خودگویی با میکروفون

heterism
خودگویی با میکروفون

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Tuesday, 9 May 2017، 11:05 AM

نگاهِ سکوت

ساعت ۶ تا ۷:۱۵ عصر که کاری ندارم، درِ اینجا رو میبندم و میام بیرون. میرم تو کوچه‌ پس‌کوچه‌ها یه تابی میزنم. کوچه‌های قشنگی داره اینجا. خلوته و فضای سبز و درختاش قبل از غروب قشنگه. اینکه میگم قشنگه، به معنی این نیست که چیز خاصی باشه. از تو چه پنهون چندساله که همه چی به نظرم قشنگ میاد. یه درخت لاغر و قوزی هم که ببینم، با خودم میگم؛ قشنگه. بیابون هم که ببینم میگم قشنگه. 

 بعد از نیم ساعت راه رفتن و تابیدن توی این کوچه‌ها میرم تو پارک اصلی. روی یکی از نیمکت‌ها میشینم، کله‌م رو میندازم عقب، به شاخه‌های درختی که بالای سرمه و به آسمون پشت شاخه‌ها نگاه می‌کنم. درخت‌ها هر کدوم یه جوری شکوفه دارند. روی چمنا از این گلای زرد در اومده. من دوست دارم بشینم کل روز رو به همین‌ها نگاه کنم. این احساسات عجیب غریب گاهی از همه چی دلزده‌م میکنه. من هیچوقت انقدر احساسات گوگولی‌مگولی‌ای نداشتم. اما حالا یه شاعرانگی عقیم و خفیف رو توی خودم حس میکنم. 

 به بچه‌ها خیره میشم. به آدم بزرگ‌ها هم دوست دارم خیره بشم اما برداشت‌هایی که ممکنه بشه، دلسردم میکنه‌. مثلا این یارو سیبیل کلفته که داره با زنش حرف میزنه، ممکنه با خودش بگه «این دیوث چرا به من زل زده؟» یا مثلا زن‌ها ممکنه فکر کنند این نگاه کردن مثل همون نگاه‌هاییه که در طول روز از طرف دیگر نرها بهشون میشه و چه این نگاه‌ها رو دوست داشته باشند، چه دوست نداشته باشند، ترجیح میدم به آسمون نگاه کنم. تو وقتی کسی رو می‌بینی که همش داره به بالا نگاه می‌کنه، چه فکری می‌کنی؟ باکی نیست. همه‌ی دیوونه‌ها به بالا نظر می‌کنند. ما دوست داریم دنبال چیزی ماورای زمین بگردیم. نه به این دلیل که زمین پست و بی‌ارزشه. که نیست. منتها نشونه‌هایی هست که خبر از افق‌های بلندتری میده. شاید هم نباشه. این نگاه کردن به آسمون می‌تونه نمودِ تلاشِ مذبوحانه‌ی ناخودآگاهِ ما باشه برای دیدن‌ِ بیشتر. 

دو تا کفتر عاشق هم با حالت ازدواج رو نیمکت نشستند و با هم لاس می‌زنند. اگه یه روزی دلبسته‌ی دلداری و خط و نگاری شدم، تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که بشینم نگاش کنم. حدس میزنم که حرف زیادی برای گفتن باهاش نداشته باشم. به نظر من نهایت صمیمیت، نهایت عشق اینه که توی سکوت کنار کسی بشینی، بهش نگاه کنی، باهاش نگاه کنی. این شیوه‌ی منه.

 
+فروردین 96
موافقین ۲ مخالفین ۰ 17/05/09
شِـــ‌یدا ..

cm's ۷

09 May 17 ، 15:12 صخره .
خیلی خوب بود. 
شِــیدا:
خوبی از خودتونه
10 May 17 ، 10:42 مارکر زرد :)
شما سرت هواس به گلای زرد چمن فکر میکنی ؟ اون حجم از آبی خالی واقعا نگاه کردنم داره . شایدم چون پرواز قشنگه . یا به ما یاد دادن خدا وسط آسمون نشسته .
شِــیدا:
گردنم‌ که خسته میشه، لاجرم سرمو‌ اندکی به پایین سوق میدم.
خوشم میاد که خودت اهل دلی. واقفی به نگاه و پرواز و خدا.
11 May 17 ، 00:17 مارکر زرد
حالا درسته شما مسخره میکنی ولی من بیشتر واقفم به قسمت بعدش . بشینی بالا یه بلندی نگاه به بندگان خدا و این حرفا . عجیب جالبن از دور وقتی نمیدونن نگاشون میکنی
شِــیدا:
نعلت به کسی که شما و دیگر علما رو مخسره میکنه
قبول که جالب اند، ولی مثه {نشستن رو یه بلندی و نگاه به یه منظره ی طبیعی و بکر و بدون آدمیزاد} شگفت انگیز نیست. حداقل واسه یه موجود غیراجتماعی مث من.
11 May 17 ، 21:16 اثر انگشت
احساسات ِ گل منگولیم رو برانگیختی هتر :)
از اونجایی که در حالت عادی من به زور دو کلمه با اطرافیانم حرف میزنم چون به نظرم لزومی نداره وراجی کردن اما تووشرایط خاص فکر میکردم اگه یه روز برسه که با طرف هیچ حرفی نداشته باشی باید همونموقع جمع کنی بری. این شیوه رو هر چندوقت یه بار به خط یادآوری کن. شیوه ی پر سوء برداشتیه :دی
شِــیدا:
هیتر هستم. هیتر
این پست گرانبها رو چاپ کن بزن پشت در اتاقت و هر شب قبل از خواب بیانات ارزشمند من رو به دیده‌ی جان بنگر و مرور کن و پند گیر و آدم شو :))
در کتابخانه ی کوچک حسن یک کتابی بود به نام "آه دیوانه زود می میرد" کنجکاوم در مورد اینکه کتاب چطور کتابی بوده. گفتی حس شاعرانه ی عقیمی داری، از کتاب فقط همین قدر می دانم که کتابِ شعر بود.

آسمان... فکر می کنی یک روزی چیزی از افق های بلندتر بشنویم؟ فکر می کنی میشه روزی به افق های بلندتر برسیم اصلا؟ :) 

فردا احتمالا میرم کتابخانه تا چندتا کتاب در مورد بودئیسم بگیرم. تا اینجا، به نظرم هیچ دینی به اندازه ی دین بودا قشنگ نیست. حتی مسیحی هایی که با خیال راحت از اینکه آخر مسیرشان بی شرط و شروط به بهشت منتهی میشه، پیش بودا به زیبایی که میرسه کم میارن :) 
گاهی اوقات فکر میکنم زیادی خوش بینم. مثل اوقاتی که دنبال فرصتی می گردم که یک شب از خانه دور شوم و بروم LSD و Acid بندازم ببینم چی توهم می زنم. فقط و فقط به امید اینکه در مورد همان چیزی توهم بزنم که دوست دارم :/ اما خب، واقع بین که باشی به توهم و دوست داشتن و اسید و ال اس دی و بودا و زندگی دوباره و جواب و مزدوج شدن با روح پاک (!) فقط میشه یک نام گذاشت: تلاش مذبوحانه. 

هنوزم نمی توانم با این نرسیدن به جواب کنار بیایم. فکر کنم غیر از تو، کامو هم همین باور را داشت، درست میگم؟ اینکه باید همیشه در تلاش باشیم، اما بدانیم که حقیقت از درک انسانی ما خارج است. ولی خب انگیزه برای تلاش از کدام قبر پیدا کنیم؟ نگفته!
حس بدی از اینجا میگیرم محسن. منظورم فقط کامنت دادن به تو نیست. ببین، موضوع اینجاست که ما موظف استیم که تلاش کنیم. تلاش کردن وظیفه ی انسانی ماست (نمی دانم چرا اینطور فکر میکنم. ولی این حسیه که دارم.) اما این مرگ مغزی که روز قبل ازش حرف می زدی یک رویاست :) حال من این روزها خیلی خوب است. خیلی خیلی خوب. این عالیه. منتها گاهی اوقات حس گناه می کنم از این خوب بودن. این درست نیست. اما نمی دانم چطور اشتباه ست. رنج نباید هیچ جای این ماجرا باشد. 

دوست دارم از تمام این دین ها، بودئیسم دین حق باشد :) من هی بیایم و هی بمیرم. بعد از ده بار جان دادن، بار یازدهم با بلوغ و نبوغی به دنیا بیایم که حاصل تجربه ی تمام ده بار قبل است :) دیگه هیچ نیازی به هیچ کاری نباشه. هر شب تا صبح بی دغدغه زیر ستاره ها دراز بکشم. 
کاش امشب آسمان صاف باشه.


شِــیدا:
راستش اصلا به این موضوع که آیا امکان داره چیزی از افق‌های بلندتر بشنویم یا نه٬ فکر نمیکنم. به نظرم چیز مهمی برای فهمیدن یا کسب کردن وجود نداره. به گوسفند نگاه کن چجوری با آرامش علف میخوره٬ همه‌ی چیزی که باید رو می‌دونه. 

هر چی از سیذارتا فهمیدی٬ به منم بگو. باشه؟ میگی یا خودم بیام بپرسم؟
«هنوز در سفرم» رو میخوندم. سهراب گفته: «مستی را راهی نه به جایی. نه گرهی میگشاید٬ نه دریچه‌ای به رازی. بگذر از اینکه می‌نوشند و از پی مستی٬ سخن از شور و حال به میان می‌آورند. سرشان که گرمی گرفت٬ از سوز درون می‌گویند. و تو دیده‌ای که در مستی دریچه‌ی مشاهده بسته٬ و نقش‌ها نیامده می‌روند.» و برای ارتباط برقرار کردن با این چندخط باید «تماشا» رو به اون مفهومی که سهراب ازش حرف میزنه٬ شنیده و چشیده باشی. تماشا رو والاتر از شعر و نقاشی و هنر میدونه.
میگه: «به رمز زیبایی‌ها که سفر میکنی٬ نیمه‌ی راه سرشاری خود را تاب نمی‌آوری٬ بازمی‌گردی تا از دیده‌های راه بگویی: و هنر پیدا می‌شود.» سهراب میگه این کار رو نکن. اصل همون تماشا و مشاهده‌ست. برنگرد که به هنر تبدیلش کنی. همون مشاهده رو ادامه بده. 


یه همچین چیزی رو از کانت فک کنم شنیده باشم. نمیدونم کامو چی گفته. 
یادم نمیاد کی دقیقا از مرگ مغزی حرف زده باشم؟ کجا؟


در رابطه با {زندگی دوباره} این ویدیو رو از سروش رضایی ببین: https://www.youtube.com/watch?v=phirUJ0Sa94  
شوخیه البته :))

20 May 17 ، 16:55 صخره .
محسن؟تخته نرد بلدی؟
شِــیدا:
نچ
21 May 17 ، 08:39 صخره .
حیف شد
شِــیدا:
حیف ننجون من بود که پیر شد

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی