خودگویی با میکروفون

heterism
خودگویی با میکروفون

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Monday, 3 October 2016، 02:11 PM

خیال‌آباد امکان

شیخ‌الاکبر میگه؛

سِرّ قدر یکی از بالاترین معارف است. اگر کسی از سر قدر آگاه باشد، این معرفت او را هم به کمال آرامش روان می‌رساند و هم با دردی جانسوز دمساز میکند.

آرامش نامتداول از این آگاهی ناشی میشود که انجام امور عالم از ازل متعین شده است. به جای تلاش بیهوده برای کسب چیزی که انسان قابلیت آن را ندارد، بهتر است رضا به قضا داد

از سوی دیگر انسان از این درد جانکاه باید عذاب بکشد که این همه  به اصطلاح «بی‌عدالتی‌ها»، «شرّ و شورها»، «تحمل رنج‌ها» را در اطراف خود می‌بیند و دقیقا میداند که در «استعداد» او نیست که آنها را از عرصه‌ی عالم بردارد


ابوسعید ابوالخیر میگه؛

گر کار تو نیک است، به تدبیر تو نیست

ور نیز بد است هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست


یه جای دیگه میگه؛

تو چنانی که تو را بخت چنان است و چنان

من چنینم که مرا بخت چنین است و چنین


بهتر از همه حافظ گفته؛

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست(و چقدر من این بیت رو عاشقم)

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزاردامادست


حرف میتونه چند عمق داشته باشه، هر کسی هم میتونه به اندازه‌ی خودش وارد بطن موضوع بشه. ابتدایی‌ترین چیزی که میشه برداشت کرد؛

خیال‌آباد امکان غیر حیرت بر نمی‌دارد

بساط خودنمایی‌ها مچین بر بود و نابودی

ترجمه؛ فکر کنم یه دستورالعمل میتونه باشه برای کم‌تر مضحک بودن. من تا همین  حد فعلا برداشت کردم٬ شما بزرگواران و عالمان گرانقدر میتونید مراتب سلوک بیشتری رو طیِ طریق کنید

موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/10/03
شِـــ‌یدا ..

cm's ۵

05 October 16 ، 07:40 نومبکو استرلینگ
من ۱۲ سالم که بود نتیجه گرفتم آدما اختیار ندارن چون هر کاری که می کنیم یه "علت" داره.و اون علت هم یه علت دیگه داره و همینجور میریم عقب تا میرسیم به یه جای ثابت، مثل بیگ بنگ. که خب بیگ بنگ دقیقا "به یک شکل ثابت" رخ داده و هر چیزی توش به یه چیزِ مشخص ختم شده و اونا هم به چیزای مشخصی ختم شدن و همینجوری میایم جلو تا میرسیم به زمان حال که توش علت ها دارن معلول های از-بیگ-بنگ-مشخص-شده ای رو ناشی می شن و در نتیجه همه چیز از قبل مشخص شده و ما فقط نشستیم توهمِ اراده و اختیار می زنیم دورِ هم.
ولی الان می بینم که خب ما نمی تونم علت بیگ بنگ رو بفهمیم یا درک کنیم عدم چجوری میتونه به وجود تبدیل شه.[غیر از هاوکینگ شاید] 
پس یه جای منطقمون اشتباه یا ناکامله و با یه منطقِ ناقص ممکنه به نتایج اشتباه برسیم پس اثباتی که اون بالا نوشتم ممکنه اشتباه باشه =) و ما لزما بی-اختیار نیستیم. شاید باشیم. شاید نباشیم.
شِــیدا:
منم قبلا به این مدل فکر کردن علاقه داشتم بهش اهتمام میورزیدم.
واسه پاراگراف اول؛ ما تحت جبرهای مختلف، اراده و اختیار داریم. مثه یه زندان بزرگ که توش قادر به انجام همه‌چی هستیم. البته فک کنم بتونیم آزاد شیم وقتی که ورای زمان و مکان رو درک کنیم. و چون من فعلا چیز زیادی واسه ارائه تو این مبحث ندارم، پس همینجا نقطه رو میذارم و صحبت رو تموم میکنم.
واسه پارگراف دومت؛ شاید اصلا این این حرفا لزومی نداشته باشه و بالکل غلط باشه. شاید اصلا توی این مرحله، منطقی درکار نباشه. شاید جنس منطق و قانونی که اینجا وجود داره، متفاوت از اون چیزی باشه که ما به عنوان منطق وقانون میشناسیم. اصلا شاید ما نیومدیم تو این دنیا که به این چیزا توجه کنیم. شاید واسه درک چیزای دیگه‌ای اومده باشیم. شاید به جای فیلسوف شدن، قرار بوده شاعر بشیم. شاید. نکته‌ی مهم؛ لازمه‌ی رسیدن به این نوع بینش بیشتر از اونکه آگاهی‌های تئوری باشه، تجربه‌هایی که آدم رو به این سمت هدایت کنه. توی مسیر زندگی، با توجه به چیزایی که آدم باهاش روبه‌رو میشه
+دلم میخواد با یه شعر صحبتم رو خاتمه بدم، ولی نمیدونم چرا ذهنم چیز بدردبخوری ارائه نمیکنه لذا خودت یه شعر خوب و مرتبط با صحبتای من، تصور کن . مرسی. اه
05 October 16 ، 09:05 علی کافه چی
راستش هی خط به خط که می خوندم با خودم می گفتم الانه که بزنه جاده خاکی و یه فحشی چیزی بده!
ولی خب به خیر گذشت!
شِــیدا:
:))
بیش‌تر سعی کردم نقل قول کنم فقط. اگه قرار بود از خودم چیزی بگم، لاجرم جاده‌خاکی هم میرفتیم 
08 October 16 ، 22:38 اثر انگشت
یعنی میگی دست رو دست بذاریم , پا رو پا بندازیم و بنشینیم به تماشا گه اسرار جهان؟هیش کاری ام نکنیم؟
شِــیدا:
اگه یکم اعتماد به نفس بیشتری تو این قضیه داشتم، میگفتم؛ آره. دقیقا همینه که میگی... ما هیچ ما نگاه.
اما خب حالا مجبورم بگم که معنی دقیقش همون چیزیه که تو فرهنگ ما(من) بهش میگن توکل و رضا. بقیه‌‌ی دنیا هم با اسمای دیگه دارنش. یه جور ارامش روانی میاره از اینکه مطمئنی دنیا داره تو مسیر درست حرکت میکنه و در نتیجه قرار هم نیست واسه چیزی زور بزنیم. این مدل فکر کردن انگار اول توسط اپیکور مطرح شد. بین علمای مسلمون، ابو‌العلای معری سرآمده که البته هیچ کتابی ازش به فارسی ترجمه نشده و اگرم بشه، کسی بهش اجازه چاپ نمیده. بعدش میتونیم به صورت محدودتر و جزئی‌تر توی حرفای خیام ببینیم و کسایی مثه همین ابوسعیدابولخیر و آخر کار هم، به صورت خیلی جزئی تو شعرای حافظ دیده میشه.
اینایی که گفتم نقل به مضمون از مصطفی ملکیانه. با کلی تخلیص
11 October 16 ، 14:07 اثر انگشت
اینجور زندگی کردن خیلی درد داره.بی امید بی انگیزه...پشیمونی میاره. موقع هر حرکتی یاد مصرع:بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین میفتی و احساس تهی بودن بهت دست میده.موافق بودن با چنین شیوه ای خیلی جرات میخواد.
شِــیدا:
شاید من تو رسوندن منظورم گند زدم که حالا داری از بی‌امیدی و بی‌انگیزگی میحرفی.
همچنین نمیدونم چرا از این مصرع، احساس تهی بودن بهت دست میده؟
دفعه بعدی که نشستی لب یه جوب و خواستی پاهاتو بذاری تو آب خنکش، یادت باشه یه اسکلی(من) این نشستن لب جوب و زل زدن به گذر عمر رو عین خوشبختی میدونه و به کلی حال و حول دیگه ترجیحش میده. همچنین اگه بقیه‌ی مصرعای این شعرو یه نگا بندازی، میبینی که پر از شور و شوقه.
به هر حال این شیوه نگاه، عارفانه‌ست. از شاعرای کلاسیک خودمون گرفته تا اکهارت توله و کریسیتین بوبن و... اصن چرا راه دور بریم؟ همین سهراب سپهری خودتون، همه در مورد این حرفا فک زدند.
موافق نبودن با همچین شیوه‌ای حماقت میخواد. عمل کردن و درک کردنش اما، بلدی میخواد. که ما هم فعلا بلد نیستیم :))
13 October 16 ، 15:09 اثر انگشت
نه شاید این منم که بد گرفتم منظورو...
بذار از فیلمی که بهم گفتی شروع کنم.صحبت استاد و شاگرد دقیقا مصداق حرف منه که میگم این شاعرا و نویسنده هایی  که اسم بردی از رو شکم سیری یه چی گفتن...واسه تسکین موثرند اما به عنوان اینکه آدم پیروشون باشه بعید میدونم کاری از پیش بره.میدونی چی میخوام بگم..باید توو زندگی حرکت باشه.تقلا باشه انقلاب صورت بگیره.خیلی دارم سعی میکنم سارتری حرف نزنم اما چیزایی که اون شاعرا نشون میدن همش خوبیو صلح و خوشیه..یا داره به این سمتا سوق میده.خیلی کم از اون روی سکه گفته و راه حل واقعی براشون نداره.
خب فیلم رو هم دیدم.دقیقا در رابطه باچیش باید نظر بدم؟:دی
شِــیدا:
آخ که رو بد چیزی دست گذاشتی. همون موقع که داشتم میدیدمش٬ این اشکال اومد تو ذهنم که؛ مثلا من نمیتونم خیلی از شاعرا و نویسنده‌ها رو بر اساس همین نگاه استاده بپذیرم. سختمه که اسپینوزا و مولانا و شاعرای خودمون رو انقد بیارم پایین. شاید فک کنی من تخیلی فک میکنم٬ ولی به هر حال سختمه هر شاعر و نویسنده‌ای رو با این معیار نگا کنم. 
اکثر این صنف مبتذل شاعر و نویسنده و هنرمند٬ توی این قضیه صدق میکنند. شکم سیر بودنشون رو قبول دارم. از شوپنهاور که یه جاکش تمام عیار بوده تا آندره ژید و کازانتزاکیس و دیگر علما رو قبول دارم اما مثلا نمیتونم به گوته و شکسپیر و بوبن و اکهارت تول هم اینطور نگاه کنم.
خب فیلم خیلی چیزا داشت؛
بذا بیام پای پست خودت بگم

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی