خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

گفتگویی وجود داره بین یه آدم بی‌هنر که من باشم و پیتر. بعد از دیدن یه کلیپ کوتاه به ذهنم رسید که چه حفره‌ی بزرگی توی زندگی این روزهام هست و چه قدر از یه سری چیزا دورم. به پیتر گفتم که توی این حال و هوا بهم فیلم معرفی کنه و بقیه‌ی ماجرا. چندسال پیش همینطوری من رو با آنجلوپولوس و تارکوفسکی و خودوروفسکی آشنا کرده بود. می‌شد از این گفتگو یه پست بیرون کشید، ولی گفتم شاید بهتر باشه بدون اینکه فرم خاصی به این حرف‌ها بدم، عیناً بخشی از چت رو اینجا کپی کنم. حتی بدون اینکه اصلاحی توی قواعد نگارشی این چت انجام بشه. شاید به درد شما نخوره، ولی اگه روزی یه آدم بی‌هنر از اینجا رد ‌شد، ممکنه واسه‌ش چیز جدیدی داشته باشه. خیلی خلاصه اگه بخوام بگم، پیتر در مورد لزوم ندانستگی توی زندگی حرف می‌زنه که بعضاً به عنوان یه کیفیت یا بُعد از هنر بهش اشاره شده که فارغ از تیپ شخصیتی آدما، همه‌ باید(!) به نحوی این کیفیت (ندانستگی) رو (هر چند اندک) توی زندگی داشته باشند. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ 17 June 18 ، 10:21
شِـــ‌یدا ..

بدون اینکه لباس‌هام رو عوض کنم٬ دارم سراسیمه خدمت شما عزیزان عرض می‌کنم و می‌نویسم. ممکنه به اون صورت با اثراتی که این تغییرات دلار اخیر داشته هنوز روبه‌رو نشده باشید. یا اونقدرها باهاش تماس نداشته باشید. با این حال به زودی شوک اصلی این افزایش قیمت و تورم ناگزیرش به شما هموطنان عزیز نیز خواهد رسید. یکی از مسخره‌ترین لغت‌هایی که تا حالا استفاده کردم٬ همین «هم‌وطن» بوده. حقیقتش اینه که در این برهه از زندگی‌م هیچ ارزش و برتری‌‌ای برای شما نسبت به دیگر موجودات عالم قائل نیستم. البته که در آینده ممکنه وطن واسه‌م معنا و مفهومی پیدا کنه٬ ولی در حال حاضر٬ خیر. به هر حال میزان این شوک برای شما عزیزان بسته به جایگاه اقتصادی شما داره که در ادامه به آن نیز پرداخته می‌شود.

اولین شوک قیمت به تولیدکننده‌ها وارد می‌شه. چندتا کارخونه در رابطه با کار خودم بهتون معرفی کنم که این یک ماهه وضعیت روتین‌شون به هم ریخته؟ تولیدکننده‌ها اولین گروهی هستند که از افزایش قیمت دلار ضربه می‌خورند و این به دلیل تهیه‌ی مواد اولیه‌ی محصولاتشون هست. گرون شدن مواد اولیه٬ نوسان قیمت خرید٬ و بازه‌ی زمانی‌ای که قیمت جدید برای مصرف کننده تعیین بشه٬ برای کارخونه‌ها یه مکافات درست و حسابیه. قیمت دلار توی 7 سال اخیر حدود هفت برابر شده. و این یعنی ارزش پول ایران نسبت به بقیه‌ی دنیا٬ توی هفت سال اخیر به 1/7 تبدیل شده. سقوط ارزش پول یه کشور از نظر اقتصادی با وضعیت صنعتش رابطه‌ی عاشقانه‌ای داره. کشوری که اقتصادی متکی به نفت داره. و با تحریم‌هایی که علیه‌ش وضع می‌شه٬ درآمدش تنزل پیدا می‌کنه و سرمایه‌هاش بلوکه می‌شه و غیره.

دومین شوک قیمت به مردم وارد می‌شه که البته هنوز درست احساس نشده. چندتا کارخونه بهتون معرفی کنم که قیمت‌هاشون افزایش بیش از 30٪ داشته؟ شوکی که به مردم وارد می‌شه برای هر طبقه‌ی اقتصادی متفاوته. کسی که قبل از عید 97 یه ماشین 150 تومنی قسطی خریده٬ حالا می‌تونه 210 تومن همون ماشین رو بفروشه. کسی که سرمایه‌ش به صورت دلار٬ زمین٬ طلا یا غیره بوده٬ می‌تونه همراه با peak این موج حرکت کنه و شوک زیادی رو احساس نکنه. اما اقشار ضعیف جامعه اگرچه دیرتر از همه٬ ولی بیشتر از همه با این شوک قیمت روبه‌رو خواهند شد. براساس شاخص‌های جهانی حدود 30 درصد مردم ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند. و این درصد به زودی بیشتر هم خواهد شد. 

فقط یه گروه هستند که از این آشفتگی اقتصادی نه تنها ضرر نمی‌کنند٬ که سود هم می‌کنند. اون هم وارد کننده‌ها هستند. توی کشور ما به خاطر نبود فضای رقابتی و وجود فضای رانتی‌٬ عمده‌ی واردات کشور به صورت انحصاری دست یه گروه خاص از افراده. همون عزیزانی که به زودی مادرشون گاییده می‌شه و دیگه دلقک‌هاشون نمی‌تونند پشت تریبون نمازجمعه شر و ور تلاوت کنند. این اتفاق به زودی همراه با تغییرات گسترده‌ی دیگه‌ای توی کشور ما به وقوع می‌رسه و کنش مردم تعیین‌کننده‌ی میزان التهاب و تنش ناشی از این تغییرات گسترده‌ست. اینکه خیلی از مردم ما واقعا هنوز متوجه نیستند که جنایت‌ها و دزدی‌هایی داره توی کشورشون به اسم دین انجام می‌شه. ساختار مذهبی ایران به زودی به ساختار ملی‌گرایی تبدیل می‌شه و این تغییرات سیاسی و مذهبی به طور مستقیم با تغییرات اقتصادی ارتباط داره. تحریم‌هایی که دوست و برادر عزیزمون آقای ترامپ دوباره برقرار کرده٬ به خاطر فشار اقتصادی‌ای که به کشور ایران و به طور مشخص به طبقه‌ی فرودست جامعه میاره٬ این فرایند رو تسریع می‌کنه. 



+ اگه خدای‌ناکرده به این موضوعات علاقه‌مند بودید٬ می‌تونید برای اطلاعات و فکت‌های بیشتر با زبان علمی و منطقی‌تر٬ 13امین لینک از ستون Reposts رو بخونید. با عنوان «لائیسیته‌ی مذهبی در قم- ابراهیم فیاض». فیاض استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهرانه و در مورد تغییرات احتمالی وضعیت ایران در همین چندسال پیش رو توضیحاتی داده که. 

موافقین ۲ مخالفین ۰ 14 June 18 ، 00:10
شِـــ‌یدا ..

یک ماه پیش

امروز یه بارِ کامل خالی کردم. در واقع رفتم خودم بار ماشین کردم و خودم هم خالی کردم. بیژنی هم کمکم کرده. من خوشم نمیاد کارگر بگیرم. اینجا کارگر ایرانیا اغلب گشاد، دزد و معتادند. افغان‌ها هم با اینکه بهتر کار می‌کنند و کمتر بین‌شون دزد و معتاد پیدا می‌شه، ولی بدن‌هاشون بوی خاصی می‌ده. و من کلاً با بو مشکل دارم. می‌خواد عطر تِق‌هرمس و اوِنتوس باشه، یا بوی گُهِ سگ. علاوه بر این، حوصله‌ی حرف حالی کردن به کارگر جماعت رو ندارم، که کارتن رو درست بذار، زیرش رو چک کن ببین خیس نباشه که فردا همه‌ش بریزه پایین و یالا برو گاری رو بیار و قس‌ علی هذا. پس کسی رو کمک‌دست نمی‌گیرم. البته بیژنی -راننده نیسان- خودش همه جوره کمک می‌کنه. من عاشق بیژنی‌ام. همیشه علاوه بر دستمزدش، یه چیزی می‌ذارم کف دستش. بیژنی یه مرد قد کوتاه و لاغره. نیم‌زبونی، کم‌حرف و بی‌نهایت مظلوم. سرش تو کار خودشه، قدردان و مؤدب و زحمتکش و بدبخت. دو ساله که تابستون و زمستون فقط یه لباس به تنش دیدم. هیچوقت هم بوی عرق نمی‌ده. همه‌ی این‌ها بیژنی رو در نظر من به یه مرد جذاب تبدیل کرده. 


دیروز

بار داشتم. زنگ زدم به بیژنی. گفت که تصادف کرده و ماشینش پارکینگه. ازش توضیح بیشتر خواستم. دهن خودش و من رو گایید تا چند تا جمله تحت عنوان «توضیح» ادا کنه. بیژنی زیاد حرف نمی‌زنه‌. شاید به همین دلیله که من انقدر دوستش دارم. وقتی داشت با زحمت پشت تلفن توضیح می‌داد، لکنتش بیشتر به نظرم اومد. سعی کردم توی بچگی تصورش کنم و اینکه این لکنت به خاطر چه جور اتفاقی واسه‌ش ایجاد شده. گفت که بیمه‌ی ماشینش برای پرداخت خسارت کافی نبوده. سه روزه که لنگ سه تومن پوله. و این یعنی سه روزه که نتونسته کار کنه. بهش گفتم بیاد پل رباط تا با هم بریم ماشینش رو در بیاریم. و واسه اینکه خیلی معذب نشه، گفتم واسه‌ش قسط‌بندی می‌کنم و در واقع دارم بهش قرض می‌دم.


امشب

حالا پیتر نیچه شده و رفته رو مخ من و می‌گه به خودت افتخار می‌کنی؟ من که منظورش رو خوب فهمیدم، بهش می‌گم آره، با این کارا سوراخای روحم رو پر می‌کنم. ولی خواهش می‌کنم انقدر احمقانه به این موضوع نگاه نکن. زندگی به اندازه‌ی کافی تخمی‌ هست. و خیلی ساده‌انگارانه‌ست اگه فک کنی این چیزا تخمی بودنش رو واسه‌م تحت‌الشعاع قرار می‌ده. یه آدم بدبخت لنگ سه میلیون پوله تا بتونه حداقل نیازهای خودش و توله‌هاش رو تأمین کنه. در صورتی که این پول تو این دنیا هیچ ارزشی نداره. کی می‌تونه بگه این زندگی تخمی نیست یا اینکه معنی داره؟ کی‌ می‌تونه معنی‌ش رو درک کنه؟ توی زندگی با هزارتا مجهول و متغیر رو‌به‌روئی، چجوری می‌خوای باهاش تابع درست کنی و تفسیرش کنی؟

مندی می‌گه عوضش پولت برکت پیدا می‌کنه. بهش می‌گم که این کس و شعرها رو بکنه تو کونش و رو اعصاب من نره. می‌گه خب، آروم باش. چرا هی مثل سگ می‌خوای پاچه بگیری؟ ازش معذرت می‌خوام. می‌گم منو ببخش، اصلاً من گهِ سگ‌م. آقایی که کنارمون نشسته، یه جوری با تعجب به من و فحش‌‌هایی که به خودم و بقیه می‌دم نگاه می‌کنه که انگار وسط سطل ماست، گه سگ دیده، تخم سگ.

موافقین ۴ مخالفین ۰ 11 June 18 ، 23:26
شِـــ‌یدا ..

پیش‌نیاز؛ اطلاع از معنی «افق رویداد» و «سیاهچاله» در حد ویکی‌پدیا

موافقین ۴ مخالفین ۰ 10 June 18 ، 15:33
شِـــ‌یدا ..

مرثیه‌ای برای یک دوست؛ 

یارِ غارِ دیروز، روان‌پریشِ بی‌مصرفِ امروز

موافقین ۴ مخالفین ۰ 04 June 18 ، 13:05
شِـــ‌یدا ..

بودا می‌گفت خواستن رنج است. 

لیبرتارین‌ها  می‌خوان حد اعلای آزادی رو توصیف ‌کنند.

درسته که من آدم احمقی هستم، ولی فکر می‌کنم ما اونقدرها هم به آزادی نیاز نداریم. ما به چیزهایی که وجود ندارند، نیازی نداریم. «مسیح به جایی بیرون از دنیا اشاره می‌کرد». و باز بودا می‌گفت؛ خواستن، رنج است. سهروردی، سیمون وی، مسیح، من رو عصبی می‌کنند. هر سه سی و چندسالگی مردند. هر سه به جایی بیرون از دنیا نگاه می‌کردند. من به لبه‌ی بطری دست کشیدم و لیز بودن لبه‌، به همراه بوی لجن، گندیدگی آب‌ رو گواه بود. با این حال نمی‌تونستم دست از خواستنش بردارم. بین نبودن و رنج کشیدن آزادی طعنه‌آمیزی وجود داره. همونطور که بین تشنه بودن من و کثیف بودن آب‌ها. 

کاش حداقل این لجن‌ها درونم رو سبز می‌کرد. کاش سبز می‌شدم، برگ می‌شدم.

خواستن آزادی به خودی خود به آزادی لطمه می‌زنه. یادآور اینه که مفهوم آزادی چندان درک نشده. و همینه که کازانتزاکیس حد اعلای آزادی رو می‌گه؛ رها از رهایی.

دنبال هر چیزی می‌خوای باش. به هر جا که دوست داری برسی، برس. هر کمال و اصلاحی برای خودت می‌پسندی، انجام بده. اما این رو بدون که اگه رنجی هست، فقط به خاطر خواستنه. خواستن خیلی قبل از اینکه توانستن باشه، رنج کشیدنه.

موافقین ۴ مخالفین ۰ 03 June 18 ، 13:24
شِـــ‌یدا ..

دختر همسایه‌ی ما عکس کیف و کفش و لباس می‌بینه. سلبریتی‌های مختلف رو دنبال می‌کنه. اخبار مربوط به عروسی ملکه یا شاهزاده یا فیلانِ بریتانیا رو می‌بینه. به دقت مراسم اسکار و جشنواره‌ی کن رو بررسی می‌کنه. طبیعتاً طرفدار پر و پاقرص رئال‌مادرید یا بارسلونا هم هست و تحلیل‌های مربوط به این مسائل اساسی رو از تی‌وی‌ گوش می‌ده و می‌بینه. همه‌ی بچه‌ محل‌ها دوست دارند مورد توجه دخترهمسایه‌ی ما قرار بگیرند، چون در یک کلام؛ خیلی خوشگله. از اونجا که خونه‌شون از شهر دوره، برای خرید کیف و کفش و لباس با کل طایفه‌شون برای چندروزی ولایت رو ترک می‌کنند تا به شهر برسند و اونجا از تنوع و گوناگونی محصولات شهری استفاده و محصولات مورد پسند خودشون را ابتیاع می‌کنند. ناخن‌های دختر همسایه‌ی ما همیشه بلنده و من به خاطر دهاتی بودن و ساده بودنم، از دیدن ناخن‌های پرنقش و نگارش وحشت می‌کنم. من و بقیه‌ی بچه‌‌محل‌ها همیشه توی کوچه‌‌ نشستیم. ولایت ما سایه نداره. ما با دهن‌های باز به خورشید نگاه می‌کنیم و وقتی دخترهمسایه‌ از خونه بیرون میاد، چشم‌هامون رو از آسمون می‌گیریم و متوجه اندام‌های خوش‌فرم یا بدفرمش می‌کنیم. با دهن‌های باز و زبون‌های آویزون -درست مثل سگ‌های ولگرد بی‌آزار- حرکت کپل‌های خوش‌فرم یا بدفرمش رو دنبال می‌کنیم تا از تیررس نگاه‌هامون خارج بشه. من با ۱۵۴ سانتی‌متر قد و ۹۰ کیلو وزن هیچ شانسی برای تحت تأثیر قرار دادن دخترهمسایه‌‌مون ندارم. کدوم دختری جذب همچین مردی با کون به این بزرگی می‌شه؟ 

ولایت ما سایه نداره. اینجا خورشید همیشه وسط آسمونه و از جاش تکون نمی‌خوره. شاید هم این ولایت ماست که از جاش تکون نمی‌خوره. مثل ما که همیشه توی کوچه‌های خاکی ولایت نشستیم و تکون نمی‌خوریم. بچه‌محل‌ها گاهی با همدیگه حرف‌های مهمی رد و بدل می‌کنند. اولی می‌گه؛ مادرتو می‌گام. دومی بهش جواب می‌ده؛ خدا از برادری کمت نکنه. گفتگوهای پیچید‌ه‌ای شکل می‌گیره و چون هیچ‌کدومش رو نمی‌فهمم، به همه‌ش می‌خندم. آخرین چاره‌ی من برای هر کاری خندیدنه و این روزها، زیاد می‌خندم. 



+ شبهه‌ی احتمالی: چندبار می‌خوا‌ی یه سری چیزا رو تکرار کنی؟ به ما چه که کون تو بزرگه یا کوتوله‌ای؟ به ما چه که تو دهاتی و بدتیپی؟ به ما چه که تو کچلی؟ چقدر می‌خوای حقارت‌های درونیت رو برای ما نشخوار کنی؟ اه.

موافقین ۳ مخالفین ۰ 01 June 18 ، 00:25
شِـــ‌یدا ..

با مندی داشتیم گلاسه انار می‌خوردیم. یه پیرمردی از کنارمون رد شد و رفت سمت سطل زباله و توش رو جست‌‌و‌جو کرد. به لباساش می‌خورد که آدم معمولی و آبروداری باشه. یه کیسه هم توی دستش بود. توی سطل چیزی پیدا نکرد و رفت. صحنه‌ی خاصی بود. مندی با دیدن این صحنه یه چیزی گفت... یه جمله که مضمون حرفش این بود که مثلاً ما باید خدا رو شکر کنیم به خاطر چیزایی که داریم. من با لحن کسی که یه حرف چرت شنیده بهش نگاه کردم و گفتم؛ «ینی چی که خدا رو شکر کنی تخم‌سگ؟»

مندی گفت «چته تو؟ چرا یهو موجی می‌شی؟» بهش گفتم؛ «خدا رو شکر کنی که به تو رفاه و پول داده و به اون نداده؟» مندی گفت که «منظورم این نبود... می‌خواستم بگم که...» حرفش رو قطع کردم و گفتم «ریدم پس کله‌‌ی تو و اون خدای تخمیت. توهم مرکز جهان بودن داری؟ دنیای این آدم هم همونقدر واقعیه که دنیای تو. خدا اینو گفته از جلو چشم تو رد شه که توئه کون‌نَشُسته واسه چیزایی که داری شکرش کنی؟» مندی با لحن جدی‌ای گفت؛ «محسن‌، عزیزم، خفه می‌شی یا نه؟» من با لحن جدی‌تری گفتم؛ «من خفه شم؟ ریدم پس کله تو و اون خدات... واسه چی...»

مندی فرصت نداد حرفم تموم شه و بقیه‌ی گلاسه انارش که شامل مقداری آب‌انار، بستنی، ژله، و لواشک بود رو پاشید روم. 



+ سکولاریزه شدن به معنی جدایی دین از زندگی و سیاست نیست. سکولاریزه شدن یعنی عرفی شدن دین، یعنی عمومیت پیدا کردن دین. 

+ من اگه جای شما بودم، به جای خوندن پست‌‌های این وبلاگ، لینک‌هایی که توی پیوندهای روزانه‌ش گذاشته می‌شه رو می‌خوندم. مرتب هم آپدیت می‌شه.

موافقین ۲ مخالفین ۳ 29 May 18 ، 18:02
شِـــ‌یدا ..


همیشه وقتی کاهو می‌خورم، نسبت به خودم احساس خوبی پیدا می‌کنم. صدای crunchy‍ش که می‌پیچه توی کاسه‌ی سرم، باعث آرامشم می‌شه، همینکه می‌فهمم هنوز گوسفندم. البته همیشه توی ذهنم بز نسبت به گوسفند اعتبار و جایگاه والاتری داشته. بز همیشه سر بالا به اطراف نگاه می‌کنه. Browser، هوشیار و چالاکه. گوسفند اما همیشه به پایین نگاه می‌کنه. Graser، پخمه، احمق و بامزه‌ست. همیشه به بز بودن تظاهر کردم. علی‌الخصوص به بز کوهی. به خاطر صورت کشیده‌ و لاغرم و همچنین به خاطر علاقه‌م به تاب خوردن بین کوه‌ها، معمولاً کسی متوجه گوسفند بودنم نمی‌شه و می‌تونم خیلی اوقات خودم رو به عنوان بز معرفی کنم. به خصوص که کسی نمی‌تونه باور کنه یه گوسفند انقدر بی‌مزه و پر تحرک باشه. با این حال، هیچوقت به خاطر گوسفند بودنم احساس شرم، سرافکندگی و حقارت نداشتم. اتفاقاً همین گوسفند بودن هم همیشه موجب تسلی و انبساط خاطرم می‌شده. کم چیزی نیست بتونی بین این همه آدم، «گوسفند» باشی. 


رانلد لنگ می‌گه «اسکیزوفرنی بیماری نیست، بلکه راه حل زیرکانه‌ای است که شخص برای زیستن در محیطی غیر قابل زیست برای خود برگزیده است». گاهی دیوانه شدن، دیوانه‌سازی یا به پیشواز دیوانگی رفتن عملی انتحاری‌ست برای نشان دادن دیوانه و بیمار بودن همگان (جامعه). راهکاری رندانه و پیش‌مرگانه برای نشان دادن بی‌لباس بودن پادشاه! جامعه‌ای که روابط و ضوابط و هر آن چه که روز و شب‌ش را می‌سازد آکنده به دروغ و ریا و فریب است و اصرار دارد بر سلامت خودش، از راه‌های رسوا کردنش ارتکابِ دیوانگی و جنون است.

با این حال من هرگز هیچ قصدی برای رسواکردن جامعه و اینجور گه‌خوری‌ها نداشتم. من کاری به جامعه ندارم. صرفاً یه گوسفند معمولی‌ام. یه گوسفند به دردنخور که استانداردهای گوسفند بودن رو نداره. از اون بدتر، گله نداره. چوپان نداره. 


18 May 18 ، 12:36
شِـــ‌یدا ..

یکی از ابعاد انسان، بو گندو بودن و تولید بوی گند کردن است. شما زمانی که از کمر پدرتان به سمت رحِم مادرتان رهسپار می‌شوید، در غالب یک ماده‌ی بو گندو قرا دارید. پس از ۹ ماه که به گیتی شرفیاب می‌شوید، روزی چند مرتبه کثافت تولید می‌کنید و به مرور تولیدات خود را از نظر کمی و کیفی ارتقاء می‌دهید. پس از پایان دوران کودکی، از طریق حلق، عرق و غیره هم بوی گند تولید می‌کنید. 

 دفعه‌ی بعدی که جلوی آیینه ایستاه بودید و قصد داشتید به خودتان پیف‌پاف و به‌به بزنید، حتماً یک برآوُردی نسبت به بوهای گندی که احتمالاً در طول عمر پر برکتتان تولید خواهید کرد، داشته باشید. ممکن است تصور شود که این حرف‌ها خوب و جالب نیستند چون ما را به سمت افکار و احساسات منفی می‌برند. در پاسخ، باید بدین نکته آگاه باشید که اگر در طول زندگیِ خود به سمت افکار و احساسات منفی نروید، این افکار و احساسات منفی هستند که به سمت شما می‌آیند. بله، گریزی از آنها نیست و بهتر آنکه مثل یک شوالیه‌ی شجاعِ بوگندو با آنها روبه‌رو شویم. یک ضرب‌المثل معروف جامائیکایی می‌گوید؛ «گربه‌ رو باید همون اول کار دم حجله کرد» 

سرانجام پس از سال‌ها تولید کثافت و انواع بوهای افتضاح، شما (شکر خدا) خواهید مُرد. و رسماً به یک کثافت به تمام معنا و متعفن تبدیل خواهید شد تا اینکه بالاخره تنِ لش‌تان تجزیه شده و جهان از لوث وجودتان پاک شود.

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 17 May 18 ، 16:50
شِـــ‌یدا ..

گوگل مپ می‌گه از مهرآباد تا پل گیشا (بزرگراه جلال احمد) 35 دقیقه‌ست. اگه با اسنپ بریم مثلا. من برای ساعت 4 و 5 بعد از ظهر یکشنبه می‌خوام. با توجه به اینکه گوگل مپ گاهی اوقات حرف مفت می‌زنه٬ چقد تاییدش می‌کنین. تو اون ساعت وضعیت ترافیک تغییر مضحکی که نمی‌کنه؟ من دلم می‌خواد اگه شد یه پرواز چارتر ارزون گیر بیارم و به همین دلیل زمان واسم مهمه. 


گزینه‌ی دوم: گوگل مپ می‌گه از ترمینال آرژانتین تا پل گیشا 15 تا 20 دقیقه راهه. اینم تاییدش کنید تو اون ساعت اگه راست می‌گه.


و سوال آخر: سایتی که با مترو راهنمایی‌م کنه پیدا نکردم. یه چیزی که مبدا و مقصد بهش بدی و مسیر بهت بده. اینطوری منظورمه: http://isfahantraffic.ir

البته بگید واسه این دوتا مسیر مترو بهتره یا اسنپ. نزدیک‌ترین ایستگاه به پل گیشا ایستگا دانشگا تربیت مدرسه. منتها از خطوط مترو سر در نیاوردم. اینم راهنمایی کنید اگه حال داشتید. 

۷ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 12 May 18 ، 14:05
شِـــ‌یدا ..

 حدود یک ساله که با خانم هاشمی واسه یکی از جنس‌ها تماس می‌گیرم و اون به انبارشون می‌گه و هماهنگی‌ می‌کنه که واسمون بار رو بفرستند. گاهی بعضی روزها ۸-۷ بار بهش زنگ می‌زنم که فلان جا بار کسری داشته یا اینکه چرا خبر مرگتون بارتون نمی‌رسه و از اینجور چیزها. خانم هاشمی که هیچوقت من ندیدمش، با حرفِ اضافه زدن مشکلی نداره. به همین دلیل هم به این شغل مشغوله. چون این شغل نیاز به حوصله‌ای داره که شما بتونید با صد نفر تلفنی حرف بزنید، سفارش بگیرید، هماهنگی کنید و غیره. 

میس هاشمی به حرف زدن عادت داره و بعد از هر بار سلام و علیک و احوال‌پرسیِ تصنعیِ من پشت تلفن، این احوال پرسی رو چندثانیه بیشتر کشش می‌ده. و تکرار این اتفاق بعد از چندتماس پی‌درپی طی یک روز، به شدت حوصله‌ی آدم رو سر می‌بره و می‌ره رو مخ. تاکتیک من توی حرف زدن، مثل تاکتیک تیم‌های انگلیسی کلاسیک می‌مونه‌. تیم‌های انگلیسی به بازی مستقیم و توپ‌های بلند علاقه داشتند و می‌خواستند که زود به دروازه‌ی حریف برسند. من هم دوست دارم در سریع‌ترین حالت ممکن، مستقیم حرفم رو بیان کنم و جوابم رو بشنوم. میس هاشمی تاکتیک متفاوتی رو در دستور کار قرار می‌ده و مثه تیمای گواردیولا، هی وسط زمین پاس‌کاریِ گل‌شعر می‌کنه و با حرف‌هاش حوصله‌ی من رو سر می‌بره. مرتب می‌خواد توضیح بده. ده بار یه چیزی رو تکرار می‌کنه و از همه بدتر اینکه به معنای واقعی کلمه بولشت تلاوت می‌کنه. حرفی که توی یه جمله می‌شه گفت رو توی ۱۰ تا جمله می‌گه و من همیشه حین گوش دادن به یاوه‌سرایی‌هاش مترصد فرصتی هستم برای کات دادن حرف‌هاش و خداحافظی و قطع تماس.

این درحالیه که من اونقدرها هم آدم بی‌حوصله‌ای نیستم. اگه بخوام یه آدم بی‌حوصله‌ی واقعی نشونتون بدم، باید به شوهرخاله‌م اشاره کنم. تماس‌‌های من و شوهر خاله‌م به زحمت به ۲۰-۳۰ ثانیه می‌کشه. همیشه قبل از اینکه حرفم تموم شه، شوهرخاله‌م «خداحافظ» رو می‌کوبه توی دهنم و گوشی رو قطع می‌کنه و من هاج و واج حرف‌هام رو مرور می‌کنم که آخه کجاش اضافه یا زیاده‌گویی بود؟ 


 الان با جفتشون تماس داشتم. یه لحظه تخیل کردم مکالمه‌ی این دو بزرگوار رو با همدیگه. مکالمه‌ی وحشتناکی می‌شه، مکالمه‌ی دو تا آدم روانی. 


۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 06 May 18 ، 19:18
شِـــ‌یدا ..
موافقین ۱ مخالفین ۰ 04 May 18 ، 08:46
شِـــ‌یدا ..

یه کافه‌ی شلوغ که به زور توش جا برای نشستن پیدا می‌شد. هوا خفه بود و حجم دود سیگار همه‌ی رنگ‌ها رو به خاکستری متمایل می‌کرد. من چشم‌هام از دود و بوی سیگار می‌سوخت و غیر از این، همه چیز عادی و بی‌حاشیه بود. تا اینکه اون طرف کافه، یه دختر بچه رو اذیتش کردند. شرتش رو خیس کردند. و دختر بچه با گریه از جلوی میز ما رد شد. توجه همه جلب شد. همه نگاه‌ها خیره بود. اصلاً این بچه وسط این کافه چیکار می‌کنه؟ من حس کردم باید چیزی بگم. کنترل خودم رو از دست دادم و داد زدم؛ باید زد تو گوش کثافتی که این غلط رو کرده. همه ساکت بودند، کافه کیپ تا کیپ پر از مردای هرزه. صدای من همهمه‌ رو خفه کرده بود. یکی دیگه هم از اون وسط داد کشید که «کی ‌این غلط رو کرده؟» و وسط اون هیاهو یکی از مردای  گردن‌کلفت بلند شد و گفت «هر کی می‌خواد کرده باشه، هیچ اشکالی نداره، منم این کارو می‌کنم» و بعد بلند بلند خندید. به فاصله‌ی چند متری من مرد ریزه‌میزه‌ای بود. سریع هفت‌تیرش رو درآورد و سه تا تیر وسط سینه‌ی مرد گردن‌کلفت خالی کرد. صدای شلیک همه رو شوکه کرد. بلافاصله یکی دیگه اون وسط داد کشید؛ «من بودم که شرت دختر بچه رو خیس کردم.» و با این اعتراف همه چیز به هم ریخت، همه اسلحه کشیدند. معلوم نبود که کی‌ به کیه. هیچ چیز مشخص نبود. مرد ریزه‌میزه پرید روی میز و خودش رو به من رسوند و بی‌دلیل اسلحه رو گذاشت کنار شقیقه‌‌م. با تکه‌های شکسته‌‌ی لیوان روی دستم خط می‌کشید و بقیه رو تهدید می‌کرد. زیادی مست بود و کافه زیادی شلوغ بود و صدای عربده‌ها زیادی بلند. مرد ریزه میزه اسلحه رو فشار می‌داد توی صورتم و درِ گوشم داد می‌کشید و من هیچ نمی‌فهمیدم که چی می‌گه. داشت ساعد و مچ دست‌هام رو با خرده‌شیشه‌ها زخم می‌کرد که یه نفر از روبه‌رو پیداش شد و ۸ تا گوله وسط شکم مرد ریزه‌میزه خالی کرد. من فقط اسلحه‌ش رو پس زدم که تیر ازش وسط سرم در نشه و خوابیدم کف زمین. و صحنه‌ی کافه تبدیل شد به یه کشت و کشتار دیوونه کننده و پر از جنون. کف زمین پر از خرده شیشه و خون بود و من سعی ‌کردم سینه‌خیز خودم رو به یه گوشه‌ی امن برسونم. یه لحظه سرم رو بردم بالا و همون دختربچه رو دیدم که با همون لباس خیس ایستاده بالای سرم. در حال اشک ریختن، با یه اسلحه که سمت من نشونه رفته بود، و شلیک. 

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 May 18 ، 15:13
شِـــ‌یدا ..

مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم. تا وقتی آدم از خودش درآمد نداشته باشه، انتظاراتش هم از سبک زندگی‌ش پایینه. هزینه‌هاش پایینه و به طور کلی ارزون فکر می‌‌کنه. ولی به شخصه بعد از این که به پول آلوده شدم، شکل زندگی‌م خیلی فرق کرد. پول داشتن برای من باعث شد که خیلی از هزینه‌ها دیگه واسم اهمیت نداشته باشه. مثلاً دیگه زیاد فرقی نداره لباسی که می‌خوای بخری، پولش چقدره و شامی که می‌خوای بخوری چقدر واست در میاد. کارکرد پول واسه من اینطور بود. ممکنه برای بقیه منجر به این بشه که اقتصادی‌تر فکر کنند و به خاطر پولی‌ که واسش زحمت کشیدند، با برنامه‌تر عمل کنند. ولی من به این پول به عنوان هدف نگاه نمی‌کنم. دلم می‌خواد پول داشته باشم، فقط واسه اینکه مجبور نباشم هیچوقت به پول فکر کنم. 


 مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم. چون دایی‌م ممکنه سهمش رو از شرکت بفروشه و بره. وقتی سهمش رو بفروشه، از مدیرعاملی شرکت هم استعفا می‌ده. این فروختن و رفتن به خاطر ارتباطش با عوامل دیگه، پروسه‌ی خیلی پیچیده‌ و مشکلیه و نمی‌دونم چجوری ممکنه و چقدر قراره طول بکشه. ولی به هر حال اگه دایی‌م اینجا نباشه، یعنی مسئول محترم انبار که من باشم هم دیگه اینجا وجود نخواهد داشت. و این می‌تونه برای من به منزله‌ی یه بحران مالی باشه. یه خلاء به وجود میاره. و من هنوز نمی‌دونم که چجوری باید پرش کنم. کجا موقعیت شغلی‌ دیگه‌ای هست که وقتم رو نکشه و بتونم حینش به کارهای خودم برسم. شغلی که نیاز به پاسخگویی به هیچ مافوقی نداشته باشم. شغلی که فقیرترین و پولدارترین آدما رو از نزدیک و در کنار هم ببینم. شغلی که خودم روزهای تعطیلی و مرخصی‌م رو تعیین کنم. شغلی که با شلوار اسلش یا هر تیپی که دوست داشتم برم سر کار و کسی بهم نگه توی محیط کار باید چه جوری لباس بپوشم. شغلی که به رئیسم تیکه بندازم و با هم بخندیم [و کونم نذاره].


مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم. و حالا به این فکر می‌کنم که دیگه کجا یه همچین ارتباطی با مافوقم می‌تونم داشته باشم؟ مثلاً وقتی قراره حقوقم رو زیاد کنه، اون هی اصرار می‌کنه و من انکار. مبلغ چک رو اضافه می‌نویسه و من شروع می‌کنم به چونه زدن. می‌گم که زیاده و نباید حقوقم رو یهو اینقدر زیاد کنه. و اون می‌گه «می‌خوام بیشتر بنویسم که وژدانت درد بگیره و بیشتر بیای سر کار». و من باز می‌گم که کمش کنه تا مشغول‌الذُمبه نشم و وُژدانم درد نگیره. وقتایی که با تلفن حرف می‌‌زنه و میخواد کسی رو قانع کنه، از طرز حرف زدنش و کاریزمای فوق‌العاده‌ای که داره لذت می‌برم و در عین حال از سیاه‌بازی‌هاش خنده‌م می‌گیره. بعد از تلفن می‌رم کنارش و بهش می‌گم که سیاست‌مدارها هم هر وقت می‌خوان مردم رو خر کنند، همینطور باهاشون حرف می‌زنند و هندونه زیر بغلشون می‌ذارند و بعد ادای حسن روحانی رو در میارم و با خنده می‌گم؛ «ما خدمت‌گذار شما ملت بزرگ هستیم». 


بله، مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم. سختی‌ها و بدی‌های کارم رو نمی‌گم تا فکر کنید همه چیزش خوب و گل و بلبله و حسرت بخورید و نفرین کنید و اونجا [دل] هاتون بسوزه. مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم و بیکاری از آنچه در آینده می‌بینم به من نزدیک‌تر است.

۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 May 18 ، 02:11
شِـــ‌یدا ..

توی مطب دکتر، تلویزیون روشنه و کانال ۱ برنامه‌ی کودک پخش می‌کنه. من با گوشی‌م صداش رو کم می‌کنم. چون از قارقار تلویزیون متنفرم و تمرکزم رو واسه چیزی که دار حال خوندنشم٬ به هم می‌زنه. چند دقیقه بعد، یکی از پِیشِنت‌هایی که پشت سرم نشسته، صدای تلویزیون رو زیاد می‌کنه. یه برنامه در مورد کنکوره. چند دقیقه به‌ حرف‌‌های مجری گوش می‌کنم. به نظرم خیلی عجیب میاد که آدمایی پیدا می‌شن که می‌تونن این برنامه‌‌ها رو نگاه کنند. اصلاً بحث سلیقه و محتوا مطرح نیست. بحث اینه که این برنامه مستقیماً شعور مخاطب رو تخریب می‌کنه. مجری طی پنج دقیقه سه بار تکرار می‌کنه که اگه می‌خوای فلان چیز رو رایگان بگیری، عدد ۱ رو به شماره‌ی فلان بفرست. چندبار تأکید می‌کنه که همین حالا باید این کار رو بکنید. عدد ۱ رو.‌.. و شماره‌ها رو شمرده و دقیق می‌گه که ما پیامک بزنیم. عدد ۱ رو...


دانشنامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد٬ کتابِ احترام از رابین س. دیلون٬ چندصفحه‌ی آخرش در مورد احترام به خویشتن حرف می‌زنه. خلاصه‌ش می‌شه این:

یکی از ابعاد اخلاقی زندگی کردن، احترام به خود یا خویشتنه. و اگه وجود نداشته باشه، اگه این احساس ارجمندی درون کسی نابود بشه، اگه احساس ارزشمندی که باعث شکل دادن «انتظار از خود» و «احساس مسئولیت» درون شخص می‌شه، از بین بره... اگه به این بُعد از احترام صدمه یا لطمه‌ای وارد شه، آدما به موجودات خطرناکی تبدیل می‌شن. دنیا به جای وحشتناکی تبدیل می‌شه. می‌شه همین کثافتی که حالا شده.

توی کشور ما این احساسِ ارزشمند بودن به شدت مورد تجاوز قرار می‌گیره٬ حتی از توی تلویزیون٬ توی خیابون و غیره٬ این احساس پی‌در‌پی در حال پایمال شدنه. رالز-۱۹۷۱ احترام به خویشتن رو به عنوان حقی در نظر می‌گیره که نهادهای اجتماعی -به اقتضای عدالت- ملزم هستند ازش حمایت کنند. اینطور استدلال می‌کنه که «چون احترام به خویشتن برای بهروزی فرد ضروریست، لازمه‌ی عدالت این است که سیاست‌ها و نهادهای اجتماعی به نحوی تعیین شوند که این احترام را تأیید کنند، نه تخریب». مارگالیت-۱۹۹۶ می‌گه «جامعه‌ی خوب، جامعه‌ای است که نهادهایش مردم را تحقیر نکنند؛ دلیل محکمی به آن‌ها ندهند که تصور کنند احترامشان به خویشتن آسیب دیده است.»

و توی جامعه‌ی ما مدتهاست که این احترام آسیب دیده. مردمی که مرتب در حال تحقیر شدن‌ هستند٬ به مرور حقیر می‌شن. و دیگه بوی حقارت رو تشخیص نمی‌دن.

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 29 April 18 ، 22:40
شِـــ‌یدا ..

یکی از استعدادهایی که اخیراً کشف کردم و خیلی لاک‌پشتی رفتم به سمتش، توانایی ارائه و سخنرانیه. واسه آدمای درونگرا که ذاتاً حرّاف و سخنران نیستند، حرف زدن علاوه بر موقعیت، نیاز به دلیل هم داره. برعکس آدم‌های برونگرا که برای باز کردن دهن‌شون صرفاً به موقعیت نیاز دارند. و زیاد در بند دلیل نیستند.

در عین حال توانایی حرف زدن و سخنوری برای هر کسی می‌تونه مهم باشه تا هر وقت که دلیل و موقعیت حرف زدن پیدا می‌کنه، بتونه به نحو احسنت پیامش رو انتقال بده.

من همیشه قبل از ارائه و حرف زدن برای جمع‌های با تعداد بالا دچار استرس می‌شدم. ولی براساس تجربه فهمیدم که واسه از بین بردن این استرس، باید شروع کنم به مشارکت دادن اون‌ها. با یه سری سؤال ساده. و بعد سعی می‌کنم کاری کنم که توجهشون کاملاً به سمتم کشیده بشه. برای جذاب حرف زدن، فقط کافیه با یه سری شوخی کوچیک و معمولی و بداهه، دیگران رو بخندونی. این‌ واسه شروع کاره‌. در ادامه اگر حرفات جذاب باشند، نیاز نیست دیگه دنبال سوژه برای خنده بگردی. همینکه بتونی کاری کنی که با اشتیاق به حرفات گوش بدن، باعث می‌شه اعتماد به نفست از هر لحاظ کامل بشه و بهتر از ذهنت استفاده کنی.


مورد مؤثر دیگه‌، پراکنده خوندنه. به هر حال هر کودن دیگه‌ای هم روزی چند ساعت از این‌ور و اون‌ور چیز بخونه، تبدیل می‌شه به یه دریاچه‌ی وسیع اما بدون عمق. زمانی که شما در حال درس خوندن و پیشروی به سمت قله‌های موفقیت بودید، من در حال گل‌چرخ زدن بین متن‌هایی بودم که هیچی ازشون سر درنمی‌آوردم و به من و زندگی‌‌م ربط چندانی نداشتند. به همین دلیل حالا موضوعات زیادی هست که می‌تونم در موردشون نقل قول کنم یا حرف بزنم. هر چند این قضیه من رو به یه آدم سطحی و پوشالی هم تبدیل می‌کنه، ولی برای ارائه و حرف زدن می‌تونه خیلی مفید باشه. توی حرف زدن، بر عکس نوشتار که نیاز به عمق و دقت زیادی داره، شور و حال عامل مهم‌تری محسوب می‌شه. نمونه‌ی ملموسش آقای رائفی‌پور هست که سخنرانی‌های شورانگیزی برای نسل جوان انجام داده و در عین حال حرف خاصی برای گفتن در مباحث علمی نداره. چون مباحث علمی با نوشتار سر و کار دارند نه با خطابه‌‌های شگفت‌انگیز و پوچ که فقط به درد تحت تأثیر قرار دادن چندتا دانشجوی بچه‌ می‌خوره.


با مشاهداتی که داشتم فهمیدم ارائه‌ی اکثر بچه‌ها جذاب نیست. چون موقع حرف زدن استرس دارند. به پایین نگاه می‌کنند. دستاشون می‌لرزه. به جای اینکه با فکر خودشون حرف بزنن، می‌خوان چیزایی که حفظ کردند رو مثل یه استفراغ بالا بیارن. با مخاطبشون ارتباطی برقرار نمی‌کنند و در نتیجه کسی هم به حرفاشون توجهی نمی‌کنه و اگرم توجه کنه، به نظرش خسته کننده و‌ مزخرف میاد. در آخر می‌خوام واسه همه‌ی حرفایی که زدم، یه مثال معمولی بیارم. تد تاک آقای رابرت هوگ(هاگ؟). که فارغ از موضوعش، فن بیان خیلی ساده و در عین حال جذابی داره؛ 

https://m.youtube.com/watch?v=QbxinUJcLGg


۱۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 20 April 18 ، 00:47
شِـــ‌یدا ..

به شخصه متنی که درست تایپ نشده باشه نمی‌تونه واسم زیاد قابل اعتنا باشه. و این بدان معنا نیست که اصالتی برای قواعد نگارشی قائل باشم. منتها این موضوع خودبه‌خود اتفاق می‌افته. وقتی به کسایی که نوشته‌هاشون رو دنبال می‌کنم نگاه می‌ندازم٬ می‌بینم خیلی ناخودآگاه همه‌شون این موضوع رو رعایت می‌کنند. کسی که با خوب نوشتن آشنا باشه٬ خودبه‌خود با خوب خواندن هم آشنائه. و متن‌های خوب همیشه درست نوشته می‌شن. وقتی کسی «می‌روم» رو «می روم» می‌نویسه خیلی ناخودآگاه همه‌ی نوشته‌ش تو ذوقم می‌زنه. این مسئله ممکنه برای همه مطرح نباشه. ولی برای آدم وسواسی‌ای که با نوشتن سر و کار داشته باشه٬ به شدت مطرحه.


به نظرم خیلی خوب‌ می‌شه از روی نوشته‌های آدما یه سری از ابعاد شخصیتی‌شون رو شناخت. به شخصه اگه بخوام یه کلیتی از خودم و شخصیت مزخرفم ارائه بدم٬ با معرفی همین وبلاگ و به خصوص کامنت‌هاش این کار رو انجام می‌دم. چون خودم رو همین چیزی می‌دونم که اینجا نوشته شده٬ شاید کمی بداخلاق‌تر٬ بی‌حوصله‌تر و احمق‌تر از چیزی که توی نوشته‌ها به نظر می‌رسم. حتی در متن‌هایی که حالت خاصی داره و لحن نوشته٬ مستقیماً نویسنده‌ش رو ابراز نمی‌کنه هم می‌شه به واسطه‌ی همون متن به شخصیت و فاز نویسنده‌ش پی برد. چون زبان نوشتار دقیق‌تره و می‌شه دقیق‌تر بررسی‌ و قضاوتش کرد. به غیر از چیزهایی که نوشته می‌شه٬ از طرز و شکل نوشتن هم می‌شه خیلی چیزها رو در مورد نویسنده‌ی متن فهمید. به این توئیت نگاه کنید.

از همه‌ی صحبت‌های دوست‌مون که بگذریم و فقط به ادعاش در خصوص بلد بودن یادداشت‌نویسی توجه کنیم٬ و بعد این ادعا رو با طرز نوشتنش کنار هم بذاریم٬ به این نتیجه‌ می‌رسیم که دوست‌مون نه تنها یادداشت‌نویسی بلد نیست٬ بلکه خالی‌بندی هم بلد نیست. و کسی که توی این مملکت نه فن و کار خاصی بلد باشه و نه توی دروغ گفتن استعداد خاصی داشته باشه٬ برای پیدا کردن شغل قطعن به مشکل برمی‌خوره.

البته که این حرف‌ها به این معنی نیست که هر کسی نیم‌فاصله رو رعایت می‌کنه٬ پس یعنی نوشتن هم حالیشه. متأسفانه این‌ روزها همه چیز بچه‌بازی شده و هر چلمنگی -مثه من- هم می‌تونه چندتا نیم‌فاصله رو رعایت کنه و چیزی که نوشته رو توی اینترنت و شبکه‌های اجتماعی منتشر کنه. پس بعد از نگاه کردن به طرز نوشتن که شرط لازم (و نه کافی) برای یه نوشته‌ی خوب هست٬ برای قدم دوم باید به محتوای متنی که نوشته شده توجه کرد و دید که آیا نویسنده‌ش چیزی حالیش هست یا خیر. و آیا وقت ما ارزش توجه به مزخرفاتش رو داره یا نه. لطفن با چشمان زیبا و شهلاتون به توئیتِ نیم‌فاصله‌دارِ زیر نگاه کنید و بخندید.

من حدس می‌زنم -انشالله که اشتباه می‌کنم- که دوستمون علاوه بر اینکه هاوکینگ رو نمی‌شناسه٬ ذره‌ای هم با تفاوت Kant و cunt آشنایی نداشته باشه.

۷ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 April 18 ، 10:00
شِـــ‌یدا ..

شده با عجله یه چیزی بنویسی و بعد از چند دقیقه به نظرت بیاد که چقدر حالت از خودت و چیزی که نوشتی به هم می‌خوره؟ الان این احساس شدید من نسبت به چیزی که نوشتمه

تو پست قبل فقط به جمله‌هایی که بُلد شده دقت کنید. بقیه‌ش رو جدی نگیرید.

۹ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 April 18 ، 13:38
شِـــ‌یدا ..

مقدمه؛ 

بذار از اون جایی شروع کنم که توی چادر بودیم، ساعت ۸ شب موقع خوابیدن، وقتی من سمت چپ دراز کشیده بودم توی کیسه‌خواب و چشم‌هام رو بسته بودم و پیتر سمت راست داشت از توی فلاسک واسه خودش آب یخ می‌ر‌یخت و مریم وسط دراز کشیده بود و چرت و پرت می‌گفت. اونجا که وسط چرت و پرت‌هاش یهو گفت؛ «اگه مامان من بفهمه که شب با دو تا پسر توی یه چادر خوابیدم، منو میییییکشه.» من با لحن مسخره‌ای گفتم؛ «خب دفعه‌ی بعدی، مامانتم با خودمون میاریییییبم.» پیتر که داشت آب می‌‌خورد، زد زیر خنده و آب پرید بیخ گلوش. مریم که از این حرف من به خاطر شوخی‌هایی که قبلش بین‌مون رد و بدل شده بود، بدش اومده بود، با غیظ عجیبی مشت زد تو پهلوی من. و من با اینکه از این  کارش تعجب کرده بودم و دردم هم گرفته بود، ولی هیچ واکنشی نشون ندادم. اکثر اوقات باهاش این کارو می‌کردم. با پیتر بگو مگو می‌کرد و بعد هم با هم دعوا می‌کردند و حتی یه بار هم با هم گلاویز شدند.[از همینجا می‌تونید به میزان مفنگی بودن پیتر پی ببرید وقتی با یه دختر لاغر و ریقو گلاویز می‌شه] اما من اصلا بهش رو نمی‌دادم. تا آخر اون سفر، مدام نادیده می‌گرفتمش. با وجود اینکه بی‌محلی کردن‌ یکی از کثیف‌ترین عادت‌ها و اخلاق‌های گند منه، ولی به نظرم به هیچ روش دیگه‌‌ای نمی‌شه حال یه دختر رو تا این حد گرفت. مریم پر رو ترین دختریه که من تا حالا به عمرم دیدم و من هیچوقت از آدمای پر رو خوشم نیومده‌. مورد بعدی‌ای که برای شفاف‌سازی باید بهش اشاره بشه، لز بودنشه. دومین دختر همجنس‌گراییه که من تا حالا باهاش آشنا شدم. [خوشبختانه تا حالا با هیچ پسر هم‌جنس‌گرایی آشنا نشدم و علاقه‌ای هم به همچین آشنایی‌ای ندارم. در ضمن به تخممه که این هوموفوبیا محسوب می‌شه یا نه]. در آخر باید بگم همجنس‌گرا بودنش اصلاً به این معنی نیست که با پسرها ارتباطی نداشته باشه. به قول پیتر؛ «خدا می‌دونه توی هیچهایک به آبادان، چند دفعه به عرفان داد». اینجا یه خورده پیچیده شد قضیه ولی شما همچنان قبول کنید که مریم یه همجنس‌گرائه. خودش این مسئله رو اینطور توجیه می‌کرد؛ «من با تنه‌ی درخت هم حشری می‌شم» و بعد هم تأکید می‌کرد که هیچ حس خاصی نمی‌تونه به هیچ پسری داشته باشه. و خب به نظرم راست می‌گفت. این مقدمه‌ی چرت رو گفتم که حرف اصلی‌م ملموس‌تر باشه.


حرف اصلی؛

 داشتم به این فکر می‌کردم که زن بودن و دختر بودن توی جامعه‌ی ما چیز خیلی سختیه. و خیلی شجاعت می‌خواد که کسی به عنوان یه زن یا دختر، توی این جامعه، تصمیم به شجاع بودن و مستقل بودن بگیره. مریم اصلاً خوشش نمی‌اومد به عنوان یه جنس ضعیف و نیازمند باهاش رفتار بشه. حتی از اینکه من کوله‌ش رو کمکش بیارم هم ناراحت می‌شد. با اینکه قبلش بهش گفته بودم که نباید انقدر کوله‌ش رو سنگین ببنده. و البته من انقدر احمق بودم که مدام این حساسیت‌هاش رو مسخره می‌کردم. و انقدر ترسو هستم که هرگز این حرف‌ها رو جلوی خودش نزدم  و حالا که مدتهاست ندیدمش و دیگه هم قرار نیست ببینمش، دارم توی وبلاگ- جایی که هرگز قرار نیست ازش خبردار بشه- در موردش می‌نویسم. فارغ از اینکه چه جور آدمی بود و چه شخصیت و ویژگی‌هایی داشت، به نظرم قوی‌ترین دختری بود که تا حالا دیدم. توی جامعه‌ی ما که دختر بودن طیف وسیعی از وابستگی‌ها و ضعف‌ها رو به دنبال خودش برای فرد به همراه میاره، خیلی مهم و فوق‌العاده‌ست که یه نفر خلاف این جریان حرکت کنه و امتیازاتی که به واسطه‌ی وابستگی و جنس ضعیف بودن بهش داده می‌شه رو پس بزنه. این در حالیه که اکثر دخترها برای این امتیازها بشکن می‌زنند و با ولع ازش استفاده می‌کنند و فکر می‌کنند باید سیندرلا باشند. 

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 06 April 18 ، 12:34
شِـــ‌یدا ..

در مورد چندتا موضوع خیلی مهم می‌خوام صحبت کنم. اولیش سیبیلامه. چندروزیه که خیلی بلند شده و هی میره تو دهنم و از اونجا که بنده ذاتاً آدم روان‌رنجوری هستم، بدجوری نسبت به تغییرات این چنینی وسواس پیدا می‌کنم و شرایط جوری رقم خورده که روزانه حدود ۶-۷ ساعت در حال سیبیل خوردن باشم. برای اینکه بیشتر و عمیق‌تر با این تصویر روبه‌رو بشید، ازتون خواهش می‌کنم که تصور کنید نشستید توی مترو یا اتوبوس یا هر فضای تنگ دیگه‌ای و روبه‌روتون یه آقایی با دندونای زرد و کج و معوج‌، داره سیبیلاش رو می‌خوره و به چشمان زیبای شما نگاه می‌کنه.

موضوع مهم بعدی، افزایش نرخ عوارض خروج از کشور توسط دولت در سال پیش روئه. می‌دونم این موضوع مربوط به چندماه پیشه ولی من یادم رفته بود که در موردش اظهار فضله کنم، لذا گیر ندید. از نظر بنده، دولت یکی از بهترین راه‌‌ها رو واسه افزایش مالیات و کسب درآمد استفاده کرده. به طوری که این افزایش نرخ هرگز متوجه اقشار ضعیف‌ جامعه نیست و از جیب کسایی کسر میشه که چنین مبلغی واسشون چندان قابل توجه نیست. به عنوان مثال، مادر من بعد از شنیدن خبر افزایش نرخ عوارض خروج از کشور اذعان داشت؛ چه فرقی می‌کنه، فوقش سالی یکی دوبار بشه، که در مقایسه با بقیه‌ی هزینه‌های یه سفر، ۷۰ تومن چندان توفیری با ۲۰۰ تومن نداره. (نقل به مضمون). برای شفاف سازی، لازم می‌دونم اذعان بدارم که مادر من حداقل ماهی ۳- ۳,۵ حقوق بازنشستگی می‌گیره، و از پس‌اندازی که داره هم، ماهی حداقل ۲ تومن سود داره. به عبارتی، حدود ۵- ۶ تومن درآمد برای کسی که سرپرست خانوار نیست و هزینه‌ای واسه اجاره خونه یا تهیه‌ی جهیزیه برای دختر یا غیره نداره. اگه فرض کنیم که بابام هم ماهی ۶ تومن درآمد داشته باشه، به این نتیجه می‌رسیم که ۷۰ تومن با ۳۰۰ تومن برای سفر این خانواده‌ی متوسطِ دونفره که فوقش دوبار در سال ممکنه اتفاق بیفته، واقعا زیاد فرقی نداره. 

نقطه‌ی مقابلش منم که نشستم روبه‌روی شما، با دوندونای زرد و کج و معوج، در حال سیبیل خوردن. برای شهروندان کم‌درآمدی(poor but proud) مثه من ۷۰ هزار تومن با ۲۰۰-۳۰۰ هزار تومن تفاوت خیلی تعیین‌کننده‌ای محسوب می‌شه. به خصوص وقتی که چندین بار در سال تکرار بشه. اما مسئله‌‌ای که وجود داره، اینه که اقشار کم‌درآمدی مثه من، هرگز سفر کاری یا تفریحیِ خارج از کشور نمی‌رن. به عبارتی، اصلاً ما ناخن نداریم که باهاش کونمون رو بخارونیم، دیگه چه برسه به اینکه بخوایم به خاطر افزایش نرخ ناخن‌گیر(nail clipper) ناراحت بشیم. ممکنه این پرسش در اذهان مستهجن شما به وجود بیاد که؛ پس این همه سر و صدا واسه این افزایش نرخ از طرف کی بود؟ اگر بحث‌های علمی و کارشناسی رو بذاریم کنار- چون ما عوام‌الناس(vulgar) نیازی به بحث جدی و کارشناسی نداریم- افرادی که به خاطر این قضیه ناراحتی می‌کنند، از دو حال خارج نیستند. یا از اقشار پردرآمد جامعه محسوب میشن که پس گه می‌خورن به این یه چس(very little) پول اعتراضی داشته باشند! یا از اقشار کم‌درآمدی هستند که تا پیش از این، یه مقدار چس‌خوری(parsimony) چاشنیِ زندگی‌شون می‌کردند و به ترکیه، گرجستان و غیره سفر قطر می‌کردند(Mr.Hayati remarks). این عزیزان هم می‌تونند از این پس کمتر از این گه‌خوریا(the opposite of chos khori) مرتکب بشن و در عوض به جاذبه‌های گردشگری ارزانِ داخل کشور مثه امام زاده شلغم، سه راهی سلفچگان، حرم مطهر امام ‌خمینی و دیگر مناطق اقماری مراجعت کنند. البته به شرطی که ما را از دعای خیر خودشان محروم نفرمایند.

۱۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 25 March 18 ، 01:10
شِـــ‌یدا ..
۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 13 March 18 ، 01:01
شِـــ‌یدا ..

سیبیل‌ دخترعمه‌های من. ساعت گوشی ۱۷:۰۲ شنبه. یک چشمی در حال تایپ. یه مکان بزرگ با جزئیات زیاد تو ذهن من هست. که حتی نمی‌تونم در لحظه به نتیجه‌ی قاطعی برسم که آیا واقعا چنین جایی وجود داره یا نه؟ یا اینکه همچین فضایی از تخیل کجا شروع شده؟ این جزئیات به نظرم شگفت‌انگیز میاد، پس تصمیم می‌گیرم سریع ثبتش کنم. ما یه خانواده‌ی پنج نفره هستیم. من یه خواهر دارم که به فرزندخواندگی گرفته شده. خواهر من در واقع دوست‌دختر مهدیه. دوست دختر سابقِ مهدی که حالا با من همکلاسه. ما توی تصویر با هم‌ ارتباطی نداشتیم. دقیقاً همونطور که توی واقعیت هم ارتباطی نداریم. آخرین باری که هم رو دیدیم٬ من سریع شناختمش و دیگه بهش نگاه نکردم. اون چندبار به من خیره شد تا ببینه من همونی هستم که فکر می‌کنه یا نه. احتمالا از اینکه توی اون کلاس من رو دیده، تعجب کرده. حالا چرا باید به عنوان فرزند‌خوانده توی تصویر ما باشه؟ شاید چون خانواده‌ی خوبی نداره، ثانیاً امروز صبح همایش دکتر زرگر در مورد پیچیدگی‌های فرزندخواندگی بود. تأکید این بود که به پژوهش‌های بومی نیازه. یعنی حتی وضعیت توی شهرهایی مثل تهران و اصفهان‌ هم متفاوته. پس مسلماً پژوهشی که توی این شهرها انجام می‌شه، برای بندرعباس یا کردستان قابل استفاده نیست. ثالثاً رو در شروع پاراگراف بعدی می‌نویسم. اما بومی سازی، محدودیت. تصویر فضایی که ما داریم، گوشه‌ی یه پارکه. در عین اینکه جزوی از شهره، اما جداست، محدوده. فقط افراد خانواده رو می‌بینم. 

ثالثاً، اخیراً فهمیدم که مادرم ۷-۸ تا فرزند بزرگ داره که احتمالا فقط چندسال از من کوچیک‌ترند. چندتا نامه وجود داشت که چند نفر از اینکه کسی به صورت ناشناس ماهیانه بهشون کمک-پول- می‌کنه، تشکر کرده بودند. آخر یکیش نوشته بود که «دانشگاه رفتنم رو به خاطر کمک شما دارم و هیچوقت این لطفتون رو فراموش نمی‌کنم و دوست دارم یه روزی کسی که بهم اینطوری-ناشناس- کمک کرده رو بشناسم.» پایانِ نامه. چند نامه‌ی دیگه، با مضمون مشابه. پوشه‌های بهزیستی. یه سری اسم و مشخصات. از طرفی، من اونقدری که باید، برای مادرم به عنوان فرزند -پسر- وجود ندارم. شاید پشت این کمک کردن، یه نیاز و خلأ عاطفی هم وجود داشته باشه. نیازِ مادر بودن. که تقریباً با من به تحقق نرسیده. این می‌تونه بخشی از انگیزه‌ی رفتار باشه. ارتباطش با تصویر؟ چیزی به ذهنم نمی‌رسه. ولی چون همراه با اینها به ذهن اومده، احتمالاً رابطه‌ای وجود داره. جلسه‌ی امروز با سؤال جذابی شروع شد؛ «از کجا می‌دونید فرزندخوانده نیستید؟» در وهله‌ی اول سؤال مسخره‌ایه. اما با تأمل بیشتر، خیلی هم مسخره به نظر نمی‌رسه. حداقل جالبه. یه نتیجه‌ی جالب دیگه اینه که تقریباً هیچ فرزندخوانده‌ای دوست نداره برگرده و با والدین بیولوژیکی‌ش زندگی کنه. کنجکاوی هست، اما علاقه نه.

تصویر آخر، همه همدیگه رو ‌به آغوش می‌کشند. جمع شدن فامیل به چه دلیله؟ چندوقت دیگه عیده٬ مامان‌بزرگ من زیادی عمر کرده و همه غیرمستقیم منتظر مردنش هستند، تابستون قراره والدینم به یه مسافرت یک ماهه برن. اینها همش می‌تونه منجر به جمع شدن فامیل بشه. چهار تا تخت به شکل سوررئال اون ‌بالا وجود داره. بالش‌ها رو پرت ‌می‌کنیم پایین. من به سیبیل‌ دخترعمه‌هام‌ نگاه می‌‌کنم. دیگه چیزی یادم نیست. نگاه به ساعت گوشی؛ ۱۷:۱۴. من یک چشمی، پایان تایپ.

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 03 March 18 ، 20:08
شِـــ‌یدا ..

هر آدمی ویژگی خاص و بارزی داره که می‌شه براساسش اون فرد رو خیلی موجز توصیف کرد. اینجا یه آقایی هست که بدجوری به من خیره شده. همدیگه رو نمی‌شناسیم و این همیشه واسم عجیب بوده که دو تا آدم غریبه، اینطور به هم خیره بشن. مگر اینکه حرفی، فکری، مقصودی در میون باشه. مهم‌ترین خصیصه‌ی این مرد غریبه، که دارم توی آینه بهم نگاه می‌کنه، خسته‌کننده بودنشه. «دنیا» و «این مرد غریبه» مدام در حال خسته کردن و ملول کردن همدیگه‌اند. یه رقابت تنگاتنگ، همیشگی.

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 February 18 ، 11:51
شِـــ‌یدا ..

- «ساده دل» یا candid از ولتر زیاد جذاب نبود برای من. ولی خود ولتر یه اعجوبه‌ی واقعیه. زندگی‌نامه‌ش فک کنم جذاب‌تر باشه. اگه کسی می‌تونه چیزی بگه که من رو به خوندن ادامه‌ش مجاب کنه، بگه.

- «مرشد و مارگریتا» رو هم بعد از مدتها بالاخره خوندمش. فک کنم اگه قبلش فاوست گوته رو بخونیم، خیلی بهتر باشه. بولگاکف توی این رمان می‌گه راه رهایی و نجات از این دنیای وانفسای خالی از معنویت و آکنده از خرافه، پناه آوردن به دامن پر مهر و معنوی هنره و داستایوسکی‌وار تنها ایمان و عشقی پر سوز و واقعی را چاره‌گر می‌دونه؛ و شاید مفهوم اسطوره‌ی نجات‌دهنده‌ی موعود، که در تمام ادیان به شکلی بیان می‌شود و ما قبلاً در همین مکان(اگه خاطرتون باشه) به سخره گرفتیمش، همین باشه. تنها عشق و ایمان می‌تواند انسان را نجات دهد، اما نه ایمان مذهبی و کلیشه‌ای و قشری.

نکته‌ی پارادوکسیکال اینجاست که «هدایت‌گر این کتاب ابلیس است و نه خدا و عیسی.» ولی نگارش کتاب به جز چند مورد واسم زیاد جذاب نبود. توصیف جلجتا و عیسی ناصری و متی باجگیر خیلی جذاب بود و همچنین اونجایی که ولند(شیطان) با بهیموت(مرید شیطان) با هم شطرنج بازی می‌کنند و خلاقیت فوق‌العاده‌ی نویسنده که در رئالیسم جادویی غوغایی به پا می‌کنه. غیر از این چندمورد، بقیه‌ش واسم خسته‌کننده بود که البته دلیلی نداره خواننده‌ی محترمی که شما باشید، بر اساس این صحبت‌ها ذهنیت منفی‌ای نسبت به این کتاب بگیرید. چون اینجا دارم تنها روی سلیقه‌ تأکید می‌کنم. من کلاً با داستان‌های شلوغ و پرهیجان حال نمی‌کنم. به عنوان یک مثال اگه بخوام خدمتتون عرض کنم٬ حدود دو- سوم از فیلم Hacksaw ridge گذشته بود و قهرمان داستان درست در پرهیجان‌ترین لحظات خودش قرار داشت و سربازها رو از اون بالا نجات می‌داد. با وجود جلوه‌‌هایی ویژه‌ای که کارگردان محترم به تصویر می‌کشید، من به شدت ملول بودم و بالاخره حوصله‌م سر رفت و همون موقع از دیدن باقی‌مانده‌ی فیلم منصرف شدم و فیلم رو در جا پاک کردم. مثال دیگه‌ش داستایوفسکیه که سعی می‌کنه حرفش رو و مقصودش رو طی یه روایت پر هیجان‌ بیان کنه. ولی من بیشتر از همه با درگیری‌های درونی‌شخصیت‌هاش ارتباط برقرار می‌کنم و پیچ و تاب داستان‌هاش برام خسته‌کننده‌ و بی‌اهمیته.

- هرس از نسیم مرعشی از نظر روایت عالی بود. قبلاً اینجا در موردش تفت دادم؛ click. فقط اضافه کنم که گفتگوهای کتاب با لهجه‌ی محلیه و همین باعث می‌شه که بیشتر به دل بشینه. اگه خواستید یه تراژدی بخونید، آبغوره بگیرید، غمباد بگیرید، «هرس» پیشنهاد ما به شماست. البته که چیز سبُکی نیست و مزاح ما رو سببی برای ضعیف بودن کتاب در نظر نگیرید. 

- «تنهایی پر هیایو» از هرابال برخلاف چیزی که فکر می‌کردم زیاد جذاب نبود. همیشه همینطور بوده. کتابایی که فکر نمی‌کردم واسم جذاب باشند، تبدیل شدند به بهترین چیزایی که خوندم. ولی در عوض چیزایی مثه «مرشد و مارگریتا» و «تنهایی پر هیایو» هرگز اونطور که فکر می‌کردم، به نظرم خوب نیومدند. کتاب هرابال فوق‌العاده نبود، مگر جاهایی که می‌زد تو کار ماورءالطبیعه. ولی آخر داستان خوب بود. به خصوص که پایان شیرینی داشت و قهرمان داستان عاقبت به خیر شد و خودش رو توی دستگاه پرس له کرد. الان عمداً اسپویل کردم، پس خواهشاً تذکر ندید که کار اشتباهی کردم.

- «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» از میچ البوم. تا حالا اسمش رو نشنیده بودم، ولی واقعا خوب بود و نگارش جذاب و ساده‌ای هم داشت. جملات کوتاه شگفت‌انگیز. از نظر مغز نباید باهاش درگیر شد، به لحاظ لوجیک قرار نیست چیز خاصی ارائه بشه، ولی یه نگاه جذاب داره، به موضوعی که همیشه برای بنی‌بشر مبهم بوده‌.

- عمر هوشنگ گلشیری برای تموم کردن «بره‌ی گمشده‌ی آقای راعی» کفاف نداد. راعی یعنی چوپان. فقط دوست دارم بگم که گلشیری برای بودن توی زمانه‌ی خودش، توی کشور خودش، زیادی خوب بود.

- «اختراع انزوا»ی پل استر رو دوباره خوندم. بخش اول کتاب که من کاری باهاش ندارم، ساختار رمان‌گونه و منسجمی داره که طی اون انزوای پدرش رو توصیف می‌کنه. البته انزوای پدرش با انزوا به اون معنایی که توی ذهن من و شماست، کاملاً متفاوته. انزوایی که مدنظر من بود، مربوط به نیمه‌ی دوم کتاب می‌شه که نویسنده از انزوای خودش حرف می‌زنه. نیمه‌ی دوم کتاب حالت یه سری یادداشت پراکنده رو داره و ممکنه خوندنش سخت باشه، ولی به نظر من این بخش کتاب فوق‌العاده‌ست. همین.

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 February 18 ، 19:21
شِـــ‌یدا ..

فراموشی


بابابزرگم، یعنی بابای بابام حدود سی سال پیش مُرد. انگار داشته از خیابون رد می‌شده که یه جوون الدنگ با ماشین می‌زنه زیرش. چند روز بعد هم مستِ جمالِ ملک‌الموت می‌شه. مامان‌بزرگم، یعنی مامانِ بابام تا همین چندسال پیش که می‌تونست راه بره و آلزایمر از بند گذشته و آینده رهاش نکرده بود، شوهرش رو نفرین می‌کرد. بابام بهش می‌گفت «این چه حرفیه آخه؟» «چیکار کنم که حلالش کنی؟» اما مامان‌بزرگم کینه‌‌ای بود. تموم این سی سال، مرغش یه پا داشت، یا به تعبیری؛ اصلاً پا نداشت. بابابزرگم آدم باسوادی بوده. به دوره‌ی خودش آدم روشن و اهل مطالعه‌ای محسوب می‌شده. تا اون اواخر رئیس بانک بوده و جایگاه اجتماعی خاصی هم داشته. همچین آدمی براساس استانداردهای ۵۰ سال پیش باید توی خونه هم دیکتاتور قابلی بوده باشه و از شما چه پنهون، دستِ بزنِ خوبی هم داشته.


 مامان‌بزرگم سواد نداشته ولی در عوض زن خوشگلی بوده. در کنار خوشگل بودن، فعالیت دیگه‌‌ای که بهش اشتغال داشته، اقامه‌ی نماز و ذکر خدا بوده. خوب یادمه سالها قبل از اینکه آلزایمر از بندِ بهشت و جهنم رهاش کنه، خودش رو ملزم می‌دونست که برای هر وعده نماز (حتی نماز صبح) به مسجد بره. نماز شبش هم هیچوقت ترک نمی‌شد. چند سال پیش به درجه‌ای از عرفان رسیده بود که به جای ۲ رکعت، ۱۰-۲۰ رکعت نماز صبح می‌خوند؛ نماز می‌خوند، خوابش می‌برد، همه چیز یادش می‌رفت، بیدار می‌شد، دوباره نماز می‌خوند، می‌خوابید، یادش می‌رفت، دوباره نماز می‌خوند و الی آخر. اون چندسال از شب تا صبح nonstop در حال چرت زدن، وضو گرفتن و نماز خوندن بود. حالا اما به کلی خدا رو فراموش کرده و عین خودم تارک‌الصلاة شده. قامتش انقدر خمیده شده که در اولین نگاه شکل حرف U رو به ذهن متبادر می‌کنه. روی ویلچِیر که می‌شینه، سرش کاملاً رو به پایینه و نسبت به افق ۹۰ درجه زاویه داره. مثه یه گل آفتاب‌گردونِ سنگین که ساقه‌‌ی خمیده‌ش منتظر چیده شدن و سبک شدنه.


۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 11 February 18 ، 14:33
شِـــ‌یدا ..

صدای قلیون در پس‌زمینه‌ی سکوت، فضا رو بدجور معنوی کرده. آدم یاد اشراق می‌افته. مگه نه اینکه بوی ادراک همیشه از سکوت سر می‌زنه؟ من خسته، تکیه به پشتی، و دودی که به سمت بالا حلقه‌ می‌شه. حلقه‌هایی که بازتر و بازتر می‌شه و در نهایت محو. خوشبختانه اینجا همه به صفحه‌ی گوشی‌هاشون خیره شدند و سکوت و نور و دود به همراه سرمای آفتابِ بی‌رمقِ قبل از غروب، بهترین کوارتت ممکن رو رقم زدند. و همین چیز‌هاست که گاهی لحظه رو-هر چند کوتاه- شفاف‌ می‌کنه و چشم‌ها رو، و فکر رو. ایران مثل یه بمب ساعتی می‌مونه، در آستانه‌ی فروپاشی. از داخل بوی خیانت و حماقت، از خارج بوی تجاوز و جنایت. جامعه‌شناس‌ها هیچ چیز امیدوارکننده‌‌ای برای دهه‌های آینده‌ متصور نیستند. فروپاشی لزوماً به معنی هرج و مرج سیاسی نیست. اینجا همه چیز فاسد شده. محیط زیست، اقتصاد، فرهنگ، دین. به شعاع‌های نور که از پنجره‌های رنگی خودشون رو به داخل پرتاب می‌کنند نگاه می‌کنم. رشته‌های رنگارنگ افقی فضای بالای اتاق رو طی می‌کنند و روی دیوار، اون بالا، نزدیک سقف خودشون رو پخش می‌کنند. زرد، قرمز، سبز. دنیا هنوز به چرخ دلار آمریکا می‌چرخه٬ متجاوزترین کشور دنیا در ۷۰ سال اخیر که قدرت خودش رو در معرض تهدید چین و روسیه می‌بینه. سال ۲۰۱۸ مردم یمن به خاطر قحطی می‌میرند. آمریکا به عربستان سلاح میده که بریزه رو سر یمن. یمن از ایران سلاح می‌گیره. کنفرانس خبری برگزار میشه، یه زن آمریکایی کنار لاشه‌ی موشک می‌ایسته و به یه سری نشونه‌ها اشاره می‌کنه. که این موشک ساخت ایرانه. و بعد آمریکا یمن رو محکوم می‌کنه که چرا از موشک استفاده کرده، ایران رو محکوم می‌کنه که چرا به یمن موشک داده. به قول رضا نساجی که از سعدی نقل می‌کرد: «این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته»! 


دودها حلقه به حلقه به سمت سقف حرکت می‌کنند و محو می‌شند. خوب به اتفاقات نگاه کن و سعی کن بفهمی چه خبره. دنیای ما هم یه روزی تموم می‌شه. یا توی یه بیماری و جنگ و قحطی، یا توی یه پوچی و روزمرگی. قبلاً می‌پرسیدم که «این زندگی یعنی چه؟». حالا به نظرم باید گفت: «به درَک که یعنی چه». باید به زندگی مثل یه اثر هنری نگاه کرد. قرار نیست به سوالات جوابی داده بشه. زنده‌باد سوالات بی‌جواب. زنده‌باد حلقه‌های محوِ دود که برای زوال لحظه‌شماری می‌کنند. زنده‌باد این لحظه‌های خالی. 

۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 08 February 18 ، 14:49
شِـــ‌یدا ..

گاهی واسم سؤال می‌شه که چجوری این همه پول و سرمایه توسط یه نفر جمع شده. دارم از کسایی حرف می‌زنم که فقط ۵۰-۶۰ میلیارد سرمایه‌شون جلوی چشممه.

 در اینجا لازمه که یه مقدار در مورد میلیارد صحبت کنم که اگه احیاناً تو باغ نیستید، یه شناختی نسبت به ابعادش پیدا کنید؛ من اگه یه میلیارد پول داشته باشم، چون ایده‌ای برای ایجاد کسب‌و‌کار ندارم، میرم می‌ذارمش توی بانک. اگه رئیس یه شعبه بدونه که من قصد دارم یه میلیارد پول بیارم تو بانکش، به احترامم بلند میشه و شاید بگه واسم یه نوشیدنی هم بیارند. در همین راستا، نرخ سودی که بانک مرکزی تعیین کرده رو به یه ورش(سمت چپ) می‌گیره و واسه اینکه مشتریِ خوب و خری مثه من رو از دست نده، بهم پیشنهاد سود ۲۰ درصد می‌ده. ینی ماهیانه چیزی حدود ۱۵ میلیون می‌تونم از این یه میلیارد سود داشته باشم. توی داهات ما، کسی که ۱۵ میلیون در ماه درآمد داشته باشه، میلیاردر نیست. ولی با این درآمد می‌شه تو شهرای بزرگی مثه تهران، مشهد، شیراز، اصفهان و غیره با رفاه نسبتاً خوبی زندگی کرد. پول گذاشتن توی بانک واسه کسیه که بلد نباشه، یا حال نداشته باشه با پولش کار کنه. وگرنه کسی که عقل و عرضه‌ی کار کردن داشته باشه، می‌تونه با سرمایه‌گذاری بهتر، بیشتر هم پول در بیاره. همه‌ی این صحبت‌ها در مورد یک میلیارد بود و حالا در مورد کسایی حرف می‌زنم که ۶۰ میلیارد سرمایه‌شون جلوی چشممه. یعنی حداقل ۹۰۰ میلیون درآمد در ماه. البته که ثروتمندتر از اینها هم زیاد وجود داره ولی می‌خوام در مورد مصداق‌هایی حرف بزنم که جلوی چشمم‌اند. اینارو دونه دونه می‌پرسیدم که چجوری به اینجا رسیدند. واسم گفت که آقای x سی سال پیش از بندر سیگار قاچاق می‌کرده. آقای y تو کار قاچاق طلا بوده. آقای z سپاه و الی ‌آخر. 


همه‌ی این آدما حالا کارهای قانونی دارند. شرکت و تشکیلات دارند. آدمای دست‌به‌خیر و موجهی هستند و کلی کارمند و کارگر از سفره‌ی سرمایه و کارشون ارتزاق می‌کنند. همچنین نمی‌شه این موضوع رو به همه تعمیم داد و گفت همه‌ی پولدارهای امروز، ۴۰ سال پیش با قاچاق پولدار شدند. ولی دارم به یقین می‌رسم که هر جا یه سرمایه‌ی کلانی هست، اگه نسل به نسل به عقب برگردی، قطعاً به برهه‌ای می‌رسی که واسه اون افراد( خاندان) یه جور سکوی پرش بوده. و معمولاً، تَکرار می‌کنم؛ معمولاً این سکو پرش یه جور دزدی( کلاه‌برداری، رانت، دور زدن قانون یا غیره) بوده. 

 اگه خونه‌ای که توش زندگی می‌کنید متری ۳۰ میلیون( یا بیشتر) می‌ارزه یا فرش‌های خونتون فرش دست‌بافت اصفهانه و دونه‌ای ۱۰۰ میلیون( یا بیشتر) ارزش داره یا غیره، به این معنیه که از نقطه‌نظر نگارنده، شما بچه مایه‌دار محسوب می‌شید و می‌تونید در خاندان خودتون جستجو کنید و ببینید کدام یک از پدر یا پدرانتون دزد بودند.



 تحلیل جامعه‌شناختی‌ای که می‌شود از این متن استخراج کرد، این است که برای یک جوان ایرانی، به دلیل عدم تخصیص عادلانه‌ی فرصت‌ها و ثروت‌ها در جامعه‌ی ایران، به طور جدی غیرقابل باور است که ثروتی کلان، از راهی درست و اخلاقی بدست آمده باشد. این گزاره که به سختی می‌توان آن را نقض کرد،‌ در حافظه‌ی تاریخی همه‌ی مردمان ایران زمین وجود دارد. از سلسله‌ی هخامنشیان و کوروش کبیرِ جاکش گرفته تا سلسله‌ی پهلوی و شاهنشاه آریامهر محمدرضاشاهِ جاکش، ایرانیان هرگز با مفهوم عدالت -به معنای سیستماتیک آن- در جامعه روبه‌رو نبوده‌اند. [این ۴۰ سال هم که اصن قربونشون برم.]


۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 February 18 ، 11:36
شِـــ‌یدا ..

قسمتی از متن؛

پیرمرد چندروزیه که پیداش نیست. من هم چیزی نخوردم. قطعا تا بیشتر از پنج روزه دیگه این وضعیت تغییر می‌کنه. احتمالا از فردا، یا پس‌فردا، یا روز بعدش دیگه توان راه رفتن نداشته باشم. دیروز برای برگشتن از دستشویی به تخت، مسافت بین دستشویی و تخت رو مثل مار خزیدم. چندبار ازحال رفتم اما بعد از چند ساعت تونستم خودم رو به تخت برسونم. و بعد حدود یک شبانه‌روز کامل خوابیدم. وقتی بیدار شدم، بی‌حال‌تر از همیشه بودم. آدم‌های زیادی به دیدنم می‌اومدند. اما بیش از حد شفاف و روشن بودند. اونقدر که به سختی می‌‌تونستم از محیط اتاق اونها رو تمیز بدم. و بعد شروع کردم به...


۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 05 February 18 ، 10:26
شِـــ‌یدا ..



بحث رو پیتر شروع کرده بود. گفته بود اینجا رو آدم باید با عشقش بیاد. من بهش گفته بودم که خیلی مشکله کسی رو پیدا کنی که اینطور بیرون رفتن واسش تفریح باشه و مثه ما با این چیزا حال کنه. سخته پیدا کردن همچین آدمی، با این روحیات. بعد بحث رسید به اینجا که علایق آدم گاهی باعث منزوی شدنش می‌شه. مثلاً اینکه اگه شما با دیدن GOT یا Westworld هیجان‌زده می‌شید، یا از شنیدن imagine dragone و وان ریپابلیک و به طور کلی هر چیز پرمخاطبی می‌تونید لذت ببرید، به این معنیه که واقعاً آدم تنهایی نیستید. میلیون‌ها نفر توی دنیا با شما علایق مشترکی دارند. بعد خودمون رو مثال زدیم.

 

۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 25 January 18 ، 01:43
شِـــ‌یدا ..