خودگویی با میکروفون

heterism
خودگویی با میکروفون

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Thursday, 18 August 2016، 05:04 AM

شهردار مغرور

آیا میدانستید؛ 

چه کسی که توی ارتفاعات هیمالیا به مشکل برمیخوره و رد پای مرگ رو پشت‌سر خودش میبینه و چه کسی که با سرطان کشتی میگیره و هر روز بوی مرگ رو بیشتر از روز قبل استشمام میکنه و چه هر کس دیگه‌ای که تجربه‌ی نزدیک به مرگ رو داشته، همه‌شون به یه درک واحد از یه سری مفاهیم(ترس، امید، تنهایی و...)  میرسن که دیگران از درکشون عاجزاند. 


فرض کنیم؛

فرض کنید که چندسال بعد از مرگتون، یا چندسال بعد از مفقودالاثر شدنتون، یا چندسال بعد از اینکه زندگیتون رو توی کما سپری کردید، برگردید... زنده بشید و برگردید. همه از برگشت شما متعجب و خوشحال‌اند. آدمها وقتی بوی مرگ به دماغشون بخوره، اهلی‌تر و مهربون‌تر میشند. ولی بعد از یه مدت متوجه میشید با اینکه عزیز هستید، دیگه عدم حضورتون کسی رو آزرده نمیکنه. گذشت زمان شما رو برای اونها رقیق کرده و پازل زندگیشون با چیزهای دیگه پر شده. عدم حضور شما ابتدا باور شده و بعد عادت. در نتیجه بود و نبودتون اصلا فرقی نمیکنه. ولی نگران نباشید، چون چیزهای بزرگتری برای نگران شدن وجود داره.


اصل مطلب؛ 

باید با مشکلات مهم‌تری روبه‌رو بشید. شما به نظر همون آدم سابق میاید ولی، همه چیز عوض شده... شما چیزایی رو دیدید که دیگران ندیدند. احساس تنهاییِ عمیق اجتناب‌ناپذیره. دلزده‌شدن از هر گفتگویی، طبیعیه. جهان‌بینی گذشته‌تون نابود شده و بی‌معنی. در عین حال به هیچ بینش جدیدی هم نرسیدید. چون شما فقط یه پرده از نمایش رو کنار زدید و نه بیشتر. لذت‌های سابق دیگه لذت نیستند و در عین حال لذت جدیدی هم پیدا نمیکنید. ناراحتی‌های مردم، دغدغه‌هاشون واستون خسته‌کننده و پوچ میشه. شادی‌ها‌شون خسته کننده‌تر و پوچ‌تر.

وقتی اون لحظه‌های بحرانی رو تو ذهن مرور میکنید، ممکنه به چیزای مختلفِ دنیا هم فکر کنید و جایگاه جدیدی واسشون توی ذهن بسازید. ممکنه به پول لبخند بزنید و در گوشش بگید؛ «میدونی چقدر بی‌اهمیتی؟»


یه مثال؛

درست مثل زلزله‌ای که میاد یه شهر رو زیر و رو میکنه.... همه چیز رو نابود میکنه و شما، شهردار مغروری هستید که نشسته روی یکی از دیوارهای خرابه‌ی شهر و به مفهوم زندگی، مرگ و زمان فکر میکنه و با آشفته‌بازاری که جلوی چشمش میبینه، نمیتونه دوباره مثل قبل به زندگیش ادامه بده. نمیتونید مثل قبل به زندگی ادامه بدید. به چیز جدیدی نیاز دارید، چیزی که این ناپایداری وحشتناک رو توجیه کنه. دلیل بزرگتری نیاز دارید برای راه‌رفتن و دوییدن.

تصمیم میگیرید تا آخر همونجا بشینید و فقط نگاه کنید... ممکنه گاهی به آجرها لبخند بزنید و در گوششون بگید؛ «میدونی چقدر بی‌اهمیتی؟»

موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/08/18
شِـــ‌یدا ..

cm's ۹

عالی نوشته بودی محسن عالی!
شِــیدا:
کجاش مثلا؟ از چه لحاظ؟
من نمی فهمم اگه به هیچ بینش جدیدی نرسیم چجوری همه چی بی اهمیت میشه؟ 
شِــیدا:
(فک کنم)علتش اینه که تو داری براساس شرایط عادی این اتفاق رو تصورش میکنی و میسنجی. که مثلا یه فکر قاعدتا به مرور زمان عوض میشه و چیز دیگه‌ای جایگزینش میشه. تو مسیر عادی زندگی همینطوره که تو فکر میکنی.
 ولی ما داریم از تجربه‌ی نزدیک به مرگ حرف میزنیم. به قهرمان داستان یه شوک بزرگ وارد میشه. توی زلزله ساختمونا (فکرها) فقط سقوط میکنند، ساختمون(فکر) جدیدی ساخته نمیشه.

 یکی یه مثال دیگه زده بود؛
بچه‌ای رو تصور کن که کنار ساحل داره بازی میکنه. قلعه میسازه، میره تو آب، با بیل‌پلاستیکی و سطلش بازی میکنه. بعد یه دفعه یه موج بزرگ،یه طوفان، میاد ساحل رو زیر و رو میکنه. قلعه شنی رو میبلعه، بوته‌ها رو میکَنه. و اون بچه خیس آب، شوکه ، زل میزنه به دریا و درک نمیکنه چه اتفاقی افتاده‌. دیگه نمیتونی بهش بگی؛ عزیزم برو یه قلعه دیگه بساز. با وجود چیزی که دیده، دیگه بازی کردن لب ساحل، واسش بی معنیه. 
فک کنم توی متن پست بهتر بیانش کردم البته.آپدیت هم شد.
من یک روحم یوهاهاهاها
+یکم خسته کننده بود چونکه به طنزتو نوشته هات عادت کردم ولی خوب بود.
+ یاد اینم افتادم
ای هیچ بر هیچ نپیچ فکر کنم مال خیام باشه.
شِــیدا:
خسته‌کننده بودنش واسه اینه که خیلی از این حرفا پرتی
+ به نظرم بین اینهمه «ایچ» توی بیت، فقط جای گوزپیچ خالیه
18 August 16 ، 19:11 امیرحسین
نه که آدم نوشتن نوشته های طولانی و خوندنشون نباشم،
تازه این که طولانی هم نیست
تازه اینو خوندم
و تازه این که اهلی تر شدن و مهربون تر شدن آدم خیلی غم انگیزه و
تازه اینکه توو گوشمون نگی بهمون «میدونی چقدر بی‌اهمیتی؟» :))
و تازه اینکه عمه و ننه و خاله ی بلاگ و بلاگفا رو از قسامیت تحتانی و فوقانی !
و اینکه این بر هیچ مپیچ از مولویه ...
و این که چقدر قلم فرسایی نوماییدیم!
شِــیدا:
دوتا فرض؛
1 بیش‌فعالی داری و نمیتونی یه جمله رو با سعه‌ی صدر و فراغ خاطر به سر منزل مقصود برسونی
2 دلپیچه داری  :)) ویچ وان؟
19 August 16 ، 01:47 مارکر زرد :)
هوم . معمولی بودن خوبه . این خوب نیست . یعنی خوبیش فقط تو فیلماست . حالا به نظر شما خوبه یا بده ؟

چرا شیدا ؟
شِــیدا:
ورای خوبی و بدی٬ غم‌انگیزه. تا اینجا که فهمیدم٬ دوتا سرنوشت واسه این آدما وجود داره؛ 1 صعود 2 سقوط. دیگه آدم نمیتونه معمولی باشه و مثه قبل زندگی کنه
+آهنگ شیدا شدم از شهرام ناظری رو بگوش. هر کسی یه چیزی دوست داره. منم شیدایی(مانیا) رو دوست دارم

 + چرا انقد تو مؤدبی؟ تاحالا کسی بهت گفته؟
19 August 16 ، 11:35 مارکر زرد :)
همینجوری دوستش داشته باشید . عاقبتش فکر نکنم دوست داشتنی باشه
گوش دادم
معمولا با مؤدبی بیانش میکنن ولی فکر کنم منظورشون فقط شخص فعلامه :/ جدیدا دارم فکر میکنم شاید خیلی رو مخ بقیه باشه :|
شِــیدا:
غیر از شخص فعلا، هیچ حرف دیگه‌ای هم ندیدم ازت. رو مخ نیست. فقط واسم عجیبه که تو این سن کسی انقد مودب باشه. من معمولا یادم میره احترام بذارم، به خصوص موقع حرف زدن با کوچیکتر از خودم.
کاش میشد بغض و مات موندن و لرزیدن زیرپوستی رو مثه تایپ کردنشون منتقل کرد.
نمیشد نگم چقدر دوست دارم قلمت رو.
در حال حاضر به عنوان یه شهردار فلک زده دلم میخواد غرورو بزارم کنار و های های گریه کنم 
شِــیدا:
 گاهی (مثه حالا) حالم از نوشتن به هم میخوره. واسه من یه جور مرضه. ولی در کل مرسی.
ایشالا تو خوشیاتون جبران کنیم 
بیشتر از این که بیداری باشه پوچ‌گرا شدنه شاید. چون دیگه طرف دلیلی برای تلاش نداره، قبل از این که با اطرافیانش رو به رو شه( که باهاش مثل مرده‌ها برخورد می‌کنن) انگیزش مرده.

من حس می‌کنم نمی‌شه تعمیمش داد ممکنه کسی که به مرگ یا انتها نزدیک‌تر می‌شه بیشتر برای تجربه‌های جدید حرص بزنه که مثل دفعه‌ی قبلش پشیمونی به هم نزنه. مثلا همون بچه‌هه شاید با سبک بالی بیشتری قلعه‌ی شنیش رو بسازه و خیلی روی ساختش مثل دفعه‌ی قبل وسواس نداشته باشه که یه چیز بی‌نقص و قشنگ بسازه، به جاش یه قلعه‌ی بزرگتر اما شاید تا حدی ناشیانه‌تر بسازه و حین ساخت چیزای جدیدی روش امتحان کنه که دفعه‌ی قبل نمی‌کرد چون می‌ترسید که قلعه‌ش بریزه ولی الان می‌دونه که در هر حال می‌ریزه، پس بیشتر لذت می‌بره.
شِــیدا:
[ بلد نیستم در این مورد دقیق و منطقی حرف بزنم؛]
 شاید مقدمه‌ی بیداری باشه، ولی فکر نکنم پوچی باشه. حس میکنم پوچی با یکنواختی و کسالت روح(ناشی از تناقضاتی که عامل پوچیه)  رابطه داشته باشه. ولی اینجا، بعد از زلزله‌ی ذهنی، یکنواختی و کسالتی وجود نداره. فک کنم شوک واسش تعریف درست‌تری باشه. 
در ثانی، مشکلی که با اطرافیان پیدا میکنند، نسبت به مشکلات درونی خودشون، هیچ اهمیتی نداره.

من اینجا فقط بهت‌زدگی بعد از حادثه رو بیان کردم. وگرنه بعدش، آدمای مختلف کارای مختلفی میکنند. ولی من کسی رو ندیدم که بعد از نزدیک شدن به این قضایا، حریص‌تر بشه. خب البته ممکنه دلیلش فقط محدود بودن تجربه‌ی من باشه.

همه جاش
از نظر مفهوم و بیان درست مفهوم:-D
شِــیدا:
هاووو

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی