خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

پیرمرد گفت 50 سال پیش از خمینی‌شهر با قاطر می‌اومده سبزه‌میدون و در طی مسیر، فقط تک و توک ماشین می‌دیده. بعد به ترافیک روبه‌رو اشاره کرد و انبوه ماشین‌ها. من به چشم‌هاش نگاه کردم که کهنه، خاکستری و مات بود. انقدر مات که به بینایی‌ش مشکوک می‌شدی. ولی می‌دید. لبخند من رو می‌دید و با من حرف می‌زد. پلک‌هاش برای چشم‌هاش بزرگ بود. فضای خالی بین پلک‌ و چشم‌ توجهم رو جلب کرده بود. انگار پلک‌ها طی این سال‌ها گشاد شده باشه، کِش اومده بود. گفت که «40-50 سال پیش بنزین 6 قرون بود و یهو شد 8 قرون و همه اعتصاب کردند. خبر دادند که نخست‌وزیر قراره توی مسجد شاه سخنرانی کنه و علت این گرونی رو توضیح بده. شلوغ شده بود. وقتی اومد بالا برای حرف زدن، ترورش کردند...» احساس کردم که دارم تاریخ می‌خونم. از یه کتاب تاریخی اریجینال. گذشته، زنده بود و پیشِ رو. شک کردم، گفتم نخست‌وزیر همون هویدا نبود؟ گفت آره انگار. شک داشت. گفتم مگه اصفهان بود؟ مسجدشاهِ اصفهان؟ گفت نه، تهران بودم اون موقع. پیرمرد به حرف‌زدن ادامه داد. ترافیک بود و من دلم می‌خواست از اتوبوس پیاده بشم و هوای بارونی رو دریابم. پیرمرد می‌گفت رفته داروخونه،‌ یه قلم از داروها رو بهش ندادند. سرش کلاه گذاشتند. من ازش عذرخواهی کردم و پیاده شدم با این فکر که کاش می‌شد چشم‌های عجیبش رو جایی ثبت کرد. هوای داخل اتوبوس گرفته بود. هوای بیرون نخوت رو از تن می‌گرفت. موقع نگاه کردن به چشم‌های پیرمرد همون حسی رو داشتم که موقع نگاه به چشم‌های زهرا دارم. یه جور احساس غربت. می‌دونم می‌خواد فریبم بده. اولین بار که زهرا رو دیدم، به نظرم خیره‌کننده رسید. زن‌های زیبای زیادی وجود دارند اما معمولاً چیزی رو درونم جابه‌جا نمی‌کنند. من نمی‌تونم ارتباط معناداری با زیبایی‌شون بگیرم. اینجا منظور از زیبایی چیزی به centrality جذابیت جنسی نیست، هر چند که باهاش بیگانه هم نیست. ولی به نظرم جذابیت جنسی ساده‌تر و پیش پا افتاده‌تره. پیچیدگی و ظرافت خاصی برای درک شدن نداره. اما تجربه‌ی زهرا متفاوت بود. جوری که دلم می‌خواست زودتر بهش نزدیک بشم تا به واسطه‌ی آشنایی و شناخت بیشتر، تصور آرمانی‌ای که با دیدنش توی ذهنم شکل گرفته، تغییر کنه (خراب بشه). به تغییر این تصویر نیاز داشتم چون واقعاً داشت اذیتم می‌کرد. خیلی زود این آشنایی اتفاق افتاد و فهمیدم با دختر خاصی از نظر آگاهی و دانایی روبه‌رو نیستم. تا اینجای زندگی‌م فقط نسبت به دو مؤلفه‌ی زن‌ها توجه داشتم و براساسش اون‌ها رو برای خودم توی یه طیف جذاب- غیرجذاب طبقه‌بندی کردم. اول زیبایی، دوم دانایی. به عنوان مثال نسبت به عواطف و احساسات زنانه نسبتاً بیگانه‌ام. همچنین می‌پذیرم که محدود کردن یه آدم به این دو مؤلفه چندان منطقی (واقعی) و انسانی (کاربردی) نیست. 

زهرا مؤلفه‌ی دوم جذابیت رو نداشت. پس به ناچار از ملکوت اعلی به عالم ماده هبوط کرد و زمینی شد. اومد همینجا کنار خودم و همین بود که تونستم واضح‌تر ببینمش. کمی یادآور ژاندارک و مادرترزا بود. میلش به رهبری توی جمع مشهود بود. همراهی‌ش با دیگران، صادقانه کمک‌کردن و داوطلب بودنش برای انجام دادن کارها. کمی که گذشت، به این فکر کردم که اصلاً چرا اون چند بار اول تا این حد به نظرم جذاب اومده؟ در پاسخ به این سؤال (به رغم زور بسیار) نتونستم توصیف متمایزی از زیبایی‌ ظاهرش تعریف کنم. دیدم همه‌ی فاکتورهای زیبایی‌ای که به ذهنم می‌رسه نزدیک به همون کلیشه‌های رایجه و بنابراین نمی‌تونه عامل تعیین‌کننده‌ی این جذابیت باشه. چون همه‌ی این‌ها رو خیلی دیگه از زن‌ها هم دارند. پس شاید مربوط به یه جور توازن و همبستگی بین این ویژگی‌ها باشه که صرفاً توسط ذهن من استنباط شده. در وهله‌ی دوم همه چیز مربوط می‌شد به attitude. یه جور وقار خاص که موقع نشستن و راه رفتن به چشم من اومده. طرز حرف زدن و صدایی که به نظرم جذاب اومده. پوشش و آراستگی (آرایش)‌ ساده‌ای که با برداشت من از زنانگی و زیبایی هم‌خوانی داره. بعد به چیزهایی مثل «بالا زدن آستین‌ها» توجه کردم. عملی آگاهانه یا ناخودآگاه برای نمایش دست‌ها که بین زن‌های سرتاسر دنیا مشترکه. نتیجه‌ی نهایی‌ مرورِ این جزئیات یه حدس معرفت‌شناسانه بود: همه‌ی چیزی که ازش دیده بودم، بیشتر شبیه یه جور فریب ذهنی بود. مثلاً چشم‌هاش واسه‌م پر از ابهام بود و همین زیباش می‌کرد. مثل چشم‌های عجیب پیرمرد توی اتوبوس که انگار چیزی مبهم و ناشناخته داشت. گواه این حدس اینجاست: بعد از اون چند هفته‌ی اول که با دیدنش دلم آشوب می‌شد، این فکر زیاد به ذهنم اومد که انگار اونقدرها هم زیبا نیست. و این مترادف بود با سقوط فاکتور اول در نمودار جذابیت. می‌دونستم که ذهنم داره بازی همیشگی‌ش رو در میاره: پیدا کردن (یا حتی ساختن) نقاط تاریک و منفی. 


با زیادت سن و گذر ایام، روز‌به‌روز بیشتر این فرضیه توی ذهنم قوام پیدا می‌کنه که انگار تجربه‌ی عشق برای من یه تجربه‌ی محال و غیرممکنه. در عین حال دیدن و خواندن شرح حال عشق و عشّاق، باعث شده این پدیده توی ذهنم به عنوان یه حالت خارق‌العاده تثبیت بشه که خیلی حیفه اگه تجربه نشه: معطوف شدن به سمت و سوی دیگری، گذر از خود، شیفتگی و رهایی، شیفتگی و بستگی، تنش و بی‌تابی، زلال شدن در آینه‌ی دیگری و غیره. اما دلیل این ناکامی مطلق چی می‌تونه باشه؟ ذهنی که می‌خواد اینطور ریاضی‌وار همه چیز رو با فرمول‌بندی ‌بسنجه هم می‌تونه عشق رو تجربه کنه؟ ملکیان می‌گفت اگر معشوقی نیافتی بتی بتراش و بپرست. این مسئله هم برای من چیزی فراتر از داشتن یا نداشتن یه تجربه‌ی عاشقانه‌ با یک زن یا دختره. مربوط به احساس زنده‌بودن و وجود داشتنه. مربوط به دیدن و فهم دنیا به شکلی متفاوت. 

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 12 November 18 ، 00:00
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 05 November 18 ، 04:48
شیدا راعی ..

تمام مسیر را سوار بر خر طی کردیم. همه خسته و کوفته بودیم. پس از اندکی استراحت، کاروان دوباره تجهیز به رفتن شد. خرها و دیگر سطوران را زین کردند. من تنها بر زمین یله بودم. گفتند که در چه حالی ابوقراض؟ این تعلل بهر چیست؟ گفتم نمی‌آیم. جِت ‌لَگ شده بودم‌. مرا همانجا بی خر رها کردند. من شانه‌هایم را بر خاک رها کردم. دل و بارم، بادی را. 

شب غمگین بودم و تنها. من که بودم در این بیابان تاریک؟ در طول زندگی‌ام در پی یافتن جایگاه خود بوده‌ام؟ هرگز. هیچوقت دنبال هیچ چیز نبوده‌ام. کمتر از این‌ها سرم می‌شد که باید به دنبال چیزی رفت. کتاب‌های خوب را انسان‌های بزرگ می‌نویسند. من اما کوچکم. آنقدر کوچک که نمی‌توانم خودم را، تمام خودم را در این نوشته آشکار کنم. چیزی برای عرضه وجود ندارد. اما چشم‌هایم نقطه‌هایی را ثبت می‌کند. من تنها برای اشاره به این نقطه‌ها می‌نویسم. 

در آن بیابان چه کردم؟ هیچ. گذشتن لحظه‌ها را می‌پاییدم. که مبادا ثانیه‌ها از هم جلو بزنند. یا سرعتشان را از روی بدخواهی و کینه کم و زیاد کنند. تشنگی اما حضورم میان ثانیه‌ها را برآشفت. براساس داستان‌های این‌چنینی، کاراکتر در راه مانده از فرط تشنگی ادرار خود را می‌نوشد. اما در روایت ما خبری از این کثیف‌کاری‌ها نیست. خیلی زود به آبادی رسیدم و با گوسفندان از سر جوی آب خوردم. 

چوپان آمد و پانسمان پاهایم را چک کرد. دستی بر سرم کشید و ضربتی به دمبالچه‌‌ام نواخت. من به میان دشت دویدم و با دیگر بزها چریدم.

۰ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 28 October 18 ، 20:12
شیدا راعی ..

آهنگ در ابتدا با صدای خسته و آروم وکالیست شروع می‌شه. مخاطب آهنگ دختر زیبارویی به نام «لی‌لی» قرار داره. ظاهراً لی‌لی می‌خواد قرص بخوره و راوی اون رو از این کار برحذر می‌کنه. ما اطلاعی از چیستی قرص‌ها نداریم ولی فرض می‌گیریم که Adult cold باشه. البته که آسپرین و اسمارتیز هم از نظر ما بلامانعه. در ادامه وکالیست خطاب به لی‌لی می‌گه که بیاد و این چس‌نفس بازی‌ها رو بذاره کنار و بهش وعده می‌ده که توی هر نقطه از نمودار x-t هواش رو داره. در واقع راوی داستان قصد داره به لی‌لی یه جور Certainty القا کنه و این عمل غریزی تا حدودی در ذات ذکور وجود داره. کشش و جذب توی یه سطح ناهشیار اتفاق می‌افته و کاملا با سروایول یا همون بقای موجودات ارتباط داره. جذب‌ کردن/شدن در واقع یه جور ایمپالس مثل گرسنگی و تشنگیه که بدون کنترل ما اتفاق می‌افته و همینه که این موضوع رو جذاب می‌کنه. براساس اولوشنری سایکالجی یا همون Evolutionary psychology، از قدیم‌الایام که آبا و اجدادِ میمون (به معنای مبارک و فرخنده) ما زیستن می‌کردند، مردها جذب ظاهر می‌‌شدند و زن‌ها جذب رفتار. مهم‌ترین ویژگی رفتاری برای بانوان کانفیدنس بوده. کانفیدنس یعنی د اِبیلیتی... اجازه بدید کیبردم رو درست کنم؛ 

.The ability to look certain when handling uncertainty

 بر همین اساس، یک مرد ایده‌آل در ذهن یک دختر جوان (بای دیفالت و به شرط اینکه ریست فکتوری نشده باشه) مردی مسلط، شجاع و خوش‌بینه. در واقع تنها اون نمایشی که توی رفتار یه مرد دیده می‌شه، مهمه و نه داشتن حقیقی این صفات. گواه این حرف مردان جوانی هستند که باهاشون توی مدرسه یا دانشگا روبه‌رو شدید و با وجود اینکه توی مغزهاشون حتی پشکل هم نیست که بشه باهاش انبرنسارا دود کرد، اما بانوان زیادی رو به سمت خودشون جذب می‌کنند. صرفاً چون نمایش قابل قبولی دارند. از طرف دیگه، یک مرد جوان می‌تونه با اظهار شک و تردید و درماندگی و نادانستگی‌های خودش یا به طور کلی با القای uncertainty این فرایند جذب رو به فناک بده. نگارنده قصد تعریف از خودش رو نداره اما بنده بعد از کون بزرگ و قد کوتاهم (۱۵۴ سانتی‌متر)، مهم‌ترین فاکتوری که در رابطه‌ با عدم توفیقم در جذب بانوان وجود داشته، همین ترشح آنسرتنتی به محیط پیرامون بوده. 

براساس قوانین طبیعت، دختران زیبا و ضعیف به دنبال مردان dominant، و مردان قوی و کانفیدنت از پی دختران submissive همواره روان‌اند.


برگردیم پیش لی‌لی. در طول آهنگ، شور و هیجان به تدریج بالا می‌ره تا می‌رسه به جایی که وکالیست کلیدی‌ترین جمله‌ش رو به لی‌‌لی می‌گه. می‌فرماد؛ «You're the best paint life ever made»  این جمله‌ی خطرناک رو به هر شل‌مغزی که بگید، تصمیم‌ بزرگش مبنی بر خوردن اسمارتیز رو آلتر می‌کنه و آرزو می‌کنه صفتِ افضل‌بودنش (بهترین) در هستی تا جایی که ممکنه امتداد داشته باشه. 



در پایان لینک این آهنگ رو در یوتویوب و تلگرام به شما عزیزانِ سبمیسیو و دامیننت تقدیم می‌کنیم. 

۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 27 October 18 ، 21:13
شیدا راعی ..

مقدمه

 وقتی کوچیک‌تر بودم، گریه کردن برای محرم و این مراسم‌‌ها یه چالش محسوب می‌شد. برای همراهی کردن با دیگران، باید خودم رو به اشک وادار می‌کردم. از جمله ترفندها این بود که ماجرا رو شخصی‌سازی کنم. مثلاً اگه علی‌اصغری کشته شده بود، یکی از بچه‌های کوچیک خانواده‌م رو در حال کشته شدن توی اون شرایط تصور می‌کردم. به لطف این تصویرسازی و کارهای گرافیکی بود که یه مقدار منقلب می‌شدم. موهای تنم که اون موقع هنوز در نیومده بود، کمی سیخ می‌شد و چشم‌هام کمی خیس. بزرگتر که شدم، مثلا ۱۲-۱۳ ساله، دیگه به لحاظ منطقی درک این برنامه‌ها واسه‌م ممکن نبود، تا حالا که وضعیت به گونه‌ای رقم خورده که وقتی مردم رو قیمه‌ به‌ دست توی خیابون می‌بینم، نمی‌تونم از دیدن‌شون مشمئز نشم. (پایان مقدمه)


امروز صبح توی اتوبوس دیدم که دوستی واسه‌م یه فایل مداحی (الله الله از مصطفی محسن‌زاده) فرستاده. مداحی همونطور حالم رو بد می‌کنه که هیپ‌هاپ. به نظرم هنرمندهای هر دو گروه فاقد درک زیباشناسانه‌اند. اینطور مانیفست دادن در مورد «درک» و «هنر» فقط از دو گروه انتظار می‌ره. اول متخصصین امر و دوم که نگارنده هم شامل‌شون می‌شه؛ افراد علاقه‌مند به گنده‌گوزی. با بی‌میلی فایل رو اجرا کردم و همون دو دقیقه‌ی اول کافی بود که گونه‌هام خیس بشه و موهای تنم که دیگه کامل هم دراومده، سیخ. 

تا حالا توی این وبلاگ زیاد واسه‌تون خالی‌بندی کردم، قبول، اما در این مورد به خصوص ابداً قصد گنده‌گوزی اگزیستانسیالیستی ندارم. لکن وقتی مداح می‌گفت «انسان بر دیر فناست» یا «فریاد از جور زمان...» یا «در گمراهی سرگردان مانده بشر...» یه غم گنده‌ای توی گلوم می‌آورد که با فشارهای مختلفی از توی چشم‌هام می‌زد بیرون. آبغوره گیری هر لحظه شدیدتر می‌شد تا اینکه به صورت رسمی به هق‌هق تبدیل شد. کله‌م رو پشت صندلی جلویی قایم کرده بودم و صورتم رو به کیفم فشار می‌دادم. راننده اتوبوس از توی آینه بهم دید داشت و اینکه کسی توی اون شرایط نگاهم کنه، فرضیه‌ی وحشتناکی بود. اتوبوس تقریبا خالی بود و برای گریه کردن در ساعت ۶ صبح، هیچ مکان عمومی‌ای مناسب‌تر از یه خط BRT خلوت نیست.


 اومدم بالا که نگاه راننده رو ببینم. بخت یار بود و حواسش به من نبود. خودم رو توی صفحه‌ی گوشی دیدم و فهمیدم گریه کردنم شمایل افتضاحی داره. ولی خوش نداشتم بعد از چندسال که چشمه‌ی اشکم زنده شده بود، سد راهش بشم. به کلی فراموش کرده بودم که چشمه‌ی مخاط بینی هم به پیروی از چشمه‌ی اشک زنده می‌شه و شوربختانه سیلابی لزج و بی‌رنگ در جستجوی مفری برای رهایی از زندان تن بی‌تابی می‌کرد. به امید پیدا کردن دستمال کاغذی سوراخ‌های کیفم رو آزار می‌دادم. نبود. خواستم تا حس و حالم معنویه، دل رو بزنم به دریا و با آستینِ لباسم پاک کنم، اما یادم اومد که تا عصر به این خرقه‌ی چرکین‌ نیاز دارم. آبغوره گرفتن من هرگز شوخی‌بردار نیست و در طول تاریخ بشریت به ندرت اتفاق افتاده، اما وضعیت به قدری مضحک بود که نمی‌شد بهش نخندید. هنوز کلی اشک بالقوه وجود داشت که از پس این همه سال انباشته شده بود. کلی مفِ شُل و وِل راه تنفسم رو بسته بود و با دیدن چهره‌ی گریان خودم این پرسش فلسفی در ذهنم طرح شده بود که چرا باید گریه کردن یه آدم انقدر داغون باشه؟ 

۱ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 October 18 ، 21:54
شیدا راعی ..

مریم‌ خانم آرزوی بزرگی در دل دارد و آن هم سامان گرفتن بچه‌هایش است. برای دخترش جهاز می‌خرد و روزی ۳۴ مرتبه می‌گوید؛ «من تو را شوهر می‌دهم، حالا ببین.»

 برخلاف تصور ما عوام‌الناس، مهم‌ترین عاملی که باعث می‌شود یک دختر از خانواده‌ای سنتی، خواستگار داشته باشد، موقعیت اقتصادی و اجتماعی پدر دختر است. شوهر مریم خانم مرد خوبی‌ست. با زیرشلواری آبی رنگ روی زمین نشسته و دستش را به پیشانی گذاشته و چشمانش را بسته است. نگارنده‌ سعی در به تصویر کشیدن یک مرد خسته را دارد. ۵۴ ساله، بازنشسته‌ی سپاه، رزمنده و جانباز دفاع مقدس. تحت فشار اقتصادی، با دو جوان بیکار و مجرد در خانه. آقای طاهری دوستان زیادی دارد و تا به حال خواستگارهای زیادی هم برای دخترش آمده‌اند. دخترش کمی قدکوتاه است و این روزها همه به دنبال دختر قدبلند می‌گردند. از شما چه ‌پنهان، نگارنده‌ی این سطور هم با اینکه خودش فقط ۱۵۴ سانتی‌متر قد دارد، اما معشوقه‌ای دارد به نام اسمورودینکا که ۱۷۴ سانتی‌متر قامت دارد. سیمین ساق و بلند بالا، با گیسوانی که در پشت کمرش تاب می‌خورد. با چشمانی شهلا و... رها کنم این حواشی را.

علت بی‌ثمر بودن گل و شیرینی‌هایی که تا به حال در خواستگاری‌های دختر مریم‌ خانم به هلاکت رسیده‌اند، تنها قد دخترک نیست‌. دختر مریم خانم بیماری‌ای دارد که باعث شده شرایط خاصی داشته باشد. وقتی به خواستگار می‌گویند که دختر ما چنین است، خواستگار که چهار ستون بدنش سالم است، دیگر پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. مریم‌ خانم هر جایی رسیده، سفارش دخترش را کرده تا برایش خواستگار بفرستند. دیروز کسی به او گفته بود که باید انتظاراتش را پایین بیاورد. و مگر چه اشکالی دارد که خواستگار هم مشکل کوچکی داشته باشد؟ مثلاً بیماری یا نقصی داشته باشد؟ گفته بود دخترهای مردم که هم قدشان بلند است و هم سالم‌اند، در خانه مانده‌اند. تو چه انتظاری داری که دخترت را با این عجله بفرستی خانه‌ی بخت؟ مریم خانم از این سخن سخت برآشفته بود و آمده بود خانه و دوباره به دخترش اطمینان داده بود که؛ «من تو را شوهر می‌دهم.»

آخرین خواستگاری که برای دختر مریم‌خانم آمده بود، همانند نگارنده‌ی این سطور کچل بود و مریم خانم هرگز قصد ندارد دخترش را به یک مرد کچل بدهد. او منتظر خواستگاری ایده‌آل است. دختر مریم خانم حال و روز خوشی ندارد. از طرفی، مادرش برای او بهشتی تخمی‌تخیلی بر مبنای وجود شوهر طرح کرده و از طرف دیگر با وسواس‌هایش، بهشت مذکور را به جهنمِ خانه‌شان راه نمی‌دهد. دختر مریم خانم در اتاق گریه می‌کند و در این لحظه، نگارنده‌‌ مایل است دوباره تصویر آقای طاهری را نشان دهد. با همان زیرشلواری آبی و زیرپوش آستین‌دارِ سفید. ۵۴ ساله، با پوستی روشن و موهایی که روز به روز سفیدی‌شان بیشتر می‌شود. خیره به تاریکی‌های پیرامون.

۴ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 20 October 18 ، 09:10
شیدا راعی ..

۱. فرض کنید قراره به یه مسافرت برید. وسیله‌ی نقلیه‌ی مورد استفاده، صندلی‌های دوتایی داره. از شما می‌خوان که از بین دو نفر، یکی‌شون رو به عنوان بغل‌دستی انتخاب کنید. سفر نسبتاً طولانیه و با همراه‌تون چندساعتی رو تنها خواهید بود. نشستن و همراهی با کدوم رو ترجیح می‌دید؟ 

الف. یه آدم بی‌خانمان و بدبخت که بدنش بوی لاشه‌ی سگ مرده می‌ده و در حالت عادی حاضر نیستید حتی از ۳ متری‌ش هم رد بشید.

ب. یه سیاستمدار خوشتیپ که عطر فوق‌العاده‌ای هم به لباسش زده ولی جنایات زیادی رو مرتکب شده. 

من امروز توی اتوبوس گزینه‌ی دوم رو انتخاب کردم. یه موجود متعفن نشست کنارم. دلم می‌خواست بهش بگم وجود کثافتش رو از من دور کنه. ولی بعد با خودم گفتم پس کرامت انسان‌ها چی می‌شه؟ این که یه آدم به این روز افتاده، چقدر تحت تأثیر اراده‌ی خودش بوده؟ چقدر محیط و جامعه، من، مسئول این زوال هستیم؟ فکرهام خیلی زود قطع شد. بوی گندش داشت حالم رو به هم می‌زد. به خصوص که هوس کرده بود ازم سؤال هم بپرسه. 


۲. این‌روزها به لطف دسترسی گسترده به شبکه‌های اجتماعی چیزهای زیادی به اشتراک گذاشته می‌شه. فرض کنید با پروفایل یا پیج یا کانالی روبه‌رو می‌شید که صاحبش کارهای خوب و داوطلبانه‌ی زیادی انجام می‌ده و شما با خودتون می‌گید؛ «چه آدم فوق‌العاده‌ای». مثلاً اینکه به «کودکانِ کار» آموزش می‌ده. یا مثلاً به سگ‌های ولگرد غذا می‌ده. یا شروع می‌کنه آشغال‌هایی که مردم ریختند رو جمع می‌کنه. یا مثلاً کلیه‌ش رو به یه بچه‌ی نیازمند می‌بخشه و غیره. غیره یعنی مثال‌های مختلف از کارهای خوب زیادی که می‌بینید آدم‌ها انجام می‌دن و من چون چندان در پی کمک به دیگران نیستم، کمتر ازش خبر دارم. به فرض اینکه این کارهای خوب و داوطلبانه واقعاً انجام شده باشه، این به اشتراک‌ گذاشتنش چی به ذهن شما متبادر می‌کنه؟ این به تصویرکشیدن برای شما چطور معنی می‌شه؟ تصویر فردی رو تصور کنید که کلیه‌ش رو به یه کودک فقیر و نیازمندِ کلیه بخشیده. و بچه‌ای که کنارش روی ویلچیر نشسته و به سمت دوربین لبخند می‌زنه.


۳. اربعین نزدیکه و افراد زیادی در پیاده‌روی بزرگ اربعین شرکت می‌کنند. فرض کنید دعای شما در این مورد خاص قطعاً مستجاب بشه. نظرتون در مورد اینکه خطاب به زائران حسینی بگید؛ «انشالله برید اونجا شهید (کشته) بشید» چیه؟ و فکر می‌کنید نظر خودشون در مورد این دعا، که (بنا به فرض) تحققش قطعیه، چیه؟ نظرشون درست قبل از اینکه کشته بشن؟

۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 16 October 18 ، 21:44
شیدا راعی ..

 دستشویی مخروبه و عجیب غریب بود. عجیب از نظر کوچیک بودن و تنگ بودن و ناهموار بودن. توش اصلا نمی‌شد تعادل داشت. از یه طرف باید دستم رو می‌ذاشتم رو زمین و در و دیوار کثیفش رو می‌گرفتم و از طرف دیگه، به شدت نیاز به جیش‌کردن احساس می‌شد و در عین حال چیزی ازش نمی‌اومد. با کوله پشتی به پشت خوابیده بودم کف دستشویی، دقیقا روی سطح کاسه توالتِ کثیف و ناهموار. و دودولم رو به سمت بالا و درِ دستشویی نشونه گرفته بودم. دستشویی خیلی ارتفاع کوتاهی داشت و حتی نمی‌شد توش نشست. البته یادمه قبل از اینکه واردش بشم، تا این حد کوچیک و تنگ به نظر نمی‌رسید. زور می‌زدم و درد می‌کشیدم تا اینکه دیدم یه چیز تیره از سر دودولم زد بیرون. فضای توالت تاریک بود و اول فکر کردم که داره خون میاد. ولی بعد دیدم اون ماده‌ی تیره داره صاف و راست میاد بیرون. بیشتر که بیرون اومد، فهمیدم یه میله‌ست. یه میله‌ی باریک و تیره. بلافاصله پشت سرش یه میله‌ی آلومینیومی هم اومد بیرون. میله‌های باریک شبیه دل و روده‌ی اِتود بودند. اما هر قدر فکر کردم، یادم نیومد که جایی اتود خورده باشم. فرصت فکر کردن نبود، تخلیه ادامه داشت؛ محتویات داخل اتود و چیزهای متفرقه‌ای مثل سوزنِ توپ، میخ، کبریت یا هر چیز دیگه‌ای که بتونه از اون مجرا عبور کنه. دیگه به اینکه کف دستشویی خوابیده بودم، توجهی نداشتم. فقط چیزایی که بیرون می‌اومد رو جمع می‌کردم یه گوشه. انگار کسی هم بیرون دستشویی منتظرم بود.

این روزها، هر وقت که فرصت خوبی دست می‌ده، دستم رو توی شرتم می‌کنم. مادرم برای چندمین بار بهم هشدار داده که حق ندارم دست توی شرتم ببرم و با دودولم بازی‌بازی کنم. اما من دوست دارم برم توی اتاق‌ها و با خودم بازی کنم. چندباری هم دست به دودول خواهرم گذاشتم و مادرم خیلی عصبانی شده. می‌گن دودول خواهرم با مال من فرق داره. اون دودول نداره. دوست دارم تنها باشم و به دودول خودم نگاه کنم، ور برم، فشارش بدم. باید بفهمم چرا خواهرم دودول نداره. به خاطر کوچولو بودنشه؟ اونم وقتی مثه من بزرگ بشه، دودول در میاره؟ مامانم خیلی از دستم عصبانیه. من دودولم رو دوست دارم. کاش خواهر کوچولوم هم زودتر دودول در بیاره. 

۳ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 11 October 18 ، 22:49
شیدا راعی ..

حالا که بیکار شده‌ام، روزهای زوج با پدرم به پیلاتس می‌روم. پیلاتس ورزش مورد علاقه‌ی جوان‌ها نیست. راستش من هم آنقدرها که شناسنامه‌ا‌م نشان می‌دهد، جوان نیستم. گاهی هوس می‌کنم این نقاب را از سرم بردارم تا همه بتوانند روح چروک و کهن‌سالم را ببینند، ولی از عواقب این آشکارگی هراسانم. دایی و عمو و پسرعمه‌‌ام هم توی باشگاه هستند. هر سه میانسال‌اند و پای همه‌شان را پدرم به باشگاه باز کرده. پدرم خیلی مرد ورزشکاری‌ست. صبح‌ها قبل از طلوع آفتاب هم می‌رود توی پارک ورزش می‌کند. ما کلاً خانواده‌ی ورزشکاری هستیم. زن و مرد، پیر و جوان، مُرده و زنده، همه اهل ورزش‌ایم. بعد از شش سال این اولین تجربه‌ی ورزش گروهی‌ا‌م است. تمام این شش سال با خودارضایی ورزشی (کوهنوردی و دویدن انفرادی) سر شده. شش سال. همین است که می‌گویم احساس پیری می‌کنم. پدرم هم دیگر واقعاً پیر شده. روزی ده بار هم که ورزش کند، نمی‌توان خمودگی بدنش را نادیده‌ گرفت. پیر بودنش را می‌شود از حرف‌های تکراری‌ای که به صورت روزانه و هفتگی مرور می‌کند هم تشخیص داد. مثل همه‌ی پیرها، یک سری خاطره‌ی محدود دارد که در مورد هر موضوعی قرائت می‌کند و خب اغلب هم بی‌ربط و بی‌مزه‌ از آب در می‌آیند.


پدرم زیادی سر و صدا می‌کند. صدای حرف زدنش، صدای تلویزیون دیدنش، صدای سرفه کردنش، صدای خلط کردنش توی دستشویی، صدای صداهای بی‌معنی‌ای که به جای آواز از خودش در می‌آورد، صدای راه‌ رفتنش، صدای بلند گوشی‌ا‌ش وقتی مدیا پلی می‌کند و... همه‌اش عصبی‌ا‌م می‌کند. اصلاً حساسیتی به صداها، بوها، طعم‌ها، رنگ‌ها و شکل‌ها ندارد. موقع رانندگی کمربندش را نمی‌بندد و ماشین مدام بوق هشدار می‌زند و روان من از صدای بوق‌بوق ماشین در معرض فروپاشی قرار می‌گیرد. در این لحظات دلم می‌خواهد یک خنجری چیزی فرو کنم توی گردنش یا خودم را از پنجره پرت کنم، یا کله‌ام را بکوبم توی داشبورد یا. اما خودش با این صدای بوقِ منقطع هیچ مشکلی ندارد‌. احتمالاً سیناپس‌هایش کم‌کاری دارند. تلویزیون می‌تواند تا بوق سگ عر بزند و پدرم بی‌توجه به آشفتگی صوتی، به راحتی مشغول انجام کارهای خودش با‌شد. با این حال حساسیت مخوفی به ترافیک دارد. موقع رفتن به کلاس، برای اینکه پنج دقیقه در ترافیک خیابان‌ها نباشیم، بیست دقیقه توی کوچه‌ها دور خودمان تاب می‌خوریم تا برسیم به باشگاه. و هر شب این بحث مهم را تکرار می‌کنیم که مسیر پیشنهادی من بهتر است یا مسیر او. امروز پیش خودم فکر می‌کردم که مثل پدرم، همه‌ی حرف‌هایم تکراری‌ست. پدر پیرم دارد از چشم‌هایم می‌زند بیرون. 


 جلسه‌ی قبل همسایه‌ی طبقه‌ بالایی‌مان را هم به باشگاه بردیم. برای پدرم درد و دل کرده بوده از اینکه طلاق گرفته و دلش می‌خواهد برود یک جا ورزش تا خلقیاتش عوض شود. پدرم هم دم رفتن خبرش کرده بود. مرد خیلی مؤدبی‌ست. گاهی از توی آیینه‌ی باشگاه نگاهش می‌کردم. از طرز انجام دادن حرکاتش مشخص بود که از این مردهای پخمه‌ است که سرشان با کانشان پنالتی می‌زند. قوز می‌کرد و حرکات را مثل اسکل‌ها انجام می‌داد. ولی آدم خیلی مؤدبی‌ست. به احتمال زیاد زودانزالی هم دارد. هر چند اصلاً شک دارم که Erection‍ی در کار باشد‌. شاید به خاطر فقدان همین صفات مردانگی بوده که کارش به طلاق کشیده. اصلاً چه دلیلی دارد که یک زن چنین softcock‍ی را تحمل کند؟ آه که چقدر حرف‌هایم پست و زننده است. رها کنم این متن کثافت را.

۰ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 04 October 18 ، 11:54
شیدا راعی ..

این روزها حسین‌بن علی -امام سوم شیعیان- تصویری دیگرگونه دارد. او این روزها جوانی‌ست ۲۸ ساله‌، با ۱۸۷ سانتی‌متر قامت، ابروهایی مرتب‌شده، چشمانی نافذ و صورتی جذاب که خوراک تبلیغات و مدلینگ است. وقت‌هایی که تی‌شرت چسبان می‌پوشد، بازوها و بدن خوش‌فرمش بیشتر به چشم می‌آید. همه از هر مرام و مسلک و طبقه‌ای که باشند، او را دوست می‌دارند. برخلاف سال شهادتش، پیروان بسیار زیادی دارد. عاشقانی که همواره نام او را بر لب دارند و همه‌شان حاضرند جان خود را برای او فدا کنند. این روزها حسین‌بن‌علی تصویری تکراری و ساده دارد. تصویر جنگجویی قدرتمند که با وجود جنگاوری بسیار بالا، به شکل ناجوانمردانه‌ای کشته شده. مثل هزاران جنگجوی دیگری که در طول تاریخ کشته ‌شده‌اند. 

این روزها عمرسعد برای حسین روضه‌های باشکوه می‌گیرد. شمر نوحه‌های جان‌سوز می‌خواند و یزید‌بن معاویه برای حکومتش از شعارهای واقعه‌ی عاشورا وام می‌گیرد. سرداران سپاهش آزادگی و شرافتی که حسین به خاطرش کشته شد را به مردم گوشزد می‌کنند. کوفیان این بار در سراسر جهان پراکنده‌اند. در حمایت از حسین لباس‌های مشکی می‌پوشند و خیابان‌ها را با صدای عزاداری‌شان کر می‌کنند. همه با قیام حسین و آرمان‌هایش همدلی می‌کنند. همه چیز در این سیرک بزرگ طبق روال در حال انجام است. 

۰ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 20 September 18 ، 20:00
شیدا راعی ..

اسمورودینکا

همیشه فکر می‌کردم اگر روزی عاشق شوم، زیر و روی این عشق را، به همراه تحلیل تمامی لحظاتش برای خودم ثبت و ضبط می‌کنم. اما حالا که عاشقم کرده‌ای، وضعیت به گونه‌ای دیگر رقم خورده. تنهایی‌ام را مختل کرده‌ای و ذهنم را تعطیل. از هیچ فرصت خوبی برای نگاه کردن به تو نخواهم گذشت. از دنبال کردن حرکات روزمره و معمولت. و به همین دلیل است که وقتی به من می‌گویی آن «بشقاب» یا آن «خودکار» یا هر کوفت دیگری را بدهم، من فقط هاج و واج و منگ به تو نگاه می‌کنم و تو خشمگین می‌شوی و نمی‌فهمی که چرا حرف‌های به این سادگی را نمی‌فهمم. اسمورودینکا، نوشتن را از من گرفته‌ای و کلمات در ذهنم، گنگ و بی‌حال، تنها به تو خیره می‌شوند، بی‌اینکه صدا یا معنایی داشته باشند. 

اسمورودینکا، «از تو متنفرم، چون عاشقت هستم. چون گزینه‌ی دیگری جز این‌گونه دوست داشتنِ تو ندارم. از تو متنفرم. چون لذت وابسته بودن به کسی، در مقابل وحشت فلج‌کننده‌ای که این‌گونه وابستگی به وجود می‌آورد، رنگ می‌بازد.» 

اسمورودینکا، «قبلاً چیزهایی داشتم عزیز. تنهایی من بزرگ بود و تنها. حالا با آمدن تو، تنهایی‌ام یتیم‌ شده است. مدتی‌ست تنهایی‌ام را بغل نکرده‌ام، نگاه نکرده‌ام. حضورت بین ما فاصله‌ انداخته است. و من هر چه که دارم، هر چه که هستم، به واسطه‌ی اوست. تنهایی بود که نگاه مرا به تو دوخت.»

اسمورودینکا، بگذار این عشق تا ابد افلاطونی بماند. بگذار محو و مبهوت همین حرکات معمولی‌ات باشم. روی تخت لم می‌دهی و بیخیال دست در دماغت می‌کنی و آن چیزی که اذیتت می‌کرده را بین انگشتانت گِرد می‌کنی تا وقتی که قابلیت پرتاب‌شدن و شلیک را پیدا کند. و من تو را نگاه، تو را نگاه، تو را نگاه. و شلیک با شکوهت را. در برابر تو، همه چشم می‌شوم. نگذار این تصویر پرشور با وصال کم‌فروغ شود‌. بیا و این حس و حال باشکوه را به ابدیت بسپار. بیا و برای همیشه، برو.






این قسمت٬ با همراهی و هم‌نوایی آقایان آلن دوباتن و صدیق قطبی
۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 14 September 18 ، 09:57
شیدا راعی ..

اینجا تمرکز کار مشکلیه. می‌خوام در مورد ایرنئو فونس (Ireneo funes) بنویسم.

 «... به یاد می‌آورم چهره‌ی اخموی سرخ‌پوستی‌اش را که پشت سیگارش به طور غریبی در دوردست‌ها بود. ایرنئو تا قبل از آن شب بارانی که یک اسب ابلق واژگونش کند، همان چیزی بود که تمام مؤمنان دیگر هستند: کور، کر، بی‌عقل و فراموشکار. وقتی به هوش آمد٬ زمان حال و پیش‌ پا افتاده‌ترین خاطرات برایش آنقدر غنی و آشکار شده بودند که نمی‌شد تحملشان کرد. او می‌توانست تمام رویاها را بازسازی کند. دو یا سه بار یک روز کامل را بازسازی کرده بود. هرگز تردید نکرده بود ولی هر بازسازی یک روز کامل وقت گرفته بود. او از تصور مُثل کلی افلاطون تقریباً عاجز بود. حتی این مسئله آزارش می‌داد که سگِ ساعت سه و چهارده دقیقه همان اسمِ سگ ساعت سه و ربع را داشته باشد. چهره‌ی خودش در آینه و دست‌های خودش هر دفعه متعجبش می‌کرد. فونس دائماً پیشرفت آرام فساد، پوسیدگی و خستگی را تشخیص می‌داد. متوجه پیشرفت مرگ و رطوبت می‌شد. خوابیدن برای او بسیار مشکل بود. خوابیدن، جداشدن از دنیاست. بی‌هیچ زحمتی انگلیسی و فرانسه و پرتغالی و لاتینی را یادگرفته بود. با این حال شک دارم که او قادر به اندیشیدن بوده باشد. اندیشیدن فراموش کردن تفاوت‌هاست و کلی کردن و تجرید. در دنیای‌ انباشته‌ی فونس فقط جزئیات تقریباً آنی وجود داشتند». 

اینجا تمرکز کار مشکلیه. چهارتا دندون عقلِ نهفته و بی‌عقل دارم که نیاز به جراحی داره. دوتاش کاملا عمود به ردیف دندون‌ها قرار داره. علت این پدیده، کوچیک بودن فک آدمه. به عبارتی، اگه دهن گشادی داشته باشید، این اتفاق واسه‌تون رخ نمی‌ده. البته جراحی مهم و خاصی نیست و حیوانات زیادی به این مشکل دچارند. حالا منتظرم که نوبتم بشه. این قسمت از کلینیک، مربوط به کودکانه و دقیقاً نمی‌دونم که دکترِ من (جراح فک و دهان) توی این بخش چیکار می‌کنه. به هر حال، در و دیوار پر از رنگ و نقاشی و گل و بلبل و ستاره‌ست و فضا٬ مالامال از مامان و بچه. عدم توانایی من برای تمرکز، به خاطر وجود بچه‌ها نیست. انقدر که مامان‌ها سر و صدا می‌کنند، بچه‌ها شلوغ نمی‌کنند. به عنوان یه نمونه‌ی جامع و بزرگ، می‌شه خانم بغل‌دستی رو توصیف کرد. این بانوی محترم، پشتش رو کرده به من و با باسن عظیمش به حریم صندلی من تجاوز کرده. در کل تاریخ بشریت، این اولین مورده که «باسن» نقش فاعل رو در یک تجاوز ایفا می‌کنه و امیدوارم مورخان این اتفاق نادر رو برای آیندگان ثبت کنند. بانوی متجاوز تا حالا هزارتا خاطره از دندونپزشکی‌رفتن تعریف کرده و بیوگرافی و سوابق پزشکی تمام افراد قبیله‌ش رو با دیگر همتایان خودش به اشتراک گذاشته و یگانه پرسش من در این لحظه اینه که چرا خسته نمی‌شه؟ چرا برای رضای خدا هم که شده، یه‌ کم دهنش رو نمی‌بنده؟

 البته بانوان دیگه‌ای هم هستند که درگیر فعالیت‌های گروهی نشدند و آلودگی صوتی و دی‌اکسیدکربن ایجاد نمی‌کنند. همچنین یه پدر و پسر تنها هم درست رو‌به‌روی من حضور دارند که توصیف‌شون خالی از لطف نیست. من از دیدن حوصله‌ی این پدرِ جوان سخت شگفت‌ زده‌ام. بدون اینکه هیچ خستگی و بی‌حوصلگی‌ای از جفتک‌پرونی‌های پسرش نشون بده، با مهربونی تمام باهاش بازی می‌کنه. توی این راهروی باریک و بین این همه زن پر حرف، رفتارش فوق‌العاده‌ست. از طرز نشستنش گرفته تا طرز نگاهش به اطراف، همه‌ش باعث می‌شه من توی کتگوری مردهای جذاب قرارش بدم. توی این بیست دقیقه حداقل ده تا بازی مختلف انجام دادند. بازی‌های ساده با انگشت‌های دست، بدون سر و صدا یا تحرک خاصی. فقط واسه اینکه بچه‌ی پرانرژی‌ش رو سرگرم کنه تا حوصله‌ش سر نره و آروم باشه. محیط شلوغ اینجا نمی‌ذاره با تمرکز داستانم رو بخونم. به خصوص که مثل ایرنئو٬ حافظه‌م دوست داره همه چیز رو زنده و غلیظ٬ به دقیق‌ترین شکل ممکن ثبت کنه. بارها شده که زمان زیادی رو صرف نگاه کردن به یه جمله یا متن ساده کنم و نفهممش. تصاویر شلوغ ذهنم رو آزار می‌ده٬ چون نمی‌تونه مثل ذهن بقیه‌ی افراد نسبت به تکثر جزئیات بی‌تفاوت باشه. تمرکز ناخواسته و بیمارگونه به جزئیات٬ فکر و اندیشیدن رو مخدوش می‌کنه. و همینه که خیلی وقت‌ها از فهم چیزهای ساده عاجزم می‌کنه و به واسطه‌ش احساس احمق بودن می‌کنم. همینه که می‌تونم ساعت‌ها به یه منظره یا حتی یه دیوار خیره بشم و هرگز حوصله‌م سر نره. هر نقطه‌ی دیوار با بقیه‌ی نقاطش فرق داره. هر لحظه با لحظه‌ی قبل.

«... روشنایی بی‌رمق سپیده‌دم از حیاط خاکی به درون آمد. آنگاه چهره‌ی صدایی را دیدم که سراسر شب حرف زده بود. ایرنئو نوزده سال داشت. در سال 1868 به دنیا امده بود. در نظرم همچون پیکره‌ای برنزی باشکوه جلوه کرد٬ قدیم‌تر از مصر و مقدم‌تر از پیامبران و اهرام. فکر می‌کردم هر یک از کلمات من (هر یک از حالات من) در حافظه‌ی سرسخت او ثبت خواهد شد. از ترس افزایش حرکات بیهوده‌‌ام سست شدم. 

ایرنئو فونس در سال 1889 بر اثر احتقان ریوی درگذشت.»

۰ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 10 September 18 ، 08:38
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 01 September 18 ، 06:15
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 26 August 18 ، 15:25
شیدا راعی ..

این جا یه دختر حدوداً ۱۷ ساله هست که به شدت از من متنفره. عجیبه که یه نفر چندین و چندبار این مقدار تنفر رو از یه «غریبه» ابراز کرده باشه، اونم در غیاب اون غریبه. و ظاهراً -با توجه به عباراتی که برای اشاره به این بنده‌ی گردن‌شکسته استفاده کرده بود- بیشتر از همه هم از قیافه‌م خوشش نمیاد. و اصلاً این تنفر نمی‌تونه به چیزی جز ظاهر مربوط باشه، چون ارتباطی به جز ارتباط چشمی وجود نداشته تاحالا. اونم ارتباطی یک طرفه. چون فقط اونه که من رو دیده، نه من. این‌ها رو وقتی فهمیدم که امروز صبحِ زود توی گروه تلگرامی‌ای که هفته‌ی پیش درست کرده بودند و یکیشون واسه‌م لینک داده بود، عضو شدم و یه نگاه سرسری به پیام‌های قبل از خودم انداختم. در وهله‌ی اول شوکه شدم. در وهله‌ی دوم خنده‌م گرفت. حالا توی وهله‌ی سوم هستیم و با اینکه مسئله‌ی مهمی نیست٬ ولی انگار واقعاً ذهنم رو درگیر کرده. به خصوص اینکه ۴-۵ نفرند که از من خوششون نمیاد. و فان قضیه اینه که اصلاً نمی‌شه از دست‌شون ناراحت شد چون با بزرگترین‌شون حداقل ۶ سال اختلاف سنی دارم، دیگه چه برسه به بقیه. در عین حال امروز صبح نشستم و با کنجکاوی ویرانگری کل چت‌هاشون رو توی گروه خوندم و این مسائلی که عرض شد رو به دقت کشف کردم. تا حالا همچین تجربه‌ی نابی نداشتم. و البته اینطور نیست که بهشون حق ندم. منم گاهی با دیدن چهره‌ی یه آدم حالم بد شده و از دیدنش بیزار شدم. فردا به جای اینکه برم اون جلو بشینم٬ می‌رم اون عقب و حسابی به همه‌شون نگاه می‌کنم. پریسا، هانیه، محمد و غیره. باید ببینم صاحبان این اسم‌ها چه کسانی هستند. فردا روز شناخت دشمنه. روز آشنایی بیشتر. محبوب قلب‌ها، وارد می‌شود. 





از کلیه‌ی هم‌پیمانان، رفقا، عشاق، هم‌پیاله‌های سابق و خراباتی‌های حاضر در این مکان دعوت به عمل می‌آید جهت بهبود اعتماد به نفس‌ این جانب برای‌مان استیکر و ‌ایموجی‌ بوس و قلب و بغل بفرستید. امید است که این بنده‌ی گردن‌شکسته فردا از این طوفان نفرت سربلند و پیروز گذر کند.
۱ comment موافقین ۶ مخالفین ۰ 23 August 18 ، 16:21
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۶ مخالفین ۰ 22 August 18 ، 19:47
شیدا راعی ..

اسمورودینکا

ای اعجاب لحظه‌های من. مرا دریاب که غرق زیبایی دلهره‌آور تو هستم. اسمورودینکا، دیشب که در پیاده‌رو تنهایی‌ام را گام می‌زدم و به مردهای قدبلند نگاه می‌کردم، لحظه به لحظه کوتاه‌تر می‌شدم. آب می‌شدم، هیچ می‌شدم، نیست می‌شدم. اسمورودینکا، برای مردی با قامت کوتاه و وزن زیاد، راه‌رفتن‌های طولانی چندان دلنشین و بی‌مخاطره نیست. درست برعکس مردهایی با قامت رعنا و بدن‌هایی ورزیده که هرگز از راه رفتن با قدم‌های بلندشان خسته نمی‌شوند. هنگام قدم زدن، با سایش پاهای چاق و کوتاهم به همدیگر، آسایشم سلب می‌شود. اصطکاک ران‌ها لباس‌ها را در آن ناحیه‌ی خاص، نازک می‌کند و تار و پود خشتک شلوارهایم همیشه در حال فروپاشی‌ست. اسموردینکا، دردهایی هست که از شدت کوچک بودن و تهی بودن، نمی‌توان با سری بالا و با افتخار از آن‌ها سخن گفت. دردهای این چنینی، آدم را تحقیر می‌کنند و تعریف کردنشان برای دیگران لاجرم با خنده‌ی ایشان همراه است. در عین حال، ابتدایی بودن و تهی بودن این دردها هرگز از شدت ناراحت‌کننده بودن‌شان نمی‌کاهد. اسموردینکا، برای مردی به قامت من، با این شکم و باسن و پهلوهای بیرون‌زده، لباس خریدن هرگز پروسه‌ی جذابی نیست. به سختی می‌توان لباس مناسبی برای یک مرد ۱۵۴ سانتی و در عین حال ۹۰ کیلوئی پیدا کرد. برعکس مردهایی با هیکل‌های متناسب، که هر چه بپوشند، به تن‌شان زیبا می‌آید‌.


اسموردینکا، از پیاده‌روی دیشب همه‌ی استخوان‌های تنم درد می‌کند. پاهایم عرق‌سوز شده و قلبم، در اشتیاق خواستنت می‌سوزد.





+ کسی می‌تونه نقاشیِ قامت ۱۵۴ سانتی و ۹۰ کیلوئی من رو بکشه و واسه‌م بفرسته؟ خوشال می‌شم.

۰ comment موافقین ۷ مخالفین ۰ 14 August 18 ، 07:45
شیدا راعی ..

پست کافه 


اون فردی که به نشانه‌ی اعتراض وسط کافه داد می‌کشه، احتمالاً superego خودمه. اون مرد گردن‌کلفت و هرزه که اول از همه کشته می‌شه، Id خودمه. مرد ریزاندامی که کارهاش به نظر آشفته و مجنون‌وار می‌رسه و قصد قضاوت و محاکمه داره، بیماری مهلک و بی‌‌درمانیه به نام؛ فرهنگ، جامعه. فضای جنگ و کشتار توی کافه هم بازتاب زمینه‌ی کشمکش بین Id, ego, superego بود. و تصویر آخر، انتقام دختربچه، ملامت و احساس گناهه که به نیستی فرمان می‌ده. و شلیک. کسی که اون دختر بچه رو آزار داده، همون کسیه که تصویر رو گزارش می‌کنه.


هی زیگموند، نظر تو چیه؟
۰ comment موافقین ۳ مخالفین ۱ 12 August 18 ، 16:30
شیدا راعی ..

اینجا یه دیوونه هست. حدوداً ۲۰-۳۰ ساله، با لباسای مرتب و تمیز. توی کوچه‌ و خیابونای اطرافِ پارک می‌تابه. اینطوریه که یهو میاد سمت‌ت و ضمن عرض سلام، دستش رو دراز می‌کنه که باهات دست بده. وقتی برای اولین بار با من این کار رو کرد، برای چند لحظه‌ای از ترس کپ کردم. رفتن تو سینه‌ی کسی که غرق فاضلاب ذهنیشه، برای فرد مستغرق حکم تجاوز رو داره، و تجاوز در هر بعد و ساحتی با ترس و شوک همراهه. در مرحله‌ی دوم بهت می‌گه؛ «دو تومن پول داری به من بدی؟» با صدای خفه و آرومی این درخواست رو می‌کنه. و اگه فرصتش باشه، علت پول خواستنش رو هم می‌گه؛ «می‌خوام شوکولات بخرم» دفعه‌ی اول که با من اینکار رو کرد، سریع بهش پول دادم. و همچنین ازش یاد گرفتم که اگه یهو بری تو سینه‌ی مردم و ازشون پول بخوای، هول می‌شن و راحت‌تر بهت می‌دن (پول). یه بار دو سال پیش این موضوع رو به صورت عملی به کاترین و پیتر نشون دادم. منتظر آماده شدن سفارش غذا بودیم و من در عرض ۱۰ دقیقه، ۲۰ هزار تومن پول جمع کردم ‌و بهشون گفتم؛ «جالب نیست؟» کاترین به عنوان یه موجود متظاهر و فیس‌و‌افاده‌ای، سخت عصبانی شده بود و با شمایل یه وزغ عصبانی می‌گفت «این آبرو ریزیا چیه در میاری احمق؟» پیتر اما به عنوان یه آدم غیرمتظاهر و غیر فیس‌و‌افاده‌ای، سخت تحت تأثیر این خلاقیت قرار گرفته بود و می‌گفت «این مسخره بازیا چیه در میاری احمق؟».

بگذریم. دیوونه‌‌ی مذکور امروز دوباره اومد سمتم و طبق معمول دست دراز کرد و سلام و. کاری که قبلاً هم صدبار باهام کرده بود. عجله‌ای نداشتم و سردماغ بودم. دستش رو گرفتم و گفتم؛

+ پول برا چی می‌خوای؟ 

- شوکولات. 

+ شوکولات دونه‌ای چنده؟

- دو تومن.

+ دو هزار تومن؟

- نه... دو تومن.

شک کردم که حتی مفهوم پولی که می‌خواد رو می‌فهمه یا نه. اگه ‌می‌فهمید، باید نسبت به دو سال پیش که دو هزار طلب می‌کرد، حالا یه تغییری تو نرخش اعمال کرده بود. خواستم راهنماییش کنم که به خاطر بحران ارزی شوکولات گرون شده و بهتره یه نرخ دیگه (مثلا ۵ هزار) برای خرید شوکولات در نظر بگیره. ولی در عوض گفتم «شوکولات برا چی می‌خوای؟» با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت؛ «دهنم بو می‌ده». دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش، کشیدمش طرف خودم و گفتم؛ «خب عزیزم مال همه بو می‌ده». خواست خودش رو ازم جدا کنه. و من خواستم به تلافی بار اولی که منو ترسونده بود، یه کم بترسونمش. تا بفهمه که روبه‌رو شدن با یه دیوونه چه حالی داره. دستش که تمام این مدت تو دستم بود رو محکم فشار دادم و باز کشیدمش سمت خودم. با چشمای وق‌زده و پراضطرابش بهم نگاه می‌کرد و سر و بدنش رو می‌کشید عقب ولی نمی‌تونست تکون بخوره. یهو با صدای به شدت بلندی شروع کرد به [ترکیبی از] داد و جیغ و ناله و در نهایت هم صورتم رو به تف مزین کرد. با توجه به اینکه همیشه باید گوش تیز می‌کردی تا به سختی صدای حرف زدنش رو بشنوی، اصلاً قابل هضم نبود که همچین صدای بلندی از این حلقوم خارج شده. یه بار دیگه منو ترسونده بود و به شکل غریبی که فقط از یه دیوونه‌ می‌شه انتظار داشت، در حال دویدن و دور شدن بود. 


۰ comment موافقین ۸ مخالفین ۱ 10 August 18 ، 15:54
شیدا راعی ..

وحید یه چندماهی از من بزرگتره. ولی هر دو ‌۱۰ ساله محسوب می‌شیم و کلاس چهارمی. قراره چند روز دیگه خانوادگی بریم مکه. یعنی من و داداشم و ‌مامان و بابام. امشب، همه خونه‌ی مامان‌بزرگه جمع‌اند. من و بابام و وحید می‌ریم توی حیاط و بابام با دوربین از من و‌ وحید فیلم می‌گیره و از ما می‌خواد که جلوی دوربین حرف‌های مسخره بزنیم. مثلاً به وحید می‌گه «محسن قراره چند روز دیگه بره مکه، بگو که اونجا واسه‌ت دعا کنه». من دوست ندارم از این جور حرف‌ها بزنم. ولی وحید به تبعیت از چیزی که بابا گفته، رو به من می‌کنه و می‌گه؛ «محسن، اونجا که رفتی برام دعا می‌کنی؟» ‌‌و من به ناچار با علامت سر بهش می‌گم آره. از وقتی یادمه، وحید همیشه مریض بوده‌ و نمی‌تونسته با ما بازی کنه. مثلاً همین چندروز پیش که همگی خونه‌ی احسان و اینا بودیم. من و احسان توی حیاط گنده‌ی خونه‌شون با هم توپ بازی می‌کردیم اما وحید فقط کنار باباش نشسته بود روی تاب و ما رو نگاه می‌کرد. گاهی که توپ به سمت‌شون شوت می‌شد، عمو ازمون می‌خواست که ‌آروم‌تر بازی کنیم. احسان یک سال از من و وحید کوچیکتره و من زیاد دوستش ندارم. با وحید دوست‌ترم. 


توی مکه، با همه‌ی وجود دعا می‌کنم که وحید خوب شه. این اولین باره که یه دعای خیلی جدی و مهم دارم. دعایی که به واسطه‌ی خواسته‌های بچگانه و الکی نیست. روحم هم خبر نداره که دومین دعای جدی‌ و مهمم قراره شش سال دیگه توی اول دبیرستان اتفاق بیفته. یعنی زمانی که قراره با همه‌ی وجود دعا ‌کنم که زشت بشم و حین سجده، با گریه از خدا بخوام که زودتر به بلوغ برسم تا قیافه‌م دیگه اینطوری بچه‌گونه نباشه. که بچه‌ها‌ توی مدرسه دست به بدنم نذارند و بهم حرفای جنسی نزنند. اون زمان خبر ندارم که مستجاب شدن دومین دعایِ جدّی زندگیم با تأخیر و در عین حال تشدید عجیبی همراهه. اما برگردیم به همون اولین دعا. وقتی از مکه برمی‌گردیم، توی جمعِ فامیل همه هستند، به جز وحید و خانواده‌‌ش. مهمونی ما مثل هر مهمونیِ دیگه‌ای با شادی و شوخی و خنده همراهه. من از احسان می‌پرسم وحید کجاست؟ احسان همونطور که ورجه وُرجه می‌کنه و از توی جیب‌هاش جیشش رو فشار می‌ده که شاشیدنش رو به تعویق بندازه، بهم می‌گه که حال وحید دوباره بد شده و بیمارستانه. فردا صبحش که بیدار می‌شم، پیش خاله‌هام هستم. بهم می‌گن که می‌خوایم بریم بیرون و بعد از نیم ساعت سوار ماشین می‌شیم به سمت ناکجا. من توی ماشین حدس می‌زنم که چه اتفاقی افتاده و از خاله‌‌هام می‌پرسم «وحید مرده؟» و بدون اینکه منتظر جواب بمونم، شروع می‌کنم به گریه‌ کردن. وقتی رسیدیم به غسالخونه، همه «گریه» بودند. 


موقع خاکسپاری، کسی که بیل به دست بالای قبر ایستاده و می‌خواد آداب خاکسپاری رو به جا بیاره، از من در مورد زن یا مرد بودن میت سؤال می‌کنه. «مَرده یا زن؟» و من با اینکه سؤالش به نظرم عجیب میاد، سریع بهش جواب می‌دم. بعد از گذاشتن سنگ لحد و پر کردن قبر، شوهر عمه‌م من و بقیه‌ی بچه‌ها رو جمع می‌کنه و می‌بره خونه‌‌ی خودشون تا هم بزرگترها نگران بچه‌هاشون نباشند، و هم بچه‌ها وسط شیون و گریه‌ی مراسمِ هم‌بازیِ سابق‌شون نباشند. بعد از ظهر توی چمن‌هایِ مجتمع‌شون فوتبال می‌زنیم. شب هم مشغول درست کردن و پختن پیتزا می‌شیم تا حسابی سرمون گرم بشه و امروز رو فراموش کنیم. ولی سردردی که من دارم، نمی‌ذاره هیچ چیزی یادم بره. به شوهرعمه‌م می‌گم و اون بهم یه آستامینوفن می‌ده و می‌گه به خاطر اینه که زیاد گریه کردم.  

۰ comment موافقین ۵ مخالفین ۱ 03 August 18 ، 21:12
شیدا راعی ..

چند ماهِ اخیر پس‌اندازِ دو سال کار کردنم توی بانک سپرده بوده. و حالا با قهوه‌ای شدن پول ملی، ارزش پس‌انداز من حتی از نصف هم کمتر شده. اگه حتی دسته بیل و کلنگ خریده بودم، انقدر متضرر نمی‌شدم. بدترین جایی که یه نفر می‌تونه موقع سونامی باشه کجاست؟ منم توی این سونامی ارز دقیقاً همونجا بودم. و حالا چی کار باید بکنم که بیشتر ضرر نکنم؟ پریروز می‌خواستم حدود ۱۰۰ گرم طلا بخرم تا پولم بیشتر‌ از این به باد نره، اما یهو قیمت طلا یه افت شدید کرد. تحریم فلزات هنوز شروع نشده، تحریم نفت هنوز شروع نشده، توافق می‌شه یا نه، مدام چک کردن قیمت دلار و طلا و اخبار و هوففف. دردسرِ پول داشتن از دردسرِ پول نداشتن چندان کمتر نیست.

 امروز حس می‌کردم اینکه پس‌اندازم نابود شده، مسئله‌ی چندان مهمی نیست، نه اینکه مهم نباشه، ولی چیزی نیست که در لحظه ازش ناراحت باشم. انگار اهمیتش رو از دست داده، در حالی که هرگز توی زندگی من موضوع بی‌اهمیتی نیست و می‌دونم چندسال دیگه چقدر به این پول نیاز دارم. این بی‌اهمیت‌شدن رو می‌شه اینطور تعمیمش داد: هر رویدادی -هر قدر فرخنده یا نابودگر- می‌تونه پس از ورود به ذهنم، تبدیل به یه موضوع بی‌اهمیت بشه. 

 از شرح زندگی «محمدعلی مرادی» می‌خوندم. یه آرمان‌گرای به تمام‌معنا که هر چی بیشتر نسبت بهش شناخت پیدا می‌کردم، بیشتر نمی‌فهمیدم که دلیل و هدف کارهاش چی می‌تونه باشه. متوجه خوب بودن و شاهکار بودن این آدم هستم، ولی ذهنم انگیزه‌های همچین فردی رو درک نمی‌کنه. و دوستی ‌گفت؛ «یه روز همه‌ی این‌ها رو درک می‌کنی. روزی که به یه چیزی اعتقاد پیدا کنی». این موضوع روی نگرشم نسبت به ازدواج هم تأثیر گذاشته. همیشه این فرضیه گوشه‌ی ذهنم بوده که یه روز از خواب بیدار می‌شم و خیلی جدی از خودم می‌پرسم؛ «این زن کیه و چرا انقدر نزدیک به من خوابیده؟» و این احتمالِ کابوس‌وار به حد زیادی وجود داره که اون لحظه، هیچ پاسخ محکمی به ذهنم خطور نکنه. 


اسپینوزا گفته باید همه چیز رو از منظر ابدیت نگاه کرد. نمی‌دونم اسپینوزا چیزی در مورد مشکلات گروه مقابل گفته یا نه. یعنی کسانی که نمی‌تونند از منظر ابدیت نگاه نکنند. ابدیت یعنی هیچ‌جا. یعنی یه نقطه بیرون از محدوده‌ی زمان. من از کلمات برای توصیف احساسم استفاده می‌کنم و نیازی به حساسیت نسبت به اشکالِ فلسفیِ صورت حرف نیست. از منظر ابدیت همه چیز فقط وجود داره، بدون اینکه ارزش یا معنای متفاوتی داشته باشه. از اونجا که نگاه می‌کنم، مرگ آدم‌ها و بچه‌ها، جنگ‌ها و فقرها و مظلومیت‌ها هیچ کدوم اهمیتی ندارند. همونطور که موفقیت‌ها، پیروزی‌ها، پیشرفت‌ها و غیره اهمیتی ندارند. لازمه و همچنین نتیجه‌ی نگاه از منظر ابدیت، فقدان ایمانه‌. برای دویدن و جنگیدن باید به چیزی باور داشت. از اینجا که من نگاه می‌کنم، همه چیز علی‌السویه وسط سکوت شناوره، بدون هیچ وزن و رنگی. یخ‌زده.

۰ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 02 August 18 ، 16:03
شیدا راعی ..

بشتابید، خودارضایی یک اوران‌گوتان ماده (به همراه ویدیو)

اگه می‌خوای فیلم خودارضایی اوران‌گوتان رو ببینی٬ سریع روی continue کلیک کن تا وقتش تموم نشده

۰ comment موافقین ۶ مخالفین ۱ 31 July 18 ، 15:02
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 28 July 18 ، 17:15
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 25 July 18 ، 15:44
شیدا راعی ..

من سعی می‌کنم از ستایش اسم‌ها و ایسم‌ها دوری کنم. ارزش (دغدغه) خاصی هم برای حق و حقوق زنان، فمینیسم و غیره قائل نیستم و لحن حرف زدنم هم اونقدری عامیانه و بی‌ملاحظه هست که کسی من رو به اشتباه، با یه جنتلمنِ روشنفکرِ محترمِ فمنیسم اشتباه نگیره. ولی از دور که دارم به اتفاقات نگاه می‌کنم، یه سری چیزها به نظرم احمقانه میاد. تلاش‌‌ها، هشتگ‌ها، کمپین‌های زیادی در مورد حق [آزادی] زن‌ها راه میفته ولی وجه مشترک اکثرش اینه که به شدت ظاهری و سطحیه. درسته که توی کشور ما سیاست‌های احمقانه‌ای وجود داره که مضحک بودنش بر هیچکس پوشیده نیست. اما وسط این هیاهو گاهی یه سری نشانه‌ها مورد بی‌توجهی قرار می‌گیره که کاملاً به سطح آگاهی جامعه و مردم اشاره داره، فارغ از مضحک بودن حاکمانش. 

من فکر می‌کنم زنی که برای وارد شدن به استادیوم اعتراض و هیاهو راه می‌ندازه به وجوه ظریف‌تر و عمیق‌تر نابرابری‌ای که توی این جامعه دچارشه نمی‌تونه وقوف و توجهی داشته باشه، که اگه توجه داشت، هرگز برای چیزی مثل ورود به استادیوم از ارزش و عزت‌نفس خودش هزینه نمی‌کرد. صحبت از آزادی‌ ناخودآگاه همراه شده با حق انتخاب نوع پوششی که یه زن توی خیابون باهاش مخاطره داره. این فروکاستن مفاهیم همون چیزیه که به عنوان بخش احمقانه‌ی ماجرا به چشمم میاد. حجاب توی ذهن من هیچ جایگاه و منزلتی نداره ولی خوب می‌‌بینم ذهن‌هایی رو که بعد از رهایی از حجاب و نوع پوشش، معنای دیگه‌ای برای آزادی بلد نیستند. بخش احمقانه‌ی ماجرا که گفتم، همین‌ دسته‌ی پرشمار و پر سر و صدا هستند. مسیح علی‌نژاد، فرانک عمیدی و کسانی که این بانوان اندیشمند رو دنبال می‌کنند. و بخش قابل احترام این جریان برای من کسی مثل «نرگس ایمانی»‌‍ه با این مطلب فوق‌العاده‌ای که نوشته و نگاه دقیق و حساسی که به ماجرا داره. ماجرای مائده‌ هژبری [تسخیرکننده‌ی قلب‌ها] که هفته‌های اخیر، یک ملت رو دیوونه‌ی اون چشاش و تتوی کنار نافش کرده. 


پوپولیسم وحشتناک ایرانی

از نرگس ایمانی:

http://www.vakilemelat.ir/fa/news/view/270539


۰ comment موافقین ۵ مخالفین ۱ 20 July 18 ، 13:21
شیدا راعی ..

تقدیم می‌شود به استیو تولتز

۰ comment موافقین ۳ مخالفین ۱ 17 July 18 ، 14:39
شیدا راعی ..

وقتش تموم شد، پاک شد.

۰ comment موافقین ۲ مخالفین ۳ 13 July 18 ، 22:06
شیدا راعی ..

برق نصف شهر قطعه. سر بعضی چهارراه‌ها پلیس هست و هر طرف چهارراه رو به نوبت راه‌ می‌ندازه. و سر بقیه‌ی چهارراه‌ها فقط خداست که به امور سرکشی می‌کنه و همه چیز رو تحت نظر خودش داره. پشت فرمون فکر کردم شاید یه چندسال دیگه اینجا هم مثل عراق بشه و هفت هشت ساعت در روز برق قطع باشه. البته به شرطی که مثل سوریه نشده باشه و اسلحه به دست توی خرابه‌ها سنگر نگرفته باشیم. در نهایت از خدا که مشغول حفاظت از بچه‌ها، بندگان ضعیف و شفای بیماران بود خواستم که اگه قراره طوری بشه، حداقل شبیه درسدن و هیروشیما بشه و زیاد کش پیدا نکنه. 

 خورشید از اون بالا با گرمای خودش آدم‌ها رو لعنت می‌کنه. برق نصف شهر قطعه و توی خیابونی که پر از مطب و بیمارستانه و همه‌ی دستگاه‌های POS از کار افتاده، مردم برای گرفتن پول کنار ATM‌ها صف می‌کشند. جلوی من یه پیرمرد و پیرزن از دستگاه استفاده می‌کنند که قبل از زدن هر دکمه چند ثانیه فکر می‌کنند و گاهی هم حینش با هم مشورت می‌کنند. از صف خارج می‌شم تا پول داروها رو اینترنتی برای داروخونه بفرستم اما یادم میاد که گوشی‌م خاموش شده. دکتر قبلاً گفته بود چربی رو از شکمت می‌گیریم. ولی امروز می‌گه که شدنی نیست و تو اصلاً چربی نداری. بهش یادآوری می‌کنم که قبلاً گفته بود علاوه بر شکم، از باسن هم می‌شه چربی گرفت. شکم خودش رو نیشگون می‌گیره و می‌گه باید چربی اینطوری داشته باشی، باسنت هم اونقدرها چربی نداره. ازش می‌پرسم حتماً باید این چربی از بدن خودم گرفته بشه؟ از کس دیگه‌ای نمی‌شه؟ سرش رو به علامت منفی تکون می‌ده و با خنده می‌گه؛ حالا برو این دو ماه ببین می‌تونی یه کم چربی جمع کنی و با پرستار کنار دستی‌ش می‌زنه زیر خنده. من به خنده‌ش نمی‌خندم چون قبلاً چیز دیگه‌ای گفته بود و حالا برق نصف شهر قطعه، فشار آب غم‌‌انگیزه و معلوم نیست توی این خراب‌شده چی می‌گذره‌ و چرا از هر طرف همه چیز فقط بدتر می‌شه. نسل ما آینده‌ی روشنی پیش روی خودش نمی‌بینه. حتی از نسلی که درگیر جنگ و انقلاب بود هم آینده رو سیاه‌تر و مبهم‌تر تفسیر می‌کنه. اون زمان مردم چیزی برای جنگیدن داشتند، هدفی وجود داشت، راهبر و شعار و آرمانی در کار بود و مردم چشم به سمت و سویی داشتند، حالا اما فقط باید سرت رو بندازی پایین و لعنت‌ خورشید رو روی آسفالتِ داغ تماشا کنی. با چشم‌های جمع‌شده و نیمه‌باز از شدت انعکاس نور. 

برق نصف شهر قطعه و من به ناامیدی و بدبینی حاد مبتلا هستم. بدون قند، بدون چربی.

۰ comment موافقین ۴ مخالفین ۲ 13 July 18 ، 13:35
شیدا راعی ..

 پیتر مُرده. 

۱ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 09 July 18 ، 22:06
شیدا راعی ..

«سقف آزادی رابطه‌ی مستقیم با قامت فکری مردمان دارد. در جامعه‌ای که قامت تفکر و همت مردم کوتاه باشد، سقف آزادی هم به همان نسبت کوتاه می‌شود. وقتی سقف کوتاه باشد، آدم‌های بزرگ‌تر آنقدر سرشان به سقف می‌خورد که حذف می‌شوند. کوتوله‌ها اما راحت جولان می‌دهند.» 

کتاب بیچارگان- داستایوفسکی



بسم الله الرحمن الرحیم 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه

اینجانب به عنوان یک کوتوله‌ی خپل -با ۱۵۴ سانتی‌متر قامت و ۹۲ کیلوگرم همت- جناب آقای داستایوفسکی را محکوم می‌نمایم به شقاوت، تمسخر، توهین و تحقیر انسان‌های کوتاه قامت. جناب آقای داستایوفسکی، فئودور عزیز و گرامی، امید است گور بر تنت تنگ شود و استخوان‌هایت را بیش از پیش در بستر خاک درهم شکند. تو استحقاق حرف زدن برای انبوه انسان‌ها را نداری. تو هرگز ندانستی، هرگز نفهمیدی رنج کوتوله بودن را. تو به عنوان یک نویسنده -کسی که بلند فکر می‌کند-‌ از قدرت تصور و تخیل‌ت برای درک رنج گروهی از انسان‌ها استفاده نکرده و غافل مانده‌ای. من به نمایندگی از تمام کوتوله‌های دنیا تو را به سبب این استعاره‌ی متعفن و تحقیرکننده محکوم می‌نمایم. نفرین خدایان بر تو و دهانت سرویس باد.


امضاء/ کوتوله‌ای خپل و غمگین

تاریخ/ ۱۳ تیر دو هزار هیژدَ

۰ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 04 July 18 ، 19:47
شیدا راعی ..