خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۸ مطلب در ژوئن ۲۰۱۶ ثبت شده است

لطفا تصور کنید که تنها دارید قدم میزنید. اینجا دور از شهره. از یه کوه اومدید پایین. و حالا روی دامنه‌ی کوه هستید. یک ساعت از غروب میگذره و همه جا تاریکه. سرِ شبه و ماه هنوز توی آسمون پیداش نیست. به روبه‌رو نگاه می‌کنید. میبیند که یه چیزی برق میزنه. نه...دوتا. دوتا شی که توی تاریکی برق میزنند. خیلی تکون میخورند. یه احتمال ترسناک توی ذهنتون جیغ میکشه.  انقدر ترسناک که زانوهاتون شروع میکنه به لرزیدن. احتمال ترسناکتون اینه که یه حیوون داره با سرعت سمت شما میاد. سگی که پارس میکنه.  سر جا خشکتون زده. شما هستید و تاریکی دشت.

فقط فرصت میکنید کوله پشتی‌تون رو در بیارید و بگیرید جلوی سر و سینه‌تون. و پوفف. 

یه ضربه ی محکم. انقدر محکم که شما رو با 177 سانت قد و 70 کیلو وزن پرت میکنه رو زمین. اول تصور میکنید که یه گاو خودشو کوبیده بهتون. ولی میدونید که گاوی در کار نیست یه سگه که انگار میخواد انتقام همه‌ی دنیا رو از شما بگیره. در همین لحظه که سگ به اشتباه(شاید) ساقِ چرم کفشتون رو گرفته سوراخ میکنه٬ یه چیزی محکم میخوره به اون یکی پای شما. مرگ خودتون رو جلو چشم خودتون میبینید. انقدر همه چیز غافلگیر کننده‌ست و ترسیدید که حتی نمیتونید مثه یه دختربچه بزنید زیر گریه. چشماتون سیاهی میره. تصور میکنید دو نفر دارن شما رو میزنن. ولی بلافاصله تصور خودتون رو میندازید دور چون متوجه میشید که دارن سگه رو میزنند و از شما دورش میکنن. از بس بهتون شوک وارد شده، فشارتون میفته. و از حال میرید. 

[همه این اتفاقات در عرض 15 ثانیه رخ داد]


برای اگاهی از ادامه‌ی مطلب٬ انگشت مبارک خود را روی continue بفشارید

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 June 16 ، 22:12
شِـــ‌یدا ..

+سردته؟

-نه

+پ چرا کُلا میذاری؟

-حالشو ندارم موآمو درس کنم

+خب چرا نمیری کوتاشون کنی؟

-حالشو ندارم برم کوتاشون کنم

+عکستو به عنوان مصداق گشادی باس بذارن ویکیپدیا

-خنده

+خنده

-میدونی، اگه دقیق نگاه کنی، توی گشادی یه جور فرزانگی و معنویت خاصی نهفته‌ست. 

+ اره. منم از بچگی یادمه که کارام خیلی معنوی بود.

 -مثلا چی؟ 

+تو فِر میشاشیدم

-چه عرفانِ نابی

+خنده 

-خنده

+فر خالی بوده دیگه؟

-معمولا اره. ولی یه بارم پُر بود.  ماهی پخته بودند. 

+نسوختی؟

-بیرونش وایمیسادم

+چه مرگت بوده؟ دردت چی بوده از اینکار؟

-بیش فعالی داشتم. وسط بازی یادم میفتاده که دیگه نمیتونم خودمو نیگه دارم. واسه اینکه کسی نفهمه، تو فر مرتکب میشدم

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 June 16 ، 23:37
شِـــ‌یدا ..

مریدی با قدحی باده به دست و با مویی آشفته به خانه‌ی مراد خود دوید. مرادِ وی که درخلوت خود داشت آن کارِ دیگر میکرد٬ با شنیدن صدای مرید، هول شد و فرمانِ سیخ و منقل از دستش در رفت و گل قالی را سوزاند. مرید پابرهنه پرید توی حجره و در حالی که در تب و لرز خود میسوخت٬گفت؛ یافتم... یافتم...

شیخ هاج و واج گفت: چی رو؟

مرید؛ من مشکوکم، پس هستم...نه نه...من هستم٬ پس مشکوکم

شیخ دوباره با تعجب گفت؛ هاع؟

مرید نفس عمیقی کشید و با طمأنینه توضیح داد؛

من به چیزهای خوب مشکوکم. من به زیبایی این گل، به زیباییِ رویاها و افسانه‌ها، مشکوکم. من به مصرع "تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر" مشکوکم. من به ترانه‌هایی مثل "imagine" جان لنون مشکوکم.{توضیح راوی؛ این ساده‌انگاری، فقط میتونه نسل جوان رو احساساتی کنه و گرنه کار دنیا از این شاعرانگی‌ها سواست} 

 اصلا من به همه‌ی حرف‌های قشنگ، مشکوکم. من به زندگی‌های خوب، مشکوکم. من به این عقل‌های معلول، مشکوکم. 

خداوند رسولانی را برای هدایت مردم به زمین فرستاد. ادیانی را برای سعادت بشر در زمین، به یادگار گذاشت.آنگاه پیروان مذاهب، یکدیگر را سلاخی کردند{ توضیح راوی؛ چون در میانِ جانواران، انسان تنها حیوانیست که آرمانگراست}. در عین حال، مرگ اصلا اتفاق مهمی نیست. 

راستش را بخواهید، من به کارهای خدا هم، مشکوکم. 

(مرید در حالی که رنجور و افسرده روی زمین می‌نشست گفت...) 

مست شَک‌ام ساقیا دستم بگیر / تا نیفتادم ز پا دستم بگیر

شیخ تکه زغالی را از روی فرش برداشت و توی منقل انداخت. بادی از گلو رها کرد و در حالی که زیر چانه‌ی خودش رو می‌خاراند گفت؛

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست/نتوان به امید شک همه عمر نشست/هان تا ننهیم جام مِی از کف دست/در بی‌خبری مُرد چه هشیار و چه مست.


{توضیح راوی: به طور کلی خیام میخواد به جای بستگی٬ وارستگی پیشکشی کنه. من به عنوان یه ادم بیطرف که شیخ و مرید رو خلق کرده، باید بگم که این حرف شیخ بدردم نمیخوره.}

 من هستم، پش مشکوکم.

۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 June 16 ، 15:07
شِـــ‌یدا ..

 حدود یک ساعته که دارم به چراغ وسط سقف نگاه میکنم و زل زدم به حشره ای که تموم این یک ساعت رو پیوسته دور چراغ طواف میکنه. 

تقریبا هر ثانیه، یه دور میزنه.

شاید پیش خودتون فکر کنید که پشه کار مضحک و پوچی رو انجام میده. پس اجازه بدید بگم؛

شما هم دست کمی از این پشه ندارید. فقط شعاع حرکتیتون بیشتره. از آشپزخونه به دستشویی از اون خیابون به این خیابون. ازاین شهر به اون شهر. در مقیاس کل هستی، شما هم دارید یه دور باطل و خنده دار رو در طول عمرتون طی میکنید. پس واسه پشه ها بیشتر احترام قائل باشید.

شاید پیش خودتون فکر کنید که من خیلی بیکارم که یک ساعت میشینم به طاق و چراغ و حشره‌ای که یه حرکت تکراری رو انجام میده نگاه میکنم. 

در اینصورت باید بگم؛ این که چیزی نیست. من گاهی واسه گرفتن یه پشه، حتی تا 10ساعت هم منتظر میشینم. 

+عنوان 👆

۸ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 14 June 16 ، 21:59
شِـــ‌یدا ..

تازه با عیال رفته بودیم سر خونه و زندگیمون. اوایل خردادماه بود و هوا تازه گرم شده بود.

روز جمعه بود و ما که تنها چندروز از عروسیمون میگذشت، خونه ی پدرزن ومادر زنمون مهمون بودیم. حاج خانم گفت؛ "هوففف. هوا چقدر گرم شده. نمیخواین کولر رو راه بندازین؟"

حاج آقا نچ و نیچ کرد و گفت: " آخه حالا که نمیشه زن...  بذار فردا" برادرزن های گردن کلفتم هر کدوم به نوعی یابو آب دادند. اینجا بود که من برای اثبات تواناییها و ارزشهای خودم، گفتم؛ "مادرجان اجازه بدید من میرم پشت بوم و همه چیزو درست میکنم. "

عیال با دیده‌ی تحسین به من نگاه میکرد. مادرزنم گفت؛ "نور به قبرت بباره پسرم."  پدر زنم گفت؛ "رحمت به شیری که تو را خورد." (البته منظورش این بود؛ رحمت به شیری که خورده‌ای ای فتی) برادرزن‌های گردن‌کلفتم لبخندی برادرانه به سمتم پرتاب میکردند و به طور کلی، در میان به‌به و چه‌چه حضار درحالی که از حجب و حیا سرخ شده بودم و فرق سرِ کچلم خیس عرق شده بود، از وسطشون رد شدم.

 با زیر شلواری آبی و خوشرنگم به پشت بوم رفتم و حدود یک ساعت زیر تیغ آفتاب مشغول جان بخشی به کولر شدم.  تا اینکه بالاخره لحظه‌ی موعود فرا رسید. سر کچلم زیر تیغ افتاب برشته شده بود و ز هر چاک گریبانم عرقی روان بود. داد زدم که "حاج آقا ...حاج خانم... کولر آماده ست. بنوازیدش." و زیر لب یه چندتا فحشِ خوارمادر دار به برادرزن‌های گردن‌کلفتم دادم که حتی نیمودن بگن؛ "آی کچل... کمک میخوای یا نه؟" 

وقتی برگشتم به خونه، دیدم که همه حضار در حال سرفه‌کردن و جان دادن‌اند. و از دریچه‌های کولر طوفان خاک و شن به وسط خونه جریان داشت. کولر صدای مرگ میداد و به طور کلی جهنمی به پا شده بود.

محو این بلوا و آشوب بودم تا اینکه یکی از گردن‌کلفت‌ها کولر رو خاموش کرد. 

بعد از چند ثانیه، یکی دیگه از گردن‌کلفت‌ها کاشف رو به عمل آورد که من یک ساعت زیر تیغ آفتاب با این سر کچل و زیر شلواریِ آبیِ خوشرنگم، کولر خونه‌ی همسایه رو جان‌بخشی میکردم.


۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 June 16 ، 02:04
شِـــ‌یدا ..

به سراغ من اگر می‌آیید، 

سر راهتان،

یه سطل ماست هم بخرید و بیایید 

 اصلا من نمیدانم که چرا میگویند. مهمان حبیب خداست؟

مگر خودتان، خانه و کاشانه ندارید؟

حال که امدید، قدمتان به چشم

اما گفته باشم؛ 

ما دگر طاقت شبنشینی و تخمه شکستن، نداریم

زندگی جیش کردن در حوضچه‌ی اعصاب است

زندگی رنجِ مار است از حضور پونه. 

سبز شدن مهمان پشت در خونه


۶ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 June 16 ، 21:14
شِـــ‌یدا ..

در این که "دین باید از سیاست جدا باشه وگر نه دستاویزی میشه برای عده ای به منظور گسترش فساد "، هیچ شکی نیست. (البته هزارتا نتیجه‌ی دیگه هم ممکنه داشته باشه که اینجانب ندانم)

ولی مشکلی که وجود داره اینه که اسلام یه دین فوق‌العاده(نسبت به بقیه‌ی ادیان) اجتماعیه و بیش از هر دین دیگه‌ای  در مورد روش زندگی، حرف زده. (و همین میتونه یه شهود باشه برای اثبات اینکه دین کاملیه) این گریز زدن ها موجب میشه که عملا جدایی دین از سیاست و خیلی چیزای دیگه برای ما ممکن نباشه(البته هزارتا دلیل دیگه هم ممکنه داشته باشه که اینجانب ندانم) و از اون مهمتر، الان اگر حکومتی مثه حکومت ما اسم دین رو از روی خودش برداره، دقیقا به مثابه‌ی اینه که فردی شرتِ خودش رو در یک مجلس رسمی دربیاره.  وجه تشبیهشون هم که کاملا مشخصه. وقتی کسی شرت خودش رو در بیاره، چه چیزی دیده میشه؟ [البته دوستان از پشتِ صحنه اشاره میکنن که همین حالا هم، در نیاورده، معلومه]

راهکاری که من ارائه میدهم(هزار تا راه دیگه هم ممکنه داشته باشه که اینجانب ندانم)  اینه که باید دعا کنیم که بزرگان، با روش‌هایی که خودشون میدونن(و اینجانب ندانم)، جهان رو غرق در نور کنند زیرا که در متونِ کهن داریم؛

هر چی اتیش تندتر، خاموش شدنش، زودتر!


۲ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 June 16 ، 21:13
شِـــ‌یدا ..

+وای کاترین. 

تو هم دست چپی؟

-اره 

+وای پس چرا این همه سال من نفهمیدم که دست چپی

-چطور مگه؟ چیز مهمیه؟

+خیلی مهمه. میتونه یه تصور رایج رو به کلی نقض کنه

-چه تصوری رو؟!

+اینکه دست چپا باهوشند 

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 02 June 16 ، 16:40
شِـــ‌یدا ..