خودگویی با میکروفون

heterism
خودگویی با میکروفون

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Sunday, 30 October 2016، 05:27 PM

فراتر از بودن

-میان زمین و آسمان٬ نردبانی‌ است. سکوت در اوج این نردبان است. کلام یا نوشتار٬ هر چه‌قدر هم که قانع‌کننده باشند٬ باز هم در میانه‌ی این نردبان هستند. باید بر آنها پا نهاد٬ بدون هیچ فشاری. سخن‌گفتن دیر یا زود به شرارت بدل میشود. دیر یا زود٬ بی‌شک٬ بی‌تردید. تنها سکوت از شرارت تهی‌ است. سکوت اولین و آخرین است. سکوت عشق است و در غیر اینصورت٬ از صدا هم پست تر است. ساعت‌های خاموشی٬ ساعت‌هایی هستند که آشکارا آواز سر می‌دهند.

-امروز صبح از خودم میپرسیدم که به چه چیزی احتیاج دارم. شاید به سکوت. به سکوتی که شبیه ساحلی شنی است. و در آن تمام سخن‌ها، تمام موسیقی‌ها می‌تپند. من می‌نویسم تا به این سکوت دست یابم. فردای روز مرگ‌ات، فکر کردم که دیگر نخواهم نوشت. مرگ ما را اغلب به این حال می‌اندازد. مرگ ما را به سوی رفتارهای کودکانه می‌کشاند.ذدر حالات مالیخولیایی، چیزی کودکانه نهفته است. آدمی میخواهد زندگی را تنبیه کند. چرا که فکر می‌کند زندگی او را تنبیه کرده است. پس مانند کودکان قهر می‌کند و بلافاصله بعد، نمی‌داند چه‌طور آشتی کند. 

-من می‌توانم هفته‌ها و ماه‌ها تنها بمانم. خواب‌آلوده، آسوده، خشنود. و تو این خواب‌الودگی را بر هم زدی. تو این قدرت را سرنگون کردی.چه‌طور می‌توانم از تو تشکر کنم؟ آدمی به محبوب‌هایش چیزهای زیادی می‌بخشد. کلام، آرامش، لذت. تو باارزش‌ترینِ همه را به من بخشیدی؛ فقدان. 

-مرگ تو مرا آزاد می‌سازد. مرا رها می‌سازد، اغلب اسم این کتاب‌ها را نگاه می‌کنم و بعد به پشت پنجره می‌روم. این متون ارزشمند، هر چند هم که روشنایی‌بخش باشند، باز هم از اولین دانه‌های برف کم نورترند.

-در این زندگی همیشه بدترین‌ها را، کسانی که انسان‌های شجاع خوانده می‌شوند، به وجود اورده‌اند. دنیا سرشار از جنایت است، چرا که در بین دستان کسانی است که پیش از هر کس خودشان را به قتل رسانده‌اند، عزت نفس‌شان، و آزادی‌شان ا خفه کرده‌اند. من همیشه از اینکه انسان‌ها خودشان را اسیر می‌کنند تعجب کرده‌ام. آدم‌ها دهان‌شان را به شیشه‌ی قراردادها میچسبانند و از نفس‌هاشان بخاری بر این شیشه ایجاد می‌شود و این بخار، انها را از زندگی‌کردن، از عشق‌ورزیدن باز می‌دارد. ژیسلن، تو زیباترین تنفس ممکن را داشتی. به همین خاطر مرگ تو این قدر زنده است؛ انگار که مرگ یک کودک است.

-پاسخ این سوال را تو میدانی. پاسخ این سوال را همه میدانند. پاسخ این سوال، حفظ ابهام سوال در تمام زندگیست. پاسخ، پاسخ ندادن است. پاسخ تا ابد در درون سوال ماندن است. رقصنده، خندان، ژیسلن‌وار. 

-نام حقیقی عشق سادگی‌ست. از زمانی که تو مرده‌ای٬ تمامی مرده‌ها افراد خانواده‌ی من هستند.  در درون من چیزی به سمت و سویی فراتر پرواز میکند٬ به سمت عشقی خام و ساده. من عشق را از همین سادگی‌ای که در برابرش دارم باز میشناسم. حتی برای چندلحظه٬ ساده[...] نمیدانم دیگر چه بخواهم٬ نمیدانم دیگر چه رویایی داشته باشم. واقعا نمیدانم. نمیدانم


موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/10/30
شِـــ‌یدا ..

cm's ۴

بوبن محشره.... همیشه یه لایه بالاتر رو مینویسه..

+فکر میکردم این اقا سن دار باشه دیدم یه آقای جوونیه :))
شِــیدا:
منم یه چیزی میخوام ورای قیل و قال معمول
+۳۲ سالشه، چیکار به سن بچه مردوم داری اخه؟ مهم اینه که من با فکر و دغدغه‌هاش و نوشتنش، کیف میکنم.
کتاب اینقدر لوس و جلف؟ البته فقط صفحه ی اولش را خواندم. منتها چند دقیقه ای هست درگیرش هستم. لینکی که گذاشته بودی را ویندوز بلاک می کرد و مجبور شدم بروم پیدایش کنم و وقتی پیدا کردم، صفحه ی اولش ضد ذوق و غیرمنتظره بود.
یک وقتی که سطح تحملم بیشتر بود می خوانمش. مثلا فردا صبحِ دیر.
شِــیدا:
وقتی میتونی از pdf دزدی استفاده کنی که ویندوزت هم دزدی باشه؛ باید شترمرغ دزد باشی، تخم‌مرغ دزد به درد نمیخوره :))
حالا چه اصراریه؟ من اینهمه در گوشِ کی نوحه خوندم واسه power of now؟ خو اینم صدق میکنه دیگه. مگه زور زورکیه؟
منظورم این بود که نوشته هاش پخته س و میخوره یه آدم سندارتر نوشته باشع

شِــیدا:
منظورو گرفتم اغا ... لحنم شوخیه...
ثانیا، مگه من خودم نیستم که با این یه ذره قدّم انقد پخته صوبت میکنم؟ :))
01 November 16 ، 18:05 مجید مویدی
فراتر از بودن.... یادش به خیر. چند سالِ پیش می خوندمش. یعنی چند بار خوندمش. نمی دونم اگه الان بخونمش اندازه اون موقع دوستش خواهم داشت یا نه. اما چند تا جمله ی قشنگ ازش تو ذهنم برای همیشه مونده. جایی که از دیدارهای کوتاهشون میگه. میگه "و تو همیشه فقط پنج دقیقه وقت داشتی.... اما آنها فقط پنج دقیقه نبودند، چون "تو" بودی""(یا تقریبا همچین چیزی. شاید صفحه ی 45، یا 48 کتاب باشه :)  ).
با بوبن، با کتاب "رفیق اعلی" آشنا شدم.
شِــیدا:
بله بله
متاسفانه من فقط چندماهه که رفتم تو فازش

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی