خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

Friday, 2 June 2017، 01:06 PM

Teen age

همش توی سر و مغز هم می‌زدیم. از سرِ بازی. الکسی هرگز جنبه‌ی این بازی‌ها رو نداشت. وسطِ زدن‌ها وحشی می‌شد و کنترل خودش رو از دست می‌داد و نمی‌تونست درک کنه که این دعوای واقعی نیست. اصلا جنبه نداشت. اما ما جنبه داشتیم. همدیگه رو خیلی محکم می‌زدیم و بعد می‌خندیدیم. شب‌ها توی پارک مشتاق، توی اون تاریکی روی چمن‌ها شروع می‌کردیم همدیگه رو زدن. اول با کُشتی شروع می‌شد و بعد با مشت و لگد. تا اینکه کسی به گه خوردن میفتاد یا اینکه برای کسی اتفاق خاصی می‌افتاد و بازی هیجان‌انگیز و وحشیانه‌مون تموم میشد. گاهی هم کَل می‌نداختیم که مشت بزنیم تو شکم همدیگه و یا ساق پاهامون رو بکوبیم به هم ببینیم کی بیشتر دووم میاره.


صالح و اینا یه خونه‌ی سه طبقه‌ی سه واحدی داشتند که طبقه‌ی اول مامان و باباش بودند و طبقه‌ی دوم صالح و داداشش و طبقه‌ی سوم خالی بود. موقع امتحانا که می‌شد به بهونه‌ی اینکه خونه‌ی صالح و اینها داریم درس می‌خونیم، می‌تونستیم شب نریم خونه‌ی خودمون. دیروقت که می‌شد از خونه‌ی صالح و اینا می‌زدیم بیرون و می‌رفتیم توی پارک‌ها والیبال بازی می‌کردیم. توپ وقتی روی ساعدهامون می‌خورد، درد میومد اما ما داشتیم حال می‌کردیم. هر چند که پنجه‌هامون از سرما یخ زده بود. یه بار کنار ساختمون خانه‌ هنرمندان بودیم و یکی از پنجره‌های خانه‌ی هنرمندان رو شکستیم و زود در رفتیم.


سوم دبیرستان بودیم که امیر یه رنو خرید. با اینکه گواهینامه نداشت اما باهاش رانندگی می‌کرد. آخر شب داشتیم از شاندرمن برمی‌گشتیم و توی خیابون خلوت امیر با ماشینش گاز می‌داد و می‌گفت که دور موتور ماشینش رو ببینیم و کف کنیم. مهدی گفت که کوچه رو رد نکنی، همینجاست. امیر خواست با دستی بپیچه توی کوچه. محاسباتش غلط از کار در اومد و تایر ماشین گیر کرد به جدول و ماشین چپ کرد. همه از ترس ریده بودیم به خودمون. دونه دونه از ماشین میومدیم بیرون و ... که یهو امیر زد زیر خنده. ما هم شروع کردیم به خندیدن. ماشین وسط خیابون چپه بود و مردم ما رو می‌دیدند که چپ کردیم و مثه مست‌ها داریم بلند بلند می‌خندیم‌‌، ساعت ۱۲ شب. دوتا از تایرهای ماشین پکیده بود و نمی‌دونستیم چیکار کنیم.


سال دوم دبیرستان که تموم شد، برای اولین بار سفر مجردی رو تجربه کردیم. تابستون بود و رفتیم مشهد. من و پوریا یه روز دیر تر به چهار نفر دیگه ملحق شدیم. شب دوم همسایه‌ی کناری اومد دم در اتاق و عصبانیتش رو ابراز کرد و گفت دو شبه از دست شما خواب نداریم. صدای خندیدنتون و صدای سیگار کشیدنتون!!! صدای قلیون کشیدنتون. صدای ورق بازی کردنتون و ... صالح که بیشتر از همه ریش و سیبیل داشت رو انداختیم جلو که بره عذرخواهی کنه. شبا تا صبح به همین مسخره‌بازی‌ها می‌گذشت و ‌صبح تا عصر می‌خوابیدیم و بعدش می‌رفتیم نماز مغرب رو توی حرم مطهر اقامه می‌کردیم و بعدش می‌رفتیم توی مشهد بگردیم. یه شب از روی پل هواییِ کنارِ پارک ملت رد می‌شدیم که مهدی به یکی چپ نگاه کرد و با اینکه اونها سه نفر بودند و ما ۶ نفر بودیم، اما آخرش دو تا لگد گذاشتند زیر کونمون و ما هیچ نگفتیم. چون یکیشون چاقو در آورد و ما فقط شیش تا بچه سوسول بودیم و تازه ۱۷ سالمون شده بود. هر چند بعدش موقع شام خوردن واسه هم لاف می‌زدیم که باید می‌گرفتیم پاره‌شون می‌کردیم و حیف که خسته بودیم و توی این شهر غریب و اگه توی دهات خودمون بودیم و همچین جسارتی بهمون می‌کردند، فلان و بهمان. زر مفت.


۴ ساله که از پوریا خبر ندارم. فخری رو هم آخرین بار دوسال پیش دیدمش. صالح و اینا خونه‌شون رو فروختند و یه خونه نزدیک ما خریدند. انقدر نزدیک که من می‌تونم از پنجره‌ی اتاقم ورودیِ کوچه‌شون رو ببینم. اما با هم کاری نداریم. الکسی رو زیاد دیدمش این چندسال اما دیگه به اون معنا دوستی چندانی نداریم. مهدی رو چند روز پیش باهاش حرف زدم و از اوضاع خودمون واسه هم تعریف کردیم و گفت که از پتروشیمی میخواد بیاد بیرون و بره ارشد بخونه و بعد به هم گفتیم که خوشحال میشیم همدیگه رو ببینیم.

موافقین ۲ مخالفین ۰ 17/06/02
شِـــ‌یدا ..

cm's ۷

02 June 17 ، 13:12 صخره .
چه قدر این پست خوب بود
شِــیدا:
چقد؟
02 June 17 ، 13:47 مارکر زرد :)
خیلی غصه دار نیست ؟
حتی در رابطه با آدمایی که امروز هم باهاشون در رابطه ای همینه . در رابطه با همه ! و خیلی غصه داره
شِــیدا:
به طور کلی آره.
بذار یه داستان ترسناکم برات بگم: من توی 5 سال اخیر چیزی حدود 10 تا رابطه ی دوستی رو قطع کردم و فقط یکی رو نگه داشتم و در عین حال هیچ رلاتیونشیپ(relationship) جدیدی رو هم ایجاد ننمودم.
02 June 17 ، 19:08 مریم y.
نمیفهمم دنیا تغییر میکنه یا ادما 
شِــیدا:
شاید دنیای آدما
04 June 17 ، 01:15 یاسی ترین
میبینی آدما حتی اگر برن برای همیشه، یه خط میندازن رو‌قلبت که همیشه یادت بمونه. شاید همیشه‌ی همیشه نه ولی اگر خوب فکر کنی یادت بیاد.
اونجا که تو مشهد نزدیک بود از صفحه روزگار محو بشید کلی خندیدم. مشهد هم لاتای خوبی داره :))
شِــیدا:
اوه... و اونم حافظه ی مسخره ی من که هر مزخرفی رو با جزئیات کامل نگه میداره
یادمه پارک ملت بالاشهرش محسوب میشد انگار. اما اون موقع دیروقت بود و ما هم که همه فوفول بودیم.
05 June 17 ، 00:14 مارکر زرد :)
قطع کردن رابطه دوستی با قطع شدنش فرق داره البته . و اصن رابطه دوستی با رابطه دوستی فرق داره
ایناش مهم نیست . مهم تنهاییه تهشه . بله من موجود ترسویی هستم که با این وجود چون قوی زیبا در تنهایی بمیرد . یا حتی زشت
شِــیدا:
چه قطع کنی و چه قطع بشه، نتیجه ش یکیه به نظرم. هر چند نظر شمام محترمه، اما نظر من محترم تره :))
تهران دریا داره؟ آخه یادمه این قوئه از آغوش دریا اومده بود و در آغوش دریا هم.
06 June 17 ، 01:10 مارکر زرد :)
رو میزان ترسناک بودنشم تاثیر نداره یعنی ؟
خب حالا . کلاغا هم شاید تنها بمیرن
شِــیدا:
آدم به همه چی عادت می‌کنه.
آره٬ یه کلاغ چندروز پیش وسط کوچه افتاده بود٬ تنها مرده بود
11 June 17 ، 09:57 صخره .
الو الو؟
شِــیدا:
دارغوزآبادی هستم از بخش جنایی، بفرمایید؟