خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعت‌ها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Saturday, 3 March 2018، 08:08 PM

Fleet

سیبیل‌ دخترعمه‌های من. ساعت گوشی ۱۷:۰۲ شنبه. یک چشمی در حال تایپ. یه مکان بزرگ با جزئیات زیاد تو ذهن من هست. که حتی نمی‌تونم در لحظه به نتیجه‌ی قاطعی برسم که آیا واقعا چنین جایی وجود داره یا نه؟ یا اینکه همچین فضایی از تخیل کجا شروع شده؟ این جزئیات به نظرم شگفت‌انگیز میاد، پس تصمیم می‌گیرم سریع ثبتش کنم. ما یه خانواده‌ی پنج نفره هستیم. من یه خواهر دارم که به فرزندخواندگی گرفته شده. خواهر من در واقع دوست‌دختر مهدیه. دوست دختر سابقِ مهدی که حالا با من همکلاسه. ما توی تصویر با هم‌ ارتباطی نداشتیم. دقیقاً همونطور که توی واقعیت هم ارتباطی نداریم. آخرین باری که هم رو دیدیم٬ من سریع شناختمش و دیگه بهش نگاه نکردم. اون چندبار به من خیره شد تا ببینه من همونی هستم که فکر می‌کنه یا نه. احتمالا از اینکه توی اون کلاس من رو دیده، تعجب کرده. حالا چرا باید به عنوان فرزند‌خوانده توی تصویر ما باشه؟ شاید چون خانواده‌ی خوبی نداره، ثانیاً امروز صبح همایش دکتر زرگر در مورد پیچیدگی‌های فرزندخواندگی بود. تأکید این بود که به پژوهش‌های بومی نیازه. یعنی حتی وضعیت توی شهرهایی مثل تهران و اصفهان‌ هم متفاوته. پس مسلماً پژوهشی که توی این شهرها انجام می‌شه، برای بندرعباس یا کردستان قابل استفاده نیست. ثالثاً رو در شروع پاراگراف بعدی می‌نویسم. اما بومی سازی، محدودیت. تصویر فضایی که ما داریم، گوشه‌ی یه پارکه. در عین اینکه جزوی از شهره، اما جداست، محدوده. فقط افراد خانواده رو می‌بینم. 

ثالثاً، اخیراً فهمیدم که مادرم ۷-۸ تا فرزند بزرگ داره که احتمالا فقط چندسال از من کوچیک‌ترند. چندتا نامه وجود داشت که چند نفر از اینکه کسی به صورت ناشناس ماهیانه بهشون کمک-پول- می‌کنه، تشکر کرده بودند. آخر یکیش نوشته بود که «دانشگاه رفتنم رو به خاطر کمک شما دارم و هیچوقت این لطفتون رو فراموش نمی‌کنم و دوست دارم یه روزی کسی که بهم اینطوری-ناشناس- کمک کرده رو بشناسم.» پایانِ نامه. چند نامه‌ی دیگه، با مضمون مشابه. پوشه‌های بهزیستی. یه سری اسم و مشخصات. از طرفی، من اونقدری که باید، برای مادرم به عنوان فرزند -پسر- وجود ندارم. شاید پشت این کمک کردن، یه نیاز و خلأ عاطفی هم وجود داشته باشه. نیازِ مادر بودن. که تقریباً با من به تحقق نرسیده. این می‌تونه بخشی از انگیزه‌ی رفتار باشه. ارتباطش با تصویر؟ چیزی به ذهنم نمی‌رسه. ولی چون همراه با اینها به ذهن اومده، احتمالاً رابطه‌ای وجود داره. جلسه‌ی امروز با سؤال جذابی شروع شد؛ «از کجا می‌دونید فرزندخوانده نیستید؟» در وهله‌ی اول سؤال مسخره‌ایه. اما با تأمل بیشتر، خیلی هم مسخره به نظر نمی‌رسه. حداقل جالبه. یه نتیجه‌ی جالب دیگه اینه که تقریباً هیچ فرزندخوانده‌ای دوست نداره برگرده و با والدین بیولوژیکی‌ش زندگی کنه. کنجکاوی هست، اما علاقه نه.

تصویر آخر، همه همدیگه رو ‌به آغوش می‌کشند. جمع شدن فامیل به چه دلیله؟ چندوقت دیگه عیده٬ مامان‌بزرگ من زیادی عمر کرده و همه غیرمستقیم منتظر مردنش هستند، تابستون قراره والدینم به یه مسافرت یک ماهه برن. اینها همش می‌تونه منجر به جمع شدن فامیل بشه. چهار تا تخت به شکل سوررئال اون ‌بالا وجود داره. بالش‌ها رو پرت ‌می‌کنیم پایین. من به سیبیل‌ دخترعمه‌هام‌ نگاه می‌‌کنم. دیگه چیزی یادم نیست. نگاه به ساعت گوشی؛ ۱۷:۱۴. من یک چشمی، پایان تایپ.

موافقین ۴ مخالفین ۰ 18/03/03
شیدا راعی ..

cm's ۳

یاد جاده مالهالند دیوید لینچ افتادم
ارتباط جزء به جزء تخیل با واقعیت
خیلی چیز عجیب غریبیه این نقطه شروع تصورات و اینا!
شِــیدا:
نمی‌دونم که آیا خواب هم دقیقا جزء تصوراته یا نه. ولی واسه خودم خواب جالبی بود، همه چی عجیب غریب، اما مرتبط با اتفاقات همون روز و درگیری‌های ذهنی منتهی به اون روز
+ضمناً اون انگشتره که جعبه‌ش رو زدی تو سر اون یارو پرایدیه چی شد؟ آخه انگشترو که پرت نمی‌کنن. پاره آجرو واس دیوار ساختن که اختراع نکردند.
مثلا یکی با یه گاری بیاد وسط وبلاگ داد بزنه
موبر 
بند 
فنر 
انواع و اقسام اصلاح سیبیل 
:\ 
شِــیدا:
میزنمتا
شاید تو طول روز یه جایی ناخودآگاهمون یه سری کد میگیره از هرچیزی که یادش میفتیم یا گذری میاد تو ذهنمون،بعد موقع خواب مرتبطشون میکنه و دری وری تحویلمون میده
+چه غافلگیرکننده بود ته این جوابت!:))
پیشنهاد خوبی بود اگه بازم حضرتو زیارت کردم حتما یه پاره آجر ول میدم تو صورتش!نمیدونم شایدم یه درخت کردم تو حلقش،بالاخره درختو که واسه تصفیه هوا نکاشتن..
شِــیدا:
من برای شناخت یه وب معمولاً (ینی وقتی که حوصله‌ش باشه) میرم سراغ متن‌های طولانی. و این متنی که برای خوندن انتخاب کردم، سرشار از نمک‌پاشی نویسنده‌ش بود. حیفم اومد اشاره‌ای به این نمک‌ پاچی‌ها نکنم :))

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی