها احساس آرامش نمی‌کنم. همش می‌ترسم یه نفر آشنا از در وارد شه و بهم بگه؛ «توی این سگ‌دونی چیکار می‌کنی؟» حتی خودم هم گاهی این سوال رو می‌پرسم؛ «من اینجا چیکار می‌کنم؟»

برمی‌گردم به خونه‌ی خودم و دوش می‌گیرم‌. لباس‌های بهتری می‌پوشم و دوباره می‌زنم بیرون. برای خودم یه ساندویچ می‌خرم و بعد از خوردن دوتا لقمه، پرتش میکنم توی سطل آشغال و یا اگر سطل آشغالی نبینم، میندازمش توی خیابون. هیچوقت واسم فرقی نداشته که چی می‌خورم. چه غذای یه سگ‌پزی کثیف باشه و چه غذای بهترین رستوران شهر. در هر صورت حالم رو به هم می‌زنه. من از ابتدایی‌ترین لذت‌هایی که یه انسان می‌تونه تجربه کنه، محرومم. 


+ فهمیدن همیشه خوب نیست. به خصوص وقتی یه فهمیدنِ ناقص باشه. ما توی احمقانه‌ترین دوره‌ی‌ تاریخ زندگی می‌کنیم. بشر خرافه و مذهب و خدا رو کنار زده، تهی کرده، بی‌اعتبار کرده و به لجن کشیده و حالا با یه تنهایی بزرگ روبه‌رو شده. برای فراموش کردن این تنهایی، برای پر کردن نیازش به ماوراء‌الطبیعه، به هیاهو و شلوغی متوسل شده. خودش رو غرق در تصاویر می‌کنه. 

امروزه زندگی خوب رو تصویر می‌کنند. آزادی رو تصویر می‌کنند. زیبایی رو تصویر می‌کنند. سبک زندگی و پول و شکل بدن‌ها رو با این تصاویر ارزش‌گذاری می‌کنند. با این تصاویر دنیا رو تعریف می‌کنند‌. تراژدی داستان اینجاست که کسی زندگی رو با این تصاویر تفسیر کنه. برای زندگی کردن یا باید به تصاویری که واست تعریف می‌کنند نگاه کنی و یا برای کج‌دهنی به این جریان، تصویر خودت رو خلق کنی. مثل من که دارم توی این اتاقِ تاریک، انزوای خودم رو به تصویر می‌کشم.

۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 June 17 ، 10:18
شِـــ‌یدا ..