خودگویی با میکروفون

heterism

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

- «ساده دل» یا candid از ولتر زیاد جذاب نبود برای من. ولی خود ولتر یه اعجوبه‌ی واقعیه. زندگی‌نامه‌ش فک کنم جذاب‌تر باشه. اگه کسی می‌تونه چیزی بگه که من رو به خوندن ادامه‌ش مجاب کنه، بگه.

- «مرشد و مارگریتا» رو هم بعد از مدتها بالاخره خوندمش. فک کنم اگه قبلش فاوست گوته رو بخونیم، خیلی بهتر باشه. بولگاکف توی این رمان می‌گه راه رهایی و نجات از این دنیای وانفسای خالی از معنویت و آکنده از خرافه، پناه آوردن به دامن پر مهر و معنوی هنره و داستایوسکی‌وار تنها ایمان و عشقی پر سوز و واقعی را چاره‌گر می‌دونه؛ و شاید مفهوم اسطوره‌ی نجات‌دهنده‌ی موعود، که در تمام ادیان به شکلی بیان می‌شود و ما قبلاً در همین مکان(اگه خاطرتون باشه) به سخره گرفتیمش، همین باشه. تنها عشق و ایمان می‌تواند انسان را نجات دهد، اما نه ایمان مذهبی و کلیشه‌ای و قشری.

نکته‌ی پارادوکسیکال اینجاست که «هدایت‌گر این کتاب ابلیس است و نه خدا و عیسی.» ولی نگارش کتاب به جز چند مورد واسم زیاد جذاب نبود. توصیف جلجتا و عیسی ناصری و متی باجگیر خیلی جذاب بود و همچنین اونجایی که ولند(شیطان) با بهیموت(مرید شیطان) با هم شطرنج بازی می‌کنند و خلاقیت فوق‌العاده‌ی نویسنده که در رئالیسم جادویی غوغایی به پا می‌کنه. غیر از این چندمورد، بقیه‌ش واسم خسته‌کننده بود که البته دلیلی نداره خواننده‌ی محترمی که شما باشید، بر اساس این صحبت‌ها ذهنیت منفی‌ای نسبت به این کتاب بگیرید. چون اینجا دارم تنها روی سلیقه‌ تأکید می‌کنم. من کلاً با داستان‌های شلوغ و پرهیجان حال نمی‌کنم. به عنوان یک مثال اگه بخوام خدمتتون عرض کنم٬ حدود دو- سوم از فیلم Hacksaw ridge گذشته بود و قهرمان داستان درست در پرهیجان‌ترین لحظات خودش قرار داشت و سربازها رو از اون بالا نجات می‌داد. با وجود جلوه‌‌هایی ویژه‌ای که کارگردان محترم به تصویر می‌کشید، من به شدت ملول بودم و بالاخره حوصله‌م سر رفت و همون موقع از دیدن باقی‌مانده‌ی فیلم منصرف شدم و فیلم رو در جا پاک کردم. مثال دیگه‌ش داستایوفسکیه که سعی می‌کنه حرفش رو و مقصودش رو طی یه روایت پر هیجان‌ بیان کنه. ولی من بیشتر از همه با درگیری‌های درونی‌شخصیت‌هاش ارتباط برقرار می‌کنم و پیچ و تاب داستان‌هاش برام خسته‌کننده‌ و بی‌اهمیته.

- هرس از نسیم مرعشی از نظر روایت عالی بود. قبلاً اینجا در موردش تفت دادم؛ click. فقط اضافه کنم که گفتگوهای کتاب با لهجه‌ی محلیه و همین باعث می‌شه که بیشتر به دل بشینه. اگه خواستید یه تراژدی بخونید، آبغوره بگیرید، غمباد بگیرید، «هرس» پیشنهاد ما به شماست. البته که چیز سبُکی نیست و مزاح ما رو سببی برای ضعیف بودن کتاب در نظر نگیرید. 

- «تنهایی پر هیایو» از هرابال برخلاف چیزی که فکر می‌کردم زیاد جذاب نبود. همیشه همینطور بوده. کتابایی که فکر نمی‌کردم واسم جذاب باشند، تبدیل شدند به بهترین چیزایی که خوندم. ولی در عوض چیزایی مثه «مرشد و مارگریتا» و «تنهایی پر هیایو» هرگز اونطور که فکر می‌کردم، به نظرم خوب نیومدند. کتاب هرابال فوق‌العاده نبود، مگر جاهایی که می‌زد تو کار ماورءالطبیعه. ولی آخر داستان خوب بود. به خصوص که پایان شیرینی داشت و قهرمان داستان عاقبت به خیر شد و خودش رو توی دستگاه پرس له کرد. الان عمداً اسپویل کردم، پس خواهشاً تذکر ندید که کار اشتباهی کردم.

- «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» از میچ البوم. تا حالا اسمش رو نشنیده بودم، ولی واقعا خوب بود و نگارش جذاب و ساده‌ای هم داشت. جملات کوتاه شگفت‌انگیز. از نظر مغز نباید باهاش درگیر شد، به لحاظ لوجیک قرار نیست چیز خاصی ارائه بشه، ولی یه نگاه جذاب داره، به موضوعی که همیشه برای بنی‌بشر مبهم بوده‌.

- عمر هوشنگ گلشیری برای تموم کردن «بره‌ی گمشده‌ی آقای راعی» کفاف نداد. راعی یعنی چوپان. فقط دوست دارم بگم که گلشیری برای بودن توی زمانه‌ی خودش، توی کشور خودش، زیادی خوب بود.

- «اختراع انزوا»ی پل استر رو دوباره خوندم. بخش اول کتاب که من کاری باهاش ندارم، ساختار رمان‌گونه و منسجمی داره که طی اون انزوای پدرش رو توصیف می‌کنه. البته انزوای پدرش با انزوا به اون معنایی که توی ذهن من و شماست، کاملاً متفاوته. انزوایی که مدنظر من بود، مربوط به نیمه‌ی دوم کتاب می‌شه که نویسنده از انزوای خودش حرف می‌زنه. نیمه‌ی دوم کتاب حالت یه سری یادداشت پراکنده رو داره و ممکنه خوندنش سخت باشه، ولی به نظر من این بخش کتاب فوق‌العاده‌ست. همین.

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 February 18 ، 19:21
شِـــ‌یدا ..

بابابزرگم، یعنی بابای بابام حدود سی سال پیش مُرد. انگار داشته از خیابون رد می‌شده که یه جوون الدنگ با ماشین می‌زنه زیرش. چند روز بعد هم مستِ جمالِ ملک‌الموت می‌شه. مامان‌بزرگم، یعنی مامانِ بابام تا همین چندسال پیش که می‌تونست راه بره و آلزایمر از بند گذشته و حال رهاش نکرده بود، شوهرش رو نفرین می‌کرد. بابام بهش می‌گفت «این چه حرفیه آخه؟» «چیکار کنم که حلالش کنی؟» اما مامان‌بزرگم کینه‌‌ای بود. تموم این سی سال، مرغش یه پا داشت، یا به تعبیری؛ اصلاً پا نداشت. بابابزرگم آدم باسوادی بوده. به دوره‌ی خودش آدم روشن و اهل مطالعه‌ای محسوب می‌شده. اون اواخر رئیس بانک بوده و جایگاه اجتماعی خاصی هم داشته. مامان‌بزرگم سواد نداشته ولی در عوض زن خوشگلی بوده. در کنار خوشگل بودن، فعالیت دیگه‌‌ای که بهش اشتغال داشته، اقامه‌ی نماز و ذکر خدا بوده. خوب یادمه سالها قبل از اینکه آلزایمر از بندِ بهشت و جهنم رهاش کنه، خودش رو ملزم می‌دونست که برای هر وعده نماز(حتی نماز صبح) به مسجد بره. نماز شبش هم هیچوقت ترک نمی‌شد. چند سال پیش به درجه‌ای از عرفان رسیده بود که به جای ۲ رکعت، ۱۰-۲۰ رکعت نماز صبح می‌خوند؛ نماز می‌خوند، خوابش می‌برد، همه چیز یادش می‌رفت، بیدار می‌شد، دوباره نماز می‌خوند، می‌خوابید، یادش می‌رفت، دوباره نماز می‌خوند و الی آخر. اون چندسال از شب تا صبح nonstop در حال چرت زدن- وضو گرفتن- نماز خوندن بود. حالا اما به کلی خدا رو فراموش کرده. انقدر خمیده شده که قامتش در اولین نگاه شکل حرف U رو به ذهن متبادر می‌کنه. همیشه سرش رو به پایینه. مثل یه گل آفتاب‌گردونِ سنگین که ساقه‌‌ی خمیده‌ش منتظر چیده شدن و سبک شدنه.

 این خونه‌ی قدیمی، خونه‌ی مامان‌بزرگ و بابابزرگم بود. به سبک همه‌ی خونه‌های قدیمی یه ایوون بزرگ داشت، یه حیاط بزرگ که دور تا دورش اتاق و پنجره‌ بود، وسط حیاط یه باغچه‌ی بزرگ و یه حوض بود که من ماشینام رو-چون علاقه‌ای بهشون نداشتم- می‌نداختم توی راه‌آبش و بعد به خاطرش ملامت می‌شدم. توی باغچه‌‌ یه بوته‌ی گل‌محمدی خیلی بزرگ بود. عطر گل‌های صورتی‌ش هنوزم که هنوزه توی ذهنم هست. درختای دیگه مثل توت، انگور و گردو هم بودند. اون سالها مامان‌بزرگم طبقه‌ی همکف خونه‌ی عموبزرگه زندگی می‌کرد و ما چون خونه نداشتیم، اینجا زندگی می‌کردیم. بعد از اینکه فروخته شد٬ چندسال شده بود شعبه‌ی شورای حل اختلاف و حالا هم دیگه نمی‌دونم اصلاً وجود داره یا نه.

 قراره چند ماه دیگه عمو بشم. حتی استفاده از لفظ «عمو» هم به نظرم مسخره و تکان‌دهنده میاد. باورش سخته که بیشتر از بیست سال از این حرف‌ها گذشته. انگار که اصلا این خاطره‌ها، این خونه، این دوران هرگز وجود نداشته. انگار یه جایی وسط این رودخونه گم شده باشی، حساب و کتاب همه چی از دستت در رفته باشه و هر اتفاق جدیدی به نظرت ‌غریب بیاد. 

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 11 February 18 ، 14:33
شِـــ‌یدا ..

صدای قلیون در پس‌زمینه‌ی سکوت، فضا رو بدجور معنوی کرده. آدم یاد اشراق می‌افته. مگه نه اینکه بوی ادراک همیشه از سکوت سر می‌زنه؟ من خسته، تکیه به پشتی، و دودی که به سمت بالا حلقه‌ می‌شه. حلقه‌هایی که بازتر و بازتر می‌شه و در نهایت محو. خوشبختانه اینجا همه به صفحه‌ی گوشی‌هاشون خیره شدند و سکوت و نور و دود به همراه سرمای آفتابِ بی‌رمقِ قبل از غروب، بهترین کوارتت ممکن رو رقم زدند. و همین چیز‌هاست که گاهی لحظه رو-هر چند کوتاه- شفاف‌ می‌کنه و چشم‌ها رو، و فکر رو. ایران مثل یه بمب ساعتی می‌مونه، در آستانه‌ی فروپاشی. از داخل بوی خیانت و حماقت، از خارج بوی تجاوز و جنایت. جامعه‌شناس‌ها هیچ چیز امیدوارکننده‌‌ای برای دهه‌های آینده‌ متصور نیستند. فروپاشی لزوماً به معنی هرج و مرج سیاسی نیست. اینجا همه چیز فاسد شده. محیط زیست، اقتصاد، فرهنگ، دین. به شعاع‌های نور که از پنجره‌های رنگی خودشون رو به داخل پرتاب می‌کنند نگاه می‌کنم. رشته‌های رنگارنگ افقی فضای بالای اتاق رو طی می‌کنند و روی دیوار، اون بالا، نزدیک سقف خودشون رو پخش می‌کنند. زرد، قرمز، سبز. دنیا هنوز به چرخ دلار آمریکا می‌چرخه٬ متجاوزترین کشور دنیا در ۷۰ سال اخیر که قدرت خودش رو در معرض تهدید چین و روسیه می‌بینه. سال ۲۰۱۸ مردم یمن به خاطر قحطی می‌میرند. آمریکا به عربستان سلاح میده که بریزه رو سر یمن. یمن از ایران سلاح می‌گیره. کنفرانس خبری برگزار میشه، یه زن آمریکایی کنار لاشه‌ی موشک می‌ایسته و به یه سری نشونه‌ها اشاره می‌کنه. که این موشک ساخت ایرانه. و بعد آمریکا یمن رو محکوم می‌کنه که چرا از موشک استفاده کرده، ایران رو محکوم می‌کنه که چرا به یمن موشک داده. به قول رضا نساجی که از سعدی نقل می‌کرد: «این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته»! 


دودها حلقه به حلقه به سمت سقف حرکت می‌کنند و محو می‌شند. خوب به اتفاقات نگاه کن و سعی کن بفهمی چه خبره. دنیای ما هم یه روزی تموم می‌شه. یا توی یه بیماری و جنگ و قحطی، یا توی یه پوچی و روزمرگی. قبلاً می‌پرسیدم که «این زندگی یعنی چه؟». حالا به نظرم باید گفت: «به درَک که یعنی چه». باید به زندگی مثل یه اثر هنری نگاه کرد. قرار نیست به سوالات جوابی داده بشه. زنده‌باد سوالات بی‌جواب. زنده‌باد حلقه‌های محوِ دود که برای زوال لحظه‌شماری می‌کنند. زنده‌باد این لحظه‌های خالی. 

۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 08 February 18 ، 14:49
شِـــ‌یدا ..

گاهی واسم سؤال می‌شه که چجوری این همه پول و سرمایه توسط یه نفر جمع شده. دارم از کسایی حرف می‌زنم که فقط ۵۰-۶۰ میلیارد سرمایه‌شون جلوی چشممه.

 در اینجا لازمه که یه مقدار در مورد میلیارد صحبت کنم که اگه احیاناً تو باغ نیستید، یه شناختی نسبت به ابعادش پیدا کنید؛ من اگه یه میلیارد پول داشته باشم، چون ایده‌ای برای ایجاد کسب‌و‌کار ندارم، میرم می‌ذارمش توی بانک. اگه رئیس یه شعبه بدونه که من قصد دارم یه میلیارد پول بیارم تو بانکش، به احترامم بلند میشه و شاید بگه واسم یه نوشیدنی هم بیارند. در همین راستا، نرخ سودی که بانک مرکزی تعیین کرده رو به یه ورش(سمت چپ) می‌گیره و واسه اینکه مشتریِ خوب و خری مثه من رو از دست نده، بهم پیشنهاد سود ۲۰ درصد می‌ده. ینی ماهیانه چیزی حدود ۱۵ میلیون می‌تونم از این یه میلیارد سود داشته باشم. توی داهات ما، کسی که ۱۵ میلیون در ماه درآمد داشته باشه، میلیاردر نیست. ولی با این درآمد می‌شه تو شهرای بزرگی مثه تهران، مشهد، شیراز، اصفهان و غیره با رفاه نسبتاً خوبی زندگی کرد. پول گذاشتن توی بانک واسه کسیه که بلد نباشه، یا حال نداشته باشه با پولش کار کنه. وگرنه کسی که عقل و عرضه‌ی کار کردن داشته باشه، می‌تونه با سرمایه‌گذاری بهتر، بیشتر هم پول در بیاره. همه‌ی این صحبت‌ها در مورد یک میلیارد بود و حالا در مورد کسایی حرف می‌زنم که ۶۰ میلیارد سرمایه‌شون جلوی چشممه. یعنی حداقل ۹۰۰ میلیون درآمد در ماه. البته که ثروتمندتر از اینها هم زیاد وجود داره ولی می‌خوام در مورد مصداق‌هایی حرف بزنم که جلوی چشمم‌اند. اینارو دونه دونه می‌پرسیدم که چجوری به اینجا رسیدند. واسم گفت که آقای x سی سال پیش از بندر سیگار قاچاق می‌کرده. آقای y تو کار قاچاق طلا بوده. آقای z سپاه و الی ‌آخر. 


همه‌ی این آدما حالا کارهای قانونی دارند. شرکت و تشکیلات دارند. آدمای دست‌به‌خیر و موجهی هستند و کلی کارمند و کارگر از سفره‌ی سرمایه و کارشون ارتزاق می‌کنند. همچنین نمی‌شه این موضوع رو به همه تعمیم داد و گفت همه‌ی پولدارهای امروز، ۴۰ سال پیش با قاچاق پولدار شدند. ولی دارم به یقین می‌رسم که هر جا یه سرمایه‌ی کلانی هست، اگه نسل به نسل به عقب برگردی، قطعاً به برهه‌ای می‌رسی که واسه اون افراد( خاندان) یه جور سکوی پرش بوده. و معمولاً، تَکرار می‌کنم؛ معمولاً این سکو پرش یه جور دزدی( کلاه‌برداری، رانت، دور زدن قانون یا غیره) بوده. 

 اگه خونه‌ای که توش زندگی می‌کنید متری ۳۰ میلیون( یا بیشتر) می‌ارزه یا فرش‌های خونتون فرش دست‌بافت اصفهانه و دونه‌ای ۱۰۰ میلیون( یا بیشتر) ارزش داره یا غیره، به این معنیه که از نقطه‌نظر نگارنده، شما بچه مایه‌دار محسوب می‌شید و می‌تونید در خاندان خودتون جستجو کنید و ببینید کدام یک از پدر یا پدرانتون دزد بودند.



 تحلیل جامعه‌شناختی‌ای که می‌شود از این متن استخراج کرد، این است که برای یک جوان ایرانی، به دلیل عدم تخصیص عادلانه‌ی فرصت‌ها و ثروت‌ها در جامعه‌ی ایران، به طور جدی غیرقابل باور است که ثروتی کلان، از راهی درست و اخلاقی بدست آمده باشد. این گزاره که به سختی می‌توان آن را نقض کرد،‌ در حافظه‌ی تاریخی همه‌ی مردمان ایران زمین وجود دارد. از سلسله‌ی هخامنشیان و کوروش کبیرِ جاکش گرفته تا سلسله‌ی پهلوی و شاهنشاه آریامهر محمدرضاشاهِ جاکش، ایرانیان هرگز با مفهوم عدالت -به معنای سیستماتیک آن- در جامعه روبه‌رو نبوده‌اند. [این ۴۰ سال هم که اصن قربونشون برم.]


۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 February 18 ، 11:36
شِـــ‌یدا ..

قسمتی از متن؛

پیرمرد چندروزیه که پیداش نیست. من هم چیزی نخوردم. قطعا تا بیشتر از پنج روزه دیگه این وضعیت تغییر می‌کنه. احتمالا از فردا، یا پس‌فردا، یا روز بعدش دیگه توان راه رفتن نداشته باشم. دیروز برای برگشتن از دستشویی به تخت، مسافت بین دستشویی و تخت رو مثل مار خزیدم. چندبار ازحال رفتم اما بعد از چند ساعت تونستم خودم رو به تخت برسونم. و بعد حدود یک شبانه‌روز کامل خوابیدم. وقتی بیدار شدم، بی‌حال‌تر از همیشه بودم. آدم‌های زیادی به دیدنم می‌اومدند. اما بیش از حد شفاف و روشن بودند. اونقدر که به سختی می‌‌تونستم از محیط اتاق اونها رو تمیز بدم. و بعد شروع کردم به...


۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 05 February 18 ، 10:26
شِـــ‌یدا ..



بحث رو پیتر شروع کرده بود. گفته بود اینجا رو آدم باید با عشقش بیاد. من بهش گفته بودم که خیلی مشکله کسی رو پیدا کنی که اینطور بیرون رفتن واسش تفریح باشه و مثه ما با این چیزا حال کنه. سخته پیدا کردن همچین آدمی، با این روحیات. بعد بحث رسید به اینجا که علایق آدم گاهی باعث منزوی شدنش می‌شه. مثلاً اینکه اگه شما با دیدن GOT یا Westworld هیجان‌زده می‌شید، یا از شنیدن imagine dragone و وان ریپابلیک و به طور کلی هر چیز پرمخاطبی می‌تونید لذت ببرید، به این معنیه که واقعاً آدم تنهایی نیستید. میلیون‌ها نفر توی دنیا با شما علایق مشترکی دارند. بعد خودمون رو مثال زدیم.

 

۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 25 January 18 ، 01:43
شِـــ‌یدا ..

من از سه‌تیغ کردن خوشم نمیاد. همیشه وقتی که پیتر سه‌تیغ می‌کنه، بهش میگم که قیافه‌ش مثه خایه‌های آقا باقر میشه. پیتر می‌گه ریشاش درست درنمیاد. یکنواخت نیست. من می‌گم که اتفاقا ریش تُنُک قشنگ‌تره. پیتر میگه؛ تو هر چی که خودت داشته باشی رو قشنگ می‌دونی و به عنوان قشنگی مطرحش می‌کنی. تو فقط یه خودشیفته‌ی گوزویی. حرفش رو تأیید می‌کنم و می‌گم که گه نخوره. بعد نمی‌دونم بحث فلسفی‌مون به کجا کشیده میشه که ازش می‌پرسم؛ به نظرت زن‌ها چرا bra می‌پوشند؟ پیتر می‌گه که نسبت به اینجور جزئیات هیچ کنجکاوی‌ای نداره و فقط ترجیح می‌ده که از اون عضو زیبا لذت ببره. طبق معمول به گوگل متوسل می‌شم. من نمی‌دونم اون موقعی که گوگل نبوده، مردم پاسخ سؤالات بولشت خودشون رو چجوری پیدا می‌کردند؟ 

   ا ?why women wear bra. فقط همون لینک اولی رو باز می‌کنم. ابتدای متن نوشته که ۹۰ درصد زن‌های نورث‌امریکا دلیل این کارشون رو نمی‌دونند. یعنی مسئله بسیار‌ فراگیر و جهان‌شموله. در ادامه‌ی بحث فنی‌مون به پیتر میگم که سینه به نظرم چیز خیلی زایدی میاد. یعنی اصلاً دوست ندارم دوتا چیز، مثه پرتغال، یا حتی مثه پیاز از قفسه‌ی سینه‌م آویزون باشه. احساس اضافه بودن دارم نسبت بهش، احساس سنگینی. پیتر می‌گه؛ احتمالاً زن‌ها هم همین نظر رو نسبت به بیضه دارند. احساس می‌کنند یه چیز خیلی ناجور و اضافی‌ایه که از لای پای آدم آویزونه. من می‌گم؛ حقیقتاً هم هر جور نگاه کنی، بودن تخم‌ها بین پاها دیزاین خیلی احمقانه‌ای داره. باید توی بدن یه جایی واسش تعبیه می‌شده. آخه چرا باید چیزی که انقدر حساس و آسیب‌پذیره رو به صورت آویزون طراحی کرد؟ اونم جلوی پاها. حساب کن از اول تاریخ چقدر مردها از این ناحیه صدمه دیدند و زجر کشیدند و جون خودشون رو به واسطه‌‌ی‌ این طراحی اشتباه از دست دادند. چندثانیه به احترام مردهایی که اینطوری پرپر شدند، سکوت می‌کنیم و بعدش من به واسطه‌ی فقدان حکمتی که در این دیزاین احساس می‌شه، نتیجه‌گیری می‌کنم که «خدا» وجود نداره¹. پیتر حرفم رو تأیید می‌کنه و میگه؛ گه نخور. 





1. یه بار دیگه هم توی خیابون به ماشینایی که از لاین BRT رد می‌شدند اشاره کردم و گفتم آیا اینکه هیچ عذابی بر سر این متخلفین نازل نمی‌شه، گواهی بر عدم وجود خدا نیست؟ ممدجعفر که کنار دستم نشسته بود کلی تحت تأثیر استدلالم قرار گرفت و گفت؛ «اگه یه روز وقت کردی، حتماً این کسشعراتو جمع‌اوری کن بده یه جا چاپ کنند، خیلی حیفه». 

+عنوان


۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 19 January 18 ، 00:47
شِـــ‌یدا ..

برایمان خوک بریان بپزید. خوک شیری‌ای که مغزش خوب پخته شده باشد. من شامپاین نمی‌تونم بخورم. نوشیدنی گازدار دوست ندارم. عرق سگی چجوره؟ یه بطری، ۳۰ هزار تومن. زود آدمو می‌گیره. بعدش باید همدیگه رو سفت بزنیم. حتی اگه قبلش همدیگه رو سفت کرده باشیم. شما وضعتون چجوره؟ خوبه آقا. ما بابامون الاغ بود. بار می‌برد. ننه‌مون اسب بود، نجیب بود. اینه که از آمیزش دوتا مؤمن چارپا، قاطری چون ما به عمل آمده‌. پرسید چگونه‌ای ای برادر؟ گفتم همچو باد معده، بی‌تابِ رها شدن. شلیک. باید کشت، باید مرد. هر چند که بایدی وجود نداره. جهان برای شگفتی ساخته شده. نقض باید‌ها و نبایدها. گفت حالا چیکار کنیم که حوصله‌مون سر نره؟ گفتم می‌خوای با هم رابطه‌ی جنسی برقرار کنیم؟ گفت این چه طرز حرف زدن با یه خانم محترمه؟ با یه خانم محترم باید اول کلی لاس بزنی. تاحالا با کسی لاس زدی؟ گفتم نه، اما واکس زیاد زدم. گفت باید آروم آروم بری جلو. نه که همون اول کار بری سر اصل مطلب. آقا ما جلسه‌ی قبل غایب بودیم. اصل مطلب رو نمی‌دونیم. اشکالی نداره پسرم. پاهام می‌لرزید. اما گریه نمی‌کردم. اون موقع ۱۹ سالم بود. حالا واقعا نمی‌دونم چندسالمه. ولی خوب یادمه که اون موقع چندسالم بود. روی تخت خوابیده بودم. پرستار می‌گفت سعید محبی. دکتر می‌گفت آقای محبی. بعدش ازم می‌پرسیدند که اسمت چیه؟ می‌گفتم محسن. دوباره می‌پرسیدند اسمت چیه؟ می‌گفتم محسن. اسمت چیه؟ محسن. می‌گفتند مگه اسمت سعید نیست؟ سعید محبی؟ می‌گفتم نه به خدا. گفتند اسمت رو لباست نوشته شده. به لباسم نگاه کردم. لباس سربازی بود. تازه یادم اومد. گفتم نه، لباس نداشتم. یکی از سربازا لباسشو داد بهم. لباسام خیس بود و پاره. گفتند یعنی سرباز نیستی؟ گفتم نه. نه. بعدش گفتند می‌تونی بری. خواستم برم. پاهام می‌لرزید. رو زانوهام نمی‌تونستم وایسم. به پرستاره، همون پرستار اولیه،‌ گفتم چرا پاهام می‌لرزه؟ گفت مال درده. گفتم من که درد ندارم. گفت چرا، داشتی، چندتا آمپول زدیم بهت تا دردت بخوابه. راست می‌گفت خوابیده بود، خودمم خوابیده بودم. همه چیز مثل خواب بود. شب قبلش میدون معلم بودم٬ چالوس. هیچی نداشتم. همه چیز رو پشت سرگذاشته بودم. زندگی رو. کیسه‌خوابم رو گم کرده بودم، شایدم دزدیده بودند. سر صبح بود. قبل از سحر. گفتم، یعنی از خودم پرسیدم؛ من برا چی زنده‌ام؟ حتی نمی‌تونستم بلند شم خودم رو پرت کنم جلوی لاستیک یه ماشین تا مغزم رو له کنه. چه حقارتی. ضعف همه‌ی بدنم رو سنگین کرده بود. آرزو کردم که همون جا یکی راحتم کنه. اما ساعت ۳ صبح هیچکس توی خیابونای یه شهر کوچیک قدم نمی‌زنه. زیر بارون، چه بارونی. میدون معلم، چالوس. همونجا کنار سطل آشغال خوابم برد. عین یه تیکه آشغال. زیر بارون. به این امید که کاش دیگه تموم شه.

۹ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 05 January 18 ، 18:46
شِـــ‌یدا ..

صبح بود و هوا سرد و صاف و باد و باد و باد. اولین نگاهش کارم رو ساخت، کارم رو یکسره کرد، حرفی باقی نذاشت. یه دختر خوش قد و بالا، با موهای مشکی و کمند. تنها تماشای تاب اون موها برای غرق شدن و بستن چشم‌ها تا ابد کفایت می‌کرد. برای بردن هوش از سر اصلا نیازی به حضور ویران‌کننده‌ی چشم‌هاش نبود. پیچ و تاب موهای سیاهش بلندی پیشونی‌ش رو قایم می‌کرد. آشفتگی موها پشت کمرش تمثیلِ زیبایی از آزادی بود. تصویر عجیبی شکل گرفته بود: تقابل یه دختر ۱۷۴ سانتی فرشته‌رو. با من، یه مرد ۱۵۴ سانتیِ کچل. با یه شکم بد شکل و یه کون طاقچه. و همچنین یه دماغِ بیش از حد.

حالا تو که داری این‌ها رو می‌خونی، به من بگو توی این تصویر چی می‌بینی؟ چی دیده میشه توی این تصویر؟ فاصله. فاصله‌های زیاد. گاهی ۲۰ سانتی‌متر، دورترین فاصله‌ی دنیاست. چه عهد شوم غریبی. بحثِ «من چشم از اون چگونه توانم نگاه داشت» نیست. بحث، بحث فاصله‌هاست.


من، یه مرد ۱۵۴ سانتی‌متری کچل، با یه کون طاقچه و یه دماغ بیش از حد. و اون، یه دختر ۱۷۴ سانتی‌متری با موهای کمند و سیاه، پیشونی بلند و چشم‌های دیوونه‌کننده. و تو، توی این تصویر، چی‌ می‌بینی؟

۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 04 January 18 ، 01:47
شِـــ‌یدا ..

خب٬ خب٬ هر چند دیر٬ ولی بالاخره بعد از 8 سال دوباره آتیش‌بازی شروع شد. هر چند هنوز نمیشه این شلوغ‌بازی‌ها رو زیاد جدی گرفت ولی اینکه توی همه‌ی شهرهای کشور اتفاق افتاده و منحصر به تهران نیست٬ خودش قابل توجهه. سطوری که در ادامه میاد٬ تحلیل‌های جامعه‌شناسی این حقیر از اتفاقات دیروز و پریروز و پیش‌پریروزه. در مورد حوادث و اعتراضات امروز هنوز تحلیل خاصی از این حقیر ترشح نشده. چون حقیر از صپ تا حالا با یه سردردِ جامعه‌شناسانه و پیل‌افکن دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه. انشالاح در روزهای آتی اگه عمری باقی باشه و چوب تو جاهای خاص بدن‌مون نکرده باشند٬ با تحلیل‌های روز و دقیق و کارشناسانه در خدمت شما خواهیم بود. ماچ برشما باد٬ ماچ انقلابی و بدون تف. 

کیلیک چیلیک


از صحبت‌های والی خراسان گرفته تا توئیت‌هایی که بعضی از ارزشی‌ها نوشته بودند٬ میشه این احتمال رو منطقی دونست که جرقه‌ی این اعتراضات در مشهد علیه دولت مهندسی‌شده بوده. اما علی‌رغم میل تندروهای اصول‌گرا، این اعتراضات گسترده‌تر شد و از کنترل سازمان‌دهندگانش خارج شد و حالا متوجه خود حکومت هم شده. این عالمان بزرگ متوجه این موضوع نیستند که روحانی و دولتش آخرین امید مردم بودند و خیلی‌ها از روی ناچاری این دولت رو انتخاب کردند و اگر همچین گزینه‌ای نباشه٬ در وهله‌ی اول موجودیت خود حکومته که زیر سوال می‌ره.

جنس این شعارها رو نگاه کنید: «مرگ بر خامنه‌ای، آخوند باید گم بشه، ای شاه ایران برگرد به ایران، ما آریایی هستیم عرب نمی‌پرستیم، زن‌ها به ما پیوستند بی‌غیرت‌ها نشستند و غیره...» جنس این شعارها داد می‌زنه که این همون قشر ضعیف جامعه‌ست٬ همون مردم عادی که همیشه نادیده‌ گرفته میشن و این بار به واسطه‌ی فشارهای اقتصادی دارند آتیش زیر خاکستر رو به ما نشون میدن. این اعتراض‌ها از جنس اعتراض‌ طبقه‌‌ی متوسط و روشنفکر سال 88 نیست. واضحه که وحدت و انسجام گفتمانی نداره٬ فاقد رهبره٬ رابطه‌ای با با نخبگان سیاسی نداره. قیام پابرهنه‌هاست و چنین قیامی رو نمی‌شه با مذاکره حل و فصل‌ش کرد(به دلیل پراکندگی و آشفتگی خواسته‌ها). در همچین شرایطی٬ معمولا حکومت مستقر فرد یا افرادی رو برای آروم کردن اوضاع قربانی می‌کنه. وگرنه افزایش خشونت٬ این مدل اعتراضات رو تشدید می‌کنه. چون جمعیت فرودست معترض به شدت مستعد اثرگذاری پوپولیست‌ها، تعصب‌ها و خشونت‌گرایی بیشتر هستند.

همچنین بلاهتی که توی یه سری از این شعارها هست، به ما نشون میده که قدرت تحلیل و درک مسائل اجتماعی و سیاسیِ خیلی از مردم ما از ۴۰ سال پیش تا حالا تغییر خاصی نکرده. با شنیدن این شعارها یاد حرفی که رضا بابایی در مورد «استقلال‌‌طلبی کردها و شباهتش با آزادی‌خواهی ایرانیان دهه پنجاه» زده بود افتادم. حتما این لینک رو بخونید و مقایسه‌ش کنید  کلیییییک

۱ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 30 December 17 ، 21:02
شِـــ‌یدا ..

قهرمان داستان باید شبانه، پیش از طلوع، شهر را ترک می‌گفت و مأموریت بسیار مهمی را به انجام می‌رسانید. علی‌رغم خیالاتِ شما که قهرمان داستان باید مرد رشیدی باشد سوار بر اسبی سپید، قهرمان داستان ما جفت چشمانش لوچ بود و یک پایش لنگ می‌زد و بواسیر ناجوری هم داشت. در همان ابتدای راه، اسبِ بیمار و ضعیفش نیز زمین خورد و پای اسبش هم لنگ شد. اسب درد می‌کشید، کاری از دست قهرمان داستان ساخته نبود جز اینکه ناله‌های اسب را با بریدن سرش چاره کند. تیغ از  بند کمر باز کرد و به گلوی اسب گذاشت و شروع کرد به بریدن. تیغ کُند بود و فقط خرخره‌ی اسب را زخم ‌می‌کرد. حیوان ضجه می‌زد و به خود می‌پیچید. پشت سر هم چاقو را به گردن و کمر اسب فرو می‌برد اما زخم‌ها سطحی بود و نمی‌توانست جان اسب را بگیرد. تیغ تنها حیوان را زجرکش می‌کرد. برای خلاص کردن اسب چاره‌ای دیگر اندیشید. سنگ بزرگی برداشت و به سر اسب کوبید. یک‌بار، دوبار، سه‌بار ... ده بار. صورت اسب له شده بود و قهرمان داستان از نفس ‌افتاده، به صورت له‌شده‌ی اسب و سنگ و دست و ردایِ خونی خود نگاه می‌کرد. ناله‌های اسب اما سوزناک‌تر از قبل به گوش می‌رسید. قهرمان داستان که از اسب و اصل با هم افتاده بود، خشم خود را با تف کردن به روی اسب نشان داد و لنگان‌لنگان اسبِ نیمه‌جان را رها کرد و به راهش ادامه داد. فردای آن‌روز وسط بیابان برهوت، خودش نیز طعمه‌ی گرگ‌ها شد و با این گاوبازی‌هاش شاشید به داستان حماسی ما. خبر مرگش.

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 29 December 17 ، 16:15
شِـــ‌یدا ..

باز عاشقی مرا درنوردیده است. این مردِ زن‌پرست که من باشم، روزی ۱۷ مرتبه عاشق می‌شود. انگار مکانیسم فهم اینکه چرا فقط باید عاشق یک یا دو نفر شد را ندارد. علی ای و حال، اینبار عاشق اسمورودینکا شده‌ام. در ابتدا برایش توضیح دادم که ایران عراق نیست. ایران کشوری عربی نیست. ایران کلا هیچ گه خاصی نیست. ولی به هر حال با کشورهای اطرافش فرق دارد. هم جاهای خیلی گرم دارد، هم جاهای خیلی سرد. هم کوه و هم دریا.

 بعد برایش توضیح دادم که ما سیاه‌پوست نیستیم. چینی و هندی و منگل(مغول به انگلیسی میشه منگل) نیستیم. حتی برایش دو عکس فرستادم. یک عکس از دست‌هایم، یک عکس از پاهایم. برایش توضیح دادم که پوستم به آفتاب حساس است و به همین دلیل رنگ دست‌ها و پاهایم با هم متفاوت‌اند و کلا هر جا که تاحالا آفتاب خورده، با جاهایی که آفتاب نخورده، رنگش فرق دارد. البته بعد که به حرف‌هایم نگاه کردم، دیسکاور کردم که چرت و پرت گفته‌ام و در واقع جاهایی هست که تاحالا آفتاب نخورده اما نسبت به جاهای دیگری که آفتاب خورده، دارک‌تر است. مثل سوراخ‌های بینی و گوش و کون‌.

برایش توضیح دادم که ما هم شلوار جین و کت و شلوار می‌پوشیم و subway و BRT و election داریم. سر چهارراه‌هایمان، در خیابان‌هایمان دوربین داریم و زن‌هایمان روبنده ندارند و بعضاً خیلی هم اُپِن‌اند. معدودی از نظر ذهنی و عقلانی، و کثیری از نظر تحتانی. البته که کِلوز و قفل هم زیاد داریم. از مردهایمان چیزی نگفتم، مبادا آبروریزی بشود. از مادرقحبگی‌ها و دروغ‌های اپیدمی‌شده‌ در جامعه‌مان هم چیزی نگفتم. 

در عوض برایش گفتم که با شتر به این سو و آن سو نمی‌رویم و دهات‌ها و شهرهایمان پارک و چمن و علف دارد. هر چند که در آینده همه‌اش خشک می‌شود چون ممکن است خشک‌سالی شدیدتر بشود یا با آمریکا جنگ‌مان بشود و تحریم‌های خفن بشویم و نفت ‌و‌ گازمان به گوز خر بدل شود و نیروگاه‌های هسته‌ای و پالایشگاه‌هایمان با خاک یکسان بشود و کاخ‌هایمان کوخ بشود و مجبور شویم با شتر به این سو و آن سو برویم و ...



همینطور بحر روایت و بلاغت کلام را با هیجان درمی‌نوردیدم که احساس کردم مدتی‌ست اسمورودینکا هیچ نگفته. چندثانیه بعد کاشف به عمل آمد که اِپرنتلی اسمورودینکا یک ربات است و من تمام مدت با صفر و یک چت می‌کردم. 

۱۵ comment موافقین ۶ مخالفین ۰ 08 December 17 ، 00:09
شِـــ‌یدا ..

باید چشم‌ها رو گرامی‌ داشت به خاطر گزارش لحظه‌ها. باید سجده کرد به انسان، به خاطر اندوهِ بودن، و اضطراب رفتن. باید گلوی بچه‌ها رو با تیغ بوسید. باید اشک‌ها رو پاک کرد و بدن‌های مُثله‌شده رو کنار هم جمع کرد. باید آتیش بزرگی به پا کرد. باید اشک‌ها رو پاک کرد.


مرد خدا قلب رقیقی داشت. وقت‌هایی که مستغرق افکار خودش بود، هر چند دقیقه یکبار شونه‌هاش به لرزه می‌افتاد. از پشت سر که می‌دیدیش، نمی‌تونستی تشخیص بدی که لرزش شونه‌هاش به خاطر قهقه‌ست یا هق‌هق. حالتِ گرفته‌ی صورتش، مچاله بودن چشم‌ها و ابروها به هق‌هق دلالت می‌کرد اما از اونجا که ردّ هیچ اشکی روی صورتش دیده نمی‌شد، دلالت به هق‌هق‌ی این چنین شدید رو به کلی بی‌اعتبار می‌کرد.  با این حال وقتی منشأ این لرزش‌ها رو ازش جویا می‌شدی، مطمئن می‌شدی که ارتعاش شونه‌ها ناشی از قلب حساس مرد خدا بوده که به کوچکترین بهانه‌ای، فورانِ احساساتِ لبریزِ وی را منجر ‌می‌شده. 

مرد خدا اکثر ساعات روز خواب بود و روزی چندمرتبه به عالم رویا سرک می‌کشید. توی خواب‌هاش بارها و بارها با بچه‌ها روبه‌رو می‌شد. بچه‌هایی که با نگاه خیره به تیغ، از دست مرد خدا می‌گریختند و در حال تقلا برای فرار، گلوی نازک و لطیف‌شون با تیغ پرپر می‌شد. مرد خدا با دست و رَدای خونی بر فراز گورهای دسته‌جمعی پرسه می‌زد و به خاطر قلب رقیق و احساسات لبریزی که داشت، مدام شونه‌هاش در حال لرزیدن بود. و این بار به خاطر غلظت وافر رویدادها در عالم رویا، بی‌وقفه اشک می‌ریخت. رویاهاش همیشه با بریدن سر یه بچه‌ی وحشت‌زده شروع می‌شد و با فریادهای پر از خشمی که در حال بالارفتن از یه ساختمون مخروبه -مثل رایشستاگ- می‌کشید، به پایان می‌رسید. 


من؛ همیشه واسم سوال بوده که این حجم توحش و خشونت توی رویاهای یه آدم گوگولی مگولی و جوجو مثه من چیکار می‌کنه. آیا این نشانه‌ی ظهور هیتلری دیگر نیست؟ 

پیتر؛ آخه مالِ این گه‌خوریا نیستی شما. اگه همه‌ی انرژی‌های گندیده و سرکوب‌شده‌ت رو هم آزاد کنی، چیزی بیشتر از یه بچه‌بازِ دله‌دزدِ کریه‌المنظر نمی‌شی.

من؛ کریه‌المنظر دیگه چرا؟

پیتر؛ چون توی فیلما بچه‌بازها و دله‌دزد‌ها رو کریه‌المنظر می‌سازند‌.




**فکر کنم متن اشکال نگارشی داره و من بلد نیستم چجوری رفعش کنم**

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 December 17 ، 00:09
شِـــ‌یدا ..


اینجا شهر لیورپول انگلیسه. این اراذل جمع شدند تا توی یه امر خیر که بانی‌ش جیمز میلنر(یه فوتبالیست انگلیسی) هست، مشارکت کنند. به تفاوت لباس زن‌ها و مرد‌ها دقت کنید. تفاوت میزان لباسی که پوشیدند رو در نظر بگیرید. واسه من قابل درک نیست که چطور دو تا آدم در یک مکان واحد اینقدر متفاوت لباس پوشیدند و هر دو راحت‌اند. منطق من میگه اینجا یا زن‌ها باید سردشون باشه، یا مردها باید گرمشون باشه. 
در عین حال این موضوع در اکثر کشورهای دنیا چیز کاملا بدیهی‌ایه و این تفاوت در لباس پوشیدن برای هیچکس خنده‌دار یا عجیب نیست. لباس مجلسی و رسمی مردها و زن‌ها همینه که می‌بینید.

 آیا در توصیف این وضعیت پیچیده نکته‌ای وجود داره که بر چشمان زیبای من پوشیده مونده باشه؟ 
از شما مخاطبین میلیونی خودم خیلی عاجزانه و متکبرانه درخواست دارم اگر نکته‌ای هست که من بهش توجه نمی‌کنم، منو روشنم کنید. اجرتون با مقام معظم رهبری انشالاح.
۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 28 November 17 ، 13:18
شِـــ‌یدا ..

اگر چه به طرز احمقانه‌ای توی توهماتِ خودم زندگی می‌کنم، ولی اصلاً خوش ندارم درگیر توهماتی که دیگران واسم‌ می‌سازند بشم. دیدن فیلم و تصویر من رو گاهی به وحشت می‌ندازه. احساس می‌کنم کنترلی دست من نیست. ولی در مورد «متن» احساس کنترل بیشتری دارم. منم که ریتم رو تند و کند می‌کنم. چیزی روی سر من هوار نمی‌شه. خیلی بیشتر می‌تونم به پیچیدگی‌هاش اشراف داشته باشم. این‌ها احساساتمه که می‌تونه خودش یه جور توهم باشه. اینکه به متوهم ‌بودن ِخودم آگاهی دارم، در درجه‌ی اول می‌تونه کورسوی امیدی باشه برای آینده‌‌ای خیلی دور. اما بی‌ثباتی و بی‌اعتباری فکرها و احساسات رو هم در درجه‌ی دوم به دنبال داره.

این آدمِ متوهم، با رسانه‌ها ارتباط خوبی نداره. چون از اینکه ذائقه و سلیقه‌م واسم طرح بشه می‌ترسم. البته، این حساسیت هرگز منطقی نیست، چون خواه‌ناخواه ذهن و چشم خامِ من، خیلی قبل از اونکه این موضوعات واسم مطرح بشه، آشغال‌هایی که جامعه و رسانه‌‌ها به خوردش دادند رو نشخوار کرده. و این واقعاً نا امیدم می‌کنه. همینکه اصلا نمی‌دونم چیزی که دوست دارم، ماحصل چه فرایندی بوده. واقعیه یا نه. شاید دارم در مورد زیبایی حرف می‌زنم.

هر آدمی که کمی کنجکاوی داشته باشه و دچار یبوست مغزی هم نباشه، توی یه برهه‌ای از زندگیش با پورن رو‌به‌رو شده. مشکل من با این صنعتِ خیس چندتا شاخص کلی داره. اول توهماتیه که ازش ساطع میشه و دوم سلیقه‌ای که طرح می‌کنه، سوم اینکه گاهی حس می‌کنم درکم از زیبایی، متفاوت از اون چیزیه که به عنوان زیبایی معرفی میشه‌. جمله‌ی آخر می‌تونه به اندازه‌‌ی یه پست جداگانه حرف داشته باشه. 



از کتاب پرتوی در چشمی مردانه

نوشته نانسی هوستون

ترجمه از؛ نیشابور

نانسی: در پورنوگرافی، فردیت زن در نظر گرفته نشده، کسی پشت آن نیست. نه زنان و نه مردان. مکانیک‌هایی خالص هستند. آیا این است تفاوت بزرگ؟

ژ: بله، اما این واکنش  را در برابر هر عکس صاف و تراشیده‌ای می‌توان داشت، در مد، در تبلیغات، آن‌جا که زن به عنوان شیء است، یا صورتش را نشان می‌دهد.... از لحاظ فرهنگی، یک زن که فوق‌العاده آرایش کرده  و عکس‌اش را گرفته‌ایم، خیلی شیک، اعتبار بیش‌تری پیدا کرده، اما در هر حال به مقام شیء پایین‌اش کشیده‌ایم. تصمیم گرفته‌ایم که از شخصیت‌اش چیزی دانسته نشود، آ‌ن‌چه را که نمایندگی می‌کند، که هیچ جز کمال‌اش از او  نپذیریم، که ناکمالی‌اش را پاک کنیم. و روزی که کمال‌اش بی‌اعتبار شد، می‌اندازیم‌اش در آشغال‌دانی. تمایلی کاذب برانگیخته می‌شود، و به آن‌هایی که می‌چشند، طعمی از نوع لذت خواهد داد....بی‌پایان، چون‌که بی‌ذات.  تنها توهم است،  خواب‌کننده.  مثل این تصویر زن مطلوب شده و آرمانی.  چون قانونی زیباشناسانه. اما نمی‌توان طولانی مدت  نگاه‌اش داشت چون تنها مدت کوتاهی فایده دارد، باید یکی دیگر را نگاه کرد و یکی دیگر و باز یکی دیگر. تبدیل می‌شود به اعتیاد. مثل الکلیسم عمل می‌کند، اعتیاد به مواد مخدر، یا اعتیاد به قمار. بیش‌ترخواهی است، باز بیشتر باید و در عین حال بی‌رضایتی....


نانسی: به نظر تو این نیاز مردها به نگاه کردن به زن از کجا می‌آید؟

ژ: متخصصین به‌تر از من خواهند گفت، اما من گمان می‌کنم که به بقای بشر مربوط است. نقطه حرکت است، باید که خوب کار کند تا بقای بشر ادامه پیدا کند. بچه درست کردن. مسئله این است که استعداد و آمادگی به نگاه کردن زن، به مردها این سهمِ وامانده‌ی اعتیاد و وابستگی به تصاویر خواهش و خواستن را می‌دهد.  قبلا فقط در محافل و فضای اشرافی  بود که امکان تکثیر تجربه‌ی خواهش شهوانی را به مرد می‌داد. حالا دمکراتیزه شده...  و چون ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که بازیافتن علامت‌ها و نشانه‌ها دشوارتر شده- چون برخورد و تلاقی با نیازهای بنیادی کم‌تر شده، مسکن و خوراک. ناراحتی خود را با این چیزها برطرف می‌کنیم،- و کارگر نمی‌افتد، و باز بیش‌تر باید، بیش‌تر و بیش‌تر. این است تفاوت مرد و زن. مرد در ساختار روان‌شناسانه‌اش در این رفتار وامانده‌تر است. در او خوب عمل می‌کند، نزد زن خوب عمل نمی‌کند.


نانسی: تو می‌خواهی بگویی که زن‌ها  کم‌تر تابع چشم‌اند؟

ژ: بله من اگر نقاشی را چون ابزار نداشتم، هنر را،  اگر مردی بی‌تعلیم بودم، فکر می‌کنم که خیلی زود همین می‌شد..... چون‌که به چیزی دیگر دست زدم، زود حس کردم که جالب نمی‌تواند باشد و باید همان‌جا توقف کنم. اما اگر کاری رضایت‌بخش نداشتم و حوصله‌ام سر می‌رفت و ملول می‌شدم، نمی‌دانم چگونه می‌توانستم مقاومت کنم.... این عنصر فیزیکی و روان‌شناسانه‌ی ما مردهاست. می‌توان گفت: ببخشایید مرد بودن‌مان را.

                                             

نانسی: به نظر تو تفاوت میان یک تابلوی نقاشی برهنه و تصاویر پورنوگرافی چیست؟

اش: پورنو گرافی به دید من مربوط است به ابداع عکاسی. مطمئن هستم که منطقه‌ خاکستری‌ای وجود دارد، اما من نقاش‌هایی واقعا تکان دهنده نمی‌شناسم. این اواخر نقاشی‌های ژاپونی زیاد نگاه کردم....بعضی‌هایش خیلی جسورانه است، اما هیچ‌کدام به نظرم پورنوگرافی نمی‌آید. وقتی به پورنوگرافی در انترنت فکر می‌کنم برای مثال- به خودم می‌گویم مثل فست فود، مک دونالد می‌ماند. این شرکت‌ها همه می‌دانند که اگر تو غذای ارزان و سریع و آماده  درست کنی، مردم گرسنه می‌ریزند دکان شما،  و ناگهان در امریکا با مردمان چاق و ناسالم روبه رویید... پورنوگرافی هم همین است. مردها چه میل دارند؟ پس زن‌ها می‌روند و به خودشان سیلی‌کن تزریق می‌کنند و مرد ها هم ویاگارا.  و دوربین به آلت مردانه که می‌رود و می‌آید نزدیک می‌شود...... برای من فست فود است. درست است میلیاردها از این تصاویر بر وب هست. به اندازه‌ای غیر قابل تصور. و چیزی که من نمی‌فهمم این است که چرا همه همان می‌کنند. حتی خلاقانه هم نیست. وقتی یکی همه زندگی‌اش پورنو می سازد، وقتی به مصاحبه‌های با این یاروها را گوش می‌کنیم، اغلب به نظر نانجیب و زشت می‌آیند، بنابراین فیلم‌های نانجیب و زشت می‌سازند. کارگردانان بزرگ- حتما یکی باید باشد  که فیلم اروتیک بزرگی ساخته، من که نمی‌شناسم.  برای جوانان دوران ما مسئله‌ای واقعی‌ست! وقتی من بچه بودم، مجله پلی‌بوی موهای آلت زنانه را نشان نمی‌داد. وقتی دوازده ساله شدم pent-bouse شروع به نشان دادن کرد. برای من برق گرفتگی بود، گمان کردم که آسمان گشوده، نه تنها ران‌ها! حالا به پسرم فکر می‌کنم... ما با هم هرگز حرف نزده‌ایم اما غرق در این تصاویر‌اند. نمی‌دانم چه به سر زندگی سکسوآل‌شان می‌آید....


نانسی: بله مشکل می‌تواند اثری نداشته باشد وقتی به دیدار زنان واقعی می‌روند. برخی از پسران امروز پورنوگرافی را با شیشه شیر خورده‌اند. انترنت تنها و اصلی‌ترین تعلیم و تربیت سکسوالیته آن‌هاست. در هشت و نه سالگی، قبل از ابتدای یک تجربه رابطه شخصی، فیلم‌ها را می‌بینند با تجاوز، اجبار  و همینطور تا به آخر.... برای بعضی این حرکات  و رفتار آنقدر پیش‌وپا افتاده می‌گردند که در تجاوزهای گروهی شرکت می‌کنند  و نمی‌فهمند چه ایرادی به آن‌ها گرفته می‌شود.

آر: من راه‌حل را نمی‌دانم، چرا که نمی‌توان سانسور را تجویز کرد. شاید که باید برای سکسوآلیته هم جنبش معادل slow food را آفرید.

نانسی: اگر در مدرسه کلاس‌های اتود برهنه را در راهنمایی و دبیرستان اجباری کنیم شاید پادزهری باشد در مقابل پورنوگرافی.

اش: بی‌شک. چرا که پورنوگرافی به صورت اتوماتیک، چیزی است که باید پنهان باشد. اما این جا زنی هست که واقعا در مقابل تو برهنه است و تو نه تنها حق بلکه تکلیف  به نگاه کردنش داری و خوب نگاه کردن‌اش را، تا نقشی متعادل تولید کنی.... تو واقعیت کپل‌هایش را نگاه می‌کنی، پستان، لب‌ها، مچ.... یا دم آدم را....مسلما پیش‌رفتی خواهد بود وگرنه یا پورنوگرافی یا هیچ.


در مجموع، پورنوگرافی، چون هنر اروتیک از عهد باستان، فانتاسم مذکر را  منعکس می‌کند، که متنوع هستند اما دو تای آن به صورت نظام‌بندی شده اگر نگوییم وسوسه‌گرایانه‌ای پشت سر هم می‌آیند.

اولین فانتاسم: «مردیتی» شکست ناپذیر و خستگی ناپذیر. می‌توان از آن نتیجه گرفت که قبل و بعد از ابداع  ویاگرا، مردان از بابت این «محل» نگرانی داشتند،  و در خیال خود خویش را با مردانی قهارتر مقایسه می‌کردند، در نقش‌دیوارهای بمبئی، مثلا، مردیت پیروزمندانه نه به وسیله مردم معمولی شهر  بلکه به وسیله پیگمه‌ها و ساتیرها مجسم شده.

دومین فانتاسم:‌ جسم زنانه، جوان حتی خیلی جوان، تقدیم شده، شهوانی، تحریک‌آمیز و قابل‌تحریک. از این هم می‌توان نتیجه گرفت که زنان واقعی اغلب کم‌تر آماده لذت‌جویی هستند تا زنان خیالی.

من از آن‌هایی هستم که معمولا مهر احترام بر نقاشی می‌زنم و در مورد پورنوگرافی تردید دارم اما....مرز این دو کجاست؟ در این چون در آن، می‌توان  جسما از تصویری که با ما حرف می‌زند متآثر شد، از تصویری که به سراغ ما می‌آید...........ایرینا یونسکو، خود او نتیجه زنا میان مادر و پدربزرگ‌اش ادعای هنر دارد، اما زندگی دخترش اوا را بر باد داده با عکس از او گرفتن از سن شش سالگی در پز‌هایی شهوانی، با فروش‌شان  به کلکسیونرهای پول‌دار: داستانی است که فیلم مای لیتل پرنسس روایت می‌کند....


آیا تنها مسئله طبقه یا گروهی اجتماعی‌ست؟ مردمان کم‌تر دانا بیش‌تر به سراغ انترنت می‌روند به جستجوی تصاویر داغ؟ یا این به ساعت و به وقت بستگی دارد: همان مرد می‌تواند روز از نقاشی و شب از پورنو تغذیه کند؟ هر کس هیجان‌اش را جایی که بتواند می‌جوید؟

به نظر من آنی لوکلر است که در نوشته‌اش به نام مردان و زنان نگاشته در سال ۱۹۷۶، به‌تر متوجه این تفاوت شده است: هنر محلی برای اسرار باقی می‌گذارد، پورنوگرافی نمی‌گذارد. «می‌گویند جسارتی بزرگ است و آزاد‌سازی، می‌گویند خوک‌ها چاق و چله می‌شوند و این پیش‌رفت است. پایان گناه و شرم، که تابوهای کهن لذت و کام را هجوم برده‌اند   ............ اگر خلوت بشکند، اگر راز به قتل برسد، سر و پنهان و درون، سیاهِ آغاز و پایان، خون غلیظ امعاء،  احشای جهان، فاجعه است. برون، برون نیست دیگر، هیچ هیچ نیست دیگر.  و در بی‌معنایی افتادن است، در جنون، در بی‌صدایی، ناممکن،  نافکر، ناخواستن. هیچ خواهد بود. باز از نو هیچ. کائو. ظلمات.»

 وقتی از زیبایی حرف می‌زنیم، نباید به اندازه خواستن سکسوآل پایین کشیدش، حتی وقتی زیبایی زنانه‌ای‌ست که مردی دریافت کرده. زیبایی همیشه یعنی رفتن به آن سوی آینه.


ژ می‌گوید: همه عکس‌های پورنوگرافی، نرم و آتشین، می تواند چیزی جذاب داشته باشد در زمانی خیلی کوتاه. فرای اندیشه‌ای که می‌توان از چیستی این استفاده داشت، تن است که واکنش نشان می‌دهد. متوجه شده‌ام که اگر تصاویر پورنوگرافی جلو چشم‌ام رژه رود، بی‌تفاوت باقی نمی‌مانم - چیزی را بیدار می‌کند، صادقانه نخواهد بود اگر بگوییم که اثری نمی‌گذارد - اما اگر مکثی کنم، این اثر موقتی خواهد بود و خیلی زود بی‌فایده و خاصیت.

برهنه نقاشی شده عنصری دیگر دارد، ارز‌ش‌اش، ارزش نقاشی است. اگر نقاشی خوبی نباشد، مدل خوبی است و ارزش‌اش خیلی طولانی نخواهد بود. معلمی داشتم وقتی سیزده چهارده ساله بودم، او به ما نقاشی‌های رنسانس و بعدها را نشان می‌داد. به ما می‌گفت: خطاب به پسرها، می‌فهمم که در این سن و سال ، دوست دارید زن لخت ببینید، در نقاشی نگاهشان کنید. نقاش اگر نقاش باشد رابطه درست را با موضوع برقرار می‌کند.

۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 08 November 17 ، 02:08
شِـــ‌یدا ..


مقدمه
 حین دیدن فیلم(رگ خواب) گاهی با کوکب یه چیزی می‌گیم و می‌خندیم، گاهی من چشمام بسته میشه و به خاطر بی‌خوابی‌های این چند روزه چُرت می‌زنم. در هر صورت هیچ توجهی نمی‌تونم به فیلم داشته باشم. این در حالیه که کوکب این فیلم رو قبلا دیده بوده و حالا صرفا برای آوردن من اومده ببینه. بعد از فیلم، هوای خنکِ عصر خواب رو از سرم می‌پرونه. من دارم این نوشته رو با چندماه تأخیر می‌نویسم. منظور از هوای خنک عصر، عصر یه روز گرم تابستونیه. سه‌شنبه‌ست و چارباغِ بدون ماشین فضای قشنگ و آرومی پیدا کرده. کلی بچه‌ی کوچیک وسط خیابونِ سنگ‌فرش‌شده با اسکیت و دوچرخه و کالسکه تاب می‌خورند. مردمی که کنار خیابون و پیاده‌رو غذا و خوراکی می‌خورند. از توصیف رقص برگ‌ها به دست نسیم خودداری می‌کنم چون مدتهاست که بشر عن این توصیف رو درآورده. اولین باره که این آرامش توی یه فضای شهری به چشمم میاد. شهرهای ما از نداشتن همچین فضاهای آرومی رنج می‌برند. کوکب مدام در حال حرف زدنه. کوکب اسمش کوکب نیست. یه دخترِ زشتِ فقیرِ روستایی هم نیست. برعکس، یه دختر خیلی لوس و
نازپرورده ست. توی این متن اسمش رو به کوکب تغییر دادیم تا برینیم به این ذهنیت پوچ.

نویز
موضوع حرف‌های کوکب بیشتر در مورد نقاشی و معماری و گالریه. معمولا اول حرف‌هاشو می‌فهمم ولی بعد از چند جمله دیگه نمی‌فهمم چی میگه. نمیشه بهش گوش کرد. صداش بیش از حد یکنواخته. حرف زدنش سریعه و فراز و فرود نداره و ناخودآگاه باعث میشه به حرف زدنش بی‌توجه باشی. ضمن اینکه من تمایل زیادی به شنیدن در مورد نقاشی و معماری و گالری ندارم. توی میدون، به بچه‌هایی که گل‌کوچیک بازی می‌کنند نگاه می‌کنم و با حسرت بهش میگم؛ «چقدر من تو کوچه‌ پس‌کوچه‌ها بازی می‌کردم وقتی بچه بودم». کوکب بازوم رو میکشه و میگه «جلوتو بپا». درشکه با سرعت نسبتا زیادی از کنارم رد میشه و با دور شدنش، صدای تلق‌تلق برخورد نعل اسب با سنگ‌فرش‌‌ ضعیف و ضعیف‌تر میشه.

پسرک دستفروش
 میریم کنار حوضِ وسط میدون می‌شینیم. حالا موضوع حرف‌های کوکب معیارهای زیبائیه. دو تا کفتر عاشق آستین شلوارهاشون رو بالا زدند و کنار حوض قدم می‌زنند. چندتا بچه هم وسط حوض آب‌بازی می‌کنند. دوتا دخترِ داف‌مسلک با بک‌گراند عالی‌قاپو از همدیگه عکس می‌گیرند. هزارتا عکس با پوزیشنای مختلف؛ ایستاده، نشسته، با لب‌های غنچه، دست به کمر و از همین ادا اطوارایی که قراره باهاش پدرِ پسرایِ پدرسوخته رو در بیارند. چه خیالی، چه خیالی.
 یه پسر دستفروش ۷-۶ ساله میاد جلوم وایمیسه و یه لواشک میذاره تو دستم٬ میگه؛ بِخَر. من فقط بهش نگاه می‌کنم و پیرو بحث‌ زیبایی‌شناسی‌مون از کوکب می‌پرسم؛ الان به نظرت این(پسر دستفروش) خوشگله؟ کوکب میگه نه. میگم: ولی به نظر من خیلی خوشگله. پسره دوباره میگه؛ «تورو خدا یه لواشک بخر... دو تومنه». به کوکب میگم؛ «به نظرت این(پسر دستفروش) خدا نیست؟» کوکب می‌خنده و میگه؛ «نه‌، نیست.»
 پسر دستفروش که تاحالا به عمرش همچین حرفایی نشنیده، یه بار دیگه بی‌حوصله بسته‌ی لواشک رو تو دستم تکون میده و ازم میخواد که بخرمش. احتمالا هیچکس تاحالا بهش نگفته بوده "خدا". قطعا در آینده هم کسی بهش نمیگه. در جواب اصرارش برای خریدن جنسش میگم؛ «نه عزیزم». پسره هم بهم چندتا فحش میده و میره. کوکب خنده‌ش میگیره و میگه «چقدر حوصله داری که می‌تونی اینارو تحمل کنی. من اگه باشم، همون اول سرش داد می‌کشم تا بره و بهم پیله نکنه».
 به همین مناسبت خاطره‌ی زورگیری کردنمون از یه گدا رو واسش تعریف می‌کنم؛{یه بار با پیتر داشتیم راه می‌رفتیم که یه گدا ازمون خواست بهش پول بدیم و ما به جای پول دادن، بهش پیله کردیم که نصف پولایی که کاسبی کرده رو رفاقتی ببخشه به ما. و گداهه قسم می‌خورد که هیچی کاسبی نکرده. ما هم تهدیدش کردیم که به زور جیب‌هاشو می‌گردیم. گداهه که فهمیده بود ما خل‌وضعیم، شروع کرده بود به فرار و منم به دنبالش می‌دوئیدم و پیتر نشسته بود رو زمین و از خنده ریسه می‌رفت}.
کوکب با خنده میگه؛ «شما دوتا جزو احمق‌ترین آدمایی هستید که من تو عمرم دیدم». میگم «مگه بده احمق بودن؟» میگه «شاید، گاهی».


سلطان احساس[Fart]
چند ثانیه سکوت می‌کنیم و دوباره کوکب حرف زدن رو از سر می‌گیره.
 حرفش رو قطع می‌کنم و می‌گم؛
- تو دوست داری بدون وقفه حرف بزنی.
+ آره، وقتی با کسی احساس راحتی کنم، مخش رو می‌خورم از بس حرف می‌زنم. و برای تو شدیدتر هم هست.
- چرا من؟
+ وقتی به آدما نزدیک میشی، با حرفاشون زخمی‌ت می‌کنند. با نیش‌ها و قضاوت‌هاشون. اما تو خار نداری. فقط گوش می‌کنی. میشه با خیال راحت حرف زد برات. البته این قضاوت نکردن و هیچی نگفتنت بعضی وقتا باعث میشه مثه مجسمه و جنازه به نظر بیای.
- البته شخصاً همچین حسی نسبت به خودم ندارم. اتفاقا خیلی احساس زنده بودن می‌کنم و اگه مسخره‌م نمی‌کنی، فکر می‌کنم آدم خیلی احساساتی‌ای هستم.
+ خب احساساتت زیادی درونیه. برای خودت زنده‌ای، اما واسه بقیه شبیه مجسمه می‌مونی.
- باید احساساتم رو واسه بقیه بیان کنم؟
+ بیان هم کنی، واسشون گیج‌کننده و خسته‌کننده‌ست.
- دقیقا٬ منم به همین دلیله که هیچی نمیگم‌.
+ خب، به هر حال، هر چی. هر غلطی می‌خوای بکن. فقط بذار من راحت حرفامو بزنم و هی حرف زدنم رو قطع نکن.
من چپ چپ به کوکب نگاه می‌کنم و میگم؛ باشه کوکب جان.
کوکب با عصبانیت میگه؛ کوکب عمه‌ته‌‌.

مؤخره؛
کوکب از اسم کوکب متنفره. و من توی این متن، ۲۳ بار با عنوان کوکب( با این یکی شد ۲۴ بار) ازش یاد کردم.

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 01 November 17 ، 12:59
شِـــ‌یدا ..
چندوقت پیش داشتم بعضی از چیزای بدردنخور آرشیو اینجا رو مرور می‌کردم٬ که رسیدم به این پست بدردنخور: کلیک
از آگوست 2016 که این رو نوشتم تا حالا٬ تغییرات جالبی داشتم. اون زمان روزی حداقل 2 ساعت شعر می‌خوندم. و انقدر ذهنم به این کار تمایل داشت که توی مکالمات روزمره هم مدام از شعر استفاده می‌کردم. به طور کلی یه حال خیلی ملنگی داشتم. شعرها رو توی گوشی تایپ یا کپی می‌کردم با دسته‌بندی‌های خاص. تمایل به شعر یه نشونه‌ست از فضای ذهنی یه آدم.
حالا بعد از چندماه٬ هرگز وقت صرف شعر خوندن نمی‌کنم. هیچ شعری هم حین مکالمات روزمره به ذهنم نمیاد و حتی از خوندن شعر لذت هم نمی‌برم. درکش نمی‌کنم. خوندن یا گفتن شعر به واسطه‌ی یه ذهن هپروتی(کاش کلمه‌ی بهتری پیدا می‌کردم) امکان‌پذیر میشه. و حالا٬ خبری از اون ذهن خلاق نیست. برای درک زیبایی و ظرافت یه استعاره به یه ذهن حساس و در عین حال فارغ نیازه که فعلا ندارمش.

قطعا یه روزی دلم واسه اون حال و هوا تنگ میشه. ولی خب٬ حالا تا اطلاع ثانوی مجبورم به جای خرامیدن روی ابر‌های خیال٬ روی سنگ‌فرش پیاده‌رو راه برم و حواسم به جلوی پام باشه و همزمان توی ذهنم حساب کنم که دو دو تا میشه چندتا؟
۸ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 21 October 17 ، 19:42
شِـــ‌یدا ..

عاشقتم؟ نمی‌دونم، فکر نمی‌کنم. دوستت دارم؟ نمی‌دونم. من معنی یه سری کلمات رایج رو بلد نیستم. باید از سوالای ساده‌تر شروع کرد. مثلا؛ «آیا دوست دارم ببینمت؟» قطعا. آیا دوست دارم فقط مال من باشی؟ نه٬ هرگز. اینم از همون حرف‌هاست که هیچوقت نفهمیدم. اگه تو نباشی می‌میرم؟ نه. ولی اگه تو باشی، شاید همه چیز بهتر باشه. با کلمه‌ی «شاید» مشکل داری؟ متاسفانه مهم‌ترین رکن جمله‌ی من همین کلمه‌‌ست. آیا می‌خوام تا آخر عمر کنار هم باشیم؟ هرگز. می‌خوام تا هر جا که بتونیم از «کنار هم بودن» خوشحال باشیم، کنار هم باشیم. نکنه می‌خوای بگی این فرار از مسئولیت‌پذیری و به نوعی لاابالی‌گریه؟ نه، به نظرم این عین مسئولیت‌پذیری و احترام به دیگریه. نگو که اینطوری هیچ چیز روی هیچ چیز بند نمی‌شه. اصلا مگه اساس زندگی اینطور نیست؟ 

 من نمی‌دونم عشق یعنی چه و حالا هم در مورد عشق حرف نمی‌زنم. در مورد چیزی حرف می‌زنم که نمی‌دونم چیه. باید از کلمه‌های معمولی‌تری استفاده کنم. شاید بشه گفت؛ احساس خوبِ ساده‌ای از با هم بودن.

 من به تنهایی خودم آگاهم. و این تنهایی همیشه حفظ میشه. قرار نیست با این دوست داشتن تنهایی کسی پر بشه. که حداقل من اجازه نمیدم کسی این تنهایی بزرگ رو با هیاهوی غریزه خدشه‌دار کنه. چون چیزهای زیادی در مورد ارزشش شنیدم. برای فرار از وحشت تنهایی به عشق سرک نمی‌کشم. همیشه سعی کردم از این آلترنتیو{تنهایی- دوست داشتن- تنهایی} دوری کنم. اما شیخ گفت چیزهای پیچیده‌تری از تنهایی وجود داره. مثلا؛ دوست داشتن برای رهایی از اضطرابِ بودن. فکر اینجاشو نکرده بودم. باید یه سری چیزها رو دوباره مرور کنم.

عاشقت هستم؟ نمی‌دونم. دوستت دارم؟ نمی‌دونم. من هنوز معنی خیلی چیزها رو نمی‌دونم. 


۴ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 16 October 17 ، 01:22
شِـــ‌یدا ..

طبقه‌ی ما همین دو واحد رو داره. صدای در آسانسور و پیچیدن کلید توی در راحت به گوش همسایه می‌رسه. صبح جمعه اهل بیت عازم سفر بودند. زنگ در زده شد. همسایه‌ی روبه‌رویی بود. گفت که امروز تولد پارسائه. معذرت خواست که سر و صدا زیاده و از والده دعوت کرد که توی این جشن باشکوه شرکت کنند. همزمان والده هم معذرت‌خواهی کرد که به خاطر بستن بار سفر نمی‌تونند توی این جشن باشکوه شرکت کنند. خانم همسایه پرسید که آیا میز بزرگ دارید؟ والده گفت داریم. میز بزرگ‌مون رو نیاز داشتند و بردند. نکته‌ای که در این پست حائز اهمیت هست٬ اینه که همسایه‌مون فهمید اهل بیت عازم سفر هستند و من عازم نیستم.


 جمعه ظهر زنگِ در زده شد. آقای همسایه بود٬ از غذای مهمونی‌شون آورده بود. سینی رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟ در رو که بستم٬ نگاهم به سینی غذا معطوف بود٬ که گرم بود. چند ثانیه بعد دوباره زنگ در زده شد. اینبار خانم همسایه بود. با یه کاسه‌. گفت از بس اینا(مهموناشون) شلوغ می‌کنند٬ یادش رفته برنج زرشک و زعفرونی بریزه. توی کاسه برنج زرشک و زعفرونی بود. کاسه رو گرفتم و دوباره تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟

 شنبه صبح زود که رفتم از خونه بیرون٬ ساعت 4 عصر برگشتم و بلافاصله بعد از لباس عوض کردن و خوردن دو تا هلو و یه سیب٬ دوباره از خونه رفتم بیرون. شب ساعت 12 برگشتم٬ لخت شدم٬ دراز کشیدم روی تخت و بلافاصله زنگ در زده شد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم لب در. دوباره خانم همسایه بود. یه زن 30 - 40 ساله٬ یه مقدار کوتاه قد٬ با چشم‌های عسلی یا شاید هم سبز. سینی به دست پشت در منتظر بود. به کیک تولد توی سینی اشاره کرد و گفت از دیروز تا حالا هر چی اومدیم زنگ خونه‌تون رو زدیم٬ نبودید. کیک  مال دیروزه. گفتم بله٬ زیاد خونه نبودم. سینی رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟ 

امشب ساعت 12 رسیدم خونه.  لباس‌هامو نصفه کنده بودم که زنگ در زده شد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم پشت در. آقای همسایه بود. با چشم های پف کرده و لبخند. گفت: خب یه خورده زودتر بیا خونه که غذا از دهن نیفته. خندیدم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟



حالا سینی رو گذاشتم روی میز٬ کنار ظرف‌های قبلیِ غذاهایی که آورده بودند. امروز عصر داشتم به این فکر می‌کردم که ظرف‌هاشونو چجوری پس بدم؟ در حالت معمول٬ وقتی اونا یه چیزی میارن واسه خونه‌ی ما٬ والده هم ظرف‌ها رو با یه چیزی پُر می‌کنه و پس‌ میده. ولی در شرایط بحرانیِ فعلی٬ من نه حوصله‌ی درست کردن چیزی رو دارم(نه عرضه‌ی پختن چیزی رو). 

به ذهنم رسید که یه کادو واسه تولد پارسا بگیرم. ماجرا رو با عکس واسه پیتر شرح دادم. پرسیدم واسه یه بچه‌ی 5 ساله که مطمئن نیستی واقعا 5 سالش باشه٬ چی میشه خرید؟ پیتر گفت: «دیگه مثه قدیما نیست. بچه‌ها یه تبلت دارن و تمام. براش یه بسته اینترنت بفرست حال کنه». ازش خواهش کردم که از جلو چشمام خفه شه با این پیشنهاد دادنش. 





+ بعد از مدتها تصمیم گرفته بودم که اینبار وقتی حالم از خوردن {بیسکوئیت و الویه‌های نامی‌نو و تخم‌مرغ و غذاهای آماده} به هم خورد، تنگ کنم و یه مقدار آشپزی یاد بگیرم. اما فعلا پروژه بدجوری زمین‌گیر شده و مسئله‌ی تنگ‌کردن به محاق فراموشی سپرده شده.

+ما ۷-۸ ساله که همسایه‌ایم و مسافرت‌رفتن اهل بیت و تنها زندگی کردن من توی این خونه همیشه یه چیز رایجی بوده. ولی هیچوقت اینطور نبوده که واسه من چیزی بفرستند. با توجه به اینکه این وضعیت(تنها در خانه) ممکنه تا ۱۰-۱۵ روز دیگه ادامه داشته باشه، آیا همسایه‌مون می‌خواد در روزهای آتی هم به شیوه‌ی این چندروز عمل کنه؟ چرا زحمت می‌کشه آخه؟

۱۵ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 10 October 17 ، 00:44
شِـــ‌یدا ..

دیشب بهرام رادان و سردار رادان و مسعود رایگان و افسانه‌ بایگان اومده بودند پشت در اتاقم و گیر داده بودند که پاشو. منم حرص می‌خوردم که آخه اینا منو چیکارم دارند؟ چرا اصرار دارند بیدارم کنند؟ 

آخرش بیدارم کردند ولی وقتی در اتاق رو باز کردم، دیدم هیچکس پشت در نیست. دوباره خوابیدم. اینبار مهدی- پسرِ پسرعمه‌م- رو دیدم که نشسته بود یه گوشه و گریه می‌کرد. بار آخری که دیده بودمش، یه بچه‌ی کوچولوی ۴-۵ ساله بود. اما دوهفته پیش که عکسش رو دیدم، با یه مرد بزرگ و بالغ(۱۴ ساله‌ی ریش و پشم‌دار) رو‌به‌رو شدم و از شدت تعجب واژگون شدم. حالا در هیئت همون بچه‌ی ۴ ساله‌ی کوچولو داشت گریه می‌کرد. منو که دید بغضش ترکید و اومد بغلم. گفتم چی شده عزیزم، چرا داری گریه می‌کنی؟

دو خط اشک از روی گونه‌هاش راه افتاده بود و زیر چونه‌ش به هم پیوند می‌خورد. با انگشتهای کوچولو و تپلش اشک‌هاش رو پاک کرد. آب دهنش رو با مکث زیاد قورت داد و لابه‌لای نفس‌نفس زدنش گفت؛ «چندتا دختر جقی ماشینم رو دزدیدند». و بعد با همون دستای کوچولو و تپلش سوئیچ ماشینش رو نشونم داد. گفتم پناه بر خدا، و نشستم کنارش و با هم کلی گریه کردیم. اینبار ساعت ۳ صبح با گریه از خواب بیدار شدم. نصف صورتم خیس اشک شده بود. رفتم توی حمام تا دست و صورتم رو بشورم و مسواک بزنم.

 از سر شب همینطور دمر دراز کشیده بودم پایین تخت و نه لباس عوض کرده بودم، نه مسواک. پنجره‌ تا ته باز بود و کمر و شونه‌هام روی این سرامیکای یخ‌زده خشک شده بود. مسواکم رو زدم و برگشتم کنار تخت، لباس‌های کثیفم رو در آوردم و انداختم زیر تخت. خواستم رو تخت بخوابم. ولی تخت پر از آتاآشغال بود. اومدم تو آشپزخونه آب بخورم، توی یخچال یه تیکه کیک دیدم و خوردمش‌. برگشتم کنار تخت، ملافه‌ی نازکم رو کشیدم دور خودم و در حالی که یادم افتاده بود تازه مسواک زدم، بدون لباس روی سرامیکای پایین تخت خوابیدم.



پاورقی؛

۱- بابام میگه مدل زندگیت مثه این کارتن‌خواباست.

۲- یادم نمیاد دوران طفولیت کسی بهم «شب به خیر عزیزم» گفته باشه. اگه اشتباه نکنم، هر شب آخرین چیزی که می‌شنیدم این بود که؛ «پاشو برو سر جات بخواب». 

۳- تا ۱۷-۱۸ سالگی کارکرد بالش رو درک نمی‌کردم. روی کاغذ و به لحاظ تئوری می‌دونستم که واسه زیر سر ساخته شده لکن در مقام عمل واسم کاربردی نداشت. به همین دلیل معمولا سرم رو می‌کردم زیر بالش یا بالش رو می‌ذاشتم رو سرم و می‌خوابیدم.

۴- چرا این دخترا ماشین مهدی رو دزدیدند؟ 

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 27 September 17 ، 19:04
شِـــ‌یدا ..

پدر و مادرم از همون اول خلقتم بنای تربیتی‌شون بر این مبنا بود که من رو خودساخته و قوی بزرگ کنند. هیچوقت خواسته‌هام به راحتی اجابت نمی‌شد. یادمه من مدتها در حسرت داشتن یه سیستم خوب بودم که قابلیت نصب بازی‌های روز رو داشته باشه. و پس از سالها که به لپتاپ شخصی رسیدم، دیگه هیچ علاقه‌ای برای بازی کردن با هیچ کنسولی رو نداشتم. در حالیکه پسرخاله‌ی نُنُرَم همیشه از نعمت سیستم آپدیت بهره‌مند بود و حالا هم با اینکه نره‌خرِ رشیدی شده، ولی هنوز هم وقتی میرید توی اتاقش، حضرت رو مشغول بازی کردن با کامپیوتر می‌بینید. شما یادتون نمیاد یه زمانی گوشی داشتن خیلی چیز باکلاسی محسوب میشد. همینکه Nokia 3310 رو میذاشتی رو گوشِت و توی خیابون راه میرفتی، کلی میرفت رو قیافه‌ت. ولی بعدترش گوشی‌های بولوتوث‌دار و دوربین‌دار اومدند و Nokia 3310 دیگه اون شکوه و عظمت خودش رو از دست داد. خدا میدونه Sony Ericsson k750 چه پدری از ما درآورد. وقتی ابراز می‌کردیم که گوشی میخوایم، می‌گفتند خودت باید بخری، ما نمی‌تونیم برات بخریم. می‌خواستند جوری تربیتم کنند که مستقل بار بیام و بتونم رو چیزِ خودم بایستم. آخرش با کلی ریاضت و چس‌خوری تونستیم یه  Motorola  Razr V3 تهیه کنیم اما اون موقع دیگه سونی اریکسون K800  و نوکیا N73 اومده بودند و موتورولا با اینکه خیلی ناز و خانمی بود، ولی در برابر اونها حرفی واسه گفتن نداشت. 


توی خرید دوچرخه‌، خرید کفش، خرید اسبا‌ب‌بازی و حتی خرید خوراکی‌های دلخواه هم این دست‌اندازی‌ها وجود داشت. من همش رو با تلاش و سختی بدست میاوردم. این محدودیت‌ها برای رفتارهای روزانه هم وجود داشت. نمی‌تونستم بیش از دو ساعت با سِگا بازی کنم، نمی‌تونستم بیش از دو ساعت توی کوچه بازی کنم و برای انجام تکالیفم هم قوانینی وضع شده بود. هیچکدوم از این رفتارهای تربیتی به خودی خود غلط و غیرمنطقی نبود. منتها اشکالش این بود که این رفتارها بر مبنای فرد دیگه‌ای شکل گرفته بود. اینها همون رفتارهایی بود که برای تربیت داداشم به کار رفته بود. فرق من و داداشم این بود که اون رو اگه می‌زدند توی سرش، آروم می‌گرفت و می‌تمرگید یه گوشه٬ ولی من رو اگه می‌زدند تو سرم، بدتر می‌کردم و تا قیامِ قیامت درصددِ انتقام بودم. اون بچه‌ی شلوغ و شاد و شیطونی بود و من بچه‌ی خیلی آروم و یبسی بودم. توی دبیرستان وقتی اون رو تهدید کرده بودند که دیگه خونه راهش نمیدند، این تهدید کارساز اوفتاده بود. ولی وقتی این تهدید رو سوم دبیرستان برای من اعمال کردند، من دو روز نرفتم خونه و از نگرانی ذله‌شون کردم. دعوامون سر این بود که من روزها یا مدرسه نمی‌رفتم، یا اگه میرفتم، بعدش به موقع خونه نمیومدم. آخرش هم اون سال به جدایی از اون مدرسه منجر شد. بالاخره بچه باید چیزی داشته باشه که مدرسه دلش رو بهش خوش کنه. لکن من هم دانش‌آموز کودنی محسوب می‌شدم و هم از نظر انضباطی کمیتم لنگ بود. به همین دلیل هم برای سال پیش‌دانشگاهی ثبت نامم نکردند و گفتند برو گم شو یه جا دیگه. منم رفتم گم شدم یه جای دیگه. از بحث دور نشیم، عرض می‌کردم که والدینم با من همونطوری رفتار می‌کردند که با برادرم. این در حالیه که من و برادرم دو گونه‌ی جانوریِ کاملا متفاوت بودیم(هستیم). درسته که هر دو احمق، بی‌عرضه و بیشعور هستیم، ولی این صفات حسنه در زمینه‌های متفاوتی در ما به فعلیت رسیده. حتی از نظر چهره و ظاهر فیزیکی هم شباهتی به همدیگه نداریم.


مسئله‌ای که این چندوقت اخیر زیاد ذهنم رو درگیر کرده، تفاوت رفتار من و والدینم در مدیریت دخل و خرج زندگیه. با اینکه والدینم ۱۰ برابر من درآمد دارند، ولی همچنان خرج‌های کوچیک زندگیشون ‌رو به دقت یادداشت می‌کنند و حساب همه چیز رو‌ دارند. برعکس اونها، من هیچ مدیریتی برای جیبم ندارم. پیتر میگه «تو خیلی گرون زندگی میکنی». و این گرون زندگی کردن هرگز به معنی پول زیاد داشتن و لاکچری بودن نیست. بیشتر به معنی درست خرج نکردن و حروم کردن پوله. راهی که پیش روم گذاشتند، این بود که تا حد امکان خودم رو درگیر وام و قسط و بدهی کنم تا مجبور به مدیریت جیبم بشم. حالا با یه درآمد جزئی، هر ماه بیش از یک میلیون قسط میدم و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که فقط بی‌پول تر شدم و هنوز توجهی به مدل خرج کردنم ندارم. اینکه چجوری اون رفتارهای تربیتی والدینم یه همچین نتیجه‌ای رو در پی داشته، واسه خودم هم قابل درک نیست. به هر حال باید گفت که رفتارم دقیقا نقطه مقابل همه‌ی اون تعالیم ارزشمند شده و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که هر قدر هم تلاش می‌کنم، نمی‌تونم مطابق اون تعالیم گام بردارم. انگار کاملن باهاش بیگانه‌ام.

۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 19 September 17 ، 15:30
شِـــ‌یدا ..

«رویاها فقط بر بیماران ظاهر می‌شوند. اما این تنها ثابت می‌کند که رویاها جز برای بیماران قابل رویت نیستند، نه اینکه رویاها اصلا وجود ندارند. رویاها عبارتند از قطعه‌ها و بریده‌هایی از عوالم دیگر... از آغاز آن عوالم. واضح است که انسان سالم دلیلی ندارد آنها را ببیند. زیرا انسان سالم، آدم خاکی است و باید به زندگی همین عالم سرگرم باشد. اما همینکه کمی بیمار شد و همینکه نظام طبیعت خاکی‌اش کمی مختل گشت، فوراً امکان وجود دنیایی دیگر برایش پدید می‌آید و هر قدر بیماریش بیشتر باشد، تماسش با عالم دیگر بیشتر می‌شود. به طوری که وقتی انسان بمیرد، مستقیما وارد آن عالم می‌شود.»

 

چندتا کوه اول رو به شهره ‌و هم‌جوار روشنایی زردِ شهر‌. اما وقتی این کوه‌ها رو دور میزنی و به پشت‌شون میرسی٬ دیگه هیچ اثری از روشنایی شهر نمی‌بینی. اگه مثل حالا وسط ماه قمری باشیم، ماه فضای تاریک شب رو تا حد خیلی زیادی روشن می‌کنه و اگه ماه نباشه، ظلماته که بیداد می‌کنه. فاکتور دومی که تا وقتی توی اون مکان تجربه‌ش نکنی، توصیفش فایده‌ای نداره، سکوته. هیچ صدایی نمیاد و این «هیچ» کمی ترسناکه. این تاریکی و سکوت یه جور احساس خلأ رو پیش می‌کشه. تو دلت بدجوری خالی میشه. بعد از احساس خلأ، احساس ضعیف بودن و کوچیک بودنه که سراغت میاد.  لابه‌لای یه سری کوه و دره‌ی تاریک، با علم به اینکه هیچکس تا چند کیلومتریت وجود نداره که حتی صدات رو بشنوه، احساس آسیب‌پذیری، ضعف و ناچیز بودن می‌کنی. آدم هر قدر هم که مغرور و با جسارت باشه، در مواجهه با این سکوت+تاریکی+تنهایی کاملا از درون میشکنه و نرم میشه، اهلی میشه. هیبت فضا قوی‌تر از هر چیزی روی آدم تاثیر میذاره. توی این چهارسالی که بهش مبتلا شدم، همیشه واسم عجیب بوده که چرا توصیف این فضا-حتی برای خودم- در قالب کلمات انقدر سخت و پیچیده‌ست؟ تا اینکه یه روز این رو از هرابال پیدا کردم؛ 

«در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی‌نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه‌هایی سخن می‌گوید که می‌فهمی ولی نمی‌توانی وصف کنی.»

انگار قطره‌ای میشی که به درک دریا نزدیک‌تر شده. کلمه‌هایی مثل هیچ، همه، افتقار، پاکباز و ... با نور عجیبی از ذهن عبور می‌کنند. انگار این‌ حرف‌ها از اینجا قابل فهم‌تره. شاید چون اینجا آدم از همه چیز جدا میشه. در عین حال تجربه‌ی این فضا چنان آرامشی برای منِ بیمار فراهم می‌کنه، که می‌تونم تا ۴۸ ساعت بعدش به دور از روان‌پریشی زنده بمونم. به همین دلیله که بعضی شب‌ها٬ بین ساعت ۱۲ تا ۳ بامداد این برنامه انجام میشه. چون-به قول داستایفسکی- نظامِ طبیعتِ خاکیِ من مختل شده و من به عوالم دیگه‌ای نیاز دارم.


امشب که ماه همه جا رو روشن کرده بود، نشسته بودم و با کف دست زمین رو لمس می‌کردم و درحالی که شعر فروغ «و خاک، خاک پذیرنده، اشارتیست به آرامش» توی ذهنم بالا پایین می‌رفت، برای چندمین بار به ذهنم رسید که شاید این تاریکی و خلوت و سکوت، مقدمه‌ای از جنس همون عوالمی بوده که محمد (توی حرا) و موسی (توی طور) توی اون سکوت و تاریکی و تنهایی تجربه می‌کردند. شاید اونها هم به عوالم دیگه‌ای احتیاج داشتند. شاید هم صرفاً از همین کس‌و‌شعرهایی باشه که معمولاً به ذهن من خطور می‌کنه. به هر حال ممنون از حُسنِ توجهتون.


le-sacrifice

۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 08 September 17 ، 02:54
شِـــ‌یدا ..

اسلام (و به خصوص تشیع) ذاتا یه دین سیاسیه و ظرفیت سکولار شدن نداره. از مشروطه دعوا توی مملکت پرشیا بین چهار تا تفکر بود؛ ملی‌گرایی، مذهب‌گرایی، لیبرالیسم و مارکسیسم

از قضای روزگار این چهارتا تفکر هیچ پایه‌ی مشترکی با هم نداشتند و هیچوقت نتونستند کنار هم جمع بشن و سیستم جدیدی وضع کنند تا اینکه رضا شاه اومد و با تو سری و لگد یه سیستم جدید واسه‌شون تعریف کرد. البته تلاش‌هایی شد. مثلا ملکم‌خان و مستشارالدوله سعی داشتند با تعبیرهای خاص، اسلام رو با لیبرالیسم همسو جلوه بدن. اما خانه از پای‌بست ویران بود و تغییر دکوراسیون نمی‌تونست جلوی آشفتگی و هرج و مرج رو بگیره. 

دو تا تفکر آخر که به ترتیب از غرب و شرق وارد ایران شده بودند، صرفا بین روشنفکرای جامعه جریان داشتند و توی جامعه‌‌ی ۱۰ میلیونی کشوری که اکثریت جمعیتش بی‌سواد بودند، هرگز نتونستند پایگاه مردمی پیدا کنند. ولی ملی‌گرایی(پهلوی) و مذهب‌گرایی(جمهوری اسلامی) به تشکیل حکومت منجر شد، البته نه اونطوری که باید.

بله، شیعه نمی‌تونه حکومت سکولار تشکیل بده و به همین دلیله که توی مملکت ما معلوم نیست که چی به چیه. از سیستم بانک‌ها گرفته تا سیاست و اقتصاد، هیچکدوم از قاعده‌ی مشخصی برخوردار نیست. از مشروطه تا حالا با یه گه‌گیجگیِ ملی مواجهیم. در طول تاریخ، گاهی تشیع این ملت رو نجات داده و منجر به پیشرفتش شده، گاهی هم باعث عقب‌موندگیش. به نظرم باید به یه نحوی سنت‌های سابق به روز بشند، نه نابود. من که جوون این مملکت هستم، اصلا از هویت ملی‌ای که در گذشته داشتم، خبر ندارم. توی مسجد جامع اصفهان راه میرم و عظمت اون فرهنگ و تمدن رو درک نمی‌کنم. چیزی از تاریخ مشروطه نمی‌دونم. حتی از تحولات قبل و بعد از انقلاب هم اطلاعی ندارم.

فقط بلدم مثه حالا بشینم یه جا و واسه این و اون گنده‌گوزی کنم. 


۸ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 26 August 17 ، 01:51
شِـــ‌یدا ..

1- ایدئولوژی یعنی سخنی که بدون دلیل پذیرفته شده است. سخنی که دلیل بر خلافش اقامه نشده، ولی دلیل بر وفاقش هم اقامه نشده.[به نقل از مصطفی ملکیان]

2- ایدئولوژی رو میشه همه جای دنیا دید. خاورمیانه بازار ایدئولوژیه. سخنرانی‌های هیتلر سرشار از ایدئولوژیه. اشغال نشدن ایران توسط عراق در سال اول جنگ به خاطر وجود ایدئولوژیه. انقلاب‌های بزرگ و اساسی دنیا مثل انقلاب فرانسه و انقلاب ایران همه زاده‌ی ایدئولوژی هستند. روزه‌ گرفتن یه سنت از یه ایدئولوژی تثبیت‌شده‌ محسوب میشه.
[فوق برنامه؛ معمولا آدمای سست به درد اجرای ایدئولوژی‌ها نمی‌خورند. و به عنوان مثال شما می‌دونید آدمی که نتونه یه گرسنگی ساده رو تحمل کنه٬ قاعدتا کارهای بزرگتری هم ازش برنمیاد. روی این صحبت با گروهیه که بر اساس سنت‌های دینی زندگی می‌کنه ولی روزه نمی‌گیره]
 

چند تا مثال می‌زنم برای ایدئولوژی:
مثال الف: [سال 1360]هادی غفاری که همه نگاه‌ها به او بود با صدای از شدت فریاد گرفته و خشدار جمع را مخاطب گرفت؛ «لیبرال‌ها، جوجه کمونیست‌ها، کراواتی‌ها، وکلای محترم، پروفسورهای گرام، خانم‌های…» و بعد… خارجی‌ها را مخاطب گرفت و گفت «خبرش را ببرید به دنیا بگین، این انقلاب پشتش به امام زمان است، حق دارید به حرف ما بخندید اما اگر خنده تمسخرتان رگ غیرت بچه مسلمان را جنباند رگ‌های گردنتان را می‌جویم. امتحانش ساده است و خرجی جز یک گردن ناقابل ندارد.

مثال ب: [بیانیه‌ی فارسی داعش بعد از عملیات تهران] ...و روافض در سرزمین ایران بدانند که دولت خلافت هیچ فرصت خوبی را برای از بین بردن و ریختن خونشان و برهم زدن امنیتشان و انهدام و تخریب مؤسسات دولت مشرکشان به خواست الله از دست نمی‌دهند [...] و این اولین قطره‌های باران است.

مثال پ: [ایلیچ رامیرز سانچز(معروف به کارلوس شغال) در دادگاه] من یک انقلابی هستم و تا پایان عمر خود یک انقلابی خواهم ماند؛ و هر مبارزه‌ای که کردم برای خودم نبود بلکه برای نجات مردم تحت ستم و علیه زورگویان و استثمارگران و به منظور تضعیف آن‌ها بوده‌ است… مبارزهٔ من یک مبارزه‌ی سیاسی بوده. مبارزه‌ای که با هدف خدمت به محرومان صورت می‌گرفت؛ بنابراین یک زندانی سیاسی هستم و برای عقیده‌ام محاکمه می‌شوم… من عاشق انقلاب برای تأمین سعادت مردم هستم. من عاشق تأمین عدالت برای مردم تحت ستم هستم و برای عقیده‌ام محاکمه می‌شوم.

مثال ت: سربازه‌های ارتش سرخ به یه دهکده نزدیک شدند و با چیز عجیبی روبه‌رو شدند. زن‌ها و بچه‌ها روی یه تپه جمع شده‌بودند و قصد تسلیم شدن نداشتند. دندون‌ها رو از خشم به هم فشار میدادند و با عصبانیت و غرور به سربازهای روس نگاه می‌کردند. با نزدیک‌تر شدن سربازهای روس، ناگهان یکی از زن‌ها سر نوزادش رو محکم می‌کوبه روی زمین و بقیه‌ی زن‌ها هم. و بعد همه‌شون خودشون رو پرت می‌کنند از تپه پایین. با دیدن این صحنه‌ی تکان‌دهنده، اشک سربازهای روس سرازیر میشه.


3- توی زندگی باید ایدئولوژی داشت. باید برای چیزی مرد. باید برای چیزی زندگی کرد. باید عاشق کسی شد. باید چیزی رو پرستید. هر قدر احمقانه٬ هر قدر مسخره٬ هر قدر پوچ. اگر همه‌ی بت‌ها رو شکستی، وحشت تنهایی تو رو نابود می‌کنه.  جرأتش رو داری؟

4- با بدنم حال می‌کنم. از اینکه بدن سالم و قوی‌ای دارم خوشحالم. دوست دارم داغونش کنم. با فعالیت‌های زیاد، با رعایت‌نکردن‌ها، با افراط و تفریط توی همه چیز. دوست دارم ازش کار بکشم. به جای مردن برای آرمانی مقدس، ترجیح میدم برای عیاشی بمیرم. همه‌ی پل‌های پشت سرم رو خراب می‌کنم. شاید ۱۰ یا ۲۰ سال دیگه پشیمون بشم و بخوام مسیری که رفتم رو برگردم. اما باید این نکته رو در نظر داشت: به دیواری که شاشیدی، نمی‌تونی تکیه بدی. و تا اونجایی که یادم میاد، من همیشه به همه‌ی دیوارها.

5- فکرهام گاهی بیش از حد تیره و تاره. بیش از حد ناامید کننده‌ام. می‌ترسم اما با همه‌ی وجود خودم رو پرت می‌کنم وسط ترس. مدام شیرجه میرم توی تاریکی٬ توی تنهایی. یه تنهایی عمیق٬ که از رگ گردن بهم نزدیک‌تره. بعد احساس قدرت می‌کنم. شجاعت زیادی پیدا می‌کنم. یه قدرت و شجاعتِ شکسته و عصبی. انگار که روح از شدت وحشت فاسد شده باشه. دوست دارم به همه‌‌ی فکرها و ایدئولوژی‌ها تجاوز کنم و همه چیز رو به لجن بکشم. هر قدر مقدس‌تر، بهتر. باید همه‌ی پرده‌ها رو درید.
از طرفی، تشنه‌ی ایدئولوژی‌ام و پیوسته به دنبال چیزی برای پرستش، به دنبال چیزی برای ستایش می‌گردم. به دنبال حلقه کردن دست به یه دستگیره‌ی نجات. به دنبال فداکردن خود برای چیزی. چه چیزی؟

6- در این امیدم که همه‌ی سوداها و همه‌ی گناه‌ها را شناخته باشم، یا دست کم نظر لطفی به آنها کرده باشم. من با تمام وجود، به سوی همه‌ی باورها شتافته‌ام و آنقدر دیوانه بودم که بعضی شب‌ها، کم و بیش، به روح خود ایمان می‌آوردم. از بس آن را آماده‌ی گریز از تن می‌دیدم.[آندره ژید/مائده‌های زمینی]

7- مرا گویی چه می‌جویی دگر تو ورای روشنایی؟ من چه دانم، من چه دانم.


8- چشم امیدم به شماست ای مائده‌ها. ای خوشنودی دل، در جستجوی توام.[همان]

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۱ 09 August 17 ، 20:44
شِـــ‌یدا ..

گفت؛ «اینجا باید هوای همدیگه رو داشته باشید».

[من به کف زمین نگاه می‌کردم و به زخم روی دستم ور میرفتم.]

گفت؛ «به نفعتون نیست که زیرآبی برید».

[من دستم رو بردم نزدیک دماغم و به کفشای اون یارو خیره شدم که مثل گاوچرونا بود]

گفت؛ جوری باشید که همه بگن «ایول فلانی اومد» نه اینکه وقتی اومدی، بگن؛ «ای وای فلانی اومد».

[داشتم خودم رو تصور می‌کردم که لباس گاوچرونی پوشیدم و یه هفت‌تیر دستمه و اینکه چقدر این تیپ و قیافه به شخصیتم میاد]

یهو از بین اونهمه آدم رو به من کرد و گفت؛ واکنش دیگران نسبت به حضور شما چجوریه؟

[من هول شدم]

یه چند ثانیه مکث کردم و یه خورده مِن‌مِن کردم و گفتم؛ ببخشید... صادقانه بگم؟

دستش رو تکیه داد به صندلی و گفت؛ «آره. بهمون بگو وقتی میای بقیه چی میگن؟»

جوابم جلسه رو به هم ریخت؛

«میگن باز این کسخل پیداش شد‌».

۷ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 15 July 17 ، 00:27
شِـــ‌یدا ..

گفتم؛ نمی‌دونم چرا این زن‌داداش من بعد اینهمه سال هنو وقتی منو میبینه و باهام حرف میزنه، یه حالیه، یه جورایی انگار خیلی رسمیه. نه به این معنی که خشک برخورد بکنه‌آ، بیشتر از اون لحاظ که انگار معذبه، اصلا انگار هول میکنه تا با من حرف میزنه. انگار با من راحت نیست‌. اصلا بذار راستشو بگم؛ در مواجهه با خیلی از زن‌ها این موضوعو حس کردم. به خصوص جوون‌تر‌ها.

مندی گفت؛ بهشون حق بده. منم وقتی قیافه تو رو می‌بینم کپ می‌کنم و هول میشم.

گفتم؛ آخه چرا؟  من که قلب خیلی رئوفی دارم!!

به پیتر گفتم؛ مگه نه؟

پیتر حواسش اونور بود.

زدم پس کله‌ش و گفتم؛ هوووی... بزغاله... مگه نه؟

پیتر گفت؛ ها؟!... آره ... خیلی قیافه‌ت تخمیه. منم گاهی می‌ترسم.

گفتم؛ نه نه... قلب رئوفم رو بگو. 

گفت؛ ها؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.



داشتم واسش توضیح میدادم ماها که قدمون کوتاهه باید بریم چین زندگی کنیم.

گفت؛ مگه تو قدت چقدره؟ 

گفتم؛ ۱۶۰ تا‌.

گفت؛ چندکیلویی؟ 

گفتم؛ ۹۲ کیلو.

گفت؛ ناتالی پورتمن هم قدش ۱۶۰ تاست. 

گفتم؛ با کفش یا بدون کفش؟ 

گفت؛ چی میگی تو؟ 

گفتم؛ من قدم با کفش ۱۶۰ تاست. 

گفت؛ احمقی تو؟

گفتم؛ ناتالی پورتمن هم ۹۲ کیلوئه؟ 

گفت؛ هان؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.




خواست درو ببنده، گفتم؛ نبند. 

آخر بست. بلند شدم داد زدم؛ «در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامشِ پُر مهرِ نسیم». بلندتر داد زدم؛ های تخم‌سگ با توئم، میگم درو نبند.

هاج و واج نگاه کرد و گفت؛ تخم‌سگت رو ببینم یا شعر لطیفت رو؟ 

دوباره گفتم: نبند درو.

از پله‌ها پایین رفت و گفت؛ احمقی تو؟

گفتم؛ آره، اما دیگه درو نبند.

گفت؛ ها؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 14 July 17 ، 15:58
شِـــ‌یدا ..

صبح ساعت ۷ راه افتادیم واسه سرداب. گفته بودند پیاده یک ساعت راهه. اولش توی جاده حال می‌کردیم. هر ۱۵ دقیقه فقط یه ماشین یا موتور از جاده رد میشد و هوا و منظره دل‌انگیز بود. یک ساعت بعد رسیدیم میدونک اول. یه سوپری اونجا بود. پرسیدیم تا سرداب چقدر راهه پیاده؟ گفت نیم‌ساعت. گفت اگه پیاده‌اید، از جاده خاکی برید، دنبال رودخونه رو بگیرید برید جلو، نزدیک‌تره. ما هم پنیر و حلوا خریدیم و گفتیم صپونه رو توی سرداب می‌خوریم. توی مسیر یه چارتا آدم دیدیم و از هر کدوم که پرسیدیم چقد دیگه مونده، میگفت؛ نیم‌ساعت دیگه. این نیم‌ساعت‌ها روی هم جمع شد و رسید به ۶ ساعت پیاده‌روی. توی این ۶ ساعت به صورت کاملا رسمی و آکادمیک به گا رفتیم. ما واسه کوه‌نوردی نیومده بودیم. یعنی کوله‌ها سنگین بود و برای ۶ ساعت پیاده‌روی و مدام رد شدن از رودخونه بسته نشده بود. 

 توی راه یه چالش پر استرس داشتیم٬ اونم رد شدن از کنار سگ‌های گله‌ بود. ما از بین تپه‌هایی رد می‌شدیم که عشایر چادر زده بودند. چادرها و دام‌ها روی تپه بود و سگ‌هاشون اطراف ول می‌چرخیدند. و سر این چالش هم به صورت متوالی و پی‌در‌پی به گا سفر کردیم. سگ‌ها از گله فاصله می‌گرفتند و چوپونشون نبود آرومشون کنه. ما غریبه بودیم و به حریم اون‌ها وارد شده بودیم. شاید باید یه پست مفصل و در عین حال آموزشی اختصاص بدم به تجربه‌ی مواجهه با این سگ‌ها. پیش‌نیاز این صحبت‌ها اینه که شما بدونید سگ گله یعنی چه یا باهاش رو‌به‌رو شده باشید. ناک‌اوت گونه‌ترین تجربه‌مون مربوط به یه آبادی بود که به محض نزدیک شدن به اولین خونه‌ی آبادی، یکی از سگ‌ها اومد بیرون و شروع کرد داد و بیداد کردن و دویید طرف ما. و بعد هم چهار تا سگ دیگه بهش ملحق شدند. همزمان یه هف‌هش‌تا بچه ریزه میزه هم از خونه ز‌دند بیرون که ببینن سگا چی دیدند که سر و صدا راه انداختند. اینجا ما کاملا ریده بودیم تو خودمون. بدجوری غافگیر شدیم. دیگه نه روش پرتاب سنگ جواب میداد، نه روش موچ‌موچ، نه روش کیش‌کیش. نه میشد بی‌تفاوت از کنارشون رد بشیم. می‌دونستیم که نباید به چشمای سگ نگاه کنیم و نباید بترسیم و عرق کنیم. باید با آرامش از کنارش رد بشیم و اهمیت ندیم که چقدر نزدیک‌مون اومده. ولی اینبار نمیشد. ۴ تا سگ با هم دوئیده بودند طرفمون. زانوهامون شروع کرده بود به لرزیدن. انقدر خسته بودیم که ولو شدن روی زمین تنها واکنشی بود که می‌تونستیم داشته باشیم. اینجا بود که یکی از اون فسقلی‌ها از روی دیوار پرید جلومون و سگاشون رو جمع کرد تا ما بتونیم رد شیم. بعدتر فهمیدیم که روش پرتاب سنگ می‌تونه عواقب خاص خودش رو داشته باشه. ممکنه صاحاب سگ از اینکه به سگش سنگ زدیم، عصبانی بشه و بدتر از خودِ سگه بیاد پاچه‌مون رو بگیره. همچنین فهمیدیم که بعضی سگ‌ها هیچوقت اهلی نمیشن و حتی ممکنه صاحاب خودشون رو هم گاز بگیرند.

بار روانی سفر بیشتر رو دوش منه. پیتر زنبور هم که می‌بینه، عر میزنه و میترسه. و واسه برخورد با سگ‌ها هم پشت من قایم میشه و هر چی بهش میگم بهشون نگاه نکن و نترس، نمی‌تونه و ترسش رو به منم منتقل می‌کنه. از طرفی، با مردم هم کمتر ارتباط میگیره. فقط منم که باید با این و اون حرف بزنم وگرنه پیتر میتمرگه یه گوشه و هیچی نمیگه. وقتی هم حرف میزنه خیلی ناز و مامانی صحبت می‌کنه. در مواجهه با یه بختیاری باید مثه خودش با صدای بلند و محکم حرف بزنی. این رفتاراش امروز واقعا خسته‌م کرد. منم توی شهر سرم رو میندازم پایین و با هیچکس حرف نمی‌زنم و به هیشکی سلام نمی‌کنم. ولی اینجا فرق میکنه، وقتی میرسی به یه آبادی، مردم مثه آدم فضاییا بهت نگاه می‌کنند و باید باهاشون خوش‌ و بش کنی، رفیق بشی و ازشون کمک بگیری.

دو کیلومترِ آخرِ مسیر پیتر خیلی ازم عقب افتاده بود. از هم فاصله داشتیم و واسه خودمون راه میومدیم. هیچ ماشینی هم رد نمی‌شد. طول مسیر آب خوردن پیدا نکرده‌بودیم ولی مدام توی رودخونه به خودمون آب می‌زدیم. مدام باید از رودخونه رد می‌شدیم و پاهای من دیگه داشت تاول میزد. دیدن یه سگ جدید ما را تا مرز فروپاشی اعصاب پیش‌ میبرد. تقریبا رسیده بودیم. خسته و داغون. ساعت ۱ بعداز ظهر. یه کامیون توی جاده دیدیم و واسش دست تکون دادیم. وایساد و سوارمون کرد.


۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 12 July 17 ، 12:29
شِـــ‌یدا ..

خب...

نمی‌دونم از کجاش تعریف کنم. از اولش بگم که یارو از خدا و پیغمبر و اماما گرفته تا بقیه‌‌ی مردم٬ همه رو می‌‌گفت خارکسه‌اند٬ یا از وسطش بگم که بین کوه‌ها و تپه‌ها٬ دنبال یه رودخونه رو گرفته بودیم و در واقع داشتیم از وسط گله‌های عشایر رد میشدیم و سگ‌های گله اصلا از ما خوششون نیومده بود. از 6 ساعت پیاده‌روی با کوله‌های سنگین بگم یا از یه نصف روز خیره شدن به یه منظره و لذت بردن. از صدای گرگ‌ها وسط شب بگم یا از چالش روبه‌رو شدن با سگ‌ها. از آدمایی که دیدم بگم یا از حس و حال خودمون. از آخرش بگم که صبح بیدار شدیم و منظره‌ی خیره کننده‌ی رو‌به‌رو از توی چادر دلمون رو ربود٬ یا از...

 نمی‌دونم از کجاش بگم. حالا فعلا از اون وسطاش شروع می‌کنم:

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 11 July 17 ، 12:04
شِـــ‌یدا ..

پیتر از سمنان برگشته بود. منم از تو غار. شب سال تحویل با هم وعده کردیم تا بعد از دو سال همدیگه رو ببینیم. هوا بارونی بود و سال ساعت ۱ و ۲ شب تحویل می‌شد. قیافه‌ها تغییر کرده بود. من به گا، اون به گا. هر کدوم یه جوری. من بیشتر. موهای جفتمون بلند شده بود. به همین دلیل تغییر قیافه‌ها خیلی به چشم میومد. قیافه‌هامون مردونه شده بود، تیپ‌هامون مثه این آدمای سرگشته و جدا از جامعه. هوا سرد بود. شبِ سال تحویل، همه جا بسته‌ بود ولی یه کافه‌ی تخمی نزدیک «هتل پُل» باز بود. پله می‌خورد می‌رفت پایین. جز ما و چندتا خدمه‌ی کافه، هیچکس اونجا نبود. جلوی کسی نشسته بودم که تا چندسال پیش اصلا آدم حسابش نمی‌کردم ولی آروم‌آروم داشت تبدیل می‌شد به کسی که نزدیک‌تر از بقیه به خودم حسش می‌کردم. همچنان نمی‌شد جزو آدمیزاد حسابش کرد. اتفاقی که رخ داده بود این بود که منم دیگه آدم محسوب نمی‌شدم و به همین دلیل خیلی خوب همدیگه رو درک می‌کردیم. از اون شب مدام با هم چت می‌کردیم. فکرها به هم نزدیک بود، علاقه‌ها به هم نزدیک بود و درک متقابل بین ما بیداد می‌کرد و از همه مهمتر، واسه هم جدید بو‌دیم. چند روز که گذشت، گفتم «چرا انقدر بد دهن شدی؟» آخه حین حرف زدن، مدام آلتش رو به جاهای گوناگونی ابلاغ می‌کرد. بیش از حد از کلمه‌های «ک»دار استفاده می‌کرد. گفت «تقصیر ممده». ممد بچه کرج بود و توی سمنان هم‌خونه‌ی هم بودند. می‌گفت «از بس فحش می‌داد منم عادت کردم».

 این در حالی بود که من اون زمان از شنیدن اصطلاحات رایجی مثه «کسخل» هم احساس بدی پیدا می‌کردم. چون مدت زمان زیادی بود که این حرفا رو نشنیده بودم. شما هم اگه یه سال توی غار زندگی کنی، وقتی برگردی بین مردم، دیگه خیلی چیزا به مذاقت خوش نمیاد. و وقتی باهاش روبه‌رو بشی، احساس بیگانگی میکنی و چه بسا حتی ممکنه شوکه بشی. ولی جای نگرانی نبود. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه. چه خوب، چه بد. فقط زمان نیاز داشت.


حالا، بعد از چندسال، چندوقت پیش بهش گفتم؛ «یادته وقتی از سمنان برگشته بودی، چقدر بد دهن شده بودی؟» گفت عاره. گفتم «اما حالا دوباره گوگولی مگولی شدی و مؤدب». گفت «عاره، تازه دلم می‌خواد مؤدب‌تر هم بشم.» گفتم؛ «خیلی مسخره‌س که محیط انقد رو آدم تأثیر بذاره، نه؟» گفت عاره. گفتم «حالا با آدمای بهتری معاشرت داری و حرف زدنت هم آدموار شده. اما برعکس تو، من توی محیطی هستم که آدماش حین گفت‌و‌گوهای روزانه‌شون، مدام زیر و بند خوار و مادر همدیگه رو می‌کشند وسط و یه عمود لحمی هم بهش الصاق می‌کنند و چیزهای گوناگونی رو به جاهای گوناگونی ارجاع میدن». گفت «عاره». گفتم «کیرِ خر و عاره».

۶ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 04 July 17 ، 16:10
شِـــ‌یدا ..
۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 29 June 17 ، 16:05
شِـــ‌یدا ..