خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

برایمان خوک بریان بپزید. خوک شیری‌ای که مغزش خوب پخته شده باشد. من شامپاین نمی‌تونم بخورم. نوشیدنی گازدار دوست ندارم. عرق سگی چجوره؟ یه بطری، ۳۰ هزار تومن. زود آدمو می‌گیره. بعدش باید همدیگه رو سفت بزنیم. حتی اگه قبلش همدیگه رو سفت کرده باشیم. شما وضعتون چجوره؟ خوبه آقا. ما بابامون الاغ بود. بار می‌برد. ننه‌مون اسب بود، نجیب بود. اینه که از آمیزش دوتا مؤمن چارپا، قاطری چون ما به عمل آمده‌. پرسید چگونه‌ای ای برادر؟ گفتم همچو باد معده، بی‌تابِ رها شدن. شلیک. باید کشت، باید مرد. هر چند که بایدی وجود نداره. جهان برای شگفتی ساخته شده. نقض باید‌ها و نبایدها. گفت حالا چیکار کنیم که حوصله‌مون سر نره؟ گفتم می‌خوای با هم رابطه‌ی جنسی برقرار کنیم؟ گفت این چه طرز حرف زدن با یه خانم محترمه؟ با یه خانم محترم باید اول کلی لاس بزنی. تاحالا با کسی لاس زدی؟ گفتم نه، اما واکس زیاد زدم. گفت باید آروم آروم بری جلو. نه که همون اول کار بری سر اصل مطلب. آقا ما جلسه‌ی قبل غایب بودیم. اصل مطلب رو نمی‌دونیم. اشکالی نداره پسرم. پاهام می‌لرزید. اما گریه نمی‌کردم. اون موقع ۱۹ سالم بود. حالا واقعا نمی‌دونم چندسالمه. ولی خوب یادمه که اون موقع چندسالم بود. روی تخت خوابیده بودم. پرستار می‌گفت سعید محبی. دکتر می‌گفت آقای محبی. بعدش ازم می‌پرسیدند که اسمت چیه؟ می‌گفتم محسن. دوباره می‌پرسیدند اسمت چیه؟ می‌گفتم محسن. اسمت چیه؟ محسن. می‌گفتند مگه اسمت سعید نیست؟ سعید محبی؟ می‌گفتم نه به خدا. گفتند اسمت رو لباست نوشته شده. به لباسم نگاه کردم. لباس سربازی بود. تازه یادم اومد. گفتم نه، لباس نداشتم. یکی از سربازا لباسشو داد بهم. لباسام خیس بود و پاره. گفتند یعنی سرباز نیستی؟ گفتم نه. نه. بعدش گفتند می‌تونی بری. خواستم برم. پاهام می‌لرزید. رو زانوهام نمی‌تونستم وایسم. به پرستاره، همون پرستار اولیه،‌ گفتم چرا پاهام می‌لرزه؟ گفت مال درده. گفتم من که درد ندارم. گفت چرا، داشتی، چندتا آمپول زدیم بهت تا دردت بخوابه. راست می‌گفت خوابیده بود، خودمم خوابیده بودم. همه چیز مثل خواب بود. شب قبلش میدون معلم بودم٬ چالوس. هیچی نداشتم. همه چیز رو پشت سرگذاشته بودم. زندگی رو. کیسه‌خوابم رو گم کرده بودم، شایدم دزدیده بودند. سر صبح بود. قبل از سحر. گفتم، یعنی از خودم پرسیدم؛ من برا چی زنده‌ام؟ حتی نمی‌تونستم بلند شم خودم رو پرت کنم جلوی لاستیک یه ماشین تا مغزم رو له کنه. چه حقارتی. ضعف همه‌ی بدنم رو سنگین کرده بود. آرزو کردم که همون جا یکی راحتم کنه. اما ساعت ۳ صبح هیچکس توی خیابونای یه شهر کوچیک قدم نمی‌زنه. زیر بارون، چه بارونی. میدون معلم، چالوس. همونجا کنار سطل آشغال خوابم برد. عین یه تیکه آشغال. زیر بارون. به این امید که کاش دیگه تموم شه.

موافقین ۲ مخالفین ۰ 18/01/05
شِـــ‌یدا ..

cm's ۹

دارم فکر میکنم اون میدون اولیه اسمش چی بود؟ میدون معلم دومیه بود؟ عح تف! چالوس کوفتی! 
شِــیدا:
یه میدون بیشتر نبود اصن. اینجا تف نکناااا. دهع
06 January 18 ، 10:18 پـــــر ی
چرا اینقد تیره و تاریک :(
شِــیدا:
می‌تونیم قلم‌موی mop رو ور داریم و رگه‌هایی از صورتی رو توی کار ایجاد کنیم.
نبودنِ این سبک از پست‌هات داشت حس می‌شد کم کم. :د
شِــیدا:
شاید یه مقدار احمقانه برسه و اسکل به نظر بیام ولی خودم به شدت با چیزای این مدلی هیجان‌زده می‌شم.
اینجا بکشنم یار گله داره؟!:/ 
شِــیدا:
جضحیجلپفمرکی
میشه فحشت هم داد؟
شِــیدا:
البته که میشه. این چه سوال بدیهی و احمقانه‌ایه آخه؟ :))
تو روحت مردک
شِــیدا:
من نمی‌دونم تو چرا انقد حرف زدن بلد نیستی آخه.
۱. این کافی که به مرد چسبیده، چه نوعیه؟ کافِ تحبیب؟ 
۲. دقیقا چه چیزی تو روحم؟
۳. مدخل روح دقیقا کجا میشه؟ آیا ارتباطی با مخرج روح داره یا خیر؟ 
در پاسخ به سوال سومی که از moonwolf پرسیدی می‌خوام بگم که هادی پاکزاد می‌فرمان:
"بیا آروم منو از گودال بالای این پیکر، بکش بیرون، ببر بالا، ببر جایی ..."
و از اونجایی که ما مرید ایشون هستیم، باور قلبی داریم که مخرج روح گودالی‌ست بالای این پیکر. و باز از اونجایی که استاد حکمی درمورد مدخل روح صادر نکردند منم نظری نمی‌دم و با اجازه‌تون از وسط مکالمه‌تون خارج می‌شم. 
شِــیدا:
یه خورده تو پیدا کردن مراد و شخصیتای برجسته‌ای که ازشون الهام می‌گیری، تجدید نظر کن :))
@شِیدا دِ الکسی : 
۱. برو اصول کافی رو بخون اونجا توضیح داده
۲و ۳ رو هم وقتی که بازم این مدلی نوشتی پاسخ خواهم داد‌.
@شیما :
میشه از همون مخرج به عنوان مدخل استفاده کرد.مهم اینه که یه راهی باشه که بهش نفوذ کرد
شِــیدا:
د الکسی یعنی چه؟ 
یو نو ناتینگ شِــــیدا
شِــیدا:
تف تو بی‌سوادی که همه جا شرف آدمو می‌بره