خودگویی با میکروفون

heterism
خودگویی با میکروفون

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Tuesday, 19 September 2017، 03:30 PM

تعلیم و تربیت

پدر و مادرم از همون اول خلقتم بنای تربیتی‌شون بر این مبنا بود که من رو خودساخته و قوی بزرگ کنند. هیچوقت خواسته‌هام به راحتی اجابت نمی‌شد. یادمه من مدتها در حسرت داشتن یه سیستم خوب بودم که قابلیت نصب بازی‌های روز رو داشته باشه. و پس از سالها که به لپتاپ شخصی رسیدم، دیگه هیچ علاقه‌ای برای بازی کردن با هیچ کنسولی رو نداشتم. در حالیکه پسرخاله‌ی نُنُرَم همیشه از نعمت سیستم آپدیت بهره‌مند بود و حالا هم با اینکه نره‌خرِ رشیدی شده، ولی هنوز هم وقتی میرید توی اتاقش، حضرت رو مشغول بازی کردن با کامپیوتر می‌بینید. شما یادتون نمیاد یه زمانی گوشی داشتن خیلی چیز باکلاسی محسوب میشد. همینکه Nokia 3310 رو میذاشتی رو گوشِت و توی خیابون راه میرفتی، کلی میرفت رو قیافه‌ت. ولی بعدترش گوشی‌های بولوتوث‌دار و دوربین‌دار اومدند و Nokia 3310 دیگه اون شکوه و عظمت خودش رو از دست داد. خدا میدونه Sony Ericsson k750 چه پدری از ما درآورد. وقتی ابراز می‌کردیم که گوشی میخوایم، می‌گفتند خودت باید بخری، ما نمی‌تونیم برات بخریم. می‌خواستند جوری تربیتم کنند که مستقل بار بیام و بتونم رو چیزِ خودم بایستم. آخرش با کلی ریاضت و چس‌خوری تونستیم یه  Motorola  Razr V3 تهیه کنیم اما اون موقع دیگه سونی اریکسون K800  و نوکیا N73 اومده بودند و موتورولا با اینکه خیلی ناز و خانمی بود، ولی در برابر اونها حرفی واسه گفتن نداشت. 


توی خرید دوچرخه‌، خرید کفش، خرید اسبا‌ب‌بازی و حتی خرید خوراکی‌های دلخواه هم این دست‌اندازی‌ها وجود داشت. من همش رو با تلاش و سختی بدست میاوردم. این محدودیت‌ها برای رفتارهای روزانه هم وجود داشت. نمی‌تونستم بیش از دو ساعت با سِگا بازی کنم، نمی‌تونستم بیش از دو ساعت توی کوچه بازی کنم و برای انجام تکالیفم هم قوانینی وضع شده بود. هیچکدوم از این رفتارهای تربیتی به خودی خود غلط و غیرمنطقی نبود. منتها اشکالش این بود که این رفتارها بر مبنای فرد دیگه‌ای شکل گرفته بود. اینها همون رفتارهایی بود که برای تربیت داداشم به کار رفته بود. فرق من و داداشم این بود که اون رو اگه می‌زدند توی سرش، آروم می‌گرفت و می‌تمرگید یه گوشه٬ ولی من رو اگه می‌زدند تو سرم، بدتر می‌کردم و تا قیامِ قیامت درصددِ انتقام بودم. اون بچه‌ی شلوغ و شاد و شیطونی بود و من بچه‌ی خیلی آروم و یبسی بودم. توی دبیرستان وقتی اون رو تهدید کرده بودند که دیگه خونه راهش نمیدند، این تهدید کارساز اوفتاده بود. ولی وقتی این تهدید رو سوم دبیرستان برای من اعمال کردند، من دو روز نرفتم خونه و از نگرانی ذله‌شون کردم. دعوامون سر این بود که من روزها یا مدرسه نمی‌رفتم، یا اگه میرفتم، بعدش به موقع خونه نمیومدم. آخرش هم اون سال به جدایی از اون مدرسه منجر شد. بالاخره بچه باید چیزی داشته باشه که مدرسه دلش رو بهش خوش کنه. لکن من هم دانش‌آموز کودنی محسوب می‌شدم و هم از نظر انضباطی کمیتم لنگ بود. به همین دلیل هم برای سال پیش‌دانشگاهی ثبت نامم نکردند و گفتند برو گم شو یه جا دیگه. منم رفتم گم شدم یه جای دیگه. از بحث دور نشیم، عرض می‌کردم که والدینم با من همونطوری رفتار می‌کردند که با برادرم. این در حالیه که من و برادرم دو گونه‌ی جانوریِ کاملا متفاوت بودیم(هستیم). درسته که هر دو احمق، بی‌عرضه و بیشعور هستیم، ولی این صفات حسنه در زمینه‌های متفاوتی در ما به فعلیت رسیده. حتی از نظر چهره و ظاهر فیزیکی هم شباهتی به همدیگه نداریم.


مسئله‌ای که این چندوقت اخیر زیاد ذهنم رو درگیر کرده، تفاوت رفتار من و والدینم در مدیریت دخل و خرج زندگیه. با اینکه والدینم ۱۰ برابر من درآمد دارند، ولی همچنان خرج‌های کوچیک زندگیشون ‌رو به دقت یادداشت می‌کنند و حساب همه چیز رو‌ دارند. برعکس اونها، من هیچ مدیریتی برای جیبم ندارم. پیتر میگه «تو خیلی گرون زندگی میکنی». و این گرون زندگی کردن هرگز به معنی پول زیاد داشتن و لاکچری بودن نیست. بیشتر به معنی درست خرج نکردن و حروم کردن پوله. راهی که پیش روم گذاشتند، این بود که تا حد امکان خودم رو درگیر وام و قسط و بدهی کنم تا مجبور به مدیریت جیبم بشم. حالا با یه درآمد جزئی، هر ماه بیش از یک میلیون قسط میدم و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که فقط بی‌پول تر شدم و هنوز توجهی به مدل خرج کردنم ندارم. اینکه چجوری اون رفتارهای تربیتی والدینم یه همچین نتیجه‌ای رو در پی داشته، واسه خودم هم قابل درک نیست. به هر حال باید گفت که رفتارم دقیقا نقطه مقابل همه‌ی اون تعالیم ارزشمند شده و نکته‌ی جالب ماجرا اینه که هر قدر هم تلاش می‌کنم، نمی‌تونم مطابق اون تعالیم گام بردارم. انگار کاملن باهاش بیگانه‌ام.

موافقین ۲ مخالفین ۰ 17/09/19
شِـــ‌یدا ..

cm's ۸

19 September 17 ، 17:15 حضرت کازیمو
لعنت به همه‌ی تعالیم بشر 
شِــیدا:
در مورد «همه‌ش» یه مقدار شک دارم. ولی شما اگه بگی، من به احترامت می‌پذیرم. بالاخره کوچیک‌‌تری گفتند، بزرگتری گفتند.
Malcolm in the middle ببین. تو فرنسیس ای. 
http://30nama3.world/series/0212671-malcolm-in-the-middle-2000-2006.html
شِــیدا:
علی‌الحساب فصل ۱ رو دانلوووود می‌کنم. ولی وای به حالت اگه من مثه فرانسیس نباشم و اشتبا گفته باشی. میام همه شیشه‌ها خونتونو میارم پایین. 
20 September 17 ، 10:49 حضرت کازیمو
راستش من خودمم یه مقدار شک دارم، ولی چون شما پذیرفتی منم به احترام حضرتت می‌پذیرم
شِــیدا:
ببین سر یه تعارف تخماتیک چجوری داریم اسیر جهل مرکب میشیما :))
من قبل از رفتن به دانشگاه کار نمی کردم. اولین کارم از هفته ی دوم دانشگاه شروع شد. بابا بخاطر خریدن کتاب های درسی کمی پول به حساب بانکیم ریخت و حسابم برای اولین بار در طول عمر کوتاهش رنگِ پول به خود دید :) هفته ی اولی که رفتم خانه، من نه کار داشتم و نه درآمد، با این حال بابا در طی دو روز سه بار از من خواست که پولی که داده بود را پس بدم :| 

یک ماه پیش مجبور شدم تمام موجودی  حساب پس اندازم را به حساب بابا واریز کنم.

یعنی اگه دخالت های مامان نباشه من احتمالا مجبورم پول برقی که مصرف می کنم را هم به بابا بدم :) 

حدس می زنم تا حالا پیش نیامده خیلی شدید به پول نیاز داشته باشی و پول نداشته باشی و بخاطرش مجبور شوی از کاری که خیلی دوست داری دست بکشی. یا شاید اصلا کاری در این دنیا نیست که تو آنقدر دوست داشته باشی که بخاطر انجام ندادنش ناراحت بشی. اما اگر یکبار ازین اتفاقا بیفته شروع می کنی به پس انداز کردن :) 


شِــیدا:

click اواسط تیر من یه تصادف داشتم. که البته خودم چیزیم نشد، چون به موقع خودم رو از موتورسایکل پرت کردم و کشیدم کنار.  ولی یه اتوبوس کاملا زیر و بند موتورم رو له کرد. که البته من مقصر دونسته شدم. نزدیک دو میلیون خرج واسم داشت و علاوه بر این چندتا خرج دیگه هم اون ماه نصیبم شد‌. پشت سر هم بدبیاری می‌آوردم. در حالت عادی واسه همه این کارا پول داشتم، ولی درست یک هفته قبل از این ماه کذایی، پولی که داشتم توی یه حساب بلوکه شده بود و نمی‌تونستم بهش دسترسی داشته باشم. همه چیز دست به دست هم داده بود تا من عمیقاً به فاک برم. 

۳,۵ میلیون واسه من پول کمی محسوب نمیشه. و من توی یک ماه این مقدار ضرر کرده بودم. چند روز بعد از این هزینه‌ها، هر قدر تلاش می‌کردم، نمی‌تونستم حس بدی به این «از دست دادن» داشته باشم. اصلا انگار نه انگار‌. و با اینکه جیبم خالی شده بود، هیچ تغییری توی رویه‌م حاصل نشد.  

یه فرضی توی ذهنم شکل گرفته که البته ممکنه صورت منطقی‌ای نداشته باشه. اینکه میزان خرج کردن افراد زیاد ربطی به میزان پولدار بودنشون نداره. بیشتر برمیگرده به شخصیت اون آدم. پول خرج کردن من دست خودم نیست. اصلا گاهی نمی‌فهمم چی گرون محسوب میشه، چی ارزون. 


یه چیز باحال هم بگم: بعضی از آدما٬ مثلا هنرمندای خفن٬ رفتار خاصی نسبت به پول دارند. به این صورت که به محض اینکه پول دستشون میومده٬ سریع خرجش می‌کردند. یهو٬ خرکی. انگار پول آدم رو درگیر میکنه٬ اسیر می‌کنه و یه جور آزادی(رهایی) رو از آدم سلب می‌‌کنه. و باید ازش تهی شد تا اون آزادی رو دوباره بدست آورد. البته این مربوط به یه سری آدمای خاصه. و نه ما.


در مورد دو خط آخر بعدا باهات حرف میزنم. شایدم حرف نزنم.

ایضا این مورد در مساعل دینی و من
شِــیدا:
کشتی ما رو با این مسائل دینیت
من اصن تو وبلاگت در این مورد حرفی زده بودم که کشته باشم شمارا؟!:| 
شِــیدا:
فیدبکایی که تو پستای مختلف ازت داشتم٬ رو میشه یه کتگوری ازش کشید بیرون و اسمشو گذاشت: تقابل صخره و مسائل دینیش
عجب 
شِــیدا:
مش رجب
22 September 17 ، 15:03 منتظر اتفاقات خوب (حورا)
خداروشکر پدرومادرم تفاوت های فاحش من وخواهرم رو دیدند و طرز برخورد و تربیتشون رو تغییر دادند!
شِــیدا:
کار سختیه به هر حال

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی