خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Tuesday, 13 March 2018، 01:01 AM

Secluded



 چند روزی پریشون بودم. همین که توجه آدم به یه نفر جلب می‌شه. شاید سؤال پیش بیاد که مگه حیوونی مثل من هم ممکنه از این تمایلات بشری داشته باشه؟ خب، بله. به قول ونگوگ «من هم مثل هر کس دیگری، نیاز به خانواده و دوستان، به محبت و رابطه‌ی دوستانه را احساس می‌کنم. من مثل شیر آتش‌فشانی یا تیر چراغ برق نیستم که از سنگ یا آهن ساخته شده باشم.»

صبح که از خواب بیدار شدم، بلافاصله اکانت‌های گوشی‌م رو برای یه نفر چک کردم. از این چک کردن گوشی، از این حس نیاز به بودن اون فرد منزجر و آزرده شدم. احساس کردم که چقدر بی‌مایه‌ام. از خودم بدم اومد. بیشتر از همیشه. برای اینکه فراموش کنم، پینترست رو باز کردم. از جلد کتاب Last temptation گرفته تا فرسکوی last judgement کلیسای سیستین، حدود ۴ ساعت بین نقاشی‌ها تاب خوردم و در موردشون سرچ کردم و داستان‌هاشون رو خوندم؛ سن پیتر، سن بارتولومه، saint james mutilated و غیره. در واقع با این کارها، داشتم چیزی رو فراموش می‌کردم که آزارم می‌داد و نمی‌تونستم با خودم حل و فصلش کنم؛ برخورد با انزوا



پل استر می‌گه هر کتاب تصویریست از انزوا. تولد یک کتاب حاصل‌ ماه‌ها انزوای نویسنده‌ست و هر کسی که اون کتاب رو می‌خونه هم در حالتی از انزوا این کار رو انجام می‌ده. پس کتاب تصویری از انزواست، حتی اگر در مورد ارتباط حرف زده باشه. اما انزوا همیشه انقدر آشکار نیست. گاهی می‌تونه شکل‌های متفاوتی داشته باشه. پدر پل استر آدم پرتلاشی بوده که مدام سر کار می‌رفته. آخر هفته‌ها به تعطیلات می‌رفته، ازدواج کرده بوده و دو تا بچه داشته. به طور خلاصه، ظاهر زندگی عادی و معمولی داشته. اما در حقیقت، این فرد هیچ ارتباط عمیقی با دنیای اطرافش نداشته. استر در قسمت اول کتابش -اختراع انزوا- پرتره‌ی این مرد نامرئی رو به تصویر می‌کشه. وقتی برای بار سوم این کتاب رو خوندم، به نظرم رسید که من هم درگیر یه انزوای مشابه هستم. در روز آدم‌های زیادی رو می‌بینم، حرف می‌زنم، شوخی می‌کنم، بحث می‌کنم، ولی در این بین هیچ ارتباط عمیقی وجود نداره. به حدی که چند روز پیش احساس کردم که اصلاً معنی ارتباط برقرار کردن رو نمی‌دونم. پیتر با تعجب می‌گفت؛ چطور تو با اون همه دوست‌ و ارتباطاتی که در گذشته داشتی، حالا این چیزا واست سؤاله و برای داشتنش مشکل داری؟ دلیلش یه سلسله‌ اتفاق به هم پیوسته‌ست که باعث تغییر شخصیت و خلق‌و‌خوی ناگهانی(در عرض یک سال) شده. همه‌ی آدم‌ها ممکنه از نظر شخصیتی تغییر کنند، منتها نه در عرض یک سال و دو سال. گاهی یه تغییر شخصیتی نسبی و جزئی طی ۱۰-۲۰ سال اتفاق می‌افته(در بزرگسالی). اما زمانی که شما -در کوتاه مدت- با یه مجموعه تغییرات درونی اساسی روبه‌رو می‌شید، اسمش می‌شه دگرگون شدن شخصیت که می‌تونه خیلی دشوار و پرتنش باشه؛

«درست است که در حال بعضی آدمها تغییراتی پیدا می‌شود که «دگرگون شدن شخصیت» نام دارد. ولی این موارد، مرض‌اند و به همین جهت در حوزه‌ی تخصص روانکاوان و روانپزشکان قرار دارند. در این گونه دگرگونی، حافظه که شالوده‌ی خودآگاهی انسان است، از بین می‌رود و آنچه باقی می‌ماند و مبنای تداوم فرد -که دیگر شخصیت ندارد- قرار می‌گیرد، تن و جسمانیت دردمند اوست. این حالت، برای صاحب دردمندش در حکم مرگ است و این چنین حال و روزی کم از انقلاب و استحاله‌ی واقعی ندارد»

حالا تقریبا ۴ سال از این دگرگونی گذشته. احساس بی‌هویتی و سردرگمی آدمی که دوباره متولد شده، به مرور کمرنگ می‌شه و ساخت و پرداخت ویژگی‌های شخصیتی جدید کامل‌تر می‌‌شه. بعضی از آدمها نیاز بیشتری به ارتباط دارند، بعضی‌ها نیاز کمتری. بعضی انتظارات و تعاریف سخت‌تر و خاص‌تری از یه ارتباط دارند و به همین دلیل سخت‌تر می‌تونند آدم‌های دلخواه‌ خودشون رو پیدا کنند. در کنار این ویژگی، برای تشکیل شبکه‌های ارتباطی‌ دلخواهشون باید با محیط‌هایی تعامل داشته باشند که هم‌گونی بیشتری با نیازها و علایق‌شون دارند. و این‌ دو نکته‌ی بدیهی، چیزهایی بود که من به اندازه‌ی کافی در مورد خودم در نظر نگرفته بودم.



فرقی نداره که کجا زندگی کنیم و با چه کسی زندگی کنیم. در هر صورت یکی از اولین چیزهایی که باید توی زندگی قبول و باورش کرد اینه که آدمیزاد ذاتاً تنهاست. اول و آخرش همیشه تنهاییه. البته خوش به حال کسایی که بتونند افرادی رو پیدا کنند که بیشتر از دیگران قادر به درک‌شون باشند و با هم هماهنگی بیشتری دارند. اول کتاب «دین‌ها در ایران باستان»، نویسنده‌(ریچارد فولتس) و مترجم(امیر زمانی) هر دو از  همفکری و همراهی همسران‌شون در نگارش و ترجمه‌ی کتاب تشکر می‌کنند. به این فکر می‌کردم که این جنس ارتباط و این کیفیت از با هم بودن(ارتباط فکری+ عاطفی) قطعاً چیز ناب و لذت‌بخشیه. زندگی سفریه که هر کسی باید تنهایی مسیرش رو طی کنه. حالا اگه بتونی توی این مسیر کسی رو پیدا کنی که مثه خودت تنها باشه و این تنهایی رو درک کرده باشه، خوبه که برای بیشتر لذت بردن از مسیر، همسفر بشید. در عین حال باید همیشه در نظر داشت که هیچ عشقی، هیچ رفاقتی، هیچ علقه‌ و دلبستگی‌ای دائمی و همیشگی نیست. بهترین کار اینه که مدت زمانی که همسفر داری رو به فال نیک بگیری و وقتی احساس کردی که مسیرها از هم فاصله می‌گیرند، با کمال احترام از همسفرت جدا بشی و مسیرت رو ادامه بدی.

موافقین ۳ مخالفین ۰ 18/03/13
شیدا راعی ..

cm's ۴

13 March 18 ، 01:59 حضرت کازیمو
حبّذا یا شیخ. نیکو گفتی. حضرت یعقوب نگهدارت باشد
شِــیدا:
درود خداوند بر من باد
همزاد پنداری با واژه واژه ی پست

پ.ن:زشت نباشه اینجا کامنت جدی مینویسیم؟
شِــیدا:
کامنت جدی‌ت تو حلقم. 
ینی قبلا داشتی مسخره‌بازی در میاوردی؟
13 March 18 ، 22:04 اثر انگشت
یادمه ما قبلا یه کانورسیشنی راجع به همین روابط و انزوا با هم داشتیم و گفته بودی میخوای که رابطه داشته باشی اما گزینه های پیش روت مناسب نیستن و برای پیدا کردنشم تلاشی نمیکنی.. حالا که یه نفر پیدا شده تونسته پریشونت کنه خودتو به بزی نزن لطفا. اگر از پس اول ِ کار بر نمیای بگو من آستین بالا بزنم تا یه جایی هندلت کنم :))
با توجه به پاراگراف آخر حتی اگر توو رابطه به بن بست هم بخوری باز یه پوئن مثبت دیگه میگیری چون تازه با خیلی از مفاهیم هنری آشنا میشی که تا قبل از شکست عشقی به هیچ وجه نمیتونی درکشون کنی.من توو این موردم میتونم کمکت کنم:)))
شِــیدا:
به این نکته‌ی ریز توجه داشته باش که اون تونسته منو پریشون کنه، من که نتونستم اون رو چیز کنم. در ثانی، من علاقه‌ای به رعایت قوانین مخ زدن ندارم. توجهی هم به مراتب و مناسکش ندارم. اگرم روزی بخوام از این شکرها بخورم، به روش خودم باس بخورم. به آستین بالا زدن که فک نمی‌کنم نیاز داشته باشم، ولی اگه خیلی داشتم تر می‌زدم، ممکنه به دوستی نیاز داشته باشم که پاچه‌هاشو بزنه بالا و بیاد وسط عن‌ها کمک. میای؟

نفهمیدم ربط پاراگراف آخر به مسائل هنری چیه و اینکه شما از چه جهت می‌تونی کمک کنی؟
16 March 18 ، 02:42 //][//-/ ..
آه محسن بیچاره‌ی ما :) یادمه گفته بودی تا سالها بعد آمادگی وابستگی عاطفی به کسی را نخواهی داشت. 
امروز من پر از نفرت از ضعف بشریت‌م. هر روز پر از نفرتم. امروز فقط پررنگتره. چون وقت دارم که فکر کنم. عقم میگیره از اینکه بیدار میشی و چک می کنی ببینی پیام داده یا نه. عقم میگیره که پیام کسی را چک نمی کنم. هر چه سعی می کنم یک سناریوی تهوع نیاور تصور کنم موفق نمیشم. اوووووف. این جهل مطلقی که من درگیرش هستم آخرش یک روزی یک لقمه‌ی خامم میکنه :| 
از این کامنت پر از انرژی منفی بدم میاد ولی خب٬ فکر نکنم این ماجرا هم پایان عامه پسندی داشته باشه. اگر قرار بود اتفاق هالیودی‌ای بیفته در مورد انزوا نمی نوشتی. اما برای شادی ارواح محسن هم که شده٫ آرزو می کنم او هم حالش برای تو پریشان شده باشه. خدایا پلیز. دوستش داشته باشه. 
شِــیدا:
آه محسن کوچولو و مفلوک ما :))
می‌بینی درس و دانشگاه چقدر خوبه؟ همینکه وقت ما رو پر می‌کنه که نتونیم فکر و خیال الکی کنیم.
نگران انرژی منفی حرفات هم نباش. هر وقت خواستی فحش بدی یا انرژی منفی تخلیه کنی، بیا پیش خودم. من یه دریا دارم.
 شخصاً از شما دو بزرگوار انتظار نداشتم که انقدر جوگیر باشید. اون حضرت می‌خواد آستین بالا بزنه و تو هم که اینجا داری آرزو می‌کنی. پناه بر خدا.

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی