خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۳ مطلب در سپتامبر ۲۰۱۷ ثبت شده است

دیشب بهرام رادان و سردار رادان و مسعود رایگان و افسانه‌ بایگان اومده بودند پشت در اتاقم و گیر داده بودند که پاشو. منم حرص می‌خوردم که آخه اینا منو چیکارم دارند؟ چرا اصرار دارند بیدارم کنند؟ 

آخرش بیدارم کردند ولی وقتی در اتاق رو باز کردم، دیدم هیچکس پشت در نیست. دوباره خوابیدم. اینبار مهدی- پسرِ پسرعمه‌م- رو دیدم که نشسته بود یه گوشه و گریه می‌کرد. بار آخری که دیده بودمش، یه بچه‌ی کوچولوی ۴-۵ ساله بود. اما دوهفته پیش که عکسش رو دیدم، با یه مرد بزرگ و بالغ (۱۴ ساله‌ی ریش و پشم‌دار) رو‌به‌رو شدم و از شدت تعجب واژگون شدم. حالا در هیئت همون بچه‌ی ۴ ساله‌ی کوچولو داشت گریه می‌کرد. منو که دید بغضش ترکید و اومد بغلم. گفتم چی شده عزیزم، چرا داری گریه می‌کنی؟

دو خط اشک از روی گونه‌هاش راه افتاده بود و زیر چونه‌ش به هم پیوند می‌خورد. با انگشتهای کوچولو و تپلش اشک‌هاش رو پاک کرد. آب دهنش رو با مکث زیاد قورت داد و لابه‌لای نفس‌نفس زدنش گفت؛ «چندتا دختر جقی ماشینم رو دزدیدند». و بعد با همون دستای کوچولو و تپلش سوئیچ ماشینش رو نشونم داد. گفتم پناه بر خدا، و نشستم کنارش و با هم کلی گریه کردیم. اینبار ساعت ۳ صبح با گریه از خواب بیدار شدم. نصف صورتم خیس اشک شده بود. رفتم توی حمام تا دست و صورتم رو بشورم و مسواک بزنم.

 از سر شب همینطور دمر دراز کشیده بودم پایین تخت و نه لباس عوض کرده بودم، نه مسواک. پنجره‌ تا ته باز بود و کمر و شونه‌هام روی این سرامیکای یخ‌زده خشک شده بود. مسواکم رو زدم و برگشتم کنار تخت، لباس‌های کثیفم رو در آوردم و انداختم زیر تخت. خواستم رو تخت بخوابم. ولی تخت پر از آتاآشغال بود. اومدم تو آشپزخونه آب بخورم، توی یخچال یه تیکه کیک دیدم و خوردمش‌. برگشتم کنار تخت، ملافه‌ی نازکم رو کشیدم دور خودم و در حالی که یادم افتاده بود تازه مسواک زدم، بدون لباس روی سرامیکای پایین تخت خوابیدم.



پاورقی؛

۲- یادم نمیاد دوران طفولیت کسی بهم «شب به خیر عزیزم» گفته باشه. اگه اشتباه نکنم، هر شب آخرین چیزی که می‌شنیدم این بود که؛ «پاشو برو سر جات بخواب». 

۳- تا ۱۷-۱۸ سالگی کارکرد بالش رو درک نمی‌کردم. روی کاغذ و به لحاظ تئوری می‌دونستم که واسه زیر سر ساخته شده لکن در مقام عمل واسم کاربردی نداشت. به همین دلیل معمولا سرم رو می‌کردم زیر بالش یا بالش رو می‌ذاشتم رو سرم و می‌خوابیدم.

۴- چرا این دخترا ماشین مهدی رو دزدیدند؟ 

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 27 September 17 ، 19:04
شیدا راعی ..

پدر و مادرم از همون اول خلقتم بنای تربیتی‌شون بر این مبنا بود که من رو خودساخته و قوی بزرگ کنند. هیچوقت خواسته‌هام به راحتی اجابت نمی‌شد. یادمه من مدتها در حسرت داشتن یه سیستم خوب بودم که قابلیت نصب بازی‌های روز رو داشته باشه. و پس از سالها که به لپتاپ شخصی رسیدم، دیگه هیچ علاقه‌ای برای بازی کردن با هیچ کنسولی رو نداشتم. در حالیکه پسرخاله‌ی نُنُرَم همیشه از نعمت سیستم آپدیت بهره‌مند بود و حالا هم با اینکه نره‌خرِ رشیدی شده، ولی هنوز هم وقتی میرید توی اتاقش، حضرت رو مشغول بازی کردن با کامپیوتر می‌بینید. شما یادتون نمیاد یه زمانی گوشی داشتن خیلی چیز باکلاسی محسوب میشد. همینکه Nokia 3310 رو میذاشتی رو گوشِت و توی خیابون راه میرفتی، کلی میرفت رو قیافه‌ت. ولی بعدترش گوشی‌های بولوتوث‌دار و دوربین‌دار اومدند و Nokia 3310 دیگه اون شکوه و عظمت خودش رو از دست داد. خدا میدونه Sony Ericsson k750 چه پدری از ما درآورد. وقتی ابراز می‌کردیم که گوشی میخوایم، می‌گفتند خودت باید بخری، ما نمی‌تونیم برات بخریم. می‌خواستند جوری تربیتم کنند که مستقل بار بیام و بتونم رو چیزِ خودم بایستم. آخرش با کلی ریاضت و چس‌خوری تونستیم یه  Motorola  Razr V3 تهیه کنیم اما اون موقع دیگه سونی اریکسون K800  و نوکیا N73 اومده بودند و موتورولا با اینکه خیلی ناز و خانمی بود، ولی در برابر اونها حرفی واسه گفتن نداشت. 


توی خرید دوچرخه‌، خرید کفش، خرید اسبا‌ب‌بازی و حتی خرید خوراکی‌های دلخواه هم این دست‌اندازی‌ها وجود داشت. من همش رو با تلاش و سختی بدست میاوردم. این محدودیت‌ها برای رفتارهای روزانه هم وجود داشت. نمی‌تونستم بیش از دو ساعت با سِگا بازی کنم، نمی‌تونستم بیش از دو ساعت توی کوچه بازی کنم و برای انجام تکالیفم هم قوانینی وضع شده بود. هیچکدوم از این رفتارهای تربیتی به خودی خود غلط و غیرمنطقی نبود. منتها اشکالش این بود که این رفتارها بر مبنای فرد دیگه‌ای شکل گرفته بود. اینها همون رفتارهایی بود که برای تربیت داداشم به کار رفته بود. فرق من و داداشم این بود که اون رو اگه می‌زدند توی سرش، آروم می‌گرفت و می‌تمرگید یه گوشه٬ ولی من رو اگه می‌زدند تو سرم، بدتر می‌کردم و تا قیامِ قیامت درصددِ انتقام بودم. اون بچه‌ی شلوغ و شاد و شیطونی بود و من بچه‌ی خیلی آروم و یبسی بودم. توی دبیرستان وقتی اون رو تهدید کرده بودند که دیگه خونه راهش نمیدند، این تهدید کارساز اوفتاده بود. ولی وقتی این تهدید رو سوم دبیرستان برای من اعمال کردند، من دو روز نرفتم خونه و از نگرانی ذله‌شون کردم. دعوامون سر این بود که من روزها یا مدرسه نمی‌رفتم، یا اگه میرفتم، بعدش به موقع خونه نمیومدم. آخرش هم اون سال به جدایی از اون مدرسه منجر شد. بالاخره بچه باید چیزی داشته باشه که مدرسه دلش رو بهش خوش کنه. لکن من هم دانش‌آموز کودنی محسوب می‌شدم و هم از نظر انضباطی کمیتم لنگ بود. به همین دلیل هم برای سال پیش‌دانشگاهی ثبت نامم نکردند و گفتند برو گم شو یه جا دیگه. منم رفتم گم شدم یه جای دیگه. از بحث دور نشیم، عرض می‌کردم که والدینم با من همونطوری رفتار می‌کردند که با برادرم. این در حالیه که من و برادرم دو گونه‌ی جانوریِ کاملا متفاوت بودیم(هستیم). درسته که هر دو احمق، بی‌عرضه و بیشعور هستیم، ولی این صفات حسنه در زمینه‌های متفاوتی در ما به فعلیت رسیده. حتی از نظر چهره و ظاهر فیزیکی هم شباهتی به همدیگه نداریم.


مسئله‌ای که این چندوقت اخیر زیاد ذهنم رو درگیر کرده، تفاوت رفتار من و والدینم در مدیریت دخل و خرج زندگیه. با اینکه والدینم ۱۰ برابر من درآمد دارند، ولی همچنان خرج‌های کوچیک زندگیشون ‌رو به دقت یادداشت می‌کنند و حساب همه چیز رو‌ دارند. برعکس اونها، من هیچ مدیریتی برای جیبم ندارم. پیتر میگه «تو خیلی گرون زندگی میکنی». و این گرون زندگی کردن هرگز به معنی پول زیاد داشتن و لاکچری بودن نیست. بیشتر به معنی درست خرج نکردن و حروم کردن پوله. راهی که پیش روم گذاشتند، این بود که تا حد امکان خودم رو درگیر وام و قسط و بدهی کنم تا مجبور به مدیریت جیبم بشم. حالا با یه درآمد جزئی، هر ماه بیش از یک میلیون قسط میدم و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که فقط بی‌پول تر شدم و هنوز توجهی به مدل خرج کردنم ندارم. اینکه چجوری اون رفتارهای تربیتی والدینم یه همچین نتیجه‌ای رو در پی داشته، واسه خودم هم قابل درک نیست. به هر حال باید گفت که رفتارم دقیقا نقطه مقابل همه‌ی اون تعالیم ارزشمند شده و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که هر قدر هم تلاش می‌کنم، نمی‌تونم مطابق اون تعالیم گام بردارم. انگار کاملن باهاش بیگانه‌ام.

۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 19 September 17 ، 15:30
شیدا راعی ..

«رویاها فقط بر بیماران ظاهر می‌شوند. اما این تنها ثابت می‌کند که رویاها جز برای بیماران قابل رویت نیستند، نه اینکه رویاها اصلا وجود ندارند. رویاها عبارتند از قطعه‌ها و بریده‌هایی از عوالم دیگر... از آغاز آن عوالم. واضح است که انسان سالم دلیلی ندارد آنها را ببیند. زیرا انسان سالم، آدم خاکی است و باید به زندگی همین عالم سرگرم باشد. اما همینکه کمی بیمار شد و همینکه نظام طبیعت خاکی‌اش کمی مختل گشت، فوراً امکان وجود دنیایی دیگر برایش پدید می‌آید و هر قدر بیماریش بیشتر باشد، تماسش با عالم دیگر بیشتر می‌شود. به طوری که وقتی انسان بمیرد، مستقیما وارد آن عالم می‌شود.»

 

چندتا کوه اول رو به شهره ‌و هم‌جوار روشنایی زردِ شهر‌. اما وقتی این کوه‌ها رو دور میزنی و به پشت‌شون میرسی٬ دیگه هیچ اثری از روشنایی شهر نمی‌بینی. اگه مثل حالا وسط ماه قمری باشیم، ماه فضای تاریک شب رو تا حد خیلی زیادی روشن می‌کنه و اگه ماه نباشه، ظلماته که بیداد می‌کنه. فاکتور دومی که تا وقتی توی اون مکان تجربه‌ش نکنی، توصیفش فایده‌ای نداره، سکوته. هیچ صدایی نمیاد و این «هیچ» کمی ترسناکه. این تاریکی و سکوت یه جور احساس خلأ رو پیش می‌کشه. تو دلت بدجوری خالی میشه. بعد از احساس خلأ، احساس ضعیف بودن و کوچیک بودنه که سراغت میاد.  لابه‌لای یه سری کوه و دره‌ی تاریک، با علم به اینکه هیچکس تا چند کیلومتریت وجود نداره که حتی صدات رو بشنوه، احساس آسیب‌پذیری، ضعف و ناچیز بودن می‌کنی. آدم هر قدر هم که مغرور و با جسارت باشه، در مواجهه با این سکوت+تاریکی+تنهایی کاملا از درون میشکنه و نرم میشه، اهلی میشه. هیبت فضا قوی‌تر از هر چیزی روی آدم تاثیر میذاره. توی این چهارسالی که بهش مبتلا شدم، همیشه واسم عجیب بوده که چرا توصیف این فضا-حتی برای خودم- در قالب کلمات انقدر سخت و پیچیده‌ست؟ تا اینکه یه روز این رو از هرابال پیدا کردم؛ 

«در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی‌نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه‌هایی سخن می‌گوید که می‌فهمی ولی نمی‌توانی وصف کنی.»

انگار قطره‌ای میشی که به درک دریا نزدیک‌تر شده. کلمه‌هایی مثل هیچ، همه، افتقار، پاکباز و ... با نور عجیبی از ذهن عبور می‌کنند. انگار این‌ حرف‌ها از اینجا قابل فهم‌تره. شاید چون اینجا آدم از همه چیز جدا میشه. در عین حال تجربه‌ی این فضا چنان آرامشی برای منِ بیمار فراهم می‌کنه، که می‌تونم تا ۴۸ ساعت بعدش به دور از روان‌پریشی زنده بمونم. به همین دلیله که بعضی شب‌ها٬ بین ساعت ۱۲ تا ۳ بامداد این برنامه انجام میشه. چون-به قول داستایفسکی- نظامِ طبیعتِ خاکیِ من مختل شده و من به عوالم دیگه‌ای نیاز دارم.


امشب که ماه همه جا رو روشن کرده بود، نشسته بودم و با کف دست زمین رو لمس می‌کردم و درحالی که شعر فروغ «و خاک، خاک پذیرنده، اشارتیست به آرامش» توی ذهنم بالا پایین می‌رفت، برای چندمین بار به ذهنم رسید که شاید این تاریکی و خلوت و سکوت، مقدمه‌ای از جنس همون عوالمی بوده که محمد (توی حرا) و موسی (توی طور) توی اون سکوت و تاریکی و تنهایی تجربه می‌کردند. شاید اونها هم به عوالم دیگه‌ای احتیاج داشتند. شاید هم صرفاً از همین کس‌و‌شعرهایی باشه که معمولاً به ذهن من خطور می‌کنه. به هر حال ممنون از حُسنِ توجهتون.


le-sacrifice

۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 08 September 17 ، 02:54
شیدا راعی ..