خودگویی با میکروفون

heterism

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Wednesday, 26 April 2017، 12:20 AM

ساحل

من بچه‌ام، وسط این فکرها، نگاه‌ها، فلسفه‌ها. منظور از فلسفه، سارتر و افلاطون و ملاصدرا نیست. منظور همون نگاه و روش زندگیه.

یه حرف، خوندن چیزی همه دنیای ذهنی و روحیم رو به چالش میکشه. زیر و رو میکنه. و چجوری بگم که این حس چقدر کشنده‌ست. قایق من کوچیک نیست. قصد ندارم بگم آدم منفعلیم که هر حرفی روم تاثیر داشته باشه. که اینطور نیست. از فکرها و حرف‌های بزرگتر حرف می‌زنم. قایق من کوچیک نیست. حرف‌ها بزرگند. موج‌ها وحشتناک‌اند. توضیح جزئی اینها، اینجا، سخته. مثلا مطمئنم اگه اینجا بیام در مورد «دولت افتقار» حرف بزنم، اگه بیام در مورد «دولت فقر خدایا به من ارزانی دار» حرف بزنم و چیزایی که گاهی داره جونم رو در میاره و آزارم میده رو اینجا بنویسم، بی‌تعارف مطمئنم کسی نمی‌تونه کمکم کنه. من از جای دیگه دارم یاد میگیرم. از جاهای دیگه. مرشدی در کار نیست. قایقیه که وسط یه اقیانوس به این سو و اون سو میره. و تکثر چیزِ سنگینیه. و تکثر چیز سنگینیه. و تکثر چیز خیلی سنگینیه. تضادهایی که به شکل بن‌بست وسط این دیدن‌ها بُلد میشه، سرم رو درد میاره. 

من بچه‌ام. چون هنوز دارم به این دنیا نگاه می‌کنم. آدم بزرگ‌ها حوصله‌ی نگاه کردن ندارند. همه چیز رو می‌دونند. همه چیز واسشون قطعیه. یه بچه ۱۰ ساله هم میتونه آدم‌بزرگ باشه. ممکنه ذهنش مثل آدم‌بزرگ‌ها شده باشه. ولی من نه، من نگاه می‌کنم. پول رو می‌بینم. ثروت و قدرت رو می‌بینم. چه بویی داره، چه شکلی داره. فقر رو می‌بینم. تبعاتش رو. فقر رو تجربه نکردم. ولی خوب بهش نگاه کردم. خوب بهش نگاه می‌کنم. فقر مثل کبوتریه که بال و پر نداشته باشه. پرواز و حرکت ممکن نیست. ثروت مثل کبوتریه که بیش از حد بال و پر داره. و قسم می‌خورم که به همه‌ی این نتیجه‌گیری‌ها شک دارم و گاهی فریاد میزنم که هیچی نمی‌دونم. 

بعد به خودم نگاه می‌کنم، که جسم دارم. نیاز‌ها و حدود جسمی. بله، همه چیز انقدر متعالی، تئوری و انتزاعی نیست. دنیا ساینس فیکشن نیست. کثافت‌ها رو هم باید گفت. بله، کثافت‌ها. و گاهی به این فکر میکنم که باید تا قبل از اینکه دیر بشه، البته که هیچوقت دیر نیست، مُرد. می‌بینم که گور خودم رو با پنجه‌های خالی می‌کنم. که خاک، خاکِ پذیرنده، اشارتیست به آرامش. بلافاصله به نور خیره میشم. میگم از همه اوهام و تصویرات دور، تنها نور، نور، نور. نمیفهممش. مثل همه‌ی چیزهای دیگه. دسته‌ها و گَله‌ها مال من نیست. تعلقی ندارم. قایق من شکل اونها نیست. من دارم از جای دیگه‌ای میام. باید دسته و گله‌ی خودم رو پیدا کنم؟ مگه داریم همچین گله‌ای؟ و من هنوز دارم نگاه می‌کنم. قایقی که نمی‌دونه کدوم سمت باید رفت. هی تو، تو می‌دونی توی این دریا، کدوم سمت باید رفت؟


اینهارو برای خودم می‌نویسم. بعد میرم سراغ چیزهایی که پیتر واسم نوشته. به جای اینکه جواب سوالام رو بده، خارج از فضای بحثمون واسم نوشته؛ «چجوری تو ذهنت به اینهمه چیزای قاتی پاتی که میخونی نظم میدی؟...بر چه مبنایی به سمتشون میری و دسته بندیشون میکنی که نظم بگیرن و فکرت رو بگا ندن؟؟»

و من توی خطوط بالا دقیقا در همین مورد حرف می‌زدم. و حالا می‌بینم که این هم واسم همین نکته رو نوشته. بغض٬ سر درد٬ میل به گریه٬ چیزاییه که تو این لحظه دارم.


پیام بعدی واسم نوشته؛

«حجاب ها یعنی بیان آنچه بیان ناپذیر است. یعنی: اسم همان حقیقت است اما حقیقت فراتر از اسم است.هر چه بنده را از حق مشغول گرداند حجاب است.و هر چه به حق رساند حجاب نیست. گریزی از حجاب نیست.چرا که گریزی از خود نیست.نفس حجاب است.جهل و علم حجابند.علم برای آنکه رهایی بخش باشد باید با حجاب ها خدا را ببیند.برای دیدن خدا باید خود را از تمام علم و آگاهی خالی کرد.اگر طلب میکنی آنچه را که میشناسی ، پس به حجاب قانع هستی اما اگر چیزی را طلب میکنی که نمیشناسی، پس حجاب طلب میکنی.طلب وجه خدا از نفس برمیخیزد و نفس حجاب حجاب هاست.هیچ حجابی وجود ندارد. تنها تجلی خدا از خودش وجود دارد. هیچ حجاب و پرده ای وجود ندارد.هیچ چیز خدا را مخفی نمیکند. مردم چیزی را طلب میکنند که غایب است لذا طلبشان عین حجابشان است.پس آنها قدر آنچه ظاهر شده است را ندانسته اند. چرا که مشغول به چیزی هستند که خیال میکنند مخفی است.هیچ چیزی مخفی نیست فقدان علم آن را مخفی کرده است.چرا که: هو ظاهر و الباطن و الاول و الاخر. جهل و کشف هر دو حجابند. ماهیچوقت به حقیقت نخواهیم رسید ما تنها اسمها را خواهیم شناخت.پس علم و ذکر همه چیز و اساسا همه چیز را از دلت بیرون کن.دلت را ...»



دیگه نمی‌تونم حرفهاش رو بخونم. چشمام کلمه‌ها رو نمی‌بینه. پر از اشکه.

موافقین ۱ مخالفین ۰ 17/04/26
شِـــ‌یدا ..

cm's ۱

آدم وقتی کتابهایی مثل پیامبر -خلیل جبران- یا همین مولانا را می خواند انگشت به دهان می ماند از اینکه چطور قاطع و مطمئن میشه تمام جواب ها را دانست. تمام حقیقت ها را باور داشت. چطوری به اینجا رسیدن؟ چقدر طول کشید به اینجا برسن؟ 
خواندن این نوشته هایت ناامیدم می کنند. ناراحت میشم. چون از قرار معلوم باید برای هر سوالی جوابی باشه. باید برای هر مجهولی معلومی باشه. درسته که جواب های تو با جواب های من فرق می کنند اما هر کسی که دنبال جواب هست، باید یک روزی به جواب برسه. این مگه تنها حقیقتی نیست که زندگی ما را پیش می بره؟ من جرات نمی کنم باورش نکنم. جرات نمی کنم باور نکنم که یک روزی قرار است حقیقت را پیدا کنیم. 
گاهی وقت ها شدید می ترسم. از اینکه تمام این روزها دارن می گذرن و من از قطار جا می مانم. منظورم دقیقا ضیاع وقت نیست. بیشتر منظورم این است که نکند هیچوقت طعم دیدن دنیا از چشم هایی که دنبال جواب نمی دوند و با آرام و قرار فقط به زیبایی های دنیا نگاه می کنند را نچشم؟ می فهمی چی میگم؟ 
یکی از استاد هایم میگفت با زنش رفته بوده به یک نمایشگاه تفنگ. یکی از میز ها مخصوص نمایش تفنگ هایی بوده که حزب نازی در جنگ جهانی دوم استفاده می کردند. آدم هایی که مسئول این میز بودن یونیفورم سرباز های نازی را پوشیده بودن. خانم استاد ما یهودی ست و کاکایش در جنگ جهانی دوم کشته شده. عصبانی میشه. از شدت عصبانیت میخواسته بره با آدم هایی که یونیفورم سرباز های نازی را پوشیده بودن دعوا کنه. اما همسرش از سالن می برش بیرون و اینا. بعد آخر شب، خانمش میگه I hate to admit, but those uniforms are beautiful. من می ترسم هیچوقت دست از تحلیل سمبول لباس ها برندارم و هیچوقت متوجه نشم وقتی فقط به خودِ لباس ها نگاه می کنی چی می بینی. 
این ترس هر بار به اینجا سر می زنم بیشتر میشه. تو ده برابر من بیشتر کتاب خواندی، زمین خوردی، اشک ریختی، ضعف را حس کردی. تو ده سال بیشتر از من زندگی کردی. ولی حال و روزت بدتر از منه. این وحشتناکه. وحشتناک. من مطمئنم که هر چیزی که من حس می کنم را تو هم حس کردی. سالها پیش. قرن ها پیش. اما انگار هیچ چیز رو به بهبودی نیست. این اذیتم می کنه. من نمی دانم تو چطور با این ها کنار میای. من نمی دانم تو چرا دنبال حقیقتی. ولی من دوست دارم بدانم که بعدش بتوانم راحت تر زندگی کنم. اما اگر قرار باشه تا آخر همینطوری باشه... 
کاش بزرگ شوم. 
شِــیدا:
خلیل جبران رو اگه بذاری کنار سهراب سپهری اشکالی نداره. ولی کنار مولانا گذاشتنش یه کم بی‌انصافیه. درک خلیل جبران تفسیر نمی‌خواد. اما مولانا به تفسیر نیاز داره. 

چشم‌هایی که دنبال جواب نمیدوند و با آرام و قرار فقط به زیبایی‌های دنیا نگاه می‌کنند؛
دارم از حرفای یالوم استفاده میکنم: نظرت در مورد مراقبه‌های بودا٬ مدیتیشن و یوگا و غیره که ادعا دارند می‌تونند آرامش ذهنی و روانی و توازن و تعادل رو واسه ما ایجاد کنند٬ چیه؟ 
بله. این کارها رو انجام میدند. نتیجه‌ی مشابهی داره با چیزی مثه ایمان واسه مردم عامی. فکر و روان ما رو آروم می‌کنند. ما رو از وسواس‌ها و پریشونی‌ها نجات میدن. مثه داروهایی که روانپزشکا تجویز میکنند. آرامبخش‌ها و ضداضطراب‌هایی که فکر و احساس مردم رو عقیم می‌کنند. 
اما یه مشکلی هست: عقیم شدن. نیچه میگه: انسان باید درونی آشفته و ناآرام داشته باشد تا موجب زایش ستاره‌ای رقصان شود. مراقبه آرامش رو در پی داره. ولی به چه قیمتی؟ اگه شکسپیر مراقبه انجام میداد٬ هملت متولد می‌شد؟ چپمن میگه؛ هیچ قلمی نمی‌تواند چیزی ابدی بنگارد٬ مگر اینکه در سرشت ظلمت و تاریکی غرق شده باشد. 
منظورم اینه که شاید این آرام و قراری که دنبالشی٬ بهترین آرزوی ممکن نباشه. البته قرار نیست ما کامو و کافکا و ویرجینیا وولف بشیم. ولی به عنوان یه نکته اگه گوشه ذهنمون داشته باشیمش بد نیست.

سعید صدقی هم در مورد تحمل ابهام حرف میزد. انبوه سوال و عدم قطعیت و ابهام٬ بچه‌‌های ناخواسته‌ی زندگی عقلانی‌اند. باید بتونی با «هیچوقت نرسیدن به جواب آخر» کنار بیای. و اگه حس کردی چیز مبهمی وجود نداره٬ یعنی دچار مرگ مغزی(عقلی) شدی.

داری جوّ میدی. من 10 برابر تو نخوندم٬ 10 سال بیشتر از تو هم زندگی نکردم. حال و روزم ولی قبول دارم که بدتر از توئه :))
کاش هیچوقت بزرگ نشم.
+ در آخر اینکه من اگه ایمیل نمی‌زنم٬ واسه اینه که حرفم نمیاد. ولی هر چندوقت یه بار با تلسکوپ حرفاتو نگاه می‌کنم.

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی