خودگویی با میکروفون

heterism

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

۳ مطلب در اکتبر ۲۰۱۷ ثبت شده است

چندوقت پیش داشتم بعضی از چیزای بدردنخور آرشیو اینجا رو مرور می‌کردم٬ که رسیدم به این پست بدردنخور: کلیک
از آگوست 2016 که این رو نوشتم تا حالا٬ تغییرات جالبی داشتم. اون زمان روزی حداقل 2 ساعت شعر می‌خوندم. و انقدر ذهنم به این کار تمایل داشت که توی مکالمات روزمره هم مدام از شعر استفاده می‌کردم. به طور کلی یه حال خیلی ملنگی داشتم. شعرها رو توی گوشی تایپ یا کپی می‌کردم با دسته‌بندی‌های خاص. تمایل به شعر یه نشونه‌ست از فضای ذهنی یه آدم.
حالا بعد از چندماه٬ هرگز وقت صرف شعر خوندن نمی‌کنم. هیچ شعری هم حین مکالمات روزمره به ذهنم نمیاد و حتی از خوندن شعر لذت هم نمی‌برم. درکش نمی‌کنم. خوندن یا گفتن شعر به واسطه‌ی یه ذهن هپروتی(کاش کلمه‌ی بهتری پیدا می‌کردم) امکان‌پذیر میشه. و حالا٬ خبری از اون ذهن خلاق نیست. برای درک زیبایی و ظرافت یه استعاره به یه ذهن حساس و در عین حال فارغ نیازه که فعلا ندارمش.

قطعا یه روزی دلم واسه اون حال و هوا تنگ میشه. ولی خب٬ حالا تا اطلاع ثانوی مجبورم به جای خرامیدن روی ابر‌های خیال٬ روی سنگ‌فرش پیاده‌رو راه برم و حواسم به جلوی پام باشه و همزمان توی ذهنم حساب کنم که دو دو تا میشه چندتا؟
۸ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 21 October 17 ، 19:42
شِـــ‌یدا ..

عاشقتم؟ نمی‌دونم، فکر نمی‌کنم. دوستت دارم؟ نمی‌دونم. من معنی یه سری کلمات رایج رو بلد نیستم. باید از سوالای ساده‌تر شروع کرد. مثلا؛ «آیا دوست دارم ببینمت؟» قطعا. آیا دوست دارم فقط مال من باشی؟ نه٬ هرگز. اینم از همون حرف‌هاست که هیچوقت نفهمیدم. اگه تو نباشی می‌میرم؟ نه. ولی اگه تو باشی، شاید همه چیز بهتر باشه. با کلمه‌ی «شاید» مشکل داری؟ متاسفانه مهم‌ترین رکن جمله‌ی من همین کلمه‌‌ست. آیا می‌خوام تا آخر عمر کنار هم باشیم؟ هرگز. می‌خوام تا هر جا که بتونیم از «کنار هم بودن» خوشحال باشیم، کنار هم باشیم. نکنه می‌خوای بگی این فرار از مسئولیت‌پذیری و به نوعی لاابالی‌گریه؟ نه، به نظرم این عین مسئولیت‌پذیری و احترام به دیگریه. نگو که اینطوری هیچ چیز روی هیچ چیز بند نمی‌شه. اصلا مگه اساس زندگی اینطور نیست؟ 

 من نمی‌دونم عشق یعنی چه و حالا هم در مورد عشق حرف نمی‌زنم. در مورد چیزی حرف می‌زنم که نمی‌دونم چیه. باید از کلمه‌های معمولی‌تری استفاده کنم. شاید بشه گفت؛ احساس خوبِ ساده‌ای از با هم بودن.

 من به تنهایی خودم آگاهم. و این تنهایی همیشه حفظ میشه. قرار نیست با این دوست داشتن تنهایی کسی پر بشه. که حداقل من اجازه نمیدم کسی این تنهایی بزرگ رو با هیاهوی غریزه خدشه‌دار کنه. چون چیزهای زیادی در مورد ارزشش شنیدم. برای فرار از وحشت تنهایی به عشق سرک نمی‌کشم. همیشه سعی کردم از این آلترنتیو{تنهایی- دوست داشتن- تنهایی} دوری کنم. اما شیخ گفت چیزهای پیچیده‌تری از تنهایی وجود داره. مثلا؛ دوست داشتن برای رهایی از اضطرابِ بودن. فکر اینجاشو نکرده بودم. باید یه سری چیزها رو دوباره مرور کنم.

عاشقت هستم؟ نمی‌دونم. دوستت دارم؟ نمی‌دونم. من هنوز معنی خیلی چیزها رو نمی‌دونم. 


۶ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 16 October 17 ، 01:22
شِـــ‌یدا ..

طبقه‌ی ما همین دو واحد رو داره. صدای در آسانسور و پیچیدن کلید توی در راحت به گوش همسایه می‌رسه. صبح جمعه اهل بیت عازم سفر بودند. زنگ در زده شد. همسایه‌ی روبه‌رویی بود. گفت که امروز تولد پارسائه. معذرت خواست که سر و صدا زیاده و از والده دعوت کرد که توی این جشن باشکوه شرکت کنند. همزمان والده هم معذرت‌خواهی کرد که به خاطر بستن بار سفر نمی‌تونند توی این جشن باشکوه شرکت کنند. خانم همسایه پرسید که آیا میز بزرگ دارید؟ والده گفت داریم. میز بزرگ‌مون رو نیاز داشتند و بردند. نکته‌ای که در این پست حائز اهمیت هست٬ اینه که همسایه‌مون فهمید اهل بیت عازم سفر هستند و من عازم نیستم.


 جمعه ظهر زنگِ در زده شد. آقای همسایه بود٬ از غذای مهمونی‌شون آورده بود. سینی رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟ در رو که بستم٬ نگاهم به سینی غذا معطوف بود٬ که گرم بود. چند ثانیه بعد دوباره زنگ در زده شد. اینبار خانم همسایه بود. با یه کاسه‌. گفت از بس اینا(مهموناشون) شلوغ می‌کنند٬ یادش رفته برنج زرشک و زعفرونی بریزه. توی کاسه برنج زرشک و زعفرونی بود. کاسه رو گرفتم و دوباره تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟

 شنبه صبح زود که رفتم از خونه بیرون٬ ساعت 4 عصر برگشتم و بلافاصله بعد از لباس عوض کردن و خوردن دو تا هلو و یه سیب٬ دوباره از خونه رفتم بیرون. شب ساعت 12 برگشتم٬ لخت شدم٬ دراز کشیدم روی تخت و بلافاصله زنگ در زده شد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم لب در. دوباره خانم همسایه بود. یه زن 30 - 40 ساله٬ یه مقدار کوتاه قد٬ با چشم‌های عسلی یا شاید هم سبز. سینی به دست پشت در منتظر بود. به کیک تولد توی سینی اشاره کرد و گفت از دیروز تا حالا هر چی اومدیم زنگ خونه‌تون رو زدیم٬ نبودید. کیک  مال دیروزه. گفتم بله٬ زیاد خونه نبودم. سینی رو گرفتم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟ 

امشب ساعت 12 رسیدم خونه.  لباس‌هامو نصفه کنده بودم که زنگ در زده شد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم پشت در. آقای همسایه بود. با چشم های پف کرده و لبخند. گفت: خب یه خورده زودتر بیا خونه که غذا از دهن نیفته. خندیدم و تشکر کردم و گفتم: چرا زحمت می‌کشید آخه؟



حالا سینی رو گذاشتم روی میز٬ کنار ظرف‌های قبلیِ غذاهایی که آورده بودند. امروز عصر داشتم به این فکر می‌کردم که ظرف‌هاشونو چجوری پس بدم؟ در حالت معمول٬ وقتی اونا یه چیزی میارن واسه خونه‌ی ما٬ والده هم ظرف‌ها رو با یه چیزی پُر می‌کنه و پس‌ میده. ولی در شرایط بحرانیِ فعلی٬ من نه حوصله‌ی درست کردن چیزی رو دارم(نه عرضه‌ی پختن چیزی رو). 

به ذهنم رسید که یه کادو واسه تولد پارسا بگیرم. ماجرا رو با عکس واسه پیتر شرح دادم. پرسیدم واسه یه بچه‌ی 5 ساله که مطمئن نیستی واقعا 5 سالش باشه٬ چی میشه خرید؟ پیتر گفت: «دیگه مثه قدیما نیست. بچه‌ها یه تبلت دارن و تمام. براش یه بسته اینترنت بفرست حال کنه». ازش خواهش کردم که از جلو چشمام خفه شه با این پیشنهاد دادنش. 





+ بعد از مدتها تصمیم گرفته بودم که اینبار وقتی حالم از خوردن {بیسکوئیت و الویه‌های نامی‌نو و تخم‌مرغ و غذاهای آماده} به هم خورد، تنگ کنم و یه مقدار آشپزی یاد بگیرم. اما فعلا پروژه بدجوری زمین‌گیر شده و مسئله‌ی تنگ‌کردن به محاق فراموشی سپرده شده.

+ما ۷-۸ ساله که همسایه‌ایم و مسافرت‌رفتن اهل بیت و تنها زندگی کردن من توی این خونه همیشه یه چیز رایجی بوده. ولی هیچوقت اینطور نبوده که واسه من چیزی بفرستند. با توجه به اینکه این وضعیت(تنها در خانه) ممکنه تا ۱۰-۱۵ روز دیگه ادامه داشته باشه، آیا همسایه‌مون می‌خواد در روزهای آتی هم به شیوه‌ی این چندروز عمل کنه؟ چرا زحمت می‌کشه آخه؟

۱۵ comment موافقین ۴ مخالفین ۱ 10 October 17 ، 00:44
شِـــ‌یدا ..