خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

زمانی که قهرمان داستان هیچ دلیل منطقی‌‌ای برای ادامه‌ دادن پیدا نمی‌کرد.

وقتی هر لحظه فروپاشی خودش رو تخیل میکرد و به خاطر مرور وسواس‌گونه‌ی این تخیل، تشخیص مرز بین واقعیت و خیال رو از دست داده بود. تشخیص بین بودن و نبودن. یه لحظه احساس نابودی همه‌ی وجودش رو گرفت. احساس هیچ شدن. رها شدن و متعاقبا بالا رفتن و بالا رفتن و بالا رفتن.

جرقه‌ی نگاهی ورای نگاه معمول و خطی توی ذهن قهرمان داستان، درست وقتی که روی مرز فروپاشی ایستاده بود؛ نه چیزی برای به دست آوردن، نه چیزی برای از دست دادن. 

سقوطی که طعم صعود داره. تنها صعود ممکن توی زندگی، برای بشر، از نظر من، در این وقتِ عزیز.



+اعظم علی(ع) توی این آهنگ، در تایید فرمایشات ما گام برمیداره و همینا رو نشخوار میکنه. البته تا حدودی!

Coma-buckethead & friends

موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/11/03
شِـــ‌یدا ..

cm's ۲

چقدر حس خطِ اول و پاراگراف سوم آشناست.
شِــیدا:
ازش خواهش کن؛ چه نگاهت آشناست غریبه... آشناتر نگاهم کن تا بشناسمت

+دوباره که سوراخ‌سمبه ها رو بستی؟ من حال ایمیل زدن ندارم :)) 
قانون دوسویگی رو گاهی باید انداخت تو سطل آشغال. چون اون حس خوبی که کمک‌کننده از کمک کردن به دیگران حس میکنه رو داری نادیده میگیری. اونم واسه بعضیا حس خوبی داره. فارغ از اینکه دنبال پاسخ گرفتن باشند. کمک بی مزد و منت
نگاه یک جرقه ست. الان دیگه هیچی ازش یادم نیست. اما حس "روی مرز فروپاشی ایستادن" منظورم بود بیشتر. راستش گاهی اوقات حس میکنم من سر این مرز زندگی میکنم :)

+ دلیل بستن سوراخ سنبه ها همینه. که چون همه چیز به سادگی مهیاست، حس نکنی باید حتما چیزی بگی. تاثیر خیلی خیلی مثبتی هم داره. باید امتحانش کنی :)
کاملا درست میگی. برای بعضی ها حس خوبی داره. مثلا همان آدم هایی که میگن وقتی روی مرز فروپاشی ایستادی، بهترین دلیلی که برای برگشتن میتوانی پیدا کنی این است که در خدمت مردم باشی. اما چندتا از این آدم ها در دنیا داریم؟ راه حلش یاد گرفتن این است:
"Haven't you learned anything, not even with the approach of death? Stop thinking all the time that you're in the way, that you're bothering the person next to you. If people don't like it, they "can complain. And if they don't have the courage to complain, that's their problem

منتها من بی استعداد ترین دانش اموز در راستای راه گرفتن رسوم زندگی ام :) معلوم نیست چقدر وقت می بره که یاد بگیرم چیزی که اینجا گفته شده را عملی کنم.
شِــیدا:
هر وقت حس میکنی به آخر خط  رسیدی٬ یا روی مرز فروپاشی ایستادی٬ به این معنیه  که هنوز به مرز فروپاشی نرسیدی و تا اخر خط هنوز فاصله داری. و اون حس صرفا به این معنیه که آدم یه کم خسته شده و بهش فشار اومده. وگرنه مرز فروپاشی٬ جایی نیست که بتونی چیزی رو حس کنی یا در مورد چیزی فک کنی یا... مرز کوتاه و باریکیه که بیشتر میشه به خلاء تشبیهش کرد. بدون فکر و سر و صدا

+نگرانِ من نباش. من اصراری ندارم که همیشه چیزی بگم. 
منظورم خدمت به مردم و اینا نیست. یه حس خوب و ساده داره کمک کردنِ اینطوری. کمک کردن به دیگران٬ نه به خاطر خدمت به خلق. صرفا به خاطر اینکه آدم حس خوبی پیدا میکنه. راستش نمیدونم چجوری توضیحش بدم!