خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

Sunday, 5 March 2017، 07:18 AM

Don't follow me, i'm lost too

وقتی اتوبوس اومد، پیرزنه پرسید؛ این باقوشخونه میره؟

من هدفون تو گوشم بود. حرفش رو نفهمیدم دقیقا چی میگه ولی به هر حال با علامت سر بهش گفتم؛ آره. البته منظورم «آره» نبود. اصلا منظوری نداشتم از تکون دادن سرم.

هر دو سوار شدیم. من جلوی اتوبوس نشستم، اونم رفت عقب اتوبوس.

چندتا ایستگا گذشته بود که یهو دیدم اومده جلوی در اتوبوس ایستاده و به من فحش میده. اوه، اونم چه فحشایی، فحشای رکیک. ظاهرا از بقیه‌ی خانمای تو اتوبوس پرسیده که این اتوبوسه باقوشخونه میره یا نه و اونا بهش گفته بودند که اشتباه سوار شده. و طفلک شاکی شده بود که چرا من دریوری بهش جواب دادم. اومده بود جلو تا حسابی ما رو از خجالت خودش دربیاره و آبا و اجدادمون رو مورد عنایت خویش قرار بده. میخواستم بش بگم؛ ننه، قربون اون چشات برم.... من خودمم که میخوام یه جا برم، اشتباه سوار میشم... تو از کی(ki) اومدی سوال میپرسی آخه؟

تو همین فکرا بودم که فهمیدم ۴-۵ تا ایستگاه از اونجایی که باید پیاده می‌شدم، گذشته. و حواسم نبوده که پیاده بشم.



سعید سلطانپور؛ کلیک

موافقین ۰ مخالفین ۰ 17/03/05
شِـــ‌یدا ..