خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۸ مطلب در دسامبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

 یه شعر یا یه آهنگ می‌تونه همه‌ی توجهم رو جلب خودش کنه و باعث بشه در لحظه، هر جایی باشم، جز اونجایی که واقعا هستم. دو ساعته دارم به این شعر اخوان فکر میکنم و میخونمش. به نظرم فوق‌العاده‌ست. ولی مهم نیست، چون من از دست خودم نا امیدم. 

چون توی این دو ساعت می‌شد کارهای خاصی انجام داد! از نظر اقتصادی، سیاسی، علمی، من دو ساعت از وقتم رو با خیره شدن به صفحه‌ی گوشی، صرفا حروم کردم. طبق استانداردهای جهانی، این یک ساعت دقیقا معادل هیچ کاری نکردن بوده. 

حقیقت اینه که همه‌ی زندگی من درگیر این مسئله‌س. 

من توی انجام کارای ساده‌ی روزمره‌ی زندگیم مشکل دارم. اذیت میشم. عذاب میکشم. ناامید میشم. چون باید از توی کهکشان‌های دوری که حتی تصورش هم برای شما ناممکنه، خارج بشم و بیام روی زمین و با شما، مثل شما زندگی کنم، فکر کنم. بعد شما از من توقع دارید من حواسم جمع چیزهای بی‌اهمیتی مثل در گاوصندوق باشه.

صبح که اومدم اینجا، دیدم در گاوصندوق بازه. و این یعنی دیشب یادم رفته ببندمش. اینجا یه انبار کوچیکه و محل رفت و آمد کلی کارگرِ دزد. اگه بدونند با‌ چه آدم کسگابی طرف هستند و من پشت میزم گاوصندوقی دارم که گاهی یادم میره درش رو ببندم، قطعا من رو تو دردسر بزرگی میندارند. به همین دلیل از دست خودم واقعا عصبانی شدم. من ۹۰ درصد از ذهنم مشغول ماوراست. منظورم از ماورا، یه چیز شاخص و خوب نیست... ماورا یعنی چیزی غیر از این چیزهایی که اینجا هستند. چیزی غیر از این واقعیت‌های فیزیکیِ مرئیِ ملموس.


باید یه جوری از این وضعیت خارج بشم. از این هپروت. از این شیدایی.  چون حسابی از زندگی عقبم انداخته. منتها نمیدونم چجوری. هجرت بایدم.

ملائک اون بالا، توی عرش، موقع خوردن ناهار که دور هم جمع میشن و با هم صحبت می‌کنند، حین صحبتاشون گاهی من رو این پایین با انگشت نشون میدن و میگن؛ «این یارو همینه که سرش با کونش پنالتی میزنه» و همه با هم قاه قاه میزنند زیر خنده.

از ملک‌الموت میپرسن که؛ چشه؟ عاشقه؟

و ملک‌الموت پقی میزنه زیر خنده و میگه؛ آشقه.

۵ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 22 December 16 ، 17:58
شِـــ‌یدا ..

+ فیلم nymphomaniac رو از ون تریر ببین. تو فیلما که واست ریختم هست. ون تریر همه کاراش پر مغز و گولاخه. Anti christش رو دیدی؟ 

- نه هنوز... کار دارم... وقت ندارم...

[چندثانیه بعد]

 - ...آقا این فیلم عجب اسم وقیحانه‌ای داره... نکنه صحنه‌هاشم تو همین حال و هوا باشه؟ اگه هست بگو تا نبینیم، آخرتمون به فنا نره واسه یه فیلم...

+ اتفاقا صحنه‌هاشم به شدت وقیحانه‌س 

- بذا پ همین حالا می‌شینم می‌بینمش. اوففف! عجب اسم وقیحانه‌ای!

۱ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 22 December 16 ، 00:02
شِـــ‌یدا ..

یه روز از خواب پاشدیم به خودمون نیگا کردیم دیدیم که دیگه بخش زیادی از آهنگامون رو داریم از تو تلگرام می‌گوشیم و خب از این به بعد تو خود تلگرام گلچینشون میکنیم و اونجا میگوشیمشون. از همین‌روی دوتا کانال بنا نهادیم. نه برای به اشتراک گذاشتن موزیک که صرفا به عنوان دوتا پلی‌لیست شخصی که راحت اون علامت shuffle رو بزنیم و موزیکایی که فوروارد کردیم رو داخلش بگوشیم. یکیش برای موزیکای آروم و لایت و یکی هم برای موزیکای با ریتم تند تر

چندروز گذشت که یهو دیدم بالای light music نوشته؛

 3 members

با خودم گفتم که اخه اینا کی‌اند که عضو پلی‌لیست ما شدند؟ و ما که اینو به کسی نداده بودیم و نکنه ربات باشند و ویروس و مالوِر و جن و خَناس!؟ رفتیم ببینیم کی‌اند اینها. دیدیم نه واقعا آدم‌اند. روزای بعد همچنان تعدادشون کم و زیاد می‌شد. 

+اینجا٬ اولین جاییه که این دوتا پلی‌لیست رو معرفی میکنم و شاید هم آخرین جا. فعلا فقط پلی‌لیست محسوب میشن و نه کانال. تا بعدا چی پیش بیاد؛


Light music

Rythmic music

۱ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 17 December 16 ، 01:54
شِـــ‌یدا ..

مادرم یه دفتر داره...ماله ۳۰ سال پیشه. پایین جلد دفتر نوشته؛ قیمت برای مصرف کننده ۵۰ریال

اونطرفش هم نوشته؛ شرکت تعاونی صنف صحاف تهران و یه سخن هم از امام خمینی روی جلدش درج شده.

مخاطب نوشته‌های این دفتر، دو نفرند؛ من و داداشم. فکر میکنه که من از وجود همچین دفتری و نوشته‌های داخلش مطلع نیستم. و من میخوام این نوشته‌ها رو، نوشته‌های شخصی یه نفر رو بدون اطلاعش اینجا منتشر کنم. همینقدر وقیحانه. 

دفتر دو قسمت داره. قسمت اول که کوتاه هم هست، مربوط به داداشمه. از اونموقع که یه دختر کم سن و سال بوده شروع کرده به نوشتن. یه دختر مذهبی و بسیجی (شیخ) که کاملا تحت تاثیر فضای اون زمان کشور(انقلاب و جنگ) بوده. نوشته‌هاش هم بیشتر همین مضامین مذهبی و سیاسی رو داره. اولین جملات دفتر مربوط به قبل از تولد داداشمه. اینطور شروع شده[خطاب به بچه‌ای که هنوز متولد نشده]؛ «من در خوابگاه دانشگاه یزد هستم و پدرت تهران درس می‌خواند...» و بعد از هم‌اتاقیاش شکایت کرده که؛ «افرادی هستند پوچ و بی‌معنی. از زندگی بویی جز حیوانیت آن نبرده‌اند و تنها برای خور و خواب به دنیا آمده‌اند. نه اعتقادی، نه نمازی...» و ابراز ناراحتی کرده که؛ «قشر فهمیده و مذهبی جامعه ما اکثرا خود را از جریان ادامه تحصیل کنار می‌کشند و نتیجتا افرادی اینگونه در آینده زمام امور را در دست خواهند گرفت.» از دغدغه‌های اون موقع‌ش حرف زده برای داداشم.


صفحه‌های دفتر رو که ورق بزنیم، با گذشت ماه‌ها و سالها، یه موضوع جدید هم به حرفاش اضافه میشه؛ فقر. 

نوشته؛ «...فقر آنچنان بر زندگی ما مستولی گشته است که صدای خرد شدن استخوان‌هایمان از ورای آن به گوش می‌رسد. کمبود پول در وضع بحران و گرانی...» گفته که نگران این موضوعه، چون؛ «هر گاه فقر از یک در وارد گردد، ایمان از در دیگر خارج می‌شود... آری در حالی با تو [داداشم] سخن میگویم که کاملا دلسوخته‌ام. از اول زندگی مشترک تا کنون بسیار نادر روی آسایش اقتصادی را دیده‌ایم...»  ... «همه زندگی‌مان را فقر به تاراج برده. حتی مایحتاج اولیه‌ی زندگی مثل خوراک را هم نمی‌توانم تهیه کنم.» نوشته؛ «پدرت تهران درس میخواند و من اصفهان...» گفته که امیدش به آینده‌س. گفته که وقتی مهمون میاد، خجالت می‌کشه. چون هیچی توی خونه نیست. با جزئیات زیاد از فقر اون سالها گفته. 


یه تحلیل هم در مورد انقلاب نوشته. با انقلاب مشروطه و انقلاب فرانسه مقایسه‌ش کرده و گفته که چیز فوق‌العاده‌ای بوده. از لاابالی‌گری جامعه و مسئولان ابراز نگرانی کرده که می‌تونه خدشه‌ای باشه به انقلاب و امام. و‌ بعد دیگه از اون سالها چیزی ننوشته. تا ۶-۷ سال بعد که یه صفحه از مدرسه رفتن داداشم نوشته و ۱۷-۱۶ سال بعدش، که دو صفحه از ازدواجش نوشته و تمام. 


قسمت دوم دفتر که اکثریت نوشته‌های دفتر رو شامل میشه، مربوط به منه. چند صفحه‌ی اول رو از تولد و کودکی نوشته. همین حرفایی که همه واسه بچه‌شون میگن که چقد ناز و شیطون و بلایی و قس علی هذا. که چیز مهمی نیست. وقتی من به دنیا اومدم، دیگه نه از اون فقر اول زندگی‌شون خبری بوده و نه از فکرای خام اون دختر جوون و جوگیر انقلابی که کله‌ش بوی قرمه سبزی میداده. مشغله‌‌ی زندگی روتین و عادی اجازه‌ی نوشتن رو بهش نمی‌داده. آخرین چیزی که در مورد من نوشته، مربوط میشه به سال ۷۴.

 و بعد دیگه هیچی ننوشته تا ۱۸-۱۷ سال بعد که دوباره شروع به نوشتن کرده، خیلی مفصل.


فرازهایی از این قسمت رو در ادامه‌ی مطلب 



۱۹ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 12 December 16 ، 13:40
شِـــ‌یدا ..


+I live in fantasy world

 -What's the wrong with it?

+But i die in reality world

- che bahal :))

۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 06 December 16 ، 00:24
شِـــ‌یدا ..
مدام یه چیزی رو تکرار میکنم. من تکرار نمی‌کنم. خودش، خودش رو مرور می‌کنه. تحمیل میکنه. من دلیل خاصی برای مرور این چیزا ندارم. اصلا حسی نسبت بهش ندارم. نمی‌فهمم این مرور یعنی چه. مرورِ گذشته. گذشته‌ای که زمان باعث یکنواخت شدن و مسطح شدنش شده. حسی رو القا نمی‌کنه. نه تلخه، نه شیرین. صرفا هست. مثل تابلوی نقاشی ساده‌ای که به دیوار خونه می‌زنند؛


دختر خانم مدیر؛
بعد از اینکه مهدکودک تموم میشه، میرم طبقه‌ی بالا، خونه‌ی خانم مدیر... منتظر می‌شینم تا مامان و بابام بیان از سر کار. خانم مدیر یه دختر بزرگ داره که همش با من بداخلاقی میکنه. همش میگه بخواب و حرف نزن. ولی من بعد از ظهرا نمیخوابم. مامانم میگه حق داره. لابد اونم دیوونه‌ش میکنی از بس سوال‌پیچش میکنی.


آغوشِ لولای در؛
کلاس اول هستم. زنگای تفریح همش دعوا میکنیم. دوتا کلاس اول هستیم. اولِ «تلاش» و اولِ «کوشش». ما اولِ تلاشیم. بچه‌های اون کلاس(کوشش) خیلی وحشی‌اند. دستم رو گذاشتم به چارچوب در و دارم کسایی که از جلو کلاسمون رد میشن رو لگد میزنم. یکی از بچه‌های خودی، میدوئه توی کلاس و در رو محکم میبنده. دستم توی لولای در له میشه. هر چهارتا ناخنِ دست راستم میفته و انگشتام همه کج و کوله و خونی...


آتیش؛
وقتی از مدرسه برمیگردم، یکی دوساعت تو خونه تنهام. غذام رو خودم گرم میکنم. امروز بعد از اینکه بخاری رو روشن کردم، میخواستم همینجوری یه تیکه روزنامه رو آتیش بزنم، ببینم چجوریه. انتظار داشتم آروم بسوزه، اما روزنامه یهو شعله‌ور میشه. می‌ترسم. جیغ و داد می‌کنم. همسایه‌‌مون میاد آتیش رو خاموش میکنه. نصف فرش سوخته...


دوچرخه؛
سال دوم مدرسه. بابام برام یه دوچرخه خریده. از مغازه‌ی گوهریان خریده. آساک دوچرخه. برام هنوز بزرگه. ولی... ولی شما چه می‌فهمید که این اتفاق چه اتفاق فوق‌العاده‌ایه. از مدرسه که برمیگردم، دم در خونه‌مون راننده‌سرویس وایمیسته به صندوق عقب ماشینش ور بره. [جیش دارم] سرویسمون یه پیکان جوانان سفید و آبیه. راننده که مشغول کار میشه، فرصت رو موجود میبینم که برم چرخم رو از پارکینگ بیارم جلوشون ویراژ بدم. تا فک‌شون بیفته. سریع قفلش رو باز میکنم. میام جلوشون چند دور میزنم. راننده هم کارش تموم میشه و راه میفتند، میرند.
[جیش دارم] میرم چرخ رو بذارم سر جاش. توی پارکینگ، [خیلی جیش دارم] میخوام کلید بندازم قفل رو باز کنم. نمی‌تونم. تمرکز ندارم. دستپاچه‌ام. داره میزنه تو چشام. حول شدم. یه کم میدوئم اینور و اونور. و دیگه نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم. شکست می‌خورم. شکست. مغلوب غولی به نام جیش میشم. غولی بی‌رحم که اصلا توجهی به نگرانی من نداره؛ که با شلوار خیس، چجوری باید از جلوی نگهبان مجتمع رد شم؟

بازی؛
داریم «آقای گُل» بازی میکنیم. مسعود عصبانی شده. داره حذف میشه از بازی. وقتی عصبانی میشه، دور دهنش کف میکنه. نوید مسخره‌ش میکنه. نوید همه رو مسخره می‌کنه...من و نوید دوستیم. از خیابون رد می‌شیم. چیپس و پفک خریدیم. من از جیب بابا و مامانم پول میدزدم. معمولا اسکناس‌های دویست‌تومنی... گاهی هم پونصد تومنی برمیدارم. بستنی کیم ۲۵ تومنه. بستنی آلاسکا ارزون‌تره. با پونصد تومن میشه کلی چیپس و پفک خرید. نباید زیاد پول بردارم، ممکنه مامان و بابام بفهمند. میریم توی بلوار میشینیم. چیپس و پفک میزنیم تو سر و مغز هم. نوید میدوئه از خیابون اونطرف. منم دنبالش. یه پیکان زرد میزنه بهم. میفتم توی جوب. ۱۰ تا کله میبینم که دورم حلقه زدند. یکی میگه درش بیاریم. یکی میگه ممکنه کمرش آسیب دیده باشه. تکونش ندید. همه دورم جمع شدند. می‌ترسم. بچه‌ها رفتند زنگ‌مون رو زدند و گفتند که تصادف کردم. می‌ترسم. مامانم صدبار گفته بود که از خیابون رد نشم...

بازی؛
من توی بازی‌ها از «رابط( رابت؟)» بیشتر از همه خوشم میاد. «هفت‌سنگ» هم بد نیست فوتبال هم وقتی تعداد جور باشه، حال میده. ما تعدادمون زیاده. کلی همسن و سال دارم. دخترا دیگه باهامون گرگی قلعه‌ای بازی نمیکنند. چون مثه ما سریع نیستند. ولی نگین خیلی تند میدوئه...  مامان و بابام نمی‌ذارند برم گیم‌نت. میگن محیطش خوب نیست. برام یه برنامه روزانه نوشتند که بیشتر از دو ساعت نباید با کامپیوتر و سِگا بازی کنم و بیشتر از دوساعت هم نرم بیرون ول بتابم. بابام میگه تو همه چیز افراط و تفریط دارم. و من نمی‌دونم افراط و تفریط یعنی چه. با داداشم بازی می‌کنیم. همیشه آخرش دعوامون میشه. از بس به همدیگه فحش میدیم حین بازی. اون همیشه وقتی می‌بینه داره می‌بازه، بازی رو بهم میزنه. 

بدترین فحش؛
با پسرعموم حرف میزنم. جفتمون کلاس چهارمیم. بدترین فحشایی که بلدیم رو از هم می‌پرسیم. من بدترین فحشی که بلدم رو میگم؛ کسکش. اون میگه؛ کس.
یه ارتباطی بین این دوتا فحشِ بد حس میکنم. اما در کل هیچکدوم نمی‌دونیم یعنی چه. پسر عموم سرطان داره.  همون سال می‌میره...

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 05 December 16 ، 18:30
شِـــ‌یدا ..

گفت؛ میدونی مهم‌ترین دغدغه‌ی دوران کودکی من چی بوده؟

گفتم نه چی بوده؟

گفت این که یه چیز خوشمزه پیدا کنم و بخورم


گفت میدونی مهم‌ترین دغدغه‌ای که حالا دارم چیه؟ 

گفتم نه. 

گفت هنوزم همینه که یه چیز خوشمزه پیدا کنم بخورم.

۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 December 16 ، 15:42
شِـــ‌یدا ..
یه پیرمردی داشت از پسرش میگفت.
میگفت که با کلی وام و هزار بدبختی این اتوبوسو خریدیم. اما پسره دل به کار نمیده.
همش دنبال زن و دختره. آبرو برامون نذاشته با این کاراش...
آخرش میترسم 12 متر اتوبوس رو سر 10 سانت معامله ش به باد بده.
موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 December 16 ، 18:55
شِـــ‌یدا ..