خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Friday, 11 January 2019، 03:58 PM

Perfectionism

چند وقتی هست که نسبت به زلزله فوبیا پیدا کردم. با رفتن توی مکان‌های مختلف، ناخودآگاه راه‌های فرار و زنده موندن در زمان یه زلزله‌ی 9 ریشتری رو بررسی می‌کنم. کمال‌گرایی حتی برای تصور فجایع هم دست از سرم برنمی‌داره. فاصله‌م تا در خروجی چقدره؟ دویدن به سمت در خروج توی یه ساختمون چندطبقه چه فایده‌ای داره؟ مکان‌های امن ممکن کجاست؟ زیر میز کمرم به سمت بالا باشه یا بهتره کف زمین بخوابم و پاهام رو تکیه‌گاه میز کنم‌؟ پناه گرفتن زیر میز باعث نمی‌شه که زیر آوار محبوس بشم؟ صدای ناله‌هام رو از اون زیر می‌شنوند؟ توی این چند روز ممکنه به خاطر تشنگی یا خون‌ریزی بمیرم؟ آیا باید فقط خودم رو نجات بدم؟ نه، باید حداقل یه نفر دیگه رو هم نجات داد. در وهله‌ی اول توجهم به بچه‌ها جلب می‌شه ولی خیلی زود به غیرمنطقی بودن این ایده پی می‌برم. یه بچه رو نجات بدم و یتیمش کنم که چی بشه؟ اینکه به همراه والدینش کشته بشه بهتر نیست؟ کمتر زجر نمی‌کشه؟ بعد توجهم به زن‌ها جلب می‌شه. یکیشون که از همه خوشگل‌تره رو انتخاب می‌کنم و تصمیم به نجاتش می‌گیرم. بلافاصله به خودم تشر می‌زنم که الان موقعیت مرگ و زندگیه و جای این جاکش‌بازی‌ها نیست. از همه‌ی این‌ها گذشته، اغلب به این نتیجه می‌رسم که هیچ راه نجاتی وجود نداره. نه تنها برای خودم، که برای دیگران هم. و در نهایت این "مفری نیست" رو با یه تصویر پایان‌بندی می‌کنم. مثل الان که دیدم با پایین اومدن سقف، یکی از تیرآهن‌ها مستقیم اومد توی سرم و ترکیب چش و چالم رو دگرگون کرد.

موافقین ۰ مخالفین ۰ 19/01/11
شیدا راعی ..

cm's ۱

سر یکی از صنف‌های ما یکی بلند شد گفت از بس تیراندازی در مدارس زیاد اتفاق میافته من همیشه در هر صنفی وارد میشم با خودم فکر می‌کنم کجا بشینم که شانس فرارم در موقعیت‌های اضطراری زیاد باشه. بعد توضیح داد که چرا جایی که نشسته را برای نشستن انتخاب کرده بود XD گفت از اینجا به ساعت روی دیوار دید دارم و اگر اتفاقی بیافته دانشگاه به ساعت‌های دیجیتال پیام ایمرجنسی میفرسته. کنار پنجره‌ام و اگر اتفاقی افتاد می‌پرم بیرون. از در دورم و اگر تیرانداز داخل شود تا از بقیه رد شود و برسد به من طول میکشد. 
تو هم انگار همین کار را با زلزله میکنی. چون دغدغه‌ی تو زلزله‌ست و دغدغه‌ی آمریکایی‌ها تیراندازی. دغدغه‌ی من حمله‌ی انتحاری و انفجار بود که عملا هیییچ راه نجاتی در مقابلش نیست و به همین خاطر با خیال راحت به کارم میرسیدم XD
شِــیدا:
دغدغه‌ی من بیشتر مقابله با این نشخوارهای ذهنی و مستغرق شدن در خیالات و فانتزی‌هاست تا زلزله یا هر موهبت دیگه‌ای که به مرگ منجر بشه. اگه من اونجا بودم، با بچه‌ها هماهنگ می‌کردم تا یه حمله‌ی تیراندازی صوری ترتیب بدیم و این بنده‌ی خدا رو حسسسسابی بترسونیم که دیگه اینطور از اتحاد با حضرت حق هراس نداشته باشه.

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی