خودگویی با میکروفون

heterism
خودگویی با میکروفون

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Monday, 26 September 2016، 01:17 AM

ادامه مطلب

به مندی گفتم «بیخیال شو. اینا همشون لات‌اند، میگیرن جر و واجرمون میکنند». مندی که مغلوب هیجان جوانی شده بود، گاز داد طرفِ یارو. یارو خودش رو پرت کرد جلوی ماشین و با لهجه گفت؛ «بیا پایین تا خارتو بگام بچه‌کونی.» یا یه همچین چیزی. مندی رفت پایین. دقیقا متوجه نشدم که چرا از ماشین پیاده شد. رفت که خارش رو بگان؟ یا رفت که نذاره خارش رو بگان؟  نمیدونم. بحث پیچیده‌ایه که فعلا مجال پرداختش نیست.

من نشسته بودم و نگاه میکردم. سه نفر بودند. همون اول مشخص بود که میزنن پاره‌ش میکنند. اونا در موضع قدرت بودند و ما موضع ضعف. من در حالی که به نشونه‌ی صلح و احترام و ضعف دستام رو بالا گرفته بودم، از ماشین پیاده شدم و راه افتادم سمتشون. پشت سر هم میگفتم؛ «آقا من معذرت میخوام...شما ببخشید... من معذرت میخوام». استرس داشتم. داشتند مندی رو له‌و‌لورده‌ش میکردند. همینطوری خایه‌مالان، افتان و خیزان، با عجز و درموندگی سمتشون میرفتم و عذرخواهی میکردم. نزدیک که شدم، انگار اونا هم رضایت داده بودند که با چارتا فحش و دوتا لگد چاک کونمون، ولمون کنند تا بریم گورمون رو گم کنیم.

اما ناغافل حس کردم دلم میخواد با مشت بزنم تو دهن همونی که داشت فحش میداد. نزدیکش بودم. بدون هیچ تعللی کوبوندم تو صورتش. دستم داغون شد، نشست رو زمین و صورتش رو گرفت. غافلگیرکننده تو دماغش کوبیده بودم. 

میگن توی دعوا اونی که مشت اول رو میزنه، برنده‌ست. طبق همین افسانه، با روحیه‌ی جنگاوری دویدم سمت یکی دیگه‌شون که مندی رو گرفته بود. قدش خیلی بلند بود. همین که نزدیکش شدم، با کف پاش گذاشت تخت سینه‌م و من پخش زمین شدم. خیلی تحقیرکننده بود حرکتش. درست مثل احمق‌ها افتاده بودم زمین. و لگد بود که تودست و شکمم میومد. اون یکی هم اومده بود کمکش. زود بلند شدم اما همچنان مشت‌هاشون رو توی سر و صورتم میپذیرفتم. وقتی میگم مشت، نباید یاد fight club دیوید لینچ بیفتید. نه، اون فیلمه. واسه تحت تاثیر قراردادن آدمای سوسولی مثه من و شما ساخته میشه. دارم از مشتی حرف میزنم که وادارت میکنه روی زمین به خودت بپیچی از درد. 

مندی رفته بود طرف ماشین و داشت دور میشد. با همه‌ی وجودم دوییدم طرف ماشین.

 اولین افتخارم توی دوییدن، برمیگشت به اردوی دانش‌آموزی سوم راهنمایی که توی باغ ابریشم برگزار شد. توی مسابقه‌ی دو، بین دانش‌آموزای ۷-۸ تا مدرسه، نفر پنجم شدم و یه ماشین حساب تخمی جایزه گرفتم. آخریش هم مال چندسال پیش بود که مربی‌مون به من اشاره کرد و گفت؛ «تو هیچی حالیت نمیشه. فقط میخوام بری تو زمین واسم بدوئی».  اما جایزه‌ای که اینبار به خاطر دوییدن گرفتم، از همه‌ش ارزشمندتر بود؛ «فرار از کتک‌خوردن»

 خودم رو رسوندم به صندلی عقب ماشین و مندی، گازکش دور شد.

چندساعت بعد، دیدیم 7-8 تا موتوری دارن میان دنبالمون. هر جوری بود خودمون رو زود رسوندیم به یه پاسگاه کوچیک نزدیک فریدونشهر.

پاسگاه هم جرات روبه‌رو شدن با این قوم رو نداشت. افسره داشت مارو دعوا میکرد. مندی رو به من کرد و گفت؛ «انگار بد گهی خوردیم.»  منم بهش گفتم؛ «گهو تو خوردی که از ماشین پیاده شدی.» دیگه تا نزدیکای شهر با هم حرف نزدیم. صرفا چون حالش رو نداشتیم. تا چهار صبح توی پاسگاه موندیم تا لاتای فریدونشهر بیخیالمون بشن. چهار صبح، با سگ‌لرزه‌ای که هم به خاطر ترس و هم به خاطر سرما در آغوش گرفته بودمون، رهسپار دیار خودمون شدیم و گفتیم؛ یا حق.

موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/09/26
شِـــ‌یدا ..

cm's ۱۱

واقعی بود؟؟؟؟
شِــیدا:
با عرض معذرت، ولی چرت‌ترین سوالی که بعد از خوندن یه متن(حتی نوشته‌های روی پفک) میشه پرسید، همینه؛ که آیا واقعی بود یا نه.
26 September 16 ، 01:41 ر. کازیمودو
اینجور زمونا مشت تو صورت کارساز نی قهرمون. مشت تو صورت مال بچه سوسولاس. مشت تو صورت عین سوسولیه تو نمیری. این وقتا حکایت، حکایت زانو و خایه‌س به مولا. 
شِــیدا:
دیگه به بزرگی خودتون ببخشید
26 September 16 ، 06:58 نومبکو استرلینگ
ماشین حسابه چه رنگی بود؟ 


#درراستایاثباتچرتترینسوالنبودنِواقعیبود
شِــیدا:
از این ماشین حسابا که از دوطرف باز و بسته میشه و از هر طرف یه رنگ میشه.وقتی بسته‌س مثه استوانه‌س که قاعده‌ش بیضی‌شکله. یه قلم هم توش داره. حالا که فک میکنم میبینم چقد توصیفش سخته. ولی مطمئن باش که دیدیش.
#خعلی سوال هیجان‌انگیزی بود اتفاقا :))
26 September 16 ، 09:52 مارکر زرد :)
یه بخشی از زندگی من هست ، جوجه لات محسوب میشه البته ، ولی یه نسبتی به این لاتای فریدون شهر داره :))

شِــیدا:
مال ما هم جوجوئه . بال و پرش زیاده فقط
بت نمیاد. ینی تصورش سخته :))
26 September 16 ، 14:14 مارکر زرد :)
انقد گل گلی و صورتی به نظر میرسم ؟:))
شِــیدا:
نکنه فوتوشاپ بودی اون موقع تالا؟ :))
عاقاااا خیلی خوب بود این :)))))

من تاحالا مشت نخوردم ولی تااا دلت بخواد توپ تو صورتم خورده :|
اصن دماغ کلا عضو اضافی ایه همش خودشو در مقابل توپ و مشت و دیوار و همه چی خلاصه:| قرار میده
شِــیدا:
دماغ؛ تازه طراحی صنعتیش هم خیلی غیر اصولی بوده. مثلا اگه رو پیشونی بود، میتونستیم با خیال راحت پتو رو بکشیم رو چشامون

واسه کانال؛ اشکالی نداره. ما کلا توی زندگی ناکام بودیم، اینم روش :))
27 September 16 ، 12:29 نومبکو استرلینگ
عه منم از همینا یه بار مدرسه داد بهم ولی ماشین حسابه کار نمی کرد، فقط همینجوری رنگشو میشد عوض کرد که من بازش کردم و در نتیجه کلا خراب شد :))

شِــیدا:
چک کردی ببینی باتری داره یا نه؟ :))
در کل خیلی چیز ‌پیچیده و شگفت‌انگیزناکی بود(هنوزم هس :!)
28 September 16 ، 16:37 نومبکو استرلینگ
یادم نیس چه چیزایی شو چک کردم =) فقط یادمه آخرش به یه حالتِ what did I just do-وارِ شدیدی رسیدم :)) 
ها خیلی خفنه /m\
شِــیدا:
رحیم داداشته؟ یا پسر عموته؟
29 September 16 ، 07:50 نومبکو استرلینگ
هو ایز رحیم؟ 

شِــیدا:
rahim sterling
کوچیکتر از منه. یه زن 27 ساله داشت قبلا. بعد با یه دختر 22 ساله انگار ازدواج کرد و حالا هم یه دختر 4 ساله داره و درآمد هفتگیش بیشتر از کل دارایی های بابای منه
02 October 16 ، 17:22 نومبکو
برادر و اینا که نیست ولی انگار بد نیس بشه :/
شِــیدا:
:))
اون حیلت گندو چیکار کردی؟ بالاخره تو مکتب جلوس کردی یا نه؟
03 October 16 ، 13:33 نومبکو
حیلتا که کلا گندن ولی دارم سعی میکنم فقط تو بلاگ بنویسم =) هر ازگاهی هم میرم بلاگفا ولی :دی 
شِــیدا:
فقط آروم برو که تصادف نکنی. لباس گرم هم یادت نره٬ هوا داره سرد میشه

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی