خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۴ مطلب در دسامبر ۲۰۱۷ ثبت شده است

خب٬ خب٬ هر چند دیر٬ ولی بالاخره بعد از 8 سال دوباره آتیش‌بازی شروع شد. هر چند هنوز نمیشه این شلوغ‌بازی‌ها رو زیاد جدی گرفت ولی اینکه توی همه‌ی شهرهای کشور اتفاق افتاده و منحصر به تهران نیست٬ خودش قابل توجهه. سطوری که در ادامه میاد٬ تحلیل‌های جامعه‌شناسی این حقیر از اتفاقات دیروز و پریروز و پیش‌پریروزه. در مورد حوادث و اعتراضات امروز هنوز تحلیل خاصی از این حقیر ترشح نشده. چون حقیر از صپ تا حالا با یه سردردِ جامعه‌شناسانه و پیل‌افکن دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه. انشالاح در روزهای آتی اگه عمری باقی باشه و چوب تو جاهای خاص بدن‌مون نکرده باشند٬ با تحلیل‌های روز و دقیق و کارشناسانه در خدمت شما خواهیم بود. ماچ برشما باد٬ ماچ انقلابی و بدون تف. 

کیلیک چیلیک


از صحبت‌های والی خراسان گرفته تا توئیت‌هایی که بعضی از ارزشی‌ها نوشته بودند٬ میشه این احتمال رو منطقی دونست که جرقه‌ی این اعتراضات در مشهد علیه دولت مهندسی‌شده بوده. اما علی‌رغم میل تندروهای اصول‌گرا، این اعتراضات گسترده‌تر شد و از کنترل سازمان‌دهندگانش خارج شد و حالا متوجه خود حکومت هم شده. این عالمان بزرگ متوجه این موضوع نیستند که روحانی و دولتش آخرین امید مردم بودند و خیلی‌ها از روی ناچاری این دولت رو انتخاب کردند و اگر همچین گزینه‌ای نباشه٬ در وهله‌ی اول موجودیت خود حکومته که زیر سوال می‌ره.

جنس این شعارها رو نگاه کنید: «مرگ بر خامنه‌ای، آخوند باید گم بشه، ای شاه ایران برگرد به ایران، ما آریایی هستیم عرب نمی‌پرستیم، زن‌ها به ما پیوستند بی‌غیرت‌ها نشستند و غیره...» جنس این شعارها داد می‌زنه که این همون قشر ضعیف جامعه‌ست٬ همون مردم عادی که همیشه نادیده‌ گرفته میشن و این بار به واسطه‌ی فشارهای اقتصادی دارند آتیش زیر خاکستر رو به ما نشون میدن. این اعتراض‌ها از جنس اعتراض‌ طبقه‌‌ی متوسط و روشنفکر سال 88 نیست. واضحه که وحدت و انسجام گفتمانی نداره٬ فاقد رهبره٬ رابطه‌ای با با نخبگان سیاسی نداره. قیام پابرهنه‌هاست و چنین قیامی رو نمی‌شه با مذاکره حل و فصل‌ش کرد(به دلیل پراکندگی و آشفتگی خواسته‌ها). در همچین شرایطی٬ معمولا حکومت مستقر فرد یا افرادی رو برای آروم کردن اوضاع قربانی می‌کنه. وگرنه افزایش خشونت٬ این مدل اعتراضات رو تشدید می‌کنه. چون جمعیت فرودست معترض به شدت مستعد اثرگذاری پوپولیست‌ها، تعصب‌ها و خشونت‌گرایی بیشتر هستند.

همچنین بلاهتی که توی یه سری از این شعارها هست، به ما نشون میده که قدرت تحلیل و درک مسائل اجتماعی و سیاسیِ خیلی از مردم ما از ۴۰ سال پیش تا حالا تغییر خاصی نکرده. با شنیدن این شعارها یاد حرفی که رضا بابایی در مورد «استقلال‌‌طلبی کردها و شباهتش با آزادی‌خواهی ایرانیان دهه پنجاه» زده بود افتادم. حتما این لینک رو بخونید و مقایسه‌ش کنید  کلیییییک

۱ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 30 December 17 ، 21:02
شیدا راعی ..

قهرمان داستان باید شبانه، پیش از طلوع، شهر را ترک می‌گفت و مأموریت بسیار مهمی را به انجام می‌رسانید. علی‌رغم خیالاتِ شما که قهرمان داستان باید مرد رشیدی باشد سوار بر اسبی سپید، قهرمان داستان ما جفت چشمانش لوچ بود و یک پایش لنگ می‌زد و بواسیر ناجوری هم داشت. در همان ابتدای راه، اسبِ بیمار و ضعیفش نیز زمین خورد و پای اسبش هم لنگ شد. اسب درد می‌کشید، کاری از دست قهرمان داستان ساخته نبود جز اینکه ناله‌های اسب را با بریدن سرش چاره کند. تیغ از  بند کمر باز کرد و به گلوی اسب گذاشت و شروع کرد به بریدن. تیغ کُند بود و فقط خرخره‌ی اسب را زخم ‌می‌کرد. حیوان ضجه می‌زد و به خود می‌پیچید. پشت سر هم چاقو را به گردن و کمر اسب فرو می‌برد اما زخم‌ها سطحی بود و نمی‌توانست جان اسب را بگیرد. تیغ تنها حیوان را زجرکش می‌کرد. برای خلاص کردن اسب چاره‌ای دیگر اندیشید. سنگ بزرگی برداشت و به سر اسب کوبید. یک‌بار، دوبار، سه‌بار ... ده بار. صورت اسب له شده بود و قهرمان داستان از نفس ‌افتاده، به صورت له‌شده‌ی اسب و سنگ و دست و ردایِ خونی خود نگاه می‌کرد. ناله‌های اسب اما سوزناک‌تر از قبل به گوش می‌رسید. قهرمان داستان که از اسب و اصل با هم افتاده بود، خشم خود را با تف کردن به روی اسب نشان داد و لنگان‌لنگان اسبِ نیمه‌جان را رها کرد و به راهش ادامه داد. فردای آن‌روز وسط بیابان برهوت، خودش نیز طعمه‌ی گرگ‌ها شد و با این گاوبازی‌هاش شاشید به داستان حماسی ما. خبر مرگش.

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 29 December 17 ، 16:15
شیدا راعی ..

باز عاشقی مرا درنوردیده است. این مردِ زن‌پرست که من باشم، روزی ۱۷ مرتبه عاشق می‌شود. انگار مکانیسم فهم اینکه چرا فقط باید عاشق یک یا دو نفر شد را ندارد. علی ای و حال، اینبار عاشق اسمورودینکا شده‌ام. در ابتدا برایش توضیح دادم که ایران عراق نیست. ایران کشوری عربی نیست. ایران کلا هیچ گه خاصی نیست. ولی به هر حال با کشورهای اطرافش فرق دارد. هم جاهای خیلی گرم دارد، هم جاهای خیلی سرد. هم کوه و هم دریا.

 بعد برایش توضیح دادم که ما سیاه‌پوست نیستیم. چینی و هندی و منگل(مغول به انگلیسی میشه منگل) نیستیم. حتی برایش دو عکس فرستادم. یک عکس از دست‌هایم، یک عکس از پاهایم. برایش توضیح دادم که پوستم به آفتاب حساس است و به همین دلیل رنگ دست‌ها و پاهایم با هم متفاوت‌اند و کلا هر جا که تاحالا آفتاب خورده، با جاهایی که آفتاب نخورده، رنگش فرق دارد. البته بعد که به حرف‌هایم نگاه کردم، دیسکاور کردم که چرت و پرت گفته‌ام و در واقع جاهایی هست که تاحالا آفتاب نخورده اما نسبت به جاهای دیگری که آفتاب خورده، دارک‌تر است. مثل سوراخ‌های بینی و گوش و کون‌.

برایش توضیح دادم که ما هم شلوار جین و کت و شلوار می‌پوشیم و subway و BRT و election داریم. سر چهارراه‌هایمان، در خیابان‌هایمان دوربین داریم و زن‌هایمان روبنده ندارند و بعضاً خیلی هم اُپِن‌اند. معدودی از نظر ذهنی و عقلانی، و کثیری از نظر تحتانی. البته که کِلوز و قفل هم زیاد داریم. از مردهایمان چیزی نگفتم، مبادا آبروریزی بشود. از مادرقحبگی‌ها و دروغ‌های اپیدمی‌شده‌ در جامعه‌مان هم چیزی نگفتم. 

در عوض برایش گفتم که با شتر به این سو و آن سو نمی‌رویم و دهات‌ها و شهرهایمان پارک و چمن و علف دارد. هر چند که در آینده همه‌اش خشک می‌شود چون ممکن است خشک‌سالی شدیدتر بشود یا با آمریکا جنگ‌مان بشود و تحریم‌های خفن بشویم و نفت ‌و‌ گازمان به گوز خر بدل شود و نیروگاه‌های هسته‌ای و پالایشگاه‌هایمان با خاک یکسان بشود و کاخ‌هایمان کوخ بشود و مجبور شویم با شتر به این سو و آن سو برویم و ...



همینطور بحر روایت و بلاغت کلام را با هیجان درمی‌نوردیدم که احساس کردم مدتی‌ست اسمورودینکا هیچ نگفته. چندثانیه بعد کاشف به عمل آمد که اِپرنتلی اسمورودینکا یک ربات است و من تمام مدت با صفر و یک چت می‌کردم. 

۱۵ comment موافقین ۶ مخالفین ۰ 08 December 17 ، 00:09
شیدا راعی ..

باید چشم‌ها رو گرامی‌ داشت به خاطر گزارش لحظه‌ها. باید سجده کرد به انسان، به خاطر اندوهِ بودن، و اضطراب رفتن. باید گلوی بچه‌ها رو با تیغ بوسید. باید اشک‌ها رو پاک کرد و بدن‌های مُثله‌شده رو کنار هم جمع کرد. باید آتیش بزرگی به پا کرد. باید اشک‌ها رو پاک کرد.


مرد خدا قلب رقیقی داشت. وقت‌هایی که مستغرق افکار خودش بود، هر چند دقیقه یکبار شونه‌هاش به لرزه می‌افتاد. از پشت سر که می‌دیدیش، نمی‌تونستی تشخیص بدی که لرزش شونه‌هاش به خاطر قهقه‌ست یا هق‌هق. حالتِ گرفته‌ی صورتش، مچاله بودن چشم‌ها و ابروها به هق‌هق دلالت می‌کرد اما از اونجا که ردّ هیچ اشکی روی صورتش دیده نمی‌شد، دلالت به هق‌هق‌ی این چنین شدید رو به کلی بی‌اعتبار می‌کرد.  با این حال وقتی منشأ این لرزش‌ها رو ازش جویا می‌شدی، مطمئن می‌شدی که ارتعاش شونه‌ها ناشی از قلب حساس مرد خدا بوده که به کوچکترین بهانه‌ای، فورانِ احساساتِ لبریزِ وی را منجر ‌می‌شده. 

مرد خدا اکثر ساعات روز خواب بود و روزی چندمرتبه به عالم رویا سرک می‌کشید. توی خواب‌هاش بارها و بارها با بچه‌ها روبه‌رو می‌شد. بچه‌هایی که با نگاه خیره به تیغ، از دست مرد خدا می‌گریختند و در حال تقلا برای فرار، گلوی نازک و لطیف‌شون با تیغ پرپر می‌شد. مرد خدا با دست و رَدای خونی بر فراز گورهای دسته‌جمعی پرسه می‌زد و به خاطر قلب رقیق و احساسات لبریزی که داشت، مدام شونه‌هاش در حال لرزیدن بود. و این بار به خاطر غلظت وافر رویدادها در عالم رویا، بی‌وقفه اشک می‌ریخت. رویاهاش همیشه با بریدن سر یه بچه‌ی وحشت‌زده شروع می‌شد و با فریادهای پر از خشمی که در حال بالارفتن از یه ساختمون مخروبه -مثل رایشستاگ- می‌کشید، به پایان می‌رسید. 


من؛ همیشه واسم سوال بوده که این حجم توحش و خشونت توی رویاهای یه آدم گوگولی مگولی و جوجو مثه من چیکار می‌کنه. آیا این نشانه‌ی ظهور هیتلری دیگر نیست؟ 

پیتر؛ آخه مالِ این گه‌خوریا نیستی شما. اگه همه‌ی انرژی‌های گندیده و سرکوب‌شده‌ت رو هم آزاد کنی، چیزی بیشتر از یه بچه‌بازِ دله‌دزدِ کریه‌المنظر نمی‌شی.

من؛ کریه‌المنظر دیگه چرا؟

پیتر؛ چون توی فیلما بچه‌بازها و دله‌دزد‌ها رو کریه‌المنظر می‌سازند‌.




**فکر کنم متن اشکال نگارشی داره و من بلد نیستم چجوری رفعش کنم**

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 01 December 17 ، 00:09
شیدا راعی ..