خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Wednesday, 30 November 2016، 12:30 PM

متولد سی‌ام فوریه


قدیس داستان ما، اتفاقات عجیبی رو داره تجربه میکنه. همه‌چیز شکل رویاگونه‌ای به خودش گرفته. انگار هیچ‌چیز واقعی نیست. چون واقعیت بیش از حد غیرقابل باوره. 

 نصفه شب با لباس خونی روی زمین افتاده. بالش‌ پر از خون به صورتش چسبیده. سعی میکنه صورتش رو از بالش جدا کنه. زخم‌ها خشک شده. با هر عذابی که هست، جدا میکنه و صورتش دوباره خون میفته. زانو میزنه، سرش رو میاره پایین کنار زانوهاش. موهاش رو چنگ میزنه تا بتونه سرش رو نگه داره. موها به هم چسبیده و پر از خون خشک‌شده. گردنش تحمل نگه‌داشتن سر رو نداره. قطره‌های نمکینِ اشک، وقتی از بین زخم‌ها میگذره، پوست رو میسوزونه. نفسش سخت میشه.

پیامبر داستان ما، از مرز واقعیت‌های دنیا عبور میکنه؛ صداهای عجیبی میشنوه. چیزهای عجیبی میبینه. که دیگران نمی‌بینمد و نمی‌شنوند. کسی در گوشش مدام تکرار میکنه؛ «شامورتی، شامورتی، شامورتی ...» یا صدای نوک‌زدنِ یه کلاغ که مدام میکوبه پشت پنجره. گاهی از پنجره میاد داخل و میشینه رو سینه‌ی پیامبر خدا. منتظر میشینه تا پیامبر چشماشو باز کنه تا نوک بزنه تو چشمش. صدای محکم کوبیده شدن یه در و بلافاصله غرچ‌غرچِ باز شدنش .... صدای جیغ کشیدن یه دختر بچه، دیدن سایه‌ای که از اونطرف اتاق رد میشه. موش‌های ریزی که زیر فرش و تخت قایم میشن و به محض خوابیدنِ پیامبر خدا، شروع میکنند به این‌طرف و اونطرف دوییدن. روزی چند بار از ارتفاع پرت میشه پایین و وقتی چشماشو باز میکنه، میبینه همش توهم و خیال بوده.



[در این لحظه، راوی که رفته بود آشغالا رو بذاره لب در، برمیگرده تا قسمت‌های بعد رو روایت کنه، صمیمانه از دانای کل تشکر میکنیم که در این روایت ما رو یاری رسانیدند]


وقتی راه میرم، مجبورم دستم رو بکنم توی جیب‌هام. اینطوری شلوار رو نگه میدارم که نیاد پایین. خیلی لاغر شدم. کاهش وزن ۱۰ کیلویی، در بازه‌ی زمانی ۶ ماهه، برای کسی که اضافه وزن داشته باشه، کار فوق‌العاده‌ایه و معجزه نام داره. اما همین کاهش وزن، در همین بازه‌ی زمانی، برای کسی که کمبود وزن داشته، اتفاق وحشتناکیه و فاجعه نام میگیره. خیلی ضعیف شدم. همش زمین رو نگاه میکنم و راه میرم. از بس به پایین نگاه کردم، قوز درآوردم. به پاچه‌های شلوارم نگاه میکنم که ریش ریش شده. فقط همین یه شلوار رو دارم. یه نفر ازم آدرس میخواد. بدون اینکه برگردم نگاهش کنم، به راهم ادامه میدم. وقتی تو آینه نگاه میکنم، از دیدن خودم شوکه میشم. لکنت گرفتم، نمیتونم درست حرف بزنم. دوست ندارم با کسی حرف بزنم. توی این شهر غریبم و هیچ‌جا رو بلد نیستم. مدام با خودم حرف میزنم. بلند بلند با خودم حرف میزنم. دست خودم نیست. خجالت میکشم اگه کسی کنارم باشه و ببینه بلند بلند دارم با خودم حرف میزنم. گاهی حتی خودم هم نمیفهمم که دارم با خودم حرف میزنم. از تکون خوردن لب‌هام و متعاقبا نگاهی که دیگران بهم میکنند، میفهمم که داشتم با خودم حرف میزدم. 

پیرمردی که پیشش هستم، روزی چندبار بهم میگه؛ بِچه عزیز دردونه، یا خُل مِرَ یا دیوونه. 

دستام خیلی میلرزه. درست مثل یه پیرمرد. هیچ پولی ندارم. هیچکس هم خبر نداره که کجام. همه فکر میکنند که پیامبر خدا، مُرده.



[پنج‌سال بعد]

دیگه علت و چرایی هیچ چیز اهمیت نداره. جست‌وجو برای پیداکردن راه حل و دغدغه‌ی حل مشکلات از بین رفته. انگار دیگه اون روح سرکش جوونی خودش رو باخته. تنها چیزی که نیاز داره، آرامشه. 

 راه میره... انقدر راه میره تا بالاخره رها میشه. از همه چیز. «رها از رهایی». انسان یه بیماریه که درمانش فناست.


16/11/30
شیدا راعی ..

cm's ۴

خیلی با جمله 15 ام از اخر موافقم ... ( برای انسان قرن 21 متاسفم واقعا :ا ) 
دنیا خیلی بده خیلی
شِــیدا:
حالا چرا متاسف؟
طبیعتشه. ربطی قرن ۲۳ و ۲۲ نداره. اگرم میخوای متاسف باشی، واسه خدا باهاس باشی
نه منظورم اینه که با این همه پیشرفت بازم نتونسته خودشو کامل کنه به نظر من غریضه یه ضعفه که باید از بین بره حالا مثلا با تکنولوژی شاید بشه از بین بردش 
شِــیدا:
اینکه غریزه یه‌ ضعفه‌...
نظر جالبیه. این نظراتِ دون‌کیشوت وارانه به مرور زمان با بیشتر شدن سن خودش درست میشه. مثلا چندسال دیگه که شما زن گرفتی، ممکنه به این نتیجه برسی که رابطه‌ی جنسی تعیین کننده‌ترین عامل کیفیت یه ازدواجه.
خدا که کلا قضیهش جداست میشه یه قرن درموردش بحث کنی و درموردش به نتیجه نرسی .... فقط میتونی بهش اعتماد کنی 
شِــیدا:
بعله
تیکه ی آخرش شبیه آیدینِ سمفونی مردگان بود یکم..
شِــیدا:
قبلا از یه فصلاش خیلی خوشم میومد. اما کلا کتاب تخیلی ایه و به درد نوجوانان عاشق پیشه و جوگیر میخوره. قبول داری خداییش؟