خودگویی با میکروفون

heterism

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Thursday, 1 June 2017، 10:18 AM

فصل اول؛ Lovelessness

+ آلت جنسی یک مرد می‌تونه بهش اعتماد به نفس زیادی القا کنه یا اعتماد به نفسش رو ازش سلب کنه. در هنگام برقراری رابطه‌ی جنسی، همه‌ی ذهن و روان فرد معطوف به بخش محدودی از جسمش میشه. ذهن کاملا همسو با میل جنسی، از همه‌ی دنیا فارغ میشه. دردهای جسمی و درگیری‌های ذهنی برای مدت کوتاهی فراموش میشه تا اینکه اورگاسم انجام بشه و ذهن و بدن به حالت معمولشون برگردند.


+ من اینجام، چندثانیه تا انزال فاصله دارم. کنار این لکاته که ۱۰ سال از خودم بزرگتره و بوی بدی توی خونه‌ش و روی تختش میاد. چندثانیه قبل از انزال، یعنی زمانی که هیچکس نمی‌تونه به چیزی فکر کنه، یه جمله‌ی کوتاه و عجیب از ذهنم رد میشه؛

«بشر به خدا نیاز داره، به ساخت و پردازش و تعریف خدا نیاز داره، چون تنهاست.»

حالا دیگه کار تموم شده. من روی زمین، به تخت تکیه دادم و لکاته روی تخت دراز کشیده. به جمله‌ای که چند لحظه قبل از انزال به ذهنم حمله کرده بود فکر می‌کنم. چه دلیلی داره همچین مزخرفی توی اون لحظه از ذهن من رد شه؟

از خونه‌ی لکاته می‌زنم بیرون. توی این خونه‌ها احساس آرامش نمی‌کنم. همش می‌ترسم یه نفر آشنا از در وارد شه و بهم بگه؛ «توی این سگ‌دونی چیکار می‌کنی؟» حتی خودم هم گاهی این سوال رو می‌پرسم؛ «من اینجا چیکار می‌کنم؟»

برمی‌گردم به خونه‌ی خودم و دوش می‌گیرم‌. لباس‌های بهتری می‌پوشم و دوباره می‌زنم بیرون. برای خودم یه ساندویچ می‌خرم و بعد از خوردن دوتا لقمه، پرتش میکنم توی سطل آشغال و یا اگر سطل آشغالی نبینم، میندازمش توی خیابون. هیچوقت واسم فرقی نداشته که چی می‌خورم. چه غذای یه سگ‌پزی کثیف باشه و چه غذای بهترین رستوران شهر. در هر صورت حالم رو به هم می‌زنه. من از ابتدایی‌ترین لذت‌هایی که یه انسان می‌تونه تجربه کنه، محرومم. 


+ فهمیدن همیشه خوب نیست. به خصوص وقتی یه فهمیدنِ ناقص باشه. ما توی احمقانه‌ترین دوره‌ی‌ تاریخ زندگی می‌کنیم. بشر خرافه و مذهب و خدا رو کنار زده، تهی کرده، بی‌اعتبار کرده و به لجن کشیده و حالا با یه تنهایی بزرگ روبه‌رو شده. برای فراموش کردن این تنهایی، برای پر کردن نیازش به ماوراء‌الطبیعه، به هیاهو و شلوغی متوسل شده. خودش رو غرق در تصاویر می‌کنه. 

امروزه زندگی خوب رو تصویر می‌کنند. آزادی رو تصویر می‌کنند. زیبایی رو تصویر می‌کنند. سبک زندگی و پول و شکل بدن‌ها رو با این تصاویر ارزش‌گذاری می‌کنند. با این تصاویر دنیا رو تعریف می‌کنند‌. تراژدی داستان اینجاست که کسی زندگی رو با این تصاویر تفسیر کنه. برای زندگی کردن یا باید به تصاویری که واست تعریف می‌کنند نگاه کنی و یا برای کج‌دهنی به این جریان، تصویر خودت رو خلق کنی. مثل من که دارم توی این اتاقِ تاریک، انزوای خودم رو به تصویر می‌کشم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ 17/06/01
شِـــ‌یدا ..

cm's ۳

01 June 17 ، 10:42 امین ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ماهیت تصویرها که فرقی نداره. مقابله با این جریان چه فرقی داره؟
که برای مقابله با آتش، خودت را آتش بزنی.
شِــیدا:
مقابله نه به اون معنی انقلابیش که جنگیدن و برانداختن و منسوخ کردن چیزی باشه. بیشتر بی‌توجهی و بازی نکردن به قاعده‌ای که واسمون تعریف شده، بود.
+ باید به جای مقابله از یه چیز دیگه مستفاد می‌شدم.
این که فکر کنی خداوند به صدایت گوش کرد ولی پاسخت را نه داد، بسیار تسلی‌بخش‌ تر از این است که فکر کنی اصلاً کسی نیست که به حرفت گوش کند.
نمیدونم کجا خوندم یا از کی شنیدم ولی یاد این افتادم.

+ به نظرم حتی تصاویر شخصی سازی شده‌ هم مشابه هم‌ دیگه‌ست. بازم تو همین جریان قرار گرفته، صرفاً هم‌سو با اکثریت نیست.
شِــیدا:
دوتا چیز به ذهنم اومد٬ که ربطی هم به هم ندارند:
1- چندهفته پیش٬ از جمع جدا شدم. اونا داشتند می‌رفتند سمت چشمه٬ پایین کوه. من دلم می‌خواست از کوه برم بالا. رفتم٬ موقع برگشت٬ خسته٬ تشنه و گرسنه بودم. اگه اهل کوهنوردی باشی٬ یا حداقل همونطور که نویسنده نیستی و نویسنده‌ها رو دوست داری٬ کوه رو هم دوست داشته باشی٬ احتمالا می‌دونی که بالارفتن از کوه٬ فیزیک قوی‌ای می‌خواد. پایین اومدن از کوه٬ حوصله و ذهنیت قوی‌ای می‌خواد والبته؛ فیزیکِ قوی‌تر. من اون منطقه رو نمی‌شناختم. نمی‌دونستم دقیقا کجام. پایین اومدنم فرسایشی شده بود. یه جا بعد از اینکه کلی فکر کردم٬ دست چپم رو گذاشتم به یه بوته٬ دست راستم روی صخره٬ هر چند که جادست نداشت. پشت به صخره٬‌ می‌خواستم پای چپ رو بذارم روی یه شکاف. گذاشتم٬ ولی کارم اشتباه بود. حواسم نبود که کفش‌ کوهنوردی نپوشیدم. کفش کوهنوردی چسبندگی خوبی داره. اما من اون روز نپوشیده بودم. چون قصد کوه نداشتم. کارم اشتباه بود. پام لیز می‌خورد. من گیر افتاده بودم. توی اون حالت٬ بیشتر از 40-50 ثانیه نمی‌تونستم با دستام آویزون بشم. بدنم٬ همه عضلاتم شروع کرد به لرزیدن. ارتفاع زیاد بود. با دست راستم داشتم صخره رو چنگ می‌زدم. نمی‌دونم چجوری٬ ولی هرجوری بود٬ چرخیدم و با دوتا دست به بوته‌ی علف آویزون شدم و پای راستم رو تا سینه‌م آوردم بالا و به سنگا چنگ زدم و خودم رو کشیدم بالا. 3 تا از ناخونای دست راستم شکست و انگشتام زخم شد. من به زندگی چنگ زده بودم. همونجا دمر ولو شدم روی یه سنگ و به تاپ‌تاپ قلبم و لرزش دستام توجه کردم. خنده‌م گرفته بود. یه فازی بین خنده و گریه. از این کارای خرکی زیاد می‌کنم٬ اما ایندفعه شدیدتر از قبلیا بود. بعدش هر چی فکر کردم٬ یادم نیومد که اون لحظه به خدا فکر کرده باشم.  

2-  خدا میگه: مرا هم تو به هر رنگی که خوانی/ اگر رنگین اگر ننگین ندانم * گهی گویی خلاف و بی‌وفایی/ بلی تا تو چنینی٬ من چنانم* به پیش کور هیجم من چنانم/ به پیش گوش کر من بی‌زبانم

+ چاره چیه؟ 
س ک س اگزیستانسیالیستی!
اتفاقا برای من تسلی بخش تره اگه بدونم هیچ خدایی وجود نداره تا اینکه وجود داره ولی عوضی منو به کونشم نمیاره
شِــیدا:
حالا چی‌چی هست این سسک اگزیستانسیالیستی؟ :))
راستش هر چی زور میزنم نمی‌تونم ربطش بدم اگزیستانس

اگزیستانسیالیست‌ها هم همینو میگن اتفاقا.