خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Tuesday, 7 March 2017، 12:32 PM

نچسب به من

من نسبت به حریم فیزیکی حساسم. حالم به هم میخوره از اینجور موقعیت‌هایی که بدن کسی، حتی از رو لباس، با بدنم تماس داشته باشه. برای آرامش داشتن و احساس راحتی کردن باید یه فاصله‌‌ای با دیگران داشته باشم. قبلا اینطور نبودم. ولی به مرور به این مرض دچار شدم.

سر همین قضیه، توی اتوبوس، توی سرویس، همیشه مایلم و سعی می‌کنم که کنار دخترها بشینم و اگر نشد، حتی‌الامکان کنار پسرهای ریقو و لاغر و کوچیک. چرا؟

توضیح بیشتر؛ وقتی کنار یه نره‌خرِ درشت بشینم، بای‌دیفالت چون هیکلش درشته، چند درصد از هیکلش میاد تو قسمت من. دست‌ها و پاهامون به هم میخوره و من از اینکه با گرمای بدن یه نفر دیگه، تماس پیدا کنم، یه حالی میشم. مثه وقتی که با آدمای استرسی دست میدی و دستشون عرقی و خیسه. حالا ببینیم وقتی نره‌خر داستان خوابش ببره، که معمولا هم میبره، چه اتفاقی میفته؟ اگه آدم باشخصیتی هم باشه و خودش رو جمع و جور کرده باشه و گوله کرده باشه تو قسمت خودش، وقتی خوابش ببره، آروم آروم دست‌هاش از هم وا میشه، پاهاش از هم وا میشه، ممکنه هی غش کنه طرف من، گردنش کج بشه طرف من و من اصلا حال و حوصله‌ی تحمل این مصائب جانکاه رو ندارم. به علاوه اینکه اصلا آدم خوش‌خوابی نیستم و نمی‌تونم مثه اون بگیرم بخوابم.

ولی مثلا اگه کنار یه دختر یا زن بشینم، اولا چون (معمولا) جثه‌ی نسوان کوچیکتر از جثه‌ی منه، هیچ درصدی از هیکلش نمیاد تو قسمت من. ثانیا چون جنس مخالف همدیگه محسوب میشیم و منم(قاعدتا) طرزِ نگاه و چهره‌ی چندان دوستانه‌‌ای ندارم، خودش خودش رو جمع و جور میکنه گوشه‌ی صندلیِ خودش. 

و این مصادفه با آرامش خاطر من‌.

موافقین ۲ مخالفین ۰ 17/03/07
شِـــ‌یدا ..

cm's ۹

بدترین قسمتش وقتیه که  خوابشون میبره و سرشون میوفته رو شونه ی تو و آب دهنشون میریزه رو لباست. یوه یوه یوه.
من همیشه از نشستن کنار بچه ها گریزونم. چون معمولا هی میشینم و پا میشن و با کفششون کل هیکل آدمو میکنن کثافت، یا دارن یه چیزی میخورم و دست شکلاتی یا هر کوفت دیگه ایشون رو میمالن به لباس آدم. 
هیچوخ یادم نمیره یبار مانتوی کرم روشن تنم بود داشتم میرفتم سر قرار با آدمایی که باهاش رودرواسی داشتم، بعد بچه هه تو تاکسی قشننگ با دست شکلاتیش مانتومو صفا داد. حالا من مونده بودم برگردم خونه عوض کنم، برم سر قرار، برم یجا بشورمش، چه خاکی بر سرم کنم. رفتم تو پارک بشورم بدتر شد. خوشبختانه سر راهم یه مانتو فروشی سبز شد وبا اینکه یه خرج هنگفتی انداخ دستم ولی خب. -_-
شِــیدا:
از همینجا آرزو میکنم یه بچه بولدوزر و چغر گیرت بیاد.از همینا که میزنن خونه رو به گند میکشن با شیطونیاشون. تا انقد وسواسی بازی در نیاری. 
اگه یه روز بچه‌دار(پسر) شدم، یکی از برنامه‌هام اینه که یه اتاق رو واسه خراب‌کاری و کثیف‌کاریاش اختصاص بدم و تو اون اتاق همه‌چیز واسش آزاده. حتی میتونه شوشولش رو در بیاره بجیشه به در و دیوار، بدون هیچ نگرانی خاصی. واضحه که اگه بچه‌م دختر باشه، هنوز برنامه‌ی خاصی واسه تربیتش ندارم.
- اون میشینم و میخورم در واقع میشینن و میخورن بود. گوشی نکبتت من صرفا صلاح دیده اونجوری عنوان کنهه. همچنان مرگ برش  
شِــیدا:
خجالت نمیکشی که میشینی شوکولات میخوری و لباستو کثیف میکنی و بعد اینطوری میندازی گردنِ بچه مردم؟
07 March 17 ، 20:21 مارکر زرد :)
یک الی دو هفته هشت صبح رفت ، برگشت هم ساعت ٦ ، مترو دروازه دولت انقلاب اونورا
یا طبق انتخاب طبیعی حذف میشید
یا چیزی که آدمو نکشه قوی ترش میکنه.
روایتم داریم به سمت ارم سبز بهترم هست
شِــیدا:
چرا فهمیدن منظورت از یه کامنت ساده باید واسه من انقد سخت باشه؟ مشکل از منه یا تو؟
هیچکس به اندازه ی من خوب متوجه منظورت نمیشه :) 
بدن من متنفره از انرژی حرارتی ای که از بدن کس دیگری می گیره. 
شِــیدا:
من نسبت به همه اینطور نیستم. بیشتر در مواجه با مردها اینطوری‌ام. زن‌ها هم٬ بستگی داره.
08 March 17 ، 07:51 مارکر زرد :)
چ دراماتیک
با توجه به تعداد دفعاتی که این اتفاق واسه من میوفته از من :))
میگم یعنی با مترو رفت امد کنید عادت میکنید
شِــیدا:
آخیش... داشتم اعتماد به نفسم رو از دست میدادم[الکی] :))
این الان ینی بقیه برای محیا کردن آرامش خاطرت گوشه‌ی صندلیشون گلوله بشن؟
این روش درسته؟ -.-
شِیم آن یو. -.-
شِــیدا:
به هر حال هر کسی یه سری اخلاق عن و بدردنخور داره، منم.

+ اگه وبلاگی مبلاگی چیزی داری آدرسشو واسم بذار.
10 March 17 ، 23:03 اثر انگشت
چه لوس :/
شِــیدا:
برو اونور...نیا تو قسمتِ من
راستش من قصد ندارم هیچوقت بچه دار بشم. اما حقیقت اینه که بچه موجود نفهمیه. اگه به این چیزایی که گفتی عادتش بدی، دیگه از قانونت طبعیت نمی کنه و ممکنه وسط سوپر مارکت هم انجامشون بده. 
البته خوبه گاهی اوقات یه آزادی هایی بهشون بدی، که یه کارایی بکنن، اما همونم باید یه محدودیتایی داشته باشه اما نه اونقدر محدود که به ذهن بچه و خلاقشون اسیب بزنه و همش نگرانی های ادم بزرگی داشته باشن. اگر زد خرابکاری کرد بهش یاد بدی که چطوری درستش کنه. اگه جایی رو به گند کشید، تمیز کردنشو بهش یاد بدی. ازش کارهای مختلف بخوای و بهش مسئولیت بدی. با بازی و طوری که ازش لذت هم ببره...
حالا انگار بچه ت رو میزه و طرز استفاده شو بلد نیستی، و من باید منیوآل ش رو برات بگم :)))
شِــیدا:
«من قصد ندارم هیچوخ بچه دار بشم» 
چرا مثه دخترای ۱۳ ساله حرف میزنی؟ آخه فقط دخترای ۱۳ ساله‌اند که فک می‌کنند همیشه همه چیز همینطور میمونه و نظرشون در مورد مسائل مختلف تا آخر عمر پربرکتشون پایداره. ولی یه دختره ۲۵ ساله می‌دونه که ممکنه تا چندسال دیگه نظرش در مورد خیلی چیزا عوض شده باشه.
+فقط بگو دکمه خاموشش کودومه؟
چرا مثه جوونای شونزه تا بیس ساله گارد میگیری؟
خب من این جمله رو با لحن "اه اه تف تف به بچه و شوعر" نگفتم، دلایل خاص دیگه ای داره و قضیه فقط "نظر من" نیست. البته به اوردن بچه از پرورشگاه فکر کردم اما خیلی دنگ و فنگ داره و خیلی کم پیش میاد اقایون بپذیرن، برای همین جزو گزینه های کمرنگه. مگر اینکه تا 30 سالگی ازدواج نکرده باشم و شرایط خوب و اوکی از نظر مالی و شغلی و اینحرفا داشته باشم که در اون صورت شاااید بهم این اجازه رو بده بهزیستی.
البته بازم اون بچه حق داره یه خانواده ی درست حسابی داشته باشه و آدمایی که مادر و پدر صداشون کنه مثل باقی بچه ها. و من باز یه حق دیگه رو ازش می گیرم
شِــیدا:
ما ادمای متحجر و فاشیست در برابر همه‌چیز گارد میگیریم :/
آخه اونموقع گفتی «قصد ندارم» و حالا یهو میگی؛ قضیه فقط نظر من نیست. و ما چون از دلایل خاص مذکور بی‌اطلاعیم مجبوریم این سخن را از شما بپذیریم.