خودگویی با میکروفون

heterism

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.


چرا از مرگ می ترسید؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

-

مپندارید بوم نا امیدی باز..

به بام خاطر من می کند پرواز..

مپندارید  جام جانم از اندوه لبریز است.

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است-

 

مگر می این  چراغ بزم جان مستی نمی ارد؟

مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟

مگر این می‌پرستی‌ها و مستی‌ها

برای یک نفس آسودگی از رنج نیست؟

مگر دنبال آرامش نمی گردید؟

چرا از مرگ می ترسید؟


بقیه‌ شعر رو از اینجا بخونید؛ 

http://tanhatarin-taraneh.blogfa.com/post-2.aspx

موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/10/15
شِـــ‌یدا ..

cm's ۶

15 October 16 ، 18:40 علی موسوی
اینها همه یکجورایی جورایی از نقص بشریته ، طاقت مرگو نداریم راجبش میدیدم نظریه .....

جالب ترین تعابیر برا یهودیت هست ، موسی با خدا کشتی میگیره شصت پاشو میگیره و خدارو شکست میده ، بعد تو پیامبرا و پیامبرای یهودی زنا و روابط نامشروع عجیب بابت وحی و الهام خدا زیاد دیده میشه ! کلا تلمود و تورات و بعضی کتاباشو خیلی خلاقانه نوشته شده
شِــیدا:
مام واس مکتبمون یه کتاب آسمانی خلاقانه نبشته بودیم. منتها این کنزیک نمیدونم کجا گم و گورش کرد
15 October 16 ، 18:47 مه‍ شید
چه جالب بود من شخصی هستم که عزیزترین کسم مادرزادی دچار رنج و عزاب فراوون بود.
هنوزم گاهی از سر عصبانیت بند می‌کنم به خدا(و باید بگم خوب می‌کنم و خدا حقشه) 
ترس از مرگ هم نیست، ترس از تنهایی و بی‌کسی و وابستگی مزخرفی که آدم ته ته وجودش داره و تا 
ازش نگیرنش نمیتونه دست بکشه.
ولی اینطور باهاش کنار اومدم که چطور مثلا داستانی میخونم یا فیلمی می‌بینم اگر بی گره و رنج باشه 
و هیچ تعلیقی توش نداشته باشه حوصله‌م سر می‌ره روی اون اثر ایراد میذارم؟ قطعا خدا(نه با اون بعد 
رحمانیت و کاملیت خدای مسلمون‌ها) هم این تعلیقات و رنج‌ها رو لحاط کرده توی سرنوشت.
(از بیخ هم با داشتن اراده مخالفم، زندگی کردنامون درست شبیه یه اجرای بداهه‌ی بدون تمرین که مجبوریم از بین چند تا جبر یکیش رو انتخاب کنیم) 
شِــیدا:
از طرف من به خدا بگو؛ «خدایا... خاک تو اون سرت با اون رحمتت. ریدم تو اون حکمتت » 

ترس از بی‌کسی؛ به نظرم مشکل اصلی همینه. مشکل واسه ماست، نه کسی که از خط رد میشه.

من قبول دارم که خیلی از حرفایی که توی تعالیم دینی هست، چرت و پرته. عمق چندانی نداره، به علاوه اینکه تو دنیای امروز، کلی تناقض جلوش سبز شده. واسه همینه که خیلی‌ها از دین زده میشن. چون کلی تناقض منطقی باهاش تضاد داره و کسی هم نمیتونه جواب بدردبخوری بده. خصوصا فرعیاتش .مثلا در مورد دعا کردن. هیچکس نمیتونه بگه مکانیسم اجابتش چیه.  کدوم خری گفته ائمه باید معصوم باشند؟ چه دلیلی داره؟ چه اهمیتی داره که شهید جسمش سالم بمونه زیر خاک؟ اصلا کی شهید محسوب میشه؟ 
 اما از اونطرف هم کلی مجهول وجود داره که هیچ کس نمیتونه حل و هضمش کنه، مگر اینکه ارجاعش بده به ماورا. لورنس کراوس میگه ما خودمون باید به زندگیمون معنی ببخشیم
 اما من خیلی محکم میگم که لورنس کراوس باید کمتر گه‌خوری کنه. انسان توانایی معنی بخشیدن به زندگی خودش رو نداره. مگر اینکه بخواد خودش رو خر کنه و یه سری چیزا رو نادیده بگیره.
به شخصه، تنها چیزی که خدا رو واسم جذابش میکنه، همین مبهم بودن و مجهول بودنشه. یعنی همین که من در بعدی نیستم که قادر به درکش باشم، واسم جذابه. غیر از این بود، شایسته‌ی توجه نمیدونستمش. اصلا حوصله‌م سر میرفت بهش فکر کنم
15 October 16 ، 21:06 محمدرضا‍ حمیدی

حرفتان درست اما برای رعایت تعادل ادبی! این شعر مشیری  را هم می بینیم:

نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان،
روی کدامین کوه؟
که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر، آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت؟

اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بردارم!
تنم در تار و پودِ عشقِ انسان های خوبِ نازنین بسته ست.
دلم با صد هزاران رشته، با این خلق
با این مهر، با این ماه
با این خاک با این آب ...
پیوسته است.

مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدنِ دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست.

جهان بیمار و رنجور است.
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است.

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم

خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیشِ پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی، چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم، ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟

شِــیدا:
از اینجائه که میفهمیم رو حرف این شاعرا نباید حساب کنیم. حالا یه چی میگن، فردا یه چی دیگه.
ولی خدایییش شعر من قشنگ‌تره :))
لورنس کراوس را نمیشناسم. اما سارتر قطعا اشتباه می کنه که فکر می کنه "ما" همیشه تصمیم می گیریم. هر چند از حق نگذریم حرف از فکتیستی (معدود اتفاقات زندگی انسان که آدم کنترلی رویش نداره مثل محل تولد و ...) زده اما به نظرم کافی نیست. خلاصه اینکه بله، بعد از کمی تحقیق در مورد Athiestic existentialism به این نتیجه رسیدم که این مکتب زیادی خوش بینه.  اما نظر به همین حرفی که در مورد خدا زدی، همین که نیازی به دلیل برای انجام کارهایی که می کنه نداره، من با سارتر موافقم که گفته انسان موجودی ست که قبل از اینکه هیچ پدیده ای برای تعریفش در نظر گرفته شده باشه، هست شده.
چند روز پیش داشتم به یکی میگفتم قدرت با خودش فساد میاره. حالا می بینی که تاریکی دنیا وقتی ساخته ی ابرقدرتی مثل خدا باشه خیلی هم دور از تصور نیست؟ :)

در مورد مرگ من فکر میکنم بیشتر به درد مکالمه های 12 تا 4 صبح شب های بیخوابی میخوره تا کامنت نوشتن زیر پست های یک صفحه ای.

تقاس شاید میتوانست تقاص باشه. همانطور که « میتوانست آخر پارگراف اول بسته شده باشه.
شِــیدا:
ارتباط نقل قول دومت از سارتر رو با حرف خودم نفهمیدم.
من میگم؛ چون ما خدا رو یکی مثه خودمون تصور میکنیم، فک میکنیم خدا هم باید برا هر کاری دلیل داشته باشه، دلیل‌هایی از جنس دلیل‌های ما و منطق ما. و چون تصورمون منطق و دلیلی پشتش نیست، پس انتظارمون از منطقی بودن خدا هم، بی مورده.
مثلا همین که تو خدا رو هیتلر تصور میکنی و قدرتش رو عامل این تاریکی دنیا میدونی. یه انگاره‌ی ذهنی رو تثبیت میکنی و بر اساسش حکم میدی.

«در مورد مرگ...» باز نفهمیدم چی گفتی. کشتی منو با این نوشتنت. نیم ساعت باید رو هر کامنتت وقت بذارم تا بفهمم چی داری میگی :))

اتفاقا گوگلش کردم. اما... دیگه تو این دوره زمونه به گوگل هم نمیشه اعتماد کرد.
من هی میام این پست رو می خونم و هربار هی می خوام یه چیزی (متفاوت با چیز قبلی ک تو ذهنم بوده) بگم ولی نمیاد :| خیلی ذهنی و شخصی و غیر قابل بیانن :/

ولی خب یه مثال میتونم بزنم اونم مقایسه با زندگی مورچه س...
شِــیدا:
چه مثال غیر قابل درکی
03 November 16 ، 18:31 اثر انگشت
آقا دستیو بکش..من خیلی از کلاس عقب موندم. تقریبا از این پست به بالا رو باید مورد مداقه قرار بدم. صبوری پیشه کن
شِــیدا:
ترمز همون وسطیه بود دیگه؟

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی