خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Monday, 12 November 2018، 12:00 AM

می‌برزند ز مشرق شمع فلک زبانه

پیرمرد گفت 50 سال پیش از خمینی‌شهر با قاطر می‌اومده سبزه‌میدون و در طی مسیر، فقط تک و توک ماشین می‌دیده. بعد به ترافیک روبه‌رو اشاره کرد و انبوه ماشین‌ها. من به چشم‌هاش نگاه کردم که کهنه، خاکستری و مات بود. انقدر مات که به بینایی‌ش مشکوک می‌شدی. ولی می‌دید. لبخند من رو می‌دید و با من حرف می‌زد. پلک‌هاش برای چشم‌هاش بزرگ بود. فضای خالی بین پلک‌ و چشم‌ توجهم رو جلب کرده بود. انگار پلک‌ها طی این سال‌ها گشاد شده باشه، کِش اومده بود. گفت که «40-50 سال پیش بنزین 6 قرون بود و یهو شد 8 قرون و همه اعتصاب کردند. خبر دادند که نخست‌وزیر قراره توی مسجد شاه سخنرانی کنه و علت این گرونی رو توضیح بده. شلوغ شده بود. وقتی اومد بالا برای حرف زدن، ترورش کردند...» احساس کردم که دارم تاریخ می‌خونم. از یه کتاب تاریخی اریجینال. گذشته، زنده بود و پیشِ رو. شک کردم، گفتم نخست‌وزیر همون هویدا نبود؟ گفت آره انگار. شک داشت. گفتم مگه اصفهان بود؟ مسجدشاهِ اصفهان؟ گفت نه، تهران بودم اون موقع. پیرمرد به حرف‌زدن ادامه داد. ترافیک بود و من دلم می‌خواست از اتوبوس پیاده بشم و هوای بارونی رو دریابم. پیرمرد می‌گفت رفته داروخونه،‌ یه قلم از داروها رو بهش ندادند. سرش کلاه گذاشتند. من ازش عذرخواهی کردم و پیاده شدم با این فکر که کاش می‌شد چشم‌های عجیبش رو جایی ثبت کرد. هوای داخل اتوبوس گرفته بود. هوای بیرون نخوت رو از تن می‌گرفت. موقع نگاه کردن به چشم‌های پیرمرد همون حسی رو داشتم که موقع نگاه به چشم‌های زهرا دارم. یه جور احساس غربت. می‌دونم می‌خواد فریبم بده. اولین بار که زهرا رو دیدم، به نظرم خیره‌کننده رسید. زن‌های زیبای زیادی وجود دارند اما معمولاً چیزی رو درونم جابه‌جا نمی‌کنند. من نمی‌تونم ارتباط معناداری با زیبایی‌شون بگیرم. اینجا منظور از زیبایی چیزی به centrality جذابیت جنسی نیست، هر چند که باهاش بیگانه هم نیست. ولی به نظرم جذابیت جنسی ساده‌تر و پیش پا افتاده‌تره. پیچیدگی و ظرافت خاصی برای درک شدن نداره. اما تجربه‌ی زهرا متفاوت بود. جوری که دلم می‌خواست زودتر بهش نزدیک بشم تا به واسطه‌ی آشنایی و شناخت بیشتر، تصور آرمانی‌ای که با دیدنش توی ذهنم شکل گرفته، تغییر کنه (خراب بشه). به تغییر این تصویر نیاز داشتم چون واقعاً داشت اذیتم می‌کرد. خیلی زود این آشنایی اتفاق افتاد و فهمیدم با دختر خاصی از نظر آگاهی و دانایی روبه‌رو نیستم. تا اینجای زندگی‌م فقط نسبت به دو مؤلفه‌ی زن‌ها توجه داشتم و براساسش اون‌ها رو برای خودم توی یه طیف جذاب- غیرجذاب طبقه‌بندی کردم. اول زیبایی، دوم دانایی. به عنوان مثال نسبت به عواطف و احساسات زنانه نسبتاً بیگانه‌ام. همچنین می‌پذیرم که محدود کردن یه آدم به این دو مؤلفه چندان منطقی (واقعی) و انسانی (کاربردی) نیست. 

زهرا مؤلفه‌ی دوم جذابیت رو نداشت. پس به ناچار از ملکوت اعلی به عالم ماده هبوط کرد و زمینی شد. اومد همینجا کنار خودم و همین بود که تونستم واضح‌تر ببینمش. کمی یادآور ژاندارک و مادرترزا بود. میلش به رهبری توی جمع مشهود بود. همراهی‌ش با دیگران، صادقانه کمک‌کردن و داوطلب بودنش برای انجام دادن کارها. کمی که گذشت، به این فکر کردم که اصلاً چرا اون چند بار اول تا این حد به نظرم جذاب اومده؟ در پاسخ به این سؤال (به رغم زور بسیار) نتونستم توصیف متمایزی از زیبایی‌ ظاهرش تعریف کنم. دیدم همه‌ی فاکتورهای زیبایی‌ای که به ذهنم می‌رسه نزدیک به همون کلیشه‌های رایجه و بنابراین نمی‌تونه عامل تعیین‌کننده‌ی این جذابیت باشه. چون همه‌ی این‌ها رو خیلی دیگه از زن‌ها هم دارند. پس شاید مربوط به یه جور توازن و همبستگی بین این ویژگی‌ها باشه که صرفاً توسط ذهن من استنباط شده. در وهله‌ی دوم همه چیز مربوط می‌شد به attitude. یه جور وقار خاص که موقع نشستن و راه رفتن به چشم من اومده. طرز حرف زدن و صدایی که به نظرم جذاب اومده. پوشش و آراستگی (آرایش)‌ ساده‌ای که با برداشت من از زنانگی و زیبایی هم‌خوانی داره. بعد به چیزهایی مثل «بالا زدن آستین‌ها» توجه کردم. عملی آگاهانه یا ناخودآگاه برای نمایش دست‌ها که بین زن‌های سرتاسر دنیا مشترکه. نتیجه‌ی نهایی‌ مرورِ این جزئیات یه حدس معرفت‌شناسانه بود: همه‌ی چیزی که ازش دیده بودم، بیشتر شبیه یه جور فریب ذهنی بود. مثلاً چشم‌هاش واسه‌م پر از ابهام بود و همین زیباش می‌کرد. مثل چشم‌های عجیب پیرمرد توی اتوبوس که انگار چیزی مبهم و ناشناخته داشت. گواه این حدس اینجاست: بعد از اون چند هفته‌ی اول که با دیدنش دلم آشوب می‌شد، این فکر زیاد به ذهنم اومد که انگار اونقدرها هم زیبا نیست. و این مترادف بود با سقوط فاکتور اول در نمودار جذابیت. می‌دونستم که ذهنم داره بازی همیشگی‌ش رو در میاره: پیدا کردن (یا حتی ساختن) نقاط تاریک و منفی. 


با زیادت سن و گذر ایام، روز‌به‌روز بیشتر این فرضیه توی ذهنم قوام پیدا می‌کنه که انگار تجربه‌ی عشق برای من یه تجربه‌ی محال و غیرممکنه. در عین حال دیدن و خواندن شرح حال عشق و عشّاق، باعث شده این پدیده توی ذهنم به عنوان یه حالت خارق‌العاده تثبیت بشه که خیلی حیفه اگه تجربه نشه: معطوف شدن به سمت و سوی دیگری، گذر از خود، شیفتگی و رهایی، شیفتگی و بستگی، تنش و بی‌تابی، زلال شدن در آینه‌ی دیگری و غیره. اما دلیل این ناکامی مطلق چی می‌تونه باشه؟ ذهنی که می‌خواد اینطور ریاضی‌وار همه چیز رو با فرمول‌بندی ‌بسنجه هم می‌تونه عشق رو تجربه کنه؟ ملکیان می‌گفت اگر معشوقی نیافتی بتی بتراش و بپرست. این مسئله هم برای من چیزی فراتر از داشتن یا نداشتن یه تجربه‌ی عاشقانه‌ با یک زن یا دختره. مربوط به احساس زنده‌بودن و وجود داشتنه. مربوط به دیدن و فهم دنیا به شکلی متفاوت. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ 18/11/12
شیدا راعی ..

cm's ۵

27 November 18 ، 23:32 همون نابود کننده شیوه‌ی نگارش انگلیسی
من با اینکه نمیتونم قاطعانه بگم کسی رو دوست دارم الان اما میتونم بگم که اگه کسی رو دوست بداری (و نه صرفا بابت زیبایی ظاهری یا حرکات  مجذوبش بشی)جذابیت ظاهریش دقیقا بعدا برات بوجود میاد.
شِــیدا:
بله، آقایی از فیه‌ما‌فیه نقل کرده بود که: آن‌چه دوست داشته می‌شود زیباست.
و اینجا من یاد رابطه‌ی مرغ و تخم مرغ اوفتادم.
28 November 18 ، 22:33 مارکر زرد
آرمان گرایی با دوست داشتن آدمها جور نیست. بعنی فکر میکنم نمیشه آرمان گرایانه دوست داشت. 

یه چیز بی ربطی که همیشه برام سوال بوده اینه که نوشته های این وبلاگ اتفاق افتاده یا نه. یا برگرفته از واقعیته یا واقعیت تغییر یافته است. البته همین که نمیدونم خوبه. اگر هم واقعیت نباشه از این نظر جالبه که ذهن نویسنده چقدر اتفاق رو میتونه بسازه. این همیشه برام توانایی جالبی بوده.
شِــیدا:
همیشه با ادا و اطوار به این سوال جواب دادم. لکن چون شمایی می‌خوام مثه آدم جواب بدم این دفعه: معمولاً ترکیبی از واقعیت و ذهنیته. اینجا 90 تا 95 درصد واقعیت داشتیم و مابقی ناخالصی بود که حین نوشتن قرار بود چاله‌چوله‌های واقعیت رو پرکنه و به متن چارچوب و پیوستگی بده.
مثال دیگه: تو پست «برخیز ای اهل وفا...» در واقع هیچ گریه‌ای توی اتوبوس اتفاق نیفتاده و توصیف گریه و تبعاتش کاملاً ساختگیه.
+ شخصاً معتقدم دونستن درصد واقعیت این نوشته‌ها اهمیتی نداره. چون اساساً من آدم با اهمیت و قابل اعتنایی نیستم که واقعیت زندگی‌م بخواد مورد توجه قرار بگیره. 
دلیلی داره که کلمات انگلیسی توی متن ها زیاد استفاده می شه؟
شِــیدا:
نه
الان نگاه کردم فقط دوتا کلمه بود تو متن. سنترالیتی رو اگه می‌نوشتم «مرکزیت» خوانش قشنگی پیدا نمی‌کرد: «...به مرکزیت جذابیت جنسی...»
اتیتود رو هم اگه معادل فارسی‌ش رو بگید که معنا رو برسونه، همین حالا جایگزینش می‌کنم.
29 November 18 ، 14:22 مارکر زرد
ممنون
همین!یه طوری میخواستم بگم این مخلوطش چیز جالبیه. اینکه چه چیزهایی قاطی واقعیت شدن با چه هدفی. بعضی وقت ها به خاطر پیدا کردن اون هدفه بیشتر بهش فکر میکنم. سوالی نیست ها. که یعنی نمیخوام بپرسم چه چیزهایی قاطیش شده. همینطوری بیان کردم نمیدونم چرا
شِــیدا:
توی این مورد که چیز خاصی اضافه نشده بود. با چه هدفی؟ این سوال زیبا رو باید از یه نویسنده پرسید نه من.
اما در مورد گل‌شعرهایی که اینجا تلاوت شده: موقع نوشتن اون «واقعیت» اصالتی تو ذهن من نداره. ذهن از هر چیزی که به نظرش مناسب بیاد استفاده می‌کنه. اصالت با متنه. تخیل و واقعه رو هم در برابر هم نمی‌ذاره و کلا حین نوشتن همچین دسته‌بندی‌ای تو ذهنم نیس. و هدف توی هر نوشته می‌تونه متفاوت باشه.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه تجربه‌ی باحال: گاهی به واسطه‌ی همین ویرایشی که از واقعیات توی متن اتفاق می‌افته، واقعیت یه کم توی ذهن تحریف می‌شه و گاهی توی ورژن نهایی ممکنه سخت بشه تمیز واقعیت از تخیل. مثلا فرض کن خاطره‌ی دوری داشته باشی و مرتب با تخیلت بهش ور بری. بعد از یه مدت خاطره‌ت براساس اون ویرایش‌ها تثبیت می‌شه و اون ورژن اورجینالش کم‌رنگ می‌شه. یا وقتی نوشته از یه خواب شروع می‌شه، آخرش دیگه اصلا نمی‌شه بهش گفت رویا. رویا از ذهن می‌پره و اون متن جاشو می‌گیره. 
+ الان حس شعبده‌بازی رو دارم که همه‌ی ترفندهاشو برای بقیه رو کرده و دیگه نمی‌تونه کار کنه، باید بره دلقک بشه. خوبیش اینه که همچنان می‌تونم توی سیرک بمونم و جایی برای خوابیدن دارم :))
02 December 18 ، 03:22 شیدا راعی ..
https://plus.google.com/103216591742390881536/posts/KKhuq4XqrKN

عطف به این پست

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی