خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۵ مطلب در فوریه ۲۰۱۷ ثبت شده است


همونطور که پایین امضا نوشته شده، واضحه که اسمش فاطمه‌ست. دست‌خط‌ش هم خوبه‌. حداقل نسبت به دست خط من. 

من مجبورم برای نوشتن وصیت‌نامه یا نامه‌ی خداحافظی با اهل‌بیت‌م از تایپ‌کردن استفاده کنم و گرنه احتمال داره وراث تاج و تختم نتونند درست نامه رو بخونند و سر ارث و میراث کلانی که دارم، بیفتند به جون همدیگه و سر خاک گیس و گیس‌کشی راه بندازند. خدای‌نکرده ممکنه اون وسط، پیکر مطهر ما مورد بی‌حرمتی واقع بشه. 

 لازم به ذکره که ما هیچ اطلاعات دیگه‌ای از نگارنده‌ی این نامه در دست نداریم. اما اینطور از سطور فوق استنباط می‌شود که سن و سالِ فردِ خاطی-فاطمه خانم- از ۱۶-۱۷ سال تجاوز نمی‌کند. و به خصوص اونجا که گفته؛ «می‌ترسم بیش از این اسیر گناهان دنیا بشم» بیانگر این موضوع است که ما با طفلی صغیر رو‌به‌رو هستیم.


در آخر این نکته ذکر خواهد شد که نگران فاطمه خانم نباشید. او امروز با معاون‌ مدرسه‌ به خانه بازگشته و خانمِ معاون وی را به خانه‌شان رسانده و مادرِ فاطمه را بابت این موضوع شیرفهم کرده. آری، حال او اکنون خوب است. مثل حال همه‌ی ما که خوب است و شما نباید باور کنید. 

+ بی‌شوخی٬ این نامه‌ها(در بیش از ۹۰ درصد موارد) حتی اگر منجر به «تلاش برای خودکشی» هم بشه، منجر به «خودکشی» نمیشه. نهایتا ممکنه چندتا قرص بخوره و بعد از ۲۴ ساعت که معده‌ش رو شست‌و‌شو میدن، از بیمارستان مرخص میشه. یا ممکنه بره تو حموم دستش رو خش بندازه و با دیدن خون خودش، غش کنه و باز بعد از ۱۲ ساعت با یه سرم و چندتا آمپول از اورژانس مرخص بشه.

لپ مطلب همون نیاز به توجه هست که فاطمه رو آزار داده و مادرش باید بیش‌تر و درست‌تر به وی توجه نماید.

 

۵ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 27 February 17 ، 17:08
شِـــ‌یدا ..

غلام؛

اوس غلام‌ سلمونی داشت. اصلا نمیدونم در حال حاضر زنده هست یا نه‌. و اینکه اصلا مغازه‌ش کجا بود؟ چندان هم کنجکاو نیستم به دونستن این موضوع. هر بار میرفتیم، یه تخته میذاشت رو دسته‌های صندلیِ اصلاح، که من بشینم روش. این تخته‌ها رو معمولا واسه بچه‌ها استفاده میکردند که قدشون بیاد بالا و اصلاح سرشون راحت باشه. هر بار می‌پرسید چه مدلی بزنم؟ بابام هم میگفت آلمانی بزن. و من فکر میکردم لابد موهام مثه این بچه خارجیا میشه توی این فیلما. اما حقیقت امر این بود که اوس غلام فقط بلد بود کله رو کچل کنه. بدون هیچ مدلی.


بابام؛

گاهی هم بابام توی حموم واسم کوتاه می‌کرد. تو حموم میشستم رو چارپایه. من آینه به دست، بابام قیچی و ماشین به دست. هِی از موهای وسط ِ سرِ ما می‌کاست و میگفت؛ خیلی اینجاش پرپُشته. ما هم هی نک و ناله میکردیم که باباجون ول کن اونجا رو. این جلوشو کوتاه کن جون عمه‌ت. و پدر میگفت؛ آخه جلوش که مشکلی نداره. کاکُلشه. باید باشه. قشنگیشه. تفاوت استراتژی از همون ابتدا بین‌مون مشهود بود. نتیجه کارِ اصلاح به ندرت چیزی جز افتضاح میشد. وسط سر کچل میشد و جلوی موها و کناره‌ها مثه قبل باقی می‌موند و شکایت من بعد از ابلاغ به شورای نگهبان(مادرم) و رأی قوه‌ی قضائیه(بازم مادرم) و جهت گیری صریحِ مقام معظم رهبری(مادرم) موجب فشار به دستگاه‌های اجرایی ذی‌ربط(بابام) و در نتیجه اصلاحِ مجدد میشد و این اصلاحِ دوباره بدون استثناء منجر به کچل شدن میشد. 


بله، در هر صورت نتیجه‌ی کار کچلی بود. منتها برای رسیدن به این مهم، آزاد بودم یکی از این دو راه رو انتخاب کنم؛ ۱ مغازه اوس غلام. ۲ حموم. این چرخه‌ی رذیلت و دردناک تا اول راهنمایی بیش نپایید. و اونجا بود که وارد برهه‌ی جدیدی از زندگی شدم. برای اولین بار، خودم با دوچرخه رفتم سلمونی. و واسه اولین بار فهمیدم که اصلن مدل مو چی هس؟ از شما چه پنهون ژل هم زد واسم. بله، ژل. 


+ الان ینی امکانش هست فیلترم کنن؟ 

۶ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 18 February 17 ، 18:21
شِـــ‌یدا ..

نمیدونم بعدا چجوری از این سالها یاد می‌کنم. ولی قطعا یادم میمونه که جوهره‌ی زندگی و فکرم- اگر برای چند لحظه فرض کنیم که فکری وجود داشته باشه- همین سالها شکل گرفت. با چیزایی که دیدم و با حرفهایی که آشنا شدم. با تشخیص تفاوت‌ها. پذیرفتن یا به عبارت بهتر: باور تفاوت‌ها. تفاوتِ نگاه به همه چیز. حس غربت وسط این همه قربت. و این همه کلنجار رفتن که احتمالا منجر شده/میشه به یه پهلو گرفتن. پهلو گرفتن کشتی‌ یا به عبارت بهتر قایقِ فکستنی‌ای که بالاخره به یه جا میرسه و هرچند موقتی٬ لنگر میندازه. یه جزیره‌ی کوچیک که حس بودن داخلش٬ شوق قریبی القا میکنه و اون غریبگی‌ها رو به یه خاطره‌ی محو تقلیل میده. نه که دیگه غربتی نباشه٬ نه... غربت همیشه هست. منتها وقتی کرگدن شده باشی٬ دیگه کاملا مسئله‌ی موجه‌ و بدیهی‌ایه.

 ما دون‌کیشوت‌ها برای خوشحال بودن٬ باید همه‌چیز رو مجاهدانه یا به عبارت بهتر٬‌ با شور و جَو و فدا کردن و فنا کردن یا باز به عبارت بهتر٬ افسانه‌وار و جنون‌آمیز تجربه کنیم. مثلا یه زندگی وقف شده می‌تونه انگیزه‌ی فوق‌العاده‌ای باشه. الان چندساعته که این موضوع رو کشف کردم. بچه‌ که به ظرف نگاه کرد٬ صداش کردم. گفتم اسمت چیه؟ اسمش رو حالا یادم نیست. ظرف رو بهش دادم و گفتم نوش جونت. زود بخور تا داغه. میخواستم پیشونیش رو ببوسم و بگم؛ قول بده همیشه خوب باشی. قول بده هیچوقت مثل همه گرگ و درنده نشی. نگفتم. بغض کردم٬ یه بغض شیرین. اما چیز جدیدی حس کردم. نمی‌تونم درست بیانش کنم. و همین عدم توانایی خوشحالم میکنه. چون برای من٬ حرفی که راحت بیان میشه٬ حرف مفته. 

قسم به این پنل مدیریت بیان که اگه باز زدم تو جاده خاکی و وا دادم٬{  }.


۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 15 February 17 ، 22:51
شِـــ‌یدا ..

به خالکوبی روی مچ کاترین نگاه کردم و گفتم این خالکوبیت چه طرحیه؟ گفت صدبار بهت گفتم خالکوبی نگو. تتوئه. گفتم خب حالا طرحش چیه؟ گفت یه کلمه عبریه.

گفتم حالا هر چی... خوشگله... هر چند که وقتی رو دستت می‌بینم، حس میکنم با یه بیچ.

کاترین گفت؛ شعور داشته باش و حرف دهنتو بفهم. من ازش معذرت میخوام و میگم قصد توهین‌کردن و آزاردادن نداشتم. فقط چیزی که پسِ ذهنم تداعی شد رو به زبون آوردم.

کاترین عصبانی میشه و میگه؛ پس بذار منم چیزی که با دیدن تو به ذهنم میاد رو بگم؛ تو یه آدم به شدت مغرور و حال به‌هم‌زنی که همه‌ی آدمای اطرافت رو به چشم حقارت می‌بینی و فکر میکنی خیلی بیشتر از دیگران میفهمی. در صورتی که فقط یه موجود خوددرگیر بدبختی و تو گه خودت دست‌و‌پا میزنی.

بهش میگم ولی من به هیچکس توهین نمیکنم، هیشکی رو هم مسخره نمیکنم. 

گفت؛ اتفاقا اینم از سر غرورته. اصلن بقیه رو در نظر نمیگیری که بخوای مقایسه و مسخره‌شون کنی.

چندکلمه‌ی آخر رو صداش میلرزه و میگه. 

من بهش لبخند میزنم که بیشتر عصبانی شه.


تصویر ربطی به پست نداره. چون دیدم ترکیب رنگ حیرت‌انگیزی داره، اقدام به ثبتش کردم. چیزی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که اون بزرگوار، بعد از قضای حاجت، به ماحصل کار نگاه کرده؟ حیرت‌انگیز بودنش رو دیده؟ شما چطور؟ تا حالا دیدید، ماحصل کار خودتون رو؟ اوه چه غم‌انگیز، اوه چه حیرت‌انگیزناک‌ناک‌ناک‌ناک. اوه چه حرفایی... ماحصل رو ببینیم که چی بشه مثلا؟ [صدای سیفون]

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 12 February 17 ، 09:42
شِـــ‌یدا ..

"انسانی که [...] را از دست میدهد و [...] در زندگی ندارد، و از واقعیت روی برمیگرداند و به دنیای انباشته از تنهایی و هیچ‌انگاری و دلهره پناه میبرد و زندگی‌اش در کسالت مطلق میگذرد، یا به یک حیوان درنده تبدیل میشود یا به یک موجود پوچ بی‌حاصل." در هر دو صورت، پشت پا زدن به اجتماع رو شاهد هستیم. اگر درنده خو نشد، یعنی اگر این کم‌یابی و سرکوبِ هستی، رابطه‌‌ش رو با دنیای واقعیت عقیم کنه، می‌تونه هنرمند خوبی بشه. و البته که این به معنی این نیست که همه‌ی اهل هنر. "تمثیل‌های این هنرمند، اغلب توصیف حدِ کمال بیگانگی‌ش از واقعیت عینیه. نفی هر گونه معنای ذاتی جهان و انسان."

موافقین ۱ مخالفین ۰ 11 February 17 ، 20:22
شِـــ‌یدا ..