خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۱۲ مطلب در مارس ۲۰۱۷ ثبت شده است

گفتم حالا چیکار کنم؟ گفت قِی کن. 

چیزی خورده بودم که باید بالا میاوردمش. رفتیم توی حمام. درِ توالت فرنگی رو بست و در حالی که سیگار می‌کشید نشست رو توالت. تکیه داد به دیوار. پای راستش رو انداخت روی پای چپ. من همونطور که ایستاده بودم و به خودم توی آینه نگاه می‌کردم گفتم؛ همینجا؟ بهتر نیست تو کاسه‌ی توالت بالا بیارم؟ گفت «نه، طوری نیست. همونجا تو سینک دستشویی بالا بیار.» صدای آهنگ گوشی رو زیاد کردم که توجه کسی به صداها جلب نشه. خم شدم، سرم نزدیک شیر آب، با ساعدهام خیمه زدم روی سینک. انگشت اشاره‌ی دست راست رو بردم گذاشتم به وسط زبونم. همیشه خیلی به این کار حساس بودم. حتی وقتی برای سرما خوردگی دکتر میرفتم، بیشتر از اینکه از آمپول بترسم از اون چوبی می‌ترسیدم که دکتر برای دیدن حلقم روی زبونم میذاشت و همیشه ازش میخواستم که از چوب استفاده نکنه. چون دچار حالت تهوع بدی می‌شدم. 

اینجا هم شدم. سریع چشمام پر از اشک شد و حالت تهوع بهم دست داد. ولی فقط سرفه کردم. چیزی از گلوم خارج نمی‌شد. انگشتم رو بردم عقب‌تر. ته زبونم رو لمس کردم. با شدت بیشتری سرفه کردم. اومدم بالا تو آینه نگاه کردم. چشمام سرخ، صورتم سرخ. سرم رو کج کردم و بهش نگاه کردم. همچنان خونسرد سیگار می‌کشید و به من نگاه می‌کرد. پای راستش رو آهسته تکون می‌داد. اینبار با دو انگشت امتحان کردم. فقط میخواستم به هر قیمتی شده این لعنتی‌هارو بالا بیارم. احساس می‌کردم مغزم داره میاد توی دهنم. ولی هنوز چیزی از معده‌م نمیومد بالا. دستم رو بیشتر توی حلق فرو کردم. دیگه نمی‌فهمیدم دارم چی رو لمس میکنم. با انگشتها ته حلقم رو فشار میدادم. یهو دیدم یکی کمرم رو کشید عقب و پرتم کرد روی زمین. نگاه کردم دیدم خودشه. کِی از روی توالت بلند شده بود؟ نفهمیدم. داد میزد میگفت بسه دیگه. بسه. دراز کشیدم کف حمام. اونم تکیه داد به دیوار حمام و پاهاش رو دراز کرد. پای راست رو انداخت روی پای چپ. نتونسته بودم چیزی بالا بیارم. همه‌ی عضلات شکم و کمرم درد گرفته بود. عضلات فک و گردنم هم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم گلوم خیلی درد می‌کنه. گفت ببینم دستاتو. نشونش دادم. گفت با ناخن افتادی به جونِ ته حلقت. تف کن ببینم. تف کردم. خونی بود. گفت حلقتو زخم کردی بچه. 

گفتم حالا چیکار کنم؟ گفت قی کن.

۴ comment موافقین ۱ مخالفین ۱ 31 March 17 ، 13:37
شِـــ‌یدا ..

- دیروز در حالی که توی ترافیکِ ناشی از حضور مسافران نوروزی گیر افتاده بودم، یه خانمی(که مسافر نوروزی هم نبود) سوار بر سمند سفیدش دو بار پشت سر هم زد به پشتِ موتورم. من وحشت‌زده و متعجب برگشتم عقب رو نگاه کردم و نگاه‌کردنم موجب تعجب مضاعفی شد. خانمه با اخم نگاه میکرد و انگار اشاره می‌کرد که؛ «برو، برو». ترافیک بود. «برو» بی‌معنی بود. خیلی واسم عجیب بود. کشیدم کنار که رد شه. دک و پوزش رو مثه آدمای طلبکار کرده بود، هرگز قصد عذرخواهی نداشت. اگه وایمیسادم جلوش احتمالا با زیر گرفتنم هم مشکلی نداشت. تموم مدتِ بعدش بهش خیره شده بودم، اما دیگه هرگز تو چشمام نگاه نکرد.


- نمی‌دونم چرا٬ ولی حالم گرفته شد. چند دقیقه بعد به این فکر کردم که؛ « آیا من یه مرد بی‌عرضه و ضعیفم؟»

 برای خودم رفتار متفاوتی رو در مواجهه با همچین آدمی تجسم کردم؛ [باید پیاده میشدم. با یه زنجیر، یا قفل یا هر چیزی که از توی پیاده‌رو پیدا می‌کردم، میکوبیدم تو شیشه‌ی ماشینش و در حالی که از وحشت جیغ میزد و پاشو رو گاز فشار میداد، با صدای بلند بهش میگفتم؛ میخواستی بری تو کونِ من؟ زنیکه جنده.]

بعد به این نتیجه رسیدم که آره. از این نظر من یه مرد ضعیفم. توان انجام همچین کاری و زدن همچین حرفی رو به کسی ندارم. میکشم کنار که رد شی. اطوارِ روشنفکری و باشعور بودن نمیام. واقعا برای شاخ تو شاخ و دهن به دهنِ مردم گذاشتن آدم ضعیفی هستم. حدس می‌زنم این ضعیف بودن - اگه تو مایل باشی اسمش رو ضعیف بودن بذاریم- ماحصل همین چندسال اخیره و اتفاقاتی که توی زندگیم باهاش روبه‌رو شدم. من از زنی که دریدگی از همه‌ی وجوهش هویداست٬ می‌ترسم. در عوض؛ اکثر این مردمی که توی خیابون می‌بینم و سراسر وجودشون توحش و جسارته، هرگز جرأت ندارند توی تاریکیِ نیمه‌شب، وسط مه، یه پانچو بپوشند و زیر بارون توی کوه‌های بیرون شهر راه برن. بین کوه‌هایی که نه آدم هست و نه هیچ نوری. این قدم زدنِ تنهایی٬ توی تاریکیِ مطلق٬ که برای خیلی از مردم ترسناک محسوب میشه٬ برای من لذت‌بخش‌ترین تفریحیه که می‌تونم داشته باشم. 


- چندشب پیش به خاطر دیدن چندتا برخورد از آدما غصه‌م شده بود، وقتی رسیدم خونه بدون اینکه لباس‌هامو در بیارم واسه پیتر نوشتم؛

 «مردم گرگ‌اند... و من، و حتی تو، آره... تو حتی بیشتر از من، ما واسه زندگی کردن با این جماعت مشکل پیدا می‌کنیم. فردا روزی تو محیطای کاری میبینی که چقدر آدما پُر روئند. تو میخوای توی کارِت راست و درست باشی، نمیشه. وقتی دروغ گفتن و بی‌چشم‌ و رو بودن بخشی از قوانین اجتماعی شده، رک و راست بودن و صادق بودن سخته. برای اینکه بتونی با این جماعت زندگی کنی باید مثل خودشون دروغگو، گرگ‌صفت و به طور کلی حروم‌زاده باشی.»


- همه از دروغ گله و شکایت می‌کنند. همه نسبت به دزدی واکنش منفی نشون میدن. همه از احترام و رعایت حقوق دیگران تمجید می‌کنند. همه‌ با این حرفها ابراز همدردی می‌کنند. پس من نمیدونم این همه آدمِ حروم‌لقمه که طول روز می‌بینم کجان؟ می‌دونم٬ منتها حال توضیحش رو ندارم.

۹ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 26 March 17 ، 10:00
شِـــ‌یدا ..

مارگارتا٬ ساعت ۱۳:۵۰ دقیقه‌ی روز پنجشبه، ۱۲ اسفندماه است. هوا بهاری شده. خودت که میدانی... اینجا بهار زودرس است. اکنون که برای تو می‌نویسم، به تخته سنگی تکیه داده‌ و استراحت می‌کنم. آخر سه ساعت بود که بدون وقفه، مثل بز کوهی این کوه‌ها را بالا و پایین میکردم. آسمان فرش ابر شده و هوا عالیست. باید این آخرین نفس‌های زمستان را شمرده‌تر گذراند. این را هم بگویم که یک پرتغال در دستم است. صادقانه بگویم، تا به حال در زندگی‌ام پرتقال به این خوشمزگی نخورده بودم. اگر اینجا بودی، حتما یک قُلش را به تو میدادم. ولی فقط همین یک قُل، نه بیشتر.

 مارگارتای عزیزم٬ امیدوارم ناراحت نشوی از اینکه بدانی گفتگوی ما چندان هم خصوصی نیست. آری، این کلاغ‌ها هم هستند. همینجا پشت سرم و چه سر وصدایی راه انداخته‌اند. به نظر دیوانه می‌آیند ولی من سُر خوردنشان در آسمان را دوست دارم. مایلم نظر تو را در مورد داشتنِ گَله‌ی کلاغ بدانم... که هر جا می‌رویم به دنبالمان بیایند و قیل و قال راه بیندازند. از تو چه پنهان، گاهی آرزو میکنم که کاش سلطان جنگل بودم. حتی به فکر بز کوهی بودن هم افتاده‌ام. نظر تو چیست؟

کلاریسای مهربانم، نه نه... ببخشید... مارگارتای مهربانم٬ در اینجا لازم است نکته‌ی مهمی را به تو بگویم. من از کلاغ بودن این پرنده‌ها اطمینان ندارم. فقط میدانم که سیاه‌اند، با نوک‌های نارنجی. و مگر نمی‌گویند که هر گِردی، گِردوست؟ خب از همین جا نتیجه می‌گیریم که هر سیاهی، کلاغ است و اینکه می‌گویند «بالاتر از سیاهی رنگی نیست» هم پایه و اساس ندارد. بالاتر از این سیاهی که من اینجا می‌بینم، آسمان است. 

مارگیِ من٬ از زمانی که برایت می‌نویسم، به این فکر میکردم که از این صخره چگونه رد شوم. آری این است اعجاز تو و سخن گفتن با تو. اکنون به نظرم می‌آید که اگر از پایین بروم بهتر باشد و تو خود میدانی که باید رفت. تا مجالی دیگر، تو را به خدا، و خدا را به تو میسپارم. با یکدیگر دعوا نکنید. از او خوب مراقبت کن. بگو که شب‌ها حتما مسواک بزند و زود بخوابد‌. جیش هم. از طرفِ من روی ماهش را بلیس. 


دوست‌دارِ تو، 

فرانچسکو پائولیستا جیورجیانی

(ملقّب به فِری چُسو)


۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 23 March 17 ، 17:29
شِـــ‌یدا ..
۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 18 March 17 ، 08:09
شِـــ‌یدا ..

گاهی، مثه حالا، نوشتن واسم هیچ لذتی نداره. بیشتر شبیه عق زدنه.

۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 15 March 17 ، 19:24
شِـــ‌یدا ..

چشمام دیگه سوی سابق رو نداره. به دوردست خیره میشم. اما تاری تصویر آزاردهنده‌ست. به عینک هم عادت ندارم. فکرشم نمی‌کردم قوی‌ترین جزء بدنم یه روزی اینطوری ضعیف بشه. کجاست اون چشمای تیز و هیز سابق؟ 

حالا چجوری می‌تونم چشم‌چرونی کنم؟ خدایا این اسباب گناه رو از من نگیر.

+ وقتی رفتم واسه خریدن عینک، دلم میخواست از این عینکا که با بند به گردن آویزون میشه داشته باشم. مثال زدم واسشون که کلاس اول که بودیم، دوستم-سلمان نوربخش- هم عینکش همینطوری بود ینی با بند به گردنش آویزون بود. لکن گفتند این چیزی که مدنظرته حالا(سال ۲۰۱۷) واسه سن و سال شما خیلی چیز ضایعی محسوب میشه. 


۷ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 14 March 17 ، 09:56
شِـــ‌یدا ..

نصفه شبی دیدیم شلوارک‌مون وسط اتاق افتاده، هوس کردیم شوتش کنیم. قبل از اینکه پا به شلوارک برسه، غافل از اینکه درِ کمد بازه، وسط راه کوفته شد به درِ کمد.

ما رو میگی؟ مثه یه مردِ قوی پامون رو گرفتیم و در حالی که از درد رو زمین به خودمون می‌پیچیدیم، به صورت mute ضجه می‌زدیم که اهل بیت و همسایه‌ها بیدار نشند. از ما آه، از پا دردِ جانکآه. دو سه دقیقه همینطور دندون به هم فشردیم و چشامونو مچاله کردیم و درد کشیدیم. 

تا اینکه دیدیم انگاری هیشکی قرار نیست بیاد ما رو در آغوش خودش پذیرا باشه و اصلا دریغ از یه بوس که تسلای این خاطرِ رنجور و دردِ عظیمِ ما باشه.

۵ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 14 March 17 ، 09:49
شِـــ‌یدا ..

فرض می‌کنیم که شما آدم خیلی خوب و گوگولی‌مگولی‌ای هستید و دوست دارید به دیگران، به خصوص نیازمندان کمک کنید. برای این خوب بودن، سه بعد، سه سطح معرفی می‌کنم؛

۱ وقتی که یه گدا یا کودک دستفروش توی خیابون میبینی، دست بکنی تو جیبت و یه ده هزاری بذاری کف دستش و از اینکه اینقد دست و دل‌باز هستی، احساس کول بودن کنی و فکر کنی کار خوبی انجام دادی. غافل از اینکه صرفا توی یه چرخه‌ی اشتباه مشارکت کردی.

۲ می‌تونی آدم پردرآمدی بشی و بخشی از درآمدت رو به دیگران کمک کنی. یا می‌تونی به عنوان یه صاحب سرمایه، کسب و کاری راه اندازی کنی و برای دیگران اشتغال ایجاد کنی یا می‌تونی به خیریه‌های مختلف لینک بشی و با توجه به تحقیق‌هایی که اونها انجام میدن، به افراد نیازمندِ شناسایی شده، کمک کنی. 

۳ می‌تونی بری هاروارد، اونجا دکترای اقتصاد بخونی. اونجا اقتصاد کشورها رو مدلِ ریاضی می‌کنند و اساسی‌ترین راه‌های درمان رو برای اقتصاد اون کشور ارائه می‌کنند. البته کشور ما با این سازمانها ارتباطی نداره و حتی میشه گفت که دشمنِ خودش می‌دونه. بنابراین اگر هاروارد هم بری و برگردی، اینجا کسی نمیذاره کار خاصی بکنی. چون هر گوشه‌ی کیسه رو که نگاه کنی، می‌بینی که یه نفر سوراخ کرده و داره واس خودش استخراج میکنه. یکی سلطان شکر میشه، یکی سلطان واردات خودرو. رانت پشت رانت، بدون اینکه اجازه‌ی هیچ رقابتی داده بشه. یکی منابع طبیعی کشور شده ارث باباش، یکی پول رایج مملکت شده مهرِ ننه‌ش. یکی بود یکی نبود. بلند بگو زردآلو و با لگد بزن زیر تخمای اولین موجود مذکری که دیدی. گناهش با من.

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 08 March 17 ، 01:41
شِـــ‌یدا ..

من نسبت به حریم فیزیکی حساسم. حالم به هم میخوره از اینجور موقعیت‌هایی که بدن کسی، حتی از رو لباس، با بدنم تماس داشته باشه. برای آرامش داشتن و احساس راحتی کردن باید یه فاصله‌‌ای با دیگران داشته باشم. قبلا اینطور نبودم. ولی به مرور به این مرض دچار شدم.

سر همین قضیه، توی اتوبوس، توی سرویس، همیشه مایلم و سعی می‌کنم که کنار دخترها بشینم و اگر نشد، حتی‌الامکان کنار پسرهای ریقو و لاغر و کوچیک. چرا؟

توضیح بیشتر؛ وقتی کنار یه نره‌خرِ درشت بشینم، بای‌دیفالت چون هیکلش درشته، چند درصد از هیکلش میاد تو قسمت من. دست‌ها و پاهامون به هم میخوره و من از اینکه با گرمای بدن یه نفر دیگه، تماس پیدا کنم، یه حالی میشم. مثه وقتی که با آدمای استرسی دست میدی و دستشون عرقی و خیسه. حالا ببینیم وقتی نره‌خر داستان خوابش ببره، که معمولا هم میبره، چه اتفاقی میفته؟ اگه آدم باشخصیتی هم باشه و خودش رو جمع و جور کرده باشه و گوله کرده باشه تو قسمت خودش، وقتی خوابش ببره، آروم آروم دست‌هاش از هم وا میشه، پاهاش از هم وا میشه، ممکنه هی غش کنه طرف من، گردنش کج بشه طرف من و من اصلا حال و حوصله‌ی تحمل این مصائب جانکاه رو ندارم. به علاوه اینکه اصلا آدم خوش‌خوابی نیستم و نمی‌تونم مثه اون بگیرم بخوابم.

ولی مثلا اگه کنار یه دختر یا زن بشینم، اولا چون (معمولا) جثه‌ی نسوان کوچیکتر از جثه‌ی منه، هیچ درصدی از هیکلش نمیاد تو قسمت من. ثانیا چون جنس مخالف همدیگه محسوب میشیم و منم(قاعدتا) طرزِ نگاه و چهره‌ی چندان دوستانه‌‌ای ندارم، خودش خودش رو جمع و جور میکنه گوشه‌ی صندلیِ خودش. 

و این مصادفه با آرامش خاطر من‌.

۹ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 07 March 17 ، 12:32
شِـــ‌یدا ..

وقتی اتوبوس اومد، پیرزنه پرسید؛ این باقوشخونه میره؟

من هدفون تو گوشم بود. حرفش رو نفهمیدم دقیقا چی میگه ولی به هر حال با علامت سر بهش گفتم؛ آره. البته منظورم «آره» نبود. اصلا منظوری نداشتم از تکون دادن سرم.

هر دو سوار شدیم. من جلوی اتوبوس نشستم، اونم رفت عقب اتوبوس.

چندتا ایستگا گذشته بود که یهو دیدم اومده جلوی در اتوبوس ایستاده و به من فحش میده. اوه، اونم چه فحشایی، فحشای رکیک. ظاهرا از بقیه‌ی خانمای تو اتوبوس پرسیده که این اتوبوسه باقوشخونه میره یا نه و اونا بهش گفته بودند که اشتباه سوار شده. و طفلک شاکی شده بود که چرا من دریوری بهش جواب دادم. اومده بود جلو تا حسابی ما رو از خجالت خودش دربیاره و آبا و اجدادمون رو مورد عنایت خویش قرار بده. میخواستم بش بگم؛ ننه، قربون اون چشات برم.... من خودمم که میخوام یه جا برم، اشتباه سوار میشم... تو از کی(ki) اومدی سوال میپرسی آخه؟

تو همین فکرا بودم که فهمیدم ۴-۵ تا ایستگاه از اونجایی که باید پیاده می‌شدم، گذشته. و حواسم نبوده که پیاده بشم.



سعید سلطانپور؛ کلیک

موافقین ۰ مخالفین ۰ 05 March 17 ، 07:18
شِـــ‌یدا ..

نوشته بود؛ جیگرتو


با خودم گفتم ینی چه؟ منظورش چیه از این حرف؟

به پیتر نشون دادم. گفتم منظورش چی میتونه باشه؟ جیگرمو چی؟ جیگرمو میخواد چیکار کنه؟

پیتر کمی فکر کرد و گفت؛ والا من شنیدم که گوشت خر رو قاطی گوشت گوساله و گوسفند میکنند و باهاش کباب درست ‌میکنند... ولی در مورد جیگر خر تاحالا چیزی به گوشم نخورده!

موافقین ۳ مخالفین ۰ 02 March 17 ، 16:46
شِـــ‌یدا ..

وقتایی که اینجام، گاهی که لرزم می‌گیره، میام میشینم تو آشپزخونه، کنار سماور. دو تا چایی پشت سر هم میخورم تا گرم بشم. صدای قل‌قل سماور به آدم یه حس آرامش عجیبی میده. به قول اهل معرفت جای خوبیه واسه درک حس حضور. تو خونه‌ی ما کسی خیلی اهل چایی نیست، منم نیستم و شنیدن صدای قل‌قلِ سماور برام تجربه‌ی نابی محسوب میشه. به دستام که یخ و سرد شده بود نگاه کردم و یاد فائزه‌خانم افتادم.

پدر فائره خانم، فائزه‌خانم رو سپرد دست من. دو دقیقه نگذشته بود که در اومد گفت؛ سردمه. من دست فائزه خانم رو گرفتم تو دستم. اما بلافاصله ولش کردم. چون دستای من سردتر بود و گرمش که نمی‌کردم هیچ، تازه بیشتر یخ می‌زد. یه بار هم اومدم لپ فائزه خانم رو بکشم ولی یادم افتاد که دستم سرده و منصرف شدم.

یاد بچگی‌هام افتادم. یه خانم مهندسِ مجرد بود که هر وقت سر کار بابام منو میدید، ذوق میکرد و میرفت قاقالی میخرید واسم. از همین خوراکی‌ها و آتا آشغالایی که بچه‌ها دوست دارند. یادمه وقتی دست به لپ‌م میذاشت یا دستم رو میگرفت، حس خوبی نداشتم. چون دستاش همیشه سرد بود. و چون دست مامان و بابام همیشه گرم بود، خیال میکردم آدما تا قبل از اینکه بچه دار بشند، دستاشون سرده و بعد از بچه‌دار شدن، دست‌هاشون گرم میشه.

+ فائزه خانم ۴ سالشونه.

۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 March 17 ، 00:35
شِـــ‌یدا ..