خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۳۷ مطلب با موضوع «Ivory tower» ثبت شده است

این صدای ویولن‌سله که می‌شنوید. چند نفر یه اسب ماده رو کنار دیوار نگه داشتند. یه اسب نر هم پشت سرشه، با آلت بزرگی که از بین پاهاش آویزونه. اسب نر چند بار می‌پره روی مادیون. ولی سوراخ دعا رو پیدا نمی‌کنه. در تلاش چهارم موفق می‌شه. فقط ۱۵ تا ۲۰ ثانیه طول می‌کشه. انزال انجام شده و دعا مستجاب. ۱۵ ثانیه‌ی پرخواهش، اما بی‌اهمیت. بین پاهای مادیون خونی شده و این یعنی بار اولش بوده. بقیه دست می‌زنند و خوشحال‌اند. ولی برای من صحنه‌ی غم‌انگیزیه.

این صدای ویولن و حرکت آرشه با روح غم‌زده‌ی آدم چه کارها که نمی‌کنه. مندی می‌گه آدمای اینجا همه‌شون حداقل یه بار تجربه‌ی ور رفتن به بین پاهای یه اسب ماده رو دارند. واسه اینا یه چیز عادیه، این دلال‌های خرده‌پای اسب. بین پاهای اسب رو نگاه می‌کنم و لخته خونی که بهش چسبیده، به نظرم فوق‌العاده افسرده‌کننده‌ میاد؛ ما فرق زیادی با بقیه‌ی حیوونا نداریم، اما داریم توی دنیای متفاوتی از اون‌ها زندگی می‌کنیم؛ ما فکر می‌کنیم. اینه که می‌گم غم‌انگیزه. یکی از آدمای اینجا تجربه‌ی کردن یه کره‌ اسب سه ماهه رو با جزئیات واسه‌م می‌گه. همه‌ش ر‌و با خنده تعریف می‌کنه و بعد تأکید می‌کنه که هیچ فرقی با مال زن نداره. 

موافقین ۲ مخالفین ۱ 30 June 18 ، 15:55
شِـــ‌یدا ..

پیش‌نیاز؛ اطلاع از معنی «افق رویداد» و «سیاهچاله» در حد ویکی‌پدیا

موافقین ۴ مخالفین ۰ 10 June 18 ، 15:33
شِـــ‌یدا ..


همیشه وقتی کاهو می‌خورم، نسبت به خودم احساس خوبی پیدا می‌کنم. صدای crunchy‍ش که می‌پیچه توی کاسه‌ی سرم، باعث آرامشم می‌شه، همینکه می‌فهمم هنوز گوسفندم. البته همیشه توی ذهنم بز نسبت به گوسفند اعتبار و جایگاه والاتری داشته. بز همیشه سر بالا به اطراف نگاه می‌کنه. Browser، هوشیار و چالاکه. گوسفند اما همیشه به پایین نگاه می‌کنه. Graser، پخمه، احمق و بامزه‌ست. همیشه به بز بودن تظاهر کردم. علی‌الخصوص به بز کوهی. به خاطر صورت کشیده‌ و لاغرم و همچنین به خاطر علاقه‌م به تاب خوردن بین کوه‌ها، معمولاً کسی متوجه گوسفند بودنم نمی‌شه و می‌تونم خیلی اوقات خودم رو به عنوان بز معرفی کنم. به خصوص که کسی نمی‌تونه باور کنه یه گوسفند انقدر بی‌مزه و پر تحرک باشه. با این حال، هیچوقت به خاطر گوسفند بودنم احساس شرم، سرافکندگی و حقارت نداشتم. اتفاقاً همین گوسفند بودن هم همیشه موجب تسلی و انبساط خاطرم می‌شده. کم چیزی نیست بتونی بین این همه آدم، «گوسفند» باشی. 


رانلد لنگ می‌گه «اسکیزوفرنی بیماری نیست، بلکه راه حل زیرکانه‌ای است که شخص برای زیستن در محیطی غیر قابل زیست برای خود برگزیده است». گاهی دیوانه شدن، دیوانه‌سازی یا به پیشواز دیوانگی رفتن عملی انتحاری‌ست برای نشان دادن دیوانه و بیمار بودن همگان (جامعه). راهکاری رندانه و پیش‌مرگانه برای نشان دادن بی‌لباس بودن پادشاه! جامعه‌ای که روابط و ضوابط و هر آن چه که روز و شب‌ش را می‌سازد آکنده به دروغ و ریا و فریب است و اصرار دارد بر سلامت خودش، از راه‌های رسوا کردنش ارتکابِ دیوانگی و جنون است.

با این حال من هرگز هیچ قصدی برای رسواکردن جامعه و اینجور گه‌خوری‌ها نداشتم. من کاری به جامعه ندارم. صرفاً یه گوسفند معمولی‌ام. یه گوسفند به دردنخور که استانداردهای گوسفند بودن رو نداره. از اون بدتر، گله نداره. چوپان نداره. 


18 May 18 ، 12:36
شِـــ‌یدا ..

یه کافه‌ی شلوغ که به زور توش جا برای نشستن پیدا می‌شد. هوا خفه بود و حجم دود سیگار همه‌ی رنگ‌ها رو به خاکستری متمایل می‌کرد. من چشم‌هام از دود و بوی سیگار می‌سوخت و غیر از این، همه چیز عادی و بی‌حاشیه بود. تا اینکه اون طرف کافه، یه دختر بچه رو اذیتش کردند. شرتش رو خیس کردند. و دختر بچه با گریه از جلوی میز ما رد شد. توجه همه جلب شد. همه نگاه‌ها خیره بود. اصلاً این بچه وسط این کافه چیکار می‌کنه؟ من حس کردم باید چیزی بگم. کنترل خودم رو از دست دادم و داد زدم؛ باید زد تو گوش کثافتی که این غلط رو کرده. همه ساکت بودند، کافه کیپ تا کیپ پر از مردای هرزه. صدای من همهمه‌ رو خفه کرده بود. یکی دیگه هم از اون وسط داد کشید که «کی ‌این غلط رو کرده؟» و وسط اون هیاهو یکی از مردای  گردن‌کلفت بلند شد و گفت «هر کی می‌خواد کرده باشه، هیچ اشکالی نداره، منم این کارو می‌کنم» و بعد بلند بلند خندید. به فاصله‌ی چند متری من مرد ریزه‌میزه‌ای بود. سریع هفت‌تیرش رو درآورد و سه تا تیر وسط سینه‌ی مرد گردن‌کلفت خالی کرد. صدای شلیک همه رو شوکه کرد. بلافاصله یکی دیگه اون وسط داد کشید؛ «من بودم که شرت دختر بچه رو خیس کردم.» و با این اعتراف همه چیز به هم ریخت، همه اسلحه کشیدند. معلوم نبود که کی‌ به کیه. هیچ چیز مشخص نبود. مرد ریزه‌میزه پرید روی میز و خودش رو به من رسوند و بی‌دلیل اسلحه رو گذاشت کنار شقیقه‌‌م. با تکه‌های شکسته‌‌ی لیوان روی دستم خط می‌کشید و بقیه رو تهدید می‌کرد. زیادی مست بود و کافه زیادی شلوغ بود و صدای عربده‌ها زیادی بلند. مرد ریزه میزه اسلحه رو فشار می‌داد توی صورتم و درِ گوشم داد می‌کشید و من هیچ نمی‌فهمیدم که چی می‌گه. داشت ساعد و مچ دست‌هام رو با خرده‌شیشه‌ها زخم می‌کرد که یه نفر از روبه‌رو پیداش شد و ۸ تا گوله وسط شکم مرد ریزه‌میزه خالی کرد. من فقط اسلحه‌ش رو پس زدم که تیر ازش وسط سرم در نشه و خوابیدم کف زمین. و صحنه‌ی کافه تبدیل شد به یه کشت و کشتار دیوونه کننده و پر از جنون. کف زمین پر از خرده شیشه و خون بود و من سعی ‌کردم سینه‌خیز خودم رو به یه گوشه‌ی امن برسونم. یه لحظه سرم رو بردم بالا و همون دختربچه رو دیدم که با همون لباس خیس ایستاده بالای سرم. در حال اشک ریختن، با یه اسلحه که سمت من نشونه رفته بود، و شلیک. 

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 May 18 ، 15:13
شِـــ‌یدا ..

سیبیل‌ دخترعمه‌های من. ساعت گوشی ۱۷:۰۲ شنبه. یک چشمی در حال تایپ. یه مکان بزرگ با جزئیات زیاد تو ذهن من هست. که حتی نمی‌تونم در لحظه به نتیجه‌ی قاطعی برسم که آیا واقعا چنین جایی وجود داره یا نه؟ یا اینکه همچین فضایی از تخیل کجا شروع شده؟ این جزئیات به نظرم شگفت‌انگیز میاد، پس تصمیم می‌گیرم سریع ثبتش کنم. ما یه خانواده‌ی پنج نفره هستیم. من یه خواهر دارم که به فرزندخواندگی گرفته شده. خواهر من در واقع دوست‌دختر مهدیه. دوست دختر سابقِ مهدی که حالا با من همکلاسه. ما توی تصویر با هم‌ ارتباطی نداشتیم. دقیقاً همونطور که توی واقعیت هم ارتباطی نداریم. آخرین باری که هم رو دیدیم٬ من سریع شناختمش و دیگه بهش نگاه نکردم. اون چندبار به من خیره شد تا ببینه من همونی هستم که فکر می‌کنه یا نه. احتمالا از اینکه توی اون کلاس من رو دیده، تعجب کرده. حالا چرا باید به عنوان فرزند‌خوانده توی تصویر ما باشه؟ شاید چون خانواده‌ی خوبی نداره، ثانیاً امروز صبح همایش دکتر زرگر در مورد پیچیدگی‌های فرزندخواندگی بود. تأکید این بود که به پژوهش‌های بومی نیازه. یعنی حتی وضعیت توی شهرهایی مثل تهران و اصفهان‌ هم متفاوته. پس مسلماً پژوهشی که توی این شهرها انجام می‌شه، برای بندرعباس یا کردستان قابل استفاده نیست. ثالثاً رو در شروع پاراگراف بعدی می‌نویسم. اما بومی سازی، محدودیت. تصویر فضایی که ما داریم، گوشه‌ی یه پارکه. در عین اینکه جزوی از شهره، اما جداست، محدوده. فقط افراد خانواده رو می‌بینم. 

ثالثاً، اخیراً فهمیدم که مادرم ۷-۸ تا فرزند بزرگ داره که احتمالا فقط چندسال از من کوچیک‌ترند. چندتا نامه وجود داشت که چند نفر از اینکه کسی به صورت ناشناس ماهیانه بهشون کمک-پول- می‌کنه، تشکر کرده بودند. آخر یکیش نوشته بود که «دانشگاه رفتنم رو به خاطر کمک شما دارم و هیچوقت این لطفتون رو فراموش نمی‌کنم و دوست دارم یه روزی کسی که بهم اینطوری-ناشناس- کمک کرده رو بشناسم.» پایانِ نامه. چند نامه‌ی دیگه، با مضمون مشابه. پوشه‌های بهزیستی. یه سری اسم و مشخصات. از طرفی، من اونقدری که باید، برای مادرم به عنوان فرزند -پسر- وجود ندارم. شاید پشت این کمک کردن، یه نیاز و خلأ عاطفی هم وجود داشته باشه. نیازِ مادر بودن. که تقریباً با من به تحقق نرسیده. این می‌تونه بخشی از انگیزه‌ی رفتار باشه. ارتباطش با تصویر؟ چیزی به ذهنم نمی‌رسه. ولی چون همراه با اینها به ذهن اومده، احتمالاً رابطه‌ای وجود داره. جلسه‌ی امروز با سؤال جذابی شروع شد؛ «از کجا می‌دونید فرزندخوانده نیستید؟» در وهله‌ی اول سؤال مسخره‌ایه. اما با تأمل بیشتر، خیلی هم مسخره به نظر نمی‌رسه. حداقل جالبه. یه نتیجه‌ی جالب دیگه اینه که تقریباً هیچ فرزندخوانده‌ای دوست نداره برگرده و با والدین بیولوژیکی‌ش زندگی کنه. کنجکاوی هست، اما علاقه نه.

تصویر آخر، همه همدیگه رو ‌به آغوش می‌کشند. جمع شدن فامیل به چه دلیله؟ چندوقت دیگه عیده٬ مامان‌بزرگ من زیادی عمر کرده و همه غیرمستقیم منتظر مردنش هستند، تابستون قراره والدینم به یه مسافرت یک ماهه برن. اینها همش می‌تونه منجر به جمع شدن فامیل بشه. چهار تا تخت به شکل سوررئال اون ‌بالا وجود داره. بالش‌ها رو پرت ‌می‌کنیم پایین. من به سیبیل‌ دخترعمه‌هام‌ نگاه می‌‌کنم. دیگه چیزی یادم نیست. نگاه به ساعت گوشی؛ ۱۷:۱۴. من یک چشمی، پایان تایپ.

۳ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 03 March 18 ، 20:08
شِـــ‌یدا ..

هر آدمی ویژگی خاص و بارزی داره که می‌شه براساسش اون فرد رو خیلی موجز توصیف کرد. اینجا یه آقایی هست که بدجوری به من خیره شده. همدیگه رو نمی‌شناسیم و این همیشه واسم عجیب بوده که دو تا آدم غریبه، اینطور به هم خیره بشن. مگر اینکه حرفی، فکری، مقصودی در میون باشه. مهم‌ترین خصیصه‌ی این مرد غریبه، که دارم توی آینه بهم نگاه می‌کنه، خسته‌کننده بودنشه. «دنیا» و «این مرد غریبه» مدام در حال خسته کردن و ملول کردن همدیگه‌اند. یه رقابت تنگاتنگ، همیشگی.

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 February 18 ، 11:51
شِـــ‌یدا ..

صدای قلیون در پس‌زمینه‌ی سکوت، فضا رو بدجور معنوی کرده. آدم یاد اشراق می‌افته. مگه نه اینکه بوی ادراک همیشه از سکوت سر می‌زنه؟ من خسته، تکیه به پشتی، و دودی که به سمت بالا حلقه‌ می‌شه. حلقه‌هایی که بازتر و بازتر می‌شه و در نهایت محو. خوشبختانه اینجا همه به صفحه‌ی گوشی‌هاشون خیره شدند و سکوت و نور و دود به همراه سرمای آفتابِ بی‌رمقِ قبل از غروب، بهترین کوارتت ممکن رو رقم زدند. و همین چیز‌هاست که گاهی لحظه رو-هر چند کوتاه- شفاف‌ می‌کنه و چشم‌ها رو، و فکر رو. ایران مثل یه بمب ساعتی می‌مونه، در آستانه‌ی فروپاشی. از داخل بوی خیانت و حماقت، از خارج بوی تجاوز و جنایت. جامعه‌شناس‌ها هیچ چیز امیدوارکننده‌‌ای برای دهه‌های آینده‌ متصور نیستند. فروپاشی لزوماً به معنی هرج و مرج سیاسی نیست. اینجا همه چیز فاسد شده. محیط زیست، اقتصاد، فرهنگ، دین. به شعاع‌های نور که از پنجره‌های رنگی خودشون رو به داخل پرتاب می‌کنند نگاه می‌کنم. رشته‌های رنگارنگ افقی فضای بالای اتاق رو طی می‌کنند و روی دیوار، اون بالا، نزدیک سقف خودشون رو پخش می‌کنند. زرد، قرمز، سبز. دنیا هنوز به چرخ دلار آمریکا می‌چرخه٬ متجاوزترین کشور دنیا در ۷۰ سال اخیر که قدرت خودش رو در معرض تهدید چین و روسیه می‌بینه. سال ۲۰۱۸ مردم یمن به خاطر قحطی می‌میرند. آمریکا به عربستان سلاح میده که بریزه رو سر یمن. یمن از ایران سلاح می‌گیره. کنفرانس خبری برگزار میشه، یه زن آمریکایی کنار لاشه‌ی موشک می‌ایسته و به یه سری نشونه‌ها اشاره می‌کنه. که این موشک ساخت ایرانه. و بعد آمریکا یمن رو محکوم می‌کنه که چرا از موشک استفاده کرده، ایران رو محکوم می‌کنه که چرا به یمن موشک داده. به قول رضا نساجی که از سعدی نقل می‌کرد: «این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته»! 


دودها حلقه به حلقه به سمت سقف حرکت می‌کنند و محو می‌شند. خوب به اتفاقات نگاه کن و سعی کن بفهمی چه خبره. دنیای ما هم یه روزی تموم می‌شه. یا توی یه بیماری و جنگ و قحطی، یا توی یه پوچی و روزمرگی. قبلاً می‌پرسیدم که «این زندگی یعنی چه؟». حالا به نظرم باید گفت: «به درَک که یعنی چه». باید به زندگی مثل یه اثر هنری نگاه کرد. قرار نیست به سوالات جوابی داده بشه. زنده‌باد سوالات بی‌جواب. زنده‌باد حلقه‌های محوِ دود که برای زوال لحظه‌شماری می‌کنند. زنده‌باد این لحظه‌های خالی. 

۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 08 February 18 ، 14:49
شِـــ‌یدا ..

قسمتی از متن؛

پیرمرد چندروزیه که پیداش نیست. من هم چیزی نخوردم. قطعا تا بیشتر از پنج روزه دیگه این وضعیت تغییر می‌کنه. احتمالا از فردا، یا پس‌فردا، یا روز بعدش دیگه توان راه رفتن نداشته باشم. دیروز برای برگشتن از دستشویی به تخت، مسافت بین دستشویی و تخت رو مثل مار خزیدم. چندبار ازحال رفتم اما بعد از چند ساعت تونستم خودم رو به تخت برسونم. و بعد حدود یک شبانه‌روز کامل خوابیدم. وقتی بیدار شدم، بی‌حال‌تر از همیشه بودم. آدم‌های زیادی به دیدنم می‌اومدند. اما بیش از حد شفاف و روشن بودند. اونقدر که به سختی می‌‌تونستم از محیط اتاق اونها رو تمیز بدم. و بعد شروع کردم به...


۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 05 February 18 ، 10:26
شِـــ‌یدا ..

برایمان خوک بریان بپزید. خوک شیری‌ای که مغزش خوب پخته شده باشد. من شامپاین نمی‌تونم بخورم. نوشیدنی گازدار دوست ندارم. عرق سگی چجوره؟ یه بطری، ۳۰ هزار تومن. زود آدمو می‌گیره. بعدش باید همدیگه رو سفت بزنیم. حتی اگه قبلش همدیگه رو سفت کرده باشیم. شما وضعتون چجوره؟ خوبه آقا. ما بابامون الاغ بود. بار می‌برد. ننه‌مون اسب بود، نجیب بود. اینه که از آمیزش دوتا مؤمن چارپا، قاطری چون ما به عمل آمده‌. پرسید چگونه‌ای ای برادر؟ گفتم همچو باد معده، بی‌تابِ رها شدن. شلیک. باید کشت، باید مرد. هر چند که بایدی وجود نداره. جهان برای شگفتی ساخته شده. نقض باید‌ها و نبایدها. گفت حالا چیکار کنیم که حوصله‌مون سر نره؟ گفتم می‌خوای با هم رابطه‌ی جنسی برقرار کنیم؟ گفت این چه طرز حرف زدن با یه خانم محترمه؟ با یه خانم محترم باید اول کلی لاس بزنی. تاحالا با کسی لاس زدی؟ گفتم نه، اما واکس زیاد زدم. گفت باید آروم آروم بری جلو. نه که همون اول کار بری سر اصل مطلب. آقا ما جلسه‌ی قبل غایب بودیم. اصل مطلب رو نمی‌دونیم. اشکالی نداره پسرم. پاهام می‌لرزید. اما گریه نمی‌کردم. اون موقع ۱۹ سالم بود. حالا واقعا نمی‌دونم چندسالمه. ولی خوب یادمه که اون موقع چندسالم بود. روی تخت خوابیده بودم. پرستار می‌گفت سعید محبی. دکتر می‌گفت آقای محبی. بعدش ازم می‌پرسیدند که اسمت چیه؟ می‌گفتم محسن. دوباره می‌پرسیدند اسمت چیه؟ می‌گفتم محسن. اسمت چیه؟ محسن. می‌گفتند مگه اسمت سعید نیست؟ سعید محبی؟ می‌گفتم نه به خدا. گفتند اسمت رو لباست نوشته شده. به لباسم نگاه کردم. لباس سربازی بود. تازه یادم اومد. گفتم نه، لباس نداشتم. یکی از سربازا لباسشو داد بهم. لباسام خیس بود و پاره. گفتند یعنی سرباز نیستی؟ گفتم نه. نه. بعدش گفتند می‌تونی بری. خواستم برم. پاهام می‌لرزید. رو زانوهام نمی‌تونستم وایسم. به پرستاره، همون پرستار اولیه،‌ گفتم چرا پاهام می‌لرزه؟ گفت مال درده. گفتم من که درد ندارم. گفت چرا، داشتی، چندتا آمپول زدیم بهت تا دردت بخوابه. راست می‌گفت خوابیده بود، خودمم خوابیده بودم. همه چیز مثل خواب بود. شب قبلش میدون معلم بودم٬ چالوس. هیچی نداشتم. همه چیز رو پشت سرگذاشته بودم. زندگی رو. کیسه‌خوابم رو گم کرده بودم، شایدم دزدیده بودند. سر صبح بود. قبل از سحر. گفتم، یعنی از خودم پرسیدم؛ من برا چی زنده‌ام؟ حتی نمی‌تونستم بلند شم خودم رو پرت کنم جلوی لاستیک یه ماشین تا مغزم رو له کنه. چه حقارتی. ضعف همه‌ی بدنم رو سنگین کرده بود. آرزو کردم که همون جا یکی راحتم کنه. اما ساعت ۳ صبح هیچکس توی خیابونای یه شهر کوچیک قدم نمی‌زنه. زیر بارون، چه بارونی. میدون معلم، چالوس. همونجا کنار سطل آشغال خوابم برد. عین یه تیکه آشغال. زیر بارون. به این امید که کاش دیگه تموم شه.

۹ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 05 January 18 ، 18:46
شِـــ‌یدا ..

صبح بود و هوا سرد و صاف و باد و باد و باد. اولین نگاهش کارم رو ساخت، کارم رو یکسره کرد، حرفی باقی نذاشت. یه دختر خوش قد و بالا، با موهای مشکی و کمند. تنها تماشای تاب اون موها برای غرق شدن و بستن چشم‌ها تا ابد کفایت می‌کرد. برای بردن هوش از سر اصلا نیازی به حضور ویران‌کننده‌ی چشم‌هاش نبود. پیچ و تاب موهای سیاهش بلندی پیشونی‌ش رو قایم می‌کرد. آشفتگی موها پشت کمرش تمثیلِ زیبایی از آزادی بود. تصویر عجیبی شکل گرفته بود: تقابل یه دختر ۱۷۴ سانتی فرشته‌رو. با من، یه مرد ۱۵۴ سانتیِ کچل. با یه شکم بد شکل و یه کون طاقچه. و همچنین یه دماغِ بیش از حد.

حالا تو که داری این‌ها رو می‌خونی، به من بگو توی این تصویر چی می‌بینی؟ چی دیده میشه توی این تصویر؟ فاصله. فاصله‌های زیاد. گاهی ۲۰ سانتی‌متر، دورترین فاصله‌ی دنیاست. چه عهد شوم غریبی. بحثِ «من چشم از اون چگونه توانم نگاه داشت» نیست. بحث، بحث فاصله‌هاست.


من، یه مرد ۱۵۴ سانتی‌متری کچل، با یه کون طاقچه و یه دماغ بیش از حد. و اون، یه دختر ۱۷۴ سانتی‌متری با موهای کمند و سیاه، پیشونی بلند و چشم‌های دیوونه‌کننده. و تو، توی این تصویر، چی‌ می‌بینی؟

۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 04 January 18 ، 01:47
شِـــ‌یدا ..

باید چشم‌ها رو گرامی‌ داشت به خاطر گزارش لحظه‌ها. باید سجده کرد به انسان، به خاطر اندوهِ بودن، و اضطراب رفتن. باید گلوی بچه‌ها رو با تیغ بوسید. باید اشک‌ها رو پاک کرد و بدن‌های مُثله‌شده رو کنار هم جمع کرد. باید آتیش بزرگی به پا کرد. باید اشک‌ها رو پاک کرد.


مرد خدا قلب رقیقی داشت. وقت‌هایی که مستغرق افکار خودش بود، هر چند دقیقه یکبار شونه‌هاش به لرزه می‌افتاد. از پشت سر که می‌دیدیش، نمی‌تونستی تشخیص بدی که لرزش شونه‌هاش به خاطر قهقه‌ست یا هق‌هق. حالتِ گرفته‌ی صورتش، مچاله بودن چشم‌ها و ابروها به هق‌هق دلالت می‌کرد اما از اونجا که ردّ هیچ اشکی روی صورتش دیده نمی‌شد، دلالت به هق‌هق‌ی این چنین شدید رو به کلی بی‌اعتبار می‌کرد.  با این حال وقتی منشأ این لرزش‌ها رو ازش جویا می‌شدی، مطمئن می‌شدی که ارتعاش شونه‌ها ناشی از قلب حساس مرد خدا بوده که به کوچکترین بهانه‌ای، فورانِ احساساتِ لبریزِ وی را منجر ‌می‌شده. 

مرد خدا اکثر ساعات روز خواب بود و روزی چندمرتبه به عالم رویا سرک می‌کشید. توی خواب‌هاش بارها و بارها با بچه‌ها روبه‌رو می‌شد. بچه‌هایی که با نگاه خیره به تیغ، از دست مرد خدا می‌گریختند و در حال تقلا برای فرار، گلوی نازک و لطیف‌شون با تیغ پرپر می‌شد. مرد خدا با دست و رَدای خونی بر فراز گورهای دسته‌جمعی پرسه می‌زد و به خاطر قلب رقیق و احساسات لبریزی که داشت، مدام شونه‌هاش در حال لرزیدن بود. و این بار به خاطر غلظت وافر رویدادها در عالم رویا، بی‌وقفه اشک می‌ریخت. رویاهاش همیشه با بریدن سر یه بچه‌ی وحشت‌زده شروع می‌شد و با فریادهای پر از خشمی که در حال بالارفتن از یه ساختمون مخروبه -مثل رایشستاگ- می‌کشید، به پایان می‌رسید. 


من؛ همیشه واسم سوال بوده که این حجم توحش و خشونت توی رویاهای یه آدم گوگولی مگولی و جوجو مثه من چیکار می‌کنه. آیا این نشانه‌ی ظهور هیتلری دیگر نیست؟ 

پیتر؛ آخه مالِ این گه‌خوریا نیستی شما. اگه همه‌ی انرژی‌های گندیده و سرکوب‌شده‌ت رو هم آزاد کنی، چیزی بیشتر از یه بچه‌بازِ دله‌دزدِ کریه‌المنظر نمی‌شی.

من؛ کریه‌المنظر دیگه چرا؟

پیتر؛ چون توی فیلما بچه‌بازها و دله‌دزد‌ها رو کریه‌المنظر می‌سازند‌.




**فکر کنم متن اشکال نگارشی داره و من بلد نیستم چجوری رفعش کنم**

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 December 17 ، 00:09
شِـــ‌یدا ..

«رویاها فقط بر بیماران ظاهر می‌شوند. اما این تنها ثابت می‌کند که رویاها جز برای بیماران قابل رویت نیستند، نه اینکه رویاها اصلا وجود ندارند. رویاها عبارتند از قطعه‌ها و بریده‌هایی از عوالم دیگر... از آغاز آن عوالم. واضح است که انسان سالم دلیلی ندارد آنها را ببیند. زیرا انسان سالم، آدم خاکی است و باید به زندگی همین عالم سرگرم باشد. اما همینکه کمی بیمار شد و همینکه نظام طبیعت خاکی‌اش کمی مختل گشت، فوراً امکان وجود دنیایی دیگر برایش پدید می‌آید و هر قدر بیماریش بیشتر باشد، تماسش با عالم دیگر بیشتر می‌شود. به طوری که وقتی انسان بمیرد، مستقیما وارد آن عالم می‌شود.»

 

چندتا کوه اول رو به شهره ‌و هم‌جوار روشنایی زردِ شهر‌. اما وقتی این کوه‌ها رو دور میزنی و به پشت‌شون میرسی٬ دیگه هیچ اثری از روشنایی شهر نمی‌بینی. اگه مثل حالا وسط ماه قمری باشیم، ماه فضای تاریک شب رو تا حد خیلی زیادی روشن می‌کنه و اگه ماه نباشه، ظلماته که بیداد می‌کنه. فاکتور دومی که تا وقتی توی اون مکان تجربه‌ش نکنی، توصیفش فایده‌ای نداره، سکوته. هیچ صدایی نمیاد و این «هیچ» کمی ترسناکه. این تاریکی و سکوت یه جور احساس خلأ رو پیش می‌کشه. تو دلت بدجوری خالی میشه. بعد از احساس خلأ، احساس ضعیف بودن و کوچیک بودنه که سراغت میاد.  لابه‌لای یه سری کوه و دره‌ی تاریک، با علم به اینکه هیچکس تا چند کیلومتریت وجود نداره که حتی صدات رو بشنوه، احساس آسیب‌پذیری، ضعف و ناچیز بودن می‌کنی. آدم هر قدر هم که مغرور و با جسارت باشه، در مواجهه با این سکوت+تاریکی+تنهایی کاملا از درون میشکنه و نرم میشه، اهلی میشه. هیبت فضا قوی‌تر از هر چیزی روی آدم تاثیر میذاره. توی این چهارسالی که بهش مبتلا شدم، همیشه واسم عجیب بوده که چرا توصیف این فضا-حتی برای خودم- در قالب کلمات انقدر سخت و پیچیده‌ست؟ تا اینکه یه روز این رو از هرابال پیدا کردم؛ 

«در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی‌نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه‌هایی سخن می‌گوید که می‌فهمی ولی نمی‌توانی وصف کنی.»

انگار قطره‌ای میشی که به درک دریا نزدیک‌تر شده. کلمه‌هایی مثل هیچ، همه، افتقار، پاکباز و ... با نور عجیبی از ذهن عبور می‌کنند. انگار این‌ حرف‌ها از اینجا قابل فهم‌تره. شاید چون اینجا آدم از همه چیز جدا میشه. در عین حال تجربه‌ی این فضا چنان آرامشی برای منِ بیمار فراهم می‌کنه، که می‌تونم تا ۴۸ ساعت بعدش به دور از روان‌پریشی زنده بمونم. به همین دلیله که بعضی شب‌ها٬ بین ساعت ۱۲ تا ۳ بامداد این برنامه انجام میشه. چون-به قول داستایفسکی- نظامِ طبیعتِ خاکیِ من مختل شده و من به عوالم دیگه‌ای نیاز دارم.


امشب که ماه همه جا رو روشن کرده بود، نشسته بودم و با کف دست زمین رو لمس می‌کردم و درحالی که شعر فروغ «و خاک، خاک پذیرنده، اشارتیست به آرامش» توی ذهنم بالا پایین می‌رفت، برای چندمین بار به ذهنم رسید که شاید این تاریکی و خلوت و سکوت، مقدمه‌ای از جنس همون عوالمی بوده که محمد (توی حرا) و موسی (توی طور) توی اون سکوت و تاریکی و تنهایی تجربه می‌کردند. شاید اونها هم به عوالم دیگه‌ای احتیاج داشتند. شاید هم صرفاً از همین کس‌و‌شعرهایی باشه که معمولاً به ذهن من خطور می‌کنه. به هر حال ممنون از حُسنِ توجهتون.


le-sacrifice

۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 08 September 17 ، 02:54
شِـــ‌یدا ..

برای چندمین باره که این خوابو می‌بینم؛ «دارم واسه خودم راه میرم. دوتا پلیس یا لباس‌شخصی بهم میگن که برم نزدیکشون. نزدیک که میرم یکیشون دستبند در میاره و اون یکی٬ دستم رو می‌گیره. خیلی سریع اتفاق میفته. منم دستم رو میکشم، میزنم، هُل میدم و شروع می‌کنم به دویدن. از روبه‌رو چندنفر رو می‌بینم که بی‌سیم به دست سمتم میان. از هر طرفی که میرم همین آدما نزدیکم میشن. معمولا روی یه ساختمون نیمه‌کاره، روی یه بلندی گیرم میندازند. جایی که دیگه هیچ راه فراری ندارم و شروع می‌کنم به داد زدن». 

 بعد یه نفر باید بیدارم کنه تا سر و صدام رو خفه کنه. و اگه کسی نباشه، داد زدنم شبیه به ناله و التماس میشه. در هر صورت وقتی بیدار میشم کاملاً از لحاظ انرژی تحلیل رفتم.  / کلیک / / / \

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 June 17 ، 12:39
شِـــ‌یدا ..

میلان کوندرا در مورد ناف حرف می‌زد. می‌گفت : «آلن همونطور که توی خیابون‌ها راه می‌رفت٬ غالبا بی‌آنکه خودش را بابت تکرار ناراحت کند و حتی با سماجت غریبی٬ به ناف فکر می‌کرد». میکل آنژ داشت برای ونگوگ می‌گفت؛ «مجسمه توی سنگ ایستاده بود٬ من فقط خرده‌سنگ‌های چسبیده به بدنش را تکاندم». آبراهام مزلو در گوشم ‌گفت؛ «اگر آگاهانه طرحی درافکنده‌ای که از آنچه در توان توست کمتر باشی٬ به تو هشدار می‌دهم که تا آخر عمرت ناشادمان خواهی بود٬ الاغ». سهراب رو دیدم که خم شده بود کنار یه آب‌ باریکه. خیره به آب. دهن و بینی و اعضای صورتش محو شده بود. سراسر وجودش چشم و تماشا بود. چند دقیقه به حیرتش نگاه کردم. گفتم چیکار می‌کنی؟ گفت به لحظه نگاه می‌کنم. از پشت سر صدایی شنیدم. برگشتم و یه دشت بزرگ دیدم با یه درخت کوچیک و یه سنگ قبر. یه نفر زیر سایه‌ی درخت نشسته بود. داد زد؛ «سعی نکن». گفتم چی؟ دوباره تکرار کرد؛ «سعی نکن». بوکوفسکی بود؟

کافکا با هیجان دستم رو کشید و گفت: «حقیقت چهره‌ای زنده و دگرگون‌شونده دارد.» و بعد با سرعت ازم دور شد. چشمم افتاد به پشت سر کافکا. پرنده‌ها دور سن‌فرانسیس آسیزی حلقه زده بودند. صحنه‌ی با شکوهی بود. لائوتسه در کنارش آروم می‌گفت؛ «در جستجوی دانش هر روز چیزی به تو افزوده می‌شود. در جستجوی حکمت٬ هر روز چیزی از تو کاسته خواهد شد و در نهایت به بی‌ذهنی خواهی رسید؛ فرزانه ذهنی از خود ندارد. هر چه بیشتر بدانی٬ کمتر درک خواهی کرد». صدای air از باخ توی گوشم پیچید. اینبار وسط یه دشت بزرگ و خالی بودم. بدون هیچ درختی. من اسب بودم و سراسر شوق دویدن. از خودم و از بودنم فرار می‌کردم و چه شوقی داشت دویدن و اسب بودن و فرار کردن. نم‌نم بارون.

کازانتزاکیس با یه کوله‌پشتی از روبه‌رو به سمتم اومد و گفت؛ «این وظیفه‌ی ماست که ورای عادتهای راحت و دلچسب٬ فراتر از وجودمان٬ هدفی برای خود تعیین کنیم. فقط در این صورت است که زندگی به اصالت و یگانگی دست می‌یابد». بهش گفتم؛ «جوانی بیست‌و‌پنج ساله و در کمال عافیت باشی؛ شخص به خصوصی را٬ اعم از مرد یا زن، دوست نداشته باشی؛ پای پیاده و تنها با کوله‌باری بر دوش از این سر تا آن سر ایتالیا سفر کنی؛ بهاران هم باشد و سپس تابستان و آنگاه پاییز- آرزوی سعادتی بزرگتر از این، گستاخی است». خندید و گفت درسته. خندیدم و محو شدنش رو دنبال کردم. به آخر دشت رسیده بودم. آخر دشت، شروع یه دشت دیگه‌ بود. از دویدن خسته شدم. یه بطری آب معدنی دستم بود. همه‌ی آب‌هاش رو خالی کردم. بلافاصله به طرز عجیبی تشنه‌م شد. اما دیگه آبی در کار نبود. دیگه اطرافم کسی نبود. هیچکس حرفی نمی‌زد. به کف دستهام نگاه کردم. یه چکش دستم بود. به روبه‌رو نگاه کردم. شبیه یه کارگاه بود. من یه کارگر روزمزد بودم. زندگی من همین بود. از کارگاه اومدم بیرون گشتی تو شهر بزنم. فکرهام رو نگاه کردم. روز شلوغم رو مرور کردم. خسته شدم. رفتم لب دریا. دریا همرنگ آسمون بود. هر چی پایین می‌رفتم، بیشتر به آسمون نزدیک می‌شدم. 

۹ comment موافقین ۱ مخالفین ۱ 11 June 17 ، 19:39
شِـــ‌یدا ..

+ آلت جنسی یک مرد می‌تونه بهش اعتماد به نفس زیادی القا کنه یا اعتماد به نفسش رو ازش سلب کنه. در هنگام برقراری رابطه‌ی جنسی، همه‌ی ذهن و روان فرد معطوف به بخش محدودی از جسمش میشه. ذهن کاملا همسو با میل جنسی، از همه‌ی دنیا فارغ میشه. دردهای جسمی و درگیری‌های ذهنی برای مدت کوتاهی فراموش میشه تا اینکه اورگاسم انجام بشه و ذهن و بدن به حالت معمولشون برگردند.


+ من اینجام، چندثانیه تا انزال فاصله دارم. کنار این لکاته که ۱۰ سال از خودم بزرگتره و بوی بدی توی خونه‌ش و روی تختش میاد. چندثانیه قبل از انزال، یعنی زمانی که هیچکس نمی‌تونه به چیزی فکر کنه، یه جمله‌ی کوتاه و عجیب از ذهنم رد میشه؛

«بشر به خدا نیاز داره، به ساخت و پردازش و تعریف خدا نیاز داره، چون تنهاست.»

حالا دیگه کار تموم شده. من روی زمین، به تخت تکیه دادم و لکاته روی تخت دراز کشیده. به جمله‌ای که چند لحظه قبل از انزال به ذهنم حمله کرده بود فکر می‌کنم. چه دلیلی داره همچین مزخرفی توی اون لحظه از ذهن من رد شه؟

از خونه‌ی لکاته می‌زنم بیرون. توی این خونه‌ها احساس آرامش نمی‌کنم. همش می‌ترسم یه نفر آشنا از در وارد شه و بهم بگه؛ «توی این سگ‌دونی چیکار می‌کنی؟» حتی خودم هم گاهی این سوال رو می‌پرسم؛ «من اینجا چیکار می‌کنم؟»

برمی‌گردم به خونه‌ی خودم و دوش می‌گیرم‌. لباس‌های بهتری می‌پوشم و دوباره می‌زنم بیرون. برای خودم یه ساندویچ می‌خرم و بعد از خوردن دوتا لقمه، پرتش میکنم توی سطل آشغال و یا اگر سطل آشغالی نبینم، میندازمش توی خیابون. هیچوقت واسم فرقی نداشته که چی می‌خورم. چه غذای یه سگ‌پزی کثیف باشه و چه غذای بهترین رستوران شهر. در هر صورت حالم رو به هم می‌زنه. من از ابتدایی‌ترین لذت‌هایی که یه انسان می‌تونه تجربه کنه، محرومم. 


+ فهمیدن همیشه خوب نیست. به خصوص وقتی یه فهمیدنِ ناقص باشه. ما توی احمقانه‌ترین دوره‌ی‌ تاریخ زندگی می‌کنیم. بشر خرافه و مذهب و خدا رو کنار زده، تهی کرده، بی‌اعتبار کرده و به لجن کشیده و حالا با یه تنهایی بزرگ روبه‌رو شده. برای فراموش کردن این تنهایی، برای پر کردن نیازش به ماوراء‌الطبیعه، به هیاهو و شلوغی متوسل شده. خودش رو غرق در تصاویر می‌کنه. 

امروزه زندگی خوب رو تصویر می‌کنند. آزادی رو تصویر می‌کنند. زیبایی رو تصویر می‌کنند. سبک زندگی و پول و شکل بدن‌ها رو با این تصاویر ارزش‌گذاری می‌کنند. با این تصاویر دنیا رو تعریف می‌کنند‌. تراژدی داستان اینجاست که کسی زندگی رو با این تصاویر تفسیر کنه. برای زندگی کردن یا باید به تصاویری که واست تعریف می‌کنند نگاه کنی و یا برای کج‌دهنی به این جریان، تصویر خودت رو خلق کنی. مثل من که دارم توی این اتاقِ تاریک، انزوای خودم رو به تصویر می‌کشم.

۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 June 17 ، 10:18
شِـــ‌یدا ..


من دیگه داشتم از شدتِ فقرِ منطق توی این بشر جِر می‌خوردم. با خودم گفتم چرا این همه بلاهت با این همه زیبایی عجین شده؟ چرا خدا همچین‌ شوخی‌ِ بی‌مزه و وحشتناکی کرده؟

 

بگذریم. اصلا می‌خواستم یه چیز دیگه بگم. آره... امروز از دانشگا انصراف دادم. در مورد تغییر رشته٬ امید زیادی ندارم. سن من از دوره‌ی کارشناسی گذشته. تحمل این موجودات 18-19 ساله رو ندارم. برای من چیزی مزخرف‌تر و خسته‌کننده‌تر از محیط دانشگاه نیست. حالا هم plc و matlab رو از روی لپتاپ پاک کردم. حس می‌کنم هیچی یادم نیست. اجازه بدید از اون اولش مرور کنم تا یادم بیاد. ریاضی ۲ واقعا جذاب بود واسم. ریاضی سه بعدی. دستگاهای کروی، کارتزین، قطبی، استوانه‌ای. واقعا جذاب اند. به خصوص وقتی بعدش با الکترومغناطیس آشنا بشی و ببینی انتگرال سطح و حجم دقیقا به چه دردی می‌خورند و گرادیان و دیورژانس و تاو. به خصوص وقتی با ماشین‌های الکتریکی آشنا بشی. ولی واقعا مزخرفه. من مزخرفم که چیزهای به این قشنگی رو دوست ندارم. من حاضرم ساعت‌ها به یه کودک عقب‌مونده‌ی ذهنی نگاه کنم اما پنج دقیقه به یه ژنراتور نگاه نکنم. دیود و ترانزیستور. الان که فکر می‌کنم٬ می‌بینم شکل دقیق یه پل‌دیود رو حفظ نیستم. نمی‌تونم روی کاغذ بکشمش. امپدانس و الاستانس و اندوکتانس و فرکانس و تسلا. مرده شور تسلا و فارادی و گاوس و به خصوص اصل کاری‌های من: مدار منطقی و رله و کنتاکتور٬ سیستم‌های قدرت٬ خطوط انتقال. مرده شور هر چی شبکه‌‌ی توزیعه. مرده شور میکروکنترلر. مرده شور من که انقدر دیر به این نتیجه رسیدم. من هیچوقت فازورها رو نخوندم. هیچوقت از لاپلاس و فوریه خوشم نیومد. توی این چند سال هیج خاطره‌ای از دانشگاه ندارم. هیچوقت وارد زندگی من نشد. در عوض با چیزای دیگه روبه‌رو شدم. تجربه‌هایی که از شدت عجیب‌غریب بودن٬ به هیچ دردی نمی‌خورند. اون بچه‌ای که 18 ساله بود٬ از بیخ و بُن نیستی رو تجربه کرد و حالا هیچ ربطی به اون آدم 18 ساله نداره. یه جور از دست دادن هویت که از همه چیز پرتم کرد بیرون. می‌پرسن که چرا تمومش نمی‌کنی؟ من جواب میدم: چون مال من نیست. 

دایی‌های بابای من دوتا پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله‌اند. پنجاه سال پیش مهندس بودند. یکی مهندس عمران، یکی مهندس برق. عموی بزرگم هم مهندس عمران بوده. عمو کوچیکه هم مهندس عمرانه. داداشم هم مهندس برقه. عمو بزرگه همیشه رئیس بوده. گاهی هم معاون استاندار بوده. رئیس مسکن و شهرسازی شهرکرد، رئیس مسکن و شهرسازی اصفهان. آدم دیکتاتور و چس‌خوریه. پسر عمه‌م باباش واسش ۷۰۰ میلیون دستگاه تراشکاری خریده و واسش یه قرارداد(رانت) با سپاه بسته و حداقل ماهی 30-20 میلیون درآمد داره. در حالی که فقط سه سال از من بزرگتره و هشت سال طول کشید تا لیسانس مکانیکش رو بگیره. چرا این فکرها توی سرم هجوم میاره؟ چون من نه قراره مهندس بشم، نه پولدار. این مدل زندگی کردن رو خوش ندارم. جذابیتی واسم نداره. به هر حال٬ حالا سال 2017 میلادیه. قدرت به معنی پول داشتنه. نظام سرمایه‌داریه. و من در حالی که واسه خودم سوت می‌زنم٬ از این مسیر خارج می‌شم. با لگد می‌زنم زیر این میز شاهانه. می‌شاشم به خودم و این ضیافت پر زرق و برق.

 حالا که مسیرهای پیش‌ِ رو باب میلم نیست٬ یا باید خودم یه مسیر جدید رو تعریف کنم و یا برم یه جایی خودم رو گم و گور کنم. 

فعلا دوست دارم صدای این رو بلندتر کنم؛ کلیک

۹ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 May 17 ، 13:20
شِـــ‌یدا ..

ساعت ۶ تا ۷:۱۵ عصر که کاری ندارم، درِ اینجا رو میبندم و میام بیرون. میرم تو کوچه‌ پس‌کوچه‌ها یه تابی میزنم. کوچه‌های قشنگی داره اینجا. خلوته و فضای سبز و درختاش قبل از غروب قشنگه. اینکه میگم قشنگه، به معنی این نیست که چیز خاصی باشه. از تو چه پنهون چندساله که همه چی به نظرم قشنگ میاد. یه درخت لاغر و قوزی هم که ببینم، با خودم میگم؛ قشنگه. بیابون هم که ببینم میگم قشنگه. 

 بعد از نیم ساعت راه رفتن و تابیدن توی این کوچه‌ها میرم تو پارک اصلی. روی یکی از نیمکت‌ها میشینم، کله‌م رو میندازم عقب، به شاخه‌های درختی که بالای سرمه و به آسمون پشت شاخه‌ها نگاه می‌کنم. درخت‌ها هر کدوم یه جوری شکوفه دارند. روی چمنا از این گلای زرد در اومده. من دوست دارم بشینم کل روز رو به همین‌ها نگاه کنم. این احساسات عجیب غریب گاهی از همه چی دلزده‌م میکنه. من هیچوقت انقدر احساسات گوگولی‌مگولی‌ای نداشتم. اما حالا یه شاعرانگی عقیم و خفیف رو توی خودم حس میکنم. 

 به بچه‌ها خیره میشم. به آدم بزرگ‌ها هم دوست دارم خیره بشم اما برداشت‌هایی که ممکنه بشه، دلسردم میکنه‌. مثلا این یارو سیبیل کلفته که داره با زنش حرف میزنه، ممکنه با خودش بگه «این دیوث چرا به من زل زده؟» یا مثلا زن‌ها ممکنه فکر کنند این نگاه کردن مثل همون نگاه‌هاییه که در طول روز از طرف دیگر نرها بهشون میشه و چه این نگاه‌ها رو دوست داشته باشند، چه دوست نداشته باشند، ترجیح میدم به آسمون نگاه کنم. تو وقتی کسی رو می‌بینی که همش داره به بالا نگاه می‌کنه، چه فکری می‌کنی؟ باکی نیست. همه‌ی دیوونه‌ها به بالا نظر می‌کنند. ما دوست داریم دنبال چیزی ماورای زمین بگردیم. نه به این دلیل که زمین پست و بی‌ارزشه. که نیست. منتها نشونه‌هایی هست که خبر از افق‌های بلندتری میده. شاید هم نباشه. این نگاه کردن به آسمون می‌تونه نمودِ تلاشِ مذبوحانه‌ی ناخودآگاهِ ما باشه برای دیدن‌ِ بیشتر. 

دو تا کفتر عاشق هم با حالت ازدواج رو نیمکت نشستند و با هم لاس می‌زنند. اگه یه روزی دلبسته‌ی دلداری و خط و نگاری شدم، تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که بشینم نگاش کنم. حدس میزنم که حرف زیادی برای گفتن باهاش نداشته باشم. به نظر من نهایت صمیمیت، نهایت عشق اینه که توی سکوت کنار کسی بشینی، بهش نگاه کنی، باهاش نگاه کنی. این شیوه‌ی منه.

 
+فروردین 96
۷ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 09 May 17 ، 11:05
شِـــ‌یدا ..

من بچه‌ام، وسط این فکرها، نگاه‌ها، فلسفه‌ها. منظور از فلسفه، سارتر و افلاطون و ملاصدرا نیست. منظور همون نگاه و روش زندگیه.

یه حرف، خوندن چیزی همه دنیای ذهنی و روحیم رو به چالش میکشه. زیر و رو میکنه. و چجوری بگم که این حس چقدر کشنده‌ست. قایق من کوچیک نیست. قصد ندارم بگم آدم منفعلیم که هر حرفی روم تاثیر داشته باشه. که اینطور نیست. از فکرها و حرف‌های بزرگتر حرف می‌زنم. قایق من کوچیک نیست. حرف‌ها بزرگند. موج‌ها وحشتناک‌اند. توضیح جزئی اینها، اینجا، سخته. مثلا مطمئنم اگه اینجا بیام در مورد «دولت افتقار» حرف بزنم، اگه بیام در مورد «دولت فقر خدایا به من ارزانی دار» حرف بزنم و چیزایی که گاهی داره جونم رو در میاره و آزارم میده رو اینجا بنویسم، بی‌تعارف مطمئنم کسی نمی‌تونه کمکم کنه. من از جای دیگه دارم یاد میگیرم. از جاهای دیگه. مرشدی در کار نیست. قایقیه که وسط یه اقیانوس به این سو و اون سو میره. و تکثر چیزِ سنگینیه. و تکثر چیز سنگینیه. و تکثر چیز خیلی سنگینیه. تضادهایی که به شکل بن‌بست وسط این دیدن‌ها بُلد میشه، سرم رو درد میاره. 

من بچه‌ام. چون هنوز دارم به این دنیا نگاه می‌کنم. آدم بزرگ‌ها حوصله‌ی نگاه کردن ندارند. همه چیز رو می‌دونند. همه چیز واسشون قطعیه. یه بچه ۱۰ ساله هم میتونه آدم‌بزرگ باشه. ممکنه ذهنش مثل آدم‌بزرگ‌ها شده باشه. ولی من نه، من نگاه می‌کنم. پول رو می‌بینم. ثروت و قدرت رو می‌بینم. چه بویی داره، چه شکلی داره. فقر رو می‌بینم. تبعاتش رو. فقر رو تجربه نکردم. ولی خوب بهش نگاه کردم. خوب بهش نگاه می‌کنم. فقر مثل کبوتریه که بال و پر نداشته باشه. پرواز و حرکت ممکن نیست. ثروت مثل کبوتریه که بیش از حد بال و پر داره. و قسم می‌خورم که به همه‌ی این نتیجه‌گیری‌ها شک دارم و گاهی فریاد میزنم که هیچی نمی‌دونم. 

بعد به خودم نگاه می‌کنم، که جسم دارم. نیاز‌ها و حدود جسمی. بله، همه چیز انقدر متعالی، تئوری و انتزاعی نیست. دنیا ساینس فیکشن نیست. کثافت‌ها رو هم باید گفت. بله، کثافت‌ها. و گاهی به این فکر میکنم که باید تا قبل از اینکه دیر بشه، البته که هیچوقت دیر نیست، مُرد. می‌بینم که گور خودم رو با پنجه‌های خالی می‌کنم. که خاک، خاکِ پذیرنده، اشارتیست به آرامش. بلافاصله به نور خیره میشم. میگم از همه اوهام و تصویرات دور، تنها نور، نور، نور. نمیفهممش. مثل همه‌ی چیزهای دیگه. دسته‌ها و گَله‌ها مال من نیست. تعلقی ندارم. قایق من شکل اونها نیست. من دارم از جای دیگه‌ای میام. باید دسته و گله‌ی خودم رو پیدا کنم؟ مگه داریم همچین گله‌ای؟ و من هنوز دارم نگاه می‌کنم. قایقی که نمی‌دونه کدوم سمت باید رفت. هی تو، تو می‌دونی توی این دریا، کدوم سمت باید رفت؟


اینهارو برای خودم می‌نویسم. بعد میرم سراغ چیزهایی که پیتر واسم نوشته. به جای اینکه جواب سوالام رو بده، خارج از فضای بحثمون واسم نوشته؛ «چجوری تو ذهنت به اینهمه چیزای قاتی پاتی که میخونی نظم میدی؟...بر چه مبنایی به سمتشون میری و دسته بندیشون میکنی که نظم بگیرن و فکرت رو بگا ندن؟؟»

و من توی خطوط بالا دقیقا در همین مورد حرف می‌زدم. و حالا می‌بینم که این هم واسم همین نکته رو نوشته. بغض٬ سر درد٬ میل به گریه٬ چیزاییه که تو این لحظه دارم.


پیام بعدی واسم نوشته؛

«حجاب ها یعنی بیان آنچه بیان ناپذیر است. یعنی: اسم همان حقیقت است اما حقیقت فراتر از اسم است.هر چه بنده را از حق مشغول گرداند حجاب است.و هر چه به حق رساند حجاب نیست. گریزی از حجاب نیست.چرا که گریزی از خود نیست.نفس حجاب است.جهل و علم حجابند.علم برای آنکه رهایی بخش باشد باید با حجاب ها خدا را ببیند.برای دیدن خدا باید خود را از تمام علم و آگاهی خالی کرد.اگر طلب میکنی آنچه را که میشناسی ، پس به حجاب قانع هستی اما اگر چیزی را طلب میکنی که نمیشناسی، پس حجاب طلب میکنی.طلب وجه خدا از نفس برمیخیزد و نفس حجاب حجاب هاست.هیچ حجابی وجود ندارد. تنها تجلی خدا از خودش وجود دارد. هیچ حجاب و پرده ای وجود ندارد.هیچ چیز خدا را مخفی نمیکند. مردم چیزی را طلب میکنند که غایب است لذا طلبشان عین حجابشان است.پس آنها قدر آنچه ظاهر شده است را ندانسته اند. چرا که مشغول به چیزی هستند که خیال میکنند مخفی است.هیچ چیزی مخفی نیست فقدان علم آن را مخفی کرده است.چرا که: هو ظاهر و الباطن و الاول و الاخر. جهل و کشف هر دو حجابند. ماهیچوقت به حقیقت نخواهیم رسید ما تنها اسمها را خواهیم شناخت.پس علم و ذکر همه چیز و اساسا همه چیز را از دلت بیرون کن.دلت را ...»



دیگه نمی‌تونم حرفهاش رو بخونم. چشمام کلمه‌ها رو نمی‌بینه. پر از اشکه.

۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 26 April 17 ، 00:20
شِـــ‌یدا ..

- دیروز در حالی که توی ترافیکِ ناشی از حضور مسافران نوروزی گیر افتاده بودم، یه خانمی(که مسافر نوروزی هم نبود) سوار بر سمند سفیدش دو بار پشت سر هم زد به پشتِ موتورم. من وحشت‌زده و متعجب برگشتم عقب رو نگاه کردم و نگاه‌کردنم موجب تعجب مضاعفی شد. خانمه با اخم نگاه میکرد و انگار اشاره می‌کرد که؛ «برو، برو». ترافیک بود. «برو» بی‌معنی بود. خیلی واسم عجیب بود. کشیدم کنار که رد شه. دک و پوزش رو مثه آدمای طلبکار کرده بود، هرگز قصد عذرخواهی نداشت. اگه وایمیسادم جلوش احتمالا با زیر گرفتنم هم مشکلی نداشت. تموم مدتِ بعدش بهش خیره شده بودم، اما دیگه هرگز تو چشمام نگاه نکرد.


- نمی‌دونم چرا٬ ولی حالم گرفته شد. چند دقیقه بعد به این فکر کردم که؛ « آیا من یه مرد بی‌عرضه و ضعیفم؟»

 برای خودم رفتار متفاوتی رو در مواجهه با همچین آدمی تجسم کردم؛ [باید پیاده میشدم. با یه زنجیر، یا قفل یا هر چیزی که از توی پیاده‌رو پیدا می‌کردم، میکوبیدم تو شیشه‌ی ماشینش و در حالی که از وحشت جیغ میزد و پاشو رو گاز فشار میداد، با صدای بلند بهش میگفتم؛ میخواستی بری تو کونِ من؟ زنیکه جنده.]

بعد به این نتیجه رسیدم که آره. از این نظر من یه مرد ضعیفم. توان انجام همچین کاری و زدن همچین حرفی رو به کسی ندارم. میکشم کنار که رد شی. اطوارِ روشنفکری و باشعور بودن نمیام. واقعا برای شاخ تو شاخ و دهن به دهنِ مردم گذاشتن آدم ضعیفی هستم. حدس می‌زنم این ضعیف بودن - اگه تو مایل باشی اسمش رو ضعیف بودن بذاریم- ماحصل همین چندسال اخیره و اتفاقاتی که توی زندگیم باهاش روبه‌رو شدم. من از زنی که دریدگی از همه‌ی وجوهش هویداست٬ می‌ترسم. در عوض؛ اکثر این مردمی که توی خیابون می‌بینم و سراسر وجودشون توحش و جسارته، هرگز جرأت ندارند توی تاریکیِ نیمه‌شب، وسط مه، یه پانچو بپوشند و زیر بارون توی کوه‌های بیرون شهر راه برن. بین کوه‌هایی که نه آدم هست و نه هیچ نوری. این قدم زدنِ تنهایی٬ توی تاریکیِ مطلق٬ که برای خیلی از مردم ترسناک محسوب میشه٬ برای من لذت‌بخش‌ترین تفریحیه که می‌تونم داشته باشم. 


- چندشب پیش به خاطر دیدن چندتا برخورد از آدما غصه‌م شده بود، وقتی رسیدم خونه بدون اینکه لباس‌هامو در بیارم واسه پیتر نوشتم؛

 «مردم گرگ‌اند... و من، و حتی تو، آره... تو حتی بیشتر از من، ما واسه زندگی کردن با این جماعت مشکل پیدا می‌کنیم. فردا روزی تو محیطای کاری میبینی که چقدر آدما پُر روئند. تو میخوای توی کارِت راست و درست باشی، نمیشه. وقتی دروغ گفتن و بی‌چشم‌ و رو بودن بخشی از قوانین اجتماعی شده، رک و راست بودن و صادق بودن سخته. برای اینکه بتونی با این جماعت زندگی کنی باید مثل خودشون دروغگو، گرگ‌صفت و به طور کلی حروم‌زاده باشی.»


- همه از دروغ گله و شکایت می‌کنند. همه نسبت به دزدی واکنش منفی نشون میدن. همه از احترام و رعایت حقوق دیگران تمجید می‌کنند. همه‌ با این حرفها ابراز همدردی می‌کنند. پس من نمیدونم این همه آدمِ حروم‌لقمه که طول روز می‌بینم کجان؟ می‌دونم٬ منتها حال توضیحش رو ندارم.

۹ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 26 March 17 ، 10:00
شِـــ‌یدا ..
۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 18 March 17 ، 08:09
شِـــ‌یدا ..

نمیدونم بعدا چجوری از این سالها یاد می‌کنم. ولی قطعا یادم میمونه که جوهره‌ی زندگی و فکرم- اگر برای چند لحظه فرض کنیم که فکری وجود داشته باشه- همین سالها شکل گرفت. با چیزایی که دیدم و با حرفهایی که آشنا شدم. با تشخیص تفاوت‌ها. پذیرفتن یا به عبارت بهتر: باور تفاوت‌ها. تفاوتِ نگاه به همه چیز. حس غربت وسط این همه قربت. و این همه کلنجار رفتن که احتمالا منجر شده/میشه به یه پهلو گرفتن. پهلو گرفتن کشتی‌ یا به عبارت بهتر قایقِ فکستنی‌ای که بالاخره به یه جا میرسه و هرچند موقتی٬ لنگر میندازه. یه جزیره‌ی کوچیک که حس بودن داخلش٬ شوق قریبی القا میکنه و اون غریبگی‌ها رو به یه خاطره‌ی محو تقلیل میده. نه که دیگه غربتی نباشه٬ نه... غربت همیشه هست. منتها وقتی کرگدن شده باشی٬ دیگه کاملا مسئله‌ی موجه‌ و بدیهی‌ایه.

 ما دون‌کیشوت‌ها برای خوشحال بودن٬ باید همه‌چیز رو مجاهدانه یا به عبارت بهتر٬‌ با شور و جَو و فدا کردن و فنا کردن یا باز به عبارت بهتر٬ افسانه‌وار و جنون‌آمیز تجربه کنیم. مثلا یه زندگی وقف شده می‌تونه انگیزه‌ی فوق‌العاده‌ای باشه. الان چندساعته که این موضوع رو کشف کردم. بچه‌ که به ظرف نگاه کرد٬ صداش کردم. گفتم اسمت چیه؟ اسمش رو حالا یادم نیست. ظرف رو بهش دادم و گفتم نوش جونت. زود بخور تا داغه. میخواستم پیشونیش رو ببوسم و بگم؛ قول بده همیشه خوب باشی. قول بده هیچوقت مثل همه گرگ و درنده نشی. نگفتم. بغض کردم٬ یه بغض شیرین. اما چیز جدیدی حس کردم. نمی‌تونم درست بیانش کنم. و همین عدم توانایی خوشحالم میکنه. چون برای من٬ حرفی که راحت بیان میشه٬ حرف مفته. 

قسم به این پنل مدیریت بیان که اگه باز زدم تو جاده خاکی و وا دادم٬{  }.


۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 15 February 17 ، 22:51
شِـــ‌یدا ..

"انسانی که [...] را از دست میدهد و [...] در زندگی ندارد، و از واقعیت روی برمیگرداند و به دنیای انباشته از تنهایی و هیچ‌انگاری و دلهره پناه میبرد و زندگی‌اش در کسالت مطلق میگذرد، یا به یک حیوان درنده تبدیل میشود یا به یک موجود پوچ بی‌حاصل." در هر دو صورت، پشت پا زدن به اجتماع رو شاهد هستیم. اگر درنده خو نشد، یعنی اگر این کم‌یابی و سرکوبِ هستی، رابطه‌‌ش رو با دنیای واقعیت عقیم کنه، می‌تونه هنرمند خوبی بشه. و البته که این به معنی این نیست که همه‌ی اهل هنر. "تمثیل‌های این هنرمند، اغلب توصیف حدِ کمال بیگانگی‌ش از واقعیت عینیه. نفی هر گونه معنای ذاتی جهان و انسان."

موافقین ۱ مخالفین ۰ 11 February 17 ، 20:22
شِـــ‌یدا ..

 یه شعر یا یه آهنگ می‌تونه همه‌ی توجهم رو جلب خودش کنه و باعث بشه در لحظه، هر جایی باشم، جز اونجایی که واقعا هستم. دو ساعته دارم به این شعر اخوان فکر میکنم و میخونمش. به نظرم فوق‌العاده‌ست. ولی مهم نیست، چون من از دست خودم نا امیدم. 

چون توی این دو ساعت می‌شد کارهای خاصی انجام داد! از نظر اقتصادی، سیاسی، علمی، من دو ساعت از وقتم رو با خیره شدن به صفحه‌ی گوشی، صرفا حروم کردم. طبق استانداردهای جهانی، این یک ساعت دقیقا معادل هیچ کاری نکردن بوده. 

حقیقت اینه که همه‌ی زندگی من درگیر این مسئله‌س. 

من توی انجام کارای ساده‌ی روزمره‌ی زندگیم مشکل دارم. اذیت میشم. عذاب میکشم. ناامید میشم. چون باید از توی کهکشان‌های دوری که حتی تصورش هم برای شما ناممکنه، خارج بشم و بیام روی زمین و با شما، مثل شما زندگی کنم، فکر کنم. بعد شما از من توقع دارید من حواسم جمع چیزهای بی‌اهمیتی مثل در گاوصندوق باشه.

صبح که اومدم اینجا، دیدم در گاوصندوق بازه. و این یعنی دیشب یادم رفته ببندمش. اینجا یه انبار کوچیکه و محل رفت و آمد کلی کارگرِ دزد. اگه بدونند با‌ چه آدم کسگابی طرف هستند و من پشت میزم گاوصندوقی دارم که گاهی یادم میره درش رو ببندم، قطعا من رو تو دردسر بزرگی میندارند. به همین دلیل از دست خودم واقعا عصبانی شدم. من ۹۰ درصد از ذهنم مشغول ماوراست. منظورم از ماورا، یه چیز شاخص و خوب نیست... ماورا یعنی چیزی غیر از این چیزهایی که اینجا هستند. چیزی غیر از این واقعیت‌های فیزیکیِ مرئیِ ملموس.


باید یه جوری از این وضعیت خارج بشم. از این هپروت. از این شیدایی.  چون حسابی از زندگی عقبم انداخته. منتها نمیدونم چجوری. هجرت بایدم.

ملائک اون بالا، توی عرش، موقع خوردن ناهار که دور هم جمع میشن و با هم صحبت می‌کنند، حین صحبتاشون گاهی من رو این پایین با انگشت نشون میدن و میگن؛ «این یارو همینه که سرش با کونش پنالتی میزنه» و همه با هم قاه قاه میزنند زیر خنده.

از ملک‌الموت میپرسن که؛ چشه؟ عاشقه؟

و ملک‌الموت پقی میزنه زیر خنده و میگه؛ آشقه.

۵ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 22 December 16 ، 17:58
شِـــ‌یدا ..

مادرم یه دفتر داره...ماله ۳۰ سال پیشه. پایین جلد دفتر نوشته؛ قیمت برای مصرف کننده ۵۰ریال

اونطرفش هم نوشته؛ شرکت تعاونی صنف صحاف تهران و یه سخن هم از امام خمینی روی جلدش درج شده.

مخاطب نوشته‌های این دفتر، دو نفرند؛ من و داداشم. فکر میکنه که من از وجود همچین دفتری و نوشته‌های داخلش مطلع نیستم. و من میخوام این نوشته‌ها رو، نوشته‌های شخصی یه نفر رو بدون اطلاعش اینجا منتشر کنم. همینقدر وقیحانه. 

دفتر دو قسمت داره. قسمت اول که کوتاه هم هست، مربوط به داداشمه. از اونموقع که یه دختر کم سن و سال بوده شروع کرده به نوشتن. یه دختر مذهبی و بسیجی (شیخ) که کاملا تحت تاثیر فضای اون زمان کشور(انقلاب و جنگ) بوده. نوشته‌هاش هم بیشتر همین مضامین مذهبی و سیاسی رو داره. اولین جملات دفتر مربوط به قبل از تولد داداشمه. اینطور شروع شده[خطاب به بچه‌ای که هنوز متولد نشده]؛ «من در خوابگاه دانشگاه یزد هستم و پدرت تهران درس می‌خواند...» و بعد از هم‌اتاقیاش شکایت کرده که؛ «افرادی هستند پوچ و بی‌معنی. از زندگی بویی جز حیوانیت آن نبرده‌اند و تنها برای خور و خواب به دنیا آمده‌اند. نه اعتقادی، نه نمازی...» و ابراز ناراحتی کرده که؛ «قشر فهمیده و مذهبی جامعه ما اکثرا خود را از جریان ادامه تحصیل کنار می‌کشند و نتیجتا افرادی اینگونه در آینده زمام امور را در دست خواهند گرفت.» از دغدغه‌های اون موقع‌ش حرف زده برای داداشم.


صفحه‌های دفتر رو که ورق بزنیم، با گذشت ماه‌ها و سالها، یه موضوع جدید هم به حرفاش اضافه میشه؛ فقر. 

نوشته؛ «...فقر آنچنان بر زندگی ما مستولی گشته است که صدای خرد شدن استخوان‌هایمان از ورای آن به گوش می‌رسد. کمبود پول در وضع بحران و گرانی...» گفته که نگران این موضوعه، چون؛ «هر گاه فقر از یک در وارد گردد، ایمان از در دیگر خارج می‌شود... آری در حالی با تو [داداشم] سخن میگویم که کاملا دلسوخته‌ام. از اول زندگی مشترک تا کنون بسیار نادر روی آسایش اقتصادی را دیده‌ایم...»  ... «همه زندگی‌مان را فقر به تاراج برده. حتی مایحتاج اولیه‌ی زندگی مثل خوراک را هم نمی‌توانم تهیه کنم.» نوشته؛ «پدرت تهران درس میخواند و من اصفهان...» گفته که امیدش به آینده‌س. گفته که وقتی مهمون میاد، خجالت می‌کشه. چون هیچی توی خونه نیست. با جزئیات زیاد از فقر اون سالها گفته. 


یه تحلیل هم در مورد انقلاب نوشته. با انقلاب مشروطه و انقلاب فرانسه مقایسه‌ش کرده و گفته که چیز فوق‌العاده‌ای بوده. از لاابالی‌گری جامعه و مسئولان ابراز نگرانی کرده که می‌تونه خدشه‌ای باشه به انقلاب و امام. و‌ بعد دیگه از اون سالها چیزی ننوشته. تا ۶-۷ سال بعد که یه صفحه از مدرسه رفتن داداشم نوشته و ۱۷-۱۶ سال بعدش، که دو صفحه از ازدواجش نوشته و تمام. 


قسمت دوم دفتر که اکثریت نوشته‌های دفتر رو شامل میشه، مربوط به منه. چند صفحه‌ی اول رو از تولد و کودکی نوشته. همین حرفایی که همه واسه بچه‌شون میگن که چقد ناز و شیطون و بلایی و قس علی هذا. که چیز مهمی نیست. وقتی من به دنیا اومدم، دیگه نه از اون فقر اول زندگی‌شون خبری بوده و نه از فکرای خام اون دختر جوون و جوگیر انقلابی که کله‌ش بوی قرمه سبزی میداده. مشغله‌‌ی زندگی روتین و عادی اجازه‌ی نوشتن رو بهش نمی‌داده. آخرین چیزی که در مورد من نوشته، مربوط میشه به سال ۷۴.

 و بعد دیگه هیچی ننوشته تا ۱۸-۱۷ سال بعد که دوباره شروع به نوشتن کرده، خیلی مفصل.


فرازهایی از این قسمت رو در ادامه‌ی مطلب 



۱۹ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 12 December 16 ، 13:40
شِـــ‌یدا ..
۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 30 November 16 ، 12:30
شِـــ‌یدا ..

امروز٬ نزدیک غروب٬‌ قشنگ‌ترین آسمون رو توی کشور٬ آسمونِ داهات ما داشت. و من مطمئنم که هیچکدوم از هم‌داهاتیای من این غروب رو به این قشنگی‌ که من دیدم٬ ندیدند. چون من خاص‌ترین نقطه‌ی شهر نشسته بودم- جایی که 6 ماه دوم سال٬ بهترین منظره رو برای دیدن غروب داره- و داشتم چایی می‌خوردم و هیچکسی رو هم اطراف خودم نمی‌دیدم. به همین دلیله که ادعا میکنم هیچکس اینطور که من دیدم٬ ندیده.

شگفت‌انگیز ترین اتفاق دنیا، هر شبانه‌روز، در هر نقطه از زمین که باشی، دوبار رخ میده. یکی در مغرب و یکی در مشرق. و عجیب اینکه؛ این تکرار مداوم هرگز خسته‌کننده و ملالت‌بار نیست و نمیشه.

دلیلش رو کازانتزاکیس اینطور توضیح میده؛

"هر روز صبح، دنیا بکارت خود را از نو کشف می‌کند. چنین می‌نماید که در همان لحظه از قلم صنع خدا بیرون آمده ‌است. آخر، خاطره‌ای ندارد. از این روست که چهره‌اش هیچگاه چین و چروک نمی‌یابد. نه به یاد می‌آورد که روز پیش چه کار کرده و نه درباره‌ی آن چه روز بعد انجام خواهد داد هیاهو راه می‌اندازد. لحظه‌ی حال را به صورت ابدیت احساس می‌کند. لحظه‌ی دیگری وجود ندارد. پیش و پس این لحظه، هیچ است."

+دوربین گوشی هرگز نمی‌تونه این واقعه‌ی هولناک رو به تصویر بکشه :(

۹ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 November 16 ، 01:31
شِـــ‌یدا ..

یه زمین اسکیت بود، خلوت، کم‌نور. دم غروب بود انگار. من نشسته بودم کنار پیست. ملک‌الموت داشت با اسکیت دور میزد. هر بار که به من میرسید، داد میزد؛ جلو پاتو نیگا کن. وقتی من سرم رو میاوردم پایین، یه تف مینداخت کف دستش و شَتَرَق... یه پس‌گردنی محکم به من میزد و میرفت. یه دوسه‌ساعتی همین بساط رو داشتیم؛ دور، تف کف دست، شَتَرَق پس گردن من.

آخرش اومد وایساد کنارم. گفت هوی

گفتم ها ملک؟

دوباره گفت؛ هوی

گفتم ها؟ بنال؟ گوشم با توئه.

گفت ای منگلِ آشفته...

[سرم رو انداختم پایین و با خجالت] گفتم؛ باز چه مرگته با ما؟ بدبخت‌تر از ما نیست تو هی بیای در گوشش یاسین بخونی؟ د بکش بیرون لامصب.

ملک غرید؛ فردا روزی میفهمی که باید سرتو، نگاهتو از آسمون میگرفتی، مینداختی جلو پات... آخرش که یه روز با مغز اومدی رو زمین، میفهمی که پرواز قشنگه، اما... فقط خیالش، دیدنش، توهمش. 

همونطور که داشتم مغزم رو از کف زمین اسکیت جمع میکردم، گفتم؛

لاکردار، بی مروت، تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟ خوش به حال کسی که راهش رو تو زندگی پیدا کرده و عمرش رو داره صرف کاری میکنه که بهش علاقه داره. خوش به حال کسی که علاقه‌ش رو پیدا کرده. خوش به حال کسی که طعم تلاش(صرفا تلاش و نه موفقیت) برای رسیدن به خواسته‌ش رو تجربه کرده. خوش به حال کسی که تونسته به انجام کاری راضی بشه. خوش به حال کسی که دلیل قانع‌کننده‌ای داره واسه کاری که انجام میده، خوش به حال کسی که چیزی رو دوست داره(هر قدر مبتذل، هر قدر پوچ، هر قدر تخمی). خوش به حال کسی که مثل منِ بدبخت نیست...[ دیگه اینجا اشکم در اومده بود، با هق هق نشستم کف زمین اسکیت و گریه پشت گریه]

ملک هم وقتی دید سرم پایینه و پس گردنم مهیاست، دوباره یه تف انداخت کف دستش و یه پس‌گردنی دیگه کوبید پس گردنم.

و رفت.

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 November 16 ، 08:41
شِـــ‌یدا ..

نقل قول؛ « اول ازدواجمون خوب بود... دو ماه اول. سراسر توجه بود نسبت به من. سراپا گوش بود و سراپا چشم. حس میکردم با آدم متفاوتی زندگی میکنم. مردی که در خیلی موارد، نگاه متفاوتی به دنیا داشت. نگاهای کامل‌تر، عمیق‌تر و قشنگ‌تر. زندگی کردن با همچین ادمی،‌ فوق‌العاده‌ست. بودن در کنارش، پر از شگفتیه.

ولی یه مشکلی وجود داشت. زمانی که من تشنه‌ی بودن در کنار اون بودم، اون از من فراری بود. آخرش یه بار نشست روبه‌روم و گفت؛ نیاز دارم کمتر همدیگه رو ببینیم.

 و این غم‌انگیزترین روز زندگیم بود چون این حرفش از روی بی‌احساسی نبود. از روی جنگ و دشمنی نبود. هیچ قصد بدی از این کار نداشت.

غم‌انگیز بود، چون اون همین شکلی بود. مدلش همین بود.

در نگاه اول، به نظر میاد که زندگی کردن با چنین مردی فوق‌العاده‌ست. ولی نکته‌ای که اغلب فراموش میشه اینه که همچین آدمی، اصلا اهل زندگی‌کردن نیست.»

۹ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 25 October 16 ، 19:35
شِـــ‌یدا ..

خطوط کف دستم را نگاه کرد. پس از بررسی زیاد درآمد که؛ در کار دیگران دخالت مکن. تو را برای عمل نساختند. فاصله‌ات را حفظ کن.تو نمیتوانی با انسان‌ها مبارزه کنی، چون در همان لحظه‌ی مبارزه در این فکر هستی که ای بسا حق به جانب دشمنت باشد. مبهوت، فقط نگاه میکنی. پس از آن هر بلایی سرت بیاورد، او را میبخشی

بار دیگر به کف دستم نگاه کرد؛

سوداهای زیادی چون خوره به جانت افتاده‌اند‌. توقع زیادی داری و زیاد پرسش میکنی.تو داری دلت را میخوری.اما از من بپذیر که برای یافتن جواب، زیاد حرص و جوش نزن. او برای یافتن تو خواهد آمد.

گفتم؛ بیدلی در همه احوال خدا با او بود. او نمی‌دیدش و از دور خدایا میکرد؟

گفت؛ ...

چیزی نگفت، رفت.

موافقین ۰ مخالفین ۰ 22 October 16 ، 16:05
شِـــ‌یدا ..

اولش حس کردم که چرا محیط اینجوریه. حتی به ذهنم رسید که؛ این احمقا چرا تو دستشویی پرده کشیدند؟ اما حواسم بیشتر پیش عینکم بود که واسه چندمین بار پیاپی یادم رفته بود بیارمش و تف...تف به این حواس‌پرتی. دوسال بود که چشم چپم ضعیف بود. محلش نمیذاشتم. اما یهو خیلی کور شدم. بدون عینک کمیتم لنگ میشه. فکر اینکه کار انبار رو قبول کنم یا نه. و اگه قبول کنم همه وقتم رو میگیره. فکر اینکه اصلا من حقوق اینطوری، پول اینطوری به چه دردم میخوره. فکر اینکه با این کار بیشتر میرم سمت انزوا. فکر اینکه انزوا تا این حد، خوبه یا بد؟ فکر اینکه واقعا حالم خوب نیست. میدونم ذهنی و فکری مریضم. کلی وسواس عذاب‌آور که همه‌ی زندگیمو به گند میکشه. فکر اینکه میدونم افسردگی دارم. فکر اینکه صبح هم دیر بیدار شدم و فکر اینکه...


وقتی اومدم بیرون یه زن میانسال تپل پشت در دستشویی بود. با دیدن من شروع کرد سر و صدا کردن؛

«برو بیرون برو بیرون برو بیرون...»

آخر حرفاش مثه جیغ کشیده میشد تو سرم. داشتم سکته میکردم از ترس.

گفتم؛ «خب خب باشه» و دوییدم بیرون. 


نگا به تابلو کردم. نوشته بود؛ دستشویی زنانه

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 02 October 16 ، 15:23
شِـــ‌یدا ..