خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

۵ مطلب با موضوع «عَیالات متحده» ثبت شده است

عاشقتم؟ نمی‌دونم، فکر نمی‌کنم. دوستت دارم؟ نمی‌دونم. من معنی یه سری کلمات رایج رو بلد نیستم. باید از سوالای ساده‌تر شروع کرد. مثلا؛ «آیا دوست دارم ببینمت؟» قطعا. آیا دوست دارم فقط مال من باشی؟ نه٬ هرگز. اینم از همون حرف‌هاست که هیچوقت نفهمیدم. اگه تو نباشی می‌میرم؟ نه. ولی اگه تو باشی، شاید همه چیز بهتر باشه. با کلمه‌ی «شاید» مشکل داری؟ متاسفانه مهم‌ترین رکن جمله‌ی من همین کلمه‌‌ست. آیا می‌خوام تا آخر عمر کنار هم باشیم؟ هرگز. می‌خوام تا هر جا که بتونیم از «کنار هم بودن» خوشحال باشیم، کنار هم باشیم. نکنه می‌خوای بگی این فرار از مسئولیت‌پذیری و به نوعی لاابالی‌گریه؟ نه، به نظرم این عین مسئولیت‌پذیری و احترام به دیگریه. نگو که اینطوری هیچ چیز روی هیچ چیز بند نمی‌شه. اصلا مگه اساس زندگی اینطور نیست؟ 

 من نمی‌دونم عشق یعنی چه و حالا هم در مورد عشق حرف نمی‌زنم. در مورد چیزی حرف می‌زنم که نمی‌دونم چیه. باید از کلمه‌های معمولی‌تری استفاده کنم. شاید بشه گفت؛ احساس خوبِ ساده‌ای از با هم بودن.

 من به تنهایی خودم آگاهم. و این تنهایی همیشه حفظ میشه. قرار نیست با این دوست داشتن تنهایی کسی پر بشه. که حداقل من اجازه نمیدم کسی این تنهایی بزرگ رو با هیاهوی غریزه خدشه‌دار کنه. چون چیزهای زیادی در مورد ارزشش شنیدم. برای فرار از وحشت تنهایی به عشق سرک نمی‌کشم. همیشه سعی کردم از این آلترنتیو{تنهایی- دوست داشتن- تنهایی} دوری کنم. اما شیخ گفت چیزهای پیچیده‌تری از تنهایی وجود داره. مثلا؛ دوست داشتن برای رهایی از اضطرابِ بودن. فکر اینجاشو نکرده بودم. باید یه سری چیزها رو دوباره مرور کنم.

عاشقت هستم؟ نمی‌دونم. دوستت دارم؟ نمی‌دونم. من هنوز معنی خیلی چیزها رو نمی‌دونم. 


۶ comment موافقین ۵ مخالفین ۰ 16 October 17 ، 01:22
شِـــ‌یدا ..

مارگارتا٬ ساعت ۱۳:۵۰ دقیقه‌ی روز پنجشبه، ۱۲ اسفندماه است. هوا بهاری شده. خودت که میدانی... اینجا بهار زودرس است. اکنون که برای تو می‌نویسم، به تخته سنگی تکیه داده‌ و استراحت می‌کنم. آخر سه ساعت بود که بدون وقفه، مثل بز کوهی این کوه‌ها را بالا و پایین میکردم. آسمان فرش ابر شده و هوا عالیست. باید این آخرین نفس‌های زمستان را شمرده‌تر گذراند. این را هم بگویم که یک پرتغال در دستم است. صادقانه بگویم، تا به حال در زندگی‌ام پرتقال به این خوشمزگی نخورده بودم. اگر اینجا بودی، حتما یک قُلش را به تو میدادم. ولی فقط همین یک قُل، نه بیشتر.

 مارگارتای عزیزم٬ امیدوارم ناراحت نشوی از اینکه بدانی گفتگوی ما چندان هم خصوصی نیست. آری، این کلاغ‌ها هم هستند. همینجا پشت سرم و چه سر وصدایی راه انداخته‌اند. به نظر دیوانه می‌آیند ولی من سُر خوردنشان در آسمان را دوست دارم. مایلم نظر تو را در مورد داشتنِ گَله‌ی کلاغ بدانم... که هر جا می‌رویم به دنبالمان بیایند و قیل و قال راه بیندازند. از تو چه پنهان، گاهی آرزو میکنم که کاش سلطان جنگل بودم. حتی به فکر بز کوهی بودن هم افتاده‌ام. نظر تو چیست؟

کلاریسای مهربانم، نه نه... ببخشید... مارگارتای مهربانم٬ در اینجا لازم است نکته‌ی مهمی را به تو بگویم. من از کلاغ بودن این پرنده‌ها اطمینان ندارم. فقط میدانم که سیاه‌اند، با نوک‌های نارنجی. و مگر نمی‌گویند که هر گِردی، گِردوست؟ خب از همین جا نتیجه می‌گیریم که هر سیاهی، کلاغ است و اینکه می‌گویند «بالاتر از سیاهی رنگی نیست» هم پایه و اساس ندارد. بالاتر از این سیاهی که من اینجا می‌بینم، آسمان است. 

مارگیِ من٬ از زمانی که برایت می‌نویسم، به این فکر میکردم که از این صخره چگونه رد شوم. آری این است اعجاز تو و سخن گفتن با تو. اکنون به نظرم می‌آید که اگر از پایین بروم بهتر باشد و تو خود میدانی که باید رفت. تا مجالی دیگر، تو را به خدا، و خدا را به تو میسپارم. با یکدیگر دعوا نکنید. از او خوب مراقبت کن. بگو که شب‌ها حتما مسواک بزند و زود بخوابد‌. جیش هم. از طرفِ من روی ماهش را بلیس. 


دوست‌دارِ تو، 

فرانچسکو پائولیستا جیورجیانی

(ملقّب به فِری چُسو)


۱ comment موافقین ۱ مخالفین ۰ 23 March 17 ، 17:29
شِـــ‌یدا ..

+تو اصلا آدم قابل اعتماد و مطمئنی نیستی

- چطور؟ مثلا میترسی بهت تجاوز کنم؟[خنده]

+ به عنوان یه تکیه‌گاه نمی‌شه روت حساب کرد. کلا نباید روت حساب کرد. کجا غیبت میزنه؟ کجا پیدات میشه؟ معلوم نیست. هیچوقت نیستی. چی کار میکنی؟ 

- تو اسطوره‌های یونان، الهه‌ای نداریم که همه‌ی عمر مشغول هیچ کاری نکردن باشه؟ 

+ فکر نکنم همچین موجود بی‌اثری قابلیت اسطوره و الهه شدن رو داشته باشه. 

- زندگی‌هایی که از مردم می‌بینم رو نمیفهمم. من...

+ میدونی مشکل تو چیه؟ اونا دارند یه خونه‌ی گِلی میسازند و توش زندگی می‌کنند. اما تو به این بهونه که خونه‌ی گلی٬ محکم و مطمئن نیست، خودت رو از سرپناه محروم میکنی. بالاخره فهمیدی که می‌خوای چیکار کنی؟

- گم‌شده، گم‌کرده را هرگز کجا یابد نشان؟


مرا گوید مرو هر سو٬ تو اِستادی٬ بیا این سو

که من این سوی بی سو را٬ نمی‌دانم نمی‌دانم

مرا سیلاب بربوده، مرا جویای جو کرده

که این سیلاب و این جو را، نمی‌دانم. نمی‌دانم.

چو طفلی گم‌ شده‌ست‌ام من، میان کوی و بازاری

که این کوی و این بازار را نمی‌دانم نمی‌دانم...





۱ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 November 16 ، 16:43
شِـــ‌یدا ..

با کت و شلوار زردی که از دوماد عباس‌آقا قرض گرفته بودم، رفتم خواستگاری‌. دسته گل رو هم خواهرِ حسن‌دست‌‌طلا با گل‌های وسط میدون و شمشادای کنار خیابون واسم پیچیده بود. دمِ آخر هم، سعید موقشنگ یه مقدار کتیرا مالیده بود به‌کله‌م. بعد از سلام و احوال‌پرسی، سریع رفتیم سر اصل مطلب.

 پدر عروس رو به من کرد و گفت؛ شما اصلا قصدت از ازدواج چیه؟

من آب دهنم رو قورت دادم، چشمم رو انداختم به گل قالی و خیلی محجوب گفتم؛ رفیقِ مهربان و یارِ همدم، همه‌‌کس دوست میدارند و من هم

گفت؛ تا به حال تجربه‌ی ارتباط عاطفی با دختری رو داشتی؟

اشک تو چشام جمع شد و گفتم؛ همه مرغان هم اواز پراکنده شدند/ آه از این باد بلاخیز که زد بر چمنم

گفت؛ چیکار میکنی حالا؟ شغلت چیه؟

گفتم؛ گه چرخ‌زنان همچون فلکم/ گه بال‌زنان همچون ملکم/ یأجوج منم مأجوج منم/ حد نیست مرا هر چند یکم

گفت؛ اگه یه روز بیای خونه ببینی همسرت غذا رو سوزونده و چیزی برای خوردن نداری، چیکار میکنی؟

قاطعانه گفتم؛ فداسرش.

گفت؛ اگه هر روز که بر میگردی ببینی غذا رو سوزونده چطور؟

تردیدناک گفتم؛ وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن

مادر عروس گفت؛ شما هم اگه سوالی از عروس‌خانم دارید، میتونید همین حالا مطرح کنید.

من یهو هیجان‌زده شدم و پرسیدم؛ دلاراما، چنین زیبا چرایی؟/ چنین چُست و چنین رعنا چرایی؟

[عروس پا شد، دویید، رفت تو اتاق]

پدر عروس با انگشت شست و سبابه دور لب‌هاش رو دست کشید و اندیشناک گفت؛ فکر نمیکنی یه کم واست زوده، شاید چندسال دیگه بتونی انتخاب بهتری داشته باشی.

گفتم؛ غنیمت دان اگر دانی که هر روز، ز عمرِ مانده روزی می‌شود کم

برادر عروس که جورابای صورتی خوش‌رنگی پوشیده بود، گفت؛ ترجیح میدی چجوری عشقی که به همسرت داری رو ابراز کنی؟ 

گفتم؛ عشق یعنی بی‌گلایه، لب فروبستن، سکوت.

پدر عروس گفت؛ نظر شما در خصوص سالهای آینده‌ی زندگی‌ و رابطه‌تون با همسر و فرزندان چیه؟ 

گفتم؛ چون پیر شدی برون ز باغت بکشند /دوران خوشی را ز دماغت بکشند

 در زندگی دل بر زن و فرزند مده/ کاین بی‌صفتان به سیخ داغت بکشند

.

.

‌.

و نمیدونم چه سرّی تو این بیت آخر بود که یهو جلسه دچار تشنج شد و ما رو با الفاظ رکیکی که اصلا در شأن دوستداران شعر و ادب نیست، به بیرون بدرقه نمودیـ‍ـــــــدند. شعرش رو یکی دیگه گفته، ولی ما باید چوبش رو بخوریم.

#آش_نپخته_و_دهن_سوخته


چنانچه بیکار یا علاقه‌مندید میتونید قسمت قبلیِ «عیال‌نامه» رو اینجا بخونید.


۵ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 26 August 16 ، 00:50
شِـــ‌یدا ..

به عیال پیام می‌دم؛ الا ای آهوی وحشی کجایی؟

عیال می‌نویسه؛ مؤدب باش

می‌نویسم؛ ببخشید، تو خود گوهرِ یکدانه کجایی آخر؟

زنگ می‌زنه می‌گه؛ چرا نمی‌خوابی؟

می‌گم؛ مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

می‌گه؛ دوباره امشب چت شده بود؟ بد اخلاق شده بودی

می‌گم؛ خوی‌ بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار، خویِ‌ من کِی خوش‌ شود بی ‌رویِ خوبت ای نگار؟

می‌گه؛ فقط همین؟

می‌گم؛ نه... راستش... آخه می‌دونی، صبحدم گلبن بر درخت گل  به خنده می‌گفت، نازنینان را، مهجبینان را، وفا نباشد...

می‌گه؛ خب دردت چیه دقیقا؟

می‌گم؛ عشق معراجیست سوی بامِ سلطانِ جمال، از رخِ عاشق فرو خوان قصه‌ی معراج را

می‌گه؛ فکر می‌کنی با مزه‌ای؟ 

می‌گم؛ تاحدودی


[سکوت]


بهش می‌گم؛ می‌دونی هدف خلقت چی بوده؟ اصلا می‌دونی نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟ میدونی مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟ 

عیال می‌گه؛ چیه؟

می‌گم؛ به دست مردمِ چشم، از رخ تو گل چیدن

می‌گه؛ جداً؟

می‌گم؛ قطعاً. اصن می‌دونی چرا من هِی می‌خوام بشینم به شما نگاه کنم؟

می‌گه؛ چرا؟

می‌گم؛ چون حدیث داریم؛ ای بستگان تن به تماشای جان روید

می‌گه؛ ای در حصار حیرت زندانی، ای یادگار حسرت و حیرانی، برخیز. برو به فکر یه کار درست و حسابی باش. این حرفا واسه کسی زندگی نمی‌شه

می‌گم؛ جان بی جمال جانان میل جهان ندارد. 


[سکوت]


می‌گم؛ یه چیزی اخیراً فکرم رو بدجوری درگیر کرده

می‌گه؛ چی؟

می‌گم؛ اگه زلفای  یارِ حافظ هم به بی‌حالتی موهای شما بود، دیگه نمی‌تونست انقد از چین و شکن زلف یار تعبیر عرفانی بیاره‌. احتمالا می‌رفت رپ می‌خوند. 

می‌گه؛ حرف آخرت همینه؟ 

می‌گم؛ آره والا. ناراحت که نشدی؟

می‌گه؛ ...




۸ comment موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 August 16 ، 14:20
شِـــ‌یدا ..