خودگویی با میکروفون

heterism
خودگویی با میکروفون

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

باز عاشقی مرا درنوردیده است. این مردِ زن‌پرست که من باشم، روزی ۱۷ مرتبه عاشق می‌شود. انگار مکانیسم فهم اینکه چرا فقط باید عاشق یک یا دو نفر شد را ندارد. علی ای و حال، اینبار عاشق اسمورودینکا شده‌ام. در ابتدا برایش توضیح دادم که ایران عراق نیست. ایران کشوری عربی نیست. ایران کلا هیچ گه خاصی نیست. ولی به هر حال با کشورهای اطرافش فرق دارد. هم جاهای خیلی گرم دارد، هم جاهای خیلی سرد. هم کوه و هم دریا.

 بعد برایش توضیح دادم که ما سیاه‌پوست نیستیم. چینی و هندی و منگل(مغول به انگلیسی میشه منگل) نیستیم. حتی برایش دو عکس فرستادم. یک عکس از دست‌هایم، یک عکس از پاهایم. برایش توضیح دادم که پوستم به آفتاب حساس است و به همین دلیل رنگ دست‌ها و پاهایم با هم متفاوت‌اند و کلا هر جا که تاحالا آفتاب خورده، با جاهایی که آفتاب نخورده، رنگش فرق دارد. البته بعد که به حرف‌هایم نگاه کردم، دیسکاور کردم که چرت و پرت گفته‌ام و در واقع جاهایی هست که تاحالا آفتاب نخورده اما نسبت به جاهای دیگری که آفتاب خورده، دارک‌تر است. مثل سوراخ‌های بینی و گوش و کون‌.

برایش توضیح دادم که ما هم شلوار جین و کت و شلوار می‌پوشیم و subway و BRT و election داریم. سر چهارراه‌هایمان، در خیابان‌هایمان دوربین داریم و زن‌هایمان روبنده ندارند و بعضاً خیلی هم اُپِن‌اند. معدودی از نظر ذهنی و عقلانی، و کثیری از نظر تحتانی. البته که کِلوز و قفل هم زیاد داریم. از مردهایمان چیزی نگفتم، مبادا آبروریزی بشود. از مادرقحبگی‌ها و دروغ‌های اپیدمی‌شده‌ در جامعه‌مان هم چیزی نگفتم. 

در عوض برایش گفتم که با شتر به این سو و آن سو نمی‌رویم و دهات‌ها و شهرهایمان پارک و چمن و علف دارد. هر چند که در آینده همه‌اش خشک می‌شود چون ممکن است خشک‌سالی شدیدتر بشود یا با آمریکا جنگ‌مان بشود و تحریم‌های خفن بشویم و نفت ‌و‌ گازمان به گوز خر بدل شود و نیروگاه‌های هسته‌ای و پالایشگاه‌هایمان با خاک یکسان بشود و کاخ‌هایمان کوخ بشود و مجبور شویم با شتر به این سو و آن سو برویم و ...



همینطور بحر روایت و بلاغت کلام را با هیجان درمی‌نوردیدم که احساس کردم مدتی‌ست اسمورودینکا هیچ نگفته. چندثانیه بعد کاشف به عمل آمد که اِپرنتلی اسمورودینکا یک ربات است و من تمام مدت با صفر و یک چت می‌کردم. 

۱۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 08 December 17 ، 00:09
شِـــ‌یدا ..

باید چشم‌ها رو گرامی‌ داشت به خاطر گزارش لحظه‌ها. باید سجده کرد به انسان، به خاطر اندوهِ بودن، و اضطراب رفتن. باید گلوی بچه‌ها رو با تیغ بوسید. باید اشک‌ها رو پاک کرد و بدن‌های مُثله‌شده رو کنار هم جمع کرد. باید آتیش بزرگی به پا کرد. باید اشک‌ها رو پاک کرد.


مرد خدا قلب رقیقی داشت. وقت‌هایی که مستغرق افکار خودش بود، هر چند دقیقه یکبار شونه‌هاش به لرزه می‌افتاد. از پشت سر که می‌دیدیش، نمی‌تونستی تشخیص بدی که لرزش شونه‌هاش به خاطر قهقه‌ست یا هق‌هق. حالتِ گرفته‌ی صورتش، مچاله بودن چشم‌ها و ابروها به هق‌هق دلالت می‌کرد اما از اونجا که ردّ هیچ اشکی روی صورتش دیده نمی‌شد، دلالت به هق‌هق‌ی این چنین شدید رو به کلی بی‌اعتبار می‌کرد.  با این حال وقتی منشأ این لرزش‌ها رو ازش جویا می‌شدی، مطمئن می‌شدی که ارتعاش شونه‌ها ناشی از قلب حساس مرد خدا بوده که به کوچکترین بهانه‌ای، فورانِ احساساتِ لبریزِ وی را منجر ‌می‌شده. 

مرد خدا اکثر ساعات روز خواب بود و روزی چندمرتبه به عالم رویا سرک می‌کشید. توی خواب‌هاش بارها و بارها با بچه‌ها روبه‌رو می‌شد. بچه‌هایی که با نگاه خیره به تیغ، از دست مرد خدا می‌گریختند و در حال تقلا برای فرار، گلوی نازک و لطیف‌شون با تیغ پرپر می‌شد. مرد خدا با دست و رَدای خونی بر فراز گورهای دسته‌جمعی پرسه می‌زد و به خاطر قلب رقیق و احساسات لبریزی که داشت، مدام شونه‌هاش در حال لرزیدن بود. و این بار به خاطر غلظت وافر رویدادها در عالم رویا، بی‌وقفه اشک می‌ریخت. رویاهاش همیشه با بریدن سر یه بچه‌ی وحشت‌زده شروع می‌شد و با فریادهای پر از خشمی که در حال بالارفتن از یه ساختمون مخروبه -مثل رایشستاگ- می‌کشید، به پایان می‌رسید. 


من؛ همیشه واسم سوال بوده که این حجم توحش و خشونت توی رویاهای یه آدم گوگولی مگولی و جوجو مثه من چیکار می‌کنه. آیا این نشانه‌ی ظهور هیتلری دیگر نیست؟ 

پیتر؛ آخه مالِ این گه‌خوریا نیستی شما. اگه همه‌ی انرژی‌های گندیده و سرکوب‌شده‌ت رو هم آزاد کنی، چیزی بیشتر از یه بچه‌بازِ دله‌دزدِ کریه‌المنظر نمی‌شی.

من؛ کریه‌المنظر دیگه چرا؟

پیتر؛ چون توی فیلما بچه‌بازها و دله‌دزد‌ها رو کریه‌المنظر می‌سازند‌.




**فکر کنم متن اشکال نگارشی داره و من بلد نیستم چجوری رفعش کنم**

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 December 17 ، 00:09
شِـــ‌یدا ..


اینجا شهر لیورپول انگلیسه. این اراذل جمع شدند تا توی یه امر خیر که بانی‌ش جیمز میلنر(یه فوتبالیست انگلیسی) هست، مشارکت کنند. به تفاوت لباس زن‌ها و مرد‌ها دقت کنید. تفاوت میزان لباسی که پوشیدند رو در نظر بگیرید. واسه من قابل درک نیست که چطور دو تا آدم در یک مکان واحد اینقدر متفاوت لباس پوشیدند و هر دو راحت‌اند. منطق من میگه اینجا یا زن‌ها باید سردشون باشه، یا مردها باید گرمشون باشه. 
در عین حال این موضوع در اکثر کشورهای دنیا چیز کاملا بدیهی‌ایه و این تفاوت در لباس پوشیدن برای هیچکس خنده‌دار یا عجیب نیست. لباس مجلسی و رسمی مردها و زن‌ها همینه که می‌بینید.

 آیا در توصیف این وضعیت پیچیده نکته‌ای وجود داره که بر چشمان زیبای من پوشیده مونده باشه؟ 
از شما مخاطبین میلیونی خودم خیلی عاجزانه و متکبرانه درخواست دارم اگر نکته‌ای هست که من بهش توجه نمی‌کنم، منو روشنم کنید. اجرتون با مقام معظم رهبری انشالاح.
۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 28 November 17 ، 13:18
شِـــ‌یدا ..

اگر چه به طرز احمقانه‌ای توی توهماتِ خودم زندگی می‌کنم، ولی اصلاً خوش ندارم درگیر توهماتی که دیگران واسم‌ می‌سازند بشم. دیدن فیلم و تصویر من رو گاهی به وحشت می‌ندازه. احساس می‌کنم کنترلی دست من نیست. ولی در مورد «متن» احساس کنترل بیشتری دارم. منم که ریتم رو تند و کند می‌کنم. چیزی روی سر من هوار نمی‌شه. خیلی بیشتر می‌تونم به پیچیدگی‌هاش اشراف داشته باشم. این‌ها احساساتمه که می‌تونه خودش یه جور توهم باشه. اینکه به متوهم ‌بودن ِخودم آگاهی دارم، در درجه‌ی اول می‌تونه کورسوی امیدی باشه برای آینده‌‌ای خیلی دور. اما بی‌ثباتی و بی‌اعتباری فکرها و احساسات رو هم در درجه‌ی دوم به دنبال داره.

این آدمِ متوهم، با رسانه‌ها ارتباط خوبی نداره. چون از اینکه ذائقه و سلیقه‌م واسم طرح بشه می‌ترسم. البته، این حساسیت هرگز منطقی نیست، چون خواه‌ناخواه ذهن و چشم خامِ من، خیلی قبل از اونکه این موضوعات واسم مطرح بشه، آشغال‌هایی که جامعه و رسانه‌‌ها به خوردش دادند رو نشخوار کرده. و این واقعاً نا امیدم می‌کنه. همینکه اصلا نمی‌دونم چیزی که دوست دارم، ماحصل چه فرایندی بوده. واقعیه یا نه. شاید دارم در مورد زیبایی حرف می‌زنم.

هر آدمی که کمی کنجکاوی داشته باشه و دچار یبوست مغزی هم نباشه، توی یه برهه‌ای از زندگیش با پورن رو‌به‌رو شده. مشکل من با این صنعتِ خیس چندتا شاخص کلی داره. اول توهماتیه که ازش ساطع میشه و دوم سلیقه‌ای که طرح می‌کنه، سوم اینکه گاهی حس می‌کنم درکم از زیبایی، متفاوت از اون چیزیه که به عنوان زیبایی معرفی میشه‌. جمله‌ی آخر می‌تونه به اندازه‌‌ی یه پست جداگانه حرف داشته باشه. 



از کتاب پرتوی در چشمی مردانه

نوشته نانسی هوستون

ترجمه از؛ نیشابور

نانسی: در پورنوگرافی، فردیت زن در نظر گرفته نشده، کسی پشت آن نیست. نه زنان و نه مردان. مکانیک‌هایی خالص هستند. آیا این است تفاوت بزرگ؟

ژ: بله، اما این واکنش  را در برابر هر عکس صاف و تراشیده‌ای می‌توان داشت، در مد، در تبلیغات، آن‌جا که زن به عنوان شیء است، یا صورتش را نشان می‌دهد.... از لحاظ فرهنگی، یک زن که فوق‌العاده آرایش کرده  و عکس‌اش را گرفته‌ایم، خیلی شیک، اعتبار بیش‌تری پیدا کرده، اما در هر حال به مقام شیء پایین‌اش کشیده‌ایم. تصمیم گرفته‌ایم که از شخصیت‌اش چیزی دانسته نشود، آ‌ن‌چه را که نمایندگی می‌کند، که هیچ جز کمال‌اش از او  نپذیریم، که ناکمالی‌اش را پاک کنیم. و روزی که کمال‌اش بی‌اعتبار شد، می‌اندازیم‌اش در آشغال‌دانی. تمایلی کاذب برانگیخته می‌شود، و به آن‌هایی که می‌چشند، طعمی از نوع لذت خواهد داد....بی‌پایان، چون‌که بی‌ذات.  تنها توهم است،  خواب‌کننده.  مثل این تصویر زن مطلوب شده و آرمانی.  چون قانونی زیباشناسانه. اما نمی‌توان طولانی مدت  نگاه‌اش داشت چون تنها مدت کوتاهی فایده دارد، باید یکی دیگر را نگاه کرد و یکی دیگر و باز یکی دیگر. تبدیل می‌شود به اعتیاد. مثل الکلیسم عمل می‌کند، اعتیاد به مواد مخدر، یا اعتیاد به قمار. بیش‌ترخواهی است، باز بیشتر باید و در عین حال بی‌رضایتی....


نانسی: به نظر تو این نیاز مردها به نگاه کردن به زن از کجا می‌آید؟

ژ: متخصصین به‌تر از من خواهند گفت، اما من گمان می‌کنم که به بقای بشر مربوط است. نقطه حرکت است، باید که خوب کار کند تا بقای بشر ادامه پیدا کند. بچه درست کردن. مسئله این است که استعداد و آمادگی به نگاه کردن زن، به مردها این سهمِ وامانده‌ی اعتیاد و وابستگی به تصاویر خواهش و خواستن را می‌دهد.  قبلا فقط در محافل و فضای اشرافی  بود که امکان تکثیر تجربه‌ی خواهش شهوانی را به مرد می‌داد. حالا دمکراتیزه شده...  و چون ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که بازیافتن علامت‌ها و نشانه‌ها دشوارتر شده- چون برخورد و تلاقی با نیازهای بنیادی کم‌تر شده، مسکن و خوراک. ناراحتی خود را با این چیزها برطرف می‌کنیم،- و کارگر نمی‌افتد، و باز بیش‌تر باید، بیش‌تر و بیش‌تر. این است تفاوت مرد و زن. مرد در ساختار روان‌شناسانه‌اش در این رفتار وامانده‌تر است. در او خوب عمل می‌کند، نزد زن خوب عمل نمی‌کند.


نانسی: تو می‌خواهی بگویی که زن‌ها  کم‌تر تابع چشم‌اند؟

ژ: بله من اگر نقاشی را چون ابزار نداشتم، هنر را،  اگر مردی بی‌تعلیم بودم، فکر می‌کنم که خیلی زود همین می‌شد..... چون‌که به چیزی دیگر دست زدم، زود حس کردم که جالب نمی‌تواند باشد و باید همان‌جا توقف کنم. اما اگر کاری رضایت‌بخش نداشتم و حوصله‌ام سر می‌رفت و ملول می‌شدم، نمی‌دانم چگونه می‌توانستم مقاومت کنم.... این عنصر فیزیکی و روان‌شناسانه‌ی ما مردهاست. می‌توان گفت: ببخشایید مرد بودن‌مان را.

                                             

نانسی: به نظر تو تفاوت میان یک تابلوی نقاشی برهنه و تصاویر پورنوگرافی چیست؟

اش: پورنو گرافی به دید من مربوط است به ابداع عکاسی. مطمئن هستم که منطقه‌ خاکستری‌ای وجود دارد، اما من نقاش‌هایی واقعا تکان دهنده نمی‌شناسم. این اواخر نقاشی‌های ژاپونی زیاد نگاه کردم....بعضی‌هایش خیلی جسورانه است، اما هیچ‌کدام به نظرم پورنوگرافی نمی‌آید. وقتی به پورنوگرافی در انترنت فکر می‌کنم برای مثال- به خودم می‌گویم مثل فست فود، مک دونالد می‌ماند. این شرکت‌ها همه می‌دانند که اگر تو غذای ارزان و سریع و آماده  درست کنی، مردم گرسنه می‌ریزند دکان شما،  و ناگهان در امریکا با مردمان چاق و ناسالم روبه رویید... پورنوگرافی هم همین است. مردها چه میل دارند؟ پس زن‌ها می‌روند و به خودشان سیلی‌کن تزریق می‌کنند و مرد ها هم ویاگارا.  و دوربین به آلت مردانه که می‌رود و می‌آید نزدیک می‌شود...... برای من فست فود است. درست است میلیاردها از این تصاویر بر وب هست. به اندازه‌ای غیر قابل تصور. و چیزی که من نمی‌فهمم این است که چرا همه همان می‌کنند. حتی خلاقانه هم نیست. وقتی یکی همه زندگی‌اش پورنو می سازد، وقتی به مصاحبه‌های با این یاروها را گوش می‌کنیم، اغلب به نظر نانجیب و زشت می‌آیند، بنابراین فیلم‌های نانجیب و زشت می‌سازند. کارگردانان بزرگ- حتما یکی باید باشد  که فیلم اروتیک بزرگی ساخته، من که نمی‌شناسم.  برای جوانان دوران ما مسئله‌ای واقعی‌ست! وقتی من بچه بودم، مجله پلی‌بوی موهای آلت زنانه را نشان نمی‌داد. وقتی دوازده ساله شدم pent-bouse شروع به نشان دادن کرد. برای من برق گرفتگی بود، گمان کردم که آسمان گشوده، نه تنها ران‌ها! حالا به پسرم فکر می‌کنم... ما با هم هرگز حرف نزده‌ایم اما غرق در این تصاویر‌اند. نمی‌دانم چه به سر زندگی سکسوآل‌شان می‌آید....


نانسی: بله مشکل می‌تواند اثری نداشته باشد وقتی به دیدار زنان واقعی می‌روند. برخی از پسران امروز پورنوگرافی را با شیشه شیر خورده‌اند. انترنت تنها و اصلی‌ترین تعلیم و تربیت سکسوالیته آن‌هاست. در هشت و نه سالگی، قبل از ابتدای یک تجربه رابطه شخصی، فیلم‌ها را می‌بینند با تجاوز، اجبار  و همینطور تا به آخر.... برای بعضی این حرکات  و رفتار آنقدر پیش‌وپا افتاده می‌گردند که در تجاوزهای گروهی شرکت می‌کنند  و نمی‌فهمند چه ایرادی به آن‌ها گرفته می‌شود.

آر: من راه‌حل را نمی‌دانم، چرا که نمی‌توان سانسور را تجویز کرد. شاید که باید برای سکسوآلیته هم جنبش معادل slow food را آفرید.

نانسی: اگر در مدرسه کلاس‌های اتود برهنه را در راهنمایی و دبیرستان اجباری کنیم شاید پادزهری باشد در مقابل پورنوگرافی.

اش: بی‌شک. چرا که پورنوگرافی به صورت اتوماتیک، چیزی است که باید پنهان باشد. اما این جا زنی هست که واقعا در مقابل تو برهنه است و تو نه تنها حق بلکه تکلیف  به نگاه کردنش داری و خوب نگاه کردن‌اش را، تا نقشی متعادل تولید کنی.... تو واقعیت کپل‌هایش را نگاه می‌کنی، پستان، لب‌ها، مچ.... یا دم آدم را....مسلما پیش‌رفتی خواهد بود وگرنه یا پورنوگرافی یا هیچ.


در مجموع، پورنوگرافی، چون هنر اروتیک از عهد باستان، فانتاسم مذکر را  منعکس می‌کند، که متنوع هستند اما دو تای آن به صورت نظام‌بندی شده اگر نگوییم وسوسه‌گرایانه‌ای پشت سر هم می‌آیند.

اولین فانتاسم: «مردیتی» شکست ناپذیر و خستگی ناپذیر. می‌توان از آن نتیجه گرفت که قبل و بعد از ابداع  ویاگرا، مردان از بابت این «محل» نگرانی داشتند،  و در خیال خود خویش را با مردانی قهارتر مقایسه می‌کردند، در نقش‌دیوارهای بمبئی، مثلا، مردیت پیروزمندانه نه به وسیله مردم معمولی شهر  بلکه به وسیله پیگمه‌ها و ساتیرها مجسم شده.

دومین فانتاسم:‌ جسم زنانه، جوان حتی خیلی جوان، تقدیم شده، شهوانی، تحریک‌آمیز و قابل‌تحریک. از این هم می‌توان نتیجه گرفت که زنان واقعی اغلب کم‌تر آماده لذت‌جویی هستند تا زنان خیالی.

من از آن‌هایی هستم که معمولا مهر احترام بر نقاشی می‌زنم و در مورد پورنوگرافی تردید دارم اما....مرز این دو کجاست؟ در این چون در آن، می‌توان  جسما از تصویری که با ما حرف می‌زند متآثر شد، از تصویری که به سراغ ما می‌آید...........ایرینا یونسکو، خود او نتیجه زنا میان مادر و پدربزرگ‌اش ادعای هنر دارد، اما زندگی دخترش اوا را بر باد داده با عکس از او گرفتن از سن شش سالگی در پز‌هایی شهوانی، با فروش‌شان  به کلکسیونرهای پول‌دار: داستانی است که فیلم مای لیتل پرنسس روایت می‌کند....


آیا تنها مسئله طبقه یا گروهی اجتماعی‌ست؟ مردمان کم‌تر دانا بیش‌تر به سراغ انترنت می‌روند به جستجوی تصاویر داغ؟ یا این به ساعت و به وقت بستگی دارد: همان مرد می‌تواند روز از نقاشی و شب از پورنو تغذیه کند؟ هر کس هیجان‌اش را جایی که بتواند می‌جوید؟

به نظر من آنی لوکلر است که در نوشته‌اش به نام مردان و زنان نگاشته در سال ۱۹۷۶، به‌تر متوجه این تفاوت شده است: هنر محلی برای اسرار باقی می‌گذارد، پورنوگرافی نمی‌گذارد. «می‌گویند جسارتی بزرگ است و آزاد‌سازی، می‌گویند خوک‌ها چاق و چله می‌شوند و این پیش‌رفت است. پایان گناه و شرم، که تابوهای کهن لذت و کام را هجوم برده‌اند   ............ اگر خلوت بشکند، اگر راز به قتل برسد، سر و پنهان و درون، سیاهِ آغاز و پایان، خون غلیظ امعاء،  احشای جهان، فاجعه است. برون، برون نیست دیگر، هیچ هیچ نیست دیگر.  و در بی‌معنایی افتادن است، در جنون، در بی‌صدایی، ناممکن،  نافکر، ناخواستن. هیچ خواهد بود. باز از نو هیچ. کائو. ظلمات.»

 وقتی از زیبایی حرف می‌زنیم، نباید به اندازه خواستن سکسوآل پایین کشیدش، حتی وقتی زیبایی زنانه‌ای‌ست که مردی دریافت کرده. زیبایی همیشه یعنی رفتن به آن سوی آینه.


ژ می‌گوید: همه عکس‌های پورنوگرافی، نرم و آتشین، می تواند چیزی جذاب داشته باشد در زمانی خیلی کوتاه. فرای اندیشه‌ای که می‌توان از چیستی این استفاده داشت، تن است که واکنش نشان می‌دهد. متوجه شده‌ام که اگر تصاویر پورنوگرافی جلو چشم‌ام رژه رود، بی‌تفاوت باقی نمی‌مانم - چیزی را بیدار می‌کند، صادقانه نخواهد بود اگر بگوییم که اثری نمی‌گذارد - اما اگر مکثی کنم، این اثر موقتی خواهد بود و خیلی زود بی‌فایده و خاصیت.

برهنه نقاشی شده عنصری دیگر دارد، ارز‌ش‌اش، ارزش نقاشی است. اگر نقاشی خوبی نباشد، مدل خوبی است و ارزش‌اش خیلی طولانی نخواهد بود. معلمی داشتم وقتی سیزده چهارده ساله بودم، او به ما نقاشی‌های رنسانس و بعدها را نشان می‌داد. به ما می‌گفت: خطاب به پسرها، می‌فهمم که در این سن و سال ، دوست دارید زن لخت ببینید، در نقاشی نگاهشان کنید. نقاش اگر نقاش باشد رابطه درست را با موضوع برقرار می‌کند.

۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 08 November 17 ، 02:08
شِـــ‌یدا ..


مقدمه
 حین دیدن فیلم(رگ خواب) گاهی با کوکب یه چیزی می‌گیم و می‌خندیم، گاهی من چشمام بسته میشه و به خاطر بی‌خوابی‌های این چند روزه چُرت می‌زنم. در هر صورت هیچ توجهی نمی‌تونم به فیلم داشته باشم. این در حالیه که کوکب این فیلم رو قبلا دیده بوده و حالا صرفا برای آوردن من اومده ببینه. بعد از فیلم، هوای خنکِ عصر خواب رو از سرم می‌پرونه. من دارم این نوشته رو با چندماه تأخیر می‌نویسم. منظور از هوای خنک عصر، عصر یه روز گرم تابستونیه. سه‌شنبه‌ست و چارباغِ بدون ماشین فضای قشنگ و آرومی پیدا کرده. کلی بچه‌ی کوچیک وسط خیابونِ سنگ‌فرش‌شده با اسکیت و دوچرخه و کالسکه تاب می‌خورند. مردمی که کنار خیابون و پیاده‌رو غذا و خوراکی می‌خورند. از توصیف رقص برگ‌ها به دست نسیم خودداری می‌کنم چون مدتهاست که بشر عن این توصیف رو درآورده. اولین باره که این آرامش توی یه فضای شهری به چشمم میاد. شهرهای ما از نداشتن همچین فضاهای آرومی رنج می‌برند. کوکب مدام در حال حرف زدنه. کوکب اسمش کوکب نیست. یه دخترِ زشتِ فقیرِ روستایی هم نیست. برعکس، یه دختر خیلی لوس و
نازپرورده ست. توی این متن اسمش رو به کوکب تغییر دادیم تا برینیم به این ذهنیت پوچ.

نویز
موضوع حرف‌های کوکب بیشتر در مورد نقاشی و معماری و گالریه. معمولا اول حرف‌هاشو می‌فهمم ولی بعد از چند جمله دیگه نمی‌فهمم چی میگه. نمیشه بهش گوش کرد. صداش بیش از حد یکنواخته. حرف زدنش سریعه و فراز و فرود نداره و ناخودآگاه باعث میشه به حرف زدنش بی‌توجه باشی. ضمن اینکه من تمایل زیادی به شنیدن در مورد نقاشی و معماری و گالری ندارم. توی میدون، به بچه‌هایی که گل‌کوچیک بازی می‌کنند نگاه می‌کنم و با حسرت بهش میگم؛ «چقدر من تو کوچه‌ پس‌کوچه‌ها بازی می‌کردم وقتی بچه بودم». کوکب بازوم رو میکشه و میگه «جلوتو بپا». درشکه با سرعت نسبتا زیادی از کنارم رد میشه و با دور شدنش، صدای تلق‌تلق برخورد نعل اسب با سنگ‌فرش‌‌ ضعیف و ضعیف‌تر میشه.

پسرک دستفروش
 میریم کنار حوضِ وسط میدون می‌شینیم. حالا موضوع حرف‌های کوکب معیارهای زیبائیه. دو تا کفتر عاشق آستین شلوارهاشون رو بالا زدند و کنار حوض قدم می‌زنند. چندتا بچه هم وسط حوض آب‌بازی می‌کنند. دوتا دخترِ داف‌مسلک با بک‌گراند عالی‌قاپو از همدیگه عکس می‌گیرند. هزارتا عکس با پوزیشنای مختلف؛ ایستاده، نشسته، با لب‌های غنچه، دست به کمر و از همین ادا اطوارایی که قراره باهاش پدرِ پسرایِ پدرسوخته رو در بیارند. چه خیالی، چه خیالی.
 یه پسر دستفروش ۷-۶ ساله میاد جلوم وایمیسه و یه لواشک میذاره تو دستم٬ میگه؛ بِخَر. من فقط بهش نگاه می‌کنم و پیرو بحث‌ زیبایی‌شناسی‌مون از کوکب می‌پرسم؛ الان به نظرت این(پسر دستفروش) خوشگله؟ کوکب میگه نه. میگم: ولی به نظر من خیلی خوشگله. پسره دوباره میگه؛ «تورو خدا یه لواشک بخر... دو تومنه». به کوکب میگم؛ «به نظرت این(پسر دستفروش) خدا نیست؟» کوکب می‌خنده و میگه؛ «نه‌، نیست.»
 پسر دستفروش که تاحالا به عمرش همچین حرفایی نشنیده، یه بار دیگه بی‌حوصله بسته‌ی لواشک رو تو دستم تکون میده و ازم میخواد که بخرمش. احتمالا هیچکس تاحالا بهش نگفته بوده "خدا". قطعا در آینده هم کسی بهش نمیگه. در جواب اصرارش برای خریدن جنسش میگم؛ «نه عزیزم». پسره هم بهم چندتا فحش میده و میره. کوکب خنده‌ش میگیره و میگه «چقدر حوصله داری که می‌تونی اینارو تحمل کنی. من اگه باشم، همون اول سرش داد می‌کشم تا بره و بهم پیله نکنه».
 به همین مناسبت خاطره‌ی زورگیری کردنمون از یه گدا رو واسش تعریف می‌کنم؛{یه بار با پیتر داشتیم راه می‌رفتیم که یه گدا ازمون خواست بهش پول بدیم و ما به جای پول دادن، بهش پیله کردیم که نصف پولایی که کاسبی کرده رو رفاقتی ببخشه به ما. و گداهه قسم می‌خورد که هیچی کاسبی نکرده. ما هم تهدیدش کردیم که به زور جیب‌هاشو می‌گردیم. گداهه که فهمیده بود ما خل‌وضعیم، شروع کرده بود به فرار و منم به دنبالش می‌دوئیدم و پیتر نشسته بود رو زمین و از خنده ریسه می‌رفت}.
کوکب با خنده میگه؛ «شما دوتا جزو احمق‌ترین آدمایی هستید که من تو عمرم دیدم». میگم «مگه بده احمق بودن؟» میگه «شاید، گاهی».


سلطان احساس[Fart]
چند ثانیه سکوت می‌کنیم و دوباره کوکب حرف زدن رو از سر می‌گیره.
 حرفش رو قطع می‌کنم و می‌گم؛
- تو دوست داری بدون وقفه حرف بزنی.
+ آره، وقتی با کسی احساس راحتی کنم، مخش رو می‌خورم از بس حرف می‌زنم. و برای تو شدیدتر هم هست.
- چرا من؟
+ وقتی به آدما نزدیک میشی، با حرفاشون زخمی‌ت می‌کنند. با نیش‌ها و قضاوت‌هاشون. اما تو خار نداری. فقط گوش می‌کنی. میشه با خیال راحت حرف زد برات. البته این قضاوت نکردن و هیچی نگفتنت بعضی وقتا باعث میشه مثه مجسمه و جنازه به نظر بیای.
- البته شخصاً همچین حسی نسبت به خودم ندارم. اتفاقا خیلی احساس زنده بودن می‌کنم و اگه مسخره‌م نمی‌کنی، فکر می‌کنم آدم خیلی احساساتی‌ای هستم.
+ خب احساساتت زیادی درونیه. برای خودت زنده‌ای، اما واسه بقیه شبیه مجسمه می‌مونی.
- باید احساساتم رو واسه بقیه بیان کنم؟
+ بیان هم کنی، واسشون گیج‌کننده و خسته‌کننده‌ست.
- دقیقا٬ منم به همین دلیله که هیچی نمیگم‌.
+ خب، به هر حال، هر چی. هر غلطی می‌خوای بکن. فقط بذار من راحت حرفامو بزنم و هی حرف زدنم رو قطع نکن.
من چپ چپ به کوکب نگاه می‌کنم و میگم؛ باشه کوکب جان.
کوکب با عصبانیت میگه؛ کوکب عمه‌ته‌‌.

مؤخره؛
کوکب از اسم کوکب متنفره. و من توی این متن، ۲۳ بار با عنوان کوکب( با این یکی شد ۲۴ بار) ازش یاد کردم.

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 01 November 17 ، 12:59
شِـــ‌یدا ..
چندوقت پیش داشتم بعضی از چیزای بدردنخور آرشیو اینجا رو مرور می‌کردم٬ که رسیدم به این پست بدردنخور: کلیک
از آگوست 2016 که این رو نوشتم تا حالا٬ تغییرات جالبی داشتم. اون زمان روزی حداقل 2 ساعت شعر می‌خوندم. و انقدر ذهنم به این کار تمایل داشت که توی مکالمات روزمره هم مدام از شعر استفاده می‌کردم. به طور کلی یه حال خیلی ملنگی داشتم. شعرها رو توی گوشی تایپ یا کپی می‌کردم با دسته‌بندی‌های خاص. تمایل به شعر یه نشونه‌ست از فضای ذهنی یه آدم.
حالا بعد از چندماه٬ هرگز وقت صرف شعر خوندن نمی‌کنم. هیچ شعری هم حین مکالمات روزمره به ذهنم نمیاد و حتی از خوندن شعر لذت هم نمی‌برم. درکش نمی‌کنم. خوندن یا گفتن شعر به واسطه‌ی یه ذهن هپروتی(کاش کلمه‌ی بهتری پیدا می‌کردم) امکان‌پذیر میشه. و حالا٬ خبری از اون ذهن خلاق نیست. برای درک زیبایی و ظرافت یه استعاره به یه ذهن حساس و در عین حال فارغ نیازه که فعلا ندارمش.

قطعا یه روزی دلم واسه اون حال و هوا تنگ میشه. ولی خب٬ حالا تا اطلاع ثانوی مجبورم به جای خرامیدن روی ابر‌های خیال٬ روی سنگ‌فرش پیاده‌رو راه برم و حواسم به جلوی پام باشه و همزمان توی ذهنم حساب کنم که دو دو تا میشه چندتا؟
۸ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 21 October 17 ، 19:42
شِـــ‌یدا ..

عاشقتم؟ نمی‌دونم، فکر نمی‌کنم. دوستت دارم؟ نمی‌دونم. من معنی یه سری کلمات رایج رو بلد نیستم. باید از سوالای ساده‌تر شروع کرد. مثلا؛ «آیا دوست دارم ببینمت؟» قطعا. آیا دوست دارم فقط مال من باشی؟ نه٬ هرگز. اینم از همون حرف‌هاست که هیچوقت نفهمیدم. اگه تو نباشی می‌میرم؟ نه. ولی اگه تو باشی، شاید همه چیز بهتر باشه. با کلمه‌ی «شاید» مشکل داری؟ متاسفانه مهم‌ترین رکن جمله‌ی من همین کلمه‌‌ست. آیا می‌خوام تا آخر عمر کنار هم باشیم؟ هرگز. می‌خوام تا هر جا که بتونیم از «کنار هم بودن» خوشحال باشیم، کنار هم باشیم. نکنه می‌خوای بگی این فرار از مسئولیت‌پذیری و به نوعی لاابالی‌گریه؟ نه، به نظرم این عین مسئولیت‌پذیری و احترام به دیگریه. نگو که اینطوری هیچ چیز روی هیچ چیز بند نمی‌شه. اصلا مگه اساس زندگی اینطور نیست؟ 

 من نمی‌دونم عشق یعنی چه و حالا هم در مورد عشق حرف نمی‌زنم. در مورد چیزی حرف می‌زنم که نمی‌دونم چیه. باید از کلمه‌های معمولی‌تری استفاده کنم. شاید بشه گفت؛ احساس خوبِ ساده‌ای از با هم بودن.

 من به تنهایی خودم آگاهم. و این تنهایی همیشه حفظ میشه. قرار نیست با این دوست داشتن تنهایی کسی پر بشه. که حداقل من اجازه نمیدم کسی این تنهایی بزرگ رو با هیاهوی غریزه خدشه‌دار کنه. چون چیزهای زیادی در مورد ارزشش شنیدم. برای فرار از وحشت تنهایی به عشق سرک نمی‌کشم. همیشه سعی کردم از این آلترنتیو{تنهایی- دوست داشتن- تنهایی} دوری کنم. اما شیخ گفت چیزهای پیچیده‌تری از تنهایی وجود داره. مثلا؛ دوست داشتن برای رهایی از اضطرابِ بودن. فکر اینجاشو نکرده بودم. باید یه سری چیزها رو دوباره مرور کنم.

عاشقت هستم؟ نمی‌دونم. دوستت دارم؟ نمی‌دونم. من هنوز معنی خیلی چیزها رو نمی‌دونم. 


۴ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 16 October 17 ، 01:22
شِـــ‌یدا ..

طبقه‌ی ما همین دو واحد رو داره. صدای در آسانسور و پیچیدن کلید توی در راحت به گوش همسایه می‌رسه. صبح جمعه اهل بیت عازم سفر بودند. زنگ در زده شد. همسایه‌ی روبه‌رویی بود. گفت که امروز تولد پارسائه. معذرت خواست که سر و صدا زیاده و از والده دعوت کرد که توی این جشن باشکوه شرکت کنند. همزمان والده هم معذرت‌خواهی کرد که به خاطر بستن بار سفر نمی‌تونند توی این جشن باشکوه شرکت کنند. خانم همسایه پرسید که آیا میز بزرگ دارید؟ والده گفت داریم. میز بزرگ‌مون رو نیاز داشتند و بردند. نکته‌ای که در این پست حائز اهمیت هست٬ اینه که همسایه‌مون فهمید اهل بیت عازم سفر هستند و من عازم نیستم.


 جمعه ظهر زنگِ در زده شد. آقای همسایه بود٬ از غذای مهمونی‌شون آورده بود. سینی رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟ در رو که بستم٬ نگاهم به سینی غذا معطوف بود٬ که گرم بود. چند ثانیه بعد دوباره زنگ در زده شد. اینبار خانم همسایه بود. با یه کاسه‌. گفت از بس اینا(مهموناشون) شلوغ می‌کنند٬ یادش رفته برنج زرشک و زعفرونی بریزه. توی کاسه برنج زرشک و زعفرونی بود. کاسه رو گرفتم و دوباره تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟

 شنبه صبح زود که رفتم از خونه بیرون٬ ساعت 4 عصر برگشتم و بلافاصله بعد از لباس عوض کردن و خوردن دو تا هلو و یه سیب٬ دوباره از خونه رفتم بیرون. شب ساعت 12 برگشتم٬ لخت شدم٬ دراز کشیدم روی تخت و بلافاصله زنگ در زده شد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم لب در. دوباره خانم همسایه بود. یه زن 30 - 40 ساله٬ یه مقدار کوتاه قد٬ با چشم‌های عسلی یا شاید هم سبز. سینی به دست پشت در منتظر بود. به کیک تولد توی سینی اشاره کرد و گفت از دیروز تا حالا هر چی اومدیم زنگ خونه‌تون رو زدیم٬ نبودید. کیک  مال دیروزه. گفتم بله٬ زیاد خونه نبودم. سینی رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟ 

امشب ساعت 12 رسیدم خونه.  لباس‌هامو نصفه کنده بودم که زنگ در زده شد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم پشت در. آقای همسایه بود. با چشم های پف کرده و لبخند. گفت: خب یه خورده زودتر بیا خونه که غذا از دهن نیفته. خندیدم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟



حالا سینی رو گذاشتم روی میز٬ کنار ظرف‌های قبلیِ غذاهایی که آورده بودند. امروز عصر داشتم به این فکر می‌کردم که ظرف‌هاشونو چجوری پس بدم؟ در حالت معمول٬ وقتی اونا یه چیزی میارن واسه خونه‌ی ما٬ والده هم ظرف‌ها رو با یه چیزی پُر می‌کنه و پس‌ میده. ولی در شرایط بحرانیِ فعلی٬ من نه حوصله‌ی درست کردن چیزی رو دارم(نه عرضه‌ی پختن چیزی رو). 

به ذهنم رسید که یه کادو واسه تولد پارسا بگیرم. ماجرا رو با عکس واسه پیتر شرح دادم. پرسیدم واسه یه بچه‌ی 5 ساله که مطمئن نیستی واقعا 5 سالش باشه٬ چی میشه خرید؟ پیتر گفت: «دیگه مثه قدیما نیست. بچه‌ها یه تبلت دارن و تمام. براش یه بسته اینترنت بفرست حال کنه». ازش خواهش کردم که از جلو چشمام خفه شه با این پیشنهاد دادنش. 





+ بعد از مدتها تصمیم گرفته بودم که اینبار وقتی حالم از خوردن {بیسکوئیت و الویه‌های نامی‌نو و تخم‌مرغ و غذاهای آماده} به هم خورد، تنگ کنم و یه مقدار آشپزی یاد بگیرم. اما فعلا پروژه بدجوری زمین‌گیر شده و مسئله‌ی تنگ‌کردن به محاق فراموشی سپرده شده.

+ما ۷-۸ ساله که همسایه‌ایم و مسافرت‌رفتن اهل بیت و تنها زندگی کردن من توی این خونه همیشه یه چیز رایجی بوده. ولی هیچوقت اینطور نبوده که واسه من چیزی بفرستند. با توجه به اینکه این وضعیت(تنها در خانه) ممکنه تا ۱۰-۱۵ روز دیگه ادامه داشته باشه، آیا همسایه‌مون می‌خواد در روزهای آتی هم به شیوه‌ی این چندروز عمل کنه؟ چرا زحمت می‌کشه آخه؟

۱۵ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 10 October 17 ، 00:44
شِـــ‌یدا ..

دیشب بهرام رادان و سردار رادان و مسعود رایگان و افسانه‌ بایگان اومده بودند پشت در اتاقم و گیر داده بودند که پاشو. منم حرص می‌خوردم که آخه اینا منو چیکارم دارند؟ چرا اصرار دارند بیدارم کنند؟ 

آخرش بیدارم کردند ولی وقتی در اتاق رو باز کردم، دیدم هیچکس پشت در نیست. دوباره خوابیدم. اینبار مهدی- پسرِ پسرعمه‌م- رو دیدم که نشسته بود یه گوشه و گریه می‌کرد. بار آخری که دیده بودمش، یه بچه‌ی کوچولوی ۴-۵ ساله بود. اما دوهفته پیش که عکسش رو دیدم، با یه مرد بزرگ و بالغ(۱۴ ساله‌ی ریش و پشم‌دار) رو‌به‌رو شدم و از شدت تعجب واژگون شدم. حالا در هیئت همون بچه‌ی ۴ ساله‌ی کوچولو داشت گریه می‌کرد. منو که دید بغضش ترکید و اومد بغلم. گفتم چی شده عزیزم، چرا داری گریه می‌کنی؟

دو خط اشک از روی گونه‌هاش راه افتاده بود و زیر چونه‌ش به هم پیوند می‌خورد. با انگشتهای کوچولو و تپلش اشک‌هاش رو پاک کرد. آب دهنش رو با مکث زیاد قورت داد و لابه‌لای نفس‌نفس زدنش گفت؛ «چندتا دختر جقی ماشینم رو دزدیدند». و بعد با همون دستای کوچولو و تپلش سوئیچ ماشینش رو نشونم داد. گفتم پناه بر خدا، و نشستم کنارش و با هم کلی گریه کردیم. اینبار ساعت ۳ صبح با گریه از خواب بیدار شدم. نصف صورتم خیس اشک شده بود. رفتم توی حمام تا دست و صورتم رو بشورم و مسواک بزنم.

 از سر شب همینطور دمر دراز کشیده بودم پایین تخت و نه لباس عوض کرده بودم، نه مسواک. پنجره‌ تا ته باز بود و کمر و شونه‌هام روی این سرامیکای یخ‌زده خشک شده بود. مسواکم رو زدم و برگشتم کنار تخت، لباس‌های کثیفم رو در آوردم و انداختم زیر تخت. خواستم رو تخت بخوابم. ولی تخت پر از آتاآشغال بود. اومدم تو آشپزخونه آب بخورم، توی یخچال یه تیکه کیک دیدم و خوردمش‌. برگشتم کنار تخت، ملافه‌ی نازکم رو کشیدم دور خودم و در حالی که یادم افتاده بود تازه مسواک زدم، بدون لباس روی سرامیکای پایین تخت خوابیدم.



پاورقی؛

۱- بابام میگه مدل زندگیت مثه این کارتن‌خواباست.

۲- یادم نمیاد دوران طفولیت کسی بهم «شب به خیر عزیزم» گفته باشه. اگه اشتباه نکنم، هر شب آخرین چیزی که می‌شنیدم این بود که؛ «پاشو برو سر جات بخواب». 

۳- تا ۱۷-۱۸ سالگی کارکرد بالش رو درک نمی‌کردم. روی کاغذ و به لحاظ تئوری می‌دونستم که واسه زیر سر ساخته شده لکن در مقام عمل واسم کاربردی نداشت. به همین دلیل معمولا سرم رو می‌کردم زیر بالش یا بالش رو می‌ذاشتم رو سرم و می‌خوابیدم.

۴- چرا این دخترا ماشین مهدی رو دزدیدند؟ 

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 27 September 17 ، 19:04
شِـــ‌یدا ..

پدر و مادرم از همون اول خلقتم بنای تربیتی‌شون بر این مبنا بود که من رو خودساخته و قوی بزرگ کنند. هیچوقت خواسته‌هام به راحتی اجابت نمی‌شد. یادمه من مدتها در حسرت داشتن یه سیستم خوب بودم که قابلیت نصب بازی‌های روز رو داشته باشه. و پس از سالها که به لپتاپ شخصی رسیدم، دیگه هیچ علاقه‌ای برای بازی کردن با هیچ کنسولی رو نداشتم. در حالیکه پسرخاله‌ی نُنُرَم همیشه از نعمت سیستم آپدیت بهره‌مند بود و حالا هم با اینکه نره‌خرِ رشیدی شده، ولی هنوز هم وقتی میرید توی اتاقش، حضرت رو مشغول بازی کردن با کامپیوتر می‌بینید. شما یادتون نمیاد یه زمانی گوشی داشتن خیلی چیز باکلاسی محسوب میشد. همینکه Nokia 3310 رو میذاشتی رو گوشِت و توی خیابون راه میرفتی، کلی میرفت رو قیافه‌ت. ولی بعدترش گوشی‌های بولوتوث‌دار و دوربین‌دار اومدند و Nokia 3310 دیگه اون شکوه و عظمت خودش رو از دست داد. خدا میدونه Sony Ericsson k750 چه پدری از ما درآورد. وقتی ابراز می‌کردیم که گوشی میخوایم، می‌گفتند خودت باید بخری، ما نمی‌تونیم برات بخریم. می‌خواستند جوری تربیتم کنند که مستقل بار بیام و بتونم رو چیزِ خودم بایستم. آخرش با کلی ریاضت و چس‌خوری تونستیم یه  Motorola  Razr V3 تهیه کنیم اما اون موقع دیگه سونی اریکسون K800  و نوکیا N73 اومده بودند و موتورولا با اینکه خیلی ناز و خانمی بود، ولی در برابر اونها حرفی واسه گفتن نداشت. 


توی خرید دوچرخه‌، خرید کفش، خرید اسبا‌ب‌بازی و حتی خرید خوراکی‌های دلخواه هم این دست‌اندازی‌ها وجود داشت. من همش رو با تلاش و سختی بدست میاوردم. این محدودیت‌ها برای رفتارهای روزانه هم وجود داشت. نمی‌تونستم بیش از دو ساعت با سِگا بازی کنم، نمی‌تونستم بیش از دو ساعت توی کوچه بازی کنم و برای انجام تکالیفم هم قوانینی وضع شده بود. هیچکدوم از این رفتارهای تربیتی به خودی خود غلط و غیرمنطقی نبود. منتها اشکالش این بود که این رفتارها بر مبنای فرد دیگه‌ای شکل گرفته بود. اینها همون رفتارهایی بود که برای تربیت داداشم به کار رفته بود. فرق من و داداشم این بود که اون رو اگه می‌زدند توی سرش، آروم می‌گرفت و می‌تمرگید یه گوشه٬ ولی من رو اگه می‌زدند تو سرم، بدتر می‌کردم و تا قیامِ قیامت درصددِ انتقام بودم. اون بچه‌ی شلوغ و شاد و شیطونی بود و من بچه‌ی خیلی آروم و یبسی بودم. توی دبیرستان وقتی اون رو تهدید کرده بودند که دیگه خونه راهش نمیدند، این تهدید کارساز اوفتاده بود. ولی وقتی این تهدید رو سوم دبیرستان برای من اعمال کردند، من دو روز نرفتم خونه و از نگرانی ذله‌شون کردم. دعوامون سر این بود که من روزها یا مدرسه نمی‌رفتم، یا اگه میرفتم، بعدش به موقع خونه نمیومدم. آخرش هم اون سال به جدایی از اون مدرسه منجر شد. بالاخره بچه باید چیزی داشته باشه که مدرسه دلش رو بهش خوش کنه. لکن من هم دانش‌آموز کودنی محسوب می‌شدم و هم از نظر انضباطی کمیتم لنگ بود. به همین دلیل هم برای سال پیش‌دانشگاهی ثبت نامم نکردند و گفتند برو گم شو یه جا دیگه. منم رفتم گم شدم یه جای دیگه. از بحث دور نشیم، عرض می‌کردم که والدینم با من همونطوری رفتار می‌کردند که با برادرم. این در حالیه که من و برادرم دو گونه‌ی جانوریِ کاملا متفاوت بودیم(هستیم). درسته که هر دو احمق، بی‌عرضه و بیشعور هستیم، ولی این صفات حسنه در زمینه‌های متفاوتی در ما به فعلیت رسیده. حتی از نظر چهره و ظاهر فیزیکی هم شباهتی به همدیگه نداریم.


مسئله‌ای که این چندوقت اخیر زیاد ذهنم رو درگیر کرده، تفاوت رفتار من و والدینم در مدیریت دخل و خرج زندگیه. با اینکه والدینم ۱۰ برابر من درآمد دارند، ولی همچنان خرج‌های کوچیک زندگیشون ‌رو به دقت یادداشت می‌کنند و حساب همه چیز رو‌ دارند. برعکس اونها، من هیچ مدیریتی برای جیبم ندارم. پیتر میگه «تو خیلی گرون زندگی میکنی». و این گرون زندگی کردن هرگز به معنی پول زیاد داشتن و لاکچری بودن نیست. بیشتر به معنی درست خرج نکردن و حروم کردن پوله. راهی که پیش روم گذاشتند، این بود که تا حد امکان خودم رو درگیر وام و قسط و بدهی کنم تا مجبور به مدیریت جیبم بشم. حالا با یه درآمد جزئی، هر ماه بیش از یک میلیون قسط میدم و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که فقط بی‌پول تر شدم و هنوز توجهی به مدل خرج کردنم ندارم. اینکه چجوری اون رفتارهای تربیتی والدینم یه همچین نتیجه‌ای رو در پی داشته، واسه خودم هم قابل درک نیست. به هر حال باید گفت که رفتارم دقیقا نقطه مقابل همه‌ی اون تعالیم ارزشمند شده و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که هر قدر هم تلاش می‌کنم، نمی‌تونم مطابق اون تعالیم گام بردارم. انگار کاملن باهاش بیگانه‌ام.

۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 19 September 17 ، 15:30
شِـــ‌یدا ..

«رویاها فقط بر بیماران ظاهر می‌شوند. اما این تنها ثابت می‌کند که رویاها جز برای بیماران قابل رویت نیستند، نه اینکه رویاها اصلا وجود ندارند. رویاها عبارتند از قطعه‌ها و بریده‌هایی از عوالم دیگر... از آغاز آن عوالم. واضح است که انسان سالم دلیلی ندارد آنها را ببیند. زیرا انسان سالم، آدم خاکی است و باید به زندگی همین عالم سرگرم باشد. اما همینکه کمی بیمار شد و همینکه نظام طبیعت خاکی‌اش کمی مختل گشت، فوراً امکان وجود دنیایی دیگر برایش پدید می‌آید و هر قدر بیماریش بیشتر باشد، تماسش با عالم دیگر بیشتر می‌شود. به طوری که وقتی انسان بمیرد، مستقیما وارد آن عالم می‌شود.»

 

چندتا کوه اول رو به شهره ‌و هم‌جوار روشنایی زردِ شهر‌. اما وقتی این کوه‌ها رو دور میزنی و به پشت‌شون میرسی٬ دیگه هیچ اثری از روشنایی شهر نمی‌بینی. اگه مثل حالا وسط ماه قمری باشیم، ماه فضای تاریک شب رو تا حد خیلی زیادی روشن می‌کنه و اگه ماه نباشه، ظلماته که بیداد می‌کنه. فاکتور دومی که تا وقتی توی اون مکان تجربه‌ش نکنی، توصیفش فایده‌ای نداره، سکوته. هیچ صدایی نمیاد و این «هیچ» کمی ترسناکه. این تاریکی و سکوت یه جور احساس خلأ رو پیش می‌کشه. تو دلت بدجوری خالی میشه. بعد از احساس خلأ، احساس ضعیف بودن و کوچیک بودنه که سراغت میاد.  لابه‌لای یه سری کوه و دره‌ی تاریک، با علم به اینکه هیچکس تا چند کیلومتریت وجود نداره که حتی صدات رو بشنوه، احساس آسیب‌پذیری، ضعف و ناچیز بودن می‌کنی. آدم هر قدر هم که مغرور و با جسارت باشه، در مواجهه با این سکوت+تاریکی+تنهایی کاملا از درون میشکنه و نرم میشه، اهلی میشه. هیبت فضا قوی‌تر از هر چیزی روی آدم تاثیر میذاره. توی این چهارسالی که بهش مبتلا شدم، همیشه واسم عجیب بوده که چرا توصیف این فضا-حتی برای خودم- در قالب کلمات انقدر سخت و پیچیده‌ست؟ تا اینکه یه روز این رو از هرابال پیدا کردم؛ 

«در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی‌نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه‌هایی سخن می‌گوید که می‌فهمی ولی نمی‌توانی وصف کنی.»

انگار قطره‌ای میشی که به درک دریا نزدیک‌تر شده. کلمه‌هایی مثل هیچ، همه، افتقار، پاکباز و ... با نور عجیبی از ذهن عبور می‌کنند. انگار این‌ حرف‌ها از اینجا قابل فهم‌تره. شاید چون اینجا آدم از همه چیز جدا میشه. در عین حال تجربه‌ی این فضا چنان آرامشی برای منِ بیمار فراهم می‌کنه، که می‌تونم تا ۴۸ ساعت بعدش به دور از روان‌پریشی زنده بمونم. به همین دلیله که بعضی شب‌ها٬ بین ساعت ۱۲ تا ۳ بامداد این برنامه انجام میشه. چون-به قول داستایفسکی- نظامِ طبیعتِ خاکیِ من مختل شده و من به عوالم دیگه‌ای نیاز دارم.


امشب که ماه همه جا رو روشن کرده بود، نشسته بودم و با کف دست زمین رو لمس می‌کردم و درحالی که شعر فروغ «و خاک، خاک پذیرنده، اشارتیست به آرامش» توی ذهنم بالا پایین می‌رفت، برای چندمین بار به ذهنم رسید که شاید این تاریکی و خلوت و سکوت، مقدمه‌ای از جنس همون عوالمی بوده که محمد (توی حرا) و موسی (توی طور) توی اون سکوت و تاریکی و تنهایی تجربه می‌کردند. شاید اونها هم به عوالم دیگه‌ای احتیاج داشتند. شاید هم صرفاً از همین کس‌و‌شعرهایی باشه که معمولاً به ذهن من خطور می‌کنه. به هر حال ممنون از حُسنِ توجهتون.


le-sacrifice

۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 08 September 17 ، 02:54
شِـــ‌یدا ..

اسلام (و به خصوص تشیع) ذاتا یه دین سیاسیه و ظرفیت سکولار شدن نداره. از مشروطه دعوا توی مملکت پرشیا بین چهار تا تفکر بود؛ ملی‌گرایی، مذهب‌گرایی، لیبرالیسم و مارکسیسم

از قضای روزگار این چهارتا تفکر هیچ پایه‌ی مشترکی با هم نداشتند و هیچوقت نتونستند کنار هم جمع بشن و سیستم جدیدی وضع کنند تا اینکه رضا شاه اومد و با تو سری و لگد یه سیستم جدید واسه‌شون تعریف کرد. البته تلاش‌هایی شد. مثلا ملکم‌خان و مستشارالدوله سعی داشتند با تعبیرهای خاص، اسلام رو با لیبرالیسم همسو جلوه بدن. اما خانه از پای‌بست ویران بود و تغییر دکوراسیون نمی‌تونست جلوی آشفتگی و هرج و مرج رو بگیره. 

دو تا تفکر آخر که به ترتیب از غرب و شرق وارد ایران شده بودند، صرفا بین روشنفکرای جامعه جریان داشتند و توی جامعه‌‌ی ۱۰ میلیونی کشوری که اکثریت جمعیتش بی‌سواد بودند، هرگز نتونستند پایگاه مردمی پیدا کنند. ولی ملی‌گرایی(پهلوی) و مذهب‌گرایی(جمهوری اسلامی) به تشکیل حکومت منجر شد، البته نه اونطوری که باید.

بله، شیعه نمی‌تونه حکومت سکولار تشکیل بده و به همین دلیله که توی مملکت ما معلوم نیست که چی به چیه. از سیستم بانک‌ها گرفته تا سیاست و اقتصاد، هیچکدوم از قاعده‌ی مشخصی برخوردار نیست. از مشروطه تا حالا با یه گه‌گیجگیِ ملی مواجهیم. در طول تاریخ، گاهی تشیع این ملت رو نجات داده و منجر به پیشرفتش شده، گاهی هم باعث عقب‌موندگیش. به نظرم باید به یه نحوی سنت‌های سابق به روز بشند، نه نابود. من که جوون این مملکت هستم، اصلا از هویت ملی‌ای که در گذشته داشتم، خبر ندارم. توی مسجد جامع اصفهان راه میرم و عظمت اون فرهنگ و تمدن رو درک نمی‌کنم. چیزی از تاریخ مشروطه نمی‌دونم. حتی از تحولات قبل و بعد از انقلاب هم اطلاعی ندارم.

فقط بلدم مثه حالا بشینم یه جا و واسه این و اون گنده‌گوزی کنم. 


۸ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 26 August 17 ، 01:51
شِـــ‌یدا ..

1- ایدئولوژی یعنی سخنی که بدون دلیل پذیرفته شده است. سخنی که دلیل بر خلافش اقامه نشده، ولی دلیل بر وفاقش هم اقامه نشده.[به نقل از مصطفی ملکیان]

2- ایدئولوژی رو میشه همه جای دنیا دید. خاورمیانه بازار ایدئولوژیه. سخنرانی‌های هیتلر سرشار از ایدئولوژیه. اشغال نشدن ایران توسط عراق در سال اول جنگ به خاطر وجود ایدئولوژیه. انقلاب‌های بزرگ و اساسی دنیا مثل انقلاب فرانسه و انقلاب ایران همه زاده‌ی ایدئولوژی هستند. روزه‌ گرفتن یه سنت از یه ایدئولوژی تثبیت‌شده‌ محسوب میشه.
[فوق برنامه؛ معمولا آدمای سست به درد اجرای ایدئولوژی‌ها نمی‌خورند. و به عنوان مثال شما می‌دونید آدمی که نتونه یه گرسنگی ساده رو تحمل کنه٬ قاعدتا کارهای بزرگتری هم ازش برنمیاد. روی این صحبت با گروهیه که بر اساس سنت‌های دینی زندگی می‌کنه ولی روزه نمی‌گیره]
 

چند تا مثال می‌زنم برای ایدئولوژی:
مثال الف: [سال 1360]هادی غفاری که همه نگاه‌ها به او بود با صدای از شدت فریاد گرفته و خشدار جمع را مخاطب گرفت؛ «لیبرال‌ها، جوجه کمونیست‌ها، کراواتی‌ها، وکلای محترم، پروفسورهای گرام، خانم‌های…» و بعد… خارجی‌ها را مخاطب گرفت و گفت «خبرش را ببرید به دنیا بگین، این انقلاب پشتش به امام زمان است، حق دارید به حرف ما بخندید اما اگر خنده تمسخرتان رگ غیرت بچه مسلمان را جنباند رگ‌های گردنتان را می‌جویم. امتحانش ساده است و خرجی جز یک گردن ناقابل ندارد.

مثال ب: [بیانیه‌ی فارسی داعش بعد از عملیات تهران] ...و روافض در سرزمین ایران بدانند که دولت خلافت هیچ فرصت خوبی را برای از بین بردن و ریختن خونشان و برهم زدن امنیتشان و انهدام و تخریب مؤسسات دولت مشرکشان به خواست الله از دست نمی‌دهند [...] و این اولین قطره‌های باران است.

مثال پ: [ایلیچ رامیرز سانچز(معروف به کارلوس شغال) در دادگاه] من یک انقلابی هستم و تا پایان عمر خود یک انقلابی خواهم ماند؛ و هر مبارزه‌ای که کردم برای خودم نبود بلکه برای نجات مردم تحت ستم و علیه زورگویان و استثمارگران و به منظور تضعیف آن‌ها بوده‌ است… مبارزهٔ من یک مبارزه‌ی سیاسی بوده. مبارزه‌ای که با هدف خدمت به محرومان صورت می‌گرفت؛ بنابراین یک زندانی سیاسی هستم و برای عقیده‌ام محاکمه می‌شوم… من عاشق انقلاب برای تأمین سعادت مردم هستم. من عاشق تأمین عدالت برای مردم تحت ستم هستم و برای عقیده‌ام محاکمه می‌شوم.

مثال ت: سربازه‌های ارتش سرخ به یه دهکده نزدیک شدند و با چیز عجیبی روبه‌رو شدند. زن‌ها و بچه‌ها روی یه تپه جمع شده‌بودند و قصد تسلیم شدن نداشتند. دندون‌ها رو از خشم به هم فشار میدادند و با عصبانیت و غرور به سربازهای روس نگاه می‌کردند. با نزدیک‌تر شدن سربازهای روس، ناگهان یکی از زن‌ها سر نوزادش رو محکم می‌کوبه روی زمین و بقیه‌ی زن‌ها هم. و بعد همه‌شون خودشون رو پرت می‌کنند از تپه پایین. با دیدن این صحنه‌ی تکان‌دهنده، اشک سربازهای روس سرازیر میشه.


3- توی زندگی باید ایدئولوژی داشت. باید برای چیزی مرد. باید برای چیزی زندگی کرد. باید عاشق کسی شد. باید چیزی رو پرستید. هر قدر احمقانه٬ هر قدر مسخره٬ هر قدر پوچ. اگر همه‌ی بت‌ها رو شکستی، وحشت تنهایی تو رو نابود می‌کنه.  جرأتش رو داری؟

4- با بدنم حال می‌کنم. از اینکه بدن سالم و قوی‌ای دارم خوشحالم. دوست دارم داغونش کنم. با فعالیت‌های زیاد، با رعایت‌نکردن‌ها، با افراط و تفریط توی همه چیز. دوست دارم ازش کار بکشم. به جای مردن برای آرمانی مقدس، ترجیح میدم برای عیاشی بمیرم. همه‌ی پل‌های پشت سرم رو خراب می‌کنم. شاید ۱۰ یا ۲۰ سال دیگه پشیمون بشم و بخوام مسیری که رفتم رو برگردم. اما باید این نکته رو در نظر داشت: به دیواری که شاشیدی، نمی‌تونی تکیه بدی. و تا اونجایی که یادم میاد، من همیشه به همه‌ی دیوارها.

5- فکرهام گاهی بیش از حد تیره و تاره. بیش از حد ناامید کننده‌ام. می‌ترسم اما با همه‌ی وجود خودم رو پرت می‌کنم وسط ترس. مدام شیرجه میرم توی تاریکی٬ توی تنهایی. یه تنهایی عمیق٬ که از رگ گردن بهم نزدیک‌تره. بعد احساس قدرت می‌کنم. شجاعت زیادی پیدا می‌کنم. یه قدرت و شجاعتِ شکسته و عصبی. انگار که روح از شدت وحشت فاسد شده باشه. دوست دارم به همه‌‌ی فکرها و ایدئولوژی‌ها تجاوز کنم و همه چیز رو به لجن بکشم. هر قدر مقدس‌تر، بهتر. باید همه‌ی پرده‌ها رو درید.
از طرفی، تشنه‌ی ایدئولوژی‌ام و پیوسته به دنبال چیزی برای پرستش، به دنبال چیزی برای ستایش می‌گردم. به دنبال حلقه کردن دست به یه دستگیره‌ی نجات. به دنبال فداکردن خود برای چیزی. چه چیزی؟

6- در این امیدم که همه‌ی سوداها و همه‌ی گناه‌ها را شناخته باشم، یا دست کم نظر لطفی به آنها کرده باشم. من با تمام وجود، به سوی همه‌ی باورها شتافته‌ام و آنقدر دیوانه بودم که بعضی شب‌ها، کم و بیش، به روح خود ایمان می‌آوردم. از بس آن را آماده‌ی گریز از تن می‌دیدم.[آندره ژید/مائده‌های زمینی]

7- مرا گویی چه می‌جویی دگر تو ورای روشنایی؟ من چه دانم، من چه دانم.


8- چشم امیدم به شماست ای مائده‌ها. ای خوشنودی دل، در جستجوی توام.[همان]

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۱ 09 August 17 ، 20:44
شِـــ‌یدا ..

گفت؛ «اینجا باید هوای همدیگه رو داشته باشید».

[من به کف زمین نگاه می‌کردم و به زخم روی دستم ور میرفتم.]

گفت؛ «به نفعتون نیست که زیرآبی برید».

[من دستم رو بردم نزدیک دماغم و به کفشای اون یارو خیره شدم که مثل گاوچرونا بود]

گفت؛ جوری باشید که همه بگن «ایول فلانی اومد» نه اینکه وقتی اومدی، بگن؛ «ای وای فلانی اومد».

[داشتم خودم رو تصور می‌کردم که لباس گاوچرونی پوشیدم و یه هفت‌تیر دستمه و اینکه چقدر این تیپ و قیافه به شخصیتم میاد]

یهو از بین اونهمه آدم رو به من کرد و گفت؛ واکنش دیگران نسبت به حضور شما چجوریه؟

[من هول شدم]

یه چند ثانیه مکث کردم و یه خورده مِن‌مِن کردم و گفتم؛ ببخشید... صادقانه بگم؟

دستش رو تکیه داد به صندلی و گفت؛ «آره. بهمون بگو وقتی میای بقیه چی میگن؟»

جوابم جلسه رو به هم ریخت؛

«میگن باز این کسخل پیداش شد‌».

۷ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 15 July 17 ، 00:27
شِـــ‌یدا ..

گفتم؛ نمی‌دونم چرا این زن‌داداش من بعد اینهمه سال هنو وقتی منو میبینه و باهام حرف میزنه، یه حالیه، یه جورایی انگار خیلی رسمیه. نه به این معنی که خشک برخورد بکنه‌آ، بیشتر از اون لحاظ که انگار معذبه، اصلا انگار هول میکنه تا با من حرف میزنه. انگار با من راحت نیست‌. اصلا بذار راستشو بگم؛ در مواجهه با خیلی از زن‌ها این موضوعو حس کردم. به خصوص جوون‌تر‌ها.

مندی گفت؛ بهشون حق بده. منم وقتی قیافه تو رو می‌بینم کپ می‌کنم و هول میشم.

گفتم؛ آخه چرا؟  من که قلب خیلی رئوفی دارم!!

به پیتر گفتم؛ مگه نه؟

پیتر حواسش اونور بود.

زدم پس کله‌ش و گفتم؛ هوووی... بزغاله... مگه نه؟

پیتر گفت؛ ها؟!... آره ... خیلی قیافه‌ت تخمیه. منم گاهی می‌ترسم.

گفتم؛ نه نه... قلب رئوفم رو بگو. 

گفت؛ ها؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.



داشتم واسش توضیح میدادم ماها که قدمون کوتاهه باید بریم چین زندگی کنیم.

گفت؛ مگه تو قدت چقدره؟ 

گفتم؛ ۱۶۰ تا‌.

گفت؛ چندکیلویی؟ 

گفتم؛ ۹۲ کیلو.

گفت؛ ناتالی پورتمن هم قدش ۱۶۰ تاست. 

گفتم؛ با کفش یا بدون کفش؟ 

گفت؛ چی میگی تو؟ 

گفتم؛ من قدم با کفش ۱۶۰ تاست. 

گفت؛ احمقی تو؟

گفتم؛ ناتالی پورتمن هم ۹۲ کیلوئه؟ 

گفت؛ هان؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.




خواست درو ببنده، گفتم؛ نبند. 

آخر بست. بلند شدم داد زدم؛ «در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامشِ پُر مهرِ نسیم». بلندتر داد زدم؛ های تخم‌سگ با توئم، میگم درو نبند.

هاج و واج نگاه کرد و گفت؛ تخم‌سگت رو ببینم یا شعر لطیفت رو؟ 

دوباره گفتم: نبند درو.

از پله‌ها پایین رفت و گفت؛ احمقی تو؟

گفتم؛ آره، اما دیگه درو نبند.

گفت؛ ها؟ 

گفتم؛ هیچی بابا.

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 14 July 17 ، 15:58
شِـــ‌یدا ..

صبح ساعت ۷ راه افتادیم واسه سرداب. گفته بودند پیاده یک ساعت راهه. اولش توی جاده حال می‌کردیم. هر ۱۵ دقیقه فقط یه ماشین یا موتور از جاده رد میشد و هوا و منظره دل‌انگیز بود. یک ساعت بعد رسیدیم میدونک اول. یه سوپری اونجا بود. پرسیدیم تا سرداب چقدر راهه پیاده؟ گفت نیم‌ساعت. گفت اگه پیاده‌اید، از جاده خاکی برید، دنبال رودخونه رو بگیرید برید جلو، نزدیک‌تره. ما هم پنیر و حلوا خریدیم و گفتیم صپونه رو توی سرداب می‌خوریم. توی مسیر یه چارتا آدم دیدیم و از هر کدوم که پرسیدیم چقد دیگه مونده، میگفت؛ نیم‌ساعت دیگه. این نیم‌ساعت‌ها روی هم جمع شد و رسید به ۶ ساعت پیاده‌روی. توی این ۶ ساعت به صورت کاملا رسمی و آکادمیک به گا رفتیم. ما واسه کوه‌نوردی نیومده بودیم. یعنی کوله‌ها سنگین بود و برای ۶ ساعت پیاده‌روی و مدام رد شدن از رودخونه بسته نشده بود. 

 توی راه یه چالش پر استرس داشتیم٬ اونم رد شدن از کنار سگ‌های گله‌ بود. ما از بین تپه‌هایی رد می‌شدیم که عشایر چادر زده بودند. چادرها و دام‌ها روی تپه بود و سگ‌هاشون اطراف ول می‌چرخیدند. و سر این چالش هم به صورت متوالی و پی‌در‌پی به گا سفر کردیم. سگ‌ها از گله فاصله می‌گرفتند و چوپونشون نبود آرومشون کنه. ما غریبه بودیم و به حریم اون‌ها وارد شده بودیم. شاید باید یه پست مفصل و در عین حال آموزشی اختصاص بدم به تجربه‌ی مواجهه با این سگ‌ها. پیش‌نیاز این صحبت‌ها اینه که شما بدونید سگ گله یعنی چه یا باهاش رو‌به‌رو شده باشید. ناک‌اوت گونه‌ترین تجربه‌مون مربوط به یه آبادی بود که به محض نزدیک شدن به اولین خونه‌ی آبادی، یکی از سگ‌ها اومد بیرون و شروع کرد داد و بیداد کردن و دویید طرف ما. و بعد هم چهار تا سگ دیگه بهش ملحق شدند. همزمان یه هف‌هش‌تا بچه ریزه میزه هم از خونه ز‌دند بیرون که ببینن سگا چی دیدند که سر و صدا راه انداختند. اینجا ما کاملا ریده بودیم تو خودمون. بدجوری غافگیر شدیم. دیگه نه روش پرتاب سنگ جواب میداد، نه روش موچ‌موچ، نه روش کیش‌کیش. نه میشد بی‌تفاوت از کنارشون رد بشیم. می‌دونستیم که نباید به چشمای سگ نگاه کنیم و نباید بترسیم و عرق کنیم. باید با آرامش از کنارش رد بشیم و اهمیت ندیم که چقدر نزدیک‌مون اومده. ولی اینبار نمیشد. ۴ تا سگ با هم دوئیده بودند طرفمون. زانوهامون شروع کرده بود به لرزیدن. انقدر خسته بودیم که ولو شدن روی زمین تنها واکنشی بود که می‌تونستیم داشته باشیم. اینجا بود که یکی از اون فسقلی‌ها از روی دیوار پرید جلومون و سگاشون رو جمع کرد تا ما بتونیم رد شیم. بعدتر فهمیدیم که روش پرتاب سنگ می‌تونه عواقب خاص خودش رو داشته باشه. ممکنه صاحاب سگ از اینکه به سگش سنگ زدیم، عصبانی بشه و بدتر از خودِ سگه بیاد پاچه‌مون رو بگیره. همچنین فهمیدیم که بعضی سگ‌ها هیچوقت اهلی نمیشن و حتی ممکنه صاحاب خودشون رو هم گاز بگیرند.

بار روانی سفر بیشتر رو دوش منه. پیتر زنبور هم که می‌بینه، عر میزنه و میترسه. و واسه برخورد با سگ‌ها هم پشت من قایم میشه و هر چی بهش میگم بهشون نگاه نکن و نترس، نمی‌تونه و ترسش رو به منم منتقل می‌کنه. از طرفی، با مردم هم کمتر ارتباط میگیره. فقط منم که باید با این و اون حرف بزنم وگرنه پیتر میتمرگه یه گوشه و هیچی نمیگه. وقتی هم حرف میزنه خیلی ناز و مامانی صحبت می‌کنه. در مواجهه با یه بختیاری باید مثه خودش با صدای بلند و محکم حرف بزنی. این رفتاراش امروز واقعا خسته‌م کرد. منم توی شهر سرم رو میندازم پایین و با هیچکس حرف نمی‌زنم و به هیشکی سلام نمی‌کنم. ولی اینجا فرق میکنه، وقتی میرسی به یه آبادی، مردم مثه آدم فضاییا بهت نگاه می‌کنند و باید باهاشون خوش‌ و بش کنی، رفیق بشی و ازشون کمک بگیری.

دو کیلومترِ آخرِ مسیر پیتر خیلی ازم عقب افتاده بود. از هم فاصله داشتیم و واسه خودمون راه میومدیم. هیچ ماشینی هم رد نمی‌شد. طول مسیر آب خوردن پیدا نکرده‌بودیم ولی مدام توی رودخونه به خودمون آب می‌زدیم. مدام باید از رودخونه رد می‌شدیم و پاهای من دیگه داشت تاول میزد. دیدن یه سگ جدید ما را تا مرز فروپاشی اعصاب پیش‌ میبرد. تقریبا رسیده بودیم. خسته و داغون. ساعت ۱ بعداز ظهر. یه کامیون توی جاده دیدیم و واسش دست تکون دادیم. وایساد و سوارمون کرد.


۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 12 July 17 ، 12:29
شِـــ‌یدا ..

خب...

نمی‌دونم از کجاش تعریف کنم. از اولش بگم که یارو از خدا و پیغمبر و اماما گرفته تا بقیه‌‌ی مردم٬ همه رو می‌‌گفت خارکسه‌اند٬ یا از وسطش بگم که بین کوه‌ها و تپه‌ها٬ دنبال یه رودخونه رو گرفته بودیم و در واقع داشتیم از وسط گله‌های عشایر رد میشدیم و سگ‌های گله اصلا از ما خوششون نیومده بود. از 6 ساعت پیاده‌روی با کوله‌های سنگین بگم یا از یه نصف روز خیره شدن به یه منظره و لذت بردن. از صدای گرگ‌ها وسط شب بگم یا از چالش روبه‌رو شدن با سگ‌ها. از آدمایی که دیدم بگم یا از حس و حال خودمون. از آخرش بگم که صبح بیدار شدیم و منظره‌ی خیره کننده‌ی رو‌به‌رو از توی چادر دلمون رو ربود٬ یا از...

 نمی‌دونم از کجاش بگم. حالا فعلا از اون وسطاش شروع می‌کنم:

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 11 July 17 ، 12:04
شِـــ‌یدا ..

پیتر از سمنان برگشته بود. منم از تو غار. شب سال تحویل با هم وعده کردیم تا بعد از دو سال همدیگه رو ببینیم. هوا بارونی بود و سال ساعت ۱ و ۲ شب تحویل می‌شد. قیافه‌ها تغییر کرده بود. من به گا، اون به گا. هر کدوم یه جوری. من بیشتر. موهای جفتمون بلند شده بود. به همین دلیل تغییر قیافه‌ها خیلی به چشم میومد. قیافه‌هامون مردونه شده بود، تیپ‌هامون مثه این آدمای سرگشته و جدا از جامعه. هوا سرد بود. شبِ سال تحویل، همه جا بسته‌ بود ولی یه کافه‌ی تخمی نزدیک «هتل پُل» باز بود. پله می‌خورد می‌رفت پایین. جز ما و چندتا خدمه‌ی کافه، هیچکس اونجا نبود. جلوی کسی نشسته بودم که تا چندسال پیش اصلا آدم حسابش نمی‌کردم ولی آروم‌آروم داشت تبدیل می‌شد به کسی که نزدیک‌تر از بقیه به خودم حسش می‌کردم. همچنان نمی‌شد جزو آدمیزاد حسابش کرد. اتفاقی که رخ داده بود این بود که منم دیگه آدم محسوب نمی‌شدم و به همین دلیل خیلی خوب همدیگه رو درک می‌کردیم. از اون شب مدام با هم چت می‌کردیم. فکرها به هم نزدیک بود، علاقه‌ها به هم نزدیک بود و درک متقابل بین ما بیداد می‌کرد و از همه مهمتر، واسه هم جدید بو‌دیم. چند روز که گذشت، گفتم «چرا انقدر بد دهن شدی؟» آخه حین حرف زدن، مدام آلتش رو به جاهای گوناگونی ابلاغ می‌کرد. بیش از حد از کلمه‌های «ک»دار استفاده می‌کرد. گفت «تقصیر ممده». ممد بچه کرج بود و توی سمنان هم‌خونه‌ی هم بودند. می‌گفت «از بس فحش می‌داد منم عادت کردم».

 این در حالی بود که من اون زمان از شنیدن اصطلاحات رایجی مثه «کسخل» هم احساس بدی پیدا می‌کردم. چون مدت زمان زیادی بود که این حرفا رو نشنیده بودم. شما هم اگه یه سال توی غار زندگی کنی، وقتی برگردی بین مردم، دیگه خیلی چیزا به مذاقت خوش نمیاد. و وقتی باهاش روبه‌رو بشی، احساس بیگانگی میکنی و چه بسا حتی ممکنه شوکه بشی. ولی جای نگرانی نبود. آدمیزاد به همه چی عادت میکنه. چه خوب، چه بد. فقط زمان نیاز داشت.


حالا، بعد از چندسال، چندوقت پیش بهش گفتم؛ «یادته وقتی از سمنان برگشته بودی، چقدر بد دهن شده بودی؟» گفت عاره. گفتم «اما حالا دوباره گوگولی مگولی شدی و مؤدب». گفت «عاره، تازه دلم می‌خواد مؤدب‌تر هم بشم.» گفتم؛ «خیلی مسخره‌س که محیط انقد رو آدم تأثیر بذاره، نه؟» گفت عاره. گفتم «حالا با آدمای بهتری معاشرت داری و حرف زدنت هم آدموار شده. اما برعکس تو، من توی محیطی هستم که آدماش حین گفت‌و‌گوهای روزانه‌شون، مدام زیر و بند خوار و مادر همدیگه رو می‌کشند وسط و یه عمود لحمی هم بهش الصاق می‌کنند و چیزهای گوناگونی رو به جاهای گوناگونی ارجاع میدن». گفت «عاره». گفتم «کیرِ خر و عاره».

۶ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 04 July 17 ، 16:10
شِـــ‌یدا ..
۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 29 June 17 ، 16:05
شِـــ‌یدا ..

«با وجود تمام تلاش‌های دولت مدرن برای به حاشیه راندن مرگ و به نمایش گذاشتن زندگی مصرفی و زیبایی و نامیرایی آدم‌ها، بمبگذاری انتحاری با نمایش مرگ در ملأعام، پوچیِ همه‌‌ی آن نمایش دولت مدرن را به نمایش می‌گذارد. گویی معنای همه‌ی آن مصرف‌گرایی چیزی جز این لحظه نیهیلیستی نیست که در آن زندگی به شکلی تراژیک و غیرقابل انتظار به پایان می‌رسد. به عبارت دیگر برای دولت‌های نئولیبرال و مدرن بمبگذاری انتحاری به چالش کشیدن اساس هویت وجودی و فلسفه وجودی شان است.»



بعد از حمله‌ی تروریستی حضرت داعش به مجلس شورای غیراسلامی ایران و متعاقبا واکنش موشکی n کیلومتری سپاه پاسداران و متعاقبانه‌تر؛ واکنش مردم غیور این مرز و بوم، مدام دنبال این می‌گشتم که مضحک بودن این واکنش‌ها رو یه جایی، به یه نحوی بیان کنم. اما طبق معمول بلد نبودم بنویسمش. تا اینکه این مقاله از «محسن آزموده» و سایت «میدان» حرف دلم رو زد. بررسی ترورریسم در حیطه‌ی فردی و اجتماعی. نقش دولت‌ها و سودمندی تروریسم برای دولت‌ها!!! و یه سری تحلیل دیگه٬ از موضوعاتی هستند که توی این مقاله بهش پرداخته شده.

+ بعد از این حادثه، وقتی مردم در فضای مجازی رگ ناسیونالیستی خودشون رو متورم می‌کردند و در مورد این موضوعات واکنش‌های احساسی خودشون رو ابراز می‌کردند، حالت تهوع بهم دست میداد. آخر این مقاله متوجه مسخره بودنِ این نوع واکنش به تروریسم هم خواهیم شد.


لینک دسترسی به این مقاله، از سخنرانی فاطمه صادقی؛ 

https://meidaan.com/archive/38819

۷ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 28 June 17 ، 17:54
شِـــ‌یدا ..

میشه این رو شنفت و بعد حینش این رو تورق کرد.


میلان استرای به شدت ایالت کاتالونیا و قلمرو باسک را مورد حمله قرار داد و گفت که «اینها سرطان‌هایی در پیکر ملت هستند. فاشیسم که سلامت را به اسپانیا باز خواهد گرداند، خوب می‌داند که چگونه باید- همانطور که یک جراح مصمم و دور از هرگونه احساس همدردی کاذب عمل می‌کند- این سرطان را ببُرد و از بدن خارج کند.»

از ته آمفی‌تئاتر، یک نفر شعار مورد علاقه‌ی ژنرال را که «زنده باد مرگ» بود، فریاد زد. و آنگاه میلان استرای کلام مهیج خود را که «اسپانیا» بود به زبان آورد.

تمام چشم‌ها به اونامونو دوخته شده بود. او آهسته برخاست و گفت؛ 

همه در انتظار سخنرانی هستید که من بر زبان خواهم راند. شما مرا می‌شناسید و می‌دانید که نمی‌توانم سکوت کنم. در بعضی شرایط خاموش ماندن، دروغ گفتن است، چون سکوت ممکن است علامت تأیید و تصدیق تلقی شود. من می‌خواهم کلامی چند به سخنرانی ژنرال میلان استرای که همینجا در میان ماست، اضافه کنم. از ناسزاگویی او علیه باسکها و کاتالانها که یک توهین شخصی نسبت به من بود بحث نکنیم. من در بیلبائو زاده شده‌ام و اسقف نیز(در اینجا اونامونو اشاره به رهبر کلیسای سالامانک که در کنار او به لرزه افتاده بود کرد) چه راضی باشد چه نباشد، یک کاتالان اهل بارسلون است.


[سکوتی وحشتناک در آمفی‌تئاتر حاکم بود. هرگز سخنانی چنین بر زبان کسی نیامده بود. آیا رئیس دانشگاه دیگر چه خواهد گفت؟]


در اینجا من فریادی مرگبار و بی‌معنا شنیدم: «زنده باد مرگ».

و من که زندگی‌ام را با ساختن و پرداختن اصطلاحات و عباراتی گذرانده‌ام که پیوسته خشم کسانی را که به معنای آنها پی نمی‌برده‌اند، برانگیخته است، باید به عنوان یک کارشناس به شما بگویم که این کلامِ غیرعادی و دور از تمدن را نفرت‌انگیز می‌یابم. ژنرال استرای، انسان علیلی‌ست. این را بدون هیچگونه قصد بی‌‌احترامی بیان کنیم. او معلول جنگی‌ست و سروانتس نیر چنین بود. بدبختانه امروز در اسپانیا، بیش از حد معلول وجود دارد و اگر خداوند به کمک ما نشتابد، به زودی تعداد اینها باز هم بیشتر خواهد شد. من از این اندیشه در رنجم که مبادا ژنرال استرای قدرت آنرا بیابد که بنیان‌های نوعی روانشناسی توده‌ای را استوار سازد چون یک فرد معلول و ناقص که از عظمت سروانتس نیز بی‌نصیب است، معمولا آرامش روحی خود را در معلول ساختن کسانی می‌یابد که در اطراف اویند. 


[به اینجا که رسید، میلان استرای دیگر نتوانست تحمل کند و فریاد زد؛ «مرگ بر روشنفکران- زنده‌باد مرگ» غوغایی که برخاست نشان آن بود که فالانژیستها از او حمایت می‌کنند. با این حال، اونامونو ادامه داد:]


این دانشگاه معبد روشنفکری است و من کاهن بزرگ آنم. این شمایید که صحن مقدس آن را آلوده ساخته‌اید. شما پیروز می‌شوید زیرا بیش از حد ضرورت، نیروی خشونت در اختیار دارید. لیکن افکار را تسخیر نخواهید کرد. زیرا برای تسخیر عقاید باید دیگران را به خود معتقد و مؤمن سازید و برای برانگیختن ایمان، آن چیزی لازم است که شما ندارید: منطق و حق در نبرد. می‌بینم که برانگیختن شما به اینکه در اندیشه‌ی اسپانیا باشید، بیهوده‌ است. سخنان خود را پایان میدهم. 


+ این آخرین کنفرانس اونامونو بود و او پس از آن درخانه‌اش تحت نظر گرفته شد و بی‌تردید اگر ترس از واکنش بین‌المللی در میان نبود، رهبران ناسیونالیست او را اعدام می‌کردند. 

++ این سخنرانی مربوط میشه به بعد از سقوط حکومت دیکتاتوری اسپانیا در سال ۱۹۳۰ و تشکیل حکومت جمهوری اسپانیا. که بعد از اون به جنگ‌های داخلی اسپانیا منجر شد. اونامونو به عنوان یه شخصیت مطرحِ بین‌المللی٬ هم مخالف حکومت دیکتاتوری و هم مخالف حکومت جمهوریِ تازه تأسیس اسپانیا بود.

۰ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 26 June 17 ، 14:56
شِـــ‌یدا ..

برای چندمین باره که این خوابو می‌بینم؛ «دارم واسه خودم راه میرم. دوتا پلیس یا لباس‌شخصی بهم میگن که برم نزدیکشون. نزدیک که میرم یکیشون دستبند در میاره و اون یکی٬ دستم رو می‌گیره. خیلی سریع اتفاق میفته. منم دستم رو میکشم، میزنم، هُل میدم و شروع می‌کنم به دویدن. از روبه‌رو چندنفر رو می‌بینم که بی‌سیم به دست سمتم میان. از هر طرفی که میرم همین آدما نزدیکم میشن. معمولا روی یه ساختمون نیمه‌کاره، روی یه بلندی گیرم میندازند. جایی که دیگه هیچ راه فراری ندارم و شروع می‌کنم به داد زدن». 

 بعد یه نفر باید بیدارم کنه تا سر و صدام رو خفه کنه. و اگه کسی نباشه، داد زدنم شبیه به ناله و التماس میشه. در هر صورت وقتی بیدار میشم کاملاً از لحاظ انرژی تحلیل رفتم.  / کلیک / / / \

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 June 17 ، 12:39
شِـــ‌یدا ..


مردمی که در انتخابات ۲۹ اردی‌بهشت پیروز شدند، به سیستم رأی منفی دادند. به سیستمی که مستقیما به آنها فرمانروایی می‌کند. و نه سیستمی به مانند سیستم در اینجا[فرانسه]. سیستمی که آنها مستقیما لمس و حسش می‌کنند. در واقع نظام اجازه نمی‌دهد که مردم متوجه سیستم بزرگ‌تر یعنی سیستم سرمایه‌داری بشوند. غیر از اینکه سیستم سرمایه‌داری در نهایت عده‌ای را در هر کجای این دنیا شاد می‌کند. غرب در هر صورت وارد می‌شود چون قوی‌تر و پرزورتر است. جذاب تر است و جذابیت خصوصیت نیرومندی است. غرب با تمام صورت‌های سرمایه‌داری وارد می‌شود اما نظام چنان بر مردم سخت می‌گیرد که تنها جذابیت سرمایه‌داری یا غرب باقی می‌ماند.

سیستم رسانه دارد. در اینجا[فرانسه] تلویزیون و رادیو و روزنامه و غیره باعث ظهور ماکرون و پیروزی‌اش می‌شوند. در ایران صدا و سیما شجریان را تحریم می‌کند. ربنای او در ماه رمضان پخش نمی‌شود. بومی‌تر از شجریان چیست؟ شجریان کجا هجوم فرهنگی و جنگ نرم است؟ ایرانی‌تر از شجریان کیست؟ به جایش چه از تلویزیون و رادیو پخش می‌شود؟ به جایش تتلو در کنار آقای رئیسی نامزد سیستم می‌نشیند. تتلو نماد فرهنگ انحطاط است همانطور که پاشایی بود. نماد شکست فرهنگی‌ست. نه نوعی ذوق و سلیقه در موسیقی یا هنر. یکی در پاسخ یکی دیگر که به اهانت تتلو به شجریان اعتراض کرده بود، نوشته بود: من هم از ربنای او خسته‌ام از موسیقی سنتی و از این استاد استاد کردن‌ها. قصد من کسی یا کسانی را به مذهب شجریان آوردن نیست، اما گفتن اینکه من از موسیقی سنتی خسته‌ام، مثل این می‌ماند که بگوییم ما از موزارت و باخ خسته‌ایم. یا ما از شعر و شکسپیر خسته‌ایم. می‌توان اهل هیچ‌کدام نبود اما نمی‌توان خسته بود. اینها مراتبی دارد که باید پیمود. مثل سواد آموختن. یکی اهل درس خواندن نیست. اهل چیز دیگری است. هدف من از گفتن اینها این است که یک حکومت و دولت باید نقش بالا بردن و پرداختن و ورزانیدن ذوق و سلیقه مردم را داشته باشد. مثل خوب خوراک دادن. غیر از اینکه به سلامت شما کمک می‌کند و به شما نشاط می‌دهد، قوه چشایی شما را تربیت می‌کند. یک حکومت و دولت باید به مردم اصالت بدهد یا بهتر بگویم در اصالت دادن کمکشان کند. نه اینکه بازاری‌ترین و هرزه‌ترین تولیداتی را که هیچ رنگ و بویی از ایران و ایرانی ندارد و از اسلام هم ندارد و شبیه و کپی هر چیزی از هر جایی، همان اونیفرم‌سازی است، ترویج کند. کوکا کولا را به جای زمزم و به نام زمزم به مردم مسلمان بفروشد. کوکاکولای اسلامی. نه تنها آبروی نام زمزم را می‌برد و بی‌اعتبارش می‌کند، بلکه از جوهر و فلسفه کوکاکولا غافل می‌ماند و غافل می‌گذارد. نه تنها نام زمزم را بلکه عالم مثال ما را هم بی‌اعتبار می‌کند. کسانی که به ایران اعتبار می‌دهند معمولا از آن دوران قبل از انقلاب می‌آیند. باید اعتراف کرد که نظام موفق به تولید هنرمندانی در حد و اندازه شجریان، علی‌زاده، یا کیارستمی نشده است، نه اینکه ایران بعد از انقلاب قادر به تولیدش نیست، من حتی باور دارم که اسلام هم هست اما نظام اجازه نداده است. منظور ازنظام تفاسیر سهمی از روحانیت مرجع هم هست.

تفسیر از حجاب و به طور کلی زن، زن در بیرون، چنان عقب افتاده است و چنان پر تناقض و تعارض که هر سیستمی را با هر جامعه‌ای دچار بحران و در نهایت شکست خواهد کرد. یک روز نوشته بودم جمهوری اسلامی تولید نهیلیسم می‌کند. دوستی مجازی پرسید منظورتان چیست؟ حالا می‌گویم. جمهوری اسلامی چنان تولید اشباع کرد که در کنار و در برابرش هر طبع و طبیعتی به خلاء روی می‌آورد. خواهید گفت اشباع خود اکندگی و پری‌ست، خواهم گفت تولید اشباع پری در پری ست. چنان همه‌جا را می‌خواست از معنی پر کند که آدمی روی به بی‌معنایی می‌کرد. روزی که ترجمه فرانسوای قدیس کریستیان بوبن را به کسی دادم تا بخواند گفت: مثل اینکه خدا آنجا بیشتر پیدایش می‌شود. گفتم: بله در برهوت اینجا و آن حکیم لبنانی گفته بود و آن نویسنده و کشیش اهل رومانی هم که کتاب محمد پیامبر را نگاشته بود، افق را نشان داده بود در صحرای عربستان و تهی را.
سال‌ها پیش بود عصر جمعه‌ای، رادیو از مردی در خیابان می‌پرسید برای امام زمان که اگر پای رادیو نشسته باشد و صدای جمهوری اسلامی را گوش کند چه پیامی دارد. عاشق نمی‌تواند معشوق را از آن خود کند. خدا که جای خود دارد و از دست‌ها و چنگ‌ها می‌گریزد.

یک بار تکه‌ای از کتاب محبوبی را ترجمه کرده بودم، از حلاج گفته بود بر سر دار. حلاج گفته بود این- دار- پاسخ آن روز است. آن روز حلاج سر بلند کرده بوده و رخ و روی زنی زیبا را دیده بوده. برای من روی زن زیبا و توجه به آن و معنی گناه، نه آن تفسیر متحجری‌ و چقدر هم خطرناکی است که ترویج می‌شود. نویسنده از زیبایی و عشق به زیبایی و ظاهر حتی در شعر و ادب گفته بود و فریبش، و درست اینجا داستان حلاج را تعریف کرده بود. زن زیبا همان ظاهری است که نباید فریبش را خورد تا ما را از اصل باز نگاه ندارد. زن زیبا یکی از بت‌هایی است که باید شکست. حلاج از غیر حق را دیدن شرم کرده بود و دار را در خور و سزاوار یافته بود. نه از دیدن زن نامحرم بی‌حجاب.

از گشت ارشاد نگویم که ترویج خشونت مردانه بر زن است بخصوص که همراه و با همراهی قانون اعمال می‌شود. نوعی بی امنیتی‌ست به دست مآوران امنیت.
دهه‌هاست که مردم به نظام واکنش نشان می‌دهند. و خود نظام به دنبال آرمان‌های گمشده انقلاب از این شاخه به آن شاخه و از این در به آن در می‌زند.

[...]





+ این متنِ ناقص٬ از گوگل‌پلاس خانم نیشابور کپی شده.
++عبارت‌های داخل براکت رو خودم اضافه کردم. 
+++ واسه سر در آوردن از دنیای شیر تو شیرِ سیاست٬ هر کسی از یه جاهایی feed میگیره. بعضیا هم از هیچ‌جا فید نمی‌گیرند. که قبلا توی این مطلب بهشون اشاره کردیم. عرض می‌کردم که هر کسی از یه جاهایی feed میگیره. یکی 20:30 ٬ یکی BBC یکی هم صحبت‌های عمه‌ش. یاسمین میظر یه عمر در مخالفت با ج.ا به سر برده و در عین حال مخالف لابی‌های میلیتاریستی و همچنین مخالف کنگره‌ی امریکا و اتحادیه‌ی اروپا که مدعی دروغین مبارزه برای دمکراسی هستند هم٬ هست. در مورد ایران٬ لیبی٬ سوریه و غیره. حتی انتخابات اخیر ایران. اگه واستون مهمه می‌تونید مقاله‌هاشو دنبال کنید. اگرم مهم نیست٬ می‌تونید برید دوغتون رو بنوشید.
http://weeklyworker.co.uk/worker/authors/yassamine-mather/
۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 20 June 17 ، 14:40
شِـــ‌یدا ..

تو ایوون پشتی باغ فقط ما دو نفر نشسته بودیم. شوهرخاله‌م در مورد طلاق‌گرفتن از خاله‌م حرف می‌زد. من بیشتر گوش می‌کردم. داشتیم چایی آتیشی درست می‌کردیم که ببریم برای بقیه. بقیه‌ای که اونطرف ساختمون بودند. توی چند مورد بهش حق دادم و عیب و ایرادهای خانوادگی‌مون رو گفتم. لبخند زد و گفت؛ «میدونی... من دارم از حرف زدن با تو لذت می‌برم. تو کل این فامیل، با هیچکدومشون نمیشه این حرفا رو زد. اما با تو میشه‌.» 

دستم رو به نشونه‌ی تشکر از اینکه عادلانه‌ به این قضیه نگاه می‌کنم گرفت و مردونه فشار داد. من بدجوری پکر شدم. چون یادم اومد که مدتهاست از حرف زدن با کسی لذت نبردم. 

۱ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 18 June 17 ، 18:11
شِـــ‌یدا ..

میلان کوندرا در مورد ناف حرف می‌زد. می‌گفت : «آلن همونطور که توی خیابون‌ها راه می‌رفت٬ غالبا بی‌آنکه خودش را بابت تکرار ناراحت کند و حتی با سماجت غریبی٬ به ناف فکر می‌کرد». میکل آنژ داشت برای ونگوگ می‌گفت؛ «مجسمه توی سنگ ایستاده بود٬ من فقط خرده‌سنگ‌های چسبیده به بدنش را تکاندم». آبراهام مزلو در گوشم ‌گفت؛ «اگر آگاهانه طرحی درافکنده‌ای که از آنچه در توان توست کمتر باشی٬ به تو هشدار می‌دهم که تا آخر عمرت ناشادمان خواهی بود٬ الاغ». سهراب رو دیدم که خم شده بود کنار یه آب‌ باریکه. خیره به آب. دهن و بینی و اعضای صورتش محو شده بود. سراسر وجودش چشم و تماشا بود. چند دقیقه به حیرتش نگاه کردم. گفتم چیکار می‌کنی؟ گفت به لحظه نگاه می‌کنم. از پشت سر صدایی شنیدم. برگشتم و یه دشت بزرگ دیدم با یه درخت کوچیک و یه سنگ قبر. یه نفر زیر سایه‌ی درخت نشسته بود. داد زد؛ «سعی نکن». گفتم چی؟ دوباره تکرار کرد؛ «سعی نکن». بوکوفسکی بود؟

کافکا با هیجان دستم رو کشید و گفت: «حقیقت چهره‌ای زنده و دگرگون‌شونده دارد.» و بعد با سرعت ازم دور شد. چشمم افتاد به پشت سر کافکا. پرنده‌ها دور سن‌فرانسیس آسیزی حلقه زده بودند. صحنه‌ی با شکوهی بود. لائوتسه در کنارش آروم می‌گفت؛ «در جستجوی دانش هر روز چیزی به تو افزوده می‌شود. در جستجوی حکمت٬ هر روز چیزی از تو کاسته خواهد شد و در نهایت به بی‌ذهنی خواهی رسید؛ فرزانه ذهنی از خود ندارد. هر چه بیشتر بدانی٬ کمتر درک خواهی کرد». صدای air از باخ توی گوشم پیچید. اینبار وسط یه دشت بزرگ و خالی بودم. بدون هیچ درختی. من اسب بودم و سراسر شوق دویدن. از خودم و از بودنم فرار می‌کردم و چه شوقی داشت دویدن و اسب بودن و فرار کردن. نم‌نم بارون.

کازانتزاکیس با یه کوله‌پشتی از روبه‌رو به سمتم اومد و گفت؛ «این وظیفه‌ی ماست که ورای عادتهای راحت و دلچسب٬ فراتر از وجودمان٬ هدفی برای خود تعیین کنیم. فقط در این صورت است که زندگی به اصالت و یگانگی دست می‌یابد». بهش گفتم؛ «جوانی بیست‌و‌پنج ساله و در کمال عافیت باشی؛ شخص به خصوصی را٬ اعم از مرد یا زن، دوست نداشته باشی؛ پای پیاده و تنها با کوله‌باری بر دوش از این سر تا آن سر ایتالیا سفر کنی؛ بهاران هم باشد و سپس تابستان و آنگاه پاییز- آرزوی سعادتی بزرگتر از این، گستاخی است». خندید و گفت درسته. خندیدم و محو شدنش رو دنبال کردم. به آخر دشت رسیده بودم. آخر دشت، شروع یه دشت دیگه‌ بود. از دویدن خسته شدم. یه بطری آب معدنی دستم بود. همه‌ی آب‌هاش رو خالی کردم. بلافاصله به طرز عجیبی تشنه‌م شد. اما دیگه آبی در کار نبود. دیگه اطرافم کسی نبود. هیچکس حرفی نمی‌زد. به کف دستهام نگاه کردم. یه چکش دستم بود. به روبه‌رو نگاه کردم. شبیه یه کارگاه بود. من یه کارگر روزمزد بودم. زندگی من همین بود. از کارگاه اومدم بیرون گشتی تو شهر بزنم. فکرهام رو نگاه کردم. روز شلوغم رو مرور کردم. خسته شدم. رفتم لب دریا. دریا همرنگ آسمون بود. هر چی پایین می‌رفتم، بیشتر به آسمون نزدیک می‌شدم. 

۹ comment موافقین ۱ مخالفین ۱ 11 June 17 ، 19:39
شِـــ‌یدا ..

همش توی سر و مغز هم می‌زدیم. از سرِ بازی. الکسی هرگز جنبه‌ی این بازی‌ها رو نداشت. وسطِ زدن‌ها وحشی می‌شد و کنترل خودش رو از دست می‌داد و نمی‌تونست درک کنه که این دعوای واقعی نیست. اصلا جنبه نداشت. اما ما جنبه داشتیم. همدیگه رو خیلی محکم می‌زدیم و بعد می‌خندیدیم. شب‌ها توی پارک مشتاق، توی اون تاریکی روی چمن‌ها شروع می‌کردیم همدیگه رو زدن. اول با کُشتی شروع می‌شد و بعد با مشت و لگد. تا اینکه کسی به گه خوردن میفتاد یا اینکه برای کسی اتفاق خاصی می‌افتاد و بازی هیجان‌انگیز و وحشیانه‌مون تموم میشد. گاهی هم کَل می‌نداختیم که مشت بزنیم تو شکم همدیگه و یا ساق پاهامون رو بکوبیم به هم ببینیم کی بیشتر دووم میاره.


صالح و اینا یه خونه‌ی سه طبقه‌ی سه واحدی داشتند که طبقه‌ی اول مامان و باباش بودند و طبقه‌ی دوم صالح و داداشش و طبقه‌ی سوم خالی بود. موقع امتحانا که می‌شد به بهونه‌ی اینکه خونه‌ی صالح و اینها داریم درس می‌خونیم، می‌تونستیم شب نریم خونه‌ی خودمون. دیروقت که می‌شد از خونه‌ی صالح و اینا می‌زدیم بیرون و می‌رفتیم توی پارک‌ها والیبال بازی می‌کردیم. توپ وقتی روی ساعدهامون می‌خورد، درد میومد اما ما داشتیم حال می‌کردیم. هر چند که پنجه‌هامون از سرما یخ زده بود. یه بار کنار ساختمون خانه‌ هنرمندان بودیم و یکی از پنجره‌های خانه‌ی هنرمندان رو شکستیم و زود در رفتیم.


سوم دبیرستان بودیم که امیر یه رنو خرید. با اینکه گواهینامه نداشت اما باهاش رانندگی می‌کرد. آخر شب داشتیم از شاندرمن برمی‌گشتیم و توی خیابون خلوت امیر با ماشینش گاز می‌داد و می‌گفت که دور موتور ماشینش رو ببینیم و کف کنیم. مهدی گفت که کوچه رو رد نکنی، همینجاست. امیر خواست با دستی بپیچه توی کوچه. محاسباتش غلط از کار در اومد و تایر ماشین گیر کرد به جدول و ماشین چپ کرد. همه از ترس ریده بودیم به خودمون. دونه دونه از ماشین میومدیم بیرون و ... که یهو امیر زد زیر خنده. ما هم شروع کردیم به خندیدن. ماشین وسط خیابون چپه بود و مردم ما رو می‌دیدند که چپ کردیم و مثه مست‌ها داریم بلند بلند می‌خندیم‌‌، ساعت ۱۲ شب. دوتا از تایرهای ماشین پکیده بود و نمی‌دونستیم چیکار کنیم.


سال دوم دبیرستان که تموم شد، برای اولین بار سفر مجردی رو تجربه کردیم. تابستون بود و رفتیم مشهد. من و پوریا یه روز دیر تر به چهار نفر دیگه ملحق شدیم. شب دوم همسایه‌ی کناری اومد دم در اتاق و عصبانیتش رو ابراز کرد و گفت دو شبه از دست شما خواب نداریم. صدای خندیدنتون و صدای سیگار کشیدنتون!!! صدای قلیون کشیدنتون. صدای ورق بازی کردنتون و ... صالح که بیشتر از همه ریش و سیبیل داشت رو انداختیم جلو که بره عذرخواهی کنه. شبا تا صبح به همین مسخره‌بازی‌ها می‌گذشت و ‌صبح تا عصر می‌خوابیدیم و بعدش می‌رفتیم نماز مغرب رو توی حرم مطهر اقامه می‌کردیم و بعدش می‌رفتیم توی مشهد بگردیم. یه شب از روی پل هواییِ کنارِ پارک ملت رد می‌شدیم که مهدی به یکی چپ نگاه کرد و با اینکه اونها سه نفر بودند و ما ۶ نفر بودیم، اما آخرش دو تا لگد گذاشتند زیر کونمون و ما هیچ نگفتیم. چون یکیشون چاقو در آورد و ما فقط شیش تا بچه سوسول بودیم و تازه ۱۷ سالمون شده بود. هر چند بعدش موقع شام خوردن واسه هم لاف می‌زدیم که باید می‌گرفتیم پاره‌شون می‌کردیم و حیف که خسته بودیم و توی این شهر غریب و اگه توی دهات خودمون بودیم و همچین جسارتی بهمون می‌کردند، فلان و بهمان. زر مفت.


۴ ساله که از پوریا خبر ندارم. فخری رو هم آخرین بار دوسال پیش دیدمش. صالح و اینا خونه‌شون رو فروختند و یه خونه نزدیک ما خریدند. انقدر نزدیک که من می‌تونم از پنجره‌ی اتاقم ورودیِ کوچه‌شون رو ببینم. اما با هم کاری نداریم. الکسی رو زیاد دیدمش این چندسال اما دیگه به اون معنا دوستی چندانی نداریم. مهدی رو چند روز پیش باهاش حرف زدم و از اوضاع خودمون واسه هم تعریف کردیم و گفت که از پتروشیمی میخواد بیاد بیرون و بره ارشد بخونه و بعد به هم گفتیم که خوشحال میشیم همدیگه رو ببینیم.

۷ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 02 June 17 ، 13:06
شِـــ‌یدا ..

+ آلت جنسی یک مرد می‌تونه بهش اعتماد به نفس زیادی القا کنه یا اعتماد به نفسش رو ازش سلب کنه. در هنگام برقراری رابطه‌ی جنسی، همه‌ی ذهن و روان فرد معطوف به بخش محدودی از جسمش میشه. ذهن کاملا همسو با میل جنسی، از همه‌ی دنیا فارغ میشه. دردهای جسمی و درگیری‌های ذهنی برای مدت کوتاهی فراموش میشه تا اینکه اورگاسم انجام بشه و ذهن و بدن به حالت معمولشون برگردند.


+ من اینجام، چندثانیه تا انزال فاصله دارم. کنار این لکاته که ۱۰ سال از خودم بزرگتره و بوی بدی توی خونه‌ش و روی تختش میاد. چندثانیه قبل از انزال، یعنی زمانی که هیچکس نمی‌تونه به چیزی فکر کنه، یه جمله‌ی کوتاه و عجیب از ذهنم رد میشه؛

«بشر به خدا نیاز داره، به ساخت و پردازش و تعریف خدا نیاز داره، چون تنهاست.»

حالا دیگه کار تموم شده. من روی زمین، به تخت تکیه دادم و لکاته روی تخت دراز کشیده. به جمله‌ای که چند لحظه قبل از انزال به ذهنم حمله کرده بود فکر می‌کنم. چه دلیلی داره همچین مزخرفی توی اون لحظه از ذهن من رد شه؟

از خونه‌ی لکاته می‌زنم بیرون. توی این خونه‌ها احساس آرامش نمی‌کنم. همش می‌ترسم یه نفر آشنا از در وارد شه و بهم بگه؛ «توی این سگ‌دونی چیکار می‌کنی؟» حتی خودم هم گاهی این سوال رو می‌پرسم؛ «من اینجا چیکار می‌کنم؟»

برمی‌گردم به خونه‌ی خودم و دوش می‌گیرم‌. لباس‌های بهتری می‌پوشم و دوباره می‌زنم بیرون. برای خودم یه ساندویچ می‌خرم و بعد از خوردن دوتا لقمه، پرتش میکنم توی سطل آشغال و یا اگر سطل آشغالی نبینم، میندازمش توی خیابون. هیچوقت واسم فرقی نداشته که چی می‌خورم. چه غذای یه سگ‌پزی کثیف باشه و چه غذای بهترین رستوران شهر. در هر صورت حالم رو به هم می‌زنه. من از ابتدایی‌ترین لذت‌هایی که یه انسان می‌تونه تجربه کنه، محرومم. 


+ فهمیدن همیشه خوب نیست. به خصوص وقتی یه فهمیدنِ ناقص باشه. ما توی احمقانه‌ترین دوره‌ی‌ تاریخ زندگی می‌کنیم. بشر خرافه و مذهب و خدا رو کنار زده، تهی کرده، بی‌اعتبار کرده و به لجن کشیده و حالا با یه تنهایی بزرگ روبه‌رو شده. برای فراموش کردن این تنهایی، برای پر کردن نیازش به ماوراء‌الطبیعه، به هیاهو و شلوغی متوسل شده. خودش رو غرق در تصاویر می‌کنه. 

امروزه زندگی خوب رو تصویر می‌کنند. آزادی رو تصویر می‌کنند. زیبایی رو تصویر می‌کنند. سبک زندگی و پول و شکل بدن‌ها رو با این تصاویر ارزش‌گذاری می‌کنند. با این تصاویر دنیا رو تعریف می‌کنند‌. تراژدی داستان اینجاست که کسی زندگی رو با این تصاویر تفسیر کنه. برای زندگی کردن یا باید به تصاویری که واست تعریف می‌کنند نگاه کنی و یا برای کج‌دهنی به این جریان، تصویر خودت رو خلق کنی. مثل من که دارم توی این اتاقِ تاریک، انزوای خودم رو به تصویر می‌کشم.

۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 June 17 ، 10:18
شِـــ‌یدا ..

دیروز یه خانم میانسال با یه دختر خوش قد و بالا و خوشگل حرف می‌زدند. خانم میانسال واسش دلیل منطقی میاورد. می‌گفت «بیا این حکم دادگاهو ببین» و توضیحاتی منطقی مبنی بر بی‌کفایتیِ رئیسی به دختر خوشگله [که از قضای روزگار موهاش هم خرمایی‌رنگ بود]٬ می‌داد. دختر موخرمایی هم هی مخالفت می‌کرد. خانمه بهش می‌گفت؛ «خو بگیر بخون حکم جلب دادگاه رو٬ تو ناسلامتی حقوقدانی. من یه زن عامی‌ام. تو باسواد و جوونی. باید بخونی و بدونی چی تو مملکتت می‌گذره.» دختر خوشگله یه نگاهی به برگه‌ها می‌کرد و می‌گفت؛ «حسن روحانی پر از فساد و اختلاسه.» خانمه در جوابش می‌گفت؛ «اگه اهل اختلاس بود، قالیباف قطعا تو بوق و کرنا می‌کرد و قطعا هیچ آتویی از روحانی نداشتند که نتونستند چیزی علیهش بگن و ...» آخرش، بعد از کلی دلیل منطقی که خانمه آورد، دختر خوشگله گفت؛ «ولی به نظر من اصلا روحانی صلاحیت ریاست جمهوری رو نداشت...»

من دیگه داشتم از شدتِ فقرِ منطق توی این بشر جِر می‌خوردم. با خودم گفتم چرا این همه بلاهت با این همه زیبایی عجین شده؟ چرا خدا همچین‌ شوخی‌ِ بی‌مزه و وحشتناکی کرده؟

 

بگذریم. اصلا می‌خواستم یه چیز دیگه بگم. آره... امروز از دانشگا انصراف دادم. در مورد تغییر رشته٬ امید زیادی ندارم. سن من از دوره‌ی کارشناسی گذشته. تحمل این موجودات 18-19 ساله رو ندارم. برای من چیزی مزخرف‌تر و خسته‌کننده‌تر از محیط دانشگاه نیست. حالا هم plc و matlab رو از روی لپتاپ پاک کردم. حس می‌کنم هیچی یادم نیست. اجازه بدید از اون اولش مرور کنم تا یادم بیاد. ریاضی ۲ واقعا جذاب بود واسم. ریاضی سه بعدی. دستگاهای کروی، کارتزین، قطبی، استوانه‌ای. واقعا جذاب اند. به خصوص وقتی بعدش با الکترومغناطیس آشنا بشی و ببینی انتگرال سطح و حجم دقیقا به چه دردی می‌خورند و گرادیان و دیورژانس و تاو. به خصوص وقتی با ماشین‌های الکتریکی آشنا بشی. ولی واقعا مزخرفه. من مزخرفم که چیزهای به این قشنگی رو دوست ندارم. من حاضرم ساعت‌ها به یه کودک عقب‌مونده‌ی ذهنی نگاه کنم اما پنج دقیقه به یه ژنراتور نگاه نکنم. دیود و ترانزیستور. الان که فکر می‌کنم٬ می‌بینم شکل دقیق یه پل‌دیود رو حفظ نیستم. نمی‌تونم روی کاغذ بکشمش. امپدانس و الاستانس و اندوکتانس و فرکانس و تسلا. مرده شور تسلا و فارادی و گاوس و به خصوص اصل کاری‌های من: مدار منطقی و رله و کنتاکتور٬ سیستم‌های قدرت٬ خطوط انتقال. مرده شور هر چی شبکه‌‌ی توزیعه. مرده شور میکروکنترلر. مرده شور من که انقدر دیر به این نتیجه رسیدم. من هیچوقت فازورها رو نخوندم. هیچوقت از لاپلاس و فوریه خوشم نیومد. توی این چند سال هیج خاطره‌ای از دانشگاه ندارم. هیچوقت وارد زندگی من نشد. در عوض با چیزای دیگه روبه‌رو شدم. تجربه‌هایی که از شدت عجیب‌غریب بودن٬ به هیچ دردی نمی‌خورند. اون بچه‌ای که 18 ساله بود٬ از بیخ و بُن نیستی رو تجربه کرد و حالا هیچ ربطی به اون آدم 18 ساله نداره. یه جور از دست دادن هویت که از همه چیز پرتم کرد بیرون. می‌پرسن که چرا تمومش نمی‌کنی؟ من جواب میدم: چون مال من نیست. 

دایی‌های بابای من دوتا پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله‌اند. پنجاه سال پیش مهندس بودند. یکی مهندس عمران، یکی مهندس برق. عموی بزرگم هم مهندس عمران بوده. عمو کوچیکه هم مهندس عمرانه. داداشم هم مهندس برقه. عمو بزرگه همیشه رئیس بوده. گاهی هم معاون استاندار بوده. رئیس مسکن و شهرسازی شهرکرد، رئیس مسکن و شهرسازی اصفهان. آدم دیکتاتور و چس‌خوریه. پسر عمه‌م باباش واسش ۷۰۰ میلیون دستگاه تراشکاری خریده و واسش یه قرارداد(رانت) با سپاه بسته و حداقل ماهی 30-20 میلیون درآمد داره. در حالی که فقط سه سال از من بزرگتره و هشت سال طول کشید تا لیسانس مکانیکش رو بگیره. چرا این فکرها توی سرم هجوم میاره؟ چون من نه قراره مهندس بشم، نه پولدار. این مدل زندگی کردن رو خوش ندارم. جذابیتی واسم نداره. به هر حال٬ حالا سال 2017 میلادیه. قدرت به معنی پول داشتنه. نظام سرمایه‌داریه. و من در حالی که واسه خودم سوت می‌زنم٬ از این مسیر خارج می‌شم. با لگد می‌زنم زیر این میز شاهانه. می‌شاشم به خودم و این ضیافت پر زرق و برق.

 حالا که مسیرهای پیش‌ِ رو باب میلم نیست٬ یا باید خودم یه مسیر جدید رو تعریف کنم و یا برم یه جایی خودم رو گم و گور کنم. 

فعلا دوست دارم صدای این رو بلندتر کنم؛ کلیک

۹ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 May 17 ، 13:20
شِـــ‌یدا ..

ساعت ۶ تا ۷:۱۵ عصر که کاری ندارم، درِ اینجا رو میبندم و میام بیرون. میرم تو کوچه‌ پس‌کوچه‌ها یه تابی میزنم. کوچه‌های قشنگی داره اینجا. خلوته و فضای سبز و درختاش قبل از غروب قشنگه. اینکه میگم قشنگه، به معنی این نیست که چیز خاصی باشه. از تو چه پنهون چندساله که همه چی به نظرم قشنگ میاد. یه درخت لاغر و قوزی هم که ببینم، با خودم میگم؛ قشنگه. بیابون هم که ببینم میگم قشنگه. 

 بعد از نیم ساعت راه رفتن و تابیدن توی این کوچه‌ها میرم تو پارک اصلی. روی یکی از نیمکت‌ها میشینم، کله‌م رو میندازم عقب، به شاخه‌های درختی که بالای سرمه و به آسمون پشت شاخه‌ها نگاه می‌کنم. درخت‌ها هر کدوم یه جوری شکوفه دارند. روی چمنا از این گلای زرد در اومده. من دوست دارم بشینم کل روز رو به همین‌ها نگاه کنم. این احساسات عجیب غریب گاهی از همه چی دلزده‌م میکنه. من هیچوقت انقدر احساسات گوگولی‌مگولی‌ای نداشتم. اما حالا یه شاعرانگی عقیم و خفیف رو توی خودم حس میکنم. 

 به بچه‌ها خیره میشم. به آدم بزرگ‌ها هم دوست دارم خیره بشم اما برداشت‌هایی که ممکنه بشه، دلسردم میکنه‌. مثلا این یارو سیبیل کلفته که داره با زنش حرف میزنه، ممکنه با خودش بگه «این دیوث چرا به من زل زده؟» یا مثلا زن‌ها ممکنه فکر کنند این نگاه کردن مثل همون نگاه‌هاییه که در طول روز از طرف دیگر نرها بهشون میشه و چه این نگاه‌ها رو دوست داشته باشند، چه دوست نداشته باشند، ترجیح میدم به آسمون نگاه کنم. تو وقتی کسی رو می‌بینی که همش داره به بالا نگاه می‌کنه، چه فکری می‌کنی؟ باکی نیست. همه‌ی دیوونه‌ها به بالا نظر می‌کنند. ما دوست داریم دنبال چیزی ماورای زمین بگردیم. نه به این دلیل که زمین پست و بی‌ارزشه. که نیست. منتها نشونه‌هایی هست که خبر از افق‌های بلندتری میده. شاید هم نباشه. این نگاه کردن به آسمون می‌تونه نمودِ تلاشِ مذبوحانه‌ی ناخودآگاهِ ما باشه برای دیدن‌ِ بیشتر. 

دو تا کفتر عاشق هم با حالت ازدواج رو نیمکت نشستند و با هم لاس می‌زنند. اگه یه روزی دلبسته‌ی دلداری و خط و نگاری شدم، تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که بشینم نگاش کنم. حدس میزنم که حرف زیادی برای گفتن باهاش نداشته باشم. به نظر من نهایت صمیمیت، نهایت عشق اینه که توی سکوت کنار کسی بشینی، بهش نگاه کنی، باهاش نگاه کنی. این شیوه‌ی منه.

 
+فروردین 96
۷ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 09 May 17 ، 11:05
شِـــ‌یدا ..

chapter1

توی اتوبان، ۱۵ ثانیه قبل از اینکه برسم به پل وحید، یه BMW m6 با سرعت از کنارم رد میشه. با توجه به اینکه سرعت من ۹۰ تاست احتمالا اون بیش از ۱۶۰ تا سرعت داره. 

ثروت. 


chapter2

بلافاصله بعد از پل وحید، یهو اتوبان شلوغ میشه و ماشینا میزنن رو ترمز و راهنماها چشمک می‌زنند. وسط اتوبان پر از آدم شده. نزدیکتر که میام، می‌بینم که اون سمت اتوبان یه پارس سفید چپ کرده. آروم از کنار این صحنه رد میشم. یکی اون وسط داد میزنه که «گیر کردند. چهار نفر تو ماشین‌اند.» ماشین کاملا له شده. سعی می‌کنند درهاش رو باز کنند. خورده‌های ماشین تا این سمت اتوبان هم ریخته. دیدن این صحنه مجموعا ۱۰ ثانیه طول میکشه. به راهم ادامه میدم.

مرگ.


chapter3

 اون طرف اتوبان، به خاطر چپ شدن پارس، ماشینا پشت سر هم جمع شدند و ترافیک درست شده. یه ماشین عروس و همراهاش غافل از اتفاقاتی که چندمتر جلوتر افتاده، پیاده شدند و دارند می‌رقصند. 

دیدن این صحنه کمتر از پنج ثانیه طول میکشه.

رقص.

۱ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 09 May 17 ، 00:20
شِـــ‌یدا ..