خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۱۱ مطلب در اکتبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

-میان زمین و آسمان٬ نردبانی‌ است. سکوت در اوج این نردبان است. کلام یا نوشتار٬ هر چه‌قدر هم که قانع‌کننده باشند٬ باز هم در میانه‌ی این نردبان هستند. باید بر آنها پا نهاد٬ بدون هیچ فشاری. سخن‌گفتن دیر یا زود به شرارت بدل میشود. دیر یا زود٬ بی‌شک٬ بی‌تردید. تنها سکوت از شرارت تهی‌ است. سکوت اولین و آخرین است. سکوت عشق است و در غیر اینصورت٬ از صدا هم پست تر است. ساعت‌های خاموشی٬ ساعت‌هایی هستند که آشکارا آواز سر می‌دهند.

-امروز صبح از خودم میپرسیدم که به چه چیزی احتیاج دارم. شاید به سکوت. به سکوتی که شبیه ساحلی شنی است. و در آن تمام سخن‌ها، تمام موسیقی‌ها می‌تپند. من می‌نویسم تا به این سکوت دست یابم. فردای روز مرگ‌ات، فکر کردم که دیگر نخواهم نوشت. مرگ ما را اغلب به این حال می‌اندازد. مرگ ما را به سوی رفتارهای کودکانه می‌کشاند.ذدر حالات مالیخولیایی، چیزی کودکانه نهفته است. آدمی میخواهد زندگی را تنبیه کند. چرا که فکر می‌کند زندگی او را تنبیه کرده است. پس مانند کودکان قهر می‌کند و بلافاصله بعد، نمی‌داند چه‌طور آشتی کند. 

-من می‌توانم هفته‌ها و ماه‌ها تنها بمانم. خواب‌آلوده، آسوده، خشنود. و تو این خواب‌الودگی را بر هم زدی. تو این قدرت را سرنگون کردی.چه‌طور می‌توانم از تو تشکر کنم؟ آدمی به محبوب‌هایش چیزهای زیادی می‌بخشد. کلام، آرامش، لذت. تو باارزش‌ترینِ همه را به من بخشیدی؛ فقدان. 

-مرگ تو مرا آزاد می‌سازد. مرا رها می‌سازد، اغلب اسم این کتاب‌ها را نگاه می‌کنم و بعد به پشت پنجره می‌روم. این متون ارزشمند، هر چند هم که روشنایی‌بخش باشند، باز هم از اولین دانه‌های برف کم نورترند.

-در این زندگی همیشه بدترین‌ها را، کسانی که انسان‌های شجاع خوانده می‌شوند، به وجود اورده‌اند. دنیا سرشار از جنایت است، چرا که در بین دستان کسانی است که پیش از هر کس خودشان را به قتل رسانده‌اند، عزت نفس‌شان، و آزادی‌شان ا خفه کرده‌اند. من همیشه از اینکه انسان‌ها خودشان را اسیر می‌کنند تعجب کرده‌ام. آدم‌ها دهان‌شان را به شیشه‌ی قراردادها میچسبانند و از نفس‌هاشان بخاری بر این شیشه ایجاد می‌شود و این بخار، انها را از زندگی‌کردن، از عشق‌ورزیدن باز می‌دارد. ژیسلن، تو زیباترین تنفس ممکن را داشتی. به همین خاطر مرگ تو این قدر زنده است؛ انگار که مرگ یک کودک است.

-پاسخ این سوال را تو میدانی. پاسخ این سوال را همه میدانند. پاسخ این سوال، حفظ ابهام سوال در تمام زندگیست. پاسخ، پاسخ ندادن است. پاسخ تا ابد در درون سوال ماندن است. رقصنده، خندان، ژیسلن‌وار. 

-نام حقیقی عشق سادگی‌ست. از زمانی که تو مرده‌ای٬ تمامی مرده‌ها افراد خانواده‌ی من هستند.  در درون من چیزی به سمت و سویی فراتر پرواز میکند٬ به سمت عشقی خام و ساده. من عشق را از همین سادگی‌ای که در برابرش دارم باز میشناسم. حتی برای چندلحظه٬ ساده[...] نمیدانم دیگر چه بخواهم٬ نمیدانم دیگر چه رویایی داشته باشم. واقعا نمیدانم. نمیدانم


۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 30 October 16 ، 17:27
شِـــ‌یدا ..

دختره همینطور غر میزد. حین حرفاش کسی رو مخاطب قرار نمیداد. اما جز من و یه مرد خسته، دیگه کسی نبود که حرفاش رو بشنوه.  مرد خسته خوابش برده بود. من تو گوشیم گل‌چرخ میزدم و تکیه داده بودم به دیوار. دختره هم حین حرف زدن با خودش، به در و دیوار و زمین و من و مرد خسته نگاه میکرد. بالاخره حوصله‌ش سر رفت و من رو مخاطب قرار داد و گفت؛ چرا این آقاهه(مرد خسته) انقد دهاتی و بدتیپ و کثیف و ناخوشه؟

 من گفتم؛ پنداری باید معتاد باشه. 

بعد پرسش دیگه‌ای رو مطرح کرد مبنی بر این که آیا حضورش در کنار ما، خطری داره؟

و من گفتم که «بی‌آزارتر از این بنده‌خدا این اطراف وجود نداره. اصلا شما از من بیشتر باید بترسی تا این بنده‌خدا.»


بعد از این حرف دیگه هیچی نگفت. نه با خودش حرف زد، نه غر زد. نه نک و ناله. فقط گاهی زیر چشمی نگاهم میکرد.

۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 27 October 16 ، 15:45
شِـــ‌یدا ..

نقل قول؛ « اول ازدواجمون خوب بود... دو ماه اول. سراسر توجه بود نسبت به من. سراپا گوش بود و سراپا چشم. حس میکردم با آدم متفاوتی زندگی میکنم. مردی که در خیلی موارد، نگاه متفاوتی به دنیا داشت. نگاهای کامل‌تر، عمیق‌تر و قشنگ‌تر. زندگی کردن با همچین ادمی،‌ فوق‌العاده‌ست. بودن در کنارش، پر از شگفتیه.

ولی یه مشکلی وجود داشت. زمانی که من تشنه‌ی بودن در کنار اون بودم، اون از من فراری بود. آخرش یه بار نشست روبه‌روم و گفت؛ نیاز دارم کمتر همدیگه رو ببینیم.

 و این غم‌انگیزترین روز زندگیم بود چون این حرفش از روی بی‌احساسی نبود. از روی جنگ و دشمنی نبود. هیچ قصد بدی از این کار نداشت.

غم‌انگیز بود، چون اون همین شکلی بود. مدلش همین بود.

در نگاه اول، به نظر میاد که زندگی کردن با چنین مردی فوق‌العاده‌ست. ولی نکته‌ای که اغلب فراموش میشه اینه که همچین آدمی، اصلا اهل زندگی‌کردن نیست.»

۹ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 25 October 16 ، 19:35
شِـــ‌یدا ..

میگم ما از بس دمبال خدا میگردیم، خودمون رو فراموش میکنیم. ما به قصد پرواز زندگی میکنیم. جسم پرواری نداریم. ما ریقویان این عالمیم. ریقویان خداجو. 

گفت خداجو؟ تو؟ 

گفتم ها. نیچه که خدا رو به صلابه میکشه، بیشتر از خیلی‌ها عاشق خداست و خدا رو میشناسه. ما هم همینطور دشمن اول و آخرمون خداست. بقیه همه به کنار، فقط خدا. آخر این کارزار هم‌آغوشیه. بچه‌ای به دنیا میاد به نام عشق. ما تو آسمونا سیر میکنیم.

کسی که پیوسته داره با خودش و خدا میجنگه، دیگه چی ازش میمونه؟ دیگه دل و دماغی واسش میمونه که با خلق خدا بجنگه؟ سرشون داد بکشه؟

 گفت خوب بلدی گودرز رو بندازی بغل شقایق؟

گفتم ها ما ریقوها اگه نتونیم حرف مفت بزنیم و شما غولا رو خر کنیم، پس به چه درد دیگه‌ای میخوریم؟


تا کنون نمیدانستم که ضد مسیح نیز مانند مسیح مبارزه میکند و رنج میکشد و گاهی، در لحظات تشویش چهره‌شان یکی مینماید. 

بیخبران  میگن؛ خیر و شر در جدالند. عده‌ای یک قدم فراتر نهاده و میگویند خیر و شر دوستند. برخی نیز بازی زندگی و مرگ را در این خاکدان، با نگاهی شاهین‌وار در آغوش میکشند و شادمان از این هماهنگی، میگویند؛ خیر و شر یگانه‌اند.

اظهارت او(نیچه) کفرآلود و ابرمردش جلوه‌ی قتل خدا را داشت. در عین حال، این عصیان‌گر، افسونی رمزآلود داشت. سحر کلماتش آدم را گیج و سرمست میساخت. به رغم خویش، درد و حمیت و صفای او را میستودم. قطره‌های خون را نیز که بر ابروانش جاری میشد. گویی این ضد مسیح هم تاج خار بر سر داشت. 

تمام زمستان را در این نبرد سپری کردم. با گذشت زمان، عرصه‌ی جنگ تنگ‌تر میشد. نفس دشمن را فرو میدادم. کینه دگرگون میشد و جنگ، بی‌آنکه بدانم، بدل به آغوش گرفتن شد. 




مسلما دو گونه از مردمان میتوانند در چنان بیابانی به زندگی تن دردهند. دیوانگان و پیامبران. آنان که حتی به عصیان بر ضد خدا برمیخیزند و بی‌هراس در برابر او می‌ایستند. خدا ایشان را میبیند و افتخار میکند. زیرا نفخه‌ی او در آنان هرز نرفته است. در آنان خدا تن به ذلت انسان شدن نداده است.


و اما من، پدر، اهل بدعتی دیگر هستم؛ همواره نا آرام. از کودکی تا به حال میجنگیده‌ام

با که؟ ... دوباره گفت؛ با که؟ سپس بر روی من خم شد و صدایش را پایین آورد. «با خدا؟»

بلی... پدر، آیا این یک مرض است؟ راه درمانش چیست؟

امیدوارم که هیچگاه درمان نشوی. وای به حال تو اگر با هم‌شأن یا دون‌شأن خودت جنگ میکردی. اما از آنجا که با خدا جنگ میکنی، وای به حال تو اگر از این مرض شفا یابی. 


یک شب در خواب، خود را به صورت حکیمی بزرگ در اورشلیم میدیدم. قادر بودم از جسم جن‌زده‌ها، جن‌ها را بیرون بیاورم. مردم از سراسر فلسطین برایم مرض می‌آوردند و یک روز، مریم، زن یوسف از ناصره رسید‌ پسر دوازده‌ساله‌ش عیسی را آورده بود. در حالی که به پاهایم می‌افتاد، با چشمان اشکبار فریاد زد؛ ای حکیم نامی، بر من رحم کن و پسرم را درمان کن. او جن‌های زیادی در خود دارد. 

پدر و مادر عیسی را بیرون فرستادم. تنها که شدیم، دستش را نواختم و پرسیدم؛ فرزندم، تو را چه میشود؟ کجایت درد میکند؟

با اشاره به قلبش جواب داد؛ اینجا... اینجا

خوب، تو را چه میشود؟ 

خواب و خوراک ندارم در کوچه‌ها میگردم و میجنگم

با که؟

با خدا. انتظار داری با چه کسی دیگر بجنگم؟ 

یک ماهی او را نزد خود نگه داشتم. ناز و نوازشش کردم. داروی گیاهی به او خوراندم. او را در دکان نجاری گذاشتم تا صنعتی بیاموزد. با هم به گردش میرفتیم و برای او از خدا حرف میزدم. گویی خدا دوست و همسایه‌ای بود که عصرها می‌آمد و با ما بر روی سکو مینشست و حرف میزد. در پایان یک ماه، عیسی خوب خوب شده بود. دیگر با خدا نمیجنگید. انسانی مثل دیگر انسان‌ها شده بود. به جلیله عزیمت کرد و بعدها فهمیدم که بهترین نجار ناصره شده است....»

میفهمی؟ عیسی شفا یافت. به عوض نجات دنیا، بهترین نجار ناصره شد. و این فاجعه‌ست. خیال کردی معنی مرض و عافیت چیه؟ 

موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 October 16 ، 16:09
شِـــ‌یدا ..

خطوط کف دستم را نگاه کرد. پس از بررسی زیاد درآمد که؛ در کار دیگران دخالت مکن. تو را برای عمل نساختند. فاصله‌ات را حفظ کن.تو نمیتوانی با انسان‌ها مبارزه کنی، چون در همان لحظه‌ی مبارزه در این فکر هستی که ای بسا حق به جانب دشمنت باشد. مبهوت، فقط نگاه میکنی. پس از آن هر بلایی سرت بیاورد، او را میبخشی

بار دیگر به کف دستم نگاه کرد؛

سوداهای زیادی چون خوره به جانت افتاده‌اند‌. توقع زیادی داری و زیاد پرسش میکنی.تو داری دلت را میخوری.اما از من بپذیر که برای یافتن جواب، زیاد حرص و جوش نزن. او برای یافتن تو خواهد آمد.

گفتم؛ بیدلی در همه احوال خدا با او بود. او نمی‌دیدش و از دور خدایا میکرد؟

گفت؛ ...

چیزی نگفت، رفت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 October 16 ، 16:05
شِـــ‌یدا ..

فرق ادم احساساتی با آدم بی‌احساس رو میخوام خیلی ساده و روان واستون توضیح بدم. 

 مثلا موقع خوردن تخم مرغ، شما که( مثلا) ادم بی‌احساسی هستید، صرفا به طعم و ویژگی‌های خوراکیِ تخم‌مرغ توجه میکنید اما (مثلا) من که ادم احساساتی‌‌ای هستم، حین خوردن تخم‌مرغ مدام به اون مرغ مذکور فکر میکنم. از لذت تلخِ هم‌آغوشیش با یه خروس بی‌غیرت و جاکش گرفته تا فشاری که موقع بیرون اومدن تخم‌ به ماتحتش وارد شده و غمی‌ که از بچه‌نشدن تخمش بهش عارض شده. و شرایط سخت زندگیش که از اول تا آخر توی یه زندان( مرغداری) زندگی میکنه و آخرش هم با قساوت قلب مشمئزکننده‌ای کشته میشه. در حالی که توی عمرش نه مرخصی رفته، نه تفریح کرده، نه ازش به عنوان یه مادر یا دختر تجلیل شده و نه کسی احساساتش رو جدی گرفته و نه تونسته بره درس بخونه، نه عاشق بشه، نه... 

بله، تفاوت نگاه ما همینجاست... شما به کم‌نمک بودن تخمِ مرغ فکر میکنید و من به کون‌پارگیِ مرغ.


۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 21 October 16 ، 15:38
شِـــ‌یدا ..

در عین اینکه مرگ چیز مسلم و بدیهی‌ایه، اما با خودش شگفتی و ترس میاره. و این پارادوکسیکال ترین رفتار بشر به این موهبت قطعیه.

اگه روزی به بیماری سختی دچار شدید، یا از اطرافیانتون کسی دچار بیماری مهلکی شد. یه سری فکرهایی میاد تو ذهنتون. مثلا اینکه؛ 

«چرا من باید مریض بشم و بمیرم؟ چرا عزیز من باید مریض بشه و بمیره؟ ما داریم تقاص کدوم گناه و ظلم رو پس میدیم؟ چرا خدا داره با ما اینطوری میکنه؟ چرا این ظلم به ما رواشده؟ چرا؟  خدا چرا هیچ کاری نمیکنه؟ پس رحم و مروتش کجا رفته؟ چیکار کنیم که زنده بمونیم؟ چیکار کنیم که عزیزمون زنده بمونه؟ و الی آخر.»

وقتی مَردم این ‌ناله هارو شروع میکنند، خدا(که خیلی هم پیر و بی‌حوصله شده) از رو صندلیش بلند میشه و با نچ و نیچ میره دوتا پنبه فرو میکنه تو گوشاش و با کلی غرولند میگه؛ "ای بابااااا... دوباره این اسگلا شروع کردند به چس‌ناله."

ناراحتی خدا از اینه که مردم خدا رو یه آدم مثه خودشون تصور میکنند؛ «که باید برای هر کاری دلیل داشته باشه و دلیلش رو هم به سمع و نظرشون برسونه. ممکنه گاهی اوقات عصبانی بشه و نارحت. بعضا دیده شده که خدا رو یه ادم الدنگ چشم‌تنگ عقده‌ای تصورش میکنند!»

 در ادیان ابراهیمی(من فقط اسلام رو میدونم ولی واسه اینکه صحبتم بین‌المَمَلی جلوه کنه و شماها فک کنید من خیلی کول هستم، با سلام و صلوات و یا شانس و یا اقبال تعمیمش دادم به کل ادیان ابراهیمی)، خدا شخصیت داره. شخصیت به این معنی که نمیتونید مثل بودایی‌ها خدا رو نیرویی در طبیعت تصور کنید. خدا شخصه. اما نه شخصیت حقوقی و حقیقی. چیزی ورای حق و حقوقه. ورای ذهن. که البته از ذهن و حدود ذهن هم، جدا نیست. 

{بیشتر بدانید؛ بعضی میگن اینجا سایه‌ی خداست. نمود و ظهور خداست. ابن‌عربی اولین نمود٬ اولین نور رو محمد میدونه. که معروفه به حقیقتِ نورِ محمدیه. یعنی اولین نوری که در جبروت ظهور کرد٬ محمد بود. بعضی دیگه میگن این دنیا جامه‌ی خدا نیست. خود خداست. یعنی شکل و جوهر یگانه‌اند. من حرف ابن‌عربی رو بیشتر دوست دارم.}

بذارید با یه سوال بحث شیرین امروز رو خاتمه بدیم؛ اصلا چرا فکر میکنید باید زنده بمونید؟ یا چرا فکر میکنید که عزیزتون باید زنده بمونه؟

شما که نمیدونید چرا اومدید٬ چرا حالا انتظار دارید دلیل رفتنتون رو بدونید؟

اصلا یه نگاه کلی بندازید به زندگی. این همه ادم اومدند و رفتند. ما هم.

با فشردن انگشت مبارکتون بر روی continue میتونید شعر فریدون مشیری رو بخونید.

۶ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 15 October 16 ، 17:04
شِـــ‌یدا ..

میخوام ببینم تب مصرف‌زدگی چه معیاری داره؟ کجاست که اشتباه محسوب میشه؟ کجاست که از عقده‌ و کمبود خبر میده؟ چندتا مثال میزنم؛

یه بنده‌خدایی، نیاز به پول داشته، پس مجبور شده ماشینش رو بفروشه و به جاش یه ماشین ۴۰ میلیونی بخره و سوار شه. و حالا یه مقدار داره اذیت میشه از اینکه مثلا ماشین ۲۰۰ میلیونی سوار نیست. به این میشه گفت مصرف‌زدگی؟

چندشب پیش میخواستم یه کیف کوله‌ی کوچیک بخرم. در حد اینکه یه لپتاپ نه چندان بزرگ و چندتا کتاب نه چندان کلفت رو تو خودش جا بده. یعنی یه کوله‌ی ۲۰-۲۵ لیتری. چیزی که واقعا پسندیدم، یه نمونه از برندِ سامسونایت بود با قیمت ۷۴۰ هزار تومن. کیف قشنگی بود ولی پولش واسه من زیاد بود. به جاش مجبور شدم برم یه کیف ۳۰۰ تومنی از دِلسی بخرم. در حالی که دلم با همون کیف ۷۴۰ تومنی بود. قبلش توی خیابونی که بورس کیف‌فروشی داره رو هم با کاترین گشته بودم و تقریبا از هیچ کدومشون خوشم نیومده بود. قیمت‌ها هم کمتر بود. من فقط به جنس و قشنگی کیف نگاه میکنم و کاری به اینکه چه برندی هست، ندارم. حالا این میشه مصرف‌زدگی؟

اینکه کسی شلوار کتون بخواد و بره از نمایندگی ریبوک بخره. یا شلوار لی بخواد و بره از جین‌وِست بخره یا کفش بخواد و بره از یکی‌ از نمایندگی‌های نایک و آدیداس و پوما که توی سطح شهراند خرید کنه، چه زمانی میشه بهش گفت مصرف زدگی؟ 

نظر خودم رو نمیگم، چون فعلا میخوام نظر شما رو بشنوم.

۱۰ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 October 16 ، 12:57
شِـــ‌یدا ..

مامانم تو خواب دیده که من دستم تو دست یه دخترِ زشت و بدترکیب و ترسناکه و اون دختر هم، همسر و یا به عبارتی، زن منه. پنجه‌های دستامون رو به هم قفل کردیم و ...

با شنیدن این توصیفات من خنده‌م گرفت و گفتم؛ یاهاهاهاهاع

علتش هم اینه که مادرم از جیک و پوک کارای من خبر نِدِره و این چندوقت اخیر که کمتر همدیگه رو می‌دیدیم، مکالماتی که رد و بدل کردم باعث نگرانیش شده و ترس این که مبادا شیوه و مرام و مسلکِ عروس آینده‌ش متفاوت از ایده‌آل‌های خودش باشه، موجب شده که این عروسِ نامطلوب، یا به تعبیری، این جرثومه‌ی فساد، در عالم رویا به صورت یه تصویر زشت نمود پیدا کنه.

۸ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 06 October 16 ، 15:02
شِـــ‌یدا ..

شیخ‌الاکبر میگه؛

سِرّ قدر یکی از بالاترین معارف است. اگر کسی از سر قدر آگاه باشد، این معرفت او را هم به کمال آرامش روان می‌رساند و هم با دردی جانسوز دمساز میکند.

آرامش نامتداول از این آگاهی ناشی میشود که انجام امور عالم از ازل متعین شده است. به جای تلاش بیهوده برای کسب چیزی که انسان قابلیت آن را ندارد، بهتر است رضا به قضا داد

از سوی دیگر انسان از این درد جانکاه باید عذاب بکشد که این همه  به اصطلاح «بی‌عدالتی‌ها»، «شرّ و شورها»، «تحمل رنج‌ها» را در اطراف خود می‌بیند و دقیقا میداند که در «استعداد» او نیست که آنها را از عرصه‌ی عالم بردارد


ابوسعید ابوالخیر میگه؛

گر کار تو نیک است، به تدبیر تو نیست

ور نیز بد است هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست


یه جای دیگه میگه؛

تو چنانی که تو را بخت چنان است و چنان

من چنینم که مرا بخت چنین است و چنین


بهتر از همه حافظ گفته؛

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست(و چقدر من این بیت رو عاشقم)

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزاردامادست


حرف میتونه چند عمق داشته باشه، هر کسی هم میتونه به اندازه‌ی خودش وارد بطن موضوع بشه. ابتدایی‌ترین چیزی که میشه برداشت کرد؛

خیال‌آباد امکان غیر حیرت بر نمی‌دارد

بساط خودنمایی‌ها مچین بر بود و نابودی

ترجمه؛ فکر کنم یه دستورالعمل میتونه باشه برای کم‌تر مضحک بودن. من تا همین  حد فعلا برداشت کردم٬ شما بزرگواران و عالمان گرانقدر میتونید مراتب سلوک بیشتری رو طیِ طریق کنید

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 October 16 ، 14:11
شِـــ‌یدا ..

اولش حس کردم که چرا محیط اینجوریه. حتی به ذهنم رسید که؛ این احمقا چرا تو دستشویی پرده کشیدند؟ اما حواسم بیشتر پیش عینکم بود که واسه چندمین بار پیاپی یادم رفته بود بیارمش و تف...تف به این حواس‌پرتی. دوسال بود که چشم چپم ضعیف بود. محلش نمیذاشتم. اما یهو خیلی کور شدم. بدون عینک کمیتم لنگ میشه. فکر اینکه کار انبار رو قبول کنم یا نه. و اگه قبول کنم همه وقتم رو میگیره. فکر اینکه اصلا من حقوق اینطوری، پول اینطوری به چه دردم میخوره. فکر اینکه با این کار بیشتر میرم سمت انزوا. فکر اینکه انزوا تا این حد، خوبه یا بد؟ فکر اینکه واقعا حالم خوب نیست. میدونم ذهنی و فکری مریضم. کلی وسواس عذاب‌آور که همه‌ی زندگیمو به گند میکشه. فکر اینکه میدونم افسردگی دارم. فکر اینکه صبح هم دیر بیدار شدم و فکر اینکه...


وقتی اومدم بیرون یه زن میانسال تپل پشت در دستشویی بود. با دیدن من شروع کرد سر و صدا کردن؛

«برو بیرون برو بیرون برو بیرون...»

آخر حرفاش مثه جیغ کشیده میشد تو سرم. داشتم سکته میکردم از ترس.

گفتم؛ «خب خب باشه» و دوییدم بیرون. 


نگا به تابلو کردم. نوشته بود؛ دستشویی زنانه

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 02 October 16 ، 15:23
شِـــ‌یدا ..