خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

Monday, 5 December 2016، 06:30 PM

5 سالگی تا 10 سالگی

مدام یه چیزی رو تکرار میکنم. من تکرار نمی‌کنم. خودش، خودش رو مرور می‌کنه. تحمیل میکنه. من دلیل خاصی برای مرور این چیزا ندارم. اصلا حسی نسبت بهش ندارم. نمی‌فهمم این مرور یعنی چه. مرورِ گذشته. گذشته‌ای که زمان باعث یکنواخت شدن و مسطح شدنش شده. حسی رو القا نمی‌کنه. نه تلخه، نه شیرین. صرفا هست. مثل تابلوی نقاشی ساده‌ای که به دیوار خونه می‌زنند؛


دختر خانم مدیر؛
بعد از اینکه مهدکودک تموم میشه، میرم طبقه‌ی بالا، خونه‌ی خانم مدیر... منتظر می‌شینم تا مامان و بابام بیان از سر کار. خانم مدیر یه دختر بزرگ داره که همش با من بداخلاقی میکنه. همش میگه بخواب و حرف نزن. ولی من بعد از ظهرا نمیخوابم. مامانم میگه حق داره. لابد اونم دیوونه‌ش میکنی از بس سوال‌پیچش میکنی.


آغوشِ لولای در؛
کلاس اول هستم. زنگای تفریح همش دعوا میکنیم. دوتا کلاس اول هستیم. اولِ «تلاش» و اولِ «کوشش». ما اولِ تلاشیم. بچه‌های اون کلاس(کوشش) خیلی وحشی‌اند. دستم رو گذاشتم به چارچوب در و دارم کسایی که از جلو کلاسمون رد میشن رو لگد میزنم. یکی از بچه‌های خودی، میدوئه توی کلاس و در رو محکم میبنده. دستم توی لولای در له میشه. هر چهارتا ناخنِ دست راستم میفته و انگشتام همه کج و کوله و خونی...


آتیش؛
وقتی از مدرسه برمیگردم، یکی دوساعت تو خونه تنهام. غذام رو خودم گرم میکنم. امروز بعد از اینکه بخاری رو روشن کردم، میخواستم همینجوری یه تیکه روزنامه رو آتیش بزنم، ببینم چجوریه. انتظار داشتم آروم بسوزه، اما روزنامه یهو شعله‌ور میشه. می‌ترسم. جیغ و داد می‌کنم. همسایه‌‌مون میاد آتیش رو خاموش میکنه. نصف فرش سوخته...


دوچرخه؛
سال دوم مدرسه. بابام برام یه دوچرخه خریده. از مغازه‌ی گوهریان خریده. آساک دوچرخه. برام هنوز بزرگه. ولی... ولی شما چه می‌فهمید که این اتفاق چه اتفاق فوق‌العاده‌ایه. از مدرسه که برمیگردم، دم در خونه‌مون راننده‌سرویس وایمیسته به صندوق عقب ماشینش ور بره. [جیش دارم] سرویسمون یه پیکان جوانان سفید و آبیه. راننده که مشغول کار میشه، فرصت رو موجود میبینم که برم چرخم رو از پارکینگ بیارم جلوشون ویراژ بدم. تا فک‌شون بیفته. سریع قفلش رو باز میکنم. میام جلوشون چند دور میزنم. راننده هم کارش تموم میشه و راه میفتند، میرند.
[جیش دارم] میرم چرخ رو بذارم سر جاش. توی پارکینگ، [خیلی جیش دارم] میخوام کلید بندازم قفل رو باز کنم. نمی‌تونم. تمرکز ندارم. دستپاچه‌ام. داره میزنه تو چشام. حول شدم. یه کم میدوئم اینور و اونور. و دیگه نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم. شکست می‌خورم. شکست. مغلوب غولی به نام جیش میشم. غولی بی‌رحم که اصلا توجهی به نگرانی من نداره؛ که با شلوار خیس، چجوری باید از جلوی نگهبان مجتمع رد شم؟

بازی؛
داریم «آقای گُل» بازی میکنیم. مسعود عصبانی شده. داره حذف میشه از بازی. وقتی عصبانی میشه، دور دهنش کف میکنه. نوید مسخره‌ش میکنه. نوید همه رو مسخره می‌کنه...من و نوید دوستیم. از خیابون رد می‌شیم. چیپس و پفک خریدیم. من از جیب بابا و مامانم پول میدزدم. معمولا اسکناس‌های دویست‌تومنی... گاهی هم پونصد تومنی برمیدارم. بستنی کیم ۲۵ تومنه. بستنی آلاسکا ارزون‌تره. با پونصد تومن میشه کلی چیپس و پفک خرید. نباید زیاد پول بردارم، ممکنه مامان و بابام بفهمند. میریم توی بلوار میشینیم. چیپس و پفک میزنیم تو سر و مغز هم. نوید میدوئه از خیابون اونطرف. منم دنبالش. یه پیکان زرد میزنه بهم. میفتم توی جوب. ۱۰ تا کله میبینم که دورم حلقه زدند. یکی میگه درش بیاریم. یکی میگه ممکنه کمرش آسیب دیده باشه. تکونش ندید. همه دورم جمع شدند. می‌ترسم. بچه‌ها رفتند زنگ‌مون رو زدند و گفتند که تصادف کردم. می‌ترسم. مامانم صدبار گفته بود که از خیابون رد نشم...

بازی؛
من توی بازی‌ها از «رابط( رابت؟)» بیشتر از همه خوشم میاد. «هفت‌سنگ» هم بد نیست فوتبال هم وقتی تعداد جور باشه، حال میده. ما تعدادمون زیاده. کلی همسن و سال دارم. دخترا دیگه باهامون گرگی قلعه‌ای بازی نمیکنند. چون مثه ما سریع نیستند. ولی نگین خیلی تند میدوئه...  مامان و بابام نمی‌ذارند برم گیم‌نت. میگن محیطش خوب نیست. برام یه برنامه روزانه نوشتند که بیشتر از دو ساعت نباید با کامپیوتر و سِگا بازی کنم و بیشتر از دوساعت هم نرم بیرون ول بتابم. بابام میگه تو همه چیز افراط و تفریط دارم. و من نمی‌دونم افراط و تفریط یعنی چه. با داداشم بازی می‌کنیم. همیشه آخرش دعوامون میشه. از بس به همدیگه فحش میدیم حین بازی. اون همیشه وقتی می‌بینه داره می‌بازه، بازی رو بهم میزنه. 

بدترین فحش؛
با پسرعموم حرف میزنم. جفتمون کلاس چهارمیم. بدترین فحشایی که بلدیم رو از هم می‌پرسیم. من بدترین فحشی که بلدم رو میگم؛ کسکش. اون میگه؛ کس.
یه ارتباطی بین این دوتا فحشِ بد حس میکنم. اما در کل هیچکدوم نمی‌دونیم یعنی چه. پسر عموم سرطان داره.  همون سال می‌میره...

موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/12/05
شِـــ‌یدا ..

cm's ۱

یادش به خیر صد تومن پول میگرفتم از مامانم میرفتم مغازه بستنی کیم و پفک نمکی و لواشک و ادامس شیک میگرفتم :))
شِــیدا:
اون دزدی‌ای که من می‌کردم به این فرایند هویت می‌بخشید. ارزشمندش می‌کرد. یه جورایی پولِ زحمت کشی محسوب می‌شد. آخه دزدی کار پراسترس و دشواریه :))