خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

Wednesday, 12 April 2017، 05:34 PM

رهرو، راه، منزل

یکی از بینندگانمون-زهرا خانِم- گفت[نقل به مضمون]؛ اخیرا حس میکنم مثه قبل سر حال و اوکی نیستی. حتی تو وِبای قبلیت که بودی، خنده‌دار تر و قشنگ‌تر مینوشتی و غیره. 

جوابش مفصل شد؛

از وقتی یادم میاد، جدی و عبوس و افسرده بودم. منتها در مواجهه با دیگران، معمولا تبدیل میشم به آدمی که اهل شوخی و خنده‌ست و هیچ چیزی رو جدی نمی‌گیره. واقعا هم جدی نمی‌گیرم. به همین دلیل ممکنه دیگران این حرف که من « یه آدم کاملا جدی و عبوس و گنده‌دماغ هستم» رو تأیید نکنند. اما حقیقت همینه که گفتم. وقتی فقط خودم باشم، حتی انگیزه‌ای برای خندیدن هم ندارم. یعنی شنیدن جُک، خوندن فکاهی و دیدن فیلم خنده‌دار، حتی اگر واسم منجر به خنده هم بشه، خوشحالم نمیکنه. شاد بودن و خوب بودن برای من ابعاد دیگه‌ای داره. کاملا درونیه، پایدارتره و کمیاب. مثل رضایت.

تو وبهای قبلی، مثلا وب «دِماغی بدون سوراخ» من مخاطب داشتم و دوست داشتم که مخاطبم بیشتر هم بشه. همینکه روزی ۲۰۰ نفر بیان حرفای شما رو بخونند و ۵۰۰ تا کلیک تو صفحه‌ی شما بزنند و روز به روز هم تعدادشون بیشتر بشه، خودش یه انگیزه‌ست برای جذاب نوشتن یا به قول شما خنده‌دار نوشتن. اما حالا دیگه نه مخاطب چندانی دارم و نه علاقه‌ای به داشتن مخاطب و طنز نوشتن. اینکه میگم علاقه‌ای به داشتن مخاطب ندارم، منظورم مخاطب فله‌ای و زیاده که فقط میاد میخنده و میره و سنخیتی با من و خلقیاتم نداره. وگرنه از آشنایی با بعضیاتون خوشحالم. 

در ثانی، سخت‌ترین نوع نوشتن، نوشتن طنزه. خیلی‌ها می‌تونند چارتا کلمه رو در بیان و توصیف و توضیح چیزی بنویسند. اما طنز که هدفمندترین و خاص‌ترین نوع فکاهی محسوب میشه، کار هر کسی نیست. یه هنرمندِ با سواد می‌طلبه و من هرگز همچین آدمی نیستم. در عوض اینجا رو بیشتر از جاهای قبلی دوست دارم. دیدن و دقت به درون خود و نوشتنِ درونِ خود، باعث شناخت بیشتر از خود میشه. این نوشتن‌ها، خودگویی‌ها، اگر دقیق و واقعی باشه، در دراز مدت منتج به چیزایی خوبی میشه؛

 رشد و تکامل انسان سه وجه داره؛ خودِ انسان، راه، هدف.

 نکته‌ی جالب اینه که وجه دوم و سوم هم چیزی نیست جز؛ انسان. یعنی انسان خودش راه رونده‌ست، خودش راهروئه و خودش غایته. «خود را گام میزند تا به خودش برسد». یا به قول سهروردی؛

هان تا سر رشته خرد گم نکنی/ خود را ز برای نیک و بد گم نکنی

رهرو توئی و راه توئی منزل تو/ هشدار که راه خود به خود گم نکنی

موافقین ۵ مخالفین ۰ 17/04/12
شِـــ‌یدا ..

cm's ۸

دماغ بدون سوراخ! یادش به خیر:)
شِــیدا:
یادته چه مماخی داشتم
12 April 17 ، 19:44 پیمان محسنی کیاسری
من شاید نظر کم بذارم
اما جز مخاطبام و می‌خونم :)
لذت هم می‌برم
شِــیدا:
قربونت
منم تاحالا واسه خیلی از کسایی که میخونمشون کامنت نذاشتم
12 April 17 ، 22:29 مارکر زرد :)
پتانسیل نویسنده کتاب دین و زندگی دبیرستان شدن در شما بود . حیف شد

حالا جدا از شوخی ، اولا که نمیدونم اینکه خودتو نشناسی بدتره یا اینکه از درون خشک و جدی و عبوس باشی :)) سخت نیست ؟ 
بعد ، این واقعا سخته . منظورم اصلا پیدا کردن هدف . بعدش انتخاب مسیر . یعنی تو این چیزا راحت ترینش تلاشه . کی مارو مجبور کرده این کارارو بکنیم ؟ همه اینا باعث میشه گاهی واقعا دلم بخواد گربه باشم . یا هر حیوون دیگه ای که هیچ کاری غیر از زنده موندن نداره . یا حتی ترجیح میدم یکی از همین روزا با تصادف با یه ماشین بمیرم . صبح روزی که خیلی کار داشتم . که مجبور به هیچ تصمیم گیری بزرگ دیگه ای نشم . انقدم نیام اینجا غر بزنم :)))


شِــیدا:
اصلن من قرار بوده آخوند بشم. همین حالا هم بدم نمیاد. منتها تصور کن یهو وسط تأملاتم توی حوزه بلند شم فحشو بکشم به خدا و اسلام و ولایت فقیه. چه تضمینی میدی که همونجا دارَم نزنن این نامسلمونا؟
نمیدونم والا. اما اینو در نظر داشته باش که قرار نیست حتما مثه گربه‌های لوسِ نیاوران توی رفاه و امنیت زندگی کنی و ممکنه یه یه بار که داری از خیابون رد میشی کله‌ت بره زیر تایر پراید و محتویات مغزت همراه با خون و موهات بچسبند کف آسفالت و ویژ و ویژ ماشینا از روت رد شن و حسابی پهن و صافت کنن و نصفه شب یه رفتگر خسته باید با کاردَک از روی آسفالتی که بهش چسبیدی جدات کنه [با این تصویرسازی‌ای که برات کردم هنوزم میلی برای گربه شدن داری؟ :)) ]
دقیقا راجب طنز نویسی باهات موافقم. یه سریا طنز رو لودگی و مسخره بازی می دونن، درحالی که برای طنز نویسی باید بافکر و هنرمند بود و زاویه های نوی چیزها رو دید و ازشون استفاده کرد. منم خیلی دوست داشتم که بلدش میبودم... که البته اول از همه هوش و دقت می خواد که مال من معمولیه و دومی حتی زیر صفر -_-
شِــیدا:
البته مهمتر از هوش و دگّت، یه جور خجستگی میخواد. کسی که بتونه همونطوری که گفتی از زاویه‌های غیر معمول به دنیا نگاه کنه. من یه خورده این خجستگی رو‌دارم. منتها خیلی خنگ و بی‌دگّتم :))
راستی این آهنگه که گذاشتی آلمانیه، نه هلندی. اسمش هم kein zurück ه ینی بی راه برگشت.
بهرحال دستت درد نکنه اهنگ آلمانیام داشت ته میکشید :))
شِــیدا:
:))
راستش من از دست یارو عصبانی بودم که چرا همچین چیزی رو نباید انگلیسی بخونه و دمبال ترجمه‌ انگلیسیش میگشتم و ترجمه‌ی مطمئنی پیدا نمیکردم. تا این که دیدم ترجمه‌ی این یارو به نظر بهتره و چرت و پرت ننوشته. بعد توضیح اولش رو خوندم؛
Hey there, my native language is Dutch
منتها بقیه‌‌ی جمله‌ش رو نخوندم و دوباره رفتم سراغ متن شعر. واسه همین فکر کردم شعر هلندیه. 
پس به آلمانی گفتی "زبون قحطی بود"؟
حیا نکردی؟ گوشاتو بشور و جور دیگر بنیوش، زبون به این قشنگی آدم لذت می بره [الان مثلا یکی از خواننده های وبلاگ تو کارمند سفارت آلمانه :| ]
شِــیدا:
شما که غریبه نیستی، من همین فارسی رو هم به تکلف و دوشواری تکلم میکنم. دیگه چه انتظاری داری که با این پاخ‌پاخ کردن آلمانیا ارتباط برقرار کنم؟
14 April 17 ، 11:52 مارکر زرد :)
اول که گربه فقط ی نمونه بود . اونم به خاطر قدرتی که در دلربایی داره واسم جذابه :)) و بعد مرگ دیگه چه فرقی داره چی میشه
با همه اینا بازم لازم نیست تصمیم های مهمی بگیری . مگر اینکه حیووناهم تصمیمای بزرگ داشته باشن :|
شِــیدا:
به هر حال طول میکشه که روحِ پرفتوح آدم از پیکر مطحرش در بیاد دیگه.
نمیفهمم چی میگی. البته این دفه، نفهمیدنم به خاطر اینکه تو بلد نیستی روان و واضح حرف بزنی، نیست :))
بیشتر واسه اینه که خسته‌ام . ولی به هر حال من کلا نمیفمم تو چی میگی :))
من به شخصه تمام تمایلاتم به گربه بودن از بین رفت. به خصوص که دقیقا جای اون رفتگره هم بودم و یه گربه رو بدین سان از رو اسفالت جمع کردم. البته مغزش نزده بود بیرون:|

شِــیدا:
باید با دسته جارو فشارش میدادی تا مغزش از چشاش بپاچه بیرون