خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۱۰ مطلب در آوریل ۲۰۱۷ ثبت شده است

دینی که با طنز بلرزد، عقیده نیست. عقده است[خطاب به مکارم شیرازی]

۱ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 30 April 17 ، 08:59
شِـــ‌یدا ..

مناظره انتخاباتی برگزار می‌کنید؟ خاک بِ سرم، پخشِ زنده؟ 

حین مناظره، آقای هاشمی‌طبا دوبار از لغت اپوزیسیون استفاده کرد. اصن شما برو یه آمار بگیر ببین چند درصد از ملت معنی اپوزیسیون رو میدونه؟ 

نکنه واقعا انتظار داری این جماعت نامزد اصلح رو انتخاب کنند؟ 

هر چی این هاشمی‌طبا بگه خیلی از چیزا دست دولت نیست، توانایی دولت محدوده و انجام خیلی از کارا امکانش نیست، هیشکی توجهی نمیکنه. حرف حساب معمولا طرفدار نداره. حرف باید هیجان داشته باشه. هر چقدر گل‌شعر تر، هیجانش بیشتر.

اینا یکی مثه قالیبافو میخوان که بهشون بگه من اگه رئیس جمهور بشم، پنج میلیون شغل ایجاد میکنم. پیتر چندروز قبل میگفت؛ «پنج میلیون شغل رو می‌خواد از تو ** عمه‌ش ایجاد کنه؟»

بفرما، اینم از طرز صحبت کردن روشنفکر جامعه‌ی ما. وقتی پیتر(با اون عظمتش) اینطوری نظر میده، دیگه از بقیه چه انتظاری داری؟

اصن چرا راه دور بریم؟ همین خودِ من... فکر میکنی دوره قبل واس چی رفتم به حسن رأی دادم؟ 

نه عزیزم. قربون اون شکل ماهت. من اصن واسه حسن نرفته بودم. اگه یادت باشه، ۴ سال پیش همراه با انتخابات ریاست جمهوری، انتخابات شورای شهر هم بود. اونموقع، دخترعموی ما تازه از بلاد کفر برگشته بود و رفته بود کاندیدای شورای شهر شده بود. 

ارادت ما به ایشون برمیگرده به ۱۲- ۱۴ سال پیش. وسط فضای سبز خونه‌ی مامان‌بزرگه بودیم و داشتیم به صورت مختلط گل‌یا‌پوچ بازی می‌کردیم. من و دخترعمو افتادیم تو یه تیم و با هم تشریک مساعی کردیم و زرت و زرت نسبت به رقبا پیشی گرفتیم. این اولین(آخرین) همکاری ظفرمندانه‌ی من با جنس مخالفم محسوب می‌شد. 

با اینکه بیش از ۱۰ سال اختلاف سنی داشتیم، ولی هرگز این اختلاف سن موجب سوء مدیریت نسبت به روند بازی نشد.

به همین دلیل وقتی فهمیدم سال ۹۲ کاندید شده، همه تن چشم شده بودم و توی مسجد دمبال اسم دخترعمو و کد مربوطه میگشتم.

بعد با خودم گفتم ما که تا اینجا اومدیم، بذار یه گوشه‌ی چشمی هم نسبت به حسن داشته باشیم. و این بود که از کرامت خودمون بهش بخشیدیم و چار سال شد رئیس جمهور. 

حالا انتظار داری یه همچین ملت بی‌شعوری که صرف موفق بودنِ دخترعموشون توی مدیریتِ بازی گل‌یا‌پوچ میرن بهش رأی میدن، نامزد اصلح انتخاب کنند؟ 

موافقین ۱ مخالفین ۰ 29 April 17 ، 21:20
شِـــ‌یدا ..

نگاهی به تحولات منطقه٬ ایران و جهان (از پنجره‌ی اتاق من)


موافقین ۰ مخالفین ۰ 27 April 17 ، 18:58
شِـــ‌یدا ..

من بچه‌ام، وسط این فکرها، نگاه‌ها، فلسفه‌ها. منظور از فلسفه، سارتر و افلاطون و ملاصدرا نیست. منظور همون نگاه و روش زندگیه.

یه حرف، خوندن چیزی همه دنیای ذهنی و روحیم رو به چالش میکشه. زیر و رو میکنه. و چجوری بگم که این حس چقدر کشنده‌ست. قایق من کوچیک نیست. قصد ندارم بگم آدم منفعلیم که هر حرفی روم تاثیر داشته باشه. که اینطور نیست. از فکرها و حرف‌های بزرگتر حرف می‌زنم. قایق من کوچیک نیست. حرف‌ها بزرگند. موج‌ها وحشتناک‌اند. توضیح جزئی اینها، اینجا، سخته. مثلا مطمئنم اگه اینجا بیام در مورد «دولت افتقار» حرف بزنم، اگه بیام در مورد «دولت فقر خدایا به من ارزانی دار» حرف بزنم و چیزایی که گاهی داره جونم رو در میاره و آزارم میده رو اینجا بنویسم، بی‌تعارف مطمئنم کسی نمی‌تونه کمکم کنه. من از جای دیگه دارم یاد میگیرم. از جاهای دیگه. مرشدی در کار نیست. قایقیه که وسط یه اقیانوس به این سو و اون سو میره. و تکثر چیزِ سنگینیه. و تکثر چیز سنگینیه. و تکثر چیز خیلی سنگینیه. تضادهایی که به شکل بن‌بست وسط این دیدن‌ها بُلد میشه، سرم رو درد میاره. 

من بچه‌ام. چون هنوز دارم به این دنیا نگاه می‌کنم. آدم بزرگ‌ها حوصله‌ی نگاه کردن ندارند. همه چیز رو می‌دونند. همه چیز واسشون قطعیه. یه بچه ۱۰ ساله هم میتونه آدم‌بزرگ باشه. ممکنه ذهنش مثل آدم‌بزرگ‌ها شده باشه. ولی من نه، من نگاه می‌کنم. پول رو می‌بینم. ثروت و قدرت رو می‌بینم. چه بویی داره، چه شکلی داره. فقر رو می‌بینم. تبعاتش رو. فقر رو تجربه نکردم. ولی خوب بهش نگاه کردم. خوب بهش نگاه می‌کنم. فقر مثل کبوتریه که بال و پر نداشته باشه. پرواز و حرکت ممکن نیست. ثروت مثل کبوتریه که بیش از حد بال و پر داره. و قسم می‌خورم که به همه‌ی این نتیجه‌گیری‌ها شک دارم و گاهی فریاد میزنم که هیچی نمی‌دونم. 

بعد به خودم نگاه می‌کنم، که جسم دارم. نیاز‌ها و حدود جسمی. بله، همه چیز انقدر متعالی، تئوری و انتزاعی نیست. دنیا ساینس فیکشن نیست. کثافت‌ها رو هم باید گفت. بله، کثافت‌ها. و گاهی به این فکر میکنم که باید تا قبل از اینکه دیر بشه، البته که هیچوقت دیر نیست، مُرد. می‌بینم که گور خودم رو با پنجه‌های خالی می‌کنم. که خاک، خاکِ پذیرنده، اشارتیست به آرامش. بلافاصله به نور خیره میشم. میگم از همه اوهام و تصویرات دور، تنها نور، نور، نور. نمیفهممش. مثل همه‌ی چیزهای دیگه. دسته‌ها و گَله‌ها مال من نیست. تعلقی ندارم. قایق من شکل اونها نیست. من دارم از جای دیگه‌ای میام. باید دسته و گله‌ی خودم رو پیدا کنم؟ مگه داریم همچین گله‌ای؟ و من هنوز دارم نگاه می‌کنم. قایقی که نمی‌دونه کدوم سمت باید رفت. هی تو، تو می‌دونی توی این دریا، کدوم سمت باید رفت؟


اینهارو برای خودم می‌نویسم. بعد میرم سراغ چیزهایی که پیتر واسم نوشته. به جای اینکه جواب سوالام رو بده، خارج از فضای بحثمون واسم نوشته؛ «چجوری تو ذهنت به اینهمه چیزای قاتی پاتی که میخونی نظم میدی؟...بر چه مبنایی به سمتشون میری و دسته بندیشون میکنی که نظم بگیرن و فکرت رو بگا ندن؟؟»

و من توی خطوط بالا دقیقا در همین مورد حرف می‌زدم. و حالا می‌بینم که این هم واسم همین نکته رو نوشته. بغض٬ سر درد٬ میل به گریه٬ چیزاییه که تو این لحظه دارم.


پیام بعدی واسم نوشته؛

«حجاب ها یعنی بیان آنچه بیان ناپذیر است. یعنی: اسم همان حقیقت است اما حقیقت فراتر از اسم است.هر چه بنده را از حق مشغول گرداند حجاب است.و هر چه به حق رساند حجاب نیست. گریزی از حجاب نیست.چرا که گریزی از خود نیست.نفس حجاب است.جهل و علم حجابند.علم برای آنکه رهایی بخش باشد باید با حجاب ها خدا را ببیند.برای دیدن خدا باید خود را از تمام علم و آگاهی خالی کرد.اگر طلب میکنی آنچه را که میشناسی ، پس به حجاب قانع هستی اما اگر چیزی را طلب میکنی که نمیشناسی، پس حجاب طلب میکنی.طلب وجه خدا از نفس برمیخیزد و نفس حجاب حجاب هاست.هیچ حجابی وجود ندارد. تنها تجلی خدا از خودش وجود دارد. هیچ حجاب و پرده ای وجود ندارد.هیچ چیز خدا را مخفی نمیکند. مردم چیزی را طلب میکنند که غایب است لذا طلبشان عین حجابشان است.پس آنها قدر آنچه ظاهر شده است را ندانسته اند. چرا که مشغول به چیزی هستند که خیال میکنند مخفی است.هیچ چیزی مخفی نیست فقدان علم آن را مخفی کرده است.چرا که: هو ظاهر و الباطن و الاول و الاخر. جهل و کشف هر دو حجابند. ماهیچوقت به حقیقت نخواهیم رسید ما تنها اسمها را خواهیم شناخت.پس علم و ذکر همه چیز و اساسا همه چیز را از دلت بیرون کن.دلت را ...»



دیگه نمی‌تونم حرفهاش رو بخونم. چشمام کلمه‌ها رو نمی‌بینه. پر از اشکه.

۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 26 April 17 ، 00:20
شِـــ‌یدا ..

آخرِ شب که برمی‌گشتم ‌خونه، یه آقایی با پرایدش وایساده بود گوشه‌ی خیابون و یه ۴ لیتری دستش گرفته بود. شیشه رو دادم پایین. گفت که بنزین تموم کرده و ...

حرفشو قطع کردم و گفتم؛ به خدا اعتقاد داری؟

سوال بی‌جایی بود انگار‌. با تعجب گفت؛ ها؟

سوالم رو تکرار کردم؛ به خدا اعتقاد داری یا نه؟

شونه‌هاشو انداخت عقب و گفت؛ آره به خّدا.

با خنده گفتم؛ «پس بهش بگو بیاد کمکت کنه»

 و رفتم.

۴ comment موافقین ۱ مخالفین ۲ 20 April 17 ، 18:08
شِـــ‌یدا ..

یکی از بینندگانمون-زهرا خانِم- گفت[نقل به مضمون]؛ اخیرا حس میکنم مثه قبل سر حال و اوکی نیستی. حتی تو وِبای قبلیت که بودی، خنده‌دار تر و قشنگ‌تر مینوشتی و غیره. 

جوابش مفصل شد؛

از وقتی یادم میاد، جدی و عبوس و افسرده بودم. منتها در مواجهه با دیگران، معمولا تبدیل میشم به آدمی که اهل شوخی و خنده‌ست و هیچ چیزی رو جدی نمی‌گیره. واقعا هم جدی نمی‌گیرم. به همین دلیل ممکنه دیگران این حرف که من « یه آدم کاملا جدی و عبوس و گنده‌دماغ هستم» رو تأیید نکنند. اما حقیقت همینه که گفتم. وقتی فقط خودم باشم، حتی انگیزه‌ای برای خندیدن هم ندارم. یعنی شنیدن جُک، خوندن فکاهی و دیدن فیلم خنده‌دار، حتی اگر واسم منجر به خنده هم بشه، خوشحالم نمیکنه. شاد بودن و خوب بودن برای من ابعاد دیگه‌ای داره. کاملا درونیه، پایدارتره و کمیاب. مثل رضایت.

تو وبهای قبلی، مثلا وب «دِماغی بدون سوراخ» من مخاطب داشتم و دوست داشتم که مخاطبم بیشتر هم بشه. همینکه روزی ۲۰۰ نفر بیان حرفای شما رو بخونند و ۵۰۰ تا کلیک تو صفحه‌ی شما بزنند و روز به روز هم تعدادشون بیشتر بشه، خودش یه انگیزه‌ست برای جذاب نوشتن یا به قول شما خنده‌دار نوشتن. اما حالا دیگه نه مخاطب چندانی دارم و نه علاقه‌ای به داشتن مخاطب و طنز نوشتن. اینکه میگم علاقه‌ای به داشتن مخاطب ندارم، منظورم مخاطب فله‌ای و زیاده که فقط میاد میخنده و میره و سنخیتی با من و خلقیاتم نداره. وگرنه از آشنایی با بعضیاتون خوشحالم. 

در ثانی، سخت‌ترین نوع نوشتن، نوشتن طنزه. خیلی‌ها می‌تونند چارتا کلمه رو در بیان و توصیف و توضیح چیزی بنویسند. اما طنز که هدفمندترین و خاص‌ترین نوع فکاهی محسوب میشه، کار هر کسی نیست. یه هنرمندِ با سواد می‌طلبه و من هرگز همچین آدمی نیستم. در عوض اینجا رو بیشتر از جاهای قبلی دوست دارم. دیدن و دقت به درون خود و نوشتنِ درونِ خود، باعث شناخت بیشتر از خود میشه. این نوشتن‌ها، خودگویی‌ها، اگر دقیق و واقعی باشه، در دراز مدت منتج به چیزایی خوبی میشه؛

 رشد و تکامل انسان سه وجه داره؛ خودِ انسان، راه، هدف.

 نکته‌ی جالب اینه که وجه دوم و سوم هم چیزی نیست جز؛ انسان. یعنی انسان خودش راه رونده‌ست، خودش راهروئه و خودش غایته. «خود را گام میزند تا به خودش برسد». یا به قول سهروردی؛

هان تا سر رشته خرد گم نکنی/ خود را ز برای نیک و بد گم نکنی

رهرو توئی و راه توئی منزل تو/ هشدار که راه خود به خود گم نکنی

۸ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 12 April 17 ، 17:34
شِـــ‌یدا ..
من وسط یه بحثی اینو گفتم. بعد گفت این ربطی نداشت و این ضرب‌المثل رو «فن در روهه» ساخته و تو معماری یه چیز خیلی معروفیه و غیره.
گفتم چرت نگو، یه ضرب‌المثل معروفه که تو همه جا ممکنه کاربرد داشته باشه و تو شعر و آهنگ و کتابای مختلف ازش استفاده شده. اینی هم که میگی لابد ازش استفاده کرده.
بعد گفت؛ نه گه نخور بت میگم مال میس فن دروهه‌ هست و اینو از هر کی که معماری خونده بپرسی، بهت میگه و غیره. گوگل کردم که ببینم اصل جمله مال کیه. آها...رابرت براونینگ. کوبوندم گوشی رو تو سرش و گفتم؛ خفه شدی؟
شک کرد و گوگل کرد و رسید به این که میس فن در روهه به خاطر سبک کارش زیاد از این جمله استفاده میکرده و فلان و بهمان. 
 از سر شب تاحالا دارم حالش رو میگیرم. مثلا میگم؛ به نظرت عمل شنیع «گوزیدن» رو کدوم معمار بنیان نهاده عجقم؟
حالا هم اینجا جلو من نشسته و داره شکستش رو هضم میکنه. مرتیکه بوزینه.
۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 10 April 17 ، 00:21
شِـــ‌یدا ..

یه دختر ۲۶-۲۷ ساله‌ی خیلی چاق رو در نظر بگیرید. که یه رژ لب خیلی قرمز هم به لبهاش زده و روبه‌روی شما ایستاده. برای اینکه بتونید بهتر تصورش کنید لازمه که من جزئیات بیشتری رو بنویسم‌. منتها من انگیزه و حال این کار رو ندارم.

به هر حال فرض کنید که باهاش وارد صحبت میشید. نه به این خاطر که شما آدم خوش‌مشربی هستید، به این دلیل که اون آدم خیلی برونگرا و حرافی هست. البته در اینکه شما هم شنونده‌ی خوبی هستید شکی نیست و بارها بهتون ثابت شده که مردم از گفتن چیزایی که ناراحتشون میکنه به شما احساس بدی پیدا نمی‌کنند و اگه حوصله‌تون بکشه و باهاشون همراهی کنید، شروع می‌کنند از همه‌ تیکه‌های زندگیشون گفتن.

 بنا به همین خصیصه‌ای که ذکرش رفت، خیلی راحت از چاقی و وزن زیادش صحبت میکنه. با ارائه‌ی مثال‌هایی از؛ مکافات لباس خریدن، خسته شدن موقع راه رفتن و به خصوص بدشکل بودن ظاهری.

بعد بنا به برونگرایی وحشتناکی که داره، نظر شما رو میپرسه و شما خیلی رک بهش میگید که در نظر شما یکی از مهمترین(اگه نگیم مهمترین) فاکتورهای زیبایی، تناسب اندامه و باز بنا به برونگرا بودنش، حرف شما رو تأیید میکنه و به خاطر این حقیقت ناراحتی خودش رو ابراز می‌کنه. میگه که اخیرا چقدر برای وزن کم کردن تلاش کرده.

بعد شما بهش میگید که؛ شاید اگه نوع نگاهمون رو به اینجور چیزا تغییر بدیم، اتفاقات بهتری بیفته و خوشحالتر بشیم. بعضی چیزا دست ما نیست و از دایره اختیارات ما خارجه. مثل همین وزن بدن. ما به جای ور رفتن با این چیزایی که دست ما نیست، باید به چیزایی فکر کنیم که تحت تاثیر و اختیار ما هست. مثلا اگه می‌خوایم وزن کم کنیم، به این فکر کنیم که هر طوری هست هفته‌ای سه بار بریم باشگاه ورزش کنیم. یا با خودمون قرار بذاریم که از ساعت ۷ شب به بعد دیگه غذای زیادی وارد معده نکنیم و حتی می‌تونیم ساعت ۸ شب مسواک بزنیم که خیالمون راحت شه‌ و اگرچه ممکنه اولش سخت باشه، ولی بعد از یه مدت به این رفتار عادت میکنیم.

اینا چیزاییه که تحت اختیار ما هست و وقتی اینا رو درست کنیم، اتفاقات بهتری میفته تا اینکه تمرکزمون رو بذاریم رو یه عدد مسخره که تابع فاکتورهای مختلفیه.

و بعد وسط همین حرفها مجبور بشید این گفتگو رو خاتمه بدید. و ۱۰۰ متر اونطرف تر، همزمان با نگاه کردن به چراغ عابر پیاده به این فکر کنید که خودتون چقدر به این حرفها عمل می‌کنید و چقدر روی «چیزایی که تحت اختیار و تاثیر شما هست» و «چیزایی که تحت اختیار مستقیم شما نیست» تمرکز میکنید؟ 

بعد با خودتون بگید؛ هیچی 

و با سبز شدن چراغ و رد شدن از خط عابر پیاده، به این فکر کنید که از دار دنیا فقط دوتا گوش بل دارید که اون هم به درد چس‌ناله‌های بقیه میخوره. نه خودتون.

۱ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 09 April 17 ، 10:43
شِـــ‌یدا ..

 اینکه بلد نباشی درست از روی ظاهر افراد اونها رو بشناسی و از روی ظاهرشون نتونی درست تشخیص بدی که چجوری‌اند، دلیل نمیشه بگی نباید از روی ظاهر افراد اون‌ها رو قضاوت کنیم. اتفاقا از طرز لباس پوشیدن، از نوع راه رفتن، حرف زدن و همه‌ی اینها میشه یه آدم رو شناخت. 

- مثلا یه آقا پسری اینجا جلوی من یورتمه میره. دقیقا بیست دقیقه‌ست که داره تصویر خودش رو توی شیشه‌ی ماشینا میبینه. دستاشو کرده تو جیب شلوار تنگش. پاچه‌های پیرهنش(آستیناش) رو زده بالا تا هم بازوان قدرتمندش پیدا باشه و هم تتوهای روی ساعدهاش. ولی از همه اینها که بگذریم، با یه نگاه ساده به کفش‌هاش میشه فهمید که قُربتیه. کفش‌ها خیلی خوب پولدار بودن، پولدار نبودن، تمیز بودن، کثیف بودن، بی‌توجه بودن، خوش سلیقه بودن و احمق بودن افراد رو نشون میدن. قطعا کمتر از بیست سال سن داره و در مثبت‌ترین حالتی که میشه توصیفش کرد اینه که؛ اسکله. هر قدر ضعف‌های درونی آدم‌ها بیشتر باشه، نظر مثبت دیگران واسشون تاثیرگذارتره. مردم تشنه‌ی توجه و تحسین‌اند. فقط باید بتونی طبیعی به کسی القا کنی که آدم باهوش یا خوشگلیه. ناخودآگاه حس خوبی در مورد خودش و تو پیدا میکنه. 

- یا مثلا اون دختر خانمی که اونجا نشسته... زیاد به اطراف نگاه نمی‌کنه. بهش میاد درونگرا و مغرور باشه. به خاطر اینکه تکون نمیخوره و زیاد به اطراف نگاه نمی‌کنه و با کسی حرف نمیزنه، نمیشه چیز زیادی در موردش گفت. ولی مطمئنم که اگه کمی باهاش صحبت کنیم، آهسته‌آهسته گوسفند درونش رو بهمون نشون میده. گوسفندی که به صورت نهفته(و گاهی آشکار) در بطن هر انسانی هست.

- یا اون پسر و دختری که دارند ایستاده با هم صحبت میکنند. هر دو دست هاشون رو جلوی بدنشون به هم قلاب کردند و حدود بیست دقیقه‌ست که اینطوری مشغول صحبت‌اند. دختر خانم، چادریه و پسره هم خیلی محجوب به نظر میاد. زن‌ها معمولا عادت دارند موقع حرف زدن تو چشمای مخاطبشون نگاه کنند. اما مردها نه. این‌ها هم این قضیه رو نقض نمی‌کنند ولی بنا به محجوب بودنشون با یه زاویه‌ی حدود ۱۲۰ درجه نسبت به هم ایستادند و تقریبا به روبه‌رو نگاه می‌کنند. راحت نیستند، انگار که مثلا این گفتگو ارزش خاصی داشته باشه. در عین حال حاضرم شرط ببندم که صرفا چرت و پرت بارِ هم می‌کنند و این عمل(چرت گفتن) رو زیادی جدی گرفتند. 

- اجازه بدید خودم رو هم کمی توصیف کنم. من عادت ندارم جایی سیخ بشینم یا بایستم. و به جز وقتایی که توی طبیعت هستم، «دویدن» کمتر از «راه رفتنِ آهسته» خسته‌م میکنه. پس طبق همین تابع باید یا در حال دویدن باشم یا یه گوشه‌ای واسه خودم لش کرده باشم. بله. رو صندلی‌های پلاستیکیِ راننده‌تاکسی‌ها نشستم. بارون میاد. راننده‌ها کمی اونطرف‌تر زیر طاق ایوون نشستند و دارند حرف می زنند و چایی میخورند. من کلاه سوئیشرتم رو کشیدم جلو، طوری که قطره‌های بارون به عینکم نخوره و کثیفش نکنه. هدفون تو گوشمه و این آلبومی که از mogwai دانلود کردم رو گلچین میکنم و در حینش این چرت و پرت‌هارو مینویسم. 

آره، از رو ظاهر افراد خیلی خوب میشه اونهارو قضاوت کرد. به شرطی که بلد باشی و من این ادعا رو دارم که یه چیزایی بلدم.

 و تو، عزیزِ دلم، فراموش نکن کسی که ادعا داره و هارت و پورت میکنه، در حقیقت هیچی بارش نیست.


۲ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 08 April 17 ، 00:44
شِـــ‌یدا ..


سالروز میلاد با سعادتم یکی از شلوغ‌ترین روزهای ساله. از این نظر که روز ۱۴ فروردین همه در حال دویدنند. تعطیلات تموم شده، مردم همه باید برگردن سر کار، سر زندگی روتین و همیشگی. بعضی‌ها هنوز توی راه‌اند. کسایی هم که رسیدند، بدجوری خسته‌ی راه‌اند. همه کار دارند. روز شلوغیه‌. خلاصه که کسی حواسش نیست.

با این وجود امسال ۸ تا پیام تبریک گرفتم. به ترتیب؛

۱-بانک ملت

۲-همراه اول

۳-بانک مهراقتصاد

۴-بانک تجارت

۵-موسسه اعتباری ثامن

۶-بانک ملی

۷-خاله کوچیکه

۸-یه بوزینه که چندسال پیش تو فیسبوک باهاش آشنا شدم و متاسفانه شماره‌م رو داره. 



+ ناگفته نمونه که صبح روز ۱۴ام، موقعی که داشتم بند کفشم رو می‌بستم، مادرم بهم گفت اگه بذارم بوسم کنه و بغلم کنه(چون چندساله که تو این قضیه تحریمش کردم) ۴ میلیون ریال پول رایج مملکت رو به عنوان کادوی تولد(باج) به صورت وجه نقدی یا انتقال بین‌بانکی بهم پرداخت می‌کنه. من در پاسخ بهش فقط گفتم؛ برو بابا.

موافقین ۳ مخالفین ۰ 05 April 17 ، 16:52
شِـــ‌یدا ..