خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۳ مطلب در ژوئن ۲۰۱۶ ثبت شده است

لطفا تصور کنید که تنها دارید قدم میزنید. اینجا دور از شهره. از یه کوه اومدید پایین. و حالا روی دامنه‌ی کوه هستید. یک ساعت از غروب میگذره و همه جا تاریکه. سرِ شبه و ماه هنوز توی آسمون پیداش نیست. به روبه‌رو نگاه می‌کنید. میبیند که یه چیزی برق میزنه. نه...دوتا. دوتا شی که توی تاریکی برق میزنند. خیلی تکون میخورند. یه احتمال ترسناک توی ذهنتون جیغ میکشه.  انقدر ترسناک که زانوهاتون شروع میکنه به لرزیدن. احتمال ترسناکتون اینه که یه حیوون داره با سرعت سمت شما میاد. سگی که پارس میکنه.  سر جا خشکتون زده. شما هستید و تاریکی دشت.

فقط فرصت میکنید کوله پشتی‌تون رو در بیارید و بگیرید جلوی سر و سینه‌تون. و پوفف. 

یه ضربه ی محکم. انقدر محکم که شما رو با 177 سانت قد و 70 کیلو وزن پرت میکنه رو زمین. اول تصور میکنید که یه گاو خودشو کوبیده بهتون. ولی میدونید که گاوی در کار نیست یه سگه که انگار میخواد انتقام همه‌ی دنیا رو از شما بگیره. در همین لحظه که سگ به اشتباه(شاید) ساقِ چرم کفشتون رو گرفته سوراخ میکنه٬ یه چیزی محکم میخوره به اون یکی پای شما. مرگ خودتون رو جلو چشم خودتون میبینید. انقدر همه چیز غافلگیر کننده‌ست و ترسیدید که حتی نمیتونید مثه یه دختربچه بزنید زیر گریه. چشماتون سیاهی میره. تصور میکنید دو نفر دارن شما رو میزنن. ولی بلافاصله تصور خودتون رو میندازید دور چون متوجه میشید که دارن سگه رو میزنند و از شما دورش میکنن. از بس بهتون شوک وارد شده، فشارتون میفته. و از حال میرید. 

[همه این اتفاقات در عرض 15 ثانیه رخ داد]


برای اگاهی از ادامه‌ی مطلب٬ انگشت مبارک خود را روی continue بفشارید

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 June 16 ، 22:12
شیدا راعی ..

تازه با عیال رفته بودیم سر خونه و زندگیمون. اوایل خردادماه بود و هوا تازه گرم شده بود.

روز جمعه بود و ما که تنها چندروز از عروسیمون میگذشت، خونه ی پدرزن ومادر زنمون مهمون بودیم. حاج خانم گفت؛ "هوففف. هوا چقدر گرم شده. نمیخواین کولر رو راه بندازین؟"

حاج آقا نچ و نیچ کرد و گفت: " آخه حالا که نمیشه زن...  بذار فردا" برادرزن های گردن کلفتم هر کدوم به نوعی یابو آب دادند. اینجا بود که من برای اثبات تواناییها و ارزشهای خودم، گفتم؛ "مادرجان اجازه بدید من میرم پشت بوم و همه چیزو درست میکنم. "

عیال با دیده‌ی تحسین به من نگاه میکرد. مادرزنم گفت؛ "نور به قبرت بباره پسرم."  پدر زنم گفت؛ "رحمت به شیری که تو را خورد." برادرزن‌های گردن‌کلفتم لبخندی برادرانه به سمتم پرتاب میکردند و به طور کلی، در میان به‌به و چه‌چه حضار درحالی که از حجب و حیا سرخ شده بودم و فرق سرِ کچلم خیس عرق شده بود، از وسطشون رد شدم.

 با زیر شلواری آبی و خوشرنگم به پشت بوم رفتم و حدود یک ساعت زیر تیغ آفتاب مشغول جان بخشی به کولر شدم.  تا اینکه بالاخره لحظه‌ی موعود فرا رسید. سر کچلم زیر تیغ افتاب برشته شده بود و ز هر چاک گریبانم عرقی روان بود. داد زدم که "حاج آقا ...حاج خانم... کولر آماده ست. بنوازیدش."

وقتی برگشتم به خونه، دیدم که همه حضار در حال سرفه‌کردن و جان دادن‌اند. و از دریچه‌های کولر طوفان خاک و شن به وسط خونه جریان داشت. کولر صدای مرگ میداد و به طور کلی جهنمی به پا شده بود.

محو این بلوا و آشوب بودم تا اینکه یکی از گردن‌کلفت‌ها کولر رو خاموش کرد. 

بعد از چند ثانیه، یکی دیگه از گردن‌کلفت‌ها کاشف رو به عمل آورد که من یک ساعت زیر تیغ آفتاب با این سر کچل و زیر شلواریِ آبیِ خوشرنگم، کولر خونه‌ی همسایه رو جان‌بخشی میکردم.


۳ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 June 16 ، 02:04
شیدا راعی ..

+وای کاترین. 

تو هم دست چپی؟

-اره 

+وای پس چرا این همه سال من نفهمیدم که دست چپی

-چطور مگه؟ چیز مهمیه؟

+خیلی مهمه. میتونه یه تصور رایج رو به کلی نقض کنه

-چه تصوری رو؟!

+اینکه دست چپا باهوشند 

۴ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 02 June 16 ، 16:40
شیدا راعی ..