خودگویی با میکروفون

heterism

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

۱۲ مطلب در جولای ۲۰۱۶ ثبت شده است

دیروز که از خواب بیدار شدم، بدنم لهِ لِه بود. هر چی فکر میکردم نمیفهمیدم چرا؟ این بدن درد به خاطر چیه؟ با خودم فکر میکردم که آخه؛ نه ورزشی کردم، نه چیز سنگینی بلند کردم. نه ضربه خورده...اما موقع نشستن و بلند شدن، آه از نهادم بلند میشه. بعد از حدود ۴۰ساعت بالاخره یادم اومد که شب قبلش یه کم اسب‌سواری کردم؛

گفت تاحالا نیشستی پشت اسب؟ گفتم اره اما چیزی یادم نیست. گفت این فرمونشه. پاهاتو که بزنی زیر دنده هاش گاز میده و اگه خواستی وایسه فلان و بهمان. گفت فقط اگه دیدی داشتی میفتادی پاهاتو سفت قلاب کن دور شکمش. آروم یه دور رفتم تا ته کوچه‌ی تاریک و برگشتم. دیدم یه اسب دیگه آورده و خودش سوارش شده. گفت بیا بریم بتابیم. ساعت ۱۱شب بود و ما از کوچه‌های خاکی باغ دور شدیم. شروع کرد به تند‌رفتن. من عقب میفتادم و اون می‌گفت تند بیا. من تندش می‌کردم و اون باز تندتر می‌رفت. میگفتم آقا آروم برو. برادرِ من بار اولمه. اونم میخندید و داد میزد که اگه میخوای تو این کوچه‌ها گم و گور نشی، تندش کن.

هِی میگفت ماشالا .خیلی خوبه و هی تشویقم میکرد. در صورتی که دهن من داشت به خاطر تکون‌تکونای اسب سرویس میشد. مثه فنر روی اسب بال‌بال میزدم و هر دفه حس میکردم که دارم پرت میشم پایین. کسی که سوارکاری بلد باشه بدنش رو با حرکات بدن اسب تنظیم میکنه اما من که بلد نبودم، داشتم از ناحیه پیزی تباه میشدم. از بس بالاپایین میپریدم، ستون فقراتم خورد و خمیر شده بود. نیم ساعت طول کشید تا یه دور کامل تو کوچه‌باغات اون اطراف زدیم و برگشتیم. آدرنالین و اندورفین دست‌به‌دست هم داده بودند به مهر، که حال مارو کنند خوشحال. هوا هم برعکس هوای تو شهر، خنک و بهاری بود. ولی از اونجا که دنیا چرخه‌ی مداومِ لذت-درده، دو روزه که له و لورده‌ام.

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 31 July 16 ، 21:48
شِـــ‌یدا ..

قسمتی از "گزارش به خاک یونان" با اندکی تصحیح(!) و انقباض٬توسط اینجانب در ادامه‌مطلب باز نشر شده‌است.

چنانچه بیکار یا علاقه‌مند هستید انگشت مبارک خود را روی دکمه‌ی -continue- بفشارید.

موافقین ۰ مخالفین ۰ 31 July 16 ، 01:46
شِـــ‌یدا ..

شانس مردم؛

گلستان سعدی حکایتی داره (click) با این شروع که؛ "یاد دارم در جوانی گذر داشتم به کویی و نظربارویی. در تموزی که حَرورش دهان بجوشانیدی و... " بعد ادامه میده که از گرمای ظهر داشته تلف میشده و در حال انتظار بوده که یکی یه لیوان آب دستش بده و حالش رو جا بیاره که یهو از دهلیز یه خونه، صاحب جمالی فتانه، پیداش میشه و یه شربت تگری بهش میده و ... سعدی اخر حکایت میگه؛ خرم آن فرخنده طالع را که چشم/ برچنین روی افتد هر بامداد.

شانس من؛

 ماشین نمیدونم چه مرگش شده‌بود. ظهر بود و هوا گرم. گوشی‌م خاموش شده بود. حالش رو نداشتم برم تا سر خیابون. به علاوه اینکه اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم.  زنگ یکی از خونه‌ها رو زدم که تلفن بزنم کسی بیاد دنبالم یا بپرسم ماشین رو چیکار کنم. اولین خونه کسی جواب نداد. دومین خونه رو که زنگ زدم، باز کسی جواب آیفون رو نداد ولی صدای در پارکینگ اومد، سرمو برگردوندم و دیدم یه پهلوان دومتری، لخت، لای در ایستاده و میگه بله؟ در اولین نگاه به ممه‌هاش خیره شدم. در دومین نگاه لای ابهت سیبیلاش محو شدم. در سومین نگاه بالاخره به چشماش نگاه کردم و به کلی یادم رفت میخواستم چی بگم. به جاش همینطور تخماتیکی پرسیدم؛ اشکالی که نداره ماشینمو بذارم کنار اون دیوار؟(جایی که ماشین پارک بود، 20 متر با خونه ی یارو فاصله داشت)

اونم یه نگاه تخماتیکی به من و ماشین و دیوار انداخت و درو بست. 


پ.ن؛ ماشین آفتامات سوزونده بود. 

۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 July 16 ، 03:45
شِـــ‌یدا ..

یعنی همان زمانی که منجی می‌آید و حق مظلوم را از حلق ظالم بیرون میکشد. 

مَیتِریه نشسته بود روی محمل، چشماش رو بسته بود و با هدفون اهنگای ریلکسیشن گوش میداد. سوشیانت از یه تپه بالا میرفت و میخواست بره یه جای دنج٬ اصطلاحا یشت کنه. یهودی‌ها و مسیحی‌ها همه دمبال مسیح می‌گشتند. یهودی‌ها دنبال ماشیح از آل‌داوود و مسیحی‌ها هم دنبال عیسی‌مسیحِ خودشون. بعد از اینکه هر کدوم منجی خودشون رو پیدا کردند، یهودی‌ها دوباره داشتند اون وسط عن بازی در میاوردند و میخواستند عیسی مسیح رو بکشند.

کالکی‌پورانا با اسب سفید و شمشیر آخته. مهدی‌موعود هم با اسب سفید و شمشیر آخته. هندوها و مسلمونها گیج و گنگ ریخته بودند وسط و نمیدونستند کی به کیه. کدوم سوارِ شمشیر به دست منجی واقعیه؟

مارکو کرالیه‌ویچ از اسلاوها با یه پالتوی قرمزِ داشت عرق میریخت. آرتور خودش رو از جزیره ی آوالون رسونده بود. سه‌آکتل به همراه قوم مایا اومده بود و دیگر بزرگانی نظیر ویراکوچا، اینکاری، رواو، جان فرام و کلی منجی دیگه که حالا حضور ذهن ندارم،

همه اومده بودن وسط بیابونای یابس. 

تا یادم نرفته بگم که نئو هم بود. با همون عینک دودی و پالتوی مشکیش نشسته بود روی یه تخته سنگ و یه‌قل‌دوقل بازی میکرد. 

اولش همه خوشحال بودند که دور هم جمع شدند. همه یه عکس دسته جمعی گرفتند با این کپشن که؛ "چقد ما همه خوبیم". عکس رو همون نئو گرفت، یعنی تنها کسی که توی عکس حضور نداشت. 

بعد از چند ساعت معطلی٬ همه خسته شده بودند. ترافیک شدید بود و هوا گرم. هر لحظه یه گوشه از بیابون دعوا میشد. خلق بی اعصاب شده‌بودند و یک دنیای شیر تو شیری بود که نگو. هرچی منجی و الهه و معبود بود٬ روی زمین صف شده بودند. همه با تعجب به هم‌قطارای خودشون نگاه میکردند و میگفتند؛ پس مگه ما یگانه منجی عالم نبودیم؟ 

بعد که دیدند دجال و اهریمنی در کار نیست، هر کدوم خواستند پادشاهیشون رو همون وسط اعلام بدارند.  پس داد و بیداد و فغان و گریبان بود که دریده میشد. خدا هر لحظه تو دست یه گروه بود، گاها اتفاق میفتاد که همزمان دست چندگروه میفتاد. همه برای اجرای حکم الهی میخواستند پادشاه بشن و بهشت رو روی زمین برپا کنند. از اونجا که همه به چوب و چماق و چاقو مسلح بودند، خیلی زود همدیگه رو نفله کردند و کشتند 

فقط یه نفر زنده موند؛ 

نئو، که همچنان داشت یه قل دو قل بازی میکرد. 

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 24 July 16 ، 16:24
شِـــ‌یدا ..

/omnipresent

ما هر شب حد خوردن و مستی و نشئگی و کردن رو جابه‌جا میکنیم.

مستی و نشئگی کج‌دهنی بشر بود به زمان. تف کردن به این روال. به هم زدن صف، به نشونه‌ی اعتراض. زمان، نقطه‌ای که سعی داره خودش رو به شکل خط نشون بده. 

بعضی شب‌ها خدا رو لخت میکنیم و به خاطر بزرگ‌بودنش مسخره‌ش میکنیم.


 /omnipotent 

 امروز سیگارم رو گردن یه پسربچه خاموش کردم. بدون اینکه کینه‌ای نسبت بهش داشته باشم. بدون اینکه بنده‌ی خودخواهیِ خودم بشم. بدون اینکه سودی واسم داشته باشه. انجام دادن کاری، با دلیل متفاوت، غریب. 


/bagger

آخر شب‌ها خدا رو تو چشمای این لکاته میبینم و محکم بغلش میکنم. لکاته رو٬ خدا رو٬ در گوشش میگم؛ غمگینم.



+عنوان از گروه opeth

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 July 16 ، 02:40
شِـــ‌یدا ..


اول اینو (click) بخونید تا موضوع رو متوجه بشید

من حالم از پستای اینطوری (با زبان مستقیم) بهم میخوره ولی گاهی بدجور سوزنش گیر میکنه؛ اخیرا خبری از ایرنا منتشر( و بلافاصله حذف) شد که قراره واسه روسپی‌ها شناسنامه سلامت صادر شه و غیره. که البته با توجه به مقاله‌ای که لینکشو گذاشتم، همچین عملی از این جماعت٬‌ خیلی بعیده. 

اگه بیکارید٬ انگشت مبارک خود رو روی ادامه‌ی مطلب بفشارید.



۸ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 July 16 ، 16:28
شِـــ‌یدا ..

قبل‌تر مثل سنگ بودم؛ محکم. قوی و متعاقبا بیشعور.

یه بار بزرگی ازم پرسید که ایا تا به حال شده چیزی در نظرم با شکوه یا زیبا یا قابل ستایش بیاد؟ و من اون زمان چیزی به ذهنم نرسید. گفتم نه. ولی اهمیتی نداشت، چون من قوی بودم. قدرت ذهنیِ زیادی داشتم، از همه مهمتر؛ اراده داشتم. 

اما یه روز که از خواب پا شدم، دیدم که چیزی از اون سنگِ محکم نمونده. آروم‌آروم شروع کردم به فرار کردن. از همه چیز، از خودم، بیزار شدم. دیگه هیچ کدوم از اون قدرتها نبود. جنون، توهم، حقارت، دارایی‌های جدیدم بود و یه مهمونِ همیشگی؛ ضعف.

یه بخشی از زندگی یعنی از دست دادن. یعنی شکست.  یعنی مردن. و من نمی‌فهمیدم. نمی‌پذیرفتم. نمی‌تونستم باور کنم. مدتی گذشت... نمیدونم چجوری ولی یه روز دیگه که از خواب پا شدم، دیدم دیگه قرار نیست بمیرم. هیچکس نمیدونه. به هر حال، کلمه‌هایی مثلِ عقل، منطق، قدرت، هدف زندگی، احترام، جایگاه خودشون رو توی ذهنم از دست دادند. و این تغییر بزرگی بود. بعدترش مثل شیشه شدم. ضعیف و شکننده. با هر چیزی خراش برمیداشتم. هر چیزی رو میتونستم تو خودم ببینم. همه چیز واسم زیاد بود و غلیظ. هر صدایی بلندبود، هر طعمی دلم رو میزد. بهترین نور نورِ ماه بود. بهترین صدا صدای آب بود. همه چیز عجیب بود. همه چیز جدید بود. کوه و دریا پر از عظمت و شکوه بودند. میتونستم محوشون بشم. سکوت، عمیق بود. تاریکی، مهربون. من منگ بودم و با تحیر دردناکی به دنیا نگاه میکردم. یکی میگفت؛ "مجنون شدی". یکی دیگه میگفت؛ "بچه شدی و عقلتو از دست دادی". یکی دیگه، قشنگ‌تر از همه میگفت؛ "زاییدی. آدم که نباید انقد کم طاقت باشه". 

ولی حالا حس خوبی دارم. روزگارم بدنیست. با یه بزمجه‌ی قهوه‌ای ازدواج کردم و خدا سه تا بزمجه‌ی ناز  بهمون هدیه داده.  روزگارمون هم بد نیست. بالاخره یه ملخی، کِرمی، سنجاقکی چیزی پیدا میشه که بخوریم. اگرم نشد، هیچ اشکالی نداره. از صبح تا شب میشینیم یه قل‌دوقل بازی میکنیم. و زبون‌هامون رو از گرما آویزون میکنیم و خدا رو شکر که سنگ هست٬ که ریگ هست٬ یه قل دو قل هست٬میگذره... اقا خدا رو شکر.

خب، تو داستانتو بگو ببینم چجوری از اینجا سر دراوردی؟


 position؛ در حال گپ زدن با یه خرمگسِ گوآتمالایی

 location؛ نوک زبونم

۸ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 16 July 16 ، 01:37
شِـــ‌یدا ..

بعد از حدود پنج شیش سال رفتم عروسی. اخرین عروسی که مشرف شده بودم، واسه داداشم بود. تو این مدت هم به دعوت کسی لبیک نگفته بودم. 

نکته ای که نظر شیرینم بهش جلب شد، اینه که من اگه یه روزی [خدای ناکرده][زبونم لال]دچار استحاله شدم و خواستم عقد و عروسی بگیرم، به جای این عنتربازیهای مرسوم،

فقط یکی رو میگم بیاد کمونچه بزنه و یکی هم تار. خودمم اگه دِماندینگ مجلس ایجاب میکرد، یه ذکر مصیبتی واسشون میخونم که دلشون واشه. 

هر کسی هم خواست دست بزنه یا برقصه یا با هر اقدام دیگه ای، به حال معنوی مجلس خدشه وارد کنه، خوار و مادرش رو همون وسط...

.

.

به عزاش میشونم. 

۸ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 13 July 16 ، 22:13
شِـــ‌یدا ..

جایی آتیش گرفته. جایی منفجر شده. کسی مرده. گروهی به گروه دیگه حمله کردند. گروهی در مورد موضوعی اعتراض کردند . گروهی همایش داشتند. گروهی تقدیر کردند از چیزی. گروهی جشن گرفتند. گروهی تکذیب کردند. موش‌صفت‌ها گروهی رو تحریک کردند. ائمه‌ی جمعه یه سری چیزارو محکوم کردند. گروهی مُردند. مُردند. مُردند. 

برای کسی مثل من که استفاده‌ش از رسانه‌ها محدوده، وقتی بعد از چندروز به نت دسترسی پیدا میکنه، ناخواسته با این چیزا روبه رو میشه و چون یه مدت ازش دور بوده، این اخبار واسش غم‌انگیزه. احوال دنیا غم‌انگیزه [گاهی حواسمون نیست که به چه چیزایی عادت کردیم]. آدمیزاد سر همه چی بازی درآورده. چجوری بعضی میتونند انقدر جدی باشند؟ چی رو دقیقا جدی گرفتند؟ شوخی‌هایی که داره باهاشون میشه رو؟

آخرین تیتر خبری چیه؟ کی میخواد تیتر آخر دنیا رو بزنه؟ یه سردبیر حرفه‌ای مثلا؟ شریعتمداری خوبه؟ (فارغ از خط فکری و بنده‌بودنش، توی کارش سرآمده)

نع.

هیچ تیتری نمیتونه این اتفاق رو بازتاب بده. بهترین تیتر فقط میتونه یه سکوت ابدی باشه.

 مهمونی تموم شده. صابخونه نشسته روی کاناپه و به اثاری که مهمونا از خودشون گذاشتند نگاه میکنه. خیره و خسته. 


+اگه دکتر بودم یا مرجع اعظم یا پیامبر یا غیره، حتما مردم رو به غارنشینی دعوت میکردم. هفته‌ای دوبار صبح و شب.

بعد از دوماه بیا دوباره ببینمت

نفر بعدی...

۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 12 July 16 ، 19:36
شِـــ‌یدا ..

من یه غلطی کردم و چیزی رو قبول کردم و حالا واسه انجامش نیاز به کتابخونه(سالن مطالعه) دارم. حساب کرده بودم که کتابخونه ی مدنظرم بعد از کنکور کارشناسی خلوت میشه و میتونم کارمو انجام بدم. مزیت این مکان اینه که تا 12 شب بازه. 

ولی هر چی میرم میبینم این داوطلبین کونکور امسال هنوز مکان رو تحت تصرف خودشون دارند. سر و صدای وزوز حرف زدنشون و شلوغی مکان و تهویه نامناسب از جمله دلایلیه که مکان رو مثه حموم عمومی میکنه. امروز بالاخره پرسیدم از یکیشون که پ کِی این کنکور تموم میشه. چرا امسال اینطوریه؟ میگه 25 ام و اتیش میزنه به زخمم با این حرفش. 

نتیجه؛ انقدر که کنکور امسال رو مخم بوده و نفرینش کردم و حالا پیگیرِ تموم شدنشم، کنکور خودم اصلا به.

۸ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 July 16 ، 18:43
شِـــ‌یدا ..

از معدود مشترکات بنده و برادر بزرگترم اینست که هیچ کدام به درد کاسبی و پول پارو کردن نمیخوریم. بنده چندسال است که به کلی در عوالم دیگری سیر میکنم و به قول کاترین در عنفوان جوانی به گِل نشسته ام و عقل ناچیزم را ازکف داده ام.

اخوی هم by default هوش اقتصادیِ پایینی دارد. به طوری که مرغ هم میتواند سرش کلاه بگذارد. تفاوتمان این است که من به هپروت خود واقفم و چندان در پیِ کاسبی ورای جیب ابوی نیستم(دارم دروغ میگم که پست جذاب شه). و این کاسبی هم به قدری درویشانه است که گاهی دلم برایِ خودِ چندسال پیشم تنگ میشود. در آن زمان بنا به خلق و خوی جوانی و جهالت، بسیار به پول جیش میکردیم.

 اما برادر عزیزم خود را یک business man میداند و در این راه، انچنان حماقت هایی مرتکب میشود که بنده با این همه استواری در اعصاب و اجتهاد در صبر و این همه کرامات اخلاقی گاهی هوس میکنم سرم را بکوبم توی در و دیوار. 

 اگر اختلاف سنی هفت ساله حائل نبود، خودم با قفایی و لگد این موضوعات را تفهیمش میکردم. لکن اختلاف سنی هفت ساله هست و بنده نیز روحیاتم بیشتر مبتنی بر گفتگوست تا تو سری و لگد.


۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 July 16 ، 17:29
شِـــ‌یدا ..

پیشاپیش(میدونم زوده) فرارسیدن عید فطر را به همه ی مذهبی هایی که روزه میگیرند،

+همه ی اونایی که میگن خدا رو دوست دارند اما به طور کلی در کانتکس ادیان الهی نمیگنجند،

+همه ی اتئیستهایی که ترجیح میدن با تکیه بر قدرت تفکر ماورایی خودشون به زندگی ادامه بدن،

+و دیگر بزرگان این دسته جمع،

تبریک و تهنیت عرض مینمایم


خواهشا همه ی بزرگوارانی که ذکرشان رفت، ما کفار رو هم از دعای خیر خودشون محروم نفرمایند. گرچه دین نداریم و آزاده هم نیستیم، ولی خب چه میشه کرد دیگه؟ همینطور رفاقتی یه کاری واسمون بکنید. کلا دوسمون داشته باشید


۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 July 16 ، 19:57
شِـــ‌یدا ..