خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد؛ نوشتن.
و من بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم

Thursday, 11 August 2016، 02:14 PM

اروپای دوست‌داشتنی

پدرم زمان حمله‌ی شوروی به افعانستان مرد. آخرین تصویری که ازش به یاد دارم؛ غرق خون به خودش میپیچید و زوزه میکشید. مادرم تو حمله‌ی عراق، موقعی که داشت بچه‌هاش رو از ترس بمب قایم میکرد، وسط کوچه مرد. تخریبی در کار نبود، بمب‌ها شیمیایی بودند و بدن‌ها همه سالم. برادرم توی بوسنی، همسرم تو حمله‌ی هیروشیما و...

خودم یه کارگر آفریقایی بودم که وسط گل و لای خفه‌م کردند‌. بعد ازینکه مُردَم، سرباز انگلیسی‌ای که به صورتش تف انداخته بودم، به جسدم شاشید. 


مطمئنم که هیچکدوم از این ادما با حضورشون دنیا رو به جای بهتری تبدیل نمیکردند و تغییر کلانی در کار نبود. اما نمیتونم قبول کنم که دیگران که زندگی کردند و کشتند، ارزش بیشتری نسبت به این مرده‌های زیسته در فقر داشته باشند. 

به نظرم این برنامه‌ی دنیاست و آینده دنیا هم، تکرار مکرراته. پس ما فقط باید بشینیم و نگاه کنیم. ولی گاهی هم فکرهای غلیظی توی ذهنم وول میخورند که باید به حد وسعم، کاری کنم خلاف این روند. مثلا پنجه بندازم به صورت بزرگترای مجلس. یا اگر زورم نرسید، گل‌های بیگناه باغچه رو لگد کنم. همونقدر غیراخلاقی، همونقدر غیرمنطقی. چرا توی این دنیای وحشی و بی‌منطق فقط من باید پایبند به عدل و اخلاق باشم؟ چون فقیرترم؟ چون نژادم فلانه؟ چون توی فلان کشور به دنیا اومدم؟ نه... دنیا رینگ مسابقه‌ست باید چشمت رو به رحم ببندی و فقط مشت بزنی.[این فکر کسیه که میکشه]

به این توجیهات، یه سری عقده‌های روانی رو هم اضافه کنید تا اخباری که از این حوادث اروپا به گوشتون میخوره، واستون عادی‌تر بشه.


موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/08/11
شِـــ‌یدا ..

cm's ۴

دلم میخواد بشینم با این پست گریه کنم یا به گاو هایی مثل فلانی و فلانی بخوانمش. اما کار دارم. وقت ندارم. جدای از اینها، وقتی برای بار دوم یا سوم می خوانمش، فکر میکنم شاید من زیاد از حد جدی میگیرم. تصمیم از گریه کردن، تغییر می کنه به خواندن بیست و چندمین باره :)
شِــیدا:
در کل که هیجانت بالا هست تو بعضی موضوعات :))
ولی ببین این همه اسگل ازینجا رد میشه و خیلیا نکته‌ی جذابی تو این موضوع نمیبینن... اصن دلیلی ندارن بهش فک کنن... تا حدودی حق دارن،چون نسلی نیستند که مفهوم جنگ رو تجربه کرده باشن و خب آدمیزاد تا خودش دچار نشه، نمی‌فهمه
ای بابا:(
شِــیدا:
والا
...باید به حد وسعم، کاری کنم خلاف این روند. مثلا پنجه بندازم به صورت بزرگترای مجلس. یا اگر زورم نرسید، سیگار پشت گردن پسر بچه ی هشت ساله خاموش کنم‌...
شِــیدا:
:))
دچار خلط مبحث شدیم. این پست ترشح اجتماعیه و اون پست قبلی، ترشح فلسفی. لگدکردن گلهای باغچه دلیل داره، یه جور freak out نسبت به ظلم. ولی خاموش‌کردن سیگار، با آرامش همراهه. انجام کاری، فقط برای انجام اون کار، بدون اینکه سودی داشته باشه، بدون اینکه کینه‌ای نسبت به پسر۸ ساله در میون  باشه. انجام یه کار با دلیل متفاوت یا غریب. یه جورایی مثه کاری که راسکولنیکف کرد. کشتن پیرزن،نه به خاطر پول، بلکه به خاطرِ...
چه قدررر غم انگیز بود. :-((
شِــیدا:
میای بریم تف کنیم رو صورت سرباز انگلیسیه؟