خودگویی با میکروفون

heterism
خودگویی با میکروفون

Heterism هیچ معنای خاصی نداره و به همین دلیل هم انتخاب شده. که خودش معنای خودش باشه. هر چند چنین چیزی امکان نداره، اما غیر از این هم کاری برای انجام دادن وجود نداره. درست مثل زندگی.

Sunday, 2 October 2016، 03:23 PM

همه رو برق، ما رو گاز ادیسون

اولش حس کردم که چرا محیط اینجوریه. حتی به ذهنم رسید که؛ این احمقا چرا تو دستشویی پرده کشیدند؟ اما حواسم بیشتر پیش عینکم بود که واسه چندمین بار پیاپی یادم رفته بود بیارمش و تف...تف به این حواس‌پرتی. دوسال بود که چشم چپم ضعیف بود. محلش نمیذاشتم. اما یهو خیلی کور شدم. بدون عینک کمیتم لنگ میشه. فکر اینکه کار انبار رو قبول کنم یا نه. و اگه قبول کنم همه وقتم رو میگیره. فکر اینکه اصلا من حقوق اینطوری، پول اینطوری به چه دردم میخوره. فکر اینکه با این کار بیشتر میرم سمت انزوا. فکر اینکه انزوا تا این حد، خوبه یا بد؟ فکر اینکه واقعا حالم خوب نیست. میدونم ذهنی و فکری مریضم. کلی وسواس عذاب‌آور که همه‌ی زندگیمو به گند میکشه. فکر اینکه میدونم افسردگی دارم. فکر اینکه صبح هم دیر بیدار شدم و فکر اینکه...


وقتی اومدم بیرون یه زن میانسال تپل پشت در دستشویی بود. با دیدن من شروع کرد سر و صدا کردن؛

«برو بیرون برو بیرون برو بیرون...»

آخر حرفاش مثه جیغ کشیده میشد تو سرم. داشتم سکته میکردم از ترس.

گفتم؛ «خب خب باشه» و دوییدم بیرون. 


نگا به تابلو کردم. نوشته بود؛ دستشویی زنانه

موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/10/02
شِـــ‌یدا ..

cm's ۵

02 October 16 ، 15:38 ر. کازیمودو
انزوا دری از درهای حکمت است!
شِــیدا:
روایات دیگه‌ای هم هست.
پس بنابراین بستگی به جنس انزوا و همچنین مدل شخص منزوی داره. کلی آدم بدرد بخور و حکیم هستند که منزوی نیستند
نفس عمیق بکش:/ البته خارج از دششوری
شِــیدا:
باعشه
"من میان این صداهای شادمان و عقلانی، تنها هستم. همه ی این آدم ها وقتشان را سر این می گذارند که مافی الضمیرشان را توضیح دهند و با خوشحالی تصدیق کنند که آراء و عقایدشان یکی است. واه که چقدر برایشان مهم است که همه با هم یکجور فکر کنند. کافی است ببینیم چه اخمی می کنند وقتی یکی از این آدم هایی که چشم های ماهی وار دارند و پنداری نگاهشان درون خودشان را می نگرد و با آنها هیچ توافقی نمی توان داشت از میانشان می گذرد. هشت سالم بود و در باغ لوکزامبورگ بازی می کردم. یکی از همین آدم ها بود که می آمد و در یک اتاقک نگهبانی چسپیده به نرده ای در امتداد خیابان اگوست کنت می نشست. او حرف نمی زد. ولی گاهی پایش را دراز می کرد و وحشت زده به آن زل می زد. به این پا چکمه بود. ولی پای دیگرش دمپایی. نگهبان به عمویم گفت که این مرد سابقا ناظم مدرسه بوده. چون با لباس اعضای فرهنگستان برای خواندن نمرات سه ماهه به کلاس ها رفته بود، بازنشسته اش کرده بودند. ما از او خیلی ترسیدیم. زیرا حس می کردیم تنهاست. روزی به رابرت لبخند زد و از دور بازوهایش را به طرفش دراز کرد. چیزی نمانده بود رابرت غش کند. ترس ما از ریخت نکبت زده یا غده ی گردنش که به لبه ی یقه اش می مالید نبود. بلکه حس می کردیم که او در سرش فکرهای خرچنگی می پروراند. و این ما را می ترساند که آدمی بتواند درباره ی اتاقک نگهبانی، طوق های بازی ما، و بوته ها، فکر های خرچنگی بپروراند.

پس آیا این همان چیزی است که انتظارم را می کشد؟ بار اول است که تنهایی دلتنگم می کند. دلم میخواهد قبل از اینکه خیلی دیر شود و بیش از آنکه پسر بچه ها را به وحشت بیاندازم، از اتفاقی که برایم روی می دهد با کسی حرف بزنم. کاش آنی اینجا بود. "


+ یک قسمت از کتاب "تهوع" از "ژان پل سارترِ" است. یکی از بهترین اتفاق های این هفته ی قبل، دست پیدا کردن به نسخه ی چاپی و فـــــــــارسی این کتاب بود :)
++ شاید شنیدنش خوشایند نباشه، اما باید اعتراف سختی بوده باشه.

چرا پرده داشت دستشویی؟

من دستشویی مردانه رفتم. کسی داد و بیداد نکرد :)
شِــیدا:
جهان‌بینی من و سارتر خیلی فاصله داره :))
خارج از شوخی٬ من تو مکتب مِی و ساقی و شاهد جفتک میندازم. اگزیستانس به دردم نمیخوره.
سوالی که واسم پیش اومد اینکه؛ آیا از این کتاب چیز خاصی هم دستگیرت شد؟ آخه فلسفه‌س که داره در غالب داستان ازش حرف میزنه. اون زمانی که خوندمش٬ واسم سخت بود. هر چند با توصیفی که از در و دیوار و نیمکت و درخت میکرد کیفور میشدم

پرده؛ نمیدونم. بحث تخصصی‌ای باید باشه
آخه من شاخام یه مقدار هولناکه. اقتضا میکنه دادو بیداد کنند 
03 October 16 ، 11:00 اثر انگشت
به عنوان حامی و فعال حقوق انزوا طلب های خودخواسته برات پیامی دارم:
همین فرمون رو برو.بذار این تنهایی هوشمندانه تورو به خاطری آسوده سوق بده.یا نور رو پیدا میکنی یا توو تاریکی گم میشی.کاسپار هاوزر درونتو قوی کن :دی
شِــیدا:
نمیشه اینطوری با یه چوب همه رو روند یه گوشه و گفت؛ شما منزوی‌های خودخواسته گولاخید
نمیدونم چرا انقد راحت میگی چی خودخواسته‌ست و چی خودخواسته نیست. من جرات اینطوری حرف زدنو ندارم. منظور اینکه آدمیزاد همه چیش قاطی‌پاطیه گاهی حس میکنه داره خودخواسته یه کاری میکنه٬ اما در اصل٬ ناخواسته‌ست. مثالش هم نقد دستم دارم واست. تو معیارت چیه؟
04 October 16 ، 00:43 اثر انگشت
اووپسسس.من نمیدونستم جدی قراره برخورد بشه وگرنه انقد فان کامنت نمیذاشتم.
زرنگی تو بود که اول پرسیدی وگرنه من پیش دستی میکردم و ازت میپرسیدم تو برای چی از وضعت ناراضی هستی؟
درصد زیادی از معیارای من برمیگرده به تجربه. من حتی رشته تحصیلمم که میخواستم انتخاب کنم حواسم بود جور نباشه که با عده زیادی ارتباط مستقیم داشته باشم نمیگمبریم غارنشین بشیم و هرکی از اجتماع بریده خیلی آدمه شاخیه.نه... گاهی وقتا هست طرف رو کسی محلشم نمیذاره.قدرت خوب برخورد کردن با آدمارو نداره.یا اصلا درونگراست و تلاشی برای بروز اونچه که داره نکرده اینکه بیاد بگه من با تنهایی خودم حال میکنم معلومه چرته. یه چیزی مثل افتخار به وطن و زیبایی ظاهری که ارزش چندانی نداره.میبینی من از گریز حرف نمیزنم.از ناتوانی در انتخاب و تحمیل نمیگم.این میشه ناخواسته.تو اصلا خودت در باب حکمت زندگی رو خوندی. با شوپن مخالفی؟فکر میکنی انسان یه موجودی اجتماعیه؟سر و کله زدن با آدما به چه دردت میخوره؟یا تا الان خورده؟ از آدما چی درمیاد که من ترغیب بشم باهشون حتی همکلام بشم؟
اگه تحسین و تلقین الکی بقیه رو میخوای اگه میخوای تا میبیننت ضعف هات رو روت بالا بیارن اگه خوشت میاد انگولک کنن تو زندگیت اگه از حرف حرف حرف حرف پشت حرف,حرف های تکراری آرامش میگیری باهاشون بچرخ..این آدما همه جا هستن.آدمای خوب که تورو بالا بکشن به تعداد انگشتای دستم نمیرسن.واسه قاطی شدن با ایناس که باید وقت گذاشت.
اینم بگم متعصبانه روش پافشاری نمیکنم از کامل بودنش مطمئن نیستم.چون تا الان دو مدله مقابل هم رو زندگی کردم. این شکل رو به قبلی ترجیح دادم.شاید اصلا بشه به خیلی چیزا مثل کلافگی بیحوصلگی افسردگی دلزدگی از اون مدلِ قبلی و شبیه به اینا نسبت داد ولی به من حس استقلال و عدم وابستگی میده.اینجوریه که احساس محدودیت نمیکنم.به نظرم این جمله میتونه درست باشه که عزلت باعث میشه همه چیو از دست بدیم.اونموقع است که میتونیم همه کار بکنیم.
شِــیدا:
اینکه چرا من ناراضیم رو شب که برگشتم، حضوری میام میگم، و نه اینجا. در ضمن من در باب حکمت زندگی رو نخوندم.
عجالتا برای خالی نبودن عریضه؛ من یه نوت واسه خودم ساختم(نوتای دیگه‌ای هم دارم با موضوعات مختلف:)) ) با عنوان «سولیچود و کامیونیکیشن» که همون solitude& comunication هست. میخوام فرازهایی از اون رو اینجا کپی کنم تا هم دیگر علما مفیوض بشن و هم بگم که نمیخواد در مورد حسن و خوبیاش بگی؛

در گریز از تنهایی و جدا افتادگی به دوست داشتن پناه می‌بری و آن گاه که دوست داشتن را یافتی آن را با هراسِ از کف دادنش، از هراس تنهایی و جداافتادگی، رنج‌آورش می‌کنی و سرانجام نیز از دست می‌دهی‌اش. احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن،‌ تنها می‌مانی و گاه ته دلت حتی می‌ترسی که قطعه گم شده‌ات را پیدا کنی که مبادا دوباره گمش کنی. تو از تنها ماندن می‌ترسی و از همین رو تنها می‌مانی.» 
(در جستجوی قطعه گمشده، شل سیلوراستاین)

«اگر نتوانیم تنهایی‌مان را در آغوش کشیم، از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست. تنها زمانی که فرد بتواند همچون شاهین بی‌نیاز از  حضور دیگری- زندگی کند، توانایی عشق ورزیدن خواهد یافت.»
(وقتی نیچه گریست، اروین یالوم)

«تنهایی بیماری‌ای است که تنها در صورتی از آن شفا می‌یابیم که بگذاریم هرآنچه می‌خواهد بکند و به خصوص در پی علاج آن برنیاییم، در هیچ کجا... همواره از آنهایی بیم دارم که تنها بودن را تاب نمی‌آورند و از زندگی مشترک و کار و دوستی و حتی ابلیس چیزی را می‌خواهند که حتی زندگی مشترک و کار و دوستی و نه ابلیس قادر به دادن آن نیستند و آن محافظت در برابر خودشان است.... و اطمینان از این حقیقت که هیچگاه با حقیقت تنهای زندگی خویش، سر و کاری نداشته باشند. این مردمان درخور همنشینی نیستند. ناتوانی آنها در تنها بودن، ایشان را به تنهاترین مردمان دنیا تبدیل می‌کند.»(فرسودگی، کریستین بوبن)

و ...
پاسکال؛ تمامی بدبختی آدمی فقط از یک چیز ناشی میشود؛ این که او ناتوان از آرام و قرارگرفتن در اتاقش است. (اختراع انزوا-پل استر) ... این کتاب خوب چیزایی داره در این مورد. به خصوص قسمت دومش

comment

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی