خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Sunday, 10 June 2018، 03:33 PM

Event horizon

پیش‌نیاز؛ اطلاع از معنی «افق رویداد» و «سیاهچاله» در حد ویکی‌پدیا

آدما دنیای کوچیکی دارند. و دنیای من احتمالاً جزو کوچیکترین دنیاهاییه که آدمیزاد می‌تونسته برای خودش تصور و آرزو کنه. با فکر به زندگی توی یه سلول انفرادیِ تاریک، هرگز احساساتی از جنس «محرومیت» و «از دست دادن» به ذهنم متبادر نمی‌شه. باز دارم تبدیل به یه سیاهچاله‌ی بزرگ می‌شم و ولع بلعیدن، همه‌ی وجودم رو به سمت نیستی می‌کشونه، چون تنها چیزی که می‌تونه بلعیده بشه، روح و وجود خودمه. اگه یه کم دیگه به نخوردن و نخوابیدن ادامه بدم، توهم هم به این آشفتگی و پریشونی اضافه می‌شه. رد شدن یه مگس از جلوی چشمام من رو تا مرز سکته می‌ترسونه. کوچیکترین صداها، تبدیل می‌شه به وحشتناک‌ترین صداها. فکرها در هم و آشفته به ذهنم هجوم میارن و من با حال بدی غرق شدن خودم رو تماشا می‌کنم.


 گاهی تنها علتِ تداوم زندگیِ سراسر بی‌فرازِ ما افسرده‌های بالفطره، صرفاً نبود مجال جدی برای افسرده بودنه. روال زندگی مثل برف ‌پاک‌کن‌های روی شیشه‌ی ماشین، امکان بالفعل شدن افسردگی رو پس می‌زنه. مگر اینکه مثل حالا به زحمت یک هفته فرصت برای حبس کردن خودم پیدا کنم. اما، یه بار یه برف سنگین اومد که برف‌ پاک‌کن‌ها رو از کار انداخت. به گمونم بهمن بود. تشنج‌های کف اتاق و خواب‌های تب‌دار و توهم‌هایی که هر نوع ارتباط با دنیای واقعی رو به کلی بی‌اعتبار و tentative جلوه می‌داد. حیات من رو پس می‌زد و من -شاید چون خیلی بچه بودم- با سماجت بهش چسبیده بودم. فقط وقتی چیزی رو در حال از دست دادن ببینی، احساس واقعی‌ت رو نسبت بهش می‌فهمی. و احساس من نسبت به زندگی‌ این بود که خیلی زود داره واسم تموم می‌شه. حالا که کمی بزرگتر شدم -درونم چیزی به عنوان هویت و شاکله‌ی فکری شکل گرفته- احساس می‌کنم مرگ هیچوقت برای آدم‌هایی مثل ما زود نیست. و گه‌گاهی که مجالی و خلوتی پیش میاد، عجیب دلم برای سبُکی اون آدمِ رو به موت -که هر روز رو با مورمور ناشی از تماس بدنش با اون دنیا شروع می‌کرد- تنگ می‌شه. اکثر اوقات چیزی می‌پرید روی سینه‌م و خودش رو بهم می‌چسبوند و من رو از وسط رویایی که به عنوان تنها راه زنده بودن مقیمش شده بودم، به سمت دنیای وحشتناک بیرون تبعید می‌کرد. 


 آدم‌هایی که سه روز پیش من رو دیدند -اون آدم پر انرژی که به نظر خیلی باحال می‌‌رسید و دروغ‌تر از همه، خیلی با جسارت بود- تصویری تا این حد متفاوت رو باور نمی‌کنند. که این همون آدمه. که حالا لخت و عور خودش رو لای یه پتو پیچیده. درست به اندازه‌ی یه آدم فلج احساس ضعف می‌کنه‌. به فضای شلوغ و به هم ریخته‌‌ی اتاق خیره شده. یه نگاه مات و بی‌معنی که معلوم نیست تا کی قراره ادامه داشته باشه. همه چیز در انتظار حرکتی از سوی تو، تو در انتظار هیچ چیز. دنیا انگار با من به بن‌بست می‌رسه. با فکرها و احساساتی گنگ و مبهم، که منجر می‌شه به مقداری شک، هجمه‌ای از نفرت و لاجرم، اندکی ترس.

 فقط کافیه سه روز توی خونه تنها زندگی کنم. به مرور همه چیزِ خونه شکل من می‌شه. یه خونه که توش زندگی نیست. یه آدم عیاش که عیاشی نمی‌کنه. به دود علاقه‌ای نداره، از جن و پری نمی‌ترسه و نمی‌تونه به جنده‌ها دست بذاره. یه جور رهبانیت منهای خدا؛ رهبانیت سکولار. 


از سکوت طولانیِ این خونه‌ی خالی، تا تاریکی‌ای که همیشه لازمه‌ی آرامش درونیِ یه افسرده‌ی بالفطره‌ست. همه و همه ذهن ناظر بیرونی رو به سمتی می‌بره که انگار اینجا کسی نیست، کسی زندگی نمی‌کنه. 

18/06/10
شیدا راعی ..