خودگویی با میکروفون

شیدا راعی

آری، بدون تردید من تنها مسافری بیش نیستم. زائری بر روی زمین. آیا شما بیش از این هستید؟
گوته- ورتر

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 23 December 21 ، 23:21
مرحوم شیدا راعی ..


روزی معشوقه‌ای خواهم داشت به نام خوزه ماریا آخوندی‌نژاد.
با قدی بلند، گیسوانی سیاه و چشمانی قهوه‌ای.
اهل شیلی، مسلط به زبان‌های عربی، اردو و اسپانیولی.
 و به سبب مانع زبان، هرگز هیچ یک از حرف‌های هم را نخواهیم فهمید. با هم عکسی یادگاری خواهیم گرفت، در کنار بنایی معروف و باستانی، بدون اینکه هیچ کدام‌مان لبخندی بر لب داشته باشیم. و پس از آن برای همیشه با یکدیگر خداحافظی خواهیم کرد. از آن پس می‌توانم هر بار با نشان دادن آن عکس به دیگران، به خصوص زن‌ها، داستان متفاوتی بسازم و تحویلشان بدهم. تنها برای اینکه آن‌ها را سخت تحت تأثیر قرار بدهم، توجهشان را جلب کنم تا با آن‌ها وارد رابطه‌ای عاشقانه شوم و بتوانم با ایشان عکسی یادگاری بگیرم، در کنار بنایی شناخته‌شده و تاریخی. و بلافاصله بعد از آن، از یکدیگر برای همیشه خداحافظی خواهیم کرد. و من می‌توانم هر بار با نشان دادن آن عکس به دیگران، و به خصوص زن‌ها، داستان‌های متفاوتی بسازم و برایشان تعریف کنم. صرفا برای اینکه آن‌ها را تحت تأثیر قرار بدهم. تا با آن‌ها وارد رابطه‌ای عاشقانه شوم و بتوانم با ایشان عکسی یادگاری بگیرم و خیلی زود برای همیشه از ایشان خداحافظی کنم تا داستانی تازه داشته باشم و عکسی جدید برای تحت تاثیر قرار دادن زنی دیگر، به قصد آلوده کردن او به عشق، و بعد عکسی یادگاری و بعد داستانی دیگر و بعد زنی دیگر و بعدتر عشقی دیگر‌. این جست‌و‌جوی عاشقانه‌ و دیوانه‌وار ادامه خواهد یافت تا زمانی که همه چیز به رقصی ابدی واداشته شود. چه خیالات بلندی، خوزه ماریا آخوندی‌نژاد، اهل شیلی، مسلط به زبان‌های اردو، عربی و اسپانیولی، بعد داستان‌ها و عکس‌ها و بناها، خداحافظی‌ها، اشک‌ها و آه‌ها، داستان‌ها. 
 باز دارم سرم را می‌بینم که به شکل یک کعبه‌‌ی سیاه و سنگین شده، خیس، زیر بارش‌های طوفانی، غرش‌های آسمانی. گاهی زیر دوش، رگ‌های سبزِ کف دست‌هایم را می‌بینم که نگاهم می‌کنند. و این دیدن‌ها برای زندگی کردن خوب نیست. از همه بدتر آن که آدم به دیدن‌شان معتاد می‌شود، می‌خواهد بیشتر و بیشتر از این جور چیزها ببیند و به قدری همه چیز جدید خواهد بود، که همه‌ی زندگی صرف دیدن می‌شود. این جور مواقع «زندگی» و همه‌ی ابعادش برایم تبدیل به چیزی چندش می‌شود که دستم را چسبناک کرده و من به طرز ناراحت‌کننده‌ای درگیر وسواسی ذهنی می‌شوم تا این آلودگی را هر چه زودتر از روی دست‌هایم پاک کنم. مدام دوش می‌گیرم و رگ‌های کف دستم را تمیز می‌کنم. رنه مارگریت گفته بود «هر آنچه می‌بینیم چیز‌های دیگری را پنهان می‌کند» خوزه ماریا آخوندی نژاد گفته بود «سلام، مسیر کعبه از کدام طرف است؟» نوح گفته بود «همه سوار شوید، طوفان نزدیک است». و من اینجا نشسته‌ام با ناخن‌هایم کعبه را خراش می‌دهم. وقتی این‌‌ها را می‌نویسم، چیزی سایکوتیک در درونم در حال رخ دادن است. تلو تلو دور کعبه راه می‌روم، گاهی گریه‌‌ام می‌گیرد، گاهی همزمان با گریه می‌خندم، گاهی شک می‌کنم که نکند همه‌ی این‌ها خیالات خودم باشد، ولی حرف زدن رگ‌های کف دستم را که می‌بینم، همه چیز باورم می‌شود. دور تا دور کعبه می‌رقصم، بدون سر، بدون دست، آسمان به شدت در حال باریدن، همه باید سوار کشتی شده باشند، نوح با نوچه‌هایش قرار است حیات را در این سیاره حفظ کنند‌.
خیلی زود آب‌های خروشان کعبه را در خود می‌بلعند و من که همه‌ی این داستان‌ها را ساختگی و دروغ می‌پنداشتم، از شدت ترس، کعبه را چنگ می‌زنم. جریان‌های سهمگین و خروشان کعبه‌ را از جا بلند می‌کنند. جهان در حال رقصیدن است، تکه‌های متلاشی‌شده‌ی کشتی نوح هم هستند، و بعد از طوفان، چمدان‌هایی پر از عکس که بر روی آب، معشوقه‌هایی فراموش‌شده، رگ‌هایی سبز، که حرف می‌زنند، خوزه‌ ماریا آخوندی نژاد، و من که مدت‌هاست سرم را گم کرده‌ام.

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 18 December 21 ، 22:33
مرحوم شیدا راعی ..
۳ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 20 November 21 ، 05:04
مرحوم شیدا راعی ..
۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 17 August 21 ، 11:04
مرحوم شیدا راعی ..

به نام خداوندی که اسمورودینکا را آفرید

۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۱ 30 July 21 ، 23:30
مرحوم شیدا راعی ..
۲ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 18 June 21 ، 00:58
مرحوم شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۵ مخالفین ۱ 30 May 21 ، 10:15
مرحوم شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۹ مخالفین ۱ 01 May 21 ، 14:58
مرحوم شیدا راعی ..

 خدا در زندگی آدمیزاد نقش خیلی مهمی دارد. عده‌ای از مردم می‌گویند به او باور دارند و عده‌ای دیگر خود را خداناباور می‌دانند. شیطان اینجاست و هر گاه که لب‌های کسی به چنین مزخرفات ساده‌لوحانه‌ای یعنی همان «باور دارم‌ها» یا «باور ندارم‌ها» در مورد خدا باز می‌شود، قاه‌قاه می‌زند زیر خنده و می‌گوید «عجب کودن‌هایی پیدا می‌شوند». گاه‌به‌گاه همراه با قاه‌قاه دستش را می‌برد توی شلوارش و خیلی خشن چیزی را می‌خاراند. همینطور که انگشتش را بو می‌کند، می‌پرسم انحراف جنسی یا مشکل خاصی دارد که اینطور مدام خشتکش را می‌خاراند؟ می‌گوید که فتیش خاصی به کودن‌ها دارد و دوباره قاه‌قاه می‌زند زیر خنده. می‌گویم اینکه انقدر درگیر کودن‌ها و مسخره‌کردنشان است نشان می‌دهد که خودش یک مشکلی دارد. تعارضی مثلا در رابطه با خدا یا کودن بودن. هر چند به نظر می‌رسد دیگر به حرف‌هایم گوش نمی‌دهد، ولی می‌گویم؛ اصلاً این کارها به چه درد می‌خورد خرِ خدا؟ بگذار سرشان در آخورشان گرم باشد. آخر آدمیزاد موجود بدبختیست. نگاه نکن که مریخ را فتح کرده‌‌ و ماتحت خر را دارد پاره می‌کند. پیش خودش آدم بدبختیست، وقتی تنهاست و زندگی‌اش را لخت و عور می‌بیند، فوق‌العاده بیچاره‌ است. همه جا را هم که فتح کند، باز موجود بدبختیست. خود من از همه‌شان بدبخت‌تر. اگر من هم آخوری داشتم، حالا در این اتاق تاریک این دریوری‌ها را به هم نمی‌بافتم. آخور برای آدمیزاد حیاتی‌ست، زیاد فرقی ندارد که عنوانش خداباوری یا خداناباوری، دین یا ساینس، ثروت، معنویت یا اخلاق باشد. احساس می‌کنم باید این‌ها را بنویسم، به خصوص که شیطان هم دیگر به حرف‌هایم گوش نمی‌کند و فقط به روبه‌رو خیره شده است. قلم را در دست می‌گیرم و در بالای صفحه می‌نویسم:

یگانه پند من به تو این است که بهر خود، آخوری بجوی ای انسان، به آن خو بگیر و گذران عمر خود را شتاب ببخش. صاحب فرزندان یا عناوینی شو و با مشغول کردن خود به آن‌ها، عمر خود را شتاب بخش. همواره نیمه‌ی پر لیوان را بنگر وگرنه چشمت به نیمه‌‌ی خالی وجودت خواهد افتاد. هرگز سر از آخورت بیرون مبر. وگرنه از دیدن تنوع و انبوه آخورها سرسام خواهی گرفت، دیوانه خواهی شد. دیگر نخواهی توانست عمر خود را شتاب ببخشی. و از آن پس بی‌آخور خواهی بود. فرزند یا عنوانی نخواهی داشت و آنگاه بدون این‌ها چگونه هویتی شایسته و تسلی‌بخش برای خود تعریف خواهی کرد؟ و با رسیدن به میانه‌ی عمر، انگیزه‌ی چندانی برای تماشای ماتحت هم‌نوعانت، که تا سینه در آخورهاشان مشغول گذران عمر هستند، نخواهی داشت. و اینگونه است که دچار مالیخولیا خواهی شد نقطه.

قلم را می‌گذارم بین دفتر و تکیه می‌دهم به صندلی. البته که این‌ها همه حرف مفت است. خیلی ساده برایت بگویم. این‌هایی که گفتم برای این بود که ترسیده‌ا‌م. شیطان هم ترسیده است، به جز مواقع کوتاهی که قاه‌قاه‌های شیداگونه سر می‌دهد، اکثر ساعات را به نقطه‌ی نامعلومی خیره می‌شود و ناگهان می‌زند زیر گریه و اگر احیاناً نمی‌دانی برایت بگویم که دیدن هق‌هق شیطان و تکان خوردن شانه‌هایش خیلی ترسناک‌تر از دیدن قاه‌قاه خنده‌هایش است. دلیل ترسیدنم اما فقط این نیست. مدتی‌ست شب‌ها وسط خواب ناز، کسی بیدارم می‌کند. یک پیرزنِ نه چندان ناز که قبلا هم زیاد دیده بودمش، منتهی فقط در خواب‌هایم. اما حالا اوست که در واقعیت، هر شب بالای سرم می‌ایستد و بدون لباس و حجاب و حیا که نشانه‌ی تمدن بشریت است، به اندام تناسلی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید؛ بخورش کسکش.
با صدای کلفت مردانه‌ای هم این حرف‌های شنیع را می‌زند. دیشب خیلی تلاش کردم و منتظر ماندم که بیدار شوم. ولی این انتظار چیزی جز تکرار آمرانه‌ی پیرزن نصیبم نکرد. باورم شد که این عین بیداریست. دوباره تکرار کرد؛ بخورش کسکش. و من مثل هر شب خواستم از تخت بیرون بروم، خودم را به در رساندم، اما پایم به لبه‌ی میز گیر کرد و زمین خوردم. سر که بالا بردم، دوباره روی تخت دراز به دراز بودم و ملکه‌ی جهنم همچنان با صلابت بالای سرم به آن عضو فریبنده‌اش اشاره می‌کرد و می‌گفت؛ می‌خوری یا نه، کسکش؟
دوباره از تخت بیرون پریدم و به تاخت به سمت در... نگاه انداختم که این بار پایم به چیزی گیر نکند. اما همین که خواستم جلوی پایم را بپایم، دوباره روی تخت بودم و ملکه با همان صلابت، کمی عصبانی‌تر البته، بالای سرم. این بار فقط گفت؛ کسکش. 
فهمیدم که چاره‌ای نیست و این بود که زدم زیر گریه. همیشه وقتی در زندگی چاره‌ای نداشته‌ام، زده‌ام زیر گریه. بعد همانطور گریان، فروافتادگی دستگاه تناسلی ملکه را برانداز کرده‌ و در نهایت خودم را تسلیمِ تقدیرِ شوم و شُل و وِل رو‌به‌رویم کردم. خواستم به دستور ملکه تن بدهم که ناگهان درهای دوزخ که در واقع میان پاهای ملکه بود، باز شد و آتش که نه، آب گرمی همه‌ی تنم را گرم کرد. با وحشت از خواب بیدار شدم و فهمیدم که باز خودم را خیس کرده‌ام. و این برنامه‌ی هر شبم است. شاشیدن در بستر به همراه کابوس ملکه‌ی جهنم که چندان هم شبیه رویا نیست. یعنی رویا باید کمی محو و شیری‌رنگ باشد. مثل رگه‌های ابری که در آسمان آبیِ واقعیت میل به محو شدن دارد، ماهیتی شناور و رو به زوال. اما این اتفاق تکراری، زیادی واضح و دقیق است. به خصوص که هر بار تغییراتی که حین کابوس پیرزن رخ می‌دهد، در اتاقم قابل مشاهده‌ است. مثلاً حالا پتویم جلوی در افتاده، گویی کسی با آن به سمت در دویده و بعد دوباره روی تخت بازگردانده شده‌ است. پیشانی‌ام هم ضرب دیده‌است. عناصر رویا نمی‌توانند پیشانی آدم را بکوبند. یعنی رویا نمی‌تواند اینطوری باشد. همین بود که گفتم خیلی ترسیده‌ام. به همین دلیل باید شِکوه‌ای در مذمت و تحقیر زندگی آدمیانی که درگیر چنین مسائلی نیستند، می‌نوشتم. آخر آدمیزاد موجود بیچاره‌ایست. چاره‌ای جز حرف زدن ندارد. جز اینکه بگوید به خدا باور دارد یا باور ندارد.
 پناه می‌برم به خدا و غیر خدا از شر مالیخولیا. 

۰ comment موافقین ۳ مخالفین ۱ 16 March 21 ، 09:20
مرحوم شیدا راعی ..

کارل اس پیرسن: ممکن است تجربه‌ی عمده‌ی ما از Soul منفی و به شکل این احساس باشد که چیزی در زندگی‌مان کم است. از آنجا که جامعه‌ی ما منکر Soul است، بیشتر ما وقتی آن را تجربه می‌کنیم که دچار تَرکی بشویم. لحظاتی پیش می‌آیند که در «آستانه» قرار می‌گیریم. لحظاتی که هویتی را فروریخته‌ایم، اما هنوز به هویت بعدی دست نیافته‌ایم. 

این‌‌ها درست همان لحظاتی هستند که با احتمال و اطمینان بیشتری آرزوی ارتباط با عاملی متعالی را داریم. 
بیش‌ترِ ما Initiation خود را آگاهانه انتخاب نمی‌کنیم. به نظر می‌رسد این مرحله خود‌به‌خود‌ روی می‌دهد و اغلب تکان‌دهنده‌ است. در واقع همه‌ی ما همواره در فضای مقدس قرار داریم اما معمولاً باید با تکانی از شیوه‌ی متعارف نگرش خود بیرون رانده شویم تا این نکته را بفهمیم یا حس کنیم. شاید با رنج، درد، شکست یا از دست دادنی ناگهانی تکان بخورید و دچار سردرگمی شوید. شاید تجربه‌ای مانند پیش‌آگاهی، خروج از بدن یا Lucid dream درباره‌‌ی وجودی معنوی داشته باشید که با نگرش متعارف از جهان توضیح‌پذیر نباشد. برخی آدم‌ها از طریق نشئه‌ی حاصل از مواد مخدر و بعضی از طریق بیماری روانی، Initiation را تجربه می‌کنند. Initiation آنگاه رخ می‌دهد که آن قدر پرت شده باشیم که در جست‌و‌جوی معنا در لایه‌ای ژرف‌تر برآییم. ماندن در گیجی و سردرگمی و حس کردن ناتوانی و سرخوردگی خود، به ما کمک می‌کند تا در برابر چنین لحظاتی از روشن‌بینیِ ناگهانی، گشوده باشیم. 

شیدا راعی اضافه می‌کنه:
شاید پوچی یعنی حس کردن یا ادراک فضایِ خالیِ درون. پوچی یعنی دیدن اینکه داستان زندگی اون طوری که «باید» نیست، یه جاهایی ایرادات اساسی وجود داره و زندگی خیلی اوقات به زیستنش نمی‌ارزه. کارول اس پیرسن داره در مورد تجربه‌‌های خاصی که از جنس «از دست دادن» و «شکستن‌های اساسی» هستند حرف می‌زنه، چیزهایی که ادامه‌ی زندگی رو ناممکن یا بی‌معنی می‌کنه. می‌گه همین تجربه‌هاست که باعث می‌شن ما این پوچی رو با تمام وجود بفهمیم. دیدن این فضای تهی مصادفه با رنج، ولی نباید با مزخرفات پرش کرد. نباید به «همینه که هست» عادت کرد. نباید به مسکِن‌های بی‌خاصیت پناه برد. نباید با «امید» جبرانش کرد. اکهارت تله می‌گه این رنج می‌تونه انگیزه‌ی رفتن به اعماق رو به ما پیشکش کنه. پس این رنج یک امکانه و احساس پوچی، یک موهبت. من می‌گم کسی که پوچی رو نمی‌بینه، یا انکارش می‌کنه، اگر قدیس نباشه، پس به احتمال زیاد یک احمقه. و شاید احمق‌تر از کسی که منکر پوچیه، کسیه که این پوچی رو آخر خط و حقیقت نهایی در نظر می‌گیره. شاید.

 


 پست شهردار مغرور حدودا ۵ سال پیش نوشته شده. امروز که به محتواش نگاه می‌کنم، تغییر خاصی توی زندگیم نمی‌بینم. کمی مکث می‌کنم. واقعاً تغییری نمی‌بینم؟ کمی مکث می‌کنم. آدمیزاد نمی‌تونه خودش تغییرات پیوسته و عمیق خودش رو ببینه، مگر اینکه مستنداتی برای استناد در این رابطه موجود باشه. کمی مکث می‌کنم. هست مستندات؟ نمی‌دونم. آدمیزاد معمولاً نمی‌دونه. و دونستنِ این ندونستن، همیشه اذیت می‌کنه. به همین دلیله که آدمیزاد معمولاً انکارش می‌کنه. نادیده می‌گیره که چیز زیادی نمی‌دونه.

توصیف دقیقِ درونیات از طریق نوشتن، به آدمیزاد تاریخیت می‌ده. بهش نشون می‌ده که ۵ سال پیش چه چیزهایی رو نمی‌دونسته. و حالا بعد از پنج سال، همچنان نمی‌دونه. و اینکه شاید تنها پیشرفتش این بوده که امروز بهتر و دقیق‌تر می‌دونه که کجاها رو نمی‌دونه. چیزهای غیرقابل هضمی که تجربه کرده رو به وسیله‌ی چیزهای جدیدی که یاد می‌گیره، برای خودش تفسیر می‌کنه. و یه چیزهایی رو تغییر می‌ده. مثلاً این بار به جای شهردار مغرور، می‌نویسه شهردار ریقو. 

صدای این نوشته: کلیک

۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۱ 10 February 21 ، 23:28
مرحوم شیدا راعی ..

برادر من آشپز قهاریه، حداقل از نظر خودش، زنش و خانواده‌ی زنش. ولی ما چون خودمون بزرگش کردیم، می‌دونیم که صرفاً کسخله و علاقه‌ای هم به غذاهاش نداریم. از غذاهای ترکی و آسیای شرقی الهام می‌گیره، همه چیزو با هم قاطی می‌کنه و تنوعات جدیدی خلق می‌کنه. قاعدتاً همچین کسی باید عاشق غذا و خوردن باشه. همچنین گزینه‌ی خیلی خوبیه برای رستوران رفتن یا انتخاب غذای بیرون، چون خیلی خوب می‌دونه که کجاها غذای سنتی‌ خوبی داره، کجاها فست‌فودش خوبه یا کجاها کوفت و زهر مار فوق‌العاده‌ای داره. 
من تقریباً نقطه‌ی مقابل برادرم هستم. بی‌معنی ‌ترین اتفاق واسه‌م اینه که یه Menu بذارن جلوم و بگن انتخاب کن. چون واقعاً واسه‌م فرقی نمی‌کنه و به احتمال ۹۶,۳ درصد لذت خاصی از هیچ کدومش نمی‌برم. و این که برای یه سری گزینه‌ی علی‌السویه، امکان انتخاب وجود داشته باشه، پدیده‌ی حوصله‌سربر و طعنه‌آمیزیه. طبیعتاً اسم غذاها یا رستوران‌ها هم توی ذهنم نمی‌مونه. مثلاً برای تشخیص پاستا و اسپاگتی از هم، باید کلی فکر کنم تا تازه بتونم بگم پاستا اون ماکارانی نازکاست و اسپاگتی اون ماکارانی کلفتا. خیلی وقت‌ها طعم‌ها به نظرم زیادی و غیرقابل تحمل می‌رسند، مثلاً من نمی‌فهمم چطور شیرینیِ نوشابه و دلستر حال آدما رو به هم نمی‌زنه. البته که موضوع خاصی نیست، چون دیگران هم نمی‌فهمند چرا من ترجیحم اینه که یک سوم لیوان رو آب و یخ بریزم و دو سوم باقی مونده رو با اون مایع شیرین پر کنم. گاهی به این اختلاف سلیقه، تفاوت‌های فردی‌ گفته می‌شه. عنوانی که آدم‌ها در حوزه‌های مهم‌تر مثل علایق جنسی، شغلی یا حتی عشقی، ازش برای فکر نکردن یا فرار از فکر کردن در مورد علت تمایلات مهم‌تر خودشون استفاده می‌کنند. 
شاید تا اینجا با توصیفاتی که از خودم کردم، پیش خودتون اینطور قضاوت کرده باشید که همچین آدمی نمی‌تونه چیز خاصی از آشپزی سر در بیاره. و من فکر نمی‌کنم نیاز به یادآوری باشه که «قضاوت کار خوبی نیست». پس لطفاً در مورد من قضاوت اشتباه نکنید. اتفاقاً من برای خوراک و غذا یه شعار خاص دارم:

Low fat 
Low sugar
La ilaha illallah

 همچنین یکی از معیارهای انتخاب همسر آینده برای من شرطِ آشپزی بلد نبودنه. اصلاً معتقدم که زن اگه واقعا زنه، باید ناخن‌هاش به قدری بلند باشه که نتونه با دست‌هاش هیچ غلطی بکنه (یه جور معلولیت خودخواسته و خفیف) و در عوض یه کُلفَت باشه که کارهای روزمره‌ش رو انجام بده. در واقع رابطه‌ی من با اسمورودینکا هم برهمین اساس قوت گرفت. اینطوری که من هی بهش می‌گفتم «خودم نوکرتم» و اون می‌گفت «خفه شو، تو هیچ کاری بلد نیستی» و همین جریحه‌دار شدن احساسات، موجبات ورود من به هنر آشپزی رو فراهم کرد و حالا یکی دو ساله که پختن تخصصیِ تخم‌مرغ رو با رویکرد اکسپریمنتال شروع کردم. تخم‌مرغِ خالی برای اینکه خوش‌طعم بشه، باید توی تابه‌ی روحی پَزیده بشه و اگر مثل ما توی خونه‌تون روح، عشق و تابه‌ی روحی ندارید، باید تخم‌مرغ رو با یه چیزی قاطی کنید که قابل تحمل بشه، یعنی همون کاری که با زندگی بدون روح و عشق‌ خودمون انجام می‌دیم. شخصاً اول از همه از ترکیب خلاقانه‌ی تخم‌مرغ و سوسیس استفاده کردم و روش هم یه کم پنیر موزارلا (همون پنیر پیتزا) می‌ریختم. اما خیلی زود حالم ازش به هم خورد. بعد از اون فهمیدم یه چیزایی هست به نام ادویه که به غذا طعم و رنگ و بو می‌ده‌. یه مدت با سوسیس و تخم‌مرغ و ادویه ادامه دادم اما بعد از چند روز، باز حالم ازش به هم خورد و فهمیدم ما دو تا از اولش هم به درد هم نمی‌خوردیم، چرا که اصلاً هیچ تناسبی از نظر خانوادگی و فرهنگی نداشتیم. بعد از اون کشف کردم که اگه با همین ترکیب، به جای سوسیس از ناگت مرغ استفاده کنم، خیلی بهتره. گاهی هم از نودل مرغ استفاده می‌کردم و این رابطه رو تا یکی دو ماه ادامه دادم اما نمی‌دونم چی شد که حالم از این یکی هم به هم خورد، با اینکه این بار از همه نظر به هم می‌اومدیم. انتخاب بعدی، تخم‌مرغ و تن ماهی بود که بد گهی بود، انقدر افتضاح که حتی نمی‌تونم در موردش حرف بزنم. 
بعد از اون به طور کلی با تخم‌مرغ کات کردم و طی چندماه توی هیچ رابطه‌‌ای نبودم، تلاش کردم از تنهایی خودم بیشتر لذت ببرم، مطالعه کنم تا باشعور و باسواد بشم، گل‌های باغچه رو آب می‌دادم، مدل موهام رو عوض کردم و هر روز هم ناخنامو لاک می‌زدم. تا همین چند روز پیش که با تخم‌مرغِ آب‌پز آشنا شدم. 

در ادامه‌ی مطلب یا Continue 👇 رسپی تخم‌مرغ آب‌پز رو واسه‌تون می‌نویسم. بازم اگه سؤالی بود، دایرکت بدید. ممنون از توجه‌تون.

۳ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 09 February 21 ، 08:38
مرحوم شیدا راعی ..
۱ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 04 February 21 ، 20:14
مرحوم شیدا راعی ..
۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 20 January 21 ، 16:21
مرحوم شیدا راعی ..
۱ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 09 January 21 ، 19:55
مرحوم شیدا راعی ..

هوی اسمورودینکا، 
یک ساعت اخیر را مشغول ور رفتن به این گوشی طبی بوده‌ام. همه‌ی اعضا و جوارحم را مورد شنود قرار داده‌ام، حتی آنجایم را که البته صدایی نداشت. در واقع بیشترین صداها مخصوص قلب و ناحیه‌ی شکم بود. و در این مدت، من تماماً به صدای بدن تو فکر می‌کردم. به ریتم ضربان‌های قلبت و تغییر این ریتم با جابه‌جا کردن گوشی به نواحی مختلف قلب. و این خیالِ صدای قلب تو، دنیای ورودِ من به نحوه‌ی کارکرد عمومی بدن تو بود. هیچوقت کنجکاوی خاصی در مورد نحوه‌ی کارکرد بدن انسان نداشته‌ام، اما وقتی این کنجکاوی معطوف به چگونگی کارکرد بدن تو بشود، ماجرا به کلی متفاوت است. 
قبل‌تر در مورد زیبایی‌ات نوشته بودم: 
هر عنصری از زیبایی، برای من نمادی از توست که کمال زیبایی هستی. چرا که معیارهای زیباییِ من براساسِ چگونگیِ تو شکل گرفته. احتمالاً وقتی پیر شوی، پیرزن‌ها زیباترین عناصر عالم خواهند بود‌. وقتی به خاک بپیوندی، زمین. که یعنی تو از مقایسه با متر و معیاری بیرونی صاحب عنوان «زیباترین» نشده‌ای. بلکه خود به معیاری برای مفهوم زیبایی بدل شده‌ای و از این طریق در ذهن من -و قطعاً فقط من- زیباترین هستی. و این تنها یکی از شگفت‌انگیزترین پیامدهای عشق است. 

اینبار اما نحوه‌ی کارکرد زیستی بدن تو بود که برای ذهن من به پدیده‌ای خاص بدل شد، مشخصاً چون من نسبت به تو و هر آن چه که مربوط به توست، احساس ویژه‌ای دارم. پس اگر چه صدای قلب به معنای عمومی آن، چندان قابل توجه نیست، اما صدای قلبی که در خدمت زیست تو و در راستای هستی تو باشد، تبدیل به پدیده‌ای خاص و جذاب می‌شود. من در مورد نحوه‌ی تنفس یا حتی چگونگی بلع و هضم و دفع غذا هیچ کنجکاوی یا علاقه‌ای ندارم‌. اما اگر این‌ فرایندها معطوف به تو باشد، از آنِ تو باشد، بی‌نهایت علاقه‌مند دانستن‌شان خواهم بود. ساختار عضلات معده، قلب، انگشت‌ها و پیچیدگی شبکه‌ی عصبی و عروقی تن تو، معنای این کلمات خنثی را برایم تغییر می‌دهد. مشخصاً فقط برای من و یا هر آن دیگری که اینگونه دیوانه‌وار عاشق تو باشد. 
و این‌ها توصیفاتی رمانتیک نیست، به همین دلیل برای مثال آوردن از نحوه‌ی بلع و هضم و دفع غذا در بدن (که هرگز یادآور تصاویر رمانتیک نیست) استفاده می‌کنم. شگفت‌‌انگیز است که چطور این توجه در من با این وسعت نسبت به تو انگیخته شده و کنجکاوی این روزهایم این است که تغییرات آن در طول زمان چگونه خواهد بود؟ چقدر زمان می‌خواهد که کنجکاوی در مورد نحوه‌ی بلع و هضم و دفع دستگاه گوارش تو مثل دستگاه گوارش دیگران برایم حالتی تهوع‌آور و چندش پیدا کند؟ آیا مشمول فرسایش زمان خواهی بود؟ حتماً خواهی بود، چون زیست تو به همین زمین و ماده پیوند خورده است. همانطور که فنا سرنوشت هر وجود زمان‌مندیست. و این غم‌انگیزترین داستانی‌ست که با آن روبه‌رو بوده‌ام، از همه بدتر اینکه خودم هم در این داستان حضور داشته‌ام. نباید از عشق انتظار شعور داشت، عاشق در خوشبینانه‌ترین حالت، موجودی کور و کر است که تنها معشوق را می‌بیند. به همین دلیل از میان این همه اتفاق در هستی و تاریخ بشر، جاودانه نبودن حیاتش در دنیای قشنگ نو را غم‌انگیزترین داستان می‌داند. التماس کردن به لحظه‌ها برای نرفتن و تداوم همیشگی حضور در این دنیای قشنگ نو راه به جایی نمی‌برد. و برای من چاره‌ی پوچی نمی‌ماند جز نوشتن این لحظه‌ها‌.  

 


Brad Mehldau- Exit music

۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 January 21 ، 17:45
مرحوم شیدا راعی ..
۰ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 01 January 21 ، 08:00
مرحوم شیدا راعی ..
۸ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 24 December 20 ، 20:30
مرحوم شیدا راعی ..

طفولیت من از ۷ سالگی تا ۱۵ سالگی توی یه مجموعه آپارتمان گذشت که محیط بزرگ و خوبی برای بازی داشت. ۷ - ۸ تا ساختمان بود توی اون محوطه و من حداقل ۱۰ تا دوست هم‌سن داشتم و حدود ۱۰ تا دوست با اختلاف یکی دو سال. تا یه سنی، حتی دخترها هم بهمون ملحق می‌شدند، ولی با ورود به دنیای بلوغ و ممه‌درآوردن، همچنین افزایشِ اختلاف در توان فیزیکی‌مون، دیگه از ما جدا شدند. این جمعیت باعث می‌شد که ما همیشه فرصت بازی کردن رو داشته باشیم. بازی‌های گروهی که کمتر کسی از هم‌نسل‌ها و هم‌شهری‌های من با این کیفیت می‌تونست تجربه کنه. گرگی قلعه‌ای، فوتبال، آقای گل، اسکیت، دوچرخه، استخر، رابط (که بازی بی‌نهایت جذابی بود) و زو (شبیه به کبدی) و هزارتا فعالیت دیگه از جمله کارت‌بازی که خودش شامل بازی‌های مختلفی می‌شد، هفت‌سنگ و لی‌لی و غیره‌. امروز اتفاقی از طریق تگ‌های عکس یکی از دوستان مدرسه، وارد صفحه‌ی یه پسرِ بور و ریقو شدم و داشتم بلافاصله ازش خارج می‌شدم که یهو یه چراغ بالای سرم روشن شد. دوباره عکس‌هاش رو مرور کردم و فهمیدم که عه، این ممد باقره‌. 
 توی بچگی هم یه پسر لاغرِ بور و ریقو بود. فوتبالش هم خوب بود اما مهم‌ترین ویژگی ممدباقر باباش بود! ذهن من اگر بخواد چهره‌ی چنگیزخان مغول رو تصویر کنه، چیزی شبیه به بابای ممدباقر رو می‌سازه. پدری با قد و قواره‌ی نه چندان بلند، صورتی همیشه اصلاح کرده و برافروخته، که همیشه قرمز به نظر می‌رسید، ابروها و چشم‌هایی که حتی وقتی می‌خندید هم به نظر عصبانی و ترسناک می‌رسید. نمی‌دونم به خاطر حالت چهره‌ش بود یا چون عصبانی شدن‌هاش تماشایی بود، این حالت عصبانیش توی ذهنم حک شده. اتفاق عجیب و در عین حال معمولی این بود که به هر بهونه‌ای، ممد باقر از باباش کتک می‌خورد. اصلاً پسر بدی نبود، همیشه مرتب و تر و تمیز بود و برعکس من بی‌خبر از مجموعه خارج نمی‌شد و همیشه سروقت می‌رفت خونه، ولی مدام کتک می‌خورد، حتی گاهی با کمربند. 
برای وصف مسخره‌بودن دلایل کتک خوردنش فقط به بازگویی یک خاطره بسنده می‌کنم. یه بار توپ‌مون افتاده بود توی اُپتیک که دیوار به دیوار مجموعه‌ی شهرک ما بود. اپتیک یه کم حالت امنیتی داشت به این معنی که روی دیوارهاش سیم‌خاردار بود و با دوربین نظارت می‌شد. من رفته بودم لبه‌ی دیوار تا به یکی که رد می‌شه (معمولاً سربازها) بگم توپ‌مون رو بندازه این طرف دیوار، که کارِ نسبتاً معمولی محسوب می‌شد واسه ما. ولی برعکس معمول، هیچکس رد نشده بود یا محل نذاشته بود و آویزون شدن ما به دیوار کمی طولانی شده بود. چند دقیقه‌ی بعد یه جیپ و دو تا نظامی اومده بودند توی مجموعه تا ببینند کی رفته روی لبه‌ی دیوار. بابای ممدباقر هم از دور دیده بود که یه جیپ اومده و دوان‌دوان اومده بود به سمت ما و ممد باقر رو تا خودِ خونه‌شون زده بود. بی اینکه کاری کرده باشه. 
همیشه این معما واسه‌مون وجود داشت که آیا بابای ممدباقر موجیه؟ مریضه؟ یا که چی؟ چون خیلی وقت‌ها مهربون به نظر می‌رسید. با بقیه‌ی بچه‌ها و آدم‌ها آروم بود، می‌گفت و می‌خندید. البته که ما بچه‌ها همه ازش می‌ترسیدیم. یکی دیگه از سؤال‌هام این بود که ممد باقر حالا کجاست و چه شکلی شده؟ کسی که این همه بی‌دلیل کتک‌ می‌خورد، توی نسلی که کتک خوردن رو منسوخ‌شده می‌دید، الان چطوریه؟ 
توی عکس‌هاش که مثل قبل خندان و بشاش بود، بور و لاغر و ریقو. 

۹ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 12 December 20 ، 00:27
مرحوم شیدا راعی ..
۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 10 December 20 ، 18:49
مرحوم شیدا راعی ..

پارسال یا پیارسال بود که تصمیم گرفته بودم برای نیل به منزل، از وسیله‌ی نقلیه‌ی پیاده‌روی استفاده کنم و از اونجا که راه (دو ساعت پیاده‌روی) طولانی‌تر از اون بود که استفاده از چنین وسیله‌ای رو منطقی جلوه بده، به شنیدن پادکست رو آورده بودم و خسته و به گا از این تصمیم انقلابی، در یک ایستگاهِ بوس (وقتی اون کوچیکا مینی‌بوسه، پس این بزرگا می‌شه بوس) لَختی جلوس کردم، هم به سبب رفع خستگی و هم از این جهت که اگر بوس اومد، ازش کام بگیرم و ادامه‌ی راه رو با این وسیله‌ی نقلیه‌ی سکسی طی طریق کنم. 
به ناگاه ندایی از پشت سر نوا سر داد و رو که برگردوندم به سمت پیاد‌ه‌رو، آقایی رو دیدم طاس با موها و محاسن سپید، روی ویلچیر. و خانمی چادری که ازش دور می‌شد، گویی خودش تا این نقطه آقا رو مشایعت کرده بوده‌. آقا از من خواستند که کمک‌شون کنم و لَختی با ایشون هم‌مسیر بشم. مسیر درخواستی ایشون عکس مسیر حرکت من بود با این حال از سر بزرگواری و نیک‌سیرتی و پاک‌سرشتی و دیگر خصایص نیکوی خودم از جمله روحیه‌ی ورزشکاری و منش انقلابی و غیرت بسیجی، پذیرفتم. 
بیش از یک ساعت با هم بودیم. به جاهای مختلفی توی همون خیابون سر زدیم، از جمله دفتر خدماتی برای درست کردن سیمکارت، نونوایی، خرید شارژ ایرانسل و غیره. این خیابون از جمله خیابون‌هایی بود که پیاده‌روهاش هنوز تجدید نشده بود. و اونجا برای اولین بار من متوجه سطح ناهموار پیاده‌روها شدم. ورودی هر کوچه، آسفالت یه شیب ملایم ‌و گاه ناملایمی داشت که برای عابر پیاده اصلاً محسوس نبود اما من در حال حمل یه مرد چاق بودم، با ویلچیری که احتمالاً ارزون‌ترین و نامرغوب‌ترین نوع ویلچیر در بازار محسوب می‌شد. به علاوه اینکه تایرهاش هم باد نداشت و همه‌ی این عوامل در کنار سطح شیب‌دار پیاده‌رو، کنترل و حرکت ویلچیر رو به کاری طاقت‌فرسا تبدیل می‌کرد. از طرفی، قسمت ماشین‌رو هم باریک بود و برای ویلچیر نه چندان مناسب. 
مرد تأکید داشت که آخوند نیست، و روحانیه و منم عکسش با عبا و عمامه رو پشتِ کپیِ کارت ملی‌ش دیده بودم و اگرچه فرق این دو تا رو نمی‌دونستم، ولی واکنشم طوری بود که اون مجاب بشه تفاوت این دو پدیده رو واقفم. این مشایعت زمان خوبی بود برای حرف زدن اما از اونجا که این متن حالا داره نوشته می‌شه، دقیق یادم نیست که در مورد چه چیزهایی صحبت می‌کرد، ولی یادمه که به بچه‌هاش به سبب بی‌خیر بودن‌شون فحش می‌داد. و خیلی بهتر یادمه که بوی افتضاحی می‌داد. یقه‌ی پیرهن کرم‌رنگش به قدری چرک بود که من سعی می‌کردم نگاه نکنم و شلوار کثیفش رو هم کامل نپوشیده بود و می‌شد حدس زد که به خاطر این معلولیت نتونه خودش به تنهایی شلوار بپوشه و به طور مشخص شلوار رو تا بالاتر از زانو بکشه بالا. همونطور که می‌شد حدس زد نمی‌تونه مثه من صبح به صبح دوش بگیره و خب فرض کن آدم کثیفی مثل من، به جای دوش صبحانه، به صورت ماهانه دوش بگیره، چه کثافت بوگندویی حاصل می‌شه؟ همون. 
مقصد بعدی، کلانتری بود یا دفتر خدمات همراه اول یا نمی‌دونم چی‌چی که بحمدالله یه نفر با ماشین از من سؤال پرسید که کجا می‌خوای ببریش؟ و این بود که زد کنار و نمی‌دونم داوطلبانه و یا از روی آشنایی اومد که سوارش کنه و از این جا به بعد مشایعتش رو عهده‌دار بشه. و من خوشحال از این که خداوند مهربان توفیق ادامه‌ی این خدمت رو ازم سلب کردند، یه کشش به اندام ورزشکاری خودم علی‌الخصوص دست‌ها و مچ‌ها و کتف‌ها دادم که بدجور سرویس شده بود. آقا دستور دادند که شماره‌شون رو توی گوشی ذخیره کنم. در حال تبعیت بودم که باز تأکید کردند روحانی هستند و نه آخوند و هر وقت که دنبال کار می‌گشتم یا قصد ازدواج داشتم، باهاشون تماس بگیرم تا فوراً کارم رو راه بندازند. سپس از هم خداحافظی کردیم. 

۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 04 December 20 ، 09:37
مرحوم شیدا راعی ..

هوی اسمورودینکا
عیار عشق چیه و کجاست؟ چطور می‌تونیم بگیم که اسم این احساسات عشقه یا کشک؟ بیشتر یه سری تعریف سلبی داریم ازش. اینکه چه‌ چیزهایی عشق نیست. آیا لازمه که حتما تعریفی داشته باشیم؟ باید به سبک متدهای علمی یا فلسفی، تعریفی دقیق ارائه کنیم که جامع و مانع باشه؟ آیا این کار باعث نمی‌شه که عشق رو دست‌نیافتنی یا با فرمت‌های محدود جلوه بدیم و تجربه‌ناشدنی؟  
بعضی از مدرسان عشق ما رو از این فیگورهای مهندسی برحذر داشتند. مثلا مولانا. ولی نمی‌شه که بی هیچ تحلیلی، فقط اونچه که بهش میل وجود داره رو انجام داد. به خصوص وقتی ماهیت چیزی که درگیرش هستیم رو نمی‌دونیم. به صلاح نیست که بی‌تدبیر دست به عمل بزنیم. چون ما مولوی نیستیم، نهایتاً بتونیم توی خیابونش قدم بزنیم. 
همین یارو شیدا راعی رو نگاه کن. آیا تا به حال به این فکر کرده که چرا اسمورودینکا؟ این سؤال اگر چه خیلی ساده‌ست ولی تکلیف خیلی از مدعیان عشق رو مشخص می‌کنه. حتی می‌شه دوست داشتن رو باهاش سنجید. اگه از یه دختر بچه بپرسی «چرا بابات رو دوست داری؟» طبیعیه که بگه «چون باهام مهربونه، منو خیلی دوسم داره، برام تیتیش و پفک می‌خره و غیره». نکته‌ای که توی این دلایل وجود داره اینه که همه‌ش معطوف به خود و نیازهای خودشه. البته برای یک دختر بچه که به اقتضای سنش، ظرفیت دیدن دنیا از چشم دیگری رو نداره، پاسخ بدی نیست. ولی اگر دقت کرده باشی، خیلی از آدم‌بزرگ‌ها هم با همین نگرش به دنیا و آدم‌هاش نگاه می‌کنند. البته که سرزنشی در کار نیست. حتماً این گیرافتادگی در ذهنِ خود، معلولِ اتفاقات و شرایطیه که به فرد تحمیل شده. با این حال نگاه خیلی از آدم‌بزرگ‌ها به دوست داشتن هم مثل نگاه همین دختربچه‌ست. ولی می‌شه اسمش رو عشق گذاشت؟ یه معامله‌ی دوطرفه و موفق می‌تونه عشق باشه؟ من به تو هیجان می‌دم، تو به من امنیت، قبوله؟ ولی اگه روزی برسه که دیگه هیجان‌انگیز نباشم چی؟ اگه روزی رسید که واسه‌م امن نبودی چی؟ به خاطر مهریه یا قراردادهای دست و پاگیری که بین‌مون جاری شده باید زیرآبی بریم و دروغ بگیم، وانمود کنیم، ادا در بیاریم، مثل بقیه‌ی ابعاد زندگی‌مون. مثل اکثر آدم‌ها. اصلاً عشق چه نسبتی با ازدواج داره؟
بذار اینطوری بهش نگاه کنیم: ما همه حاصل نوعی خودخواهی هستیم و اتفاقاً این ویژگی از نظر تکاملی برای بقای گونه‌ی پاک و شگفت‌انگیزِ بشر لازم بوده.  پدر و مادر شدن یکی از بزرگترین خودخواهی‌های دنیاست. که اتفاقاً مدام به مفهوم عشق پیوند زده می‌شه. زن و مرد به خاطر دل یا زیرِ دلِ خودشون موجودی جدید رو درست می‌کنند و تلاش‌های بعدی‌شون برای رسیدگی به اون بچه رو عشق نام‌گذاری می‌کنند. آیا زمانی که به فکر تولید اون بچه هستند، به این توجه دارند که هیچ تضمینی وجود نداره که زندگیش پر از زجر یا نارضایتی نباشه؟ زن و مردی که نه در مرحله‌ی کاشت (ژنتیک) و نه مراحل رشدی اون کودک نمی‌تونند نسبت به خیلی از مؤلفه‌ها کنترلی داشته باشند، چطور حاضر می‌شن این قمار بزرگ رو برای زندگی یک نفر انجام بدن؟ این سؤال به خصوص برای یه جامعه‌ی جهان پنجمی مثل ایران ملموس‌تره. وارد کردن یک کودک به این جامعه‌ی کوتاه‌مدت و بی‌آینده چه توجیهی داره؟ 
به نظر من پاسخ فقط می‌تونه خودخواهی اون‌ها باشه، منظور این نیست که بچه‌دار شدن گناهه یا خودخواهی کار بدیه. مقصود اینه که اگه یه کم به زندگی‌هامون نگاه کنیم، می‌بینیم خودخواهی چه نقش بزرگی رو داره ایفا می‌کنه. احتمالاً لایق‌ترین آدم‌ها برای رشد و تربیت فرزند، همون‌هایی هستند که فکر می‌کنند به اندازه‌ی کافی برای تولید و تربیت فرزند آماده نیستند. 
مشکلی نیست، ولی شاید بهتر باشه این موارد رو از دوست داشتن و عشق حذف کنیم. شاید هم کار درستی نباشه. ممکنه کسی بپرسه؛ اگر عشق و دوست داشتن نباید معطوف به رفع هیچ نیازی باشه، پس چه دلیلی داره، چه عاملی باعث می‌شه که ما به سمت دیگری حرکت کنیم؟ 
به خاطر همین سؤال‌هاست که از قیدهای «شاید» و «احتمالاً» زیاد استفاده می‌کنم. به همین دلیله که حرف‌هام رو با سؤال بیان می‌کنم. به عنوان کسی که بیش از یک ساله که عشق به موضوع اصلی کنجکاویش تبدیل شده و دونستن و خوندن در موردش اولویت اول علایقش بوده، هرگز نمی‌تونم ادعا کنم که چیز خاصی در مورد عشق می‌دونم. 
اما این یارو شیدا راعی رو ببین که چه های و هویی هوا کرده. آیا هرگز به این فکر کرده که اگر فردا روزی اسمورودینکا به خاطر سرطان مجبور به تخلیه‌ی یکی از سینه‌هاش بشه، چه تغییری توی علاقه‌ش ایجاد می‌شه؟ یا اگر به خاطر سرطان فک یا یک سانحه، صورت اسمورودینکا از ریخت بیفته، همچنان محبوب شیدا راعی باقی می‌مونه؟ چه چیزهایی باید از اسمورودینکا حذف بشه تا دیگه اسمورودینکای محبوبِ شیدا راعی نباشه؟ اصلاً آیا این امکان‌پذیره که آدم‌ها رو به مجموعه‌‌ای از صفات تقلیل بدیم؟ آیا ما به افرادی جذب می‌شیم که ویژگی‌های مورد علاقه‌ی ما رو دارند؟ اگر کسی همچین نگاهی به عشق داره، احتمالاً داره براساس فنون دیجیتال مارکتینگ یا با یه نگاه کاسب‌‌منشانه آدم‌ها رو می‌فهمه‌‌. مؤلفه‌های دیگه‌ای توی دوست داشتنِ بی‌قصد و غرض وجود داره که معمولاً بر آگاهی شخص عاشق پوشیده‌ست. 
 البته که نباید فراموش کرد این‌ حرف‌ها اونقدرا هم به واقعیت زندگی مربوط نیست. زندگی بیشتر شبیه به شهوت می‌مونه تا فکر و منطق. مثل سبز شدن همون علفه وسط تخته‌سنگ. 

۰ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 01 December 20 ، 15:14
مرحوم شیدا راعی ..

یه فولدر توی Secure folder گوشیم دارم با عنوان Weeped که فعلاً فقط سه تا کلیپ توشه. ویژگی این کلیپ‌ها اینه که با دیدن‌شون گریه‌م می‌گیره، حتی با وجود اینکه ده‌ها بار دیدمشون. چیز خاصی نیست، در واقع خودم هم نمی‌دونم چرا با اینا گریه‌م می‌گیره. مثلاً یکیش در مورد یه زن آمریکاییه که زنگ می‌زنه به ۹۱۱ و می‌گه که می‌خواد یه پیتزا سفارش بده. پلیس بهش می‌گه که با ۹۱۱ تماس گرفتی و پیتزا سیخ چنده و غیره تا اینکه آخرش پلیس می‌فهمه که زن در خطره و یه نفر با اسلحه توی اتاقه و به همین دلیل نمی‌تونه عادی و مستقیم حرف بزنه. صدای مضطرب خانمه به خصوص وقتی می‌گه How long طول می‌کشه تا (پیتزا) برسه، عامل گریه‌ست. یکی دیگه‌ش مربوط به یه خانم و آقاست که یه دختر بچه‌‌ی سیاه‌پوست رو به فرزندخواندگی قبول کردند و وقتی دختره با گریه می‌پرسه «منو به فرزندی قبول کردید؟»، حالت چهره‌ش که Burst into tears می‌شه، من رو به گریه وامی‌داره.

مورد سوم مربوط به یه ویدیوی بدون تصویره که خودم ضبطش کردم. توی قرنطینه‌ی اول که خیلی از کسب و کارها تعطیل شده بودند و خیلی از شاغلین کم‌درآمد بیکار شده بودند، این فایل رو از حرف‌های یه آقایی که داشت به مدیرش عجز و لابه می‌کرد که برگرده سر کار ضبط کردم. جیب‌هاش رو نشون می‌داد و می‌گفت که حتی برای خوراک بچه‌ش هم دیگه پول نداره، و اون حالت درمونده‌ش باعث شد که من نتونم جلوی خودم رو بگیرم، دوربین گوشی رو گذاشتم روی Record، گوشی رو برگردوندم روی میز و قبل از اینکه کسی چشم‌هام رو ببینه، رفتم بیرون و زیر راه پله‌ها قایم شدم. با اینکه مرد خیلی قوی و شجاعی هستم، ولی به هر حال یه کم ترسوئم. یه کم بیشتر از یه کم. پس باید فرار کنم زیر راه پله، یا توی کمد اتاقم، اونجا قایم بشم.
 این‌ها رو که واسه‌‌ش تعریف می‌کنم، در پاسخ فقط بهم می‌گه: «خفه‌شو. خفه‌شو. خفه‌شو. خفه‌شو...» جوری نگاهم می‌کنه که آب بشم، ریخته می‌شم توی راه آب، می‌رسم به فاضلاب شهری، دوباره چشم باز می‌کنم و باز صدایی پشت سر هم تکرار می‌کنه: «خفه‌شو، خفه‌شو، خفه...»
می‌پرسم این ندای وحی پروردگاره که بر پیامبر خودش نازل شده؟ و باز تکرار می‌شه که «خفه‌شو، خفه‌شو...». می‌رم، خفه می‌شم، به مدت طولانی، اما باز صدا توی سرم به گفتن «خفه‌شو» ادامه می‌ده. و این حرف‌ها رو برای هر کس دیگه‌ای که تعریف می‌کنم، می‌خنده و بهم فقط یه جمله می‌گه؛ «خفه شو». ولی چطور باید خفه بشم؟ 
شاید نباید زیاد حرف بزنم، چون حرف زدنم همیشه فقط برای جلب توجه بوده. برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران. یاد گرفتنم هم به همین دلیل بوده. همیشه دنبال یه مادر بودم که یتیم بودنم رو باهاش جبران کنم. پس سعی می‌کردم چیزهایی رو بفهمم که دیگران نمی‌فهمند. تا اینطور مورد توجه اون مادر خیالی قرار بگیرم. و گاهی به قدری زیاده‌روی کردم، توی موضوعات بیش از حد خاص و بدردنخور، که هیچکس نتونه بفهمه دارم در مورد چی حرف می‌زنم و فقط بگه «خفه شو». همه‌ی این‌ها وقتی مسخره‌تر می‌شه که در نظر داشته باشیم همیشه توجه أدم‌ها رو با بی‌توجهی پاسخ دادم. هر چقدر توجه شدیدتر، بی‌توجهی از طرف من هم بیشتر. بیشترین میزان توجه، ابراز علاقه و محبته. و پاسخ من به این ابرازهای گاه و بی‌گاه، تحقیر و بی‌توجهی مضاعفه.
این‌ها رو برای تو تعریف می‌کنم و انگار بالاخره کسی پیدا شده که چیزی به جز «خفه‌شو» نثارم کنه. در عوض می‌گی که دارم زیادی‌روی می‌کنم، که همیشه یه چیزی پیدا می‌کنم که باهاش احساس بدبختی کنم. و توی این کار بهترین هستم. حتی اگه رقابتی جهانی وجود داشت که بدبختی واقعی رو می‌سنجید، من همیشه توی این رقابت شرکت می‌کردم و چون هیچوقت نمی‌تونستم رتبه‌ی بالایی رو کسب کنم، بیشتر احساس بدبختی می‌کردم. در آخر یه چیز دیگه هم اضافه می‌کنی. می‌گی تنها کاری که باید بکنم اینه که خفه بشم. با خودم تکرار می‌کنم «خفه‌شو، خفه‌شو، خفه...». 

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 29 November 20 ، 22:10
مرحوم شیدا راعی ..

یکی از دوستان پدرم، دیروز یا نمی‌دونم، شاید هم چند روز پیش، مرد. نخستین مواجه‌ی من با این آقا مربوط می‌شه به قبل از ۷ سالگی. به پدرم گفته بود حتما توی فلان مدرسه ثبت نامش کنید و والدینم هم که هر دو فرهنگی بودند، می‌دونستند که آره این بهترین دبستان دهات‌‌مونه و خیلی خوب می‌شه اگه توله‌مون توی آزمون ورودیش که خیلی هم طرفدار داره، قبول بشه. این آقا به عنوان یه بازنشسته‌ی فرهنگی توی اون مدرسه یه سری کارهای دفترداری و اینا رو می‌کرد و بعد از اون که مدرسه خبر داده بود توله‌تون قبول شده و اگه می‌خواین برای ثبت نام و ایناش تشریف‌ بیارید، اونجا با خوشحالی به ننه‌بابام گفته بود که توله‌تون توی آزمون هوش بالاترین نمره رو آورده و همونجا دست نوازشی رو به دک و پوز ما کشیده بود و ما هم اگر چه نمی‌فهمیدیم یعنی چه و چرا، ولی حدس زدیم که چیز خوبیه و باید به خودمون ببالیم یا احساس غرور کنیم یا خوشحال باشیم. 

 جالب اینکه یکی دو سال پیش به صورت اتفاقی با نحوه‌ی گزینش این مدارس آشنا شدم و برای کاری رفتم توی همون مدرسه‌ی نخبه‌پرور و ازشون جویا شدم که مثلا ۱۵ سال پیش گزینش‌شون چه جوری بوده و با امروز چه فرقی کرده و غیره. فهمیدم که منظور اون آقا از «تست هوش» یه بخش‌هایی از تست هوش وکسلر بوده که البته نظر شخصیم اینه که چیز بولشتیه. شاید به عنوان یه ابزار، از معدود چیزهایی باشه که به صورت عمومی قابل استفاده‌ست ولی لزوما پیش‌بینی کننده‌ی چیزی نیست. ضمن اینکه اگر به تعریف هوش براساس چنین ابزارهایی عنایت داشته باشید، توانایی‌هایی که توسط این ابزارها سنجیده می‌شه، به میزان قابل توجهی به محیط زندگی اون کودک برمی‌گرده و هوش چیزی ذاتی یا الهی که از آسمون افتاده باشه نیست و حتی از نظر ژنتیکی، این محیطه که می‌تونه زمینه‌ساز بالفعل شدن ژن‌ها بشه. از طرف دیگه، هوش مهم‌ترین مؤلفه‌ توی موفقیت (حتی از نوع تحصیلیش) هم نیست. پس بنابراین رها می‌کنم این اراجیف رو و به لپ مطلب خودم برمی‌گردم. 
با نگاه به اعلامیه‌ی این آقا، چندین موضوع برام زنده شد. اول از همه، تشویقی که اون آقا روز ثبت نام روی دک و پوز من اعمال کرد، اولین و آخرین تشویقی بود که من توی محیط مدرسه یا برای چیزی مرتبط با مدرسه تجربه کردم. از همون سال اول ستاره‌ی علم و دانش در آسمان تقدیرم رو به افول و خاموشی نهاد و هرگز نتونستم به نقطه‌ی اوج کوتاه خودم بازگردم. برعکس، همیشه جزو ۵ تا کودن شاخص کلاس بودم، از اول دبستان تا آخر دبیرستان. 
دومین تصویری که واسه‌م زنده شد مربوط به افسوس‌ها و نگرانی‌های این آقا بود. بارها منو صدا می‌کرد و باهام حرف می‌زد، مشخصا به خاطر نمره‌هام که اون رو به سمت ناامیدی سوق می‌داد. این حرف‌زدن‌ها تا آخر دوران مدرسه و با همراهی دیگر معاونان و معلمان ادامه داشت. که شاخص‌ترینش ناظم اول تا سوم دبیرستانم بود که من رو مدام یا می‌فرستاد پیش مشاور مدرسه و یا خودش توی دفتر من و دیگر کودن‌ها و عقب‌مانده‌ها رو دعوا یا تهدید می‌کرد. و من اگرچه سعی می‌کردم همیشه خودم رو پشیمون نشون بدم ولی شاید به خاطر شغل والدینم، هیچوقت این دعواها و تهدیدها رو نمی‌تونستم جدی بگیرم و برعکس بقیه‌ی بچه‌ها که التماس می‌کردند که ناظم به خانواده‌شون‌ زنگ نزنه، من مشکلی با این موضوع نداشتم. شاید هم به این خاطر بود که تهدیدی از طرف خانواده‌م حس نمی‌کردم. 
سومین تصویر، یک حدسه. اگر چه والدینم هیچوقت حتی منو به خاطر درس و مشقم تحت فشار نمی‌ذاشتند، که اون‌ها رو درست انجام بدم یا یه کم از زمره‌ی کودن‌های کلاس فاصله بگیرم، ولی از اون روز تا امروز حتی، همیشه حتی، یه فشار زیرآستانه‌ای روی من وجود داشته که من باید چیزی بشم یا به عبارت دقیق‌تر چیزی می‌شدم.
و این میل آنچنان به شکل پارادوکسیکالی محقق شد که چند سال پیش مادرم معیار یا خواسته‌ش در جهت من رو از «چیزی شدن» به صرفاً «بودن» تقلیل داد و شاید این یکی از قابل‌توجه‌ترین مصادیق ناامیدی باشه که به عمرم دیدم و البته که کمکی از دست من ساخته نبود. حداقل اینطور تصور می‌کنم. 

۲ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 24 October 20 ، 21:12
مرحوم شیدا راعی ..

به نام خدا
آرمان راعی از خانواده‌ای فقیر و بی‌فرهنگ در یکی از سال‌های قرن بیستم به دنیا آمد. پدرش مردی دزد و خانم‌باز بود که در عمر نه چندان بلندش، به چند کودک نیز تجاوز کرده بود. همین رشادت‌ها بود که موجب شد آرمان راعی در همان ابتدای زندگی، پدر خود را به خاطر حکم اعدام از دست بدهد. او به همراه مادرش در میان زباله‌ها و آشغال‌ها، مواد بازیافتی را جمع می‌کرد و با یک گاری به خانه‌شان می‌آورد و از فروش آن مواد بازیافتی، گذران زندگی می‌کرد. 
آرمان راعی با اینکه از بدو تولد حسابی به گا رفته بود و از لحاظ منطقی باید تبدیل به یک جاکشِ منحرف و دزد می‌شد، ولی شرایط سخت زندگی نه او را تبدیل به موجودی وحشی و دیوانه کرد و نه او را از موفقیت ناامید ساخت. 
هر شب قبل از خواب دعاهایی را با خودش زمزمه می‌کرد، چون دوست نداشت وقتی می‌میرد به جهنم برود. همه می‌دانند که جهنم اصلاً جای خوبی نیست، گفتن ندارد این حرف‌ها. او باید سخت در زندگی‌ تلاش می‌کرد تا به جاهای قابل قبولی برسد. برای کرم‌ها و به طور کلی تجزیه‌کننده‌ها خیلی مهم است که بدن چه کسی را سوراخ‌سوراخ می‌کنند‌. اگر آدم بدردبخوری بوده باشد و دستاورد خاصی داشته باشد، شاید با احترام بیشتری سوراخ‌ها را ایجاد کنند. البته که این حرف‌ها گفتن ندارد، ولی به هر حال، او در این راه امیدش تنها به خدا بود‌. 
با اینکه همه (از همسایه گرفته تا فامیل و بقال سر کوچه) مدام با لگد زیر کونش می‌کشیدند، ولی او تصمیم گرفته بود که وقتی بزرگ می‌شود، آدم خوبی بشود. به همین دلیل بود که تصمیم گرفت برای کنکور درس بخواند تا بتواند به فرد مفیدی برای خانواده و جامعه‌اش تبدیل شود. اتفاقاً مادرش هم به او گفته بود که با بچه‌های بی‌تربیت حرف نزند. چه مادر نازنینی!
 درست است که نمی‌توان از آدمی که در چنین شرایطی زندگی می‌کند انتظار داشت که آدم باقی بماند ولی از آنجا که خواستن توانستن است و از آنجا که آنچه تو را نمی‌کشد، تو را قوی‌تر می‌سازد، آرمان راعی «تصمیم گرفت» که آدم خوبی بشود. و شد، او با توسل به استعداد بی‌نظیرش، تلاش و توکل بر خدا و دعاهای خیرِ ننه‌ش توانست در کنکور رتبه‌ی اول را بدست بیاورد و همزمان با افتخارات تحصیلی، به کارآفرینی در صنعت نیز بپردازد. 
خیلی زود او به کارآفرین نمونه‌ی کشور و ثروتمندترین و خوشبخت‌ترین ایرانی جهان تبدیل شد. چرا که هزاران نفر از طریق کارآفرینی او نان می‌خورند. او علاوه‌بر خوشتیپی و موفقیت، به رغم کودکی افتضاحش، از لحاظ روانی و خصوصیات اخلاقی نیز بسیار فرد کاردرستی بود. گویی این مرد روشنی‌بخش و الهام‌بخش زندگی بود. تحقیرهایی که از بدو تولد با آن‌ها روبه‌رو شده بود، او را تبدیل به فردی خودشیفته نکرد. عزت نفس بالایی داشت و بسیار مهربان و درست‌کار بود. اکنون اما، با این همه، او مرده بود. براثر یک اتفاق. 
وقتی خبر مرگش در رسانه‌ها پخش شد، همه می‌دانستند که باشکوه‌ترین مراسم خاک‌سپاری برایش گرفته خواهد شد. نه تنها از سراسر کشور، که حتی از اقصی نقاط یا جای‌جای دنیای پهناور، پیام تسلیت و اندوه بود که سمت پیکرش روانه می‌‌شد. این مرد بزرگ که بود؟ چه کرده بود کاینچنین در ذهن‌ها زمزمه به راه انداخته بود؟ چندین وکیل مسئول جمع و جور کردن دارایی‌هایش شدند. روزها بی‌وقفه اسناد و مدارک و دارایی‌ها را بررسی می‌کردند. این همه را زنش به کار گرفته بود که اکنون خوشحال‌ترین زنِ عزادار دنیا بود. او که خود نجیب‌زاده بود، از اینکه سال‌ها این مردِ آمده از کف خیابان را تنها به خاطر ثروت و موقعیت ممتازش تحمل کرده بود، اکنون آزاد بود. شما که می‌دانید، ثروت و موقعیت اجتماعی هرگز قابل تحمل بودن آدم را در رخت‌خواب تضمین نمی‌کنند. گفتن ندارد این حرف‌ها. چه بسا گفته‌اند بهترین و دقیق‌ترین شناخت از آدم‌ها، از طریق همین الگوها و علایقشان در سکس حاصل می‌شود. خانم راعی از مدت‌ها پیش با دوست جوانشان که اتفاقا مورد علاقه‌ و محبت آقای راعی هم بود روی هم ریخته بودند و هر دو انتظار چنین روزی را می‌کشیدند. آرمان راعی با آن همه دارایی و اعتبار و دستاورد، اکنون همه را برای همسر فاسقش و دوست خیانتکارش واگذاشته بود و با دست‌هایی خالی و سرد به زیر خاک می‌رفت. به نظر آرام‌تر از همیشه می‌رسید.
تصویر ناامن و تاریکی که چشمان او هر لحظه از دنیا می‌ساخت، تنها یک راه برای بقا معرفی می‌کرد: بدست آوردن. این بود راز این همه دستاورد و موفقیت. در دنیایی چنین خطرناک که هیچ پناهی نیست، باید قدرتمند شد. 
 این تنها راهیست که می‌توان در چنین دنیایی زیست. 
و آقای راعی این برتر بودن را نه تنها در ثروت، که در اخلاق و افتخار و دانش هم کسب کرده بود. دنیای ناامن و تاریکِ ذهن او اکنون آرام بود. دیگر نیاز به دستاورد خاصی نداشت. او کامل بود، درست مثل خاک. 

 


این نوشته به تأثیر از گوستاو فلوبر، ملانی کلاین، مرتضی سلطانی و عمه‌سکینه‌ی خودم نوشته شده. 

صدای این نوشته:  MATER LACRIMANS by OLIVIA BELLI

 

۲ comment موافقین ۲ مخالفین ۰ 16 October 20 ، 10:50
مرحوم شیدا راعی ..

هوی اسمورودینکا
خیلی وقته که این احساس رو دارم که دیگه به حرف‌هام اونطوری که باید و شاید گوش نمی‌کنی. به اون صورت توجهی نداری که من دارم چی می‌گم. درست مثل حالا، یه بار دیگه حرفام رو تکرار می‌کنم. خواستم بگم  وقتی کسی رو واقعا دوست داشته باشیم، می‌تونیم این سوال رو از خودمون بپرسیم که «آیا بودن اون فرد با ما، بهترین چیزیه که می‌تونه برای اون اتفاق بیفته؟». فرض بر اینه که ما واقعا اون رو دوست داریم، به همین دلیل دیدن نارضایتیش آخرین چیزیه که ما حاضریم توی دنیا ببینیم. از طرف دیگه، ما خودمون رو بهتر از دیگران می‌شناسیم. اگر زیاد درگیر توهم نباشیم، نمی‌تونیم بگیم بهترین کسی هستیم که می‌تونیم کنار دیگری باشیم. چون می‌دونیم که می‌تونیم (حداقل در مواقعی) تا چه اندازه ناراحت‌کننده و دل‌آزار باشیم. 
و این سؤالِ چالش‌برانگیزیه اسمورودینکا. حواست اینجاست؟ گوش بده وقتی دارم باهات حرف می‌زنم. شاید پیش خودمون بگیم ما بهترین کسی هستیم که می‌تونیم کنار این فرد باشیم چون علاقه‌مون باعث می‌شه تلاش کنیم همیشه واسه‌ش بهترین‌ها اتفاق بیفته‌. چه ادعاهای قشنگی! چه آدم‌های نازنینی هستیم ما! ولی چقدر چنین چیزی توی دنیای واقعی عملیه اسمورودینکا؟ دارم از تو می‌پرسم... حواست کجاست زن؟ دارم می‌گم ما اصلاً اونقدرها هم به جنبه‌های دل‌آزار خودمون آگاه نیستیم.
از طرف دیگه، ممکنه ما حتی برای خودمون هم اونقدری تلاش نکرده باشیم که بهترین اتفاقات رو واسه خودمون رقم بزنیم. پس چطور می‌تونیم مطمئن باشیم که این تلاش رو برای دیگری انجام می‌دیم؟ 
مسئله‌ی بعدی اینه که... گوش نمی‌کنی چرا؟ مسئله‌ی بعدی اینه که چطور ممکنه عشق به نفرت تبدیل بشه؟ چطور می‌تونیم به آدمی که روزی دوستش داشتیم، بعد از چند سال به جای «عشق» نفرت بورزیم؟ این تغییر، این تغییرِ جهتِ احساس ما نسبت به اون آدم یادآور چیه؟ 
فرضیه‌ی آشنای ما اینه که... حواست با منه؟ فرض ما اینه که از اول، کسی بوده که به ما لبخندی زده و دست نوازشی به سمت ما دراز کرده یا لبخند و دست نوازش ما رو پاسخ داده یا بودنش اتفاق خاصی رو برای ما رقم زده. نیازهای عاطفی ما رو برطرف کرده. به طور کلی، اگه خوب گوش کرده باشی، می‌خواستم بگم علاقه‌ی ما در جهت رفع شدن نیازهای ما بوده. و وقتی اون آدم به هر دلیلی نتونسته یا نخواسته نیازهای ما رو کما فی‌السابق برآورده کنه، موجب ناکامی و نفرت ما شده‌. آدم‌ها معمولاً این دلزدگی و عدم علاقه رو بخشی از طبیعت و سناریوی عشق و روابط‌شون می‌دونند. اینکه دائم با همدیگه قهر یا دعوا کنند. چون آدم‌ها براساس تصورات‌شون زندگی می‌کنند. براساس همین تصوراته که فکر می‌کنند، نتیجه‌ می‌گیرند و بوووم... ناگهان می‌میرند و اینطوری بالاخره موفق می‌شن از تصورات‌ خودشون خارج بشن.
شاید ما فقط تصور می‌کنیم که دیگری رو دوست داریم. شاید صرفاً تصویری از اون آدم رو برای خودمون آرمانی‌سازی کرده باشیم تا احساس بی‌کفایتی و ناشایستگی خودمون رو از طریق وصل بودن با اون موجود والا و ارزشمند جبران کنیم.
حواست هست که چی دارم می‌گم؟ یعنی من باید تو رو تا ابد دوست داشته باشم و توی ذهنم عزیز بدونم؟ اونوقت اگه یه روزی یکی دیگه (مثلا این بار اسمش باشه فیونا و برعکس تو که دراز و باربی بودی، خپل و کوتاه باشه) پیداش بشه که دل ببره، من باید دوتا دلبر رو توی دلم جا بدم؟ گوش کردی؟ حالا دیگه می‌تونی بری، بعداً بیشتر در مورد Threesome صحبت می‌کنیم. 

 

هشتگ: شما مردا همه‌تون سر و ته یه کرباسید. 

۲ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 12 October 20 ، 14:56
مرحوم شیدا راعی ..

وقتی اینطوری بارون می‌گیره، دست و پای خودم رو گم می‌کنم. نمی‌تونم زیر سقف باشم و نسبت به این بارش بی‌تفاوت بمونم. این هفته یه نصفه روز توی برف راه رفتم، چند ساعتی رو با دوچرخه زیر بارون گشت زدم و حالا ساعت ۴ بعدازظهره و آسمون بدجور دلش گرفته، و این احساس متقابله. موهبت بزرگیه که نیاز نیست حال‌ت رو برای دیگری توضیح بدی، چون با دیدن دیگری (آسمون)، خودت رو می‌بینی و این احساسِ یگانگی در دل سکوت اتفاق می‌افته. رمانتیک‌ها همه چیز رو شدیدتر احساس می‌کنند. 
وقتی بارون می‌گیره، به مردم نگاه می‌کنم که به آسمون بی‌توجه‌اند. و به این فکر می‌کنم که چقدر آدم‌های ترسناک و خطرناکی هستند. چه چیزهایی توی کله‌هاشون اون‌ها رو مشغول کرده که به دیدن آسمون ترجیحش می‌دن؟ حتماً باید چیزهای وحشتناکی باشه. 
 بی‌تفاوت به راه خودشون ادامه می‌دن. با دیدن علفی که از شیار تخته سنگ یا سنگ‌فرش پیاده‌رو سربرآورده، چیزی توی کله‌هاشون تکون نمی‌خوره. اصلاً انگار اینجور چیزها رو نمی‌بینند.
اولش دلم‌ خیلی گرفته بود، از چیزهای بی‌خودی. بعدتر که دونه‌های برف رو روی کاپشن قرمزم دیدم، به وجد اومدم. تونستم به دلگیر بودنم لبخند بزنم. بعدتر با ریتم تند ویوالدی همراه شدم. رمانتیک‌ها چطور می‌تونند زنده بودن رنگ‌ها رو، هماهنگی ویرانگر ریتم موزیک با حرکت قطره‌‌های برف رو توصیف کنند؟ حیرت‌انگیزه. 
مردم کله‌هاشون رو توی چترها فروکردند و این یعنی هیچ جایی به جز جلوی پاشون رو نمی‌بینند. درخت‌ها فوق‌العاده‌اند و من باید یه فکری به حالِ این همه شکننده‌بودنم بکنم. رمانتیک‌ها نباید در پی ابراز خودشون باشند، چون احمق به نظر می‌رسند. البته که عموماً هم احمق‌ هستند.
 رمانتیک‌ها برای بقا به شوخ‌طبعی نیاز دارند. البته که عموماً هم بی‌مزه به نظر می‌رسند. چون با چیزهای خیلی جدی شوخی می‌کنند. مردم نهایتاً توانایی خندیدن به چیزهای نسبتاً جدی رو دارند. مثلاً نمی‌تونند با مرگ عزیزان‌شون شوخی کنند. جوری نسبت به این چیزها جدی‌اند که انگار معنی مرگ و زندگی رو می‌دونند. خوب و بد رو. نمی‌تونند به شکست‌های عشقی خودشون بخندند. اصلاً مگه عشق می‌تونه به شکست یا ناکامی منجر بشه؟ مگه قلمروی عشق ورای کامیابی و ناکامی نبوده؟
 مگه می‌شه کسی این درخت‌ها رو ببینه و هیجان‌زده نشه؟ بله، می‌شه. رمانتیک‌ها باید خیلی زود بفهمند که چیزی که اون‌ها می‌بینند با چیزی که دیگران می‌بینند، می‌تونه خیلی متفاوت باشه. باید بفهمند که دیگران شاخک‌هایی تا این حد تیز برای احساس صداها و تصاویر ندارند. رمانتیک‌ها چیزهایی رو حس می‌کنند که دیگران توان احساس اون‌ها رو ندارند. ممکنه پیش خودتون فکر کنید که موجودات متوهمی هستند... این صرفاً به این خاطره که اون‌ها واقعاً موجودات متوهمی هستند. 


آذر ۹۸ 

۳ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 27 September 20 ، 23:11
مرحوم شیدا راعی ..

مدت زمان زیادی بود که کسی به او نگفته بود که خوب است، که کافی‌ست، که هست‌. مدت‌ها بود که کسی نگفته بود او را می‌بیند یا به او توجه دارد، که او خوب است‌. خیلی وقت بود که کسی به او نگفته بود که دوست‌داشتنی‌ست، که اگر نباشد، دل دیگران حتما برایش تنگ می‌شود.
از آخرین باری که او برای چیزی تشویق یا تأیید شده بود، مدت زمان زیادی می‌گذشت. آنقدر که هیچکس خاطره‌ای از آن نداشت. آنچنان که می‌شد از اساس حتی به وجود چنین خاطره‌ای شک کرد. 
و او نبود.
 مدت‌ها بود که با این احساسِ نبودن، بودن را از پی خود می‌کشید. 
شبی قبل از بستن چشم‌هایش، به نظرش رسید که مدت‌هاست خوشحال یا راضی نبوده. آنقدر که دیگر نمی‌داند خوشحال یا راضی بودن چگونه است. آدم‌هایی که خوشحال هستند، شکل به خصوصی دارند؟ 
فکر غریبی از پی این فکرها آمد؛ 
چیزی که تجربه می‌کرد، زندگی بود؟ یعنی دیگر آدم‌ها هم قبل از بستن چشم‌هاشان، در مورد اینکه خوشحال بودن یا راضی بودن چگونه است، دچار تردید و فراموشی می‌شدند؟
 زندگی همین بود؟

ماه‌ها به دنبال پاسخ این سؤالات بود. همین بود که می‌توانست صدای زندگی را تحمل کند. تحمل صدای زندگی؟ بله، برای کسی که از عهده‌ی نواختن ساز خودش برنمی‌آید، صدای زندگی چندان قابل تحمل نیست. آخرین امیدها را به آخرین تلاش‌ها پیوند می‌زد، برای دیدن نوری که هر روز دیدنش ناممکن‌تر می‌نمود.

تا اینکه از پی این جست‌و‌جوها بالاخره با مفاهیم جدیدی آشنا شد. مثلاً همینکه این جست‌و‌جو، این تشنگی، معطوف به معنایی‌ست و بودن در پی این معنا همان رضایت و خوشحالی اصیل را به ارمغان می‌آورد. علاوه بر این فهمید که باید سؤالاتش را تغییر دهد. چرا که برخی سؤالات، از آنجا که زاییده‌ی کج‌فهمی هستند، هرگز جواب‌‌هایی درست و کاربردی نخواهند داشت. فهمید که به جای فکر کردن در مورد اینکه آخرین بار کِی خوشحال بوده یا کِی به خاطر چیزی تأیید شده، باید به آخرین باری که دیگری را تشویق کرده یا آخرین باری که باعث شده دیگری احساس بهتری نسبت به خودش داشته باشد، فکر کند. فهمید که باید از خودش بپرسد «آخرین بار چه زمانی به خاطر داشتن یا نداشتن، در موضع سپاس‌گزاری بوده‌ام؟». یاد گرفت که با بیرون آمدن از اشباح گذشته، در سپاس‌گزاری خودانگیخته‌تر می‌شود. که سپاس‌گزاری نشانه‌ی آن است که در حالِ به پایان‌ رساندن کارهای نیمه‌تمامِ آسیب‌های گذشته است. که بهترین دارو، سپا‌س‌گزار بودن از چیز یا موقعیتی‌ست که ما را زخمی کرده. که موفقیت یعنی به چیزی که در گذشته منبع خشم یا آزار ما بوده، اِبراز سپاس‌گزاری کنیم. رضایت حقیقی که او نمی‌توانست در لذت‌های مادی، پیشرفت کاری یا دیگر موضوعاتِ نزدیک به ذهن بیابد، از «بیرون رفتنِ از خود» حاصل می‌شد. باید نگاهش را به چیزی فراتر از خودش معطوف می‌کرد. و این‌ها قدم‌های بزرگی بود. قرار بود با همین‌ها زندگی‌اش را دگرگون کند تا زندگی رنگ‌های جدیدش را به او نشان دهد. 
فردای همان روز به جای اینکه، به رسم چندین ساله‌اش، قبل از بستن چشم‌ها به سقف اتاق خیره شود و بدبختی‌هایش را مرور کند، پنجره‌ را باز کرد تا هوایی تازه و خنک پرده‌های اتاق را نوازش کند و بعد از آن، با چیزهای جدیدی که پیدا کرده بود، خودش را از پنجره به پایین پرت کرد.

 

۱ comment موافقین ۴ مخالفین ۰ 22 September 20 ، 13:55
مرحوم شیدا راعی ..
۲ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 18 September 20 ، 18:24
مرحوم شیدا راعی ..

می‌رم توی فولدر عکس‌های قدیمی. یکی از عکس‌ها که مربوط به سفر بندرانزلیه رو باز می‌کنم. اون سال‌ها چند باری اومدیم توی این مجموعه‌ی تفریحی، از طرف کار شوهرخاله‌ام بهش ویلا می‌دادند و جای قشنگی بود. ساعت لاروس به دستم. شلوار سورمه‌ای آدیداس که درز جیب‌هاش به خاطر حجم پاهام کمی باز مونده و موهایی که به خاطر رطوبت هوای شرجی انزلی حالت وز و فر پیدا کرده. به لپ‌های بزرگم نگاه می‌کنم. به دست‌های تپل و انگشت‌های کوتاهم. خوب یادمه که اون لحظه اصلاً راضی نبودم. با این حال مادرم که عکس رو گرفته، اصرار داشت کنار این گل بشینم تا ازم عکس بگیره. یه گل زرد. حتی حالا هم نمی‌تونم چندان توجهی به گل داشته باشم. دارم به راضی نبودنم فکر می‌کنم. من بچه‌ی قشنگی نبودم، چون زیادی چاق و کوتوله بودم و مشخصاً توی اون لحظه، از این مسئله رنجیده بودم. حرفی یا نگاهی یا فکری من رو آزرده بود. احساسم اینطور بود. نارضایتی توی لبخند ضعیف و تصنعی‌م هویداست. عکس مربوط به مارچ ۲۰۰۹ می‌شه و امروز اواخر آگست ۲۰۲۰‍ه. ۱۱ سال گذشته، اون موقع نمی‌دونستم قراره چاق‌تر بشم و با بیشتر شدن سن و لزوم داشتن فاکتورهای مردانگی، نداشتن قد بلند یا عادی قراره در بزرگسالی یک جنبه‌ی بحرانی‌ به خودش بگیره. عکس رو زوم می‌کنم، به سمت چشم‌هایی که حالت افتاده و افسرده‌ای دارند. اگه اون زمان کسی بود که بهم این باور رو می‌داد که قشنگ هستم چی؟ البته که همچین دروغی رو نمی‌شد باور کرد.

تا حالا دقت کردی وقتی زن‌ها یه مرد «خیلی» چاق و کوتاه قامت می‌بینند، واکنش درونی‌شون چطور می‌تونه باشه؟ با دیدن من، همزمان یه پیام ضمنی از دیدن چنین تصویری دریافت می‌کنند که ریشه در سیر تکاملی اون‌ها داره. مردی تا این حد چاق و ناجور از نظر ظاهری و سلامتی که به خاطر شکم بزرگش حین سکس حتی نمی‌تونه ببینه اون پایین چه خبره، یعنی مردی که نتونسته و نمی‌تونه از خودش مراقبت کنه، توجه درستی به بدن و سلامتی خودش نداره و چنین مردی اصلا مرد قابل اعتماد و قابل اتکایی به نظر نمیاد. این مردی نیست که متوجه خیلی از حساسیت‌ها بشه. و این نکته‌ی پنهان و ناهشیار، ممکنه برانگیختگی عاطفی رو برای زن‌ها در مواجهه با چنین مردی دشوار کنه، مگر اینکه روحیات حمایت‌کنندگی‌شون غالب بشه. در غیر اینصورت (از نظر تکاملی) چنین مردی برای شراکت در تولید مثل و تولید فرزند، چندان قدرتمند و توانا و قابل اطمینان به حساب نمیاد‌. پس خودبه‌خود جذابیتی القا نمی‌کنه.

همونطور که ذهن آدم‌ها تمایل داره با شنیدن یک صدای قشنگ، صاحب اون صدا رو زیبا هم تصور کنه، یا با دیدن یک فرد زیبا اون رو علاوه‌ بر زیبا بودن، آگاه یا باهوش و باشخصیت هم در نظر بگیره، با دیدن مردی چاق و کوتاه مثل من هم اول از همه یه احمقِ دست‌و‌پاچلفتی توی ذهن آدم‌ها تداعی می‌شه. حتی آدم‌هایی که نگاه بهتری دارند هم با احساس ترحم به من نگاه می‌کنند. و نکته‌ی جالب توجه اینکه این‌ها چیزی نیست که با حرف زدن تغییر کنه. آدم‌ها اینطوری بزرگ شدند.

۴ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 03 September 20 ، 21:46
مرحوم شیدا راعی ..
۳ comment موافقین ۳ مخالفین ۰ 25 August 20 ، 23:47
مرحوم شیدا راعی ..