خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

Monday, 12 December 2016، 01:40 PM

خنده

مادرم یه دفتر داره...ماله ۳۰ سال پیشه. پایین جلد دفتر نوشته؛ قیمت برای مصرف کننده ۵۰ریال

اونطرفش هم نوشته؛ شرکت تعاونی صنف صحاف تهران و یه سخن هم از امام خمینی روی جلدش درج شده.

مخاطب نوشته‌های این دفتر، دو نفرند؛ من و داداشم. فکر میکنه که من از وجود همچین دفتری و نوشته‌های داخلش مطلع نیستم. و من میخوام این نوشته‌ها رو، نوشته‌های شخصی یه نفر رو بدون اطلاعش اینجا منتشر کنم. همینقدر وقیحانه. 

دفتر دو قسمت داره. قسمت اول که کوتاه هم هست، مربوط به داداشمه. از اونموقع که یه دختر کم سن و سال بوده شروع کرده به نوشتن. یه دختر مذهبی و بسیجی (شیخ) که کاملا تحت تاثیر فضای اون زمان کشور(انقلاب و جنگ) بوده. نوشته‌هاش هم بیشتر همین مضامین مذهبی و سیاسی رو داره. اولین جملات دفتر مربوط به قبل از تولد داداشمه. اینطور شروع شده[خطاب به بچه‌ای که هنوز متولد نشده]؛ «من در خوابگاه دانشگاه یزد هستم و پدرت تهران درس می‌خواند...» و بعد از هم‌اتاقیاش شکایت کرده که؛ «افرادی هستند پوچ و بی‌معنی. از زندگی بویی جز حیوانیت آن نبرده‌اند و تنها برای خور و خواب به دنیا آمده‌اند. نه اعتقادی، نه نمازی...» و ابراز ناراحتی کرده که؛ «قشر فهمیده و مذهبی جامعه ما اکثرا خود را از جریان ادامه تحصیل کنار می‌کشند و نتیجتا افرادی اینگونه در آینده زمام امور را در دست خواهند گرفت.» از دغدغه‌های اون موقع‌ش حرف زده برای داداشم.


صفحه‌های دفتر رو که ورق بزنیم، با گذشت ماه‌ها و سالها، یه موضوع جدید هم به حرفاش اضافه میشه؛ فقر. 

نوشته؛ «...فقر آنچنان بر زندگی ما مستولی گشته است که صدای خرد شدن استخوان‌هایمان از ورای آن به گوش می‌رسد. کمبود پول در وضع بحران و گرانی...» گفته که نگران این موضوعه، چون؛ «هر گاه فقر از یک در وارد گردد، ایمان از در دیگر خارج می‌شود... آری در حالی با تو [داداشم] سخن میگویم که کاملا دلسوخته‌ام. از اول زندگی مشترک تا کنون بسیار نادر روی آسایش اقتصادی را دیده‌ایم...»  ... «همه زندگی‌مان را فقر به تاراج برده. حتی مایحتاج اولیه‌ی زندگی مثل خوراک را هم نمی‌توانم تهیه کنم.» نوشته؛ «پدرت تهران درس میخواند و من اصفهان...» گفته که امیدش به آینده‌س. گفته که وقتی مهمون میاد، خجالت می‌کشه. چون هیچی توی خونه نیست. با جزئیات زیاد از فقر اون سالها گفته. 


یه تحلیل هم در مورد انقلاب نوشته. با انقلاب مشروطه و انقلاب فرانسه مقایسه‌ش کرده و گفته که چیز فوق‌العاده‌ای بوده. از لاابالی‌گری جامعه و مسئولان ابراز نگرانی کرده که می‌تونه خدشه‌ای باشه به انقلاب و امام. و‌ بعد دیگه از اون سالها چیزی ننوشته. تا ۶-۷ سال بعد که یه صفحه از مدرسه رفتن داداشم نوشته و ۱۷-۱۶ سال بعدش، که دو صفحه از ازدواجش نوشته و تمام. 


قسمت دوم دفتر که اکثریت نوشته‌های دفتر رو شامل میشه، مربوط به منه. چند صفحه‌ی اول رو از تولد و کودکی نوشته. همین حرفایی که همه واسه بچه‌شون میگن که چقد ناز و شیطون و بلایی و قس علی هذا. که چیز مهمی نیست. وقتی من به دنیا اومدم، دیگه نه از اون فقر اول زندگی‌شون خبری بوده و نه از فکرای خام اون دختر جوون و جوگیر انقلابی که کله‌ش بوی قرمه سبزی میداده. مشغله‌‌ی زندگی روتین و عادی اجازه‌ی نوشتن رو بهش نمی‌داده. آخرین چیزی که در مورد من نوشته، مربوط میشه به سال ۷۴.

 و بعد دیگه هیچی ننوشته تا ۱۸-۱۷ سال بعد که دوباره شروع به نوشتن کرده، خیلی مفصل.


فرازهایی از این قسمت رو در ادامه‌ی مطلب 






مدتهاست پسرم برایت ننوشته‌ام. شاید که فکر میکردم نوشته‌هایم فایده‌ای ندارد و یا تو خودت آنقدری هستی برای خودت که نیازی به نوشته‌های من نداشته باشی. شاید هم مشغله‌های فراوان زندگی فرصت نوشتن را از من ربوده بود. شاید هم حالا که تحت فشار فوق‌العاده‌ای هستم احساس میکنم که باید بنویسم.

[...] صحنه‌هایی در زندگی داشته‌ام که پریشان بوده‌ام. ولی پریشانی این روزها از جنس دیگریست. تمام سعی خودم را در جهت رشد تو انجام داده و دریغ نکرده‌ام. ولی حتما نواقصی هم وجود داشته. تو اکنون بزرگ شده‌ای. به قول خلیل جبران؛ تو از منی و از من نیستی. من تو را به دنیا آورده و پروریده‌ام، ولی ظاهرا با همدیگر خیلی بیگانه‌ایم. تو روشی جدا، افکاری جدا و سیر و سلوک و زندگی جدا از من داری. پسرم، تو از کوچه‌ی وجود من و پدرت گذشتی ولی از ما نیستی. اگر چه با ما هستی ولی به ما تعلق نداری و برای امری مهم تر آمده‌ای. عزیزم، این جوهر حیات است که به شوق دیدار خویش هر دم از گوشه‌ای سر بر می‌کشد و این بار از وجود من و پدرت پر کشید. تو را طوری تربیت کردم که آزاد و مستقل باشی. و هستی. بیش از حد هستی، به طرز ترسناکی از همه چیز جدا هستی. از خیلی چیزها ترسی نداری و من از همین می‌ترسم. با این حال، یک ترس دارد تو را نابود میکند.

علی( ع) فرموده‌اند؛ بزرکترین گناه ترس است. چون منشأ همه‌ی نابه‌سامانی‌هاست. برای فرار از ترس و غافل شدن از آن، مجبور می‌شویم به توهم پناه ببریم. اکنون ترس از روبه‌رو شدن با واقعیت‌های زندگی دارد تو را نابود می‌کند. زندگی‌ات، خانواده‌ات، دوستانت را به خاطر این ترس فدا می‌کنی. موفقیت‌ها و پیشرفت‌هایی که می‌توانی به دست آوری. تو با تیشه‌ای به جان و روح خودت افتادی و کم‌کم به روح من هم داری تیشه می‌زنی. 


[...] وقتی میخوام از سر کار برگردم، دوباره غم‌های عالم رو سرم خراب میشه. شاید عشق مادری منو میکشونه که فوری جمع و جور کنم بیام ببینمت، نمی‌دونم چرا هر دفعه یادم میره که اومدنم با نیومدم فرقی نداره. تو با من حرف نمی‌زنی. با شوق میام، تند رانندگی می‌کنم، کلید رو توی در می‌ندازم، بی‌معطلی میام سراغت سلام می‌کنم، جواب نمیدی. دستهامو زیر موهات می‌کنم، توهین می‌کنی. هر روز همینکارو می‌کنی. ولی نمی‌دونم چرا یادم میره. دلم به درد میاد. اما فردا دوباره دلم برات پر می‌کشه. 


[...] گاهی چهارساعت فقط به طاق نگاه میکنی. گاهی سه روز از اتاقت بیرون نمیای مگر واسه دستشویی. حتی آب هم نمیخوری. گاهی هم سه روز اصلا خونه نمیای. واقعا چندروزی دیوونه شده بودی. بیخودی میخندیدی. کارهات عجیب بود. توی دفترت نوشته بودی؛ « دارم دیوونه میشم» نوشته بودی میخوای دیوونه بشی تا همه چیز یادت بره، فکر هیچی رو نکنی. 


[...] امروز دوشنبه ۲۵ فروردین، ساعت نزدیک ۴ بعد از ظهر است و تو بالاخره رفتی. حالم خیلی خرابه. مثل داغدیده‌ها هستم. ، بمیرم که اینقدر این چندوقت اذیت شدی. از آبان تا حالا باهات دست و پنجه نرم کردم تا این اتفاق نیفته. ولی تو رفتی و گفتی که هیچوقت برنمیگردی. کجا؟ بدون پول و کارت بانکی. بدون موبایل. بدون هیچ نشونه‌ای که ازت داشته باشم. خدایا آدمهای خوب سر راهش بذار. ای خدایی که یوسف رو تو دل چاه حفظ کردی، بعد هم سالم به یعقوب رسوندی. بچه‌ام رو بهم برسون. نگهداری کن. از دیروز تاحالا جلو اشکم رو گرفتم. از صبح تا حالا سر کار دلم ترکید. من هم دیوانه شدم. تو خیلی بچه‌ سخت و غُد و مبهمی هستی. هر چه میگذره، غیر عادی بودنت را بیشتر حس میکنم. گاهی حس میکنم با یک تکه سنگ طرف هستم. شاید اگه دختر بودی، اینقدر سخت نبودی. به سن و سالت فکر می‌کنم. اصلا انتظار نداشتم تو این سن تو رو اینطور ببینم. همیشه فکر می‌کردم تو رشدیافته تر از علی [برادرت] میشی. چون باهوش‌تر و منطقی‌تر بودی. ولی حالا همه‌ی آرزوهام به حسرت تبدیل شده. روحت بیمار شده. بغضم دلش میخواد گلوم رو پاره کنه و فریاد بزنه. تا بلکه فشار قلبم سبک بشه. گاهی فکر میکنم اگه بمیرم راحت می‌شم. ولی بعد دوباره شوق پرسه زدن دور و بر تو منصرفم می‌کنه. 


[...]بهش گفتیم که بابا هر شب تا صبح خواب می‌بینه و صبح که بیدار میشه مغزش خسته‌ست. خندید و گفت منم اگه همچین پسری داشتم خواب می‌دیدم و قاطی میکردم. بعد هم بهمون گفت که غصه نخورید. بچه‌های پیامبرا هم همه ناتو و قلدر بودند. اون از یعقوب و پسراش، اون از نوح و پسرش... و خندید.


 [...]سایه‌ی سنگین غم و ناامیدی و بی‌روحی به خونه‌م راه پیدا کرده. دلم برای اون روزهای خونه‌م تنگ شده. خونه‌ی گرم‌و پرآرامش‌مون  تبدیل به یک سرای ویرانه‌ی بی‌امید شده. بیغوله شده‌


[...] این چندروز ایام عید خیلی بهم سخت گذشته. به خصوص شب مهمونی خونه‌ی عمه‌ت که روز ۱ فروردین بود. از پرسش‌های دیگران در مورد تو خیلی اذیت شدم. از سفارش‌های آقای(...) در مورد تو. از پرس‌و جو ها. ولی همه را لبخند زدم و گفتم انشاءا... . همه‌ی پسرای فامیل که الهی زنده و سالم باسند، سر سفره بودند. ماشاءا...، همه بزرگ شده‌اند و چه جوانان برازنده‌ای. خوشتیپ و خوش‌لباس. جات خیلی خالی بود، اون شب با غذام کلی غصه خوردم و گلوم ترکید. هیچوقت و هیچجا اینقدر حسرت نخورده بودم و دلم نمی‌خواست تو هم باشی. ولی اون شب بهم خیلی سخت گذشت. از اینکه تو هم باید بین این پسرها می‌بودی. نمی‌دونم این آرزوم کی محقق میشه که دوباره با تو برم مهمونی؟ 


[...] ساعت ۶ روز ۱/۲۷ است و تو دیشب نبودی. مثل شب‌های دیگه. نمی‌دانم کجا و چطور میخوابی. خیلی سعی میکنم به خودم مسلط باشم. سعی کردم خودم را خسته کنم تا خوابم ببرد. ولی ساعت ۴ صبح بیدار شدم. شب غوطه‌ورت کردم در آغوش خدا ولی باز هم دل صاحب مرده‌ام شور می‌زنه. مثل دیوونه‌ها شده‌م. میرم توی اتاقت، اتاق بوی تو رو میده. رفتم لب تراس و به گل‌ها آب دادم. به ماه نگاه کردم. به آسمون آبی، به درخت‌ها و گنجشک‌ها.


[...] صبح‌ها که سر کار می‌روم، وقتی به میدان(...) میرسم، دیدن جوان‌هایی که دو سه نفری در خیابان‌ها پرسه می‌زنند، لباس‌های زیبا پوشیده‌اند، آرایش موهای هر کدام به نحوی، نشاط آنها و ... در من حالتی دوگانه‌ به وجود می‌آورد. از طرفی برایم این حالت را دارد که دوستشان دارم و آرزوی سلامتی و موفقیت برایشان می‌کنم و از طرف دیگر وضعیت تو قلبم را می‌فشارد. غمی کشنده که اشک حسرت بر گونه‌ام می‌نشاند.


[...] چند شب پیش بابا بهم گفت از فکر و غصه‌ی این پسره دارم داغون میشم. اصلا بابا به اندازه‌ی ۱۰ سال پیر شده. روز به روز که می‌گذره، آب میشه. تحلیل رفتنش را لحظه به لحظه حس میکنم. در ظاهر که گریه نمی‌کنه ولی در باطنش با همه‌ی وجود گریه می‌کنه، از قد اشک میریزه. من گریه‌ش رو حس می‌کنم، میفهمم، میشنوم. اگر چه با چشم ظاهر نمی‌بینم .


[چندماه بعد]


[...]امروز دوشنبه پنجمِ ...، یه روز سخت دیگه از روزهای خوب خداست. تو صبح پنجشنبه، ساعت چهار صبح، بدون هیچ خبری برگشتی. از بار آخری که دیده بودمت، موهات بلند شده و لباسات کهنه. ابروی چپ‌ت نصفش ریخته. ابروهای مشکی و قشنگت خالی شده. پرسیدم ابروت چی شده؟ صورتت چی شده؟ گفتی نمیدونی. گفتم یعنی چه که نمیدونی؟ گفتی سوخته. 

کجا بودی این چندماهه؟




گاهی چیزایی که من واسه خودم می‌نوشتم رو از رو لپتاپ یا دفترم میخونده و بازنویسی و ثبت میکرده. مثه این؛


من به اندازه‌ی خیال پرواز کرده‌ام

من به اندازه‌ی یک شب تب‌دار هذیان گفته‌ام.

من به اندازه‌ی ابرهای کویر باریده‌ام.

 من به اندازه‌ی شیشه، توهم دیده‌ام.

من به اندازه‌ی زخم خون دیده‌ام.

 من به اندازه‌ی یک مرگ واقف شده‌ام. 

مرگ را بو کرده‌ام.

ساعتها نگاهش کرده‌ام

  دست بر سرم کشیده، اما بدقولی کرده‌ام،

 با اوم نرفته‌ام.

من به گریه خندیده‌ام

من به خودم خندیده ام. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ 16/12/12
شِـــ‌یدا ..

cm's ۱۹

12 December 16 ، 15:59 خانم فـــــ
برادرت بزرگ شد و ازدواج کرد بعد به دنیا اومدی؟ خیلی فاصله دارین که.....
شِــیدا:
نه... اشتبا گرفتی
خاک بر سرت
شِــیدا:
بذار یه شعر قشنگ در رابطه با ریختن خاک بر سر واست بگم که حداقل یه چیزی یاد بگیری٬ وگرنه اینکه توی دلت پِخ کنم یا با چوب بیفتم دنبالت که چیزی یاد نمیگیری؛
از ضعف به هر جا که نشستیم وطن شد
وز گریه به هر سو که گذشتیم چمن شد
جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی
چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد
یکی بی‌اجازه نوشته‌های همدیگر رو خوندن تو این خانواده ارثی‌ه، یکی خوب نوشتن! :-"

+ چه مادر نایسی. :د
شِــیدا:
اول اون شروع کرد
+ میای عوض؟
امیدوارم اینطور نشه اما یه روزم تو همینطور واسه مامانت بیتابی میکنی 
شِــیدا:
کسی چه میدونه
12 December 16 ، 22:17 علی موسوی
باز خوبه مامانت میتونه با قلم قشنگی دربارت بنویسه ..... جان من بهم یاد بده چجوری میشه هی غیب شد و کسی نفهمه .... کجاها میشه رفت ... با پول کم هم میشه غیب شد .. :/


شِــیدا:
یاد دادنی نیس
برو یه چی یاد بگیر که پول توش باشه :))
12 December 16 ، 23:54 اسپریچو ツ
وبلاگ چه اسطوره ای رو میخوندم و خبر نداشتم :|

+تظاهر به عادی بودن هم سخته؟
شِــیدا:
واقعیت خیلی مفتضحانه‌تر از اینیه که میگی
+ نمیدونم
عهه این اگه فقط داستان نیس همون گپیه که نگفتین چی شد توش و کجا بودین؟(70 در صد احتمال میدم ایده ای نداشته باشین چی دارم میگم)
چه باحااال :)) البته برای خودتون بی شک "باحال" نیس ولی بلیو می، that makes hell of a story! :)
شِــیدا:
«نگفتین»٬ «بودین»٬ «خودتون» و غیره..‌
اینطور حرف زدن به قیافه‌ت نمیاد. همون مدلِ نکبت عوضی عاشغال خر بیشتر بهت میاد و قشنگ‌تره.
اکی داش :/ بیلو از دستم گرفتن گفتن کد بزن،سیر و سلوک عرفانی و حرف زدن خودم یادم رفت :/
شِــیدا:
هیچوخ از اصل خودت دور نشو. سفت بیلو بچسب :))
در ضمن یادم رفت بگم اون مدل حرفیدن، به قیافه منم نمیخوره. باس با کسی که کت و شلوار میپوشه اونطوری حرف بزنی. من معمولا یه پیرهن شلوارک گشاد میپوشم و کنار ساحل لش میکنم.
پست براساس حقیقته یا ذهنی؟
به نظرم شعر اخرش خیلی دوستداشتنی بود
شِــیدا:
های صخرهههه
این چندوخته تو بلاگ نبودی، راستشو بگو کجا رفته بودی
15 December 16 ، 09:51 مارکر زرد :)
داشتم فکر میکردم این عشق مادرانه خودش میتونه مجازات سختی باشه واسه هر اشتباهی تو این راه . البته دقیقا مربوط به این پست نبود .
من یه بار یه دفتر از مامانم پیدا کردم . مربوط به من نبود البته . و غیر از چهارخط دیگه نخوندمش . فکر کنم تو اسباب کشی جا موند .
شِــیدا:
مجازات؟ اشتباه؟ نمیغهمم منظورتو
شرایط میتونه همه چیزو امکان پذیر کنه و منطقی و حتی اخلاقی. مادر من دلیل قانع کننده‌ای داشته، همین طور که من دلیل منطقی‌ای دارم واسه خودم.
به گند زدنای خودم فک کردم در ارتباط خانواده، مامان بابای منم کاهی از این حرفا میزنن البته دوزش خیلی کمتره، این استقلال چیز بدیه... خودشون بهم یاد دادن مستقل باشم الان اما زیاد از حد مستقل شدم...
شِــیدا:
امیدوارم هر چه زودتر مستعمره‌ی انگلیس یا فرانسه بشی تا استقلالت از بین بره و نفت و گاز و زعفرون و اینات هم همش به دست بیگانگان چپاول بشه. 
17 December 16 ، 00:37 مارکر زرد :)
داستان شما رو نمیگم ، فقط یاد این قضیه افتادم که فرض کنید مادری اشتباهی میکنه تو مادر بودنش ، بچه اونقدر که باید دوسش نداره ازش دوری میکنه و هر چی . ولی مادر هرچقدرم اشتباه بزرگی کرده باشه بازم بچشو دوست داره و عذاب دور شدنشو میکشه . اگر این عشق مادر به فرزندی نبود ممکن بود انقدر هم عذاب نمیکشید . میگم خود این عشقه تاوان هر اشتباهیه که ممکنه تو راه مادری یه مادر انجام بده
ولی در کل شایدم چرت میگم . دنبال یه چیزی میگردم که جواب بده چی میشه اگه تو وظیفه ی به این مهمی اشتباهی رخ بده .
بازم میگم مربوط به این نبود من فکری نکردم ! صرفا یادم افتاد
شِــیدا:
من الان با این حرفت ذهنم رفت سمت یه موضوعه دیگه؛ این عشق تا چه حد غریزیه؟ و اینکه غریزه‌س٬ ارزشش رو کم میکنه یا نه؟
:) نپیچوووون! ذهنی بود یا واقعی:-D؟ 
++نت نداشتم نبودم 
شِــیدا:
آخه یه بار دیگه‌م این سوال فلسفی رو واست جواب دادم... گفتم یه وخ زشت میشه دوباره بگم
18 December 16 ، 11:45 مارکر زرد
به نظرم لازمه راهش یه عشق غریزیه .  بعضیا زیر پاش میذارن نمیدونم ؟ ولی بازم فکر میکنم کاملا غریزیه .
نمیدونم . من این رابطه رو اینطوری میبینم ، یه مادر به خاطر حس مادریش مادر شده ، یعنی برای بر آوردن یه احتیاجش . پس سختی راهشو خودش انتخاب کرده ! اون بچه از مادرش مادری میبینه . اون مادرم جواب این حسشو میده و راضی میشه .
یعنی اونقدر که باید بالا حس کنم ارزش کارشو بالا حس نمیکنم . که بخواد غریزی بودنش کم کنه از ارزشش
 ولی خب برعکسشم هست . عشق فرزند به مادرشم غریزییه تا حدی فکر کنم
شِــیدا:
پس با این اوصاف، اصلا چرا بهش میگن عشق؟ به نظر میاد بیشتر به دلیل رفع نیاز و از جنس وابستگی باشه. نکنه هر چیزی که شدید باشه رو بهش برچسب عشق میزنن؟
این حرف توی عشقی که بین زن و مرد به وجود میاد هم صدق میکنه.  یه کنفرانس TED گوش میدادم. خانمه میگفت؛ رابطه‌ی جنسی که یکی از مهمترین جنبه‌های یه عشقه، کاملا از جنس خودخواهیه... و درست نقطه مقابل از خودگذشتگی قرار داره. در صورتی که کلمه‌ی عشق ما رو یاد از خودگذشتگی و ایثار میندازه. بقیه‌ی جنبه‌های این عشق رو هم اگه دقت کنیم، رفع نیازه. مثلا رفع تنهایی و به دست اوردن همدلی و غیره.
تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که عشق=کشک :))

بذار حالا که اینطور شد، یه پست در مورد عِقش بنویسم ببینم این عِقش چیه اصن 

محسن؟:_ نپیچون 

شِــیدا:
به جان صخره جوابتو قبلا دادم. منتها حواس نداری. 
18 December 16 ، 18:11 مارکر زرد :)
کلا رابطه آدما داد و ستد تقریبا حالا اونجا که به معشوق نمیرسه طرف ولی همچنان رو عشقش هست رو نمیدونم :| بعد تو عشق مرد و زن نسبت به هم انتخاب وجود داره . ولی بچه نمیتونه مادرشو انتخاب کنه و برعکس . ولی حالا همه اینا به نظرم اسمشو عوض نمیکنه . فقط تحمیل شدش میکنه . حتی تو رابطه مادر و فرزندی به نظرم فداکاری سر جاشه . ولی ارزش اونقدر بالایی نداره یه جور تاوان واسه خواسته ایه که یه آدم داشته و تا حدی وظیفشه . که این شاید اسمشو عوض کنه نمیدونم :))
ولی فداکاریه تو رابطه یه زن و مرد اینطوریه که میتونه انتخاب کنه ایثار نکنه و یه نفر دیگه رو واسه دوست داشتن انتخاب کنه ولی نمیکنه ، که بازم این وسط :| نمیدونم از هر ور میرم باز یه نفعی واسه دو طرف هست و نمیتونم فکرامو جمع کنم
من منتظر پست میمونم
شِــیدا:
فداکاری سر جاش هست، ولی مشکل ما انگیزه‌ی این وفاداریه. تو میگی صرفا غریزه‌س. من میگم نمیدونم و نظری نمی‌تونم بدم. 
حالا یه بچه در برابر این خواسته‌ی مادر شدنش(تجربه‌ی مادر شدن) باید چه واکنشی نشون بده؟ درسته‌ که بگه مامانم واسه ارضای حس مادریش بچه‌دار شده و بنابراین من می‌تونم بزنم دهنش رو سرویس کنم؟ نمیشه این حرفو زد. چون همین نیاز به تجربه‌ی حس مادری بوده که اون بچه رو هستی بخشیده و بزرگش کرده... دوباره کار گره خورد :))

بذار هر وقت حسش اومد.
21 December 16 ، 07:49 مارکر زرد :)
الان که اینطوری نوشتید جمله رو به این نتیجه میرسم که منم نمیدونم :))
حالا اگه اون مادر زندگی اون بچه رو خراب کنه چی ؟ یا وظیفه ای که رو دوشش بوده ؟ اون بچه میتونه حق فرزندی رو ادا نکنه ؟ نه اینکه دهن مادرشو سرویس کنه.
شِــیدا:

ادم در مورد هر چیزی که دقیق بشه و زیاد حلاجیش کنه، به این نتیجه میرسه که چیزی در موردش نمیدونه. 
مگر اینکه بره در موردش یاد بگیره.
معمولا یه مادر بهترین‌ها رو واسه بچه‌ش میخواد. غریزه اینو بهمون ثابت میکنه. مگر اینکه اون مادر دچار اختلالی چیزی باشه. وگر نه در شرایط عادی از قصد نمی‌تونه بدِ بچه‌ش رو بخواد. احتمالا منظورت اینه که اگه اون مادر در مورد تشخیص بهترین‌ها واسه بچه‌ش اشتباه کنه تکلیف چیه؟ مثالش نزدیک‌ترین دوست منه. انقدر تو بچگی بهش سر همه چیز فشار آوردند و عذابش دادند که حالا شده یه آدم سرخورده و ضعیف و مریض. و دیگه حالش از مادرش بهم میخوره. ولی باز هم به نظرم نمیشه اون مادر رو محاکمه‌ش کنیم. اینکه آگاهی اون مادر در مورد یه سری چیزا پایین بوده، خودش می‌تونه دلایل جداگونه‌ای  داشته باشه که همش منوط به خود اون مادر نیست. مثلا اینکه خود اون مادر هم تحت تاثیر اشتباهای والدینش بوده و شرایط و سطح زندگی هم جوری پیش رفته که نتونسته آگاهی‌های لازم رو برای بزرگ کردن یه بچه کسب کنه. اکثر مردم همینطورند. کم و زیاد داره فقط.
بذار حالا که به اینجا رسیدیم، یه خورده تعمیمش بدیم قضیه رو؛
با همین دید اگه به همه‌ی جرم و جنایت‌ها نگاه کنیم، می‌بینم که محکوم کردنشون به این راحتی‌ها نیست. یه آدم بزهکار تا حدود زیادی بزهکار بودنش رو مدیون جامعه‌ست و محیطی که توش بزرگ شده. یه دختر ۱۸ ساله رو میخواستند اعدامش کنند به دلیل اینکه فاحشه‌ست. قاضی هرگز از خودش نمی‌پرسه که چرا این دختر فاحشه شده. اگه این سوال رو از خودش می‌پرسید، میفهمید که باید خودشو دار بزنه و نه یه بچه رو.

همه چیز به هم گره خورده. نمیشه حق یه نفر رو بگیری بکشی بیرون. حق و ناحق چسبیده به هم‌اند. به همین دلیله که فکر میکنم دستگاه قضاوت الهی‌ای اگر وجود داشته باشه، قطعا ساز و کار دیگه‌ای داره. جز این ساز و کاری که ما فکر می‌کنیم
ندارم:/حواس ندارم:/ به جان محسن خیلی میپیچونی:|
شِــیدا:
اخه من تو یونان باستان سوفسطایی بودم
25 December 16 ، 09:20 مارکر زرد :)
همم
هم قبول دارم هم باز بعد از تموم شدن متن کلی گله
ولی ممنون
شِــیدا:
خاهش میکنم