خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۸ مطلب در سپتامبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

سه روایت از یک واقعه، از سه منظر متفاوت. روایت اول که از نظر من جذاب‌ترین قسمت داستان هم بود، از زبان یه نوجوان مرده(مقتول) گفته میشه. روایت دوم از زبان یکی از شاهدان این قتل. و روایت سوم، از زبان قاتل گفته میشه. توصیه میکنم بیش از یه بار بخونید. جزئیات خوبی داره. به علاوه اینکه٬ شروع داستان٬ در عین حال پایان داستان هم هست.

قشنگ‌ترین قسمت داستان، گفتگوی دوتا نوجوون مرده‌ست. هر کدوم از مرگ خودشون بدست طرف مقابل حرف میزنن... و نویسنده‌ به طور غیرمستقیم٬ حکایت از پوچی این جنگ و کشتار میکنه. چیزی که به نظر خاص میکنه این نوشته رو٬ شیوه‌ی روایت داستانه.

دوصفحه‌ی اول داستان رو با فشردن انگشت مبارکتون روی continue میتونید بخونید. و اگر هم که به سلیقه‌ی من اطمینان دارید، خب یه باره برید PDF کل داستان رو از اینجا دانلود کنید و بخونید(مجموعا 8 صفحه‌س)


معنی لغت؛

 «کالا» میشه؛ ر‌خت و لباس

"قوماندان" احتمالا میشه؛ نظامی یا پلیس

"پیکا" احتمالا میشه؛ اسلحه

"گندم‌هایمان چور شده بود" هم نمیدونم ینی چه. اصلا به نظرم نیازی نیست به دونستن این لغات


۶ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 27 September 16 ، 11:19
شِـــ‌یدا ..

به مندی گفتم «بیخیال شو. اینا همشون لات‌اند، میگیرن جر و واجرمون میکنند». مندی که مغلوب هیجان جوانی شده بود، گاز داد طرفِ یارو. یارو خودش رو پرت کرد جلوی ماشین و با لهجه گفت؛ «بیا پایین تا خارتو بگام بچه‌کونی.» یا یه همچین چیزی. مندی رفت پایین. دقیقا متوجه نشدم که چرا از ماشین پیاده شد. رفت که خارش رو بگان؟ یا رفت که نذاره خارش رو بگان؟  نمیدونم. بحث پیچیده‌ایه که فعلا مجال پرداختش نیست.

۱۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 September 16 ، 01:17
شِـــ‌یدا ..

مامان بچه‌ی شماره‌1‌ بهش گفت؛ برو با بچه‌ی شماره 2 بازی کن و باهم دوست بشید.

مامان بچه‌ی شماره2 که این حرف رو شنید، به بچه‌ی شماره 2 گفت؛ بیا بریم جیشت رو بکنی تا بیای با بچه‌ی شماره‌ی 1 دوست شی و با هم بازی کنید.

من رو کردم به بابای بچه‌ی شماره 1 و گفتم؛ رفاقتی که با شاشیدن شروع شه، عاقبتش با.

۷ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 21 September 16 ، 08:22
شِـــ‌یدا ..

عطف به؛ رمان ۱۹۸۴*  از جرج اورول

آهنگِ راهی نیست

بند؛ زیر سیگاری

دانلود


یه آهنگ دیگه از همین گروه

 اسم اهنگ؛ روزای آخر؛ (از دقیقه‌ی یک به بعد خوب میشه)

دانلود


 *هم‌فاز این رمان٬ میخوام رمان دنیای قشنگ نو(brave new world) از آلدوس هاکسلی رو معرفی کنم.

قبل از این که دماغاتونو عمل کنید، باس این قصه رو یه نیگا بندازید. نگران نباشید، یه نیگا حلاله همیشه. تو مکتب ما حتی یه ماچ هم حلاله. فقط نگران نباشید. چون استرس آدمو بدجوری چروک میکنه.



عطف به؛ جنایات و مکافات از داستایوفسکی

آهنگِ راسکولنیکف

بند؛ آکولاد

دانلود



عطف به؛ صد سال تنهایی از مارکز

آهنگِ "آئورلیانو" از شاهین نجفی

نکته در خصوص آرتیست؛ این بشر واسه من یه مقدار چندشه. ولی آلبوم "ص" و آلبوم"ترامادول" دوتا آلبوم کاردرست و حسابی بود. با این وجود٬ اگه کسی ازم بخواد 10 تا اهنگ فارسی( به غیر از سبک سنتی) معرفی کنم٬ قطعا یکیش همین اهنگه.

دانلود



عطف به؛ کِلیدر از محمود دولت‌آبادی

آهنگِ "گل‌ممد" از محسن نامجو

دانلود

توضیح؛ ریتمِ آهنگ براساس آهنگ whole lotta love  از گروه led zeppelin هست در واقع. و اگر لدزپلین نمیشناسید٬ تصور نکنید نامجو داره عنتربازی در میاره واستون. موزیک‌ویدیوش رو هم به شدت توصیه مینماییم٬ به خصوص اگه کلیدر رو خونده باشید؛ کلیک

۶ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 18 September 16 ، 02:55
شِـــ‌یدا ..

استاد بزرگ پس از مدت‌ها مراقبه از حجره‌ی خود بیرون آمد. قدم‌هایش سنگین و جسمش سبک بود. در و دیوار و پنجره از ثقل حضورش بیتاب بودند اما از شکوه حضورش، فقط به نظاره سکوت کرده بودند. نور بود که از دخمه‌ی تاریک بیرون می‌آمد. به لب در که رسید، آهسته قدم برداشت و به بالا نگاه کرد. شب بود و تاریک.

 استاد بزرگ بر دهانه‌ی در ایستاد و با صدای گرم و خشن خود (انگار) خطاب به سالکینِ راه حق گفت؛


به عقل ایمان ندارم. به کند بودن و ضعیف بودنش قسم خورده، و به ناقص بودنش اقرار خواهم کرد. جسم برایم نماد اضمحلال و مرگ است. صورت‌های زیبا را کنار میزنم، گندیدگی و پوسیدگی سالهای بعد را میبینم. از این میرایی، نفسم تلخ میشود و روحم میگرید، برای پروازی که از یاد برده‌ است. ذهن و روان برایم نماد ابتذال و بزدلی‌ست. اتکا به ذهن و روان به سان غرق شدن در یک کاسه‌ی آب است. مضحک...


به اینجا که رسید، از حرف‌هاش خنده‌اش گرفت و چادری که به دور خود پیچیده بود( تا مثل رهبانان ساکن در صومعه‌ی سن‌فرانسیس شود) را باز کرد و دور انداخت. چراغ را روشن کرد و به آشپزخانه رفت. دوتا تخم‌مرغ کف ماهیتابه شکست و نون داغ کرد و نشست به خوردن. در حین خوردن، مدام به حرفهای خودش میخندید. پرید بیخ گلویش، آب خورد و دوباره قهقهه سر داد. آروغ هم زد یه دونه که ما به دلیل ضیق وقت از گفتنش صرف نظر میکنیم.


لپ مطلب؛ این قدیس نورانی، به درجه‌ای از عرفان رسیده بود، که به فکرهای خودش هم میخندید.

۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 17 September 16 ، 19:06
شِـــ‌یدا ..

حقیقت معبدی مطهر در دل کوهستان‌ها نیست. حقیقت هرگز روی زمین قرار و ثبات ندارد. هرگز دست کسی قرار نمیگیرد. هرگز ذهن کسی را قرار(آرامش) نمیدهد. حقیقت بیتابیِ پیوسته است. حقیقت جستجوی بی‌پایان  و همیشگی‌ست. حقیقت فرّار و غیرقابل لمس است. همیشه لیز میخورد و گم میشود. در عین حال که کسی نمیتواند آنرا به دست اورد اما همه جا یافت میشود. از چشم طفلی صغیر تا رنگ خون شهید، همه و همه مظهر حقیقت‌اند. از شما چه پنهان، من یکبار حقیقت را در کاسه توالتی که گلویش گرفته بود دیدم. حقیقتی شناور و بدبو که همه از آن می‌گریختند. اتفاقا حقیقت هم از آنها می‌گریخت. [حتم دارم سه جمله اخیر، اعتبار حرفمو واسه شما و دیگر علما زیر سوال خواهد برد، لیکن بنده پافشاری می‌کنم در خصوص این سه جمله]

همه‌ی انقلاب‌ها برای رسیدن به حقیقت شروع میشوند، درست زمانی که به حقیقت خیلی نزدیک شده‌اند، آهسته‌آهسته همه چیز جهت مخالف میگیرد. دور هم جمع میشوند، حکومت تشکیل میدهند و روز به روز از حقیقت دور میشوند. به خیالشان حقیقت را به چنگ خواهند داشت، زهی که مردابِ قدرت در لباسِ مبدل، آروغ‌هایی میزند،

 که فقط کمی بوی حقیقت میدهد.



+کسی مثل مصطفی چمران قطعا نمیومد بشه راس حکومت. طالب حقیقت رو فقط توی میدون جنگ میشه دید، نه بر مسند رهبری و قدرت. به قول یه گل‌پسری؛ آدم تمامیت‌خواه در مواجهه با صفت شرافت فقط طرفدار مبارزه و مرگ می‌تواند باشد. ولاغیر.

۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 17 September 16 ، 13:39
شِـــ‌یدا ..

هر چند فردا صبح تا شب دهنم به خاطر بی‌خوابی سرویس میشه٬ ولی خب.

 قبلا بچه‌ی احساساتی‌ای نبودم. اما حالا مثلا وقتی یه شعر میخونم٬ به قولِ پیتر؛ ضجه میزنم و هِی بالا پایین میپرم به خاطرش. در خصوص موزیک هم همینطوره دقیقا. اینهمه‌ تغییر خلق گاهی آزارم میده٬ ولی خب. ولی خب.


newage:

این adam hurst آدم رو مشنگ میکنه. خواب رو از سر آدم میندازه. ویالونسل واسم یه ساز سنگینه که نمیتونم خیلی بهش گوش بدم. به خاطر صداش سرم درد میگیره. اما حالا چندساعته که به این دارم گوش میدم و مشکلی هم ندارم. به عنوان نمونه؛ click


فولکلوریک؛

هاونیاز. آلبوم جدید کیهان کلهر. که میگن به خاطر وکال زنش٬ همه جا رسما منتشر شده جز توی ایران. آلبوم بسی شایسته‌ی توجه و گوش دادنه. اگه کسی کُردی بلده بیاد به فارسیِ سلیس بگه این آینور دوغان چی میگه. click


post-rock

گروه ژاپنی mono اصلا نیازی به معرفی نداره. گوگل کنید٬ قبلا همه چیو گفتند ازشون.پیشنهاد همینجوری: آلبوم last dawn؛ click


 metal

لیریک واسه من خیلی مهمه. هیچ گروهی مثه virgin black و opeth من رو به دقت به متن شعراشون ترغیب نکرده. فعلا علی‌الحساب این دوتا رو پیشنهاد میکنیم؛ our wings are burning- a poet tears porcelain

حالا که بحث متن شد٬ دلم میخواد به بدردبخورترین آهنگی که eddie vedder  خونده هم اشاره کنم. متنش گویای همه چیز هست؛ click


گروه k show؛

 مهم‌ترین نکته‌ای که به ذهنم میرسه٬ تنوعیه که توی استفاده از ساز دارند و البته بی‌قاعده بودنِ کلامشون. اگه اهنگ مفهومی میخواین؛ click. کارای خوب دیگه‌ای هم دارند. مثه؛ تنهایی٬ چشات و .. که با گوگل کردن میشه پیداشون کرد.


3noghte

4-5 تا آهنگ بیشتر ازشون گوش ندادم. اصلا نمیدونم کار بیشتری هم دارند یا نه. فقط اینو بگم که همه‌ کاراشونو دوست داشتم. حتی کسی هم که فاز راک نداره٬ میتونه با آهنگاشون حال کنه. خودتون برید گوگل کنید. من دیگه حال لینک دادن ندارم؛ مثل برگ- جایی برای همیشه- دیوار- شاید باید- قاصدک و ... اینا همشون کارای خوبی‌اند.


اگه همچنان ادامه بدم٬ همینطور از گوشه‌های ذهنم اسم بند و سبک میاد بیرون ولی مجبورم برم. با موزیک ویدیوی رنگارنگ و خوشگلِ گروه امریکاییِ  beirut با شما خدافظی میکنم و تا برنامه‌ی دیگه خداوند رو به شما میسپارم؛ click

آهنگشم خوبه. به درد آخر شبها میخوره که چس‌ناله گلوی آدم رو میفشاره :))

۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 13 September 16 ، 07:15
شِـــ‌یدا ..

چندروزه که ابوی و والده به اتفاق رفتند سفر. اجازه بدید بشمارم... آهان... پنج روزه که رفتند. حالا رفتم توی تراس لباس پهن کنم. بعد یهو یادم اومد که توی این پنج‌روز گلدونا رو آب ندادم.

 والده شونصدبار به ما توصیه کرده بود که؛ «یادت نره اینارو هر دو روز یه بار باید آب بدی و اونا رو هر روز باید آب بدی و ... » و من بدون اینکه هیچ توجهی به حرفاش داشته باشم، میگفتم؛ «برو بابا ولمون کن.» آخه از خواب بیدارم کرده بود و داشت توصیه‌های ضروری رو بدون آمادگی قبلی فرو میکرد تو گوش من. منم چون خیلی آدم مسئولیت‌پذیری هستم، معمولا از هیشکی هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم. در اون لحظه اما تو عمل انجام شده قرار گرفتم و با دیدن گلدونا، به خودم گفتم که« شرم بر تو باد... مگه تو دین نداری؟ مگه ازاده نیستی؟ مگه تو مسلمون نیستی؟ چجوری راضی میشی آب بخوری و این گلا(گل‌ها) تشنه بمونند؟»

این بود که واقعا متاثر شدم و مثل یه پدر عیاش و بی‌مسئولیت که بعد از عمری «کون لقش» گفتن، یهو به خودش اومده و از مسئولیت خطیرش نسبت به بچه‌هاش آگاه شده، دوییدم اون یاروئه که مخصوص آب دادن گلاست(و اسمش رو بلد نیستم) رو آوردم و به عزیزانم جان دگری بخشیدم.

با تبسمی بر لب داشتم بر میگشتم به آشپزخونه که فهمیدم کنار تلویزیون و توی آشپزخونه هم گل داریم و وقتی رفتم توی اتاق آخریه(اتاق سابق خودم) دیدم که اوففف... چرا انقد ما گل داریم؟

حقیقتا مدت زیادی بود که توی این اتاق رو ندیده بودم. چون کاملا اون سوی خونه واقع شده و من ابدا کاری با اون سوی خونه ندارم. دستشویی و حموم و آشپزخونه و اتاق خودم همش همین طرف خونه‌ست. کلی گلدون قلمه زده شده و کلی کاکتوس کف زمین و رو قفسه‌ی کمد و میزها چیده شده که نمیدونم حکمتش چیه. اتاق بیشتر از اونکه شبیه اتاق باشه، شبیه گلخونه و انباری بود. یه ربع طول کشید تا همه گلا رو آب بدم. با اون همه گلدون که آب دادم، دیگه حسی فراتر از پدر بودن داشتم؛ احساس میکردم از معراج برگشتم.


از این یکی بیشتر از همه خوشم اومد. ۴ ماه دیگه که بذارم موآم بلند شه، میتونم اینجوری ببافمشون؛ Click

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 September 16 ، 01:13
شِـــ‌یدا ..