خودگویی با میکروفون

heterism

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

۶ مطلب در فوریه ۲۰۱۸ ثبت شده است

هر آدمی ویژگی خاص و بارزی داره که می‌شه براساسش اون فرد رو خیلی موجز توصیف کرد. اینجا یه آقایی هست که بدجوری به من خیره شده. همدیگه رو نمی‌شناسیم و این همیشه واسم عجیب بوده که دو تا آدم غریبه، اینطور به هم خیره بشن. مگر اینکه حرفی، فکری، مقصودی در میون باشه. مهم‌ترین خصیصه‌ی این مرد غریبه، که دارم توی آینه بهم نگاه می‌کنه، خسته‌کننده بودنشه. «دنیا» و «این مرد غریبه» مدام در حال خسته کردن و ملول کردن همدیگه‌اند. یه رقابت تنگاتنگ، همیشگی.

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 February 18 ، 11:51
شِـــ‌یدا ..

- «ساده دل» یا candid از ولتر زیاد جذاب نبود برای من. ولی خود ولتر یه اعجوبه‌ی واقعیه. زندگی‌نامه‌ش فک کنم جذاب‌تر باشه. اگه کسی می‌تونه چیزی بگه که من رو به خوندن ادامه‌ش مجاب کنه، بگه.

- «مرشد و مارگریتا» رو هم بعد از مدتها بالاخره خوندمش. فک کنم اگه قبلش فاوست گوته رو بخونیم، خیلی بهتر باشه. بولگاکف توی این رمان می‌گه راه رهایی و نجات از این دنیای وانفسای خالی از معنویت و آکنده از خرافه، پناه آوردن به دامن پر مهر و معنوی هنره و داستایوسکی‌وار تنها ایمان و عشقی پر سوز و واقعی را چاره‌گر می‌دونه؛ و شاید مفهوم اسطوره‌ی نجات‌دهنده‌ی موعود، که در تمام ادیان به شکلی بیان می‌شود و ما قبلاً در همین مکان(اگه خاطرتون باشه) به سخره گرفتیمش، همین باشه. تنها عشق و ایمان می‌تواند انسان را نجات دهد، اما نه ایمان مذهبی و کلیشه‌ای و قشری.

نکته‌ی پارادوکسیکال اینجاست که «هدایت‌گر این کتاب ابلیس است و نه خدا و عیسی.» ولی نگارش کتاب به جز چند مورد واسم زیاد جذاب نبود. توصیف جلجتا و عیسی ناصری و متی باجگیر خیلی جذاب بود و همچنین اونجایی که ولند(شیطان) با بهیموت(مرید شیطان) با هم شطرنج بازی می‌کنند و خلاقیت فوق‌العاده‌ی نویسنده که در رئالیسم جادویی غوغایی به پا می‌کنه. غیر از این چندمورد، بقیه‌ش واسم خسته‌کننده بود که البته دلیلی نداره خواننده‌ی محترمی که شما باشید، بر اساس این صحبت‌ها ذهنیت منفی‌ای نسبت به این کتاب بگیرید. چون اینجا دارم تنها روی سلیقه‌ تأکید می‌کنم. من کلاً با داستان‌های شلوغ و پرهیجان حال نمی‌کنم. به عنوان یک مثال اگه بخوام خدمتتون عرض کنم٬ حدود دو- سوم از فیلم Hacksaw ridge گذشته بود و قهرمان داستان درست در پرهیجان‌ترین لحظات خودش قرار داشت و سربازها رو از اون بالا نجات می‌داد. با وجود جلوه‌‌هایی ویژه‌ای که کارگردان محترم به تصویر می‌کشید، من به شدت ملول بودم و بالاخره حوصله‌م سر رفت و همون موقع از دیدن باقی‌مانده‌ی فیلم منصرف شدم و فیلم رو در جا پاک کردم. مثال دیگه‌ش داستایوفسکیه که سعی می‌کنه حرفش رو و مقصودش رو طی یه روایت پر هیجان‌ بیان کنه. ولی من بیشتر از همه با درگیری‌های درونی‌شخصیت‌هاش ارتباط برقرار می‌کنم و پیچ و تاب داستان‌هاش برام خسته‌کننده‌ و بی‌اهمیته.

- هرس از نسیم مرعشی از نظر روایت عالی بود. قبلاً اینجا در موردش تفت دادم؛ click. فقط اضافه کنم که گفتگوهای کتاب با لهجه‌ی محلیه و همین باعث می‌شه که بیشتر به دل بشینه. اگه خواستید یه تراژدی بخونید، آبغوره بگیرید، غمباد بگیرید، «هرس» پیشنهاد ما به شماست. البته که چیز سبُکی نیست و مزاح ما رو سببی برای ضعیف بودن کتاب در نظر نگیرید. 

- «تنهایی پر هیایو» از هرابال برخلاف چیزی که فکر می‌کردم زیاد جذاب نبود. همیشه همینطور بوده. کتابایی که فکر نمی‌کردم واسم جذاب باشند، تبدیل شدند به بهترین چیزایی که خوندم. ولی در عوض چیزایی مثه «مرشد و مارگریتا» و «تنهایی پر هیایو» هرگز اونطور که فکر می‌کردم، به نظرم خوب نیومدند. کتاب هرابال فوق‌العاده نبود، مگر جاهایی که می‌زد تو کار ماورءالطبیعه. ولی آخر داستان خوب بود. به خصوص که پایان شیرینی داشت و قهرمان داستان عاقبت به خیر شد و خودش رو توی دستگاه پرس له کرد. الان عمداً اسپویل کردم، پس خواهشاً تذکر ندید که کار اشتباهی کردم.

- «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» از میچ البوم. تا حالا اسمش رو نشنیده بودم، ولی واقعا خوب بود و نگارش جذاب و ساده‌ای هم داشت. جملات کوتاه شگفت‌انگیز. از نظر مغز نباید باهاش درگیر شد، به لحاظ لوجیک قرار نیست چیز خاصی ارائه بشه، ولی یه نگاه جذاب داره، به موضوعی که همیشه برای بنی‌بشر مبهم بوده‌.

- عمر هوشنگ گلشیری برای تموم کردن «بره‌ی گمشده‌ی آقای راعی» کفاف نداد. راعی یعنی چوپان. فقط دوست دارم بگم که گلشیری برای بودن توی زمانه‌ی خودش، توی کشور خودش، زیادی خوب بود.

- «اختراع انزوا»ی پل استر رو دوباره خوندم. بخش اول کتاب که من کاری باهاش ندارم، ساختار رمان‌گونه و منسجمی داره که طی اون انزوای پدرش رو توصیف می‌کنه. البته انزوای پدرش با انزوا به اون معنایی که توی ذهن من و شماست، کاملاً متفاوته. انزوایی که مدنظر من بود، مربوط به نیمه‌ی دوم کتاب می‌شه که نویسنده از انزوای خودش حرف می‌زنه. نیمه‌ی دوم کتاب حالت یه سری یادداشت پراکنده رو داره و ممکنه خوندنش سخت باشه، ولی به نظر من این بخش کتاب فوق‌العاده‌ست. همین.

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 February 18 ، 19:21
شِـــ‌یدا ..

بابابزرگم، یعنی بابای بابام حدود سی سال پیش مُرد. انگار داشته از خیابون رد می‌شده که یه جوون الدنگ با ماشین می‌زنه زیرش. چند روز بعد هم مستِ جمالِ ملک‌الموت می‌شه. مامان‌بزرگم، یعنی مامانِ بابام تا همین چندسال پیش که می‌تونست راه بره و آلزایمر از بند گذشته و حال رهاش نکرده بود، شوهرش رو نفرین می‌کرد. بابام بهش می‌گفت «این چه حرفیه آخه؟» «چیکار کنم که حلالش کنی؟» اما مامان‌بزرگم کینه‌‌ای بود. تموم این سی سال، مرغش یه پا داشت، یا به تعبیری؛ اصلاً پا نداشت. بابابزرگم آدم باسوادی بوده. به دوره‌ی خودش آدم روشن و اهل مطالعه‌ای محسوب می‌شده. اون اواخر رئیس بانک بوده و جایگاه اجتماعی خاصی هم داشته. مامان‌بزرگم سواد نداشته ولی در عوض زن خوشگلی بوده. در کنار خوشگل بودن، فعالیت دیگه‌‌ای که بهش اشتغال داشته، اقامه‌ی نماز و ذکر خدا بوده. خوب یادمه سالها قبل از اینکه آلزایمر از بندِ بهشت و جهنم رهاش کنه، خودش رو ملزم می‌دونست که برای هر وعده نماز(حتی نماز صبح) به مسجد بره. نماز شبش هم هیچوقت ترک نمی‌شد. چند سال پیش به درجه‌ای از عرفان رسیده بود که به جای ۲ رکعت، ۱۰-۲۰ رکعت نماز صبح می‌خوند؛ نماز می‌خوند، خوابش می‌برد، همه چیز یادش می‌رفت، بیدار می‌شد، دوباره نماز می‌خوند، می‌خوابید، یادش می‌رفت، دوباره نماز می‌خوند و الی آخر. اون چندسال از شب تا صبح nonstop در حال چرت زدن- وضو گرفتن- نماز خوندن بود. حالا اما به کلی خدا رو فراموش کرده. انقدر خمیده شده که قامتش در اولین نگاه شکل حرف U رو به ذهن متبادر می‌کنه. همیشه سرش رو به پایینه. مثل یه گل آفتاب‌گردونِ سنگین که ساقه‌‌ی خمیده‌ش منتظر چیده شدن و سبک شدنه.

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 11 February 18 ، 14:33
شِـــ‌یدا ..

صدای قلیون در پس‌زمینه‌ی سکوت، فضا رو بدجور معنوی کرده. آدم یاد اشراق می‌افته. مگه نه اینکه بوی ادراک همیشه از سکوت سر می‌زنه؟ من خسته، تکیه به پشتی، و دودی که به سمت بالا حلقه‌ می‌شه. حلقه‌هایی که بازتر و بازتر می‌شه و در نهایت محو. خوشبختانه اینجا همه به صفحه‌ی گوشی‌هاشون خیره شدند و سکوت و نور و دود به همراه سرمای آفتابِ بی‌رمقِ قبل از غروب، بهترین کوارتت ممکن رو رقم زدند. و همین چیز‌هاست که گاهی لحظه رو-هر چند کوتاه- شفاف‌ می‌کنه و چشم‌ها رو، و فکر رو. ایران مثل یه بمب ساعتی می‌مونه، در آستانه‌ی فروپاشی. از داخل بوی خیانت و حماقت، از خارج بوی تجاوز و جنایت. جامعه‌شناس‌ها هیچ چیز امیدوارکننده‌‌ای برای دهه‌های آینده‌ متصور نیستند. فروپاشی لزوماً به معنی هرج و مرج سیاسی نیست. اینجا همه چیز فاسد شده. محیط زیست، اقتصاد، فرهنگ، دین. به شعاع‌های نور که از پنجره‌های رنگی خودشون رو به داخل پرتاب می‌کنند نگاه می‌کنم. رشته‌های رنگارنگ افقی فضای بالای اتاق رو طی می‌کنند و روی دیوار، اون بالا، نزدیک سقف خودشون رو پخش می‌کنند. زرد، قرمز، سبز. دنیا هنوز به چرخ دلار آمریکا می‌چرخه٬ متجاوزترین کشور دنیا در ۷۰ سال اخیر که قدرت خودش رو در معرض تهدید چین و روسیه می‌بینه. سال ۲۰۱۸ مردم یمن به خاطر قحطی می‌میرند. آمریکا به عربستان سلاح میده که بریزه رو سر یمن. یمن از ایران سلاح می‌گیره. کنفرانس خبری برگزار میشه، یه زن آمریکایی کنار لاشه‌ی موشک می‌ایسته و به یه سری نشونه‌ها اشاره می‌کنه. که این موشک ساخت ایرانه. و بعد آمریکا یمن رو محکوم می‌کنه که چرا از موشک استفاده کرده، ایران رو محکوم می‌کنه که چرا به یمن موشک داده. به قول رضا نساجی که از سعدی نقل می‌کرد: «این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته»! 


دودها حلقه به حلقه به سمت سقف حرکت می‌کنند و محو می‌شند. خوب به اتفاقات نگاه کن و سعی کن بفهمی چه خبره. دنیای ما هم یه روزی تموم می‌شه. یا توی یه بیماری و جنگ و قحطی، یا توی یه پوچی و روزمرگی. قبلاً می‌پرسیدم که «این زندگی یعنی چه؟». حالا به نظرم باید گفت: «به درَک که یعنی چه». باید به زندگی مثل یه اثر هنری نگاه کرد. قرار نیست به سوالات جوابی داده بشه. زنده‌باد سوالات بی‌جواب. زنده‌باد حلقه‌های محوِ دود که برای زوال لحظه‌شماری می‌کنند. زنده‌باد این لحظه‌های خالی. 

۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 08 February 18 ، 14:49
شِـــ‌یدا ..

گاهی واسم سؤال می‌شه که چجوری این همه پول و سرمایه توسط یه نفر جمع شده. دارم از کسایی حرف می‌زنم که فقط ۵۰-۶۰ میلیارد سرمایه‌شون جلوی چشممه.

 در اینجا لازمه که یه مقدار در مورد میلیارد صحبت کنم که اگه احیاناً تو باغ نیستید، یه شناختی نسبت به ابعادش پیدا کنید؛ من اگه یه میلیارد پول داشته باشم، چون ایده‌ای برای ایجاد کسب‌و‌کار ندارم، میرم می‌ذارمش توی بانک. اگه رئیس یه شعبه بدونه که من قصد دارم یه میلیارد پول بیارم تو بانکش، به احترامم بلند میشه و شاید بگه واسم یه نوشیدنی هم بیارند. در همین راستا، نرخ سودی که بانک مرکزی تعیین کرده رو به یه ورش(سمت چپ) می‌گیره و واسه اینکه مشتریِ خوب و خری مثه من رو از دست نده، بهم پیشنهاد سود ۲۰ درصد می‌ده. ینی ماهیانه چیزی حدود ۱۵ میلیون می‌تونم از این یه میلیارد سود داشته باشم. توی داهات ما، کسی که ۱۵ میلیون در ماه درآمد داشته باشه، میلیاردر نیست. ولی با این درآمد می‌شه تو شهرای بزرگی مثه تهران، مشهد، شیراز، اصفهان و غیره با رفاه نسبتاً خوبی زندگی کرد. پول گذاشتن توی بانک واسه کسیه که بلد نباشه، یا حال نداشته باشه با پولش کار کنه. وگرنه کسی که عقل و عرضه‌ی کار کردن داشته باشه، می‌تونه با سرمایه‌گذاری بهتر، بیشتر هم پول در بیاره. همه‌ی این صحبت‌ها در مورد یک میلیارد بود و حالا در مورد کسایی حرف می‌زنم که ۶۰ میلیارد سرمایه‌شون جلوی چشممه. یعنی حداقل ۹۰۰ میلیون درآمد در ماه. البته که ثروتمندتر از اینها هم زیاد وجود داره ولی می‌خوام در مورد مصداق‌هایی حرف بزنم که جلوی چشمم‌اند. اینارو دونه دونه می‌پرسیدم که چجوری به اینجا رسیدند. واسم گفت که آقای x سی سال پیش از بندر سیگار قاچاق می‌کرده. آقای y تو کار قاچاق طلا بوده. آقای z سپاه و الی ‌آخر. 


همه‌ی این آدما حالا کارهای قانونی دارند. شرکت و تشکیلات دارند. آدمای دست‌به‌خیر و موجهی هستند و کلی کارمند و کارگر از سفره‌ی سرمایه و کارشون ارتزاق می‌کنند. همچنین نمی‌شه این موضوع رو به همه تعمیم داد و گفت همه‌ی پولدارهای امروز، ۴۰ سال پیش با قاچاق پولدار شدند. ولی دارم به یقین می‌رسم که هر جا یه سرمایه‌ی کلانی هست، اگه نسل به نسل به عقب برگردی، قطعاً به برهه‌ای می‌رسی که واسه اون افراد( خاندان) یه جور سکوی پرش بوده. و معمولاً، تَکرار می‌کنم؛ معمولاً این سکو پرش یه جور دزدی( کلاه‌برداری، رانت، دور زدن قانون یا غیره) بوده. 

 اگه خونه‌ای که توش زندگی می‌کنید متری ۳۰ میلیون( یا بیشتر) می‌ارزه یا فرش‌های خونتون فرش دست‌بافت اصفهانه و دونه‌ای ۱۰۰ میلیون( یا بیشتر) ارزش داره یا غیره، به این معنیه که از نقطه‌نظر نگارنده، شما بچه مایه‌دار محسوب می‌شید و می‌تونید در خاندان خودتون جستجو کنید و ببینید کدام یک از پدر یا پدرانتون دزد بودند.



 تحلیل جامعه‌شناختی‌ای که می‌شود از این متن استخراج کرد، این است که برای یک جوان ایرانی، به دلیل عدم تخصیص عادلانه‌ی فرصت‌ها و ثروت‌ها در جامعه‌ی ایران، به طور جدی غیرقابل باور است که ثروتی کلان، از راهی درست و اخلاقی بدست آمده باشد. این گزاره که به سختی می‌توان آن را نقض کرد،‌ در حافظه‌ی تاریخی همه‌ی مردمان ایران زمین وجود دارد. از سلسله‌ی هخامنشیان و کوروش کبیرِ جاکش گرفته تا سلسله‌ی پهلوی و شاهنشاه آریامهر محمدرضاشاهِ جاکش، ایرانیان هرگز با مفهوم عدالت -به معنای سیستماتیک آن- در جامعه روبه‌رو نبوده‌اند. [این ۴۰ سال هم که اصن قربونشون برم.]


۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 February 18 ، 11:36
شِـــ‌یدا ..

قسمتی از متن؛

پیرمرد چندروزیه که پیداش نیست. من هم چیزی نخوردم. قطعا تا بیشتر از پنج روزه دیگه این وضعیت تغییر می‌کنه. احتمالا از فردا، یا پس‌فردا، یا روز بعدش دیگه توان راه رفتن نداشته باشم. دیروز برای برگشتن از دستشویی به تخت، مسافت بین دستشویی و تخت رو مثل مار خزیدم. چندبار ازحال رفتم اما بعد از چند ساعت تونستم خودم رو به تخت برسونم. و بعد حدود یک شبانه‌روز کامل خوابیدم. وقتی بیدار شدم، بی‌حال‌تر از همیشه بودم. آدم‌های زیادی به دیدنم می‌اومدند. اما بیش از حد شفاف و روشن بودند. اونقدر که به سختی می‌‌تونستم از محیط اتاق اونها رو تمیز بدم. و بعد شروع کردم به...


۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 05 February 18 ، 10:26
شِـــ‌یدا ..