خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

۵ مطلب در آوریل ۲۰۱۸ ثبت شده است

توی مطب دکتر، تلویزیون روشنه و کانال ۱ برنامه‌ی کودک پخش می‌کنه. من با گوشی‌م صداش رو کم می‌کنم. چون از قارقار تلویزیون متنفرم و تمرکزم رو واسه چیزی که دار حال خوندنشم٬ به هم می‌زنه. چند دقیقه بعد، یکی از پِیشِنت‌هایی که پشت سرم نشسته، صدای تلویزیون رو زیاد می‌کنه. یه برنامه در مورد کنکوره. چند دقیقه به‌ حرف‌‌های مجری گوش می‌کنم. به نظرم خیلی عجیب میاد که آدمایی پیدا می‌شن که می‌تونن این برنامه‌‌ها رو نگاه کنند. اصلاً بحث سلیقه و محتوا مطرح نیست. بحث اینه که این برنامه مستقیماً شعور مخاطب رو تخریب می‌کنه. مجری طی پنج دقیقه سه بار تکرار می‌کنه که اگه می‌خوای فلان چیز رو رایگان بگیری، عدد ۱ رو به شماره‌ی فلان بفرست. چندبار تأکید می‌کنه که همین حالا باید این کار رو بکنید. عدد ۱ رو.‌.. و شماره‌ها رو شمرده و دقیق می‌گه که ما پیامک بزنیم. عدد ۱ رو...


دانشنامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد٬ کتابِ احترام از رابین س. دیلون٬ چندصفحه‌ی آخرش در مورد احترام به خویشتن حرف می‌زنه. خلاصه‌ش می‌شه این:

یکی از ابعاد اخلاقی زندگی کردن، احترام به خود یا خویشتنه. و اگه وجود نداشته باشه، اگه این احساس ارجمندی درون کسی نابود بشه، اگه احساس ارزشمندی که باعث شکل دادن «انتظار از خود» و «احساس مسئولیت» درون شخص می‌شه، از بین بره... اگه به این بُعد از احترام صدمه یا لطمه‌ای وارد شه، آدما به موجودات خطرناکی تبدیل می‌شن. دنیا به جای وحشتناکی تبدیل می‌شه. می‌شه همین کثافتی که حالا شده.

توی کشور ما این احساسِ ارزشمند بودن به شدت مورد تجاوز قرار می‌گیره٬ حتی از توی تلویزیون٬ توی خیابون و غیره٬ این احساس پی‌در‌پی در حال پایمال شدنه. رالز-۱۹۷۱ احترام به خویشتن رو به عنوان حقی در نظر می‌گیره که نهادهای اجتماعی -به اقتضای عدالت- ملزم هستند ازش حمایت کنند. اینطور استدلال می‌کنه که «چون احترام به خویشتن برای بهروزی فرد ضروریست، لازمه‌ی عدالت این است که سیاست‌ها و نهادهای اجتماعی به نحوی تعیین شوند که این احترام را تأیید کنند، نه تخریب». مارگالیت-۱۹۹۶ می‌گه «جامعه‌ی خوب، جامعه‌ای است که نهادهایش مردم را تحقیر نکنند؛ دلیل محکمی به آن‌ها ندهند که تصور کنند احترامشان به خویشتن آسیب دیده است.»

و توی جامعه‌ی ما مدتهاست که این احترام آسیب دیده. مردمی که مرتب در حال تحقیر شدن‌ هستند٬ به مرور حقیر می‌شن. و دیگه بوی حقارت رو تشخیص نمی‌دن.

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 29 April 18 ، 22:40
شِـــ‌یدا ..

یکی از استعدادهایی که اخیراً کشف کردم و خیلی لاک‌پشتی رفتم به سمتش، توانایی ارائه و سخنرانیه. واسه آدمای درونگرا که ذاتاً حرّاف و سخنران نیستند، حرف زدن علاوه بر موقعیت، نیاز به دلیل هم داره. برعکس آدم‌های برونگرا که برای باز کردن دهن‌شون صرفاً به موقعیت نیاز دارند. و زیاد در بند دلیل نیستند.

در عین حال توانایی حرف زدن و سخنوری برای هر کسی می‌تونه مهم باشه تا هر وقت که دلیل و موقعیت حرف زدن پیدا می‌کنه، بتونه به نحو احسنت پیامش رو انتقال بده.

من همیشه قبل از ارائه و حرف زدن برای جمع‌های با تعداد بالا دچار استرس می‌شدم. ولی براساس تجربه فهمیدم که واسه از بین بردن این استرس، باید شروع کنم به مشارکت دادن اون‌ها. با یه سری سؤال ساده. و بعد سعی می‌کنم کاری کنم که توجهشون کاملاً به سمتم کشیده بشه. برای جذاب حرف زدن، فقط کافیه با یه سری شوخی کوچیک و معمولی و بداهه، دیگران رو بخندونی. این‌ واسه شروع کاره‌. در ادامه اگر حرفات جذاب باشند، نیاز نیست دیگه دنبال سوژه برای خنده بگردی. همینکه بتونی کاری کنی که با اشتیاق به حرفات گوش بدن، باعث می‌شه اعتماد به نفست از هر لحاظ کامل بشه و بهتر از ذهنت استفاده کنی.


مورد مؤثر دیگه‌، پراکنده خوندنه. به هر حال هر کودن دیگه‌ای هم روزی چند ساعت از این‌ور و اون‌ور چیز بخونه، تبدیل می‌شه به یه دریاچه‌ی وسیع اما بدون عمق. زمانی که شما در حال درس خوندن و پیشروی به سمت قله‌های موفقیت بودید، من در حال گل‌چرخ زدن بین متن‌هایی بودم که هیچی ازشون سر درنمی‌آوردم و به من و زندگی‌‌م ربط چندانی نداشتند. به همین دلیل حالا موضوعات زیادی هست که می‌تونم در موردشون نقل قول کنم یا حرف بزنم. هر چند این قضیه من رو به یه آدم سطحی و پوشالی هم تبدیل می‌کنه، ولی برای ارائه و حرف زدن می‌تونه خیلی مفید باشه. توی حرف زدن، بر عکس نوشتار که نیاز به عمق و دقت زیادی داره، شور و حال عامل مهم‌تری محسوب می‌شه. نمونه‌ی ملموسش آقای رائفی‌پور هست که سخنرانی‌های شورانگیزی برای نسل جوان انجام داده و در عین حال حرف خاصی برای گفتن در مباحث علمی نداره. چون مباحث علمی با نوشتار سر و کار دارند نه با خطابه‌‌های شگفت‌انگیز و پوچ که فقط به درد تحت تأثیر قرار دادن چندتا دانشجوی بچه‌ می‌خوره.


با مشاهداتی که داشتم فهمیدم ارائه‌ی اکثر بچه‌ها جذاب نیست. چون موقع حرف زدن استرس دارند. به پایین نگاه می‌کنند. دستاشون می‌لرزه. به جای اینکه با فکر خودشون حرف بزنن، می‌خوان چیزایی که حفظ کردند رو مثل یه استفراغ بالا بیارن. با مخاطبشون ارتباطی برقرار نمی‌کنند و در نتیجه کسی هم به حرفاشون توجهی نمی‌کنه و اگرم توجه کنه، به نظرش خسته کننده و‌ مزخرف میاد. در آخر می‌خوام واسه همه‌ی حرفایی که زدم، یه مثال معمولی بیارم. تد تاک آقای رابرت هوگ(هاگ؟). که فارغ از موضوعش، فن بیان خیلی ساده و در عین حال جذابی داره؛ 

https://m.youtube.com/watch?v=QbxinUJcLGg


۱۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 20 April 18 ، 00:47
شِـــ‌یدا ..

به شخصه متنی که درست تایپ نشده باشه نمی‌تونه واسم زیاد قابل اعتنا باشه. و این بدان معنا نیست که اصالتی برای قواعد نگارشی قائل باشم. منتها این موضوع خودبه‌خود اتفاق می‌افته. وقتی به کسایی که نوشته‌هاشون رو دنبال می‌کنم نگاه می‌ندازم٬ می‌بینم خیلی ناخودآگاه همه‌شون این موضوع رو رعایت می‌کنند. کسی که با خوب نوشتن آشنا باشه٬ خودبه‌خود با خوب خواندن هم آشنائه. و متن‌های خوب همیشه درست نوشته می‌شن. وقتی کسی «می‌روم» رو «می روم» می‌نویسه خیلی ناخودآگاه همه‌ی نوشته‌ش تو ذوقم می‌زنه. این مسئله ممکنه برای همه مطرح نباشه. ولی برای آدم وسواسی‌ای که با نوشتن سر و کار داشته باشه٬ به شدت مطرحه.


به نظرم خیلی خوب‌ می‌شه از روی نوشته‌های آدما یه سری از ابعاد شخصیتی‌شون رو شناخت. به شخصه اگه بخوام یه کلیتی از خودم و شخصیت مزخرفم ارائه بدم٬ با معرفی همین وبلاگ و به خصوص کامنت‌هاش این کار رو انجام می‌دم. چون خودم رو همین چیزی می‌دونم که اینجا نوشته شده٬ شاید کمی بداخلاق‌تر٬ بی‌حوصله‌تر و احمق‌تر از چیزی که توی نوشته‌ها به نظر می‌رسم. حتی در متن‌هایی که حالت خاصی داره و لحن نوشته٬ مستقیماً نویسنده‌ش رو ابراز نمی‌کنه هم می‌شه به واسطه‌ی همون متن به شخصیت و فاز نویسنده‌ش پی برد. چون زبان نوشتار دقیق‌تره و می‌شه دقیق‌تر بررسی‌ و قضاوتش کرد. به غیر از چیزهایی که نوشته می‌شه٬ از طرز و شکل نوشتن هم می‌شه خیلی چیزها رو در مورد نویسنده‌ی متن فهمید. به این توئیت نگاه کنید.

از همه‌ی صحبت‌های دوست‌مون که بگذریم و فقط به ادعاش در خصوص بلد بودن یادداشت‌نویسی توجه کنیم٬ و بعد این ادعا رو با طرز نوشتنش کنار هم بذاریم٬ به این نتیجه‌ می‌رسیم که دوست‌مون نه تنها یادداشت‌نویسی بلد نیست٬ بلکه خالی‌بندی هم بلد نیست. و کسی که توی این مملکت نه فن و کار خاصی بلد باشه و نه توی دروغ گفتن استعداد خاصی داشته باشه٬ برای پیدا کردن شغل قطعن به مشکل برمی‌خوره.

البته که این حرف‌ها به این معنی نیست که هر کسی نیم‌فاصله رو رعایت می‌کنه٬ پس یعنی نوشتن هم حالیشه. متأسفانه این‌ روزها همه چیز بچه‌بازی شده و هر چلمنگی -مثه من- هم می‌تونه چندتا نیم‌فاصله رو رعایت کنه و چیزی که نوشته رو توی اینترنت و شبکه‌های اجتماعی منتشر کنه. پس بعد از نگاه کردن به طرز نوشتن که شرط لازم (و نه کافی) برای یه نوشته‌ی خوب هست٬ برای قدم دوم باید به محتوای متنی که نوشته شده توجه کرد و دید که آیا نویسنده‌ش چیزی حالیش هست یا خیر. و آیا وقت ما ارزش توجه به مزخرفاتش رو داره یا نه. لطفن با چشمان زیبا و شهلاتون به توئیتِ نیم‌فاصله‌دارِ زیر نگاه کنید و بخندید.

من حدس می‌زنم -انشالله که اشتباه می‌کنم- که دوستمون علاوه بر اینکه هاوکینگ رو نمی‌شناسه٬ ذره‌ای هم با تفاوت Kant و cunt آشنایی نداشته باشه.

۷ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 April 18 ، 10:00
شِـــ‌یدا ..

شده با عجله یه چیزی بنویسی و بعد از چند دقیقه به نظرت بیاد که چقدر حالت از خودت و چیزی که نوشتی به هم می‌خوره؟ الان این احساس شدید من نسبت به چیزی که نوشتمه

تو پست قبل فقط به جمله‌هایی که بُلد شده دقت کنید. بقیه‌ش رو جدی نگیرید.

۹ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 April 18 ، 13:38
شِـــ‌یدا ..

مقدمه؛ 

بذار از اون جایی شروع کنم که توی چادر بودیم، ساعت ۸ شب موقع خوابیدن، وقتی من سمت چپ دراز کشیده بودم توی کیسه‌خواب و چشم‌هام رو بسته بودم و پیتر سمت راست داشت از توی فلاسک واسه خودش آب یخ می‌ر‌یخت و مریم وسط دراز کشیده بود و چرت و پرت می‌گفت. اونجا که وسط چرت و پرت‌هاش یهو گفت؛ «اگه مامان من بفهمه که شب با دو تا پسر توی یه چادر خوابیدم، منو میییییکشه.» من با لحن مسخره‌ای گفتم؛ «خب دفعه‌ی بعدی، مامانتم با خودمون میاریییییبم.» پیتر که داشت آب می‌‌خورد، زد زیر خنده و آب پرید بیخ گلوش. مریم که از این حرف من به خاطر شوخی‌هایی که قبلش بین‌مون رد و بدل شده بود، بدش اومده بود، با غیظ عجیبی مشت زد تو پهلوی من. و من با اینکه از این  کارش تعجب کرده بودم و دردم هم گرفته بود، ولی هیچ واکنشی نشون ندادم. اکثر اوقات باهاش این کارو می‌کردم. با پیتر بگو مگو می‌کرد و بعد هم با هم دعوا می‌کردند و حتی یه بار هم با هم گلاویز شدند.[از همینجا می‌تونید به میزان مفنگی بودن پیتر پی ببرید وقتی با یه دختر لاغر و ریقو گلاویز می‌شه] اما من اصلا بهش رو نمی‌دادم. تا آخر اون سفر، مدام نادیده می‌گرفتمش. با وجود اینکه بی‌محلی کردن‌ یکی از کثیف‌ترین عادت‌ها و اخلاق‌های گند منه، ولی به نظرم به هیچ روش دیگه‌‌ای نمی‌شه حال یه دختر رو تا این حد گرفت. مریم پر رو ترین دختریه که من تا حالا به عمرم دیدم و من هیچوقت از آدمای پر رو خوشم نیومده‌. مورد بعدی‌ای که برای شفاف‌سازی باید بهش اشاره بشه، لز بودنشه. دومین دختر همجنس‌گراییه که من تا حالا باهاش آشنا شدم. [خوشبختانه تا حالا با هیچ پسر هم‌جنس‌گرایی آشنا نشدم و علاقه‌ای هم به همچین آشنایی‌ای ندارم. در ضمن به تخممه که این هوموفوبیا محسوب می‌شه یا نه]. در آخر باید بگم همجنس‌گرا بودنش اصلاً به این معنی نیست که با پسرها ارتباطی نداشته باشه. به قول پیتر؛ «خدا می‌دونه توی هیچهایک به آبادان، چند دفعه به عرفان داد». اینجا یه خورده پیچیده شد قضیه ولی شما همچنان قبول کنید که مریم یه همجنس‌گرائه. خودش این مسئله رو اینطور توجیه می‌کرد؛ «من با تنه‌ی درخت هم حشری می‌شم» و بعد هم تأکید می‌کرد که هیچ حس خاصی نمی‌تونه به هیچ پسری داشته باشه. و خب به نظرم راست می‌گفت. این مقدمه‌ی چرت رو گفتم که حرف اصلی‌م ملموس‌تر باشه.


حرف اصلی؛

 داشتم به این فکر می‌کردم که زن بودن و دختر بودن توی جامعه‌ی ما چیز خیلی سختیه. و خیلی شجاعت می‌خواد که کسی به عنوان یه زن یا دختر، توی این جامعه، تصمیم به شجاع بودن و مستقل بودن بگیره. مریم اصلاً خوشش نمی‌اومد به عنوان یه جنس ضعیف و نیازمند باهاش رفتار بشه. حتی از اینکه من کوله‌ش رو کمکش بیارم هم ناراحت می‌شد. با اینکه قبلش بهش گفته بودم که نباید انقدر کوله‌ش رو سنگین ببنده. و البته من انقدر احمق بودم که مدام این حساسیت‌هاش رو مسخره می‌کردم. و انقدر ترسو هستم که هرگز این حرف‌ها رو جلوی خودش نزدم  و حالا که مدتهاست ندیدمش و دیگه هم قرار نیست ببینمش، دارم توی وبلاگ- جایی که هرگز قرار نیست ازش خبردار بشه- در موردش می‌نویسم. فارغ از اینکه چه جور آدمی بود و چه شخصیت و ویژگی‌هایی داشت، به نظرم قوی‌ترین دختری بود که تا حالا دیدم. توی جامعه‌ی ما که دختر بودن طیف وسیعی از وابستگی‌ها و ضعف‌ها رو به دنبال خودش برای فرد به همراه میاره، خیلی مهم و فوق‌العاده‌ست که یه نفر خلاف این جریان حرکت کنه و امتیازاتی که به واسطه‌ی وابستگی و جنس ضعیف بودن بهش داده می‌شه رو پس بزنه. این در حالیه که اکثر دخترها برای این امتیازها بشکن می‌زنند و با ولع ازش استفاده می‌کنند و فکر می‌کنند باید سیندرلا باشند. 

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 06 April 18 ، 12:34
شِـــ‌یدا ..