خودگویی با میکروفون

heterism

دارم بیرون از زندگی، زندگی می‌کنم. با فاصله‌ی چند لحظه یا به اندازه‌ی چند سال.
و همینه که باعث می‌شه زیاد بنویسم. بیرون از زندگی، وقت و فراغت زیادی وجود داره. می‌شه ساعتها مشغول کار بیهوده‌ای شد. کار بیهوده‌ای که هیچ تبحری در انجامش نداری؛ نوشتن.
و من همه‌ی عمرم رو بیرون از زندگی، زندگی کردم.

دیروز که از خواب بیدار شدم، بدنم لهِ لِه بود. هر چی فکر میکردم نمیفهمیدم چرا؟ این بدن درد به خاطر چیه؟ با خودم فکر میکردم که آخه؛ نه ورزشی کردم، نه چیز سنگینی بلند کردم. نه ضربه خورده...اما موقع نشستن و بلند شدن، آه از نهادم بلند میشه. بعد از حدود ۴۰ساعت بالاخره یادم اومد که شب قبلش یه کم اسب‌سواری کردم؛

گفت تاحالا نیشستی پشت اسب؟ گفتم اره اما چیزی یادم نیست. گفت این فرمونشه. پاهاتو که بزنی زیر دنده هاش گاز میده و اگه خواستی وایسه فلان و بهمان. گفت فقط اگه دیدی داشتی میفتادی پاهاتو سفت قلاب کن دور شکمش. آروم یه دور رفتم تا ته کوچه‌ی تاریک و برگشتم. دیدم یه اسب دیگه آورده و خودش سوارش شده. گفت بیا بریم بتابیم. ساعت ۱۱شب بود و ما از کوچه‌های خاکی باغ دور شدیم. شروع کرد به تند‌رفتن. من عقب میفتادم و اون می‌گفت تند بیا. من تندش می‌کردم و اون باز تندتر می‌رفت. میگفتم آقا آروم برو. برادرِ من بار اولمه. اونم میخندید و داد میزد که اگه میخوای تو این کوچه‌ها گم و گور نشی، تندش کن.

هِی میگفت ماشالا .خیلی خوبه و هی تشویقم میکرد. در صورتی که دهن من داشت به خاطر تکون‌تکونای اسب سرویس میشد. مثه فنر روی اسب بال‌بال میزدم و هر دفه حس میکردم که دارم پرت میشم پایین. کسی که سوارکاری بلد باشه بدنش رو با حرکات بدن اسب تنظیم میکنه اما من که بلد نبودم، داشتم از ناحیه پیزی تباه میشدم. از بس بالاپایین میپریدم، ستون فقراتم خورد و خمیر شده بود. نیم ساعت طول کشید تا یه دور کامل تو کوچه‌باغات اون اطراف زدیم و برگشتیم. آدرنالین و اندورفین دست‌به‌دست هم داده بودند به مهر، که حال مارو کنند خوشحال. هوا هم برعکس هوای تو شهر، خنک و بهاری بود. ولی از اونجا که دنیا چرخه‌ی مداومِ لذت-درده، دو روزه که له و لورده‌ام.

موافقین ۰ مخالفین ۰ 16/07/31
شِـــ‌یدا ..

cm's ۵

31 July 16 ، 22:33 صخره .
ایرانی قهرمان
شِــیدا:
اسب‌ بی‌کهر را بنگر/ رنج بی ثمر را یا همچین چیزی٬ آخرشم میگه مرز پرگهر را
02 August 16 ، 00:05 اسپریچو ツ
میمردی هم می ارزید:دی
شِــیدا:
هرگز نمیرد آنکو دلش زنده شد به عشق
زبونتم ایشالا بشکنه
03 August 16 ، 14:19 ناشناس
چی میشه اگه بعضی کلماتی که استفاده میکنید مودبانه تر بشه؟
شِــیدا:
خبر بد اینکه؛ کسخل‌بودن یه بیماریه
خبر خوب اینکه؛ درمان داره
منم نفسم حقه، دعاتون میکنم
05 August 16 ، 12:39 اثر انگشت
خب من نمیدونستم ده جلده!و شانس آوردم که توو دوره تخفیف عزم خرید کردم وگرنه کلا ناامید میشدم.الان توو صف وایسادم و گفتم خوبه که توام بدونی دارم می خرمش. اصلنم به ذهنت خطور نکنه حوصلم سر رفته هااا.
تا کی شروع کنم و کی تموم.. شاید سال دیگه اینموقع اومدم و گفتم چی شدم..گریون خندون یا پوکر فیس حتی.

شِــیدا:
من pdf خوندم!! البته یادمه ۸-۷سال پیش کتابشو داشتیم. نشون به اون نشون که مامانم به آخراش که رسیده بود، هی گریه میکرد و من خیلی کنجکاو شده‌بودم به این کتاب. که چی توش نوشته.
اگه روحیاتت مثه من روحیات پیرمردی باشه و سرد و گرم روزگار چشیده باشی، عاشقش میشی. اما اگه یه بچه سوسولِ نق‌نقوی کم‌حوصله باشی، احتمالا داستان واست خسته کننده‌س 😄
12 August 16 ، 20:27 اثر انگشت
شوخی میکنی؟PDF???اونم همچو کتابی؟خلی؟
من در طول عمرم یه داستان کوتاه PDF خوندم که از سگ پشیمون تر شدم و پشت دستمو داغ کردم که دیگه اینکارو نکنم.تا جایی که بتونم پرینتشو میگیرم.PDF اخه؟تازه لذتم بردی..جالبیش اینه:/
شِــیدا:
خب من یه‌جورایی رابطه زناشویی دارم با pdfff .تازگیا با فیدیبو و طاقچه و اینا هم زناشویی رو شروع کردم :)) 
بی‌شوخی با توجه به اینکه بیشتر وقتم بیرونم، ترجیح میدم کسی کنجکاوی نکنه که چه کتابی دستمه و دارم چی میخونم. با گوشی کمتر کسی توجهش جلب میشه
در ثانی،اون سه ماهی که اینو خوندم. از صپ میرفتم بیرون‌شهر و بعد شب برمیگشتم، با گوشی راحت‌تر بودم که توراه بخونمش یا کلا هر جا فرصتی پیدا میکردم، میتونستم بخونمش