خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۱۷ مطلب با موضوع «تجربه‌ها» ثبت شده است

۰ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 September 18 ، 06:15
شیدا راعی ..

این جا یه دختر حدوداً ۱۷ ساله هست که به شدت از من متنفره. عجیبه که یه نفر چندین و چندبار این مقدار تنفر رو از یه «غریبه» ابراز کرده باشه، اونم در غیاب اون غریبه. و ظاهراً -با توجه به عباراتی که برای اشاره به این بنده‌ی گردن‌شکسته استفاده کرده بود- بیشتر از همه هم از قیافه‌م خوشش نمیاد. و اصلاً این تنفر نمی‌تونه به چیزی جز ظاهر مربوط باشه، چون ارتباطی به جز ارتباط چشمی وجود نداشته تاحالا. اونم ارتباطی یک طرفه. چون فقط اونه که من رو دیده، نه من. این‌ها رو وقتی فهمیدم که امروز صبحِ زود توی گروه تلگرامی‌ای که هفته‌ی پیش درست کرده بودند و یکیشون واسه‌م لینک داده بود، عضو شدم و یه نگاه سرسری به پیام‌های قبل از خودم انداختم. در وهله‌ی اول شوکه شدم. در وهله‌ی دوم خنده‌م گرفت. حالا توی وهله‌ی سوم هستیم و با اینکه مسئله‌ی مهمی نیست٬ ولی انگار واقعاً ذهنم رو درگیر کرده. به خصوص اینکه ۴-۵ نفرند که از من خوششون نمیاد. و فان قضیه اینه که اصلاً نمی‌شه از دست‌شون ناراحت شد چون با بزرگترین‌شون حداقل ۶ سال اختلاف سنی دارم، دیگه چه برسه به بقیه. در عین حال امروز صبح نشستم و با کنجکاوی ویرانگری کل چت‌هاشون رو توی گروه خوندم و این مسائلی که عرض شد رو به دقت کشف کردم. تا حالا همچین تجربه‌ی نابی نداشتم. و البته اینطور نیست که بهشون حق ندم. منم گاهی با دیدن چهره‌ی یه آدم حالم بد شده و از دیدنش بیزار شدم. فردا به جای اینکه برم اون جلو بشینم٬ می‌رم اون عقب و حسابی به همه‌شون نگاه می‌کنم. پریسا، هانیه، محمد و غیره. باید ببینم صاحبان این اسم‌ها چه کسانی هستند. فردا روز شناخت دشمنه. روز آشنایی بیشتر. محبوب قلب‌ها، وارد می‌شود. 





از کلیه‌ی هم‌پیمانان، رفقا، عشاق، هم‌پیاله‌های سابق و خراباتی‌های حاضر در این مکان دعوت به عمل می‌آید جهت بهبود اعتماد به نفس‌ این جانب برای‌مان استیکر و ‌ایموجی‌ بوس و قلب و بغل بفرستید. امید است که این بنده‌ی گردن‌شکسته فردا از این طوفان نفرت سربلند و پیروز گذر کند.
۱ comment موافقین ۶ مخالفین ۰ 23 August 18 ، 16:21
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۶ مخالفین ۰ 22 August 18 ، 19:47
شیدا راعی ..

پست کافه 


اون فردی که به نشانه‌ی اعتراض وسط کافه داد می‌کشه، احتمالاً superego خودمه. اون مرد گردن‌کلفت و هرزه که اول از همه کشته می‌شه، Id خودمه. مرد ریزاندامی که کارهاش به نظر آشفته و مجنون‌وار می‌رسه و قصد قضاوت و محاکمه داره، بیماری مهلک و بی‌‌درمانیه به نام؛ فرهنگ، جامعه. فضای جنگ و کشتار توی کافه هم بازتاب زمینه‌ی کشمکش بین Id, ego, superego بود. و تصویر آخر، انتقام دختربچه، ملامت و احساس گناهه که به نیستی فرمان می‌ده. و شلیک. کسی که اون دختر بچه رو آزار داده، همون کسیه که تصویر رو گزارش می‌کنه.


هی زیگموند، نظر تو چیه؟
۰ comment موافقین ۳ مخالفین ۱ 12 August 18 ، 16:30
شیدا راعی ..

وحید یه چندماهی از من بزرگتره. ولی هر دو ‌۱۰ ساله محسوب می‌شیم و کلاس چهارمی. قراره چند روز دیگه خانوادگی بریم مکه. یعنی من و داداشم و ‌مامان و بابام. امشب، همه خونه‌ی مامان‌بزرگه جمع‌اند. من و بابام و وحید می‌ریم توی حیاط و بابام با دوربین از من و‌ وحید فیلم می‌گیره و از ما می‌خواد که جلوی دوربین حرف‌های مسخره بزنیم. مثلاً به وحید می‌گه «محسن قراره چند روز دیگه بره مکه، بگو که اونجا واسه‌ت دعا کنه». من دوست ندارم از این جور حرف‌ها بزنم. ولی وحید به تبعیت از چیزی که بابا گفته، رو به من می‌کنه و می‌گه؛ «محسن، اونجا که رفتی برام دعا می‌کنی؟» ‌‌و من به ناچار با علامت سر بهش می‌گم آره. از وقتی یادمه، وحید همیشه مریض بوده‌ و نمی‌تونسته با ما بازی کنه. مثلاً همین چندروز پیش که همگی خونه‌ی احسان و اینا بودیم. من و احسان توی حیاط گنده‌ی خونه‌شون با هم توپ بازی می‌کردیم اما وحید فقط کنار باباش نشسته بود روی تاب و ما رو نگاه می‌کرد. گاهی که توپ به سمت‌شون شوت می‌شد، عمو ازمون می‌خواست که ‌آروم‌تر بازی کنیم. احسان یک سال از من و وحید کوچیکتره و من زیاد دوستش ندارم. با وحید دوست‌ترم. 


توی مکه، با همه‌ی وجود دعا می‌کنم که وحید خوب شه. این اولین باره که یه دعای خیلی جدی و مهم دارم. دعایی که به واسطه‌ی خواسته‌های بچگانه و الکی نیست. روحم هم خبر نداره که دومین دعای جدی‌ و مهمم قراره شش سال دیگه توی اول دبیرستان اتفاق بیفته. یعنی زمانی که قراره با همه‌ی وجود دعا ‌کنم که زشت بشم و حین سجده، با گریه از خدا بخوام که زودتر به بلوغ برسم تا قیافه‌م دیگه اینطوری بچه‌گونه نباشه. که بچه‌ها‌ توی مدرسه دست به بدنم نذارند و بهم حرفای جنسی نزنند. اون زمان خبر ندارم که مستجاب شدن دومین دعایِ جدّی زندگیم با تأخیر و در عین حال تشدید عجیبی همراهه. اما برگردیم به همون اولین دعا. وقتی از مکه برمی‌گردیم، توی جمعِ فامیل همه هستند، به جز وحید و خانواده‌‌ش. مهمونی ما مثل هر مهمونیِ دیگه‌ای با شادی و شوخی و خنده همراهه. من از احسان می‌پرسم وحید کجاست؟ احسان همونطور که ورجه وُرجه می‌کنه و از توی جیب‌هاش جیشش رو فشار می‌ده که شاشیدنش رو به تعویق بندازه، بهم می‌گه که حال وحید دوباره بد شده و بیمارستانه. فردا صبحش که بیدار می‌شم، پیش خاله‌هام هستم. بهم می‌گن که می‌خوایم بریم بیرون و بعد از نیم ساعت سوار ماشین می‌شیم به سمت ناکجا. من توی ماشین حدس می‌زنم که چه اتفاقی افتاده و از خاله‌‌هام می‌پرسم «وحید مرده؟» و بدون اینکه منتظر جواب بمونم، شروع می‌کنم به گریه‌ کردن. وقتی رسیدیم به غسالخونه، همه «گریه» بودند. 


موقع خاکسپاری، کسی که بیل به دست بالای قبر ایستاده و می‌خواد آداب خاکسپاری رو به جا بیاره، از من در مورد زن یا مرد بودن میت سؤال می‌کنه. «مَرده یا زن؟» و من با اینکه سؤالش به نظرم عجیب میاد، سریع بهش جواب می‌دم. بعد از گذاشتن سنگ لحد و پر کردن قبر، شوهر عمه‌م من و بقیه‌ی بچه‌ها رو جمع می‌کنه و می‌بره خونه‌‌ی خودشون تا هم بزرگترها نگران بچه‌هاشون نباشند، و هم بچه‌ها وسط شیون و گریه‌ی مراسمِ هم‌بازیِ سابق‌شون نباشند. بعد از ظهر توی چمن‌هایِ مجتمع‌شون فوتبال می‌زنیم. شب هم مشغول درست کردن و پختن پیتزا می‌شیم تا حسابی سرمون گرم بشه و امروز رو فراموش کنیم. ولی سردردی که من دارم، نمی‌ذاره هیچ چیزی یادم بره. به شوهرعمه‌م می‌گم و اون بهم یه آستامینوفن می‌ده و می‌گه به خاطر اینه که زیاد گریه کردم.  

۰ comment موافقین ۵ مخالفین ۱ 03 August 18 ، 21:12
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 28 July 18 ، 17:15
شیدا راعی ..

وقتش تموم شد، پاک شد.

۰ comment موافقین ۱ مخالفین ۴ 13 July 18 ، 22:06
شیدا راعی ..

 به مندی می‌گم که من از مردای گنده خوشم نمیاد. احساس می‌کنم بی‌مصرف‌اند. شکم گنده، بازوهای گنده، رون‌های گنده. همه‌ش به نظرم اضافه میاد و وقتی کنار همچین آدمایی با هیکل‌های بادکرده می‌شینم، احساس خوبی ندارم. علاوه‌بر این، از آدمای پرحرف که با صدای بلند حرف می‌زنند هم خوشم نمیاد‌.

مندی با دقت به حرف‌هام گوش می‌ده. 

بهش می‌گم که هیچ چیزی نمی‌تونه منو تا این حد عصبی کنه که یه مرد با این خصوصیات بشینه رو‌به‌روم و چیلیک‌چیلیک تخمه بشکنه و باهام حرف بزنه. تخمه خوردن واسم نماد پلشتی و بی‌خاصیت بودنه. فقط کافیه همچین آدمی سیگار هم بکشه، اون موقع ما با یه میان‌مایگی به تمام معنا روبه‌روئیم.

مندی به من خیره شده و هیچی نمی‌گه. 

مندی بیش از ۱۹۵ سانت قد داره و بیش از ۱۲۰ کیلو وزن، صداش بلند و کلفته و حالا داره در نهایت پلشتی جلوی من تخمه می‌خوره. 




+ سه تا پست با عنوان مردانگی داشتیم. منظور از مردانگی هرگز به معنی یه صفت اخلاقی نبود. صرفاً در مورد چندتا ویژگی مردها با هم حرف زدیم. مرد به معنای کسی که جنسش مذکر باشه. و حتی وارد مقوله‌ی جنسیت و gender هم نشدیم. مثلاً توی قسمت اول در مورد احساس قدرتی که یه مرد جوان می‌تونه به واسطه‌ی یه لباس احساس کنه حرف زدیم. توی قسمت دوم در مورد یه مرد جذاب -از نظر نگارنده- به اسم بیژنی حرف زدیم و دلایل جذابیتش رو مرور کردیم. در قسمت سوم یه مرد غیرجذاب -باز از نظر نگارنده- معرفی کردیم و ویژگی‌هاش رو مرور کردیم‌. در قسمت چهارم حول آلت رجولیت طواف خواهیم کرد. تا برنامه‌ی بعد، با ما همراه باشید.

۰ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 22 June 18 ، 18:36
شیدا راعی ..

بدون اینکه لباس‌هام رو عوض کنم٬ دارم سراسیمه خدمت شما عزیزان عرض می‌کنم و می‌نویسم. ممکنه به اون صورت با اثراتی که این تغییرات دلار اخیر داشته هنوز روبه‌رو نشده باشید. یا اونقدرها باهاش تماس نداشته باشید. با این حال به زودی شوک اصلی این افزایش قیمت و تورم ناگزیرش به شما هموطنان عزیز نیز خواهد رسید. یکی از مسخره‌ترین لغت‌هایی که تا حالا استفاده کردم٬ همین «هم‌وطن» بوده. حقیقتش اینه که در این برهه از زندگی‌م هیچ ارزش و برتری‌‌ای برای شما نسبت به دیگر موجودات عالم قائل نیستم. البته که در آینده ممکنه وطن واسه‌م معنا و مفهومی پیدا کنه٬ ولی در حال حاضر٬ خیر. به هر حال میزان این شوک برای شما عزیزان بسته به جایگاه اقتصادی شما داره که در ادامه به آن نیز پرداخته می‌شود.

اولین شوک قیمت به تولیدکننده‌ها وارد می‌شه. چندتا کارخونه در رابطه با کار خودم بهتون معرفی کنم که این یک ماهه وضعیت روتین‌شون به هم ریخته؟ تولیدکننده‌ها اولین گروهی هستند که از افزایش قیمت دلار ضربه می‌خورند و این به دلیل تهیه‌ی مواد اولیه‌ی محصولاتشون هست. گرون شدن مواد اولیه٬ نوسان قیمت خرید٬ و بازه‌ی زمانی‌ای که قیمت جدید برای مصرف کننده تعیین بشه٬ برای کارخونه‌ها یه مکافات درست و حسابیه. قیمت دلار توی 7 سال اخیر حدود هفت برابر شده. و این یعنی ارزش پول ایران نسبت به بقیه‌ی دنیا٬ توی هفت سال اخیر به 1/7 تبدیل شده. سقوط ارزش پول یه کشور از نظر اقتصادی با وضعیت صنعتش رابطه‌ی عاشقانه‌ای داره. کشوری که اقتصادی متکی به نفت داره. و با تحریم‌هایی که علیه‌ش وضع می‌شه٬ درآمدش تنزل پیدا می‌کنه و سرمایه‌هاش بلوکه می‌شه و غیره.

دومین شوک قیمت به مردم وارد می‌شه که البته هنوز درست احساس نشده. چندتا کارخونه بهتون معرفی کنم که قیمت‌هاشون افزایش بیش از 30٪ داشته؟ شوکی که به مردم وارد می‌شه برای هر طبقه‌ی اقتصادی متفاوته. کسی که قبل از عید 97 یه ماشین 150 تومنی قسطی خریده٬ حالا می‌تونه 210 تومن همون ماشین رو بفروشه. کسی که سرمایه‌ش به صورت دلار٬ زمین٬ طلا یا غیره بوده٬ می‌تونه همراه با peak این موج حرکت کنه و شوک زیادی رو احساس نکنه. اما اقشار ضعیف جامعه اگرچه دیرتر از همه٬ ولی بیشتر از همه با این شوک قیمت روبه‌رو خواهند شد. براساس شاخص‌های جهانی حدود 30 درصد مردم ایران زیر خط فقر زندگی می‌کنند. و این درصد به زودی بیشتر هم خواهد شد. 

فقط یه گروه هستند که از این آشفتگی اقتصادی نه تنها ضرر نمی‌کنند٬ که سود هم می‌کنند. اون هم وارد کننده‌ها هستند. توی کشور ما به خاطر نبود فضای رقابتی و وجود فضای رانتی‌٬ عمده‌ی واردات کشور به صورت انحصاری دست یه گروه خاص از افراده. همون عزیزانی که به زودی زمین می‌خورند و دیگه دلقک‌هاشون نمی‌تونند پشت تریبون نمازجمعه شر و ور تلاوت کنند. این اتفاق به زودی همراه با تغییرات گسترده‌ی دیگه‌ای توی کشور ما به وقوع می‌رسه و کنش مردم تعیین‌کننده‌ی میزان التهاب و تنش ناشی از این تغییرات گسترده‌ست. اینکه خیلی از مردم ما واقعا هنوز متوجه نیستند که چه جنایت‌ها و دزدی‌هایی داره توی کشورشون به اسم دین انجام می‌شه. ساختار مذهبی ایران به زودی به ساختار ملی‌گرایی تبدیل می‌شه و این تغییرات سیاسی و مذهبی به طور مستقیم با تغییرات اقتصادی ارتباط داره. تحریم‌هایی که دوست و برادر عزیز، آقای ترامپ دوباره برقرار کرده٬ به خاطر فشار اقتصادی‌ای که به کشور ایران و به طور مشخص به طبقه‌ی فرودست جامعه میاره٬ این فرایند رو تسریع می‌کنه. 



+ اگه خدای‌ناکرده به این موضوعات علاقه‌مند بودید٬ می‌تونید برای اطلاعات و فکت‌های بیشتر با زبان علمی و منطقی‌تر٬ 13امین لینک از ستون Reposts رو بخونید. با عنوان «لائیسیته‌ی مذهبی در قم- ابراهیم فیاض». فیاض استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهرانه و در مورد تغییرات احتمالی وضعیت ایران در همین چندسال پیش رو توضیحاتی داده که. 

۰ comment موافقین ۲ مخالفین ۲ 14 June 18 ، 00:10
شیدا راعی ..

یک ماه پیش

امروز یه بارِ کامل خالی کردم. در واقع رفتم خودم بار ماشین کردم و خودم هم خالی کردم. بیژنی هم کمکم کرده. من خوشم نمیاد کارگر بگیرم. اینجا کارگر ایرانیا اغلب گشاد، دزد و معتادند. افغان‌ها هم با اینکه بهتر کار می‌کنند و کمتر بین‌شون دزد و معتاد پیدا می‌شه، ولی بدن‌هاشون بوی خاصی می‌ده. و من کلاً با بو مشکل دارم. می‌خواد عطر تِق‌هرمس و اوِنتوس باشه، یا بوی گُهِ سگ. علاوه بر این، حوصله‌ی حرف حالی کردن به کارگر جماعت رو ندارم، که کارتن رو درست بذار، زیرش رو چک کن ببین خیس نباشه که فردا همه‌ش بریزه پایین و یالا برو گاری رو بیار و قس‌ علی هذا. پس کسی رو کمک‌دست نمی‌گیرم. البته بیژنی -راننده نیسان- خودش همه جوره کمک می‌کنه. من عاشق بیژنی‌ام. همیشه علاوه بر دستمزدش، یه چیزی می‌ذارم کف دستش. بیژنی یه مرد قد کوتاه و لاغره. نیم‌زبونی، کم‌حرف و بی‌نهایت مظلوم. سرش تو کار خودشه، قدردان و مؤدب و زحمتکش و بدبخت. دو ساله که تابستون و زمستون فقط یه لباس به تنش دیدم. هیچوقت هم بوی عرق نمی‌ده. همه‌ی این‌ها بیژنی رو در نظر من به یه مرد جذاب تبدیل کرده. 


دیروز

بار داشتم. زنگ زدم به بیژنی. گفت که تصادف کرده و ماشینش پارکینگه. ازش توضیح بیشتر خواستم. دهن خودش و من رو گایید تا چند تا جمله تحت عنوان «توضیح» ادا کنه. بیژنی زیاد حرف نمی‌زنه‌. شاید به همین دلیله که من انقدر دوستش دارم. وقتی داشت با زحمت پشت تلفن توضیح می‌داد، لکنتش بیشتر به نظرم اومد. سعی کردم توی بچگی تصورش کنم و اینکه این لکنت به خاطر چه جور اتفاقی واسه‌ش ایجاد شده. گفت که بیمه‌ی ماشینش برای پرداخت خسارت کافی نبوده. سه روزه که لنگ سه تومن پوله. و این یعنی سه روزه که نتونسته کار کنه. بهش گفتم بیاد پل رباط تا با هم بریم ماشینش رو در بیاریم. و واسه اینکه خیلی معذب نشه، گفتم واسه‌ش قسط‌بندی می‌کنم و در واقع دارم بهش قرض می‌دم.


امشب

حالا پیتر نیچه شده و رفته رو مخ من و می‌گه به خودت افتخار می‌کنی؟ من که منظورش رو خوب فهمیدم، بهش می‌گم آره، با این کارا سوراخای روحم رو پر می‌کنم. ولی خواهش می‌کنم انقدر احمقانه به این موضوع نگاه نکن. زندگی به اندازه‌ی کافی تخمی‌ هست. و خیلی ساده‌انگارانه‌ست اگه فک کنی این چیزا تخمی بودنش رو واسه‌م تحت‌الشعاع قرار می‌ده. یه آدم بدبخت لنگ سه میلیون پوله تا بتونه حداقل نیازهای خودش و توله‌هاش رو تأمین کنه. در صورتی که این پول تو این دنیا هیچ ارزشی نداره. کی می‌تونه بگه این زندگی تخمی نیست یا اینکه معنی داره؟ کی‌ می‌تونه معنی‌ش رو درک کنه؟ توی زندگی با هزارتا مجهول و متغیر رو‌به‌روئی، چجوری می‌خوای باهاش تابع درست کنی و تفسیرش کنی؟

مندی می‌گه عوضش پولت برکت پیدا می‌کنه. بهش می‌گم که این کس و شعرها رو بکنه تو کونش و رو اعصاب من نره. می‌گه خب، آروم باش. چرا هی مثل سگ می‌خوای پاچه بگیری؟ ازش معذرت می‌خوام. می‌گم منو ببخش، اصلاً من گهِ سگ‌م. آقایی که کنارمون نشسته، یه جوری با تعجب به من و فحش‌‌هایی که به خودم و بقیه می‌دم نگاه می‌کنه که انگار وسط سطل ماست، گه سگ دیده، تخم سگ.

۰ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 11 June 18 ، 23:26
شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۱ مخالفین ۱ 04 May 18 ، 08:46
شیدا راعی ..

مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم. تا وقتی آدم از خودش درآمد نداشته باشه، انتظاراتش هم از سبک زندگی‌ش پایینه. هزینه‌هاش پایینه و به طور کلی ارزون فکر می‌‌کنه. ولی به شخصه بعد از این که به پول آلوده شدم، شکل زندگی‌م خیلی فرق کرد. پول داشتن برای من باعث شد که خیلی از هزینه‌ها دیگه واسم اهمیت نداشته باشه. مثلاً دیگه زیاد فرقی نداره لباسی که می‌خوای بخری، پولش چقدره و شامی که می‌خوای بخوری چقدر واست در میاد. کارکرد پول واسه من اینطور بود. ممکنه برای بقیه منجر به این بشه که اقتصادی‌تر فکر کنند و به خاطر پولی‌ که واسش زحمت کشیدند، با برنامه‌تر عمل کنند. ولی من به این پول به عنوان هدف نگاه نمی‌کنم. دلم می‌خواد پول داشته باشم، فقط واسه اینکه مجبور نباشم هیچوقت به پول فکر کنم. 


 مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم. چون دایی‌م ممکنه سهمش رو از شرکت بفروشه و بره. وقتی سهمش رو بفروشه، از مدیرعاملی شرکت هم استعفا می‌ده. این فروختن و رفتن به خاطر ارتباطش با عوامل دیگه، پروسه‌ی خیلی پیچیده‌ و مشکلیه و نمی‌دونم چجوری ممکنه و چقدر قراره طول بکشه. ولی به هر حال اگه دایی‌م اینجا نباشه، یعنی مسئول محترم انبار که من باشم هم دیگه اینجا وجود نخواهد داشت. و این می‌تونه برای من به منزله‌ی یه بحران مالی باشه. یه خلاء به وجود میاره. و من هنوز نمی‌دونم که چجوری باید پرش کنم. کجا موقعیت شغلی‌ دیگه‌ای هست که وقتم رو نکشه و بتونم حینش به کارهای خودم برسم. شغلی که نیاز به پاسخگویی به هیچ مافوقی نداشته باشم. شغلی که فقیرترین و پولدارترین آدما رو از نزدیک و در کنار هم ببینم. شغلی که خودم روزهای تعطیلی و مرخصی‌م رو تعیین کنم. شغلی که با شلوار اسلش یا هر تیپی که دوست داشتم برم سر کار و کسی بهم نگه توی محیط کار باید چه جوری لباس بپوشم. شغلی که به رئیسم تیکه بندازم و با هم بخندیم [و کونم نذاره].


مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم. و حالا به این فکر می‌کنم که دیگه کجا یه همچین ارتباطی با مافوقم می‌تونم داشته باشم؟ مثلاً وقتی قراره حقوقم رو زیاد کنه، اون هی اصرار می‌کنه و من انکار. مبلغ چک رو اضافه می‌نویسه و من شروع می‌کنم به چونه زدن. می‌گم که زیاده و نباید حقوقم رو یهو اینقدر زیاد کنه. و اون می‌گه «می‌خوام بیشتر بنویسم که وژدانت درد بگیره و بیشتر بیای سر کار». و من باز می‌گم که کمش کنه تا مشغول‌الذُمبه نشم و وُژدانم درد نگیره. وقتایی که با تلفن حرف می‌‌زنه و میخواد کسی رو قانع کنه، از طرز حرف زدنش و کاریزمای فوق‌العاده‌ای که داره لذت می‌برم و در عین حال از سیاه‌بازی‌هاش خنده‌م می‌گیره. بعد از تلفن می‌رم کنارش و بهش می‌گم که سیاست‌مدارها هم هر وقت می‌خوان مردم رو خر کنند، همینطور باهاشون حرف می‌زنند و هندونه زیر بغلشون می‌ذارند و بعد ادای حسن روحانی رو در میارم و با خنده می‌گم؛ «ما خدمت‌گذار شما ملت بزرگ هستیم». 


بله، مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم. سختی‌ها و بدی‌های کارم رو نمی‌گم تا فکر کنید همه چیزش خوب و گل و بلبله و حسرت بخورید و نفرین کنید و اونجا [دل] هاتون بسوزه. مدتیه که امنیت شغلی‌م رو از دست دادم و بیکاری از آنچه در آینده می‌بینم به من نزدیک‌تر است.

۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 May 18 ، 02:11
شیدا راعی ..

یکی از استعدادهایی که اخیراً کشف کردم و خیلی لاک‌پشتی رفتم به سمتش، توانایی ارائه و سخنرانیه. واسه آدمای درونگرا که ذاتاً حرّاف و سخنران نیستند، حرف زدن علاوه بر موقعیت، نیاز به دلیل هم داره. برعکس آدم‌های برونگرا که برای باز کردن دهن‌شون صرفاً به موقعیت نیاز دارند. و زیاد در بند دلیل نیستند.

در عین حال توانایی حرف زدن و سخنوری برای هر کسی می‌تونه مهم باشه تا هر وقت که دلیل و موقعیت حرف زدن پیدا می‌کنه، بتونه به نحو احسنت پیامش رو انتقال بده.

من همیشه قبل از ارائه و حرف زدن برای جمع‌های با تعداد بالا دچار استرس می‌شدم. ولی براساس تجربه فهمیدم که واسه از بین بردن این استرس، باید شروع کنم به مشارکت دادن اون‌ها. با یه سری سؤال ساده. و بعد سعی می‌کنم کاری کنم که توجهشون کاملاً به سمتم کشیده بشه. برای جذاب حرف زدن، فقط کافیه با یه سری شوخی کوچیک و معمولی و بداهه، دیگران رو بخندونی. این‌ واسه شروع کاره‌. در ادامه اگر حرفات جذاب باشند، نیاز نیست دیگه دنبال سوژه برای خنده بگردی. همینکه بتونی کاری کنی که با اشتیاق به حرفات گوش بدن، باعث می‌شه اعتماد به نفست از هر لحاظ کامل بشه و بهتر از ذهنت استفاده کنی.


مورد مؤثر دیگه‌، پراکنده خوندنه. به هر حال هر کودن دیگه‌ای هم روزی چند ساعت از این‌ور و اون‌ور چیز بخونه، تبدیل می‌شه به یه دریاچه‌ی وسیع اما بدون عمق. زمانی که شما در حال درس خوندن و پیشروی به سمت قله‌های موفقیت بودید، من در حال گل‌چرخ زدن بین متن‌هایی بودم که هیچی ازشون سر درنمی‌آوردم و به من و زندگی‌‌م ربط چندانی نداشتند. به همین دلیل حالا موضوعات زیادی هست که می‌تونم در موردشون نقل قول کنم یا حرف بزنم. هر چند این قضیه من رو به یه آدم سطحی و پوشالی هم تبدیل می‌کنه، ولی برای ارائه و حرف زدن می‌تونه خیلی مفید باشه. توی حرف زدن، بر عکس نوشتار که نیاز به عمق و دقت زیادی داره، شور و حال عامل مهم‌تری محسوب می‌شه. نمونه‌ی ملموسش آقای رائفی‌پور هست که سخنرانی‌های شورانگیزی برای نسل جوان انجام داده و در عین حال حرف خاصی برای گفتن در مباحث علمی نداره. چون مباحث علمی با نوشتار سر و کار دارند نه با خطابه‌‌های شگفت‌انگیز و پوچ که فقط به درد تحت تأثیر قرار دادن چندتا دانشجوی بچه‌ می‌خوره.


با مشاهداتی که داشتم فهمیدم ارائه‌ی اکثر بچه‌ها جذاب نیست. چون موقع حرف زدن استرس دارند. به پایین نگاه می‌کنند. دستاشون می‌لرزه. به جای اینکه با فکر خودشون حرف بزنن، می‌خوان چیزایی که حفظ کردند رو مثل یه استفراغ بالا بیارن. با مخاطبشون ارتباطی برقرار نمی‌کنند و در نتیجه کسی هم به حرفاشون توجهی نمی‌کنه و اگرم توجه کنه، به نظرش خسته کننده و‌ مزخرف میاد. در آخر می‌خوام واسه همه‌ی حرفایی که زدم، یه مثال معمولی بیارم. تد تاک آقای رابرت هوگ(هاگ؟). که فارغ از موضوعش، فن بیان خیلی ساده و در عین حال جذابی داره؛ 

https://m.youtube.com/watch?v=QbxinUJcLGg


۱۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 20 April 18 ، 00:47
شیدا راعی ..

فراموشی


بابابزرگم، یعنی بابای بابام حدود سی سال پیش مُرد. انگار داشته از خیابون رد می‌شده که یه جوون الدنگ با ماشین می‌زنه زیرش. چند روز بعد هم مستِ جمالِ ملک‌الموت می‌شه. مامان‌بزرگم، یعنی مامانِ بابام تا همین چندسال پیش که می‌تونست راه بره و آلزایمر از بند گذشته و آینده رهاش نکرده بود، شوهرش رو نفرین می‌کرد. بابام بهش می‌گفت «این چه حرفیه آخه؟» «چیکار کنم که حلالش کنی؟» اما مامان‌بزرگم کینه‌‌ای بود. تموم این سی سال، مرغش یه پا داشت، یا به تعبیری؛ اصلاً پا نداشت. بابابزرگم آدم باسوادی بوده. به دوره‌ی خودش آدم روشن و اهل مطالعه‌ای محسوب می‌شده. تا اون اواخر رئیس بانک بوده و جایگاه اجتماعی خاصی هم داشته. همچین آدمی براساس استانداردهای ۵۰ سال پیش باید توی خونه هم دیکتاتور قابلی بوده باشه و از شما چه پنهون، دستِ بزنِ خوبی هم داشته.


 مامان‌بزرگم سواد نداشته ولی در عوض زن خوشگلی بوده. در کنار خوشگل بودن، فعالیت دیگه‌‌ای که بهش اشتغال داشته، اقامه‌ی نماز و ذکر خدا بوده. خوب یادمه سالها قبل از اینکه آلزایمر از بندِ بهشت و جهنم رهاش کنه، خودش رو ملزم می‌دونست که برای هر وعده نماز (حتی نماز صبح) به مسجد بره. نماز شبش هم هیچوقت ترک نمی‌شد. چند سال پیش به درجه‌ای از عرفان رسیده بود که به جای ۲ رکعت، ۱۰-۲۰ رکعت نماز صبح می‌خوند؛ نماز می‌خوند، خوابش می‌برد، همه چیز یادش می‌رفت، بیدار می‌شد، دوباره نماز می‌خوند، می‌خوابید، یادش می‌رفت، دوباره نماز می‌خوند و الی آخر. اون چندسال از شب تا صبح nonstop در حال چرت زدن، وضو گرفتن و نماز خوندن بود. حالا اما به کلی خدا رو فراموش کرده و عین خودم تارک‌الصلاة شده. قامتش انقدر خمیده شده که در اولین نگاه شکل حرف U رو به ذهن متبادر می‌کنه. روی ویلچِیر که می‌شینه، سرش کاملاً رو به پایینه و نسبت به افق ۹۰ درجه زاویه داره. مثه یه گل آفتاب‌گردونِ سنگین که ساقه‌‌ی خمیده‌ش منتظر چیده شدن و سبک شدنه.


۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 11 February 18 ، 14:33
شیدا راعی ..



بحث رو پیتر شروع کرده بود. گفته بود اینجا رو آدم باید با عشقش بیاد. من بهش گفته بودم که خیلی مشکله کسی رو پیدا کنی که اینطور بیرون رفتن واسش تفریح باشه و مثه ما با این چیزا حال کنه. سخته پیدا کردن همچین آدمی، با این روحیات. بعد بحث رسید به اینجا که علایق آدم گاهی باعث منزوی شدنش می‌شه. مثلاً اینکه اگه شما با دیدن GOT یا Westworld هیجان‌زده می‌شید، یا از شنیدن imagine dragone و وان ریپابلیک و به طور کلی هر چیز پرمخاطبی می‌تونید لذت ببرید، به این معنیه که واقعاً آدم تنهایی نیستید. میلیون‌ها نفر توی دنیا با شما علایق مشترکی دارند. بعد خودمون رو مثال زدیم.

 

۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 25 January 18 ، 01:43
شیدا راعی ..

طبقه‌ی ما همین دو واحد رو داره. صدای در آسانسور و پیچیدن کلید توی در راحت به گوش همسایه می‌رسه. صبح جمعه اهل بیت عازم سفر بودند. زنگ در زده شد. همسایه‌ی روبه‌رویی بود. گفت که امروز تولد پارسائه. معذرت خواست که سر و صدا زیاده و از والده دعوت کرد که توی این جشن باشکوه شرکت کنند. همزمان والده هم معذرت‌خواهی کرد که به خاطر بستن بار سفر نمی‌تونند توی این جشن باشکوه شرکت کنند. خانم همسایه پرسید که آیا میز بزرگ دارید؟ والده گفت داریم. میز بزرگ‌مون رو نیاز داشتند و بردند. نکته‌ای که در این پست حائز اهمیت هست٬ اینه که همسایه‌مون فهمید اهل بیت عازم سفر هستند و من عازم نیستم.


 جمعه ظهر زنگِ در زده شد. آقای همسایه بود٬ از غذای مهمونی‌شون آورده بود. سینی رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟ در رو که بستم٬ نگاهم به سینی غذا معطوف بود٬ که گرم بود. چند ثانیه بعد دوباره زنگ در زده شد. اینبار خانم همسایه بود. با یه کاسه‌. گفت از بس اینا(مهموناشون) شلوغ می‌کنند٬ یادش رفته برنج زرشک و زعفرونی بریزه. توی کاسه برنج زرشک و زعفرونی بود. کاسه رو گرفتم و دوباره تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟

 شنبه صبح زود که رفتم از خونه بیرون٬ ساعت 4 عصر برگشتم و بلافاصله بعد از لباس عوض کردن و خوردن دو تا هلو و یه سیب٬ دوباره از خونه رفتم بیرون. شب ساعت 12 برگشتم٬ لخت شدم٬ دراز کشیدم روی تخت و بلافاصله زنگ در زده شد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم لب در. دوباره خانم همسایه بود. یه زن 30 - 40 ساله٬ یه مقدار کوتاه قد٬ با چشم‌های عسلی یا شاید هم سبز. سینی به دست پشت در منتظر بود. به کیک تولد توی سینی اشاره کرد و گفت از دیروز تا حالا هر چی اومدیم زنگ خونه‌تون رو زدیم٬ نبودید. کیک  مال دیروزه. گفتم بله٬ زیاد خونه نبودم. سینی رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟ 

امشب ساعت 12 رسیدم خونه.  لباس‌هامو نصفه کنده بودم که زنگ در زده شد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم پشت در. آقای همسایه بود. با چشم های پف کرده و لبخند. گفت: خب یه خورده زودتر بیا خونه که غذا از دهن نیفته. خندیدم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟



حالا سینی رو گذاشتم روی میز٬ کنار ظرف‌های قبلیِ غذاهایی که آورده بودند. امروز عصر داشتم به این فکر می‌کردم که ظرف‌هاشونو چجوری پس بدم؟ در حالت معمول٬ وقتی اونا یه چیزی میارن واسه خونه‌ی ما٬ والده هم ظرف‌ها رو با یه چیزی پُر می‌کنه و پس‌ میده. ولی در شرایط بحرانیِ فعلی٬ من نه حوصله‌ی درست کردن چیزی رو دارم(نه عرضه‌ی پختن چیزی رو). 

به ذهنم رسید که یه کادو واسه تولد پارسا بگیرم. ماجرا رو با عکس واسه پیتر شرح دادم. پرسیدم واسه یه بچه‌ی 5 ساله که مطمئن نیستی واقعا 5 سالش باشه٬ چی میشه خرید؟ پیتر گفت: «دیگه مثه قدیما نیست. بچه‌ها یه تبلت دارن و تمام. براش یه بسته اینترنت بفرست حال کنه». ازش خواهش کردم که از جلو چشمام خفه شه با این پیشنهاد دادنش. 





+ بعد از مدتها تصمیم گرفته بودم که اینبار وقتی حالم از خوردن {بیسکوئیت و الویه‌های نامی‌نو و تخم‌مرغ و غذاهای آماده} به هم خورد، تنگ کنم و یه مقدار آشپزی یاد بگیرم. اما فعلا پروژه بدجوری زمین‌گیر شده و مسئله‌ی تنگ‌کردن به محاق فراموشی سپرده شده.

+ما ۷-۸ ساله که همسایه‌ایم و مسافرت‌رفتن اهل بیت و تنها زندگی کردن من توی این خونه همیشه یه چیز رایجی بوده. ولی هیچوقت اینطور نبوده که واسه من چیزی بفرستند. با توجه به اینکه این وضعیت(تنها در خانه) ممکنه تا ۱۰-۱۵ روز دیگه ادامه داشته باشه، آیا همسایه‌مون می‌خواد در روزهای آتی هم به شیوه‌ی این چندروز عمل کنه؟ چرا زحمت می‌کشه آخه؟

۱۵ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 10 October 17 ، 00:44
شیدا راعی ..

صبح ساعت ۷ راه افتادیم واسه سرداب. گفته بودند پیاده یک ساعت راهه. اولش توی جاده حال می‌کردیم. هر ۱۵ دقیقه فقط یه ماشین یا موتور از جاده رد میشد و هوا و منظره دل‌انگیز بود. یک ساعت بعد رسیدیم میدونک اول. یه سوپری اونجا بود. پرسیدیم تا سرداب چقدر راهه پیاده؟ گفت نیم‌ساعت. گفت اگه پیاده‌اید، از جاده خاکی برید، دنبال رودخونه رو بگیرید برید جلو، نزدیک‌تره. ما هم پنیر و حلوا خریدیم و گفتیم صپونه رو توی سرداب می‌خوریم. توی مسیر یه چارتا آدم دیدیم و از هر کدوم که پرسیدیم چقد دیگه مونده، میگفت؛ نیم‌ساعت دیگه. این نیم‌ساعت‌ها روی هم جمع شد و رسید به ۶ ساعت پیاده‌روی. توی این ۶ ساعت به صورت کاملا رسمی و آکادمیک به گا رفتیم. ما واسه کوه‌نوردی نیومده بودیم. یعنی کوله‌ها سنگین بود و برای ۶ ساعت پیاده‌روی و مدام رد شدن از رودخونه بسته نشده بود. 

 توی راه یه چالش پر استرس داشتیم٬ اونم رد شدن از کنار سگ‌های گله‌ بود. ما از بین تپه‌هایی رد می‌شدیم که عشایر چادر زده بودند. چادرها و دام‌ها روی تپه بود و سگ‌هاشون اطراف ول می‌چرخیدند. و سر این چالش هم به صورت متوالی و پی‌در‌پی به گا سفر کردیم. سگ‌ها از گله فاصله می‌گرفتند و چوپونشون نبود آرومشون کنه. ما غریبه بودیم و به حریم اون‌ها وارد شده بودیم. شاید باید یه پست مفصل و در عین حال آموزشی اختصاص بدم به تجربه‌ی مواجهه با این سگ‌ها. پیش‌نیاز این صحبت‌ها اینه که شما بدونید سگ گله یعنی چه یا باهاش رو‌به‌رو شده باشید. ناک‌اوت گونه‌ترین تجربه‌مون مربوط به یه آبادی بود که به محض نزدیک شدن به اولین خونه‌ی آبادی، یکی از سگ‌ها اومد بیرون و شروع کرد داد و بیداد کردن و دویید طرف ما. و بعد هم چهار تا سگ دیگه بهش ملحق شدند. همزمان یه هف‌هش‌تا بچه ریزه میزه هم از خونه ز‌دند بیرون که ببینن سگا چی دیدند که سر و صدا راه انداختند. اینجا ما کاملا ریده بودیم تو خودمون. بدجوری غافگیر شدیم. دیگه نه روش پرتاب سنگ جواب میداد، نه روش موچ‌موچ، نه روش کیش‌کیش. نه میشد بی‌تفاوت از کنارشون رد بشیم. می‌دونستیم که نباید به چشمای سگ نگاه کنیم و نباید بترسیم و عرق کنیم. باید با آرامش از کنارش رد بشیم و اهمیت ندیم که چقدر نزدیک‌مون اومده. ولی اینبار نمیشد. ۴ تا سگ با هم دوئیده بودند طرفمون. زانوهامون شروع کرده بود به لرزیدن. انقدر خسته بودیم که ولو شدن روی زمین تنها واکنشی بود که می‌تونستیم داشته باشیم. اینجا بود که یکی از اون فسقلی‌ها از روی دیوار پرید جلومون و سگاشون رو جمع کرد تا ما بتونیم رد شیم. بعدتر فهمیدیم که روش پرتاب سنگ می‌تونه عواقب خاص خودش رو داشته باشه. ممکنه صاحاب سگ از اینکه به سگش سنگ زدیم، عصبانی بشه و بدتر از خودِ سگه بیاد پاچه‌مون رو بگیره. چون ممکنه این سنگ زدن سگ رو برای همیشه ترسو و ضعیف کنه و دیگه اون کارایی سابق رو نداشته باشه. همچنین فهمیدیم که بعضی سگ‌ها هیچوقت اهلی نمیشن و حتی ممکنه صاحاب خودشون رو هم گاز بگیرند.

بار روانی سفر بیشتر رو دوش منه. پیتر زنبور هم که می‌بینه، عر میزنه و میترسه. و واسه برخورد با سگ‌ها هم پشت من قایم میشه و هر چی بهش میگم بهشون نگاه نکن و نترس، نمی‌تونه و ترسش رو به منم منتقل می‌کنه. از طرفی، با مردم هم کمتر ارتباط میگیره. فقط منم که باید با این و اون حرف بزنم وگرنه پیتر میتمرگه یه گوشه و هیچی نمیگه. وقتی هم حرف میزنه خیلی ناز و مامانی صحبت می‌کنه. در مواجهه با یه بختیاری باید مثه خودش با صدای بلند و محکم حرف بزنی. این رفتاراش امروز واقعا خسته‌م کرد. منم توی شهر سرم رو میندازم پایین و با هیچکس حرف نمی‌زنم و به هیشکی سلام نمی‌کنم. ولی اینجا فرق میکنه، وقتی میرسی به یه آبادی، مردم مثه آدم فضاییا بهت نگاه می‌کنند و باید باهاشون خوش‌ و بش کنی، رفیق بشی و ازشون کمک بگیری.

دو کیلومترِ آخرِ مسیر پیتر خیلی ازم عقب افتاده بود. از هم فاصله داشتیم و واسه خودمون راه میومدیم. هیچ ماشینی هم رد نمی‌شد. طول مسیر آب خوردن پیدا نکرده‌بودیم ولی مدام توی رودخونه به خودمون آب می‌زدیم. مدام باید از رودخونه رد می‌شدیم و پاهای من دیگه داشت تاول میزد. دیدن یه سگ جدید ما را تا مرز فروپاشی اعصاب پیش‌ میبرد. تقریبا رسیده بودیم. خسته و داغون. ساعت ۱ بعداز ظهر. یه کامیون توی جاده دیدیم و واسش دست تکون دادیم. وایساد و سوارمون کرد.


۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 12 July 17 ، 12:29
شیدا راعی ..